body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

میراث مدیریت ...
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱
 

در اصول علم اقتصاد منابع اصلی بر ای ثروت آفرینی و ایجاد ارزش افزوده را سرمایه، زمین ( امکانات ) و انسان معرفی کرده اند وبدیهی است که آن چه این منابع را بارور می کند علم و هنر مدیریت است.

در طول تاریخ هم آن چه اقوام مختلف را به مرحله ایجاد تمدن و تمدن سازی برای دیگران سوق داده همین واژه کلیدی بوده است. در بررسی تاریخی نیز نقاط عطف در سرنوشت اقوام مختلف را بر اساس همین عبارت باید جستجو کرد.

اصولا بدون مدیریت، سیستم ها شکل نمی گیرند و اگر هم سیستمی از قبل وجود داشته باشد، به سمت هرج و مرج و در نهایت آشوب خواهد رفت و آشوب نقطه پایانی است که دیگر مدیریت پذیر نخواهد بود.

رمز توسعه جوامع در ابعاد اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، و امنیتی در چند و چون همین عبارت است و بر مبنای سنت الهی ( لیس للانسان الا ما سعی ) هر که بیشتر در این وادی بکارد بیشتر می تواند درو کند.

در این که بالاخره مدیریت علم است یا هنر اتفاق نظری وجود ندارد ولی همه می دانند که ترکیبی از این دو بر این فضا حاکم است.

همه ما برای آینده کشور و جامعه خود آرزوهای طولانی و زیبا داریم و از طرفی منابع خدادادی با ارزشی هم در اختیار داریم، ولی برای تحقق این آرزوها چه چارهای اندیشیده ایم؟

ایران و ایرانی به اعتراف تاریخ، همواره تمدن دار و تمدن ساز بوده است و در تحلیلی عمیق در پهنه تاریخ تمدن، روم باستان هم ریشه ای در تمدن ایران باستان داشته است. سروری قوم ایرانی در عرصه های علمی، اقتصادی، و فرهنگی از افق های تاریخی ما است و به نظر می رسد در کلام پیامبر بزرگ اسلام (ص) هم در اشاراتی به سلمان فارسی به کرات بدان اشاره شده باشد.

اما آیا به واقع بی سعی و تلاش محقق خواهد شد؟

اگر مدیریت را هنر از قوه به فعل درآوردن، و هنر اداره منابع برای تحقق اهداف و هنر اداره انسان ها برای حرکت در مسیرهای مشخص شده بدانیم به راستی برای پرورش و ساختن چنین انسان هایی چه کرده ایم؟

امروزه وجود مدارس مدیریت در کشورهای توسعه یافته امری رایج و متداول است و پرورش یافتگان این مدارس مدیر نخواهند شد مگر در سایه کسب تجربه عملی در محیط های واقعی و در کنار افراد با تجربه و آن هم در طول بستر زمان و نه به یک باره.

ما برای ایجاد کارهای بزرگ و موثر به وجود انسان های بزرگ و اثربخش نیازمندیم و این انسان ها تنها در سایه تربیت و تعلیم یا همان پرورش و آموزش درست و اصولی پا به عرصه خواهند گذاشت.

تربیت و تعلیم هم زمان، جنبه های بیرونی و درونی فرد را توسعه داده و این فرد توسعه یافته و مدیر است که توان ایجاد و خلق توسعه را خواهد داشت.

فرضِ این که گام های بزرگ توسط افراد کوچک ایجاد شود، فرضی کودکانه و به دور از تمام اصول علمی و تکوینی است.

از همین منظر اهمیت پرداختن به جنبه های درونی برای ایجاد مدیرانی توانمند و خوش ذوق برای خلق جامعه و تمدنی توسعه یافته و برتر خود را نشان می دهد.

آیا به راستی سازمان و جامعه موفقی را سراغ داریم که مدیران کلیدی آن در درون خود، افراد حقیر و کم ارزش و بدون تعهد به اصول اخلاقی بوده باشند؟

مدیرانی که فرمول ها و روش های علمی را خوب بدانند ولی اهل حسادت، تنگ نظری، کینه، و بی صداقتی باشند؟

ترسیم آینده مطلوب برای سازمان ها و جوامع امری ضروری و لازم است ولی این مهم بدون طی مقدمات آن و ایجاد بسترهای لازم، در حد یک آرزوی تخیلی باقی خواهد ماند.

بر این اساس ایجاد ظرفیت هایی در کشور برای پرورش مدیران آینده که بتوانند جامعه ای مطلوب و برتر خلق کنند از ضروری ترین مبانی خواهد بود و هر چه از آن فاصله بگیریم آینده ای مبهم تر در انتظار ما است.

امروزه ما نتیجه و میراثی است که بر اساس نوع نگرش و میزان تلاش گذشتگان ایجاد شده و اگر مطلوبمان نیست باید برای نسل های آینده میراثی پایدارتر و ارزش آفرینتر بسازیم و زمان آن، اکنون است.

برداشت از فصل نامه داخلی شرکت میرآب ( تولید کننده شیرآلات صنعتی آب )


 
comment نظرات ()
 
شاعرش را نمی شناسم اما روایتش را چرا ...
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
 

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زردوز که محرابِ دعا نیست

     

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

     

از شدت اخلاص من عالَم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

     

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

     

یک ‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

     

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی ‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

     

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

     

بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

     

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!

     

از بس‌که پی نیم‌ وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

     

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست

سعید آ ...


 
comment نظرات ()
 
عکس یک میلیون دلاری ...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
 

روایت شده، خالق این اثر در مسابقه استعدادهای ون گوگی که در ایتالیا برگزار گردید،

برنده یک میلیون دلار شد.

مریم رستمی


 
comment نظرات ()
 
شاید ...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
 

شايد تمام اين دنيا، مكث قصه گو باشد ميان، يكي بود... يكي نبود...


 
comment نظرات ()
 
چرخه زندگی ...
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
 

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه چهارساله اش زندگی کند.

دستان پیرمرد می لرزید، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند، اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت.

نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.

پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند. 

پسر گفت: " باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌"

پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.

در آن جا پیرمرد به تنهایی غذایش را می خورد، در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آن جا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.

گه گاه آن ها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.

اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.اما کودک چهارساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.

یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.

با مهربانی از او پرسید، " پسرم ، داری چی میسازی ؟‌"

پسرک هم با ملایمت جواب داد، " یک کاسه چوبی کوچک، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم ." وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

قدرت درک کودکان فوق العاده است. چشمان آن ها پیوسته در حال مشاهده، گوش هایشان در حال شنیدن و ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است. اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک می بینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند.

مهناز پورمجیب


 
comment نظرات ()
 
علی ...
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
 


درب خانه علي به خانه نبي بازمي شود.

شكاف ‌ديواركعبه هم روبروي درب خانه ‌خداست، دربي كه هميشه ‌بسته اش مي بيني، گويا درب خانه خدا و رسول هميشه ‌به‌ روي‌علي بازاست، او استثناست، همه درب ها به‌ رويش بازاست.

شايد اشاره اي است به اين‌كه هرگاه‌ درخانه ‌خدا و پيامبرش را به رويت ‌بسته ديدي، راه ميان بري‌هم هست.

اگر از علي وارد شوي راهي ‌را بسته ‌نمي بيني ‌كه راهي براو بسته نيست.

بين ‌او و خدا، بين او و پيامبر حائلي ‌نيست.

به ياد حديث معراج؛ شب ديدار رسول با معبود.

زماني و مكاني نبود.

در آخرين نقطه وصال در  فكان قاب ‌قوسين اوادني، جايي كه چيزي نبود جز خدا و رسول، صداي صحبت حق با او صداي علي است.

او مظهرحق است؛ حتي به اين محرمانه ترين خلوت‌عالم وجود، ‌راه دارد ...


 
comment نظرات ()
 
انسان دو پا ...
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
ما در کجای این جهان ایستاده ایم ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
 

این یه تصویر از کیهان است که به تازگی گرفته شده

این تصویر توسط تلسکوپ سویفت (ماورای بنفش) گرفت شده است و ابعادی که پوشش داده

دویست هزار سال نوری در صد هزار سال نوری می باشد.

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
این طور نیست ...
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
موسیقی زندگی ...
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
 

با دیدن فرم زیبای این جوانه از خود می پرسم که آیا صدها سال پیش بنیانگذار کلید "سل" موسیقی از طبیعت الهام گرفته بود یا نه؟

موسیقی زندگی ... چه نماد شگفت آوریست !


 
comment نظرات ()
 
قضاوت ...
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
 

وقتي مي پرسي، چگونه قلبم را باز كنم؟، اين پرسش واقعي نيست.

پرسش واقعي اين است كه چگونه توانسته اي آن را ببندي؟

از قضاوت كردن دست بردار.

هركاري كه مي كني، اگر آن را دوست داري، انجامش بده.

اگر آن را دوست داري، اگر به كسي آسيب نمي زني، اگر كسي را ناراحت نمي كني....

ولي دنياي عجيبي است.

از كودكي عادت داشتم كه فقط در گوشه اي در سكوت بنشينم.

هركسي كه مي گذشت مي پرسيد، چه مي كني؟

مي گفتم، هيچ كار.

و همه مي گفتند، اين خوب نيست.

گفتم، عجيب است:

من كاري نمي كنم، به كسي ضرر نمي زنم ، فقط در گوشه اي ساكت نشسته ام و شما مي گويي كه اين درست نيست؟

به نظر مي آيد كه سرزنش كردن و انتقادكردن فقط عادت شما است.

ولي من از اينجا نشستن وكاري نكردن لذت مي برم و با وجود قضاوت شما به اين كار خود ادامه خواهم داد.

من از شما درخواست توصيه نكرده بودم و دادن توصيه بدون اين كه درخواست شده باشد، خردمندانه نيست.

فرد بايد آهسته آهسته حقوق خويش را اظهار كند، ديدگاهش را روشن كند.

تازماني كه به حق ديگري تجاوز نكرده باشم،

وقتي كه از كاري كه مي كنم لذت مي برم و نمي بينم كه براي كسي مضر باشد،

آن گاه به هيچ كس اجازه نمي دهم تا در مورد من قضاوت كند،

زيرا مسئله فقط اين عمل نيست،

مسئله تمامي زندگي من است.

شما به من مرض ظريف داوري كردن را آموزش مي دهيد.

و وقتي كه من خودم را محكوم كنم، چگونه مي توانم كسي را بدون محكوم كردن رها كنم؟!

مهکامه حسینی


 
comment نظرات ()
 
رد پا ...
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
 

رد پای کسی که آرامشم را بهم زد ...

امیرحامد رضایی


 
comment نظرات ()
 
علم بهتر است یا نفت ...
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
 

نویسنده: توماس فریدمن

مترجم: ملاله حبیبی

منبع: نیویورک تایمز

علم بهتر است یا نفت ...

گاه و بي‌گاه از من مي‌پرسند، به جز كشور خودت ‌به كدام كشور ديگر علاقه داري؟

هميشه يك جواب داشته‌ام:

تايوان و مردم مي‌پرسند، تايوان؟ چرا تايوان؟ جواب خيلي ساده است.

چون تايوان صخره‌اي لم‌ يزرع در دريايي پر از امواج توفاني و بدون منابع طبيعي براي زندگي كردن است. حتي براي ساخت و ساز بايد از چين، شن و ريگ وارد كند و با وجود همه اين ها چهارمين ذخاير كلان مالي دنيا را در اختيار دارد. زيرا به جاي كندن زمين و استخراج هر آن چه كه بالا مي‌آيد، ‌تايوان ذهن و افكار 23 ميليون تايواني را مي‌كاود‌، استعدادشان را، انرژي‌‌شان را و هوش و ذكاوت شان را. چه زن و چه مرد. هميشه به دوستانم در تايوان مي‌گويم:‌

شما خوشبخت‌ترين مردم دنيا هستيد، چه طور اين قدر خوشبخت شده‌ايد؟

‌نه نفت داريد،‌ نه سنگ‌آهن، نه جنگل، ‌نه الماس،‌ نه طلا، ‌فقط مقدار كمي ذخاير ذغال سنگ و گاز طبيعي ‌و به خاطر همين هم است كه فرهنگ تقويت مهارت‌هايتان را توسعه داده‌ايد؛ كاري كه امروزه ثابت شده با ارزش ترين و تنها منبع تجديدپذير واقعي در جهان است. حداقل اين برداشت شهودي من بود. اما ما در اين جا دلايلي نیز داريم كه اين موضوع را ثابت مي‌كند.

تيمي از سوي « سازمان همكاري اقتصادي و توسعه » اخيرا مطالعه‌اي كوچك اما جالب انجام داده و رابطه بين عملكرد افراد در تست‌هايي به نام « برنامه بين‌المللي ارزيابي دانش‌آموزان» يا PISA ( كه هر دو سال مهارت‌هاي رياضي، علوم و درك خواندن افراد 15 سال را در 65 كشور امتحان مي‌كند) و درآمد كلي منابع طبيعي به عنوان G.D.P يا توليد ناخالص داخلي را براي هر كشور شركت كننده مورد بررسي قرار داده است. اگر بخواهيم خيلي كوتاه توضيح دهيم اين گونه مي‌شود كه‌ رياضي دانش آموزان دبيرستاني شما در مقايسه با مقدار نفت يا مقدار الماسي كه استخراج مي‌كنيد چقدر خوب است؟‌

آندرياس شليچر كسي كه از طرف O.E.C.D بر تست‌هاي PISA نظارت مي‌كند مي‌گويد:‌

نتايج نشان داد كه رابطه‌اي فوق‌العاده منفي بين پولي كه كشورها از منابع طبيعي خود به دست مي‌آورند و دانش و مهارت‌هايي كه جمعيت دبيرستاني‌شان دارند،‌ وجود دارد. «اين يك الگوي جهاني است كه در همه 65 كشوري كه در آخرين تست‌هاي ارزيابي PISA شركت كرده‌اند وجود دارد» چيزي به اسم نفت و PISA با هم و در كنار هم وجود ندارد.

به گفته شليچر،‌ در آخرين نتايج PISA معلوم شد كه دانش‌آموزان كشورهاي سنگاپور،‌ فنلاند،‌كره جنوبي،‌ هنگ كنگ و ژاپن با وجود بهره اندك از منابع طبيعي، نمرات PISA بالايي دارند. در حالي كه با دارا بودن بيشترين مقدار درآمد نفتي، دانش آموزان قطر و قزاقستان كمترين نمرات PISA را به دست آوردند. (عربستان سعودي، كويت،‌ عمان،‌ الجزيره، بحرين و سوريه نمرات مشابه سال 2007 را در تست‌هاي بين‌المللي رياضيات و مطالعات علمي به دست آوردند، اين در حالي است كه دانش آموزان لبنان، اردن و تركيه كه باز هم جزو كشورهاي خاورميانه هستند، اما با منابع طبيعي كمتر نمرات بهتري را به دست آوردند).

دانش‌آموزان كشورهاي آمريكاي لاتين كه جزو كشورهاي غني و داراي منابع طبيعي زياد محسوب مي‌شوند،‌ مثل برزيل، مكزيك و آرژانتين در آخرين تستPISA نمرات ضعيفي به دست آوردند. در مورد آفريقا بايد بگوييم كه اصلا در اين تست‌ها شركت نداشت.

كانادا، ‌استراليا ‌و نروژ، كشورهايي كه باز هم داراي منابع طبيعي زيادي هستند، ‌نمرات خوبي در PISA كسب كردند؛كه به گفته شليچر بخش اعظم آن مربوط به اين است كه هر سه كشور سياست‌هاي برنامه‌ريزي شده و سنجيده‌اي را در قبال ذخيره كردن و سرمايه‌گذاري درآمدهاي حاصل از منابع طبيعي‌شان اتخاذ كرده‌اند.

همه اين بررسي‌ها و نتايج به ما مي‌گويد كه اگر واقعا مي‌خواهيد بدانيد كه يك كشور در قرن 21 چگونه عمل خواهد كرد،‌ منابع و معدن‌هاي طلاي آن را به حساب نياوريد،‌ بلكه بايد معلم‌های تاثيرگذارش را، ‌والدين آگاه و دانش‌آموزان متعهدش را مد نظر قرار دهيد.

شليچر مي‌گويد:

نتايج يادگيري در مدارس امروز،‌ شاخصي از ثروت و فوايد اجتماعي ديگري است كه كشورها در درازمدت حاصل خواهند كرد.

اقتصاددانان خيلي وقت است كه در مورد « بيماري هلندي » صحبت مي‌كنند. اين امر زماني به وقوع مي‌پيوندد كه كشوري آن قدر متكي به صادرات منابع طبيعي خود باشد كه ارزش پول رايج آن به شدت بالا رفته و در نتيجه توليد داخلي آن به دليل وجود سيلي از واردات تحت تاثير قرار گرفته و نابود مي‌شود و در اين حالت قيمت كالاهاي صادراتي پيوسته بالا مي‌رود. چيزي كه تيم PISA نشان مي‌دهد يك بيماري مرتبط با آن است:

جامعه‌هايي كه به منابع طبيعي خود بيش از حد وابسته شده‌اند، مستعد پرورش والدين و جواناني هستند كه بخشي از غرايز،‌ عادات و محرك‌هايشان را براي انجام دادن تكاليف و تقويت مهارت‌هايشان از دست داده‌اند.

 

در مقايسه به گفته شليچر:

« در كشورهايي با منابع طبيعي اندك – فنلاند، سنگاپور يا ژاپن- تحصيلات،‌ نتايج و شان و مقام بالاتري دارد؛ حداقل تا حدی. زيرا در كل عموم مردم فهميده‌اند كه كشور بايد با دانش و مهارت مردمش به پيش رود و اين موضوع با كيفيت تحصيلات و سيستم آموزشي مرتبط است. والدين و فرزندان در اين كشورها مي‌دانند كه اين مهارت‌ها و توانايي‌هاي بچه‌ها هستند كه شانس‌هاي آنها را رقم مي‌زنند و هيچ چيز ديگري نمي‌تواند آنها را نجات دهد. بنابراين فرهنگ و سيستم آموزش كاملي را بنا مي‌نهند».

يا همان طور كه دوست هندي- آمريكايي من كي. آر. سريدهار، موسس شركت سوخت باتري بلوم انرژي مي‌گويد:

« وقتي منابع نداريد، مبتكر مي‌شويد.»

به خاطر همين است كه كشورهاي خارجي با بيشترين تعداد كمپاني در ليست نزدک، چين، هنگ كنگ، تايوان، هند،‌ كره جنوبي و سنگاپور هستند. هيچ كدام از اين كشورها از منابع طبيعي براي پيشبرد اهداف خود بهره نمي‌برند.

اما اين مطالعات پيام مهمي هم براي جهان صنعتي دربر دارد. مطمئنا در يك ركود اقتصادي ديرگذر، براي « انگيزه » جايگاهي وجود دارد. اما، شليچر مي‌گويد :

« تنها راه معقول اين است كه مسير خود را از طريق فراهم نمودن دانش و مهارت براي افراد بيشتري، به منظور رقابت، همكاري و ارتباط برقرار كردن در راستاي پيشرفت كشور، هموار نماييم.»

به گفته شليچر، به طور خلاصه در اقتصادهاي قرن بيست و يكم دانش و مهارت تبديل به پول رايج جهاني ‌شده است، ‌اما هيچ بانك مركزي كه اين پول را چاپ كند وجود ندارد. هر كس مجبور است كه خود تصميم بگيرد چه قدر پول چاپ خواهد كرد. مسلما داشتن نفت، ‌گاز و الماس خيلي خوب است. با وجود آن ها فرصت‌هاي شغلي زيادي به وجود مي‌آيد، اما در دراز مدت جامعه را ضعيف خواهند كرد؛ مگر اين كه براي ساختن مدارس و ايجاد فرهنگ، يادگيري هميشگي مد نظر قرار گیرد.

شليچر مي‌گويد: ‌چيزي كه شما را همواره به سمت جلو مي‌راند و باعث پيشرفت شما مي‌شود، چيزي است كه خودتان آن را ساخته‌ايد.

مرتضی بابایی


 
comment نظرات ()
 
دعا ...
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
 

يكى از بهترين دروازه بانان فوتبال جهان، دروازه بان تيم ملى اسپانيا كه در رئال مادريد صاحب ركوردهاى عجيب و غريبى شده، هفته قبل كارى كرد كه قلب همه انسان هاى عاطفى را لرزاند.

ظاهرا ايكر همراه خانواده اش براى خوردن غذا به يك رستوران رفته بود كه در آن جا با يك نوجوان ۱۳ ساله كه دچار نقص عضو بوده روبه رو مى شود، پسرك بيمار به محض ديدن دروازه بان افسانه اى اسپانيا به سراغ او مى رود و مى گويد:

آقاى كاسياس ... در روز بازى با پرتغال، تو به اين خاطر موفق شدى پنالتى ها را دريافت كنى كه من و بقيه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنايى، برايت دعا كرديم!

ايكر كاسياس كه به سختى جلوى اشكش را مى گيرد از پسرك تشكر مى كند و نام و آدرس مدرسه را از او مى گيرد و فردا ظهر حوالى ظهر، ناگهان وارد مدرسه مذكور مى شود و در ميان بهت وحيرت مسوولان مدرسه و شادى زايد الوصف شاگردان آن مدرسه به بچه ها مى گويد:

من آمدم اين جا تا براى دعاهايى كه در حقم كردين كه پنالتى را بگيرم، شخصاً از شما تشكر كنم!

بچه هاى مدرسه كه از خوش حالى سر از پا نمى شناختند، اطراف ايكر حلقه مى زنند و با او عكس مى اندازند و امضا مى گيرند و ... كه ناگهان يكى از بچه ها به او مى گويد:

آقاى كاسياس تومي تونى پنالتى مرا هم بگيرى؟

ايكر نيز بلافاصله از داخل ماشينش لباس هاى تمرين را درآورده و برتن مى كند و همراه بچه ها به زمين چمن مدرسه مى روند و با هماهنگى مسوولان مدرسه به بچه ها اين فرصت را مى دهد كه هركدام به او يك پنالتى بزنند و ايكر كاسياس ۲ ساعت و نيم در آن مدرسه مى ماند تا تك تك بچه هاى بيمار آن مدرسه به او پنالتى بزنند ...

مرتضی بابایی


 
comment نظرات ()
 
آرزو برآورده کردن ...
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
 

كولبی كورتین تنها 10 سال داشت اما سرطان بافت مغز كه به ریه هم انتشار یافته بود باعث شد او در این سن فوت كند.

كولبی عاشق كارتون انیمیشن بود و آخرین آرزویش دیدن فیلم «UP» محصول كمپانی پیكسار بود، اما این فیلم در آن زمان  تازه اكران سینمایی خود را آغاز كرده بود و كولبی هم آن قدر ضعیف بود كه  نمی‌توانست به سالن سینما برود. عموی كولبی با موسسه پیكسار تماس گرفت و از آن ها خواست برای این دختر كاری بكنند. فردای آن روز یكی از مسوولان كمپانی پیكسار با نسخه‌ دی‌وی‌دی از فیلم به همراه هدیه‌های صداپیشگان فیلم و بیش از 200 بادكنك رنگی از لس‌آنجلس به سانتا ورنیكا، محل زندگی كولبی پرواز كرد و این فیلم را برای كولبی و خانواده‌اش به نمایش گذاشت.

این مقام كمپانی پیكسار، بادكنك‌هایی را كه به همراه آورده بود در اطراف خانه كولبی آویخت تا تصویری مشابه تصویر خانه فیلم «UP»را برای این دختر كوچك فراهم كند. تنها 7 ساعت پس از پایان نمایش فیلم بود كه كولبی چشمانش را بست و دیگر باز نكرد. البته مادر او گفته بود كه دخترش پیش از مرگ به او گفته كه چه قدر خوش حال است و به آرزویش رسیده و با لبخند هم از دنیا رفته است. پس از درگذشت این دختربچه كمپانی پیكسار اعلام كرد كه تا آن زمان تصمیمی برای انتشار فیلم «UP» دی‌وی‌دی نداشت و آن نسخه از فیلم صرفا برای تماشای كولبی تهیه شده بود و حالا در موزه این شركت نگهداری می‌شود.

مهرجهان دمیرچلی


 
comment نظرات ()
 
ماضی ...
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
 

همه فعل هایم ماضی اند ...

ماضی خیلی بعید ...
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است ...


 
comment نظرات ()
 
این روزها ...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱
 

 

انگار اين روزها آدم ها به دست هم پير مي شوند نه به پای هم ...


 
comment نظرات ()
 
آیا شما هم نیمکت دارید ...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱
 

روزی لویی شانزدهم در محوطه کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید؛ از او پرسید تو برای چی این جا قدم می زنی و از چی نگهبانی می دی؟

سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد این جا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟

افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه قرار گرفتن سربازها سر پست ها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!

مادر لویی او را صدازد و گفت من علت را می دانم، زمانی که تو3 سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را این جا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود!

و از آن روز 41 سال می گذرد و هنوز روزانه سربازی این جا قدم می زند!

فلسفه عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده می کنید؟

مرتضی بابابی


 
comment نظرات ()
 
ای کاش آن قدر سخت و طولانی کار نکرده بودم ...
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱
 

پرستاری در يکی از بيمارستان های استراليا که ويژه نگهداری از بيماران در شرف مرگ بوده، بر اساس گفته های بيماران در آخرين لحظات عمر عمده ترين موارد پشيمانی و حسرت آنان را جمع آوری و دسته بندی کرده است.

به گفته وی متداول ترين مورد پشيمانی افراد اين بوده « ای کاش آن قدر سخت و طولانی کار نکرده بودم.»

اين پرستار به نام « برونی وير» آخرين گفته ها، آرزوهای برباد رفته و حسرت های اين افراد را ابتدا در وبلاگ خود منتشر کرد. مطالب اين وبلاگ چنان مورد توجه قرار گرفت که وی براساس آن کتابی نوشته است به نام « پنج پشيمانی عمده در لحظه مرگ».

« برونی وير» در کتاب خود اشاره می کند که اکثر افراد در لحظاتی که در انتظار مرگ هستند، ديد بسيار دقيق و روشنی راجع به زندگی خود و زندگی به طور کلی پيدا می کنند و کسانی که هنوز عمری برای آن ها باقی مانده با توجه به اين مطالب شايد بتوانند از تجارب ديگران بياموزند.

وی می گويد که وقتی از اين افراد در مورد اشتباهات، آرزوهای برباد رفته و يا موارد پشيمانی سوال می شد اکثر آنها به موارد مشابهی اشاره می کردند.

روزنامه گاردين چاپ لندن، برمبنای گفتگو با نويسنده اين کتاب فهرست پنج مورد عمده از پشيمانی در لحظه مرگ را به طور خلاصه منتشر کرده است:


۱- ای کاش من شهامت آن را داشتم که زندگی خود را به شکلی سپری می
کردم که حقيقتا تمايل من بود و نه به شيوه ای که ديگران از من انتظار داشتند. اين موضوع يکی از عمده ترين موارد پشيمانی درميان اکثر افراد بوده است. وقتی که لحظات پايانی زندگی فرا می رسد بسياری از افراد به خوبی درمی يابند که بخش عمده ای از آمال و آرزوهای خود را عملی نکرده اند. آن ها درمی يابند که دليل مرگ آن ها تا حد زيادی به تصميم هايی که در طول زندگی گرفته اند بستگی داشته است. سلامت شايد بزرگ ترين منبع آزادی و آزادی انتخاب است و معمولا افراد تا زماني که زندگی آن ها به خطر نيافتاده  قدر اين نعمت را نمی دانند.


۲- ای کاش من اين قدر سخت و طولانی کار نکرده بودم. معمولا بيماران مرد از اين نکته شکايت داشتند. آن
ها دوران کودکی فرزندان و هم دمی با همسر خود را به خاطر ساعات کار طولانی از دست داده بودند. ولی در مورد نسل قديم که درصد کمتری از زنان شاغل بوده اند اين موضوع کمتر در ميان بيماران زن رايج بود. تمام مردانی که در بستر مرگ با آن ها صحبت شده از سپری کردن ساعات و روزهای طولانی در محيط کار پشيمان بودند.


۳- ای کاش من شهامت بيان احساسات خود را داشتم. بسياری از افراد درمقاطع مختلف زندگی و يا در شرايط گوناگون برای حفظ مناسبات مسالمت
آميز با ديگران از بيان صريح احساسات خود طفره می روند. به همين خاطر زندگی آن ها از آن چيزی که واقعا بايد باشد فاصله می گيرد و يا آن ها هيچ گاه آن کسی نخواهند شد که آرزو و يا توانايی آن را داشته اند. بسياری از افراد تحت تاثير تلخ کامی و يا ناکامی های ناشی از مماشات با ديگران و محيط ، به بيماری های جدی مبتلا می شوند.


۴- ای کاش تماس با دوستان را حفظ کرده بودم. خيلی از افراد تا لحظات پايانی عمر قدر دوستان خوب و يا حفظ تماس با دوستان قديمی را نمی
دانند و معمولا در فرصت کوتاه قبل از مرگ امکان جستجو و پيدا کردن اين دوستان قديمی فراهم نيست. بسياری از افراد چنان در زندگی خود غرق می شوند که به سادگی تماس با دوستان را فراموش کرده و يا کلا حذف می کنند. بسياری در لحظات پايان عمر خود از اين که برای دوستی و روابط خود ارزش کافی قايل نبوده اند دچار پشيمانی می شوند.


۵- ای کاش به خودم اجازه می دادم که شادتر باشم. اين مورد از پشيمانی در کمال تعجب بسيار عموميت دارد. بسياری از افراد تا لحظات پايانی عمر خود متوجه نشده بودند که شاد بودن در حقيقت يک انتخاب است. بسياری ساليان عمر خود را با تکرار عادات و الگوهای هميشگی زندگی خود طی کرده بودند. بسياری به اصطلاح
آرامش
ناشی از تکرار الگو و عادات هميشگی را بر تغيير ترجيح داده بودند. و اين هراس از تغيير هم جنبه های فيزيکی و هم جنبه های احساسی و عاطفی زندگی را شامل می شود.


روزنامه
گاردين
در پايان اين فهرست خلاصه از پنج مورد پشيمانی بزرگ در لحظات پايانی زندگی، از خوانندگان خود می خواهد تا عمده ترين مورد پشيمانی خود را بازگو کرده و بگويند برای تغيير روند زندگی و پرهيز از پشيمانی های بزرگ در آخر راه، چه تدبير و چه تغييری را در نظر خواهند گرفت.

منصوره مهدوی


 
comment نظرات ()
 
تجربه ای که بارها تجربه شده ...
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
 

 

از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی


 
comment نظرات ()
 
گرانی ...
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
چطوری ...
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
قفس ...
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
 

تصور خیلی ها از قفس، " آهن و حصار" است!
غافل از این كه افكار و باورهای نادرست، 
تنگ ترین و مخوف ترین زندان هاست..


 
comment نظرات ()
 
چه قدر به هم بدهكاريم؟ ...
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
 

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت.

از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم.

به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک " آخیش" یا " به به " بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی.

می‌ایستم کنار، زیر سایه یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا این ها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشنده خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم.

٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازه ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید، این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم! تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.

انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت برمی‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم:

آخیش! به به!

مهرداد دلیریان


 
comment نظرات ()
 
استخدام ...
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
 

شرکت هماورد تکلان (تولید کننده قطعات و مجموعه های خودرو)، در راستای اهداف و برنامه های توسعه ای و تکمیل کادر منابع انسانی خود، از واجدین شرایط دعوت به همکاری می نماید :

http://www.mshamavard.com/fa/?p=277


 
comment نظرات ()
 
؟! ...
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
فرمایشی از امام علی (ع) ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
زن نق نقو ...
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
 

 مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت می کرد.

تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم می زد.

یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد.

بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد.

ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.

 در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد.

هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک می شد، مرد گوش می داد و به نشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک می شد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را به نشانه مخالفت تکان می داد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

کشاورز گفت:

خوب، زنان می آمدند چیز خوبی  در مورد همسر من می گفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق می کردم.

کشیش پرسید، پس مردها چه می گفتند؟

کشاورز گفت:

آن ها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
حضرت امیر ( ع ) ...
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()