body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

پناه ...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
تو هم بیاموز ...
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱
 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم.

تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.

از این خواب مادرم شاد شد و آن را به آب گفت.

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم این جا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد و او بود که به من گفت :

همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.

من خندیدم و گفتم، اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت :

هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی. تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم.

همه بهار را دویدیم و همه تابستان را. وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم.

وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم.

تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم.

هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند...

و سرانجام رسیدیم ...

و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید ...

و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت،

تو نمی رسی مگر این که از این میوه های رسیده ات، بگذری

و به دست نمی آوری مگر آن چه را به دست آورده ای،

از دست بدهی و نصیبی به تو نمی رسد مگر آن که نصیبت را ببخشی

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را...

 

مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور. مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت:

خدا سلام رساند و گفت :

مبارکت باد این شولای عریانی؛

که تو اکنون داراترین درختی

و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
عرفان نظرآهاری

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
باوریست که عمیق شده ...
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱
 

تبادل كتاب در برلين ( آلمان ) رسمي پرسابقه، فرهنگي و البته مجاني است.

روش كار خيلي ساده است كتاب را بخوان و بعد آن را با يكي ديگر عوض كنيد.

مكان‌هايي براي اين كار به شكل‌هاي مختلف در معابر عمومي در دسترس اهل فرهنگ قرار داده شده‌اند.

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
همسایگی ...
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
تیتری برگرفته از شعر حسین پناهی ...
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
 

برای اعتراف به کلیسا می روم،

رودرروی علف های روییده بر دیوار کهنه می ایستم،

و همه گناهان خود را یک جا اعتراف می کنم،

بخشیده خواهم شد به یقین،

علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند ...


 
comment نظرات ()
 
دعا ...
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
 
 

دعا فقط صحنه خواندن خدا نیست که عرصه شناختن او هم هست؛

مونولوگ نیست،

دیالوگ هم هست؛

سخن گفتنی دوسویه است و در این مکالمه و مخاطبه است که هم انس حاصل می شود هم شناخت؛

هم پالایش روح می شود،

هم تقویت ایمان؛

هم دل خرسند می گردد،

هم خرد ...

و چنین است که آدمی به تمامیت خویش در محضر تمامیت طلب ربوبی حاضر می شود و نه دستار، که سر را هم می بازد و نه به اضطرار عاقلانه که به اختیار عاشقانه می شکند.

معشوق، همه وجود عاشق را از دل و جان و خرد می خرد و استیفا می کند و این سودای خوش عاقبت در صحنه پرصفای دعا صورت می گیرد که سیرابی سیرت و سریرت در اوست.

در دعا،

هم از نیاز عاشق سخن می رود، هم از ناز معشوق؛

هم از احتیاج این هم از اشتیاق او؛

هم از انس، هم از خوف؛

هم از محبت هم از معرفت؛

هم از توبه و انابت، هم از کرم و اجابت؛

هم از حاجات معیشتی و زمینی، هم از مطلوبات آرمانی و آسمانی؛

هم از تسلیم هم از تعلیم.

و چیست جز دعا که این همه نعمت و برکات از دامان و آستین آن سخاوتمند فرو ریزد و آن همه خدمات و حسنات که کریمانه از دست او برخیزد ...

کتاب حدیث بندگی و دلبردگی مجموعه سخنرانی دکتر سروش پیرامون شرح دعای ابوحمزه ثمالی، دعای عرفه، درباره توبه و رابطه انسان وخدا .


 
comment نظرات ()
 
سایپا مطمئن ...
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
 

خودم یکی شو دارم مدلش 75 و خیلی ازش راضیم

ولی نمی دونم چرا تولیدات جدیدش مثل قبل نیست.

البته می دونم چرا ها ...


 
comment نظرات ()
 
ذکر بایزید بسطامی ...
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
 

از نماز جز ایستادگی تن،
و از روزه جز گرسنگی ندیدم.
آن چه مراست از فضل اوست، نه از فعل من.

تذکرة الاولیاء


 
comment نظرات ()
 
گرانی ...
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
 

حالا که داره روز به روز قیمت لبنیات بالاتر می ره 

گربه ها هم ناچارند از تولید کنندۀ اصلی خودشونو تامین کنند ...


 
comment نظرات ()
 
حالم من ...
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
 

حالم بد است..

از رفتارهایمان حالم بد است،

از طرز رانندگی مان،

از هجوم تاتارگونه به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده،

از برخورد و نگرش نسبت به جنس مخالف،

از داشتن غیرت های بی مورد راجع به خواهر و مادر و بی غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران،

از تحلیل های سیاسی و اقتصادی در تاکسی،

از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران،

از آشغال ریختن در خیابان،

از قابلیت های تبدیل صحنه تصادف به محل قتل،

از بی تفاوتی ها نسبت به خون های ریخته شده بر کف خیابان،

از عمل های زیبائی،

از یکی نبودن حرف و عمل،

از تعارف های بی مورد،

از غیبت کردن های کثیر،

از تغییر نظرهای یک ساعته،

از بی تفاوتی ها نسبت به کار کودکان،

از جو حاکم بر ورزشگاه ها،

از مرگ بر و درود برهای یک شبه،

از عشق های یک شبه،

از انتخاب دوست بر مبنای نوع خودرواش،

از چاپیدن یک دیگر،

از قسم ها و دروغ های بی حد و حصر،

از بی مطالعه بودن،

از تن دادن و دل ندادن،

از رفتارهایمان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه،

از عدم رعایت نظافت شخصی،

از فروختن شرف به هر قیمت،

از مدرک گرا بودن،

از کلاس گذاشتن های بی مورد،

از جوک های قومی،

از نژادپرستی،

از ادعاهای گزاف راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان،

از مصرف گرا بودن،

از قسطی خریدن بنز برای فخر فروشی،

از رقصیدن در مهمانی با روسری،

از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و...

از کجا بگویم ...

از چه بگویم...

که حالم بد است، خیلی هم بد است...

من تصمیم خودم را گرفته ام و با این نامه تغییر را شروع کردم؛

تو چطور؟

علی حکم آبادی


 
comment نظرات ()
 
شروع ...
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
 

و با عشق هم ادامه بده ...


 
comment نظرات ()
 
انسان ...
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
 


أَوَلَمْ يرَ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ

( يس 77 )

آيا انسان نمي‌داند که ما او را از نطفه‌اي بي‌ارزش آفريديم؟!

و او چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد که به مخاصمه آشکار با ما برخاست!


 
comment نظرات ()
 
آن چه تو و من می سازیم آنان بازی می کنند ...
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
الفبـای زیبای زندگـی ...
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
 

الفبایی که می توانند ره گشا باشند ...

الف : اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب : بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ : پویاپی برای پیوستن به حیات

ت : تدبیر برای اندیشیدن به فردا

ث : ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها

ج : جسارت برای ادامه زیستن

چ : چاره اندیشی برای گریز از گرداب اشتباه

ح : حق شناسی برای تزکیه نفس

خ : خودداری برای تمرین استقامت

د : دور اندیشی برای تغییر و تحول

ذ : ذکر گوپی برای اخلاص عمل

ر : رضایت مندی برای احساس شعف

ز : زیرکی برای مغتنم شمردن لحظات

ژ : ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها

س : سخاوت برای گشایش کارها

ش : شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص : صداقت برای بقای دوستی

ض : ضمانت برای پایبندی به عهد

ط : طاقت برای تحمل شکست

ظ : ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع : عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

غ : غیرت برای بقای انسانیت

ف : فداکاری برای قلب های دردمند

ق : قدرشناسی برای گفتن ناگفته های دل

ک : کرامت برای نگاهی از سر عشق

گ : گذشت برای پالایش احساس

ل : لیاقت برای تحقق امیدها

م : محبت برای هم چون نگاه معصوم یک کودک

ن : نکته بینی برای دیدن نادیده ها

و : واقع گرایی برای دستیابی به عمق هستی

ه : هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی : یک رنگی برای حفظ رفتاری در شان و منزلت انسان


 
comment نظرات ()
 
سلام ...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت، سلام و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت...

ساعتی چند گذشت، گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد ...

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید ...

صبح فردا که رسید ...

خار با شبنمی از خواب پرید ...

گل صمیمانه به او گفت، سلام

شاپور حقیقت


 
comment نظرات ()
 
نشانه ...
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
برای روباه شیدایی که در شیدا سکته کرد و رفت ...
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 

   

   

 نامش اصغر درخشان است، هفت سالی می‌شود که می‌شناسمش. نخستین بار در ارتفاعات بالادست تنگ زندان واقع در شمال منطقه حفاظت شده سبزکوه دیدمش. او یکی از محیط‌بان‌های پاسگاه چهارتاق در جنب ناغان بود؛ محیط‌بانی که افتخار می‌کند به رسالتی که برعهده گرفته است…

چندی پیش دوباره او را دیدم، این بار در کنار زاینده رود و در نزدیکی‌های منطقه حفاظت شده شیدا … برایم داستانی را تعریف کرد که تکانم داد و اشک از چشمانم جاری ساخت. قرار است یک گروه فیلمساز، ماجرایی را که او دیده است، تبدیل به یک فیلم کند. خواهشمتدم شما هم پس از خواندن این داستان، آن را با دوستانی که بیشتر دوست‌شان دارید، به اشتراک نهید تا ایرانیان بیشتری بدانند که یک حیوان، یک روباه هم ممکن است چنان در برابر هم‌نوعانش شرمنده و خجالت‌زده و شرمسار شود که نتواند به زندگی برگردد و تمام کند …

 


اصغر می‌گوید:

روزی که مشغول گشت زنی در منطقه حفاظت شده شیدا بوده است، متوجه انباشت مقداری لاشه مرغ می‌شود که احتمالاً از طریق مرغداری‌های محل و پنهانی در آن ناحیه تخلیه شده بودند. وی می‌گوید، در همان لحظه که می‌خواستم به سمت لاشه‌ها حرکت کنم، دیدم یک روباه به سرعت به سمت آن ها رفته و می‌کوشد تا لاشه‌ها را استتار کند و سپس از منطقه دور می‌شود. اصغر هم بلافاصله خود را به محل استتار رسانده و جای مرغ‌ها را عوض می‌کند.

از او می‌پرسم، چرا این کار را کردی؟

می‌گوید، می‌خواستم ببینم آیا واقعاً آن قدر که می‌گویند روباه‌ها باهوش هستند، درست است یا خیر؟

خلاصه اصغر گوشه‌ای کمین می‌کند تا روباه دوباره برگردد … منتها اینبار با کمال تعجب، در‌می‌یابد که روباه قصه‌ی ما تنها نیست و با خود چند روباه دیگر را هم آورده است. آنها اما هر چه می‌گردند، لاشه مرغ‌ها را نمی‌یابند … تا سرانجام، همه‌ی روباه‌ها خسته شده و به دور روباه اصلی، حلقه می‌زنند …

اصغر می‌گوید: آنچه که داشتم می‌دیدم، برایم باورکردنی نبود و اگر با چشم خودم نمی‌دیدم، امکان نداشت که قبول کنم … زیرا روباهی که در مرکز حلقه ایستاده بود، نخست به تک تک روباه‌ها نگاه کرد و آنگاه، ناگهان مانند یک لاشه بر زمین افتاد و بی‌حرکت ماند …

   

اصغر خود را بلافاصله به محل رساند که سبب شد تا دیگر روباه‌ها منطقه را ترک کنند …

اما به این نتیجه رسید که حقیقتاً انگار روباه مرده است! او حتی به سرعت دامپزشک منطقه، آقای دکتر تراکنه را هم خبر کرد؛ اما او نیز نتوانست کاری بکند زیرا واقعاً روباه مرده بود. حیرت‌انگیزتر آن که پس از معاینه و کالبدشکافی لاشه حیوان، معلوم شد که روباه قصه ما در اثر ایست قلبی، جانش را از دست داده است!

 

 آری … روباه‌ها هم ممکن است چنان در پیشگاه رفقای خود، احساس شرمساری و خجالت کنند که توان از دست داده و سکته کنند.

روباه شیدا، بی شک روباه بامرامی بود که دلش نمی‌خواست به تنهایی آن همه غذا را بخورد و برای همین رفقایش را خبر کرد … و بی‌شک، من اگر جای اصغر بودم، آن آزار را روا نمی‌داشتم و می‌گذاشتم تا آنها از آن غذا بی هیچ ترسی نوش جان کنند …

اما عملکرد اصغر سبب شد تا دریچه‌ای دیگر به سوی جهان حیوانات گشوده شود و ما دریابیم که چه قوانین و سلوکی در بین آن ها جاری است …

روباه‌ها، انگار جوانمردی و رفاقت و مرام و شرمندگی را خوب می‌فهمند؛ باید به آن ها احترام نهاد و این جوانمردانه نیست تا عده‌‌ای سنگدل به نام شکارچی، این حیوانات محترم را نامحترمانه آزار رسانند و یا حتی هدف گلوله مرگبار خود قرار دهند.

ماجرای این روباه بامرام  را تا می‌توانید انتشار دهید، شاید سبب شود که یک شکارچی برای همیشه تفنگش را به دیوار منزلش آویزان کند.

مهناز پورمجیب


 
comment نظرات ()
 
تعريف جامع، مانع و کامل از کارمند ...
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 

دايم به فکر کار دوم است.

هنوز کلاس زبان مي رود.

از غذا هميشه ناراضي است.

هارت و هورتش مال همکارانش است.

هميشه دوستاني دارد که موفق و پولدار شده اند.

به هر چيزي که فکر کني هميشه دير مي رسد.

بازنده هر معامله خارج از محل کار خود است.

هي مي خواهد از مملکتش برود ولي هي شرايط سخت تر مي شود.

بسته به شرايط و جو حاکم، علايق و استعدادش در حال تغيير است.

معلوم نيست در زندگي در چه چيزي استعداد دارد و يا علاقه مند چيست.

تمام هم و غمش اينست که چرا از توانايي ها و استعدادش استفاده نمي شود.

کارمند موجودي است گوش به زنگ که مدام مال ديگران را مي شمارد.

فکر مي کند با هر چاي سبز کيسه اي که مي خورد چه خدمتي به سلامتي بدنش مي کند.

براي سلامتيش خيلي احتياط مي کند اما هميشه شکم دارد، کمر درد دارد و کچل مي شود.

اگر دست به کار بزرگي بزند مثلا يک ماشين با کلاس بگيرد تا مدت ها هر ماه کم مي آورد.

حسرت گذشته را مي خورد و بعد از هر افزايش ناگهاني يادش مي افتد که چرا زمين و ملک و طلا نخريده.

ناراحتي کم پولي و زندگي سخت خود را با ديدن در باز دستشويي به سرعت فراموش مي کند و خيلي خوش حال مي شود.

هر زماني که به کارمند مراجعه کني مي خواهد تا آخر سال (همان سالي که به او مراجعه کردي) از شرکت برود و تو و همه آدم هاي ذليل را به حال خودش بسپارد.

جملاتش شرطي بوده و معمولا با " اگر من اين طور بودم، اگر اين جوري بود، اگر مجرد بودم و اگر ...." شروع مي گردد ولي به هيچ چيز مثبت قابل لمسي ختم نمي شود.

با ديدن يک ساختمان شيک هميشه به اين موضوع فکر مي کند که اگر اين ساختمان مال خودش بود ديگر هيچ وقت کار نمي کرد و خيلي سريع تعداد واحدها را در هر طبقه ضرب در تعداد طبقات و مبلغ اجاره هر واحد می کرد.

مهناز پورمجیب


 
comment نظرات ()
 
2 رود ...
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 

بهترین درودهایم نثار آنانی باد که کاستی هایم را می دانند و باز هم دوستم دارند ...


 
comment نظرات ()
 
امتحان ...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
امتحان شفاهی فیزیک در دانشگاه ...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 


استاد سخت
گیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا می خواند و سوال را مطرح می کند :

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می کند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چه کار می کنید؟

دانشجوی بی تجربه فورا ً جواب می دهد من پنجره کوپه را پائین می کشم تا باد بوزد.

اکنون پروفسور می تواند سوال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند :

حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل می شود و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید،

محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابل قطار؟

تغییر اصطکاک بین چرخ ها و ریل؟

آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم می شود و اگر آری، به چه اندازه؟

 

حسب المعمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد.

همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا می خواند و طبق معمول سوال اولی را می پرسد.

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می کند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چه کار می کنید؟

این دانشجوی خبره می گوید؛ من کتم را در می آورم.

پروفسور اضافه می کند که هوا بیش از این ها گرمه.

دانشجو می گوید خوب ژاکتم را هم در می آورم.

پروفسور ادامه می دهد که هوای کوپه مثل حمام زونا داغه.

دانشجو می گوید اصلا لخت مادر زاد می شوم

پروفسور گوشزد می کند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شوید.

دانشجو به آرامی می گوید :

می دانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت می کنم واگر قطار مملو از آفریقایی های شهوتران هم باشد، من آن پنجره لامصب را باز نمی کنم ...

مرتضی بابایی


 
comment نظرات ()
 
آلمانی، چینی ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
بابا لنگ دراز ...
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
 

عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.

درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد....

ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آن ها را دوست داریم و به آن ها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.


 
comment نظرات ()
 
علائم مصرف مواد محرک ...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
 


اعمال و رفتار افراد دارای اختلال سوء مصرف مواد محرک به احتمال زیاد می تواند موجبات آزار و اندوه خانواده به ویژه همسر و فرزندان را فراهم آورد و حتی در مواقعی ممکن است خطر جدی از سوی فرد دچار سوء ‌مصرف، خانواده را تهدید نماید.

اگر شما فردی مجرد هستید که می خواهید ازدواج و تشکیل خانواده دهید و به دنبال همسری هستید که برایتان آرامش، امنیت و... را به ارمغان بیاورد و آلوده به مصرف مواد نباشد و یا حتی اگر در حال حاضر در یک رابطه قرار گرفته اید که نسبت به فرد مورد نظرتان دچار تردید به جهت اعتیاد به مواد محرک هستید و در تردید برای ترک رابطه و یا تداوم آن هستید؛ امیدوارم با توجه به علائم زیر درارزیابی خود دقت بیشتری نموده و بتوانید افراد دارای اعتیاد به مواد محرک را بهتر شناسایی کرده و تصمیم عاقلانه و کارآمد بگیرید.

  • فرد وابسته به مواد محرک دارای خلق نوسانی است یعنی گاهی مواقع جالب، هیجان انگیز، شاد و جذاب است و با سخنان عاشقانه و رفتارهای خود شما را شیفته می کند و در مواقع دیگر به فردی منزوی، غمگین و اجتنابی تبدیل می شود که تمایلی به ارتباط با شما ندارد.
  • از علائم دیگر مصرف مواد محرک، پرخاشگری های شدید است که از جانب فرد مصرف کننده سر می زند و هدف این پرخاشگری ها هرکسی می تواند باشد مادر، پدر، برادر، همسایه، فروشنده و ... پرخاشگری ممکن است کلامی و یا فیزیکی، شدید یا خفیف باشد اما از ویژگی های اصلی آن عدم تناسب آن با ماجرای پیش آمده است در واقع شدت و نوع آن با مسئله ای که موجب پرخاشگری شده تناسب ندارد.
  • فرد وابسته به مواد محرک اغلب دچار اختلال خواب است. خواب شبانه او مختل است و حتی ممکن است در شبانه روز 4-5 ساعت بخوابد و گاهی چند روز متوالی نخوابد و سپس چند روز متوالی به خواب رود .در واقع بهم ریختن چرخه های فعالیت های طبیعی در او دیده می شود.
  • تحریک پذیری بسیارزیاد، ویژگی دیگر این بیماری می باشد فرد با کوچک ترین تحریکی از کوره در می رود و برآورد او از قضایا با واقعیت انطباق ندارد. برای مسائل جزئی ناراحتی زیادی را تجربه و ابراز می کند. درضمن پایداری احساسات منفی در او بسیار زیاد است.
  • شک و بدگمانی نیزدر مصرف مواد محرک وجود دارد. فرد مصرف کننده نسبت به اطرافیان خود بدبین می شود و اغلب نسبت به فرد مورد علاقه اش احساس خیانت کرده و او را متهم می نماید و از اطرافیان بدگویی کرده آن ها را متهم به توطئه می نماید .
  • در مواردی رفتارهای اجبارگونه و تکراری را می توان مشاهده نمود مانند تیک، وسواس، ناسزا گویی و رفتارهای زشت تکراری، احتکار، گیر کردن و توقف در انجام امور، کندن مو، پوست و حرافی ...
  • از دیگر ویژگی های افراد سوء مصرف کننده مواد محرک، تنوع طلبی و بی پروایی در روابط جنسی می باشد. اغلب مسائل جنسی محوریت و اولویت زندگی فرد را تشکیل می دهد در عده ای استفاده گسترده از پرنوگرافی نیز دیده می شود .
  • افت سایر حوزه های زندگی و ارتباط های اجتماعی نیز از دیگر مولفه های این بیماری است. آن ها، اغلب دوستی ندارند و یا دوستان اندکی دارند که دچار اعتیاد هستند. با افراد فامیل قطع رابطه کرده و در جشن ها و میهمانی ها حاضر نمی شوند و در کل اتصال پایین عاطفی، قطع ارتباط و طرد شدگی به وضوح دیده می شود.
  • کاهش وزن، خرابی دندان، بیماری های لثه، خشکی دهان، زخم های روی بدن، تحلیل رفتن بافت ها، خودزنی نیز به وفور وجود دارد.
  • کارکردهای اجتماعی، اقتصادی نیز دچار مشکلات عدیده می شود و فرد با توجه به سن، هنوز ثبات شغلی پیدا نکرده و مشکلاتی را در حوزه اشتغال دارد. شکست های پی در پی مالی، مشکلات قانونی و ... نیز دیده می شود.

کلام آخر این که، توصیه مراجعه به مشاور است زیرا هیچ کدام از موارد بالا به تنهایی دال بر مصرف مواد نیست و فرد را باید در بافت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خودش مورد بررسی قرار داد. اما اگر در فرد محبوب شما تعدادی از موارد بالا وجود دارد مراجعه به روانشناس یا مشاور را جدی بگیرید.

رکسانا کارخانه


 
comment نظرات ()
 
دردل خداوند ...
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
 

سوگند به روز وقتی  نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها  کرده ام و نه با  تو دشمنی کرده ام. (ضحی 1-2)

 افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم به سخره اش گرفتی. (یس30)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی. ( انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام. ( انبیا 87)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم زده شدی که گمان بردی خودت برهمه چیز قدرت داری. (یونس24)

و این در حالی  بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری. (حج 73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشم هایت از وحشت فرو رفتند و قلبت آمد توی گلویت و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم می کنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی. ( احزاب 10)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جزمن نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیزبه سوی من بازگردی، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118)

وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم  با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما  باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی. ( انعام 63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوش حالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من نا امید شده ای. ( اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 23)

غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ ( اعراف 59)

پس کجا می روی؟ (تکویر 26)

پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ (انفطار 6)

مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره  به هم فشرده می کنم تا  قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا  تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، نا امیدی تو را پوشانده بود. ( روم 48)

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کارادامه می دهم. ( انعام60)

من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم. ( قریش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه با هم باشیم. (فجر 28-29)

تا یک بار دیگه  دوست داشتن هم دیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)


 
comment نظرات ()
 
دزد عزیز سلام ...
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
قدرت و ضعف ...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
 

مدارا، بالاترین درجه قدرت

و

میل به انتقام، اولین نشانه ضعف است.


 
comment نظرات ()
 
پروین اعتصامی ...
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
 

به صحرا سرود این چنین خارکن

که از کندن خار کَس خوار نیست

جوانی گه کار و شایستگی است

گه خود پسندی و پندار نیست

 


 
comment نظرات ()
 
ارزش زمان ...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
کتاب آشنایی با احساسات زنان منتشر شد ...
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
عجایب هفت گانه ...
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱
 

شاید خوانده باشیدش ...


علی یرغم اختلاف نظرها، اکثرا این ها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:

اهرام مصر
تاج محل
دره بزرگ ( به نام گراند کانیون در امریکا )
کانال پاناما
کلیسای پطرس مقدس
دیوار بزرگ چین
آبشار نیاگارا

آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آن ها هنوز کارش را تمام نکرده است.
از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد...
دختر جواب داد، بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی
ها خیلی زیاد است و نمی دانم کدام را بنویسم!...
آموزگار گفت، آن
هایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم...
دخترک با تردید چنین خواند:
به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از:

دیدن
شنیدن
لمس کردن
چشیدن
احساس کردن
خندیدن
دوست داشتن

اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد...
آن چیزهایی که به نظرمان ساده و معمولی می
رسند، آن ها را نادیده و دست کم می گیریم، حقیقا شگفت انگیزند...

با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آن ها را نمی توان خرید، آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید...


 
comment نظرات ()
 
کاش می دانستی ...
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱
 


سه ساله بود که پدرش آسمانی شد.

دانشگاه که قبول شد همه گفتند " با سهمیه قبول شده " ولی هیچ وقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد " بابا " یک هفته در تب سوخت ...


 
comment نظرات ()
 
عاقبت نیک دلی ...
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
 

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.

او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.

اما بی پول بود.

به خاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یک باره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت، بخور نوش جانت، پول نمی خواهم.

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.

این دفعه بی آن که کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی می خواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اولِ یک روزنامه به چشمش خورد.

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.

عکس همان مردی بود که با لباس های ژنده از او پرتقال مجانی می گرفت.

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی به عنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در روزنامه عکسش را چاپ کرده بودند.

او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :

" آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".

سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود :

من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می
گرفتم،
نیک
دلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد.

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
سر حرفم ایستادم ...
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
 

یکی سر شاخه نشسته بود و داشت از ته اره اش می کرد.

بهش گفتن مگه اون حکایت رو نشنیدی که...

گفت درخت مال خودمه، اره مال خودمه، سر و ته شاخه هم مال خودمه، به شما هم هیچ ربطی نداره.

افتاد زمین دست و پاش پاره شد.

اومدن بهش گفتن دیدی ...

گفت، هر چی پاره شده مال خودمه به شما هم هیچ ربطی نداره.

ازش کلی خون رفت.

بهش گفتن ازت خون ...

گفت، خون خودمه به شما هم هیچ ربطی نداره.

یکی گفت، دوستانه یه سوال بپرسم راستشو می گی؟

گفت، بپرس.

گفت، واقعا داری چه غلطی می کنی؟

جواب داد هیچی، سر مواضع و حرفام ایستادم ...!

این داستان شما رو یاد بعضی ها نمی آره ؟

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
این طور نیست ؟....
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
 

ناراحت شدن از حقیقت بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است!


 
comment نظرات ()
 
True Love …
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
نقاشی بزرگترین پرتره دنیا به کمک GPS
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
 

شاید در نگاه اول تصور کنید این پرتره حاصل تلاش کودکی خردسال برای کشیدن نخستین نقاشی های خود است٬ اما با دانستن داستان پشت آن احتمالا به تحسین ایده جالب و بکر خالق آن خواهید پرداخت.

اریک نوردنانکار٬ طراح و هنرمند سوئدی یک وسیله ردیابی GPS(سامانه موقیت یاب جهانی به کمک ۲۴ ماهواره) را درون چمدانی قرار داد و آن را به همراه مسیر دقیق از پیش تعیین شده خود به شرکت پست DHL تحویل داد.

۵۵ روز بعد این چمدان به استکهلم بازگشت. سامانه GPS به صورت خودکار مسیر سفر این چمدان در دور دنیا را ثبت نمود.

اریک اطلاعات ثبت شده را به کامپیوتر خود وارد کرد و پرتره ای را که در بالا می بینید خلق نمود!

به دلایل تکنیکی او مجبور بود این پرتره را تنها با استفاده از یک خط رسم کند. این خط غول آسا با عبور از ۶ قاره و ۶۲ کشور دنیا یک مسیر۱۱۰۶۶۴ کیلومتری را پیموده تا بدین ترتیب با خلق این پرتره اریک را به شهرت جهانی برساند.

جالب است که نگاه مرد رو به کشورمان است ...


 
comment نظرات ()
 
وقتی دیگران درکتون نمی کنند ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
 

یکی از دوستام تعریف می کرد :

با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی می گرف طرف من هی می کشید طرف خودش.

منم کرمم گرفت این دفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!

بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.

خیلی احساس شعف می کردم که هم چین شیطنتی کردم.

یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.

رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.

خلاصه حل شد. یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد. دوباره رفتم...سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا می کردن. این بار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمی شه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی...

رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟

گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل می مالیم می دیم بچه می خوره !!!

خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم. خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟ گف بله و یکی داد...

رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین. خلاصه یه گاز خورد و من خوش حال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!

منم پیاده شدم و خوش حال از نبوغی که به خرج دادم !

یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت...!

بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟

گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم!

کار همین شکلاته بود!

شما درکم نمی کردین!

خلاصه راننده هر یه ربع نگه می داشت منو صدا می کرد می گفت هی جوون! بیا بریم !

نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند، یه کاری کنید درکتون کنند...


 
comment نظرات ()
 
دو رو ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
من جهنم را خریدم ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
 

در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم مي فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتي از بهشت را از آن خود مي کردند.

فرد دانايي که از اين ناداني مردم رنج مي برد دست به هر عملي زد نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اين که فکري به سرش زد… 

به کليسا رفت و به کشيش مسوول فروش بهشت گفت، قيمت جهنم چقدره؟

کشيش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشيش بدون هيچ فکري گفت: ۳ سکه.

مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت : لطفا سند جهنم را هم بدهيد.

کشيش روي کاغذ پاره اي نوشت: سند جهنم.

مرد با خوش حالي آن را گرفت از کليسا خارج شد.

به ميدان شهر رفت و فرياد زد:

من تمام جهنم رو خريدم اين هم سند آن است.

ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمي دهم. اين شخص مارتين لوتر بود که با اين حرکت، نه تنها ضربه اي به کسب و کار کليسا زد، بلکه با پذيرش مشقات فراوان، خود را براي اين که مردم را از گمراهي رها سازد، آماده کرد.


 
comment نظرات ()
 
نظر دوستانم ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
 

لینک نظرات عزیزانی که یک دوره، افتخار بودنِ با آنان برایم مهیا گردید

http://www.mshamavard.com/fa/?p=293


 
comment نظرات ()
 
محبت ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
 

محبتی که علت حضورم بود ...

خلاصه تمام آن چیزی که در این سفر سعی نمودم درک نسبتا عمیقتری ازش کسب نمایم، همین مطلب بالاست.

انسانهای نیازمند بسیاری را در مسیر و در حرم امام رضا میشود به راحتی ملاقت کرد. برای زائران امام هشتم و به منظور رعایت آداب و رسیدن به محضر ایشان روی در و دیوار مطالب بسیاری رو نصب و شرح ملاقات با این بزرگوار رو تو کتابهای بسیاری هم درج کردهاند. خیلیها به این آداب واقف هستند و خیلیها هم نیستند. از این خیلیها، بسیاری این آداب رو رعایت میکنند و بسیاری هم دانسته یا ندانسته غفلت میکنند اما چیزی که از همه مهم تره اذن حضوری است که صاحب این بارگاه به نیازمنداش میدهد و آداب آن را فقط خود بزرگوارشون استحضار دارند و بس.

به نظر من ملاقات با بزرگان محبتی را میطلبد که جنسش زمینی نیست، محبتی که خود نعمت است. نعمتی لایزال که نه به علل بیرونی بلکه به واسطه تاثیر و میزان عشق و علاقهای که فرد به خود و خالقش دارد، بر بنده جاری میشود. محبتی که نه از سَر نیاز بلکه به واسطه تشنگی در مسیر دوستی برای رسیدن به آن چه رضای اوست به وجود آمده و عمیق میگردد و هر تغییر و تحولی که از این مسیر به وجود آید ماندگاری بیشتری را برای صاحبش مهیا مینماید. هم چنان که در طول تاریخ این دوستی را میتواند مشاهده و مطالعه نمود.

بودن در محضر امام رضا خود لیاقتی است بزرگ، اما بزرگتر از آن ماندن در بودنی است که لایق دوستی و مودت و محبت اوست. 


 
comment نظرات ()
 
چند روزی نیستم...
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
 

می رم تا پیداش کنم ...


 
comment نظرات ()
 
Dg Meditation
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
روزه ای در شان ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
 

ظهر یکی از روزهای رمضان بود ...

حسین حلاج همیشه برای جزامی ها غذا می برده و اون روز هم ...

داشت از خرابه ایی که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت ...

جزامی ها داشتند ناهار می خوردند ...

ناهار که چه ؟

ته مونده غذاهای دیگران و چیزهایی که تو اشغال ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان...

یکی از اون ها بلند می شه به حلاج می گه، بفرما ناهار !

حلاج می گه مزاحم نیستم ؟

و اونا پاسخ می دن نه بفرمایید.

حسین حلاج می شینه پای سفره ...

یکی از جزامی ها رو بهش می گه، تو چه جوریه که از ما نمی ترسی ...

دوستای تو حتی چندششون می شه از کنار ما رد شند ولی تو الان ...

حلاج می گه، خب اون ها الان روزه هستند برای همین این جا نمی آن تا دلشون هوس غذا نکنه .

پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی ؟

حلاج می گه نشد امروز روزه بگیرم دیگه ...

حلاج دست به غذاها می بره و چند لقمه می خوره ...

درست از همون غذاهایی که جزامی ها بهشون دست زده بودند ...

چند لقمه که می خوره بلند می شه و تشکر می کنه و می ره ....

موقع افطار که می شه منصور غذایی به دهنش می زاره و می گه، خدایا روزه من را قبول کن ...

یکی از دوستاش می گه : ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار می خوردی

حسین حلاج در جوابش می گه :

اون خداست، روزه من برای خداست ...

اون می دونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم ...

دل بنده اش را می شکستم روزه ام باطل می شد یا خوردن چند لقمه غذا ؟؟

سرداری


 
comment نظرات ()
 
کار تیمی ...
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
قانونی در طبیعت ...
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
 

هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمی کند

رودخانه ها آب خود را مصرف نمی کنند

درختان میوه خود را نمی خورند

خورشید گرمای خود را استفاده نمی کند

ماه، در ماه عسل شرکت نمی کند

گل، عطرش را برای خود گسترش نمی دهد

نتیجه :

زندگی برای دیگران، قانون طبیعت است ...


 
comment نظرات ()
 
چرا ...
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
 

چرا وقتی ترس از دست دادن آبرویمان را داریم،

به سادگی آبروی دیگران را می بریم ...

چرا ؟


 
comment نظرات ()
 
فقر ...
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
 

بخشی از سخنرانی ویکتور هوگو بزرگ‌ترین شاعر سده نوزدهم فرانسه در مجلس فرانسه... 

فقر آفت یک طبقه نیست، بلای همه جامعه است.

رنج فقر رنج یک فقیر نیست، ویرانی یک اجتماع است.

احتضار طولانی فقیر است که مرگ حاد توانگر را به دنبال می آورد.

فقر بدترین دشمن نظم و قانون است.

فقر نیز، همانند جهل، شبی تاریک است که الزاما می باید سپیده ای بامدادی در پی داشته باشد


 
comment نظرات ()
 
در دل آدم با درد دله که باز می‌شه ...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
 

یکی از دیالوگ های خیلی زیبا بین فامیل دور و آقای مجری در برنامه نوروزی کلاه قرمزی ...

آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟

فامیل دور:

واسه بهار. از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه. 

وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش.

فکر می‌کنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه.

ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمه چیز خوب اون ‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه. 

در باز ُ کسی نمی‌زنه.

ولی در بسته رو همه می‌زنند.

خود شما به خاطر این‌که بدونی توی این پسته دربسته چیه، می‌شکنیدش. 

شکسته می‌شه اون در. 

دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه. 

یه سری از دل‌ها درشون بازه.

می‌فهمی تو دلش چیه.

ولی یه سری از دل‌ها هست که درش بسته ‌اس.

این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که بالاخره یه روز مجبور می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه.

آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه؟

فامیل دور: در دل آدم با درد دله که باز می‌شه ...

منصوره مهدوی


 
comment نظرات ()
 
عیب ما ...
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱
 

اسـلام به ذات خـود نـدارد عـیبی

هر عیب که هست از مسلمانی ماست


 
comment نظرات ()
 
مبارک ...
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱
 

 عید فطر بر شما روزه داران

و ما روزه خواران

مبارک باد

سعیده شاه نظری

و با تشکر از :

معصوم – گرگان، خسرو صحت، حسین یزدانی، امیر حیدری، جهانگیر شاه گشتاسب، سهیلا لطیفی، بهزاد معمارماهر، الهام محمدیان، مهکامه حسینی، بنیاد همدلان کودک، مهرجهان دمیرچلی، مریم رستمی، ابوذر جعفری، شکوفه تهرانی، محمد مقدم، سمیه بنایی، شهرزاد صادقی، الناز شالباف، مائده جلال آبادی، فتحعلی خوشبین، عسل دیزبند، شیده دلاوری، بنفشه بخشایش، غلامرضا اله وردی، حامد ناظم رضوی، نسرین امیراحمدی، حمیدرضا عراقی، سیدمهدی حاجی میرعرب، سیدمحمدحسین موسوی، پیام خلیلی، حیدر ارجمندی، رامبد باران دوست، محمد شریفا، مصطفی عسگری، عباس مقصودی، هادی شفیعی دوست، یحیی مدبر، مونا مصلحی، مهرداد نیک نژاد، امیر طاهری، سهیلا همتی، حجت اله ریاضتی، جزایری، نیره دیانی، ژینا آقابیگی، رضا ارشد، هستی عباسی، امیرمقدم، محمد مقدم، احسان حیدری، محمدرضا اثنی عشری، جامعه یاوری فرهنگی، علی خلیلی، آزیتا کارخانه، فرناز صابرمنش، منصوره مهدوی، سعید بابایی، حیدر ارجمندی، زهرا، آسمان آبی، بهین روحانی، ایثار خدادادی ...

    


 
comment نظرات ()