body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

هنر معمولی زیستن ...
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱
 

معمولی بودن می تواند سخت ترین وضعیت ممکن، در زندگی باشد.

مثلا:

  • شاگرد معمولی بودن،
  • قیافه معمولی داشتن،
  • دونده معمولی بودن،
  • نقاش معمولی بودن،
  • وبلاگر معمولی بودن،
  • معمولی ساز زدن،
  • دوست معمولی داشتن.

منظورم از معمولی همان است که عالی نیست، اما هست. فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ایست که می تواند آدم ها را هلاک کند.

به طور مثال :

بعد از سال ها نقاشی کشیدن و در سایه روشن ذغال روی کاغذ کاهی غرق شدن و حلقه های گرد آبرنگ را با عشق بوییدن، شب تا صبح بالاسر نقاشی نشستن و صبح بوم ها را خیس خیس به دیوار زدن و از ته سالن تماشا کردن؛ روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه کنارش گذاشتم.

وقتی همکلاسی دبیرستانم در عرض دو دقیقه با مدادنوکی بی جانش خانم معلم مان را با آن دندان های موشی و شلخته گی موهای فر کنار گوشش که از مقنعه چانه دار می زد بیرون کوبید کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از معلم مان بکشم، متوجه این حقیقت شدم که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و ممارست من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و این باعث شد من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم.

ضعیف بودم آن روزها.

دنیایم آن قدر کوچک بود که با بیشتر شاخص ها " ترین" بودم و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند.

شاید همه آدم ها این طور نباشند. من اما همیشه درونم یک سوپر انسان داشته ام که می گفت دست به گچ بزند باید طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن ندارد.

معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را می گذارد کنار، نه دماغش را عمل می کند، نه حق خوردن غذا در یک سری رستوران ها را از خودش می گیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.

حقیقت این است که " ترین"ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط در لایه آدم های "معمولی" و این هراس می تواند حتی لذت نقاشی کشیدن، ساز زدن، خواندن، نوشتن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد. مشکل بزرگ تر آن مرزی ست که ترین بودن بین لایه لاغر آدم های " ترین" و گروه بی شمار "معمولی"ها می کشد. همیشه چیزی در آدم های معمولی پیدا می شود که برای ترین ها ترحم برانگیز باشد. مثلِ ترحم، هم دلی و هم دردی نیست ها.

مثال :

  • بی چاره با این صداش آواز هم می خواند،
  • بی چاره برای این دوست پسرش شعر هم می گوید،
  • بی چاره با این آی کیو فوق لیسانس هم می خواهد بخواند،
  • بی چاره با این سطح زبانش خارج هم می خواهد برود و ...

همین قدر منزجرانه و همین قدر دور از زندگی نرم و ناب و ساده ای که بین آدم های معمولی جریان دارد.

تصمیم گرفته ام خودِ معمولیم را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با " ترین"هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولیم را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولیم عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه می دهم به منِ معمولی عشق بورزند.

دکتراحمدرضا فتوت


 
comment نظرات ()
 
خدایا پدر و مادر این بچه چی می کشن ...
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
 
علی صدایش می کنند و مثل همه بچه های دیگه عشق و جون و همه زندگی پدر و مادرشه.
2 سالست و متاسفانه به خاطر تومور چشمی که داره از ناحیه چشم چپ نابینا شده...

اطبا گفتن باید آب زیر چشم چپ رو تخلیه کنند تا به مغزش آسیب نرسه و خدای ناکرده جونش رو از دست نده.
و چنان چه آب زیر چشم رو تخیله کنند صورت ِ به این معصومی دیگه نخواهد بود ...

این طفل معصوم رو دعا کنید.
و برای دوستانتون این مطلب رو ارسال...

 
comment نظرات ()
 
بمان برایم ...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
 

هزار باره بهای اعتماد و بخشش را به نازل ترین شکل ممکن خواهیم گرفت ...  

اما من همانی خواهم بود که دوست دارم باشی ...


 
comment نظرات ()
 
عشق می گوید ...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
 

چو نفس آرام می گیرد چه در قصری چه در غاری

 

چو خواب آید چه بر تختی چه بر پایان دیواری


 
comment نظرات ()
 
امام حسین ...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 

امام حسین خالق عشق است و وارث داستان کربلا

او اسطوره است و خاندانش راهیان حقیقی این وادی.

و من شاید، گاهی، فقط نامش را بر زبان دارم

حیف این بزرگوار ...


 
comment نظرات ()
 
کاش نسل حاضر درک عمیق تری از این دستان داشته باشند...
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
ویکتور هوگو ...
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 
از سارقان و جانیان نترسید.
خطرهای بیرونی، خطرهای ناچیزند.
باید از خودمان بترسیم.
غرض ورزی ها، سارقان واقعی و خباثت ها، جانیان واقعی اند.
خطرهای بزرگ در اندرون ما هستند.
چرا باید از چیزهایی که سر و کیف مان را تهدید می کنند، بترسیم؟
بگذارید به جایش به چیزهایی که وجدان مان را تهدید می کنند، بیاندیشیم ...
 

 
comment نظرات ()
 
تجربه ام تقدیم تو ...
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
 

در فعلیت هر فعلی، مفعول ِ فاعل مرام، نقش عمده را دارد.

رابطه باید بر اساس واقعیت باشد، نه بر اساس ادبیات ...
و این، همان دلیل ناکامی هایمان است.

داوود امیراحمدی


 
comment نظرات ()
 
عجیب است که ...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
 

   

پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم،

بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !

بعد از چند روز به دوستی،

بعد از چند ماه به همکاری،

بعد از چند سال به همسایه ای،

اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم.

   

ما چه قدر کوچکیم در برابرش ...

احمد شیروانی


 
comment نظرات ()
 
طراحی ...
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 

فقیر و غنی ...

تشکر

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
فکر کنم هنگ کرده ...
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 

فکر کنم هنگ کرده.

باید ریی استارتش کنم...

مهرجهان ...


 
comment نظرات ()
 
Only U …
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
تا نظر شمای دوست چه باشد ...
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

 

اگر حرفی برای گفتن نیست ...

سکوت بی معنا به مراتب بهتر از بیانات بی معنیست.

 


 
comment نظرات ()
 
شهری به اسم انجام ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

در جست و جوی زندگی شادمانه

روایتی بسیار زیبا، اگر دل بدهی ...

در گذشته نه چندان دور، خانم جوانی با همسر و پسرش در عمارت بزرگی در یک شهر آباد زندگی می‌کردند. نام شهر جدید آن‌ها «داشتن» بود. خانم جوان بسیار خشنود و شادمان بود چرا که او به تازگی از شهری به این جا نقل‌مکان کرده بود که نامش «نه داشتن» بود، جایی که اهالی و مردم‌اش فقیر و پاپتی بودند. خانم جوان می‌دانست که محله «داشتن» برای زیستن از محله «نداشتن» بسیار بهتر و مناسب‌تر است. او بسیار خشنود بود و از این رو به سرعت شروع به آموختن زبان محله جدید یعنی «داشتن» کرد و به زودی حرف زدن با آن زبان را به خوبی آموخت.

یک روز زیر لب با خود نجوا می‌کرد که:

در اینجا خانه زیبایی دارم، درآمد خوبی دارم، ماشین راحت و بزرگی دارم و منظره و چشم‌انداز خانه‌ام از یک سو اقیانوس بیکران است و از سوی دیگر جنگل سبزِ بی‌انتها، دیگر آدم چه می‌خواهد؟

   

امّا پس از مدت کوتاهی «داشتن» دیگر کفایت نمی‌کرد و حالا خانم زیبا از زندگی در «داشتن» احساس کسالت می‌کرد و حوصله‌اش سر رفته بود. یک روز دستِ پسرش را گرفت، چمدان‌اش را بست و در حالی که نامه‌ای مبنی بر خداحافظی همیشگی برای همسرش نوشته بود، محله «داشتن» را ترک گفت تا در جایی زندگی کند که به آن «انجام» می‌گفتند.

نام دیگر این محلّه جدید «پیشرفت» بود. پس از نقل‌مکان به این محله جدید، خانم جوان احساس شادی و رضایت می‌کرد، چرا که «انجام»نسبت به «داشتن» جای بهتری برای زیستن بود و از این روخانم جوان خیلی زود زبانِ شهر «انجام یا پیشرفت» را به خوبی آموخت و با آن زبان با دیگر شهروندان حرف می‌زد:

یعنی استفاده از واژه‌های «عمل کردن و انجام دادن».

  • من شستن ظروف را انجام می‌دهم.
  • من ورزش روزانه‌ام را انجام می‌دهم.
  • من پختن نان را انجام می‌دهم.
  • من با دوستان به مهمانی می‌روم.
  • من از کتابخانه محله استفاده می‌کنم.
  • من کندن میوه‌های درختان باغ را انجام می‌دهم.
  • موسیقی تمرین می‌کنم.
  • کتاب‌های جالب می‌خوانم.
  • به دوستان و دیگر افراد کمک می‌کنم.
  • مدیتیشن انجام می‌دهم.
  • با مردی که قصد ازدواج با من دارد به خانه سالمندان سر می‌زنم و خدمات اجتماعی دیگری نیز انجام می‌دهم.
  • در خیریه‌ای خدمت داوطلبانه انجام می‌دهم.

   

خانم جوان زبانِ این شهر را خیلی سریع و خوب آموخت و حالا دیگر به طور سلیس و روان با آن زبان گفتگو می‌کرد. حالا برای زیستن در شهر «انجام» بسیار احساس شادی و رضایت می‌کرد. البته که این شهر از شهرِ «نداشتن» که مردمانش دچار فقر و فلاک بودند بسیار بهتر بود و حتا بر شهرِ «داشتن» هم که مردمش بسیار مادی‌گرا و اهل مال و منال و پُز دادن بودند، مزیت داشت.

امّا پس از مدتی «انجام» هم دیگر کافی به نظر نمی‌رسید، چرا که خانم زیبا متوجه شد که پسرش که اکنون نوجوان شده است، آن چنان خشنود و خوش حال نیست. او هیچ‌کاری را با مادرش انجام نمی‌داد. تنها چیزی که پسرش می‌خواست این بود که برگردد به شهر «داشتن» و با داشته‌هایش زندگی راحت و بدون زحمتی را تجربه کند. مادر متوجه شد که پسرش چندی است که از زبان «نداشتن» به وفور استفاده می‌کند:

   

  • من کفش اسکیت ندارم.
  • من خواهر و برادرندارم.
  • من کامپیوتر و لپ‌تاپ ندارم.
  • من سرگرمی وتفریح ندارم.

   

این نیز باعث ناراحتی بیشتر مادر میشد. او می‌خواست که پسرش از زبان «انجام» استفاده کند و با زبانِ این شهر حرف بزند و برای آن که او را به این کار ترغیب کند همه کار کرد. اسمش را برای کلاس اسب‌سواری و سوارکاری نوشت، او را در کلاس شنا ثبت‌نام کرد، برای فرستادنِ او به اردو با گروه‌های طبیعت ‌دوست و طبیعت‌ گرد اقدام کرد. حتا با یک درمانگر که رویکرد و زبان مسلط ‌اش «عمل» و «انجام» دادن بود برایش وقت ملاقات گرفت و طبق سفارش درمانگر او را به مدرسه‌ای با تمرکز بر «انجام» و «عمل» فرستاد.

در حالی که پسر به مدرسه «انجام» می‌رفت و خودِ خانم جوان هم مجموعه «انجام»های خود را پی می‌گرفت، ولی کم‌کم احساس کسالت و ملامت دوباره به سراغ‌اش آمد تا جایی که نشست و برخواست با نامزد خوش‌تیپ و خوش‌اخلاق‌اش نیز به نظر ملال‌انگیز و خسته‌کننده می‌آمد و از دیدن او و «انجام» کارها با او لذت و هیجان گذشته را تجربه نمی‌کرد. در این بین یک روز از دیگران شنید که شهری در دوردست‌ها هست به نام شهرِ «شدن» که از شهر «انجام» بهتر است و چندین مرتبه از شهر «داشتن»و از هر لحاظ بهتر و برتر از شهر «نداشتن» است.

بنابراین به دفتر مسافرتی محل رفته و برای مهاجرت به شهر «شدن» بلیط قطار گرفت.

روز بعد در حالی که در کوپه قطار نشسته بود، خانم کهنسالی که در کنارش بود از او پرسید: خانم خوشگله عزم کجا داری؟

خانم جوان به طور مختصر سیرِ زندگی و تاریخچه گذار از شهرهای مختلف را برای پیرزنِ خردمند نقل کرد و گفت که به جستجوی شهر «شدن» است.

خانم کهنسال گفت: عجب اتفاقی! چون من هم اکنون راهی شهر «شدن»ام.

خانم جوان در حالی که به طور سلیس و روان به زبان «شدن» حرف می‌زد، ادامه داد:

بی‌صبرانه منتظر یافتن سرزمینی هستم که فراسوی ضروریات زندگی که در شهر «نداشتن» وجود نداشت و زرق‌ و برق‌ها و مادیات شهر «داشتن»و تلاش‌های مکرر شهر «انجام» باشد و رضایت‌خاطر لازم را برایم به ارمغان آورد.

خانم کهنسال گفت:

عزیز من، قربونت برم، شهرها تفاوت آن چنانی با هم ندارند و نمی‌توان گفت که واقعاً یکی از آن‌ها بهتر از دیگری است. آنچه که من در طی عمر طولانیام فهمیدم این است که عاقلانه است که در همه این شهرها زندگی کنم و به زبان همه شهرها سلیس و روان حرف بزنم.

خانم جوان سریعا پاسخ داد:

ولی مطمئناً در شهر «شدن» می‌توانم چشم‌اندازم به زندگی را توسعه دهم، پتانسیل‌هایم را تحقق بخشم و خودشکوفا شوم.

او در حالی که این جملات را با زبان «شدن» بیان می‌کرد سعی داشت تا با لهجه زیبای آن شهر را در کامل‌ترین شکل خود حرف بزند.

خانم کهنسال، درست می‌فرمایید، من هم دوست دارم که بتوانم با شهروندان شهرهای «انجام»، «داشتن»و «نداشتن» که زبان شهر «شدن» را هرگز نمی‌فهمند به راحتی گفتگو کنم. اگر چه نمی خواهم ادای نخبه شهر «شدن» را درآورم، امّا اجازه بده که الفبای یک زبان جهانی را به تو بیاموزم که همه مردم در تمام شهرها آن را می‌فهمند، شاید این مهارت به کارت آید.

   

در همین حال پیرزن کیف‌دستی‌اش را باز کرد و یک کارت که این‌گونه به نظر می‌رسید را از کیف درآورد:

بودن/ شدن

انجام دادن

داشتن

خواسته ها

  

 

 

 

خانم کهنسال آنگاه از خانم جوان خواست که در ستون خواستن هر آنچه که می‌خواهد داشته باشد را لیست کند، سپس در حالی که جوان مشغول نوشتن فهرست خواسته‌هایش بود، او نیز نگاه خود را از پنجره به جاده‌های روستایی و درختان کنار جاده انداخت تا از مشاهده آنها لذت ببرد.

وقتی خانم جوان فهرست خواسته‌هایش را به اتمام رساند، خانم کهنسال پرسید:

ازاین تمرین چه آموختی؟

فهمیدم که فهرست کردن آنچه می‌خواهم ولی ندارم بسیار آسان است.

امّا به یاد آوردن چیزهایی که می‌خواهم و هم‌اکنون آن‌ها را دارم و می‌خواهم آن‌ها را حفظ کنم سخت‌تر است.

   

سپس خانم کهنسال از خانم جوان خواست که در گامِ بعدی تعیین کند که کدام‌یک از خواسته‌ها جزء «داشتن»، «انجام دادن» یا «شدن» است.

خانم جوان سریع فهرست را مرور کرده و جلوی هر کدام با علامت د، ا و یا ش نوعِ هر کدام از خواسته‌ها را مشخص کرد. آن‌گاه خانم کهنسال دوباره از او پرسید:

حالا چه چیزی یاد گرفتی؟

اکثر خواسته‌هایم از نوع «انجام» دادن بودند، زیرا این زبانی است که من سال‌ها با آن گفتگو می‌کنم و جالب اینجاست که اگر همین کار را با خواسته‌های پسرم انجام بدهم، خواسته‌های او بیشتر از نوع «داشتن» خواهد بود. پس خیلی عجیب نیست که ما این همه مشکلِ ارتباطی داشتیم و همدیگر را نمی‌فهمیدیم. این‌گونه به نظر می‌رسد که ما با دو زبان مختلف با هم حرف می‌زدیم.

خانم کهنسال در حالی که گفته‌های او را تأیید کرد، گفت:

خوب، گام بعدی کلید اصلی فهم و مفاهمه جهانی است. حالا از بالای لیست یکی یکی آن‌ها را بخوان و از خودت سوالِ « اگرتواین را …» از خودت بپرس. بگذار اولین خواسته‌ات را با هم انجام دهیم تا خوب متوجه باشی چه کار باید بکنی.

 

بودن/ شدن

انجام دادن

داشتن

خواسته ها

  

X

 

سفر کردن

 

تو می‌خواهی که سفر کنی. پس آن را به عنوان یک عمل که لازم است انجام شود، طبقه‌بندی کرده‌ای. حالا سوالی که باید از خودت بپرسی این است که:

اگر سفر کنی، آنگاه چه خواهی داشت؟

اگر سفر کنم،  هیجان، ماجراجویی و یادگیری‌های جدید خواهم داشت.

حالا همین را زیر کلمه «داشتن»بنویس. و بعد سوال دوم را برای خودت طرح کن!

اگر سفر کنی و هیجان را تجربه کنی و چیزهای جدید بیاموزی، آنگاه چه فردی خواهی بود؟  یا خواهی شد؟

خانم جوان سریعاً پاسخ داد: مستقل.

و سپس رو به خانم کهنسال گفت: اجازه بده بعدی را خودم تمرین کنم.

یک ماشین نو می‌خواهم. این زیرِ «داشتن» قرار می‌گیرد. اگر یک ماشین نو داشته باشم، چه کار می‌کنم؟ به شیراز سفر می‌کنم.

سپس به شیراز سفر می‌کنم را در ستون «انجام دادن» نوشت و باز از خود پرسید:

اگر یک ماشین نو داشته باشم و به شیراز سفر کنم، آنگاه چه خواهم شد؟ و پاسخ داد، شاد و خشنود. فهمیدم! فهمیدم!.

و آنگاه با شور و هیجان همین روش را برای دیگر خواسته‌هایش نیز انجام داد. وقتی تمام فهرست را تکمیل کرد و دوباره به آن نگاهی انداخت، خانم کهنسال دوباره پرسید: 

حالاچه چیزی یاد گرفتی؟

خانم جوان در حالی که با تعجب می‌نگریست پاسخ داد:

نمی‌دانم. اطلاعات زیادی اینجاست. کم‌کم دارم متوجه یک الگوی خاص یا طرح غالب در اینجا می‌شوم. امّا نمی‌دانم از کجا شروع کنم.

شاید این بتواند کمی کمک‌ات کند.

خانم کهنسال این را گفت و نگاهی به کیف دستی‌اش انداخت و از آن یک کارت دیگر را بیرون کشید. در بالای کارت این واژگان با خط درشت نوشته شده بود:

عشق وتعلق خاطر

پیشرفت / قدرت

آزادی

بقا و زنده ماندن

تفریح

   

 

 

 

 

  

آنگاه برای خانم جوان توضیح داد که، حالا تمام واژه‌های نوشته شده در کارت اوّل را در زیر هر یک از این نام‌ها که در این کارت هست قرار بده. لازم نیست که یک کلمه حتماً فقط در زیر یک نام مثل تفریح یا آزادی بیاید. شاید یک کلمه بتواند در زیر چند نام قرار گیرد. مثلاً همین سفر شاید بتواند نوعی آزادی باشد و هم چنین نوعی تفریح و چون در سفر امکان بازدید از اقوام و اعضای خانواده هم شاید مطرح باشد، پس نوعی عشق و احساس تعلق نیز محسوب می‌شود.

خانم جوان با همین راهنمایی شروع به طبقه‌بندی کلمه‌ها در زیر 5 نام شد. پس از اتمام تکلیف، خانم کهنسال دوباره سؤال جادویی‌اش را پرسید:

ازاین کارچه آموختی؟

متوجه شدم که اکثر کلمه‌های من در زیر نام عشق و احساس تعلق قرار گرفتند و تقریباً هیچ چیزی در ستونِ تفریح ندارم. فکرمی‌کنم من آزادی و تفریح خود را رها کرده‌ام و تمام وقت و انرژی‌ام را صرف فکر پیدا کردن شهر کاملی که بتوانم در آن «عشق» واقعی را تجربه کنم، کرده‌ام.

خانم کهنسال در حالی که او را تأیید می‌کرد، از او پرسید:

آیا برای بهبودی شرایط خودت هیچ طرح عملی در ذهن داری؟

معلومه که دارم. خودتان هم بهتر از من می‌دانید که طرح‌ریزی کردن یکی از کارهای «انجام» دادنی است و دیدید که زبانِ «انجام دادن» چه قدر برای من ساده و روان است.

در حالی که به یافته‌های خودش در اثر مراوده و گفت و گو با پیر خردمند فکر می‌کرد، قطار به ایستگاه بعدی رسید.

خانم جوان از پیرِ خردمند تشکر کرد و از قطار پیاده شد تا با قطاری که برمی‌گردد به شهر «انجام» برود، جایی که نامزد جوان و خوش‌ قیافه‌اش انتظارش را می‌کشید، مردی که او را دوست داشت و به او احساس تعلق می‌کرد. پس از رسیدن به شهر «انجام» تصمیم گرفت که از اکنون به بعد زبانِ جهانی تازه‌آموخته‌اش را با همسر و فرزندش به کار گیرد. و از زمانی که شروع به تفکر و گفت و گو به این زبان نمود، خشنود و شاداب روزهای زیبایی را زندگی کرد.

البته هنوز این شایعه وجود دارد که پیر کهنسال خردمند قصه ما هنوز هم در قطار بین شهرهای مختلف در سفر و کسانی که عزم سفر به شهرهای دیگر را دارند راهنمایی می کند.

دکتر علی صاحبی

مربی ارشد موسسه ویلیام گلسر


 
comment نظرات ()
 
انسان + نیت = انسانیت ...
ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

کسانی که سال ها پیش صبح خیلی زود از خیابان ظفر گذر می کردند، خانم مسنی را می دیدند که با فولکس قورباغه ایش به سمت بیمارستان علی اصغر می رفت. زنی ساده پوش و زلال که برای من نماد همیشگی عشق ورزی بی دریغ محسوب می شود.

تمام درآمد یک پزشک از کارانه بیمارستانیش تأمین می شود و او از این گذشته است تا فشاری بر کودکان و خانواده هایشان نیاید. پروفسور پروانه وثوق هم اکنون رییس هیات امنا، سرپرست تیم پزشکان و یکی از بانیان بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان تهران (محک) می باشد.

همکارانش می گفتند:

بارها به ایشان پیشنهاد شده که برای مشاغل تحقیقاتی در ازای دریافت حقوق هنگفت و امکانات دیگر ساکن کشورهای اروپایی و آمریکایی شود. ولی او خدمت رایگان به کودکان سرطانی وطنش را برگزید.

پروفسور وثوق حسرت نادیدن مادر ترزا را برایمان بی رنگ می کند. نمی دانم که ایشان را مادر ترزای ایران بنامم یا مادر ترزا را پروانه وثوق هند؟ صد حیف که امروز که برای این مطلب در این صفحه در دنیای مجازی به دنبال عکس پروفسور وثوق می گشتم هرچه بیشتر نامش را جستجو می کردم کمتر می یافتم. دنیای مجازی هم خالی از عشق های واقعی می شود. استاد اکنون دهه نهم زندگیش را می گذراند و من چه قدر دلم می خواهد که دختران و پسران وطنم تا او زمین و زمانمان را معطر می کند، از پروفسور بیاموزند و او را بشناسند.

پروفسور پروانه وثوق تنها پروفسور بیماری های خون کودکان در ایران است و بیش از نیم قرن عاشقانه مرهم کودکان سرطانیست. استاد هیچ گاه ازدواج نکرده است. شاید او هم همچون مادر ترزا و ...، زمانی بر سر دو راهه زندگی و عشق ایستاده و عشق را برگزیده باشد...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
دانستنی ها یا به عبارتی واقعیت های زندگی ...
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

 

ما در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌ایم كه " زندگی" نام دارد.

در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را داریم. چه این درس‌ها را دوست داشته باشیم چه از آن بدمان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه‌ي آموزشی برایشان طرح‌ریزی كنیم.

اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد، فرآیند آزمایش است، یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گه گاهی. آزمایش‌های ناكام نیز به همان اندازه‌ آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.

درس آن قدر تكرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشكال مختلف آن قدر تكرار می‌شوند، تا آن ها را بیاموزیم. وقتی آموختیم می‌توانیم درس بعدی را شروع كنیم، بنابراين بهتر است زودتر درس‌هايمان را بياموزيم.

آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست كه در آن درسی نباشد. اگر زنده هستیم درس‌هایمان را نیز باید بیاموزیم.

قضاوت نكنيم، غيبت نكنيم، ادعا نكنيم، سرزنش نكنيم، تحقير و مسخره نكنيم، اگرتمایل داریم که سرمان نياید.

دیگران فقط آینه ما هستند.

انتخاب چگونه زندگی كردن با ماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار داریم، این كه با آن ها چه می‌كنیم، بستگی به خودمان دارد.

جواب‌ها در وجود خودمان است. تنها كاری كه باید بكنید این است كه نگاه كنیم، گوش بدهیم و اعتماد كنیم.

خيرخواهِ همه باشيد تا به شما نيز خير برسد.


 
comment نظرات ()
 
دلیلی برای شادی ...
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

زوج چینی 101 و 103 ساله پس از 88 سال زندگی مشترک تازه به یادشان افتاده که ...

عکس با لباس عروس و داماد ندارند ...


 
comment نظرات ()
 
تربیت ...
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

17 آبان ماه 91

خیابان 16 ( فرشی مقدم ) کارگر شمالی

پیاده روی مجاور پارک علم و فناوری دانشگاه تهران

اما روایت:

امروز صبح به دلیل عجله و قسمتی هم کهولت سن، کلید محل کارم را همراه نبرده بودم.

به همکارم که دانشجوی دکتراست زنگ زدم و موضوع را گفتم.

قرار گذاشتیم در مسیر دانشگاهش، کلید را از او بگیرم.

تا او برسد، در محلی که عکس بالا را گرفتم منتظرش ماندم.

... فردی از کنارم رد شد که ظاهری معمولی داشت.

اما کاری که انجام میداد، معمول امروز حال ما نبود.

او به محض این که به اولین زباله که در داخل چالهای جوار درختان کوچک پیاده رو بود رسید، خم شد و آن را برداشت و باز زباله بعدی و زباله بعدی...

گفتم شاید دارم اشتباه میکنم ...

مگر میشود ...

برای چه این کار میکند؟

دنبال چه می گردد؟

چه در ذهن دارد؟

دیگران او را ببینند چه ؟

و سوال و سوال و سوال ...

و او تا آن جا که چشم دنیویم اجازه دیدن می داد، خم می شد و زباله ای را که تو، من و دیگران ریخته بودیم را جمع می کرد و داخل نایلونی که همراهش بود می ریخت.

آن جا بود که دوباره متوجه شدم، آن آدم معمولی من بودم و او...

انسانی با نیت برای انسانیت.


 
comment نظرات ()
 
عکس خانوادگی ...
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
قدری از عشق ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
 

درست ترین شکل عشق آن است که من چگونه با یک فرد رفتار می کنم،

نه این که در باره وی چه احساسی دارم.

 

استیو هال


 
comment نظرات ()
 
خدا کند تو این را بفهمی ...
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
 

تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که،

ترازو برمی داری و می افتی به جان دوست داشتنت .

اندازه می گیری !

حساب و کتاب می کنی !

مقایـسه می کنی !...

و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آن جا که زیادتر دوستش داشته ای،

که زیادتر گذشته ای،

که زیادتر بخشیده ای،

به قدر یک ذره،

یک ثانیه حتی !

درست از همان جاست که توقع آغاز می شود،

و توقع آغاز همه رنج هایی است که ما می بریم

و خدا کند تو این را بفهمی ...


 
comment نظرات ()
 
قول پدر ...
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

در سال 1989 زمین لرزه هشت و دو ریشتر، بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.

در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد.

با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد:

پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد من همیشه پیش تو خواهم بود و اشک از چشمانش سرازیر شد.

با وجود توده آوار و انبوه ویرانی ها کمک به افراد زیر آوار نا ممکن به نظر می رسید اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می آورد. او دقیقا روی مسیری که هر صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می پیمودند تمرکز کرد و با به خاطر آوردن محل کلاس به آن جا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد.

دیگر والدین در حال ناله و زاری بودند و او را ملامت می کردند که کار بی فایده ای انجام می دهد.

ماموران آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند اما پاسخ او تنها یک جمله بود:

آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم ؟

  • هشت ساعت به کندن ادامه داد.
  • دوازده ساعت ...
  • بیست و چهار ساعت ...
  • سی و شش ساعت

و بالاخره در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد پسرم!

جواب شنید، پدر من این جا هستم.

پدر من به بچه ها گفتم نگران نباشید پدرم حتما ما را نجات خواهد داد.

پدر! شما به قولتان عمل کردید.

پدر پرسید وضع آن جا چطور است ؟

ما 14 نفر هستیم ما زخمی گرسنه و تشنه ایم.

وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد.

پسرم بیا بیرون.

نه پدر اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند من مطمئن هستم شما مرا بیرون می آورید و هر اتفاقی بیافتد به خاطر من آن جا خواهید ماند.

اشخاص را مي توان به سه دسته تقسيم كرد؛

  • آن هايي كه به اتفاق حوادث كمك مي كنند،
  • آن ها كه به اتفاق افتادن حوادث مي نگرند،
  • و آن هايي كه از اتفاق افتاده حيران مي شوند.

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
مراقب باش ...
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

 

در حیاط ماندن تو را از حیات باز ندارد ...


 
comment نظرات ()
 
احسنت به جوانمرد گیلانی ...
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

حتما تو فیلم ها دیدین که ...

دزده حین فرار، پول پخش می کنه و ملت می ریزن پول ها رو بردارن و دزده هم از این فرصت استفاده می کنه و در می ره و در این بین ملت هم صاحب پول باد آورده می شن.

این اتفاق تو رشت هم افتاد اما بعدش با صحنه ای روبرو شدم که واقعا دیگه حسودی کارهای فرهنگ مدارانه کره ای ها و ژاپنی ها رو نکردم و از این صحنه احساس غرور کردم.

سه شنبه مورخ 27/7/91 حدودای ساعت 12 ظهر یه خانم و آقا به بانک مهر شعبه خیابان سعدی رشت مراجعه می کنند تا مبلغ حدود 14 میلیون تومن پول دستمزد کارگری در شالیزار خود و دیگر همکارانشونو از بانک بگیرند.

بانک محترم هم تمام این پول رو به شکل اسکناس های 2000 و 5000 تومنی به این بخت برگشته ها می ده و این ها هم می گیریند و می روند بیرون.

آقاهه میره اون طرف خیابون تا ماشینو روشن کنه و بیاد که می بینه لاستیک جلوش پاره شده و پنچره. تو همین حین که خانمه داشته از خیابون رد می شده تا سوار ماشین بشه یهو یه موتور با دو سرنشین به زنه نزدیک می شه و در چشم به هم زدنی کیسه پلاستیکی حاوی پول ها رو قاپ می زنن و د فرار.

خانمه و شوهرش از فرط بهت و فشار عصبی هر دو وسط خیابان از حال می رند اما...

100 متر بالاتر یه جوانمرد بی خیال رنگ و بدنه ماشین نوی خودش می شه و می کوبه به دزدها.

دزدها می خورند زمین و یکیشون سریع بلند می شه و می پره رو موتور و درمیره. اما اون یکی که با کیسه پول وسط خیابون بود بلند می شه و کیسه به دست فرار می کنه دزده واسه این که بتونه راحت فرار کنه بسته های اسکناس 5000 تومنی و 2000 تومنی رو باز می کرده و حین فرار به هوا می ریخته تا مردم به هوای جمع کردن پول بیان جلو و این تو شلوغی بتونه در بره. خلاصه این پهلوان قصه ما هم شروع می کنه به دویدن دنبال دزده و از برق چاقو دزده هم نمی ترسه و می رسه بهشو باهاش درگیر می شه و عین هندوانه می کوبدش زمین.

دزده رو به زمین می کوبه و ناکارش می کنه. مردم هم تو این حین تمام پول های پخش شده رو زمین رو جمع می کنن اما کسی تو جیب خودش نمی ذاره پول های جمع شده رو می آرن و می ریزن تو پنجره باز ماشین این جوانمرد که وسط خیابون مونده بود. جالب این جاست که حتی وضع اقتصادی بد و غیره نتونست مانع وجدان و شرف مردمی بشه که پول ها رو از رو زمین جمع کرده بودند و بعد از شمارش پول ها دیده شد که فقط مبلغ 10 هزار تومن یعنی فقط دو تا اسکناس 5000 تومنی کمه که اون ها هم پیدا شدن. ی چند تا 2000 تومنی تو جوی آب افتاده بود، چند اسکناس هم زیر لاستیک ماشین های عبوری پاره شده بودن.

اما امروز به خودم می بالم، می بالم که مردمم در عین تنگنای اقتصای هنوز با هم همدلند و وقت گرفتاری همنوع به جای فیلمبرداری با موبایل خودشون آستین همت بالا می زنن و به خودشون بازیگر نقش اول قصه می شند نه نظاره گر بی تفاوت و بی عار. به خودم می بالم چون بیشتر پول های پخش شده رو زمین رو بچه های مدرسه نزدیک محل حادثه از کف خیابان جمع کردند و بی هیچ چشم داشتی و بدون کم و کاست تحویل صاحبش دادند. زنده باشن پدر و مادرشون ...

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
دشمن فرضی به اقتصاد ما حمله کرده ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

چند روز پیش با چند تن از دوستان صحبت می کردم، در این اوضاع آشفته همه با حداقل پس اندازشان سکه یا دلار خریده بودند.

بیشترینشان 20 میلیون تومان هزینه کرده بود و همه خوش حال که گرانتر می شود و می فروشند و من متعجب که خوش حالی این دوستان برای چیست...

می گویند کسی یک کاسه ماست داشت و لب دریا ایستاده بود...

می گفت می شه این کاسه ماست را داخل دریا بریزم و دوغ بشه؟؟!!

نمی شه، ولی اگه بشه... چی می شه....

اما این بار دوغ شده است، نه به نفع این دوستان، به نفع دیگران، به نفع آنان که در این بازار از هر ریال گرانی سود می برند...

این دوستان که با حداقل های خود به بالا رفتن نرخ سکه و دلار کمک کرده اند، با دست های خود به بالا رفتن قیمت کلیه مایجتاجشان کمک شایانی کرده اند.

راستش دیگر فکر می کنم، مشکل اقتصاد ایران تنها این که دارای بیماری هلندی و ... یا از این دست موضوعات اقتصادی نیست.

مشکل اقتصاد ما علاوه بر همه بیماری های اقتصادی منتسب، کسانی هستند که به این بازار آشفته کمک می کنند.

کسانی از جنس من از جنس تو، از همان جنس که قفسه های فروشگاه ها را از ترس قحطی پاک نمودند، در صف های طولانی روزها و ساعت ها ماندن تا سکه ای بیشتر تهیه کنند، از جنس همان هایی که از تو می پرسند چه خریدی، چه قدر خریدی و چرا بیشتر نخریدی.

سال ها پیش در برنامه طنز برره یک بخش بود که مانور نظامی داشتند، فرمانده دستور داده بود که یک تپه را در مانور نظامی تسخیر کنند و با دشمن فرضی جنگ کنند، سربازان برره وقتی برگشتند خسته و زخمی بودند و دوتا اسیر هم داده بودند و از دشمن فرضی شکست خورده بودند...

در آخر فرمانده متعجب است که این ها با این عقل چه طور زنده مانده اند....

فکر می کنم ، دشمن فرضی به اقتصاد ما حمله کرده است...

راستی این مانور نظامی برره را می توانید در این لینک ببینید

http://www.aparat.com/v/IADen

سحر ماتک


 
comment نظرات ()
 
سوال ...
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
 

چه مقدار از آن چه ما واقعیت می پنداریم،

واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست؟!


 
comment نظرات ()
 
آرزوهای بزرگ ...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
 

مهرجهان دمیرچلی


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه ...
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
 

" عشق ورزیدن خردمندانه و تنفر ورزیدن ابلهانه است ".

عشق و محبت را باید پیشکش کرد نه گدایی.

کسی که این را نفهمد قدرش را ضایع و روزگارش را نیز تباه خواهد نمود...


 
comment نظرات ()
 
تفاوت فقیر و غنی ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
غدیر ...
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱
 

علی گزینه نیست،

انتخاب است.


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه ...
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱
 

گاهی تنها ماندن،

بهای آدم ماندن است.


 
comment نظرات ()
 
هوس ، عشق ...
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه من ...
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱
 

" چیزی که از آن بهره مندیم، لیاقت ماست "

حال اگر من هم موافق عبارت بالا باشم، حالم چگونه است ؟

شاید نزدیک به حال تو ...

آیا می شود بهبودش داد ؟

اگر می شود بهبودش داشت، کلیدش کجاست ؟

کلیدش در گرو   .....   ..   ......   توست.

 

دوستانت منتظر دیدگاه تو هستند...


 
comment نظرات ()
 
دوست ...
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

گنجشکی باعجله وتمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !

پرسیدند، چه می کنی؟

گفت دراین نزدیکی چشمه آبی هست ومن مرتب نوک خود را پر از آب می کنم وآن را روی آتش می ریزم ...

گفتند، حجم آتش درمقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است واین آب فایده ای ندارد.

گفت، شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد، زمانی که دوستت درآتش می سوخت توچه کردی؟

... پاسخ می دهم :

هرآن چه از من برمی آمد...

مهناز پورمجیب


 
comment نظرات ()
 
ارتباط ...
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

مریم رستمی


 
comment نظرات ()
 
سلام ...
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

     پاسخ های شما پس از آن  که به تعدادی قابل اتکا رسید، در همین وبلاگ اطلاع رسانی خواهد شد .

در صورت تمایل متن زیر را کامل کنید. 

و به هنگام ابراز نظر، نام و نام خانوادگی، سن و ایمیل فراموش نشود.

شماره همراه، اختیاریست.

با شما تماس خواهیم گرفت.

به دوستان هم اطلاع رسانی کنید.

هر چه مشارکت بیشتر، تاثیرش برای تو و من ( ما ) عمیقتر و موثرترخواهد بود ...

تصمیم داریم موضوع این سوال و نتایج پاسخ های آن را در یک نشست که با حضور پاسخ دهندگان و صاحب نظران این عرصه می باشد به نقد بگذاریم.

مشارکت کنندگان تا امروز :

علی گازران، بنفشه بخشایش، الهه اسماعیل لو، شیده دلاوری، امیرحسین شیخی، حیدر ارجمندی، مهرداد ؟ ، محبوبه مظاهری، پریسا میرزایی، زهرا یوسف زاده، آزیتا پهلوان زاده، فرانک بیرامی، علی سوسن آبادی، گلی ؟ ، معصومه  کردافشاری، نسیم طهرانی، طاهره جلال آبادی، مهدی ؟ ، آرمیتا خوش فطرت.

با تجدید احترام

داوود امیراحمدی


 
comment نظرات ()
 
اولین شرط یک رهبر کارآمد ...
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

پذیرش مسوولیت اشتباهات، اولین شرط یک رهبر کارآمد.  
http://www.bloomberg.com/video/72535922-david-neeleman-profiled-bloomberg-risk-takers.html

یکی از رموز اصلی رهبری میل به اقرار و پذیرفتن مسوولیت اشتباهاتتان است. رهبران موفق حتی اگر ۱۰٪ مشکل به خاطر آن ها باشد، این کار را انجام می‌دهند. آن ها حتی اگر علت اشتباه یک مشتری بهانه گیر و سمج باشد باز هم مسوولیت آن را به عهده می گیرند؛ حتی اگر موقعیت‌هایی فرای کنترل آن ها موجب این اشتباه شده باشد.

رهبران موفق به این دلیل این کار را انجام می‌دهند چون درست‌ترین کار است. آن ها فقط به خاطر ارتباطات اجتماعی این کار را نمی‌کنند. این کار را می‌کنند چون نتوانسته‌اند استانداردهای اخلاقی و عملکردی بالای خود را به جا آورند.

چندی پیش، طوفان شدیدی در غرب و شمال‌شرق آمریکا وزید که سفرهای هوایی را دچار مشکل کرد. هزاران پرواز کنسل شده یا به تاخیر افتادند. شرکت هوایی JetBlue بدترین وضعیت را داشت طوری که حتی تا یازده ساعت مسافران را در هواپیما نگه داشته بود. مشتریان واقعاً خسته و اذیت شده بودند.

این باعث شد دیوید نیل‌من، بنیان‌گذار و رییس شرکت هواپیمایی JetBlue، متن زیر را به منظور عذرخواهی بنویسد:


مسافران محترم پروازJetBlue، ما واقعاً شرمنده و خجالت‌زده هستیم. عمیقاً شرمساریم.

هفته گذشته بدترین هفته کاری ما طی هفت سال گذشته بود. بعد از طوفان شدید در شمال‌شرق، پروازهای مشتریان عزیزمان با تاخیرهای بسیار طولانی همراه شد، بسیاری از پروازها لغو شد، بارها مفقود شده و مشکلات بسیار زیاد دیگری نیز اتفاق افتاد. این طوفان حرکت هواپیما را مختل کرده و از این مهم تر حرکت خلبان و مهمانداران JetBlue که را می بایست به شما خدمت رسانند را نیز دچار مشکل کرده بود. با پیش رو بودن تعطیلات، فرصت رزرو دوباره اندک بوده و زمان وقفه بسیار طولانی شده و این تلاش‌های ما برای ساماندهی اوضاع را بی‌اثر می‌کند.

مراتب شرمساری خود به خاطر اضطراب و خستگی شما و ناکارامدی کار خود را نمی‌توانیم در قالب کلمات بیان کنیم. این بیشتر به این دلیل ناراحت‌کننده است که JetBlue با وعده برگرداندن انسانیت به سفرهای هوایی و تجربه سفری شاد و راحت برای همه بنیان‌گذاری شده است. می‌دانیم که هفته گذشته قادر به برآوردن وعده خود نبودیم.

ما به شما مشتریان با ارزش خود، تعهد داریم و به دنبال اقدامات اصلاحی فوری برای برگرداندن این اعتماد از دست رفته هستیم. برنامه جامعی تهیه کرده‌ایم که اطلاعات دقیق‌تر، ابزارها و منابع بیشتری را در اختیار کارمندانمان خواهد گذاشت که بتوانند مشکلات عملکردی را در آینده بهتر برطرف کنند. ما یقین داریم که JetBlue دوباره به شرکت هوایی مطمئن تبدیل خواهد شد و شما مشتریان عزیز باز به ما اعتماد خواهید کرد.


از این ها مهم
تر، ما قوانین مربوط به حقوق مشتری‌های JetBlue را نوشته‌ایم. این تعهد قانونی ما به شما برای رفع وقفه‌هایی است که پیش می‌آید.

شما شایسته بهتر از این هستید، بسیار بهتر از این. هیچ چیز مهم تر از برگرداندن اعتماد شما نیست و همه ما امیدواریم این فرصت را به ما بدهید که دوباره از شما پذیرایی کنیم و تجربه بهتری را در JetBlue برایتان جایگزین کنیم.


ارادتمند شما دیوید نیل‌من

http://en.wikipedia.org/wiki/David_Neeleman

دقت کنید که اقای نیل‌من در عذرخواهی خود هفت کار انجام داده است:

او عذرخواهی کرده است. حتی احساس خجالت و شرمساری خود را نیز مطرح کرده است. اما سعی نکرد که بد بودن آب و هوا را مقصر بشناسد. او تمام تقصیر را به طور کامل به گردن گرفت.

او با مشتریان خود همدلی کرد. او دقیقاً مشکلاتی که از دید مشتریان ایجاد شده بود را بیان کرد. آن ها تاخیرهای غیرقابل‌قبول، لغو پرواز، گم شدن بارها، از این قبیل را تجربه کرده بودند. سپس بعد از توضیح مشکلات به وجود آمده، او این را تکرار می‌کند. به « اضطراب و خستگی مشتریان و ناکارامدی کار خودشان » اشاره می‌کند.

توضیح می‌دهد که چرا آن مشکلات ایجاد شدند. این ها را به عنوان بهانه عنوان نمی‌کند، بلکه می‌خواهد کمک کند بفهمیم پشت صحنه آن اتفاقات چه رخ داده است.

او آن اتفاق را به ماموریت خودشان مرتبط می‌کند. JetBlue با وعده برگرداندن انسانیت به سفرهای هوایی و تجربه سفری شاد و راحت برای همه بنیان‌گذاری شده است. او تایید می‌کند که نتوانسته‌اند وعده خود را عملی سازند.

تعهد خود به مشتریانش را تکرار می‌کند. از همین جا باید شروع شود. حق همیشه با مشتری است. هیچ وقت نمی‌توانید شرکت بزرگ و موفقی را با ایجاد تجربیات بد در ذهن مشتریان بسازید. 

توضیح می‌دهد که چه طور می‌خواهد مشکل را برطرف کند. جزئیات غیرضروری زیادی را مطرح نمی‌کند، اما استاندارد را در قالب حقوق مشتری بیان می‌کند. حرف‌های او ضبط می‌شود و این شجاعت زیادی می‌خواهد. این حس به شما دست می‌دهد که کاملاً در حرف‌های خود جدی است.

میل خود به برگرداندن اعتماد مشتریانش را ابراز می‌کند. این دقیقاً نکته مهم کار است. وقتی مشتریان تجربه بدی داشته‌اند، اعتماد آن ها خدشه‌دار شده است. برای ساخت اعتماد دوباره نیاز به تجربیات خوب دیگر است.


وقتی من خواندن این نامه را تمام کردم، واقعاً آماده بودم که یک بلیط از پرواز JetBlue رزرو کنم. مطمئناً من اشتباهات زیادی را در شرکت مرتکب شده بودم، همین طور شرکتم. این نامه من را تشویق کرد که شانس دوباره‌ای به آن
ها بدهم.

این دقیقاً آن فرهنگی است که باید در خانواده، سازمان و اجتماعمان خودتان ایجاد کنید. باید بتوانیم مسوولیت کاستی‌ها و اشتباهاتمان را بپذیریم اشتباهاتمان را قبول کرده و عذرخواهی کنیم. مطمئن باشیم که با این روش هیچ وقت دچار مشکل نخواهیم شد.

  • آخرین باری که دیدید کسی مسوولیت اشتباهش را گردن کرفت چه زمانی بود؟
  • چه تاثیری روی شما گذاشت؟

منبع : سایت مردمان
http://behinmoshaveran.com/downloads/Mistakes.aspx?lang=Fa


 
comment نظرات ()
 
داستان من ...
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

روایت اولین نماز دکتر Jeffrey Lang استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است...

   

وی که در خانوادهای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده است. وی به هنگامی که دانشجو بود از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن را هدیه گرفت و ظرف سه سال همه آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد که در ادامه این نوشتار از زبان خودش ماجرا را پی خواهید گرفت.

   

روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره چگونگی ادای نماز به من داد.

ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که :

راحت باش!
به خودت فشار نیار!
بهتره فعلا آرام آرام پیش بری…

پیش خودم گفتم، آیا نماز این قدر سخت است؟

ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع کنم.

آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار میکردم. همین طور آیات قرآنی که باید میخواندم و هم چنین دعاها و اذکار واجب نماز را…

از آن جایی که چیزهایی که باید می خواندم به عربی بود، باید آن ها را به عربی حفظ می کردم و معنیاش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.

آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آن که احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.

نزدیک نیمه شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم…

در دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم گذاشتم و صفحه چگونگی وضو را باز کردم.

دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام میدهد!

وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چکید چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند…

وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته ام!

بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم و با صدایی پایین " الله اکبر" گفتم.

امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد!

چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.

ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم، اگر کسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد!؟

نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آن جا نیست.

وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم، پرده ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم…

یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم، الله اکبر.

با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمیشد به آرامی سوره فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم !

پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم به طوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.

… احساس خجالت کردم چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوش حال بودم که تنها هستم.

در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم، سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد

حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.

در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد…

جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم.

ولی نتوانستم این کار را بکنم!

نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم.

نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک کنم…

به مانند بندهای که در برابر سرورش کوچک می شود…

احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.

بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آن ها تبدیل به یک احمق شده ام، نگاه می کنند.

تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آن ها خواهم شد.

انگار صدای آن ها را می شنیدم که می گویند:

بیچاره جف!
عرب ها در سانفرانسیسکو عقلش را ازش گرفته
اند!

شروع کردم به دعا، خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن…

نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم.

روی دو زانوی خود نشسته بودم… سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم…

ذهنم را از همه افکار خالی کردم و گفتم سبحان ربی الأعلیالله اکبر

این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم.

ذهن خود را هم چنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.

الله اکبر

و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم.

در حالی که نفس هایم به زمین برخورد می کرد جمله سبحان ربی الأعلی را خود به خود تکرار می کردم.

مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم ... الله اکبر

برای رکعت دوم ایستادم و به خودم گفتم، هنوز سه مرحله مانده...

برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم اما هر مرحله آسان تر از مرحله قبل به نظر می رسید تا این که در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می بردم.

سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.

در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم هم چنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم…

خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن این قدر با خودم جنگیدم.

در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم:

حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور آمدم،
… هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.

و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر ممکن است.

موجی من را در بر گرفت که هیچ گونه نمی توانم وصفش کنم جز این که آن حس به سرما شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون میتابد.

چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می لرزیدم، جز این که این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.

گو این که رحمت به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.

سپس بدون این که سببش را بدانم گریه کردم...

اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد، هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.

گر چه این گریه شایسته بود اما برای احساس گناه نبود…

… و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوش حالی…

مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می ریزد.

در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است یا معنای شفا و آرامش نیز می تواند باشد ؟

مدتی همان گونه بر روی دو زانو و در حالی که به سوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می گریستم.

وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم.

آن تجربه به حدی غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم.

آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.

اما مهم ترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.

... و قبل از این که از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:

خدای من!
اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بمیران،
مرا از این زندگی راحت کن،
خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم،
اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم.

http://www.welcome-back.org/profile/jeffrey_lang.shtml

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
قربانیت مقبول ...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
 

میزان اوست،

اوکه نویسنده هم هست،

نویسنده ای که کتاب هایش ایجاز می کند،

ایجازی که راهنمای توست،

تویی که باید برسی،

رسیدنی که رستگاری را نوید می دهد،

نویدی که بزرگان سهم ِ به سزایی در آن دارند،

سزایی که شایستگی می طلبد،

طلبی که جنسش زمینی نیست،

زمینی که نقطه ای بیش نیست،

نقطه ای که سرآغاز حرکت است،

حرکتی که در آن زندگی است،

زندگی که قانونش نوشته شده،

نوشته ای که تو نخواندیش،

تویی که بسیار آرزو داری،

آرزوی بودن و شدن،

شدنی به طول تاریخ،

تاریخی که درس آموز است،

آموزه ای که یادت می دهد،

... و آن گاه که یاد گرفتیش، دیگر نیستی،

و این گونه است که بزرگی و عشق تو در عمق زمان و مکان سوزنده و سازنده خواهد بود...


 
comment نظرات ()
 
شادی به شرط ساده گی ...
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
کاری هم کردی ...
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
 

چنان چه این تصویر رو قبلا دیده باشی و کاری نکرده باشی یعنی این که،

فقط بیننده ای ...

چرا که امروز برای کمک کردن نیاز به گشتن نیست...

شاید سقف آرزوی او، کف آرزوی تو باشد.


 
comment نظرات ()
 
نقطه ای شاید ...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
 

یک پدر و مادر در حال بوسیدن و خداحافظی از دخترک شان هستند، شما متعجب خواهید شد اگر بدانید چرا تمام کادر پزشکی مشغول تعظیم و احترام به این پدر و مادر هستند.

چون در کمتر از یک ساعت در اتاق کناری دو تا کودک توانایی زندگی دوباره یافتند که علتش کلیه و کبد اهدا شده این دختر کوچک بود.

امکانش وجود دارد که بخشی از وجود ما نیز به هنگام عزیمتمان که تاریخش از هم اکنون می تواند باشد، جسم انسان دیگری را برای تکاپوی بیش تر آماده خدمت به هم نوع دیگری نماید...

اهدای عضو شاید بتواند نقطه ای باشد، قابل، که عبادت ما را به عیادت معبودمان رهنمون سازد...


 
comment نظرات ()
 
محبت ...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
 

برای محبت و کمک کردن به بقیه خیلی لازم نیست بشناسیمشون،

و یا این که امکانات و پول و وقت زیادی داشته باشیم،

صرف خواستن کافی است...


 
comment نظرات ()
 
چه قدر زود، زود می گذره ...
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱
 

سال 89 بود که در یکی از پر توان ترین مجموعه های خصوصی و به نام کشور

دوره آموگرمی رو برای اولین بار به وسعت 430 هم وطن ایرانی

که همگی از پرسنل کوشا و زحمت کش شرکت میراب بودند اجرا کردم.

چه قدر این دوره من رو به بچه ها و اون ها رو به من و دلاشون رو به یک دیگه نزدیک تر کرد ...

یه روز یکی از پرسنل میراب من رو دید و گفت آقای امیراحمدی دیگه از این دوره ها نمی زارین،

بهش گفتم راضی بودی،

گفت خیلی،

گفتم از کدوم قسمت دوره بیشتر لذت می بردی،

گفت، اون قسمت چای و بیسکویت که می دادین...


 
comment نظرات ()
 
تا حالا شده عاشق بشی ...
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
زمان بودن ...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱
 

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید، نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت، بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک روزی به گاو گفت، مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز خدا برایشان شیر و سرشیر می دهی.

اما در مورد من چی؟

من همه چیز خودم را به آن ها می دهم ِ از گوشت ران و گرفته تا سینه ام را.

حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند.

با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

گاو در پاسخ به او گفت :

شاید علتش این باشد که هر چه من می دهم در زمان حیاتم است.

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()