body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

یلدایتان شاد و صمیمی ...
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
 

با شما تنهایی رنگ می بازد :

حیدر ارجمند، عسل دیزبند، دکتر رامبد باراندوست، آسمان آبی، زهرا، یه دوست، محمدرضا اثنی عشری، امین مقدم، مهرجهان دمیرچلی، اسعد عزیزی، امیر طاهری، الهه اسماعیلو، آزیتا کارخانه، سیدحبیب پاشا، مائده جلال آبادی، پیام خلیلی، دادگر، احسان حیدری، مونا مصلحی، بنیاد همدلان کودک، سمیه بنایی، فاطمه یوسفی، حسین موسوی ...

و همه دوستان اهل یادگیری، تغییر و تحول در مجموعه نیکوکاری فاطمه زهرا :

سمیه طاهری نیا، فریبا عبدل پور، داود مستشاری، زهرا آقایی، مریم بناپیشه، پروانه کبیری، شادی اعتباری، سهیلا ذوالفقاری، آزاده ملازمی، ساینا مرادبخش، سیما سرداری، آرزو شیخی، معصومه میرمحمدی، عاطفه پورزمان، ملیحه قائد، زهرا موسویان، ژیلا فرجی، مرجانی امیری، زهرا شمس جهان، زهرا میرمحمدی، مریم کرمی، معصومه براتی، سپیده شیرخانلو و مریم راد.


 
comment نظرات ()
 
شرحش با تو ...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
 

مشارکت شما، دل گرم ترم می کند ...


 
comment نظرات ()
 
وقتی از کار ایرانی حمایت نشود ...
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱
 

بهرام بارانی


 
comment نظرات ()
 
باید باشی ...
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
 

 

هر چه قدر هم قوی باشی گاهی اوقات کم می آری...!؟

ولی بازم باید تکیه گاه اونایی که دوستشون داری باشی ...

سعید آهنگران


 
comment نظرات ()
 
پاییز در حال گذار است ...
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
 

و تو در چه حالی ...

سهیلا ایپکچی


 
comment نظرات ()
 
شهید همت ...
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱
 

ما در قبال تمام کسانی که راه کج می روند، مسوولیم.

حق نداریم با آن ها برخورد تند کنیم،

از کجا معلوم که ما در انحراف آنان نقش نداشته باشیم؟ ...


 
comment نظرات ()
 
عصر ارتباطات یا عصر تنهایی ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
 

عصرِ ارتباطات نام ِ دروغینی بیش نیست. مثل ِ همان پدر و مادرهایی که دخترهای سبزه خود را سپیده می نامند و پسرهای کچل خود را زلفعلی و سندرمِ داون دارهای خود را فهیم می خوانند، سیاستمداران و مدیران و بزرگان ِ بشریت هم به دروغ این عصر را عصر ِارتباطات می نامند !

این عصر، عصر ِتنهایی و در خود فرو رفتن است! این که در جیب ِ همه، از پیرمرد ِ۸۰ ساله محله ما تا بچه های۵ساله مهد کودکی یک تلفن ِهمراه است، دلیلی بر با هم بودن ِآدم ها نیست.

هیچ کس در یک ظهر ِ دلگیرِ جمعه که دلت دارد از سینه در می آید و خفه شدی از بی هم صحبتی، زنگ نمی زند و نمی پرسد حالت خوب است ؟

هیچ کس تو را به نوشیدن ِ قهوه های بی مزه کافه عکس و یا خوردن کیک های خوشمزه کافه فرانسه و یا حرف زدن در کافه سیاه و سپید با آن مدیر ِ بد اخلاقش دعوت نمی کند!

هیچ کس نمی گوید بیا با هم برویم جاده چالوس و کباب و ماهی ِ قزل آلا بخوریم.

هیچ کس تو را به پیاده روی یک عصر ِ پاییزی دعوت نمی کند.

هیچ کس حتی تنهایی اش را با تو سهیم نمی شود.

وقتی زنگ می زنند با خودت شرط می بندی که حتما کاری از تو توقع دارد و بدتر از آن شرط می بندی برای پرسیدن حالت زنگ زده است یا کاری دارد و همیشه می بازی.

و تماشایی است تعجب دوستان و اقوام وقتی فقط به خاطر دیدنشان بهشان سر می زنی یا تماس می گیری.

سهم ِ ما از ارتباطات، گسترش ِدردسرها و گرفتاری هایمان است.

عصر ِ ارتباطات فقط یک فریب است.

ما وسایل ِ ارتباطی را گسترش داده ایم که مادرها هر زمان دلشان خواست به فرزندان ِ بخت برگشته زنگ بزنند که کدوم گوری هستی ؟

زن ها به شوهرهایشان زنگ بزنند کجایی؟ چرا دیر کردی؟

شوهرها زنگ بزنند که به مامانم زنگ بزن حالش را بپرس ! 

فرزندها به پدرهایشان بگویند سر ِ راه برای من سی دی جدید ِ بِن ۱۰ هم بخر با چیپس ِ فلفلی و ماست ِ موسیر!

و ما هر روز تنهاتر می شویم.

هر روز منزوی تر ... هر روز مجازی تر ...

ما در دنیای مجازی غرق شدیم !

ما یادمان رفت به پدربزرگ و مادر بزرگ هایمان سر بزنیم، چون هر بار که می خواهیم از خانه بیرون برویم، چراغ ِ اسم یک عالمه از دوستان ِ مجازی ِ ما روشن است و دلمان نمی آید بدون ِ گپ زدن با آن ها برویم و وقتی گپ ما تمام می شود دیگر دیر شده و خسته شده ایم از بس با کیبورد حرف زده ایم!

این گونه است که وب کم ها زیاد می شود و اِسکایپ و اوووو ! همه گیرتر می شوند و این گونه است که ما مجازا عاشق ِ ع می شویم و ع مجازا عاشق ِ الف و واو می شود و آن ها مجازا عاشق ِ دیگرانی که خود مجازا عاشق ِ دیگران اند!

این گونه است که ما دلمان نمی خواهد از پشت ِ صفحه بلند شویم مبادا ع بیاید و برود و ما نبینیمش!

این گونه است که هی آدم ها تنهاتر می شوند.

این گونه است که ما خواهرمان را دو هفته است ندیده ایم و حرف نزده ایم و فقط سه باری مجازا گپ زده ایم.

این گونه است که نیمه شب می فهمیم پدرمان یک سفر ِ ده روزه در پیش دارد و ما نمی دانستیم، ولی می دانیم که دختر ِ فلان دوست ِ ندیده، دیروز عروسکی خریده است که وقتی دلش را فشار دهی آی لاو یو می گوید! و پسر ِ فلان بلاگر تازگی ها نقاشی می کند و عکس نقاشی اش را هم دیده ایم، اما سه هفته است که برادرمان را ندیده ایم !

این گونه است که دیگر همسایه از همسایه خبر ندارد. کبری خانم دارد از فلان سایت ِ خانه داری دستور ِ تهیه ِ دسری که هفته پیش در بفرمایید شام خیلی مورد استقبال واقع شد را می خواند و اصغر آقا دارد برای سفر به کرمان به جای علی آقا همسایه کرمانی مان از سفرتور دات کام مشورت می گیرد!

این گونه است که مردها درمحل ِ کارشان با زنان ِ خانه دار ِ بیکاری که از تنهایی می نالند چت می کنند و آن ها را دلداری می دهند و می گویند زندگی همین است دیگر ! در حالی که زن هایشان در خانه با فرد دیگری از تنهایی و بی توجهی ِ همسران می نالند و دلداری داده می شوند!

و ...


 
comment نظرات ()
 
حسابی ساده ...
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
قرار ما این نبود ...
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
 

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی :

  • ناخن های مصنوعی،
  • دندان های مصنوعی،
  • خنده های مصنوعی،
  • آواز‌های مصنوعی،
  • دغدغه های مصنوعی،
  • ارتباط های مصنوعی،
  • دوست داشتن های مصنوعی
  • عشق های مصنوعی و ...

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود. باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر ... و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ...

  1. تا به حال بیل زده‌اید؟
  2. باغچه هرس کرده‌اید؟
  3. آلبالو و انار چیده‌اید؟
  4. کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟

آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست. این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه‌زنده بودن مان.

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...

آن قدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، و سر در نمی‌آوریم چرا …

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
نان و آب ...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
 

وای بر آن‌ که نام و خون کسی را نان و آب خود کند...


 
comment نظرات ()
 
تفاوت رانندگی زن با مرد ...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
دکتر حسابی ...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
 

حاصل ضرب توان در ادعا مقداری ثابت است،

هر چه توان انسان کمتر باشد ادعای او بیشتر است

و هر چه توان انسان بیشتر شود ادعایش کمتر می گردد.


 
comment نظرات ()
 
پنیر پیتزا ...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
مفهوم زندگی ...
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
 

چند وقتیست که عجیب رشک می برم به حال تنی چند از دوستان فرنگیم. به دیدگاهشان نسبت به زندگی!

این که چه قدر زیبا و ساده است. این که چقدر بی دغدغه برای اکنونشان برنامه می ریزند و چه قدر شاد زندگی می کنند. در حالی که من و هم مسلکانم، همیشه در یک ترس نانوشته و مبهم نسبت به آینده بسر می بریم... می دانید چیست؟

راستش به این نتیجه رسیده ام که در سیستم آموزشی ما از همان کودکی به ما آموخته اند که رمز خوشبختی "موفقیت " است نه " شاد " بودن!

امروز به این جمله « جان لنون » برخوردم که شرح حال ماست.

شما چه فکر می کنید؟

زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند، که وقتی بزرگ شدی می خواهی چه کاره بشوی.

من پاسخ دادم "خوش حال."

آن ها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشدم و من به آن ها گفتم این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشدید.


When I went to school, they asked me what I wanted to be when I grew up

I wrote down 'happy'

They told me I didn't understand the assignment, and I told them they didn't understand life


 
comment نظرات ()
 
از آن زمینیم ...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
 


حکایت می کنند که دو نفر بر سر قطعه ای زمین نزاع می کردند و هر یک می گفت، این زمین از آن من است.
نزد حضرت عیسی علیه السلام رفتند. 
حضرت عیسی علیه السلام گفت، اما زمین چیز دیگری می گوید! 

گفتند : چه می گوید ؟
گفتند: می گوید هر دوی آنان از آن منند...

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
نان حلال ...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
 

نان حلال خيلي خيلي خوب است. من نان حلال را خيلي دوست دارم. ما بايد هميشه دنبال نان حلال باشيم. مثل آقا تقي ...

آقاتقي يك ماست‌بندي دارد. او هميشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت مي‌دهد تا آبي كه در شيرها مي‌ريزد و ماست مي‌بندد حلال باشد.

آقا تقي مي‌گويد، آدم بايد يك لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا كه سرش را گذاشت روي زمين و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بيراه نباشد.

دايي من كارمند يك شركت است. او مي‌گويد، تا مطمئن نشوم كه ارباب رجوع از ته دل راضي شده، از او رشوه نمي‌گيرم. آدم بايد دنبال نان حلال باشد. دايي‌ام مي‌گويد، من ارباب رجوع را مجبور مي‌كنم قسم بخورد كه راضي است و بعد رشوه مي‌گيرم!

عموي من يك غذاخوري دارد. عمو هميشه حواسش است كه غذاي خوبي به مردم بدهد. او مي‌گويد، در غذاخوري ما از گوشت حيوانات پير استفاده نمي‌شود و هر چه ذبح مي‌كنيم كره الاغ است كه گوشتش تُرد و تازه است و كبابش خوب در مي‌آيد. او حتماً چك مي‌كند كه كره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمي‌كند. عمويم مي‌گويد؛ ارزش يك لقمه نان حلال از همه‌ي پول‌هاي دنيا بيشتر است!! آدم بايد حلال و حروم نكند. عمو مي‌گويد؛ تا پول آدم حلال نباشد، بركت نمي‌كند. پول حرام بي‌بركت است.

من فكر مي‌كنم پدر من پولش حرام است؛ چون هيچ‌وقت بركت ندارد و هميشه وسط برج كم مي‌آورد. تازه يارانه‌ها را خرج مي‌كند و پول آب و برق و گاز را نداريم كه بدهيم. ماه قبل گاز ما را قطع كردند چون پولش را نداده بوديم. ديشب مي‌خواستم به پدرم بگويم؛ اگر دنبال يك لقمه نان حلال بودي، پول ما بركت مي‌كرد و هميشه پول داشتيم؛ اما جرأت نكردم. اي كاش پدر من هم آدم حلال خوري بود.


 
comment نظرات ()
 
خرس قطبي هم كه باشي ...
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
 

خرس قطبي هم كه باشي،

يه روزي نياز داري كه يكي رو تو آغوش بگيري !

عکس های قابل توجه نوربرت رزینگ نشان دهنده یک خرس قطبی وحشی است

که به سمت سگ های سورتمه افسار بسته در حیات وحش "هادسن بی" کانادا نزدیک می شود.

عکاس مطمئن بود که مرگ سگ های خود را خواهد دید،

زمانی که خرس قطبی در اطراف سگ هایش سرگردان بود.

باورش سخته که بدونی این خرس قطبی فقط به آغوش کسی احتیاج داشت!

خرس قطبي هم كه باشي، يه روزي نياز داري كه يكي رو تو آغوش بگيري!

مهرجهان دمیرچلی


 
comment نظرات ()
 
چه زمانی خواهیم فهمید ...
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
 

چه زمانی خواهیم فهمید ...

تخته سیاه کلاسش دیگر دستانش را لمس نخواهد کرد،

و دل من به کدام جایگاه و مقام خوش است ...

خدایا چگونه است که دق نمی کنیم ...


 
comment نظرات ()
 
این خدمت سرآغاز خیانت است ...
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
 

ما در قبال کره زمین و همه موجودات آن به عنوان انسان و به قول خودمان موجودات برتر مسوولیم وای بر روزی که طبیعت به فکر انتقام از ما بیافتد!

غذایی به نام Foie Gras به معنی جگر چرب

غذای تجملی و گران قیمتی است که منشاء آن فرانسه است و به صورت وارداتي در فست فودها كشورهاي عربي وجديدا ايران به مشتري عرضه مي شود. برای تهیه این غذا مرغابی و غازها را مجبور می کنند مقدار زیادی چربی بخورند تا بیش از اندازه چاق شوند و به بیماری جگر چرب مبتلا شوند. اجازه بدهید تا ببینیم این غذای لذیذ به چه قیمتی تهیه می شود


پرندگان مجبور می شوند مقدار زیادی روغن و غذای چرب بخورند حتی اگر میلی به خوردن آن نداشته باشند.

یک لوله فلزی از گلوی حیوان به داخل معده وارد می کنند و به حیوان غذا می خورانند تا حدی که جگر آن ها بزرگ و بزرگ تر شود.

سپس آن ها را درون قفس های بسیار کوچک قرار می دهند و آن ها را مجبور می کنند که در یک حالت ثابت و بدون حرکت بایستند تا انرژی مصرف نکنند.

خوب نگاه کنید. می توانید غم را در چشم های او ببینید؟

آن ها سعی می کنند از جان خود دفاع کنند، اما این تلاش هم بی فایده است.

آن ها زندگی غم انگیزی دارند...

آن ها را مجبور به خوردن می کنند تا جایی که بمیرند و یا بدن آن ها نتواند این مقدار غذا را تحمل کنند. همان طور که می بینید غذا از دهان حیوان بیرون زده.

آن هایی زنده می مانند بیمار می شوند. آن ها نه تنها از ناحیه دهان و گلو دچار جراحت می شوند، بلکه تمام مدت زندگی غم انگیز خود از دل درد و ورم و درد پا عذاب می کشند. نه خوابی دارند و نه حرکت و جنب و جوشی، که مطابق غریزه خود و مطابق آزادی و زندگی که خداوند به آن ها داده بتوانند آسمان را ببینند، روی زمین راه بروند و در آب شنا کنند.


در عکس بالا می توانید جگر چرب را در مقایسه با جگر معمولی حیوان ببینید.

مریم رستمی


 
comment نظرات ()
 
شرحش در همین نزدیکیست ...
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
ابراز عشق ...
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
 

مهندس عمران ...


 
comment نظرات ()
 
بودن و شدن راه سختی ندارد ...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
 

 

پلیس مهربان نیویورکی، مبدل به قهرمان فیس‌بوک شد ...

در یک شب سرد ماه نوامبر، در میدان تایمز نیویورک، افسر پلیسی به نام لارنس دوپریمو در پست ضد تروریسم خود، مشغول انجام وظیفه بود که ناگهان یک پیرمرد بی‌خانمان پابرهنه را دید، لحظه‌ای ناپدید شد و بعد با یک جفت پوتین برگشت، کنار پیرمرد زانو زد تا به او کمک کند پوتین‌ها را پایش کند.

این مهربانی خوشبختانه از دید یک توریست اهل آریزونا به نام جنیفر فاستر، دور نماند، او بدون اطلاع افسر پلیس، عکسی از این صحنه گرفت و در ۱۴ نوامبر این عکس را به صفحه فیس‌بوک دپارتمان پلیس نیویورک فرستاد، همین عکس این پلیس را مبدل به یک قهرمان کرد.

این عکس تا لحظه نگارش این سطور بیشتر از ۴۸۱ هزار لایک خورده است، ۱۷۱ هزار نفر را به اشتراک گذاشته‌اند و بیش از ۳۶ هزار نفر برای آن کامنت گذاشته‌اند. نشریات مهم از جمله نیویورک تایمز در این مورد مطالبی منتشر کرده‌اند.

این پوتین را دوپریمو با ۲۵ درصد تخفیف با بهای ۷۵ دلار از یکی از کفش‌فروشی‌های نزدیک خریده بود.

بیشتر ماها مثل این پلیس، می‌توانیم در صحنه‌هایی با دیگران و فرودستان و ضعفای جامعه مهربان‌تر رفتار کنیم، اما خیلی وقت‌ها نیمه تاریک ذهنمان ما را تشویق به بی‌تفاوتی و چشم فرو بستن می‌کند.

به حافظه‌تان رجوع کنید ...Top of Form

Bottom of Form


 
comment نظرات ()
 
رد پا ...
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱
 

اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم،

سرانجام به خودمان خواهیم رسید...


 
comment نظرات ()
 
از کجا ...
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
 

داشتم تایپ می کردم که این سوالات رو دیدم.

سوالاتی که خودش گویاست...


 
comment نظرات ()
 
گرمای وجود ...
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
دعا ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
 
 

دعا فقط صحنه خواندن خدا نیست که عرصه شناختن او هم هست؛ مونولوگ نیست، دیالوگ هم هست؛ سخن گفتنی دوسویه است و در این مکالمه و مخاطبه است که هم انس حاصل می شود هم شناخت؛ هم پالایش روح می شود، هم تقویت ایمان؛ هم دل خرسند می گردد، هم خرد و چنین است که آدمی به تمامیت خویش در محضر تمامیت طلب ربوبی حاضر می شود و نه دستار، که سر را هم می بازد و نه به اضطرار عاقلانه که به اختیار عاشقانه می شکند.

معشوق، همه وجود عاشق را از دل و جان و خرد می خرد و استیفا می کند و این سودای خوش عاقبت در صحنه پرصفای دعا صورت می گیرد که سیرابی سیرت و سریرت در اوست.

در دعا هم از نیاز عاشق سخن می رود، هم از ناز معشوق؛ هم از احتیاج این هم از اشتیاق او؛ هم از انس، هم از خوف؛ هم از محبت هم از معرفت؛ هم از توبه و انابت، هم از کرم و اجابت؛ هم از حاجات معیشتی و زمینی، هم از مطلوبات آرمانی و آسمانی؛ هم از تسلیم هم از تعلیم.

و چیست جز دعا که این همه نعمت و برکات از دامان و آستین آن سخاوتمند فرو ریزد و آن همه خدمات و حسنات که کریمانه از دست او برخیزد ...

کتاب حدیث بندگی و دلبردگی مجموعه سخنرانی دکتر سروش پیرامون شرح دعای ابوحمزه ثمالی، دعای عرفه، درباره توبه و رابطه انسان وخدا .


 
comment نظرات ()
 
تو هیچ چی نمی شی ...
ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
 

ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم، تو هیچی نمی
شی، هیچی ...
مجتبی نگاهی به همکلاسی
هایش انداخت، آب دهانش را قورت داد خواست چیزی بگوید اما، سرش را پایین انداخت و رفت،
برگه مجتبی، دست به دست بین معلم
ها می گشت، اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود. 

امتحان ریاضی ثلث اول :

سوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید.
جواب : مجموعه آدم
های خوشبخت فامیل ما.
سوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره
ای از کار هیچ کس باز نمی کند.
سوال : خاصیت تعدی در رابطه
ها چیست ؟
جواب : رابطه
ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست.

معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد...

سوال : نامساوی را تعریف کنید.
جواب : نامساوی یعنی، یعنی، رابطه ما با آن
ها، از ما بهتران، اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد، الهی که نباشد.
سوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا، که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می
شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی.
سوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر، که تولد لیلا، خواهرم را، سریعا به مرگش متصل کرد.

برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود...
معلم ریاضی، ادامه نداد برگه را تا کرد، بوسید و در جیبش گذاشت. 
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود، برگشت با صدای لرزانش فریاد زد...
آقا اجازه : گفتید هیچی نمی
شیم ؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت، در حیاط را بوسید،
و پشت در گم شد...


 
comment نظرات ()
 
روستایی و مرد بی کار ...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
 

مرد روستایی از مال دنیا یک الاغ، خورجین و مقداری گندم داشت.

روزی گندم ها را داخل یک لنگه خورجین ریخت آن را بار الاغ کرد و خودش نیز پیاده راه افتاد.

هر چند قدمی که می رفت خورجین کج می شد و مجبور بود دوباره آن را راست کند.

در همان هنگام مردی به او رسید و گفت :

این چه طرز بار بردنه؟

چرا گندم ها را نصف نمی کنی و آن را در دو لنگه خورجین نمی گذاری؟

چرا خودت سوار الاغ نمی شوی ؟

مرد روستایی با تعجب گفت :

شما چه قدر عاقلید، نکند که انسان فرزانه ای هستید و همه چیز را می دانید ؟

بلافاصله به گفته های او عمل کرد و سپس از او پرسید، شما چه کاره هستید؟

مرد جواب داد : شغل خاصی ندارم.

پرسید : حتماً خیلی پولدار هستید؟

پاسخ داد : خیر.

گفت : پس دانشمند هستید و از این راه درآمد داری؟

جواب داد : خیر.

بالاخره روستایی گفت : پس چه کاره هستی؟

او گفت : بی کارم.

مرد روستایی با عصبانیت از الاغش پایین آمد دوباره گندم ها را به حالت اولیه برگرداند و به راهش ادامه داد.

مرد گفت : تو از پیشنهاد من خوشت آمد، پس چرا تغییر عقیده دادی؟

روستایی گفت : تو اگر چیزی سرت می شد کاره ای می شدی . پس حرف هایت هم به درد نمی خورد!

نکته: آن چه هستد بهتر شما را معرفی می کند تا آن چه می گویید.

برگرفته شده از کتاب، عامل تغییر باشیم نه قربانی تقدیر! در دست چاپ / سعید گل محمدی

مهکامه حسینی


 
comment نظرات ()
 
... گله نداره ...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
تی ک که ...
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آذر ۱۳٩۱
 

حرف دلت را امروز بگو؛

اگر گفتی می شود حرف دل

اگر نگفتی می شود درد دل


 
comment نظرات ()
 
U & I
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
سناریوی رفتن ...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
 


اول با شیونهای جگرخراش شروع شد،

و ناباوری و خشمی که در فریادها بود، 

بعد از آن زاری بود، حقیقی، عمیق و دردناک،

تا صبح که جسمم در خانه بود صدای مویهها شنیده می شد،

فردا تعداد حنجرهها بیشتر شد و  فریادهای درد به تدریج به جملاتی نمایشی برای شنوندگان تبدیل شد،

بعد تشیع جنازه ام بود و لا اله اله اله،

عصر صدای جمعیت بود و نوحه خوان، 

بعد غذا بود که صداها را خیلی خوب پوشش می داد،

در رزوهای سوم و هفتم و دهم صدای گریه باز هم شنیده می شد که زیاد هم طول نمی کشید،

امروز روز چهاردهم است و تنها صدای هم همه هنگام ناهار و شام  می آید. 

کودکی بازی می کند، ماشینی می آید و زنانی و مردانی که با هم صحبت می کنند، 

و حتی یک بار  شنیدم که کسی چیزی گفت و همه خندیدند و به سرعت ساکت شدند،

کودک هم چنان درحیاط بازی می کند ...

و این سناریوی غیر قابل تغییر هستی ست که ما می دانیمش اما ...


 
comment نظرات ()
 
سرطانی به نام بی هدفی ...
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
 

این آزمایش در یکی از خانه های سالمندان کشور آمریکا به انجام رسید و نتیجه آن دیدگاه روانشناسی را تغییر داد.

در این خانه پیرمردها و پیرزن هایی زندگی می کردند که اکثرا دچار بیماری های گوناگونی بودند و تنها برای چند ماه نقش میهمان را در این خانه بازی می کردند. تمام میهمانان این خانه می دانستند که دیگر مدت زیادی زرق و برق دنیا را نخواهند دید و کارکنان این خانه یا همان میزبانان نیز از این موضوع با خبر بودند لذا تمام تلاش خود را می نمودند تا این چند صباح باقی مانده آن ها در آرامش سپری گردد.

میهمانی در این خانه همانند سال های گذشته در حال برگزاری بود که روزی یکی از اساتید روانشناسی آمریکا با یک وانت پر از گل و گلدان وارد خانه سالمندان شد و آزمایشی را انجام داد.

روانشناس سالمندان را به دو گروه تقسیم کرد. به گروه اول تعدادی گل و گلدان داد و از آن ها خواست تا مسوولیت نگه داری آن ها را بپذیرند. به آن ها آموزش داد

  • چه زمانی به گل ها آب بدهند،
  • چه ساعاتی در معرض آفتاب قرار دهند،
  • چه موقعی به آن ها گرما برسانند،
  • چگونه به آن ها کود و سموم ضد آفت بزنند
  • وچگونه از آن ها مراقبت کنند.

از آن ها خواست تا مسوولیت پذیر بوده و با هم در نگه داری بهتر گل ها به رقابت بپردازند. گروه دوم را نیز به اتاق های خود برده و در کنار پنجره هر کدام یک گل و گلدان قرار داد و به آن ها گفت، اگر مایل بودید می توانید مسوولیت مراقبت از آن ها را بپذیرید و اگر هم تمایلی نداشتید اهمیتی ندارد. روانشناس چند ماهی به بررسی این آزمایش پرداخت و نتایج آن باعث شگفتی او گردید.

استاد روانشناس مشاهده کرد که گروه اول در طول مدت مراقبت از گل ها وضعیت جسمی بهتری را نشان می دهند و چون روزهای قبل تمام روز را در تختخواب خود به انتظار مرگ نمی نشینند. رفتارهای آنان نیز نسبت به قبل بهتر گردیده بود و همانند سابق بهانه گیری و پرخاش نمی کردند. تغذیه شان هم تغییر محسوسی داشت و نسبت به قبل غذای بیشتری می خوردند و حتی مصرف داروهای آنان نیز کاهش یافته بود. در حالی که در گروه دوم تغییر خاصی مشاهده نگردید.

استاد روانشناس بعد از 6 ماه پرونده های دو گروه را با هم مقایسه کرد و متوجه شد که آمار مرگ و میر گروه دوم 30 درصد بیشتر از گروه اول بوده و گروه اول از نظر روحی انسان هایی به مراتب شادتر و امیدوارتر از گروه دوم بوده اند.

در پایان آزمایش استاد روانشناس می نویسد:

به علت این که در زندگی گروه اول هدفی به وجود آمد طول عمر و شادابی آن ها نیز بیشتر گردید و نبود هدف در گروه دوم هیچ گونه تغییری در روند زندگیشان به وجود نیاورد. او نوشته خود را با این جمله تمام کرد، هنگامی که یک زندگی، مسوولیت و بار یک زندگی دیگر را به دوش می کشد، قدرت، صبر، همت و امید آن چند برابر می گردد. زندگی شیرین تر می شود و هم استوارتر...

اگر شما هم زندگی خود را در این آزمایش قرار دهید و با دقت نتایج آن را بررسی نمایید، جواب تمام کمبودها، شکست ها، افسردگی ها و خستگی های خود را خواهید یافت. هنگامی که هدفی در زندگی ما پدیدار می گردد، قدرت، صبر و امید ما افزایش می یابد، جسم ما توان بیشتری پیدا می کند و روح ما نیز آرامش و شادابی دو چندانی را در خود حس می کند.

اما اگر دچار سرطان بی هدفی شویم، آرام آرام به این نتیجه خواهیم رسید که وزن ما بر روی زمین سنگینی می کند و این نتیجه گیری ما را در تختخواب مرگ می خواباند. کمبود هدف در روح، جسم و ذهن ما خلاء ایجاد می کند. این خلاء به تدریج ما را از درون پوچ می کند و این محل پوچ و خالی پر می شود از انواع مریضی ها و مرض ها!

شاید شما هم بسیاری از مدیران ارشد، افسران پلیس و دیگر افراد فعال جامعه را دیده باشید که بعد از بازنشستگی به سرعت شکسته می شوند. این افراد تا آخرین روز کاری خود بسیار خندان و شادند، ورزش می کنند و به شب نشینی می روند. اما کافی است تنها 1 سال بعد از بازنشستگی با آن ها مواجه شوید، شاید باورتان نگردد که او همان شخص است. 90 درصد آن ها دارای امراض گوناگون می شوند. کمرشان خم می گردد. چندین عمل جراحی در کمتر از 1 سال انجام می دهند. کج خلق می گردند و روزی 5 بار یا قرص می خورند یا شربت!

اما شما نمی توانید چنین وضعیت و افسردگی را در بیل گیتس ( ایشان پسرعموی بنده نیستند و فقط به عنوان یک انسان موفق مثال زده شد ) و اشخاصی چون آنان ببینید. این افراد هم پیر می شوند. اما به همان اندازه ای که پیر می شوند فعال تر، جوان تر و با نشاط تر می گردند...

چرا؟

زیرا با پیر شدن جسم آن ها اهدافشان جوان تر و بالغ تر می گردد و تاثیر آن چنان مطلوب است که روند افزایش عمر را نیز فرح بخش می نماید.

یکی از بزرگ ترین مشکلات جامعه امروز ما سرطان بی هدفی است. تمام دوران بچگی، نوجوانی و جوانی خود را فقط صرف درس خواندن می نماییم و تمام هدف ما می شود درس خواندن. در ادامه، این درس خواندن به ما مدرک می دهد و بر اساس این مدرک به دنبال کار می گردیم. اما این درس خواندن، مدرک و این کار هیچ هدف خاصی به زندگی ما نمی دهد. این مدرک و کار در جسم و ذهن و روح ما نقش محرک و الهام بخشی به وجود نمی آورد. به همین دلیل است که مدام بی حوصله می شویم، به دنبال روزهای تعطیل هستیم و چهارشنبه ها را به امید این که تعطیلی نزدیک است از خواب بر می خیزیم.

جامعه امروز ما روز به روز افسرده تر و پرخاش گرتر می شود. در اکثر چهره های مردم کسالت خاصی نقش بسته است. تمامی این رفتارها شاید به علت مبتلا شدن به سرطان بی هدفی باشد. این سرطان بی هدفی است که تعداد مشاجره های خیابانی، خانوادگی ما را به بالاترین حد خود رسانده است و همین بیماری است که جامعه ما را در مصرف داروهای گوناگون داخلی و خارجی پیشتاز دیگر جوامع نموده است. از هر 3 نفر ایرانی 1 نفر به نوعی قرص و شربت آمپول معتاد است و اکثر ما قبل از سنمان پیر می شویم.

اگر همین امروز هدفی برای زندگی خود بیابیم (هر چند که آن هدف نگه داری از گیاهی باشد، تمیز نمودن محیط زیست باشد و یا نشاندن خنده ای بر روی لب انسانی) ایمان دارم فردا تغییرات محسوسی در زندگی خود خواهیم یافت، دیگر آن همه دارو استفاده نمی کنیم، سنمان زودتر از ما پیر می شود و در زندگی خود زندگی خواهیم کرد...


 
comment نظرات ()
 
از قول مادر بزرگ دوستم ...
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
 

 

مادر، حرف زدن بلد نیستی،

حرف نزدن هم بلد نیستی...

خانه ...


 
comment نظرات ()
 
مردی که جهان را نجات داد ...
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
 

 

... به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم ...

اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان ( شوروی و آمریکا ) با شدت تمام دنبال می‌شد. یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.

در نیمه راه، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند. خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است، آن ها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند.

گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها هم چنان، هواپیما را همراهی می‌کردند تا این که از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند.

بعد از این که همه متوجه فاجعه شدند، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روس‌ها را بربر دانست و کار آن ها را جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود، تلقی کرد. ( جالبه نه ؟ )

تنش بین ابرقدرت‌های به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آماده‌باش نظامی قرار گرفته بودند.

در یک شب سرد در 26 سپتامبر سال 1983، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک، سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود، پست می‌داد و آسمان شوروی را پایش می‌کرد.

کمی از نیمه‌شب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است.

پروتکل نظامی از پیش تعریف‌شده روس‌ها در چنین شرایطی این بود که همه سلاح‌های اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود.

صدای آلارم‌ها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش می‌رسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکایی‌ها به وسیله ماهواره‌های روسی همه جا روشن بودند.

ولی پتروف حس می‌کرد هشدار کامپیوترها درست نباشد، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشک‌هایش استفاده می‌کند و با پرتاب صرفا یک موشک، فرصت ضدحمله را به روس‌ها نمی‌دهد.

لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شدو همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها، موشک‌های دوم، سوم، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند.

پتروف دو راه پیش رو داشت، به غریزه‌اش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آن ها بداند و یا طبق پروتکل نظامی، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بی‌شک موجب مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود.

پتروف کار اول را انجام داد. با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است. همه این ها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود.

پتروف حالا یک قهرمان بود، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود، افسران دور و برش، تصمیم شجاعانه او را ستودند.

ولی مقامات کرملین این گونه فکر نمی‌کردند، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود، اگر تصمیم او اشتباه از آب در می‌آمد، جان میلیون‌ها نفر از شهروندان شوروی را به خطر می‌انداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه!

تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد.

قرار بوده است در سال 2008 مستندی با عنوان "مردی که دنیا را نجات داد" ساخته شود.

هیچ کس نمی‌داند که اگر پتروف ،آن افسر 44 ساله، آن شب در آن پناهگاه نبود، چه اتفاقی می‌افتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر می‌شد چه تصمیمی می‌گرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسان‌ها شده است. شاید اگر آن تصمیم پتروف نبود، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال خواندن این پست نبودیم .


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
 

 

اگر حوصله تمیز کردن نداری،

کثیف نکن.


 
comment نظرات ()
 
ریشه بعضی از چرایی ها ...
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
 

 

چند سوال از دکتر حسین الهی قمشه‌ای و پاسخ های ایشان :

چرا ما دعا می‌کنیم؟

خداوند از خواسته‌های ما آگاه است و اگر سکوت هم کنیم او همه را می‌داند. دعا بسیج نیروهای درونی ما است تا بتوانیم آرمانی را که در ذهن داریم مشخص و روشن دنبال کنیم و در این کار از حق و حقیقت که همان خداست یاری می‌گیریم.

آیا واقعا چشم زدن وجود دارد؟

تقریبا در همه فرهنگ‌های جهان گونه‌ای از اعتقاد به چشم زخم «Evil Eye» مشاهده می‌شود و به نظر ما نیروهایی چون حسادت، نفرت و انتقام جویی می‌تواند تاثیرات منفی و آزاردهنده‌ای در زندگی انسان‌ها داشته باشد و این به معنی قبول انرژی‌های معجزه آسا نیست بلکه گاهی چند کلمه حرف، یک نگاه یا حتی یک حرکت دست می‌تواند آشوبی بر پا کند. آدمی باید خود را از مصاحبت این گونه افراد بر کنار دارد و به‌خصوص امتیازات خود را در معرض نگاه همگان نگذارد.

آیا انسان با ازدواج به خداوند نزدیک‌تر می‌شود؟

ازدواج همگامی با طبیعت و ادامه خط تکاملی بشریت است. هر چند که در بیان مقصود آن اختلاف نظر است اما در این نکته اتفاق نسبی وجود دارد که ازدواج همگام شدن با طبیعت و در سیر تکامل یعنی نزدیک‌تر شدن به خداست. چرا در آیه الکرسی خداوند می‌فرماید هیچ اکراه واجباری در دین نیست اما در بسیاری از آیات دیگر منجمله در سوره توبه مکرر آمده که با دشمنان کارزار کنید تا به دین خدا درآیند؟

اصل کلی همان است که در آیه‌الکرسی آمده است یعنی جنس اکراه در دین راه ندارد زیرا اکراه دین را نقض می‌کند. یعنی آن کس که دینی به او تحمیل شود در حقیقت دینی ندارد. اما آیاتی که در آن ها فرمان نبرد و مقابله با کفار آمده، مقصود کافرانی است که به حقوق مسلمانان تجاوز کرده و به روی آن ها شمشیر کشیده‌اند و به آن ها کافر حربی گویند. بدیهی است هر انسانی از حق دفاع برخوردار است و در قرآن در چند مورد اشاره شده که اگر کافران دست از تقابل برداشته و اعلام صلح کردند شما هم بپذیرید و دست از تقابل بردارید زیرا تجاوز از جانب آن ها بوده است. در جای دیگری در قرآن آمده است که کافران همان ظالمان و متجاوزان به حقوق دیگرانند.

چگونه بفهمیم که واقعا کسی به سمت خدا می‌رود؟

بارزترین نشان حرکت به سوی خدا که کمال مطلق است این است که شخص به سوی زیبایی یعنی هنرها، دانایی یعنی فلسفه و علوم دیگر و نیکویی یعنی خلق خوش و حفظ شرافت انسانی در حرکت باشد و نشان کلی این حرکت شادی پاک و عمیق است که پیوسته با سالک همراه خواهد بود.

آیا لعن و نفرین‌های ذکر شده در زیارت عاشورا مغایر با سبک و سیاق دین اسلام در برخورد با ظالمان و ستمگران نیست؟

در قرآن حکیم آمده است که بدی را به نیکی دفع کنید چنان که دفع و لعن تاریکی روشن کردن چراغ است نه تاریکی را نفرین کردن. البته می‌توان به طور کلی لعن و دور باش خدا را بر همه ستمکاران از این حیث که ستم می‌کنند اعلام کرد و این دورباش خود توجه به این نکته است که ظلم و تجاوز و تعدی و فریب موجب دوری از رحمت خدا و دوری از همه خوبی‌ها و زیبایی‌هاست و انسان‌های بد به فرمان تکوینی خداوند از همه برکت ها محروم هستند. بنابر این لعن عملی است که ما باید انجام دهیم و آن کاری در خلاف جهت بدکاران است و تنها با کار خوب می‌توان کار بد را لعن کرد و این کار زبان نیست.

عشق آمدنی است یا آموختنی؟

هم درست است که عشق آمدنی است یعنی عطا و موهبت الهی است که زمینه رسیدن به آن را در ذات فراهم کرده است و هم آموختنی است به معنی آن که می‌توان اسرار و اطوار عشق را از بزرگان جهان آموخت ازجمله مولانا بیش از همه از عشق سخن گفته است.

آیا مرگ باعث جدایی همیشگی افراد از نزدیکان خود می‌شود؟

یکی از نام‌های روز قیامت یوم‌الجمع است به این معنی که انسان از هر کسی که جدا شده است و شوق دیدار او را دارد، به دیدار او خواهد رسید.

اگر دنیا، برزخ، آخرت و... را به شکل یک سیستم ببینیم، آیا راه خروجی از این سیستم وجود دارد به شکلی که هنوز ماهیت خود را به عنوان یک انسان حفظ کرده باشیم؟

آری آدمی می‌تواند از همه مدارج هستی و از همه سیستم‌ها بیرون جهد و به قول نظامی خطاب به انسان گوید:

دور تو از دایره بیرون‌تر است

از دو جهان قدر تو افزون‌تر است

در کتاب «در قلمرو زرین» و نیز در کتاب«در صحبت مولانا» در گوشه و کنار آن به این نکته مکرر اشاره شده است که آدمی به تعبیر شکسپیر موجودی شگفت و نامتناهی است و هیچ حد و مرزی برای پرواز او وجود ندارد.

من به هیچ گروهی گرایش ندارم و هدفم را از آفرینش و بودن نمی‌دانم و هم چون آونگی معلق هستم. شما چگونه من را راهنمایی می‌کنید؟

زهی سعادت که به هیچ گروه و فرقه‌ای گرایش ندارید و در بند اندیشه‌های خاصی نیفتاده‌اید و می‌توانید مستقیما فطرت الهی خود را به کمک بطلبید که پیر مغان شما و خضر راه شماست. شما با تمام وجود احساس می‌کنید که عاشق زیبایی و دانایی و نیکویی هستید و دلتان می‌خواهد هر چه بیشتر از این سه گوهر برخوردار شوید پس روشن است که باید دنبال کسب معرفت و کسب هنر و رسیدن به خلق خوش و مهربانی و وظیفه شناسی و فضیلت های دیگر اخلاقی باشید چون از دیگران همین انتظار را دارید. بنابراین تکلیف شما روشن است خداوند شما را برای رسیدن به کمال آفریده است و مسیر را نیز در فطرت شما نهاده است. البته مطالعه کتاب‌های خوب و رسیدن به حضور بعضی بزرگان می‌تواند چراغ فطرت شما را روشن‌تر کند.

محبوب‌ترین آیه شما در قرآن و محبوب‌ترین غزل‌ها و مهم‌ترین توصیه‌های شما چیست؟

توصیه این جانب این است که شما با کتاب‌های جوانان و فرهنگ جهانی که چهار جلد آن با عنوان‌های «در صحبت سعدی»، «قلمرو زرین»، «در صحبت مولانا» و «در صحبت قرآن» است آشنا شوید زیرا در این کتاب‌ها من مجموعه‌ای از محبوب‌ترین قطعات ادب فارسی و انگلیسی و هم چنین محبوب‌ترین آیات قرآنی را گرد آورده ام. از این رو گمان دارم اگر این کتاب‌ها را بخوانید از شیوه نگارش می‌توانید خودتان به بهترین‌ها دست یابید زیرا ممکن است چندین بهترین وجود داشته باشد که هر یک به جهتی بهترین هستند برای مثال فقط یک آیه از قرآن را که شاید بیشترین حکمت علمی و عملی در آن مندرج باشد ذکر کنم و آن آیه 110 سوره کهف است و شما را به خواندن تفسیر این آیه در کتاب در صحبت قرآن، قطعه 169 با عنوان شرط رسیدن به دیدار خداوند توصیه می‌کنم.

برای کسی که خودکشی می‌کند بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افتد؟

خودکشی کردن در بیشتر موارد گریز از معرکه زندگی است و ‌ای بسا که گریزنده از امکانات و ثروت خود کاملا بی‌خبر است و نمی‌داند که بودنش تا چه اندازه سودمند است و این آگاهی پس از مرگ آکنده از پشیمانی خواهد بود. تجربه نشان داده که گریز از معرکه زندگی عموما نشان بی‌خبری از توانایی‌های موجود است. اگر آن گریزنده با دانایی مشورت کند آن دانا ممکن است او را چنان به زندگی خود مشتاق گرداند که حتی از قصد گریز شرمنده شود. چه بسیار جوان‌ها در افسردگی هستند و هنگامی که کسی آن ها را از ثروت جوانی شان با خبر کرده، چراغ هزار امید را در دلشان زنده کرده و با شوق به زندگی بازگشته‌اند. به خصوص نسل جوان امروز بیش از هر زمان نیاز دارد که بداند به‌رغم همه مشکلات و محدودیت‌های نامعقول چه قدر دستشان برای تجربه‌های بدیع و لذت بخش در زندگی باز است. البته جوان باید به پیروی از عقل با هر آن چه نامعقول است درگیر شود و در رفع آن بکوشد و اگر هیچ دلیل دیگری آدمی برای زندگی نداشته باشد همین کافی است که می‌تواند در راه روشن کردن چراغ خرد و دانایی و زیبایی و نیکویی قدمی بردارد.

از چه روش یا روش‌هایی برای بالا بردن تمرکزم استفاده کنم؟

برای تقویت تمرکز باید هر چه بیشتر عشق را در خود پرورش داد، عشق به آن چه خوب و زیباست علاوه بر تمرکز، حافظه انسان نیز در اثر عشق افزون می‌شود زیرا آن چه را دوست می‌دارد با شوق و رغبت و به آسانی در ذهن نگه می‌دارد.

معنای رزق و روزی که در قرآن آمده چیست و این که خداوند در قرآن فرموده ما بعضی از شما را تنگ روزی و برخی از شما را وسیع روزی می‌کنیم در ارتباط با تلاش انسان برای کسب درآمد چگونه تفسیر می‌شود. مثلا اگر خداوند نخواهد من وسیع روزی باشم یعنی من هرچه تلاش کنم نمی‌توانم درآمد کسب کنم و کارم با شکست روبه‌رو می‌شود؟

بحث جبر و اختیار و قضا و قدر پیوسته در طول تاریخ معرکه آرا و نظریات گوناگون بوده است و قرن‌هاست که طرفین این گفت‌وگو یعنی جبریان و اختیاریان نتوانسته‌اند یکدیگر را کاملا قانع کنند.

در میان جبری و اهل قدر

همچنین تا حشر بحث است ای پسر

اما بزرگان جهان که به هیچ یک از دو جانب میل نکرده‌اند بلکه در هر دو طرف حقیقتی می‌بینند گویند که ما از مشیت الهی بی‌خبریم و نمی‌دانیم که روزی‌ها را وسیع خواسته‌اند یا تنگ اما می‌دانیم که در این عالم قوانینی حاکم است و اگر در راهی تلاش کنیم بدون اثر نخواهد بود. ای بسا که خداوند خواسته باشد تا از مجرای تلاش‌های ما، به ما روزی بیشتر بخشد. بنابراین ما تلاش خود را به جا می‌آوریم و منتظر رحمت خداوند هستیم. اما تاکیدی که بعضی از قدیسان بر مبنای خود قرآن روی این نکته کرده‌اند که ما باید روزی را از جانب خداوند بدانیم بدین خاطر است که اگر هدف آدمی از کار صرفا کسب روزی بیشتر و بیشتر باشد ممکن است هزار اندیشه اهریمنی به او روی آورد و به خاطر زر، تزویر کند و دروغ بگوید و به مال دیگران تجاوز کند در حالی که اگر کار را به عنوان وظیفه برخود بشناسد، آن را به کمال انجام می‌دهد و خداوند هم به او روزی دلخواه را می‌بخشد. همه ما دائما از محصول کار دیگران بهره می‌گیریم از تلفن همراه که در جیب ماست و جام جهان نما ( تلویزیون) که در پیش روی ماست و هواپیما که بر فراز سر ما پرواز می‌کند و رایانه‌ای که به وسعت دریا‌ها آگاهی و اطلاع در اختیار ما می‌گذارد همه محصول کار دیگران است. پس ما نیز باید کاری کنیم که به درد دیگران بخورد و باید شرمنده باشیم اگر از سفره جامعه این همه بهره گیریم و خود هیچ طعامی بر آن سفره نگذاریم. بنابراین ما کار را برای کسب روزی نمی‌کنیم بلکه وظیفه و تعهد اجتماعی خود را به جا می‌آوریم و آن گاه در دل معتقد هستیم که خداوند به ما کمتر یا بیشتر روزی خواهد داد. این اعتقاد می‌تواند جامعه اقتصادی جهان را از هزاران آلودگی پاک گرداند.

آیا راهی را برای خودشناسی می‌توانید معرفی کنید یا حتی کتابی را؟ منظورم همان خودشناسی توام با حس درونی است و این که آیا راهی برای رسیدن به آرامش درونی وجود دارد؟

یکی از کتاب هایی که به زبان پارسی در این زمینه ترجمه شده است کتابی است با عنوان « اعتماد به نفس » که توسط مرحوم دشتی ترجمه شده و نسبتا قابل اعتماد است. خواندن این کتاب ممکن است بتواند تا حدودی شما را راهنمایی کند و چنان که زبان انگلیسی می‌دانید البته کتاب‌ها و مقالات گسترده‌تری در این زمینه می‌توانید مطالعه کنید. یکی از بهترین مقالات در زمینه اعتماد به نفس به انگلیسی مقاله معروف Self Reliance اثر امرسون آمریکایی است که خواندن آن توصیه می‌شود.

دچار وسواس فکری و افسردگی شده ام و همه چیز برایم بیهوده است. راهنمایی ام کنید.

چه بسیار وسواس‌ها و افسردگی‌ها محصول آن است که آدمیان از ثروت‌های درونی خود بی‌خبر هستند. ثروت‌هایی هم چون سلامت و برخورداری از پدر و مادر و فضای خانواده یا ثروت‌های فکری و استعداد‌های علمی و هنری و مهم‌تر از همه ثروت عمری که در پیش است و هزار امکان و فرصت به آدمی عرضه می‌کند. شما نیز از این گونه گنج‌ها بی‌نصیب نیستید. باید تلاش کنید که امکانات موجود خود را بهتر ارزیابی کنید و بیشتر قدر بدانید. شما در عصری زندگی می‌کنید که انسان به پادشاهی رسیده است ما از اعجوبه‌ای چون موبایل برخورداریم و جام‌جهان نمایی چون تلویزیون و رایانه و شبکه ارتباط جهانی در اختیار داریم. امروز همه کتاب‌های خوب جهان و همه موسیقی‌ها و نقش‌ها و رنگ‌ها و موزه‌های جهان با اشارت انگشتی در اختیار شماست. اگر از چیزهایی محروم هستید از هزاران چیز نیز برخوردارید. اگر به این ثروت‌ها بیندیشید و موهبت دوستی و رفاقت با نزدیکان و عزیزان خود را بر آن بیفزایید، ای بسا که از وسواس و افسردگی به کلی دور می‌شوید و شور و شوق زندگی و انگیزه کار و نشاط و فعالیت در شما افزون شود.

آیا شما به پیشگویی به هر طریق اعتقاد دارید؟

در قرآن آمده است که هیچ کس غیر از خدا غیب نمی‌داند و توصیه بزرگان این بوده است که ما بیش از آن که به پیشگویی‌ها گوش فرا دهیم به دنبال شناخت عوامل مختلف حوادث باشیم و راه درست را برگزینیم و خود را مسوول کارهای خود بدانیم و این شیوه برای پیشرفت بشر در علم و هنر و اخلاق همیشه کارگشا بوده است. در عین حال امکان این که درباره حادثه‌ای بتوان پیشگویی کرد در این عالم شگفت انگیز دور از باور نیست اما چنان که اشاره شد بهتر است با چراغ عقل و دانش پیش رویم زیرا تاریخ نشان داده است که چه بسیار سخنان نادرست و بی‌مسوولیت در گفتار پیشگویان آمده و راه به جایی نبرده است. گویند انوری شاعر معروف که منجم نیز بوده است پیشگویی کرده بود که در فلان روز معین بادهای سخت و توفان‌های سهمگین خواهد وزید و شهر را به ویرانی خواهد کشید در حالی که در همان روز مردم به پشت‌بام‌ها رفتند و شمع به دست گرفتند و هوا چنان آرام بود که حتی شمعی خاموش نشد. شاعری دو بیت زیر را درباره پیشگویی انوری سروده است:

گفت انوری که در اثر بادهای سخت

ویران شود سراچه و ملک سکندری

در روز حکم او نوزیدست هیچ باد

یا «مرسل الریاح» تو دانی و انوری

چگونه می‌توان کینه‌ای را که از کسی در دلم آمده از میان ببرم؟

اگر آدمی بخواهد کینه‌ها را به طور کلی از دل براند باید لبه تیز تیغ خشم و رنجیدگی را به جای شخص به سوی صفات شخص گرفت. از تکبر باید بیزار بود نه از متکبر و با ظلمت و جهل باید کینه داشت نه با ظالم و جاهل. آن چه عین جهنم است این صفات است و شخص می‌تواند از هر صفتی به تدریج فاصله گیرد. بنابراین درست مانند مادری باید عمل کرد که صفات نامطلوب فرزندش را دوست ندارد اما فرزندش را دوست دارد و می‌کوشد به نوعی او را به سلامتی که از پیش داشته بازگرداند. شما نیز چنین کنید و خداوند شما را یاری خواهد کرد.

آیا زمانی که انسان می‌میرد، روح او هنگام شست‌وشو و مراسم کفن و دفن، جسمش و اهل و عیالش را که در تکاپوی تدفین هستند را می‌بیند؟

آیا احساس آنها را درک می‌کند؟

اگر طبق روایات خواب را برادر مرگ بدانیم، همان گونه که در خواب ارتباط‌مان با این دنیا قطع می‌شود، آیا مرگ نیز نوعی خواب دراز مدت است؟

یعنی با مردن ارتباط اموات با این عالم به کلی قطع می‌شود؟

آیا عالم برزخ واقعیت دارد؟

آیا صدقات و خواندن قرآن برای مردگان سبب آمرزش یا بوجود آمدن خیری برای آن ها می‌شود؟

کسی را از چند و چون روح پس از مرگ خبری نیست آن چه از کتب آسمانی به‌خصوص قرآن می‌توان دریافت این است که خود آگاهی ما با مرگ از بین نمی‌رود بلکه پس از ترک عالم جسمانی یکسر به نزد پروردگار می‌رویم که جایگاه اصلی ما آن جاست. ما پس از مرگ به گور نمی‌رویم بلکه از گور تن بیرون می‌آییم. مراسم کفن و دفن ما مربوط به زندگان است که برای مصالح بهداشتی و اجتماعی و غیره جسم ما را در نقطه مناسبی به خاک می‌سپارند و ربطی به ما ندارد. در کتاب در قلمرو زرین به قلم این جانب مطالب متنوعی درباره مرگ آمده که شما را به خواندن آن ها توصیه می‌کنم. در سخنان پیامبراکرم آمده است که مردمان در خوابند و چون بمیرند بیدار می‌شوند. در حقیقت پس از مرگ، آدمی ابعاد تازه‌ای از هستی را تجربه می‌کند بدون آن که تجربیات عالم خاک را از دست بدهد. بهترین کاری که برای مردگان می‌توان کرد این است که:

  1. اگر در زندگی هدف درستی را دنبال می‌کرده‌اند که نا تمام مانده است می‌توانیم آن هدف را به یاد و نام او دنبال کنیم.
  2. اگر صدقات و خیراتی به یاد ایشان انجام دهیم و دل هایی را به هوای ایشان شاد کنیم بیگمان اثرش در حیات نوین آن متوفی ظاهر می‌شود و نیز اگر به یاد او آیاتی یا سوره‌ای از قرآن را تلاوت کنیم نه برای ثواب بلکه برای فهمیدن و به حکمت رسیدن آن نیز مقرون به خیر و صواب است.

چه طور می‌شود، انسان از یک طرف عاشق خودش باشد چون گفته شده اگر آدمی خودش را دوست نداشته باشد نمی‌تواند خدا را هم دوست داشته باشد از طرفی آدمی بعد از مرحله طلب مرحله عشق را در پیش دارد که باید خودش را نیست بگیرد و خودش را نبیند. چه طور می‌شود که فرد از یک طرف خودش را دوست داشته باشد از طرفی خودش را نبیند؟

دوست داشتن خود بر دو نوع است یکی جاهلانه و یکی عاقلانه. جاهلانه آن است که شخص خود را تسلیم هواهای نفسانی کند و هر گاه که دلش خواست با دروغ و فریب و نیرنگ با زیر پا گذاشتن حقوق دیگران در انجام وظایف تنبلی کند و خود را به دست عادت های زیان‌آور چون سیگار و...مبتلا کند. چنین انسانی به حقیقت خود را دوست ندارد زیرا هیچ کس نمی‌خواهد او را به دروغ و تجاوز و تنبلی و عادات زشت متهم کند و این اوصاف او را خوش نمی‌آید و آن ها را دوست ندارد پس خود را به حقیقت دوست ندارد. اما دوست داشتن خود به نحو خردمندانه این است که آدمی خود را آراسته به اوصاف و کمالات و فضایل نماید و بکوشد تا در هنر و علم و اخلاق بر دیگران سبقت گیرد. این نوع دوم دوست داشتن در حقیقت بخشی از همان طلب در راه سیر و سلوک راه عاشق است.

چرادر آیه 135 سوره آل‌عمران گفته شده جزخداوند کسی نمی‌تواند گناهان خلق را بیامرزد آیا منظوراین است که حق‌الناس را هم خدا می‌بخشد و نیازی نیست ازکسی طلب بخشش کرد؟

بیگمان اگر کسی به حقوق دیگران تجاوز کرده و به ناحق ستمی به مردم روا داشته است در صورت رسیدن به آگاهی از ظلم خویش نیاز دارد که اولا توبه کند یعنی آن حقوق را به صاحبش باز گرداند و اگر میسر نیست و مورد ظلم را نمی‌تواند بیابد با دادن صدقات و خدمت به نیازمندان کارناروای خود را جبران کند و آنگاه طلب بخشش کند از خداوند تا او را بکلی از تیرگی این چنین گناهی بیرون آورد.

فلسفه فال حافظ چیست؟

از دیرباز مردم جهان دیوان شعر بعضی شاعران آسمانی را برای فال زدن و با خبرشدن از احوال آینده به کار برده‌اند و در فرهنگ ما ایرانیان مردم با حافظ چنین ارتباطی یافته‌اند و اشکالی در آن نیست زیرا فال برای تفنن و دلگرمی و روحیه گرفتن است نه راه زندگی را با آن انتخاب کردن وگرنه به قول حافظ:

هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.

سعید آهنگران

منبع : روزنامه آرمان


 
comment نظرات ()
 
برای رشد همه چیز لازم است مگر ...
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
 


این دو زن هر دو 51 ساله هستن، اما این کجا و آن کجا ...

این زن 51 سال سن دارد و در شبکههای تلویزیونی به عنوان متخصص سلامت و طرفدار رویکرد جامع و مثبت نسبت به تغذیه و سلامت است.

همچنین وی ترویج کننده ورزش کردن و گرفتن رژیم غذایی گیاهی است!

اما این زن نایجلا لاوسون 51 ساله آشپز برنامههای تلویزیونی است.

این خانم کسی است که در برنامههای آشپزیاش گوشت، کره و دسر میخورد!

وضعیت این دو زن را شما مقایسه کنید...!

گیاه خواری شاید در کوتاه مدت برای فرصت دادن به دستگاه گوارش جهت پاکسازی مناسب باشد

اما هیچگاه نمیتواند نیازهای بدن به پروتئین و خواص مواد موجود در انواع گوشت را جبران کند...

تغذیه درست همانند :

افکار درست،

کلام درست،

نگرش درست،

اعمال درست،

و ... هستند و همه در کنار هم درست خواهند بود...

دکتراحمدرضا فتوت


 
comment نظرات ()
 
همه پیر خواهند شد، اما ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩۱
 

پیر کَسَت نشو،

با کَسَت پیر شو...

خانه ...


 
comment نظرات ()
 
نظرمه ...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
 

اگر مرتکب گناهی شدی و سپس نادم گشتی،

به مراتب،

از کسی که نماز می خواند و مغرور می شود،

نزد خداوند جایگاه ارزنده تری داری...

خانه ...


 
comment نظرات ()
 
و تا انسان هست ادامه دارد ...
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
فردای تو را امروزت می سازد ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
چیزی به نام حقیقت ...
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱
 

مجله آمریکایی « نیوزویک » در شماره جدید خود مطلبی را به پزشک متخصص مغز و اعصاب اختصاص داده است که به گفته خودش، هفت روز « زندگی‌ای با هوش غیرانسان » را تجربه کرده است، تجربه ای که وی آن را حسی شیرین و « آن جهانی » می داند. وی از دنیایی سخن می گوید که اتحاد اساس آن است و آن قدر زیباست که « پنج ثانیه اش ارزش عمری انتظار را دارد.»

دکتر ایبِن الکساندر که تجربه خود از مرگ و نیستی را در مطلب ویژه مجله « نیوزویک » به رشته تحریر در آورده، می‌نویسد:

به عنوان یک جراح مغز هیچ گاه به پدیده تجربه‌های جهان پس از مرگ و چنین مقولاتی باور نداشتم. پدرم هم مانند خود من جراح مغز و اعصاب بود و من نیز به تبعیت از او راه خود را در دنیای علم پی گرفتم و جراح مغز شدم و در دانشگاه های زیادی از جمله « دانشگاه هاروارد» به تدریس این شاخه از علم پزشکی پرداختم. بنابراین، ‌کاملاً می دانم در مغز آدم‌هایی که ادعا می کنند آن جهان را تجربه کرده‌اند چه می‌گذرد.

مغز آدمی از مکانیسم اعجاب آور و در عین حال فوق العاده ظریفی برخوردار است، کافیست اندکی از اکسیژن دریافتی مغز بکاهید تا واکنش نشان دهد. با چنین اوصافی، برایم جای تعجب چندانی نداشت که آدم‌هایی را ببینم که بعد از گذران دوره درمانی پس از آسیب‌های جدی و بازیابی هوشیاری خود، از تجربه‌های شگفتشان افسانه‌سرایی‌ها کنند. اما هرچه می‌گفتند هرگز بدان معنا نبود که چنین بیمارانی در دنیای واقعی به جایی سفر کرده باشند. مورد من نیز از دو جهت با تجربه همه این بیماران متفاوت بود؛ اول این که بخش کورتکس مغز من به طور کامل از کار افتاده بود و دوم این که در تمام مدت اغما نشانه‌های حیاتی من تحت نظارت دقیق پزشکان قرار داشت و پیوسته ثبت می‌شد.

این را هم بگویم که پیش از این‌ها، تعریفی که از خودم داشتم یک مسیحی معتقد بود که چندان هم عامل به فرائض دینی نیست. با این وجود از کسانی که علاقه‌مند بودند عیسی مسیح را موجودی فراتر از یک آدم خوب معمولی به حساب آورند هم کینه‌ای به دل نداشتم. حرف آن هایی را می‌فهمیدم که دوست داشتند باور کنند که بالاخره یک جایی در این دنیا خدایی هم هست و در دلم بهشان غبطه می‌خوردم که این ایمان بدون شبهه چه آرامشی را برایشان به ارمغان آورده. با این همه، به عنوان یک دانشمند می‌دانستم که خودم نباید چنین باورهایی داشته باشم.

اوضاع بدین منوال بود تا این که سال ۲۰۰۸ رسید و در حالی که بخش « نئوکورتکس » مغزم از کار افتاده بود، هفت روزی را در حالت اغما به سر بردم. در غیبت یک نئوکورتکس فعال، چیزی را تجربه کردم که موجب شد باور کنم که برای وجود هوشیاری پس از مرگ هم دلیل علمی وجود دارد. همین جا بگویم چون می‌دانم شکاکیون چه نظری راجع به چنین حرف‌هایی دارند، داستانم را با منطق و زبان علمی « یک دانشمند » بازگو خواهم کرد، یعنی همان چیزی که هستم.
اوایل صبح خیلی زود، حدود چهار سال پیش با یک سردرد شدید از خواب بیدار شدم. تنها به فاصله چند ساعت، کورتکس مغزم کاملا از کار افتاد. کورتکس بخشی است که کنترل اندیشه
ها و احساسات ما را برعهده دارد و باعث تمایز ما از دیگر جانداران است. پزشکان بیمارستان عمومی « لینچبرگ » در ایالت ویرجینیا، که دست برقضا خودم هم آن جا به عنوان جراح مغز و اعصاب کار می‌کردم، به این نتیجه رسیدند که دچار نوعی مننژیت نادر شده‌ام که بیشتر در نوزادان دیده می‌شود. باکتری «ای کولی» افتاده بود به جان مایع مغزی نخاعم و ذره ذره مغزم را می‌خورد.

آن روز صبح، وقتی به اتاق اورژانس رفتم، اوضاعم آن قدر بد بود که امید چندانی به بهبود و ادامه زندگیم در قالب چیزی فراتر از یک گیاه وجود نداشت. مدتی زیادی نگذشت که همان روزنه امید هم از دست رفت. هفت روز در اغمای کامل بودم، بدنم به هیچ محرکی پاسخ نمی داد و فعالیت‌های عالی مغزم کلاً مختل شده بود.

در چنین شرایطی هیچ توجیه علمی‌ای برای این حقیقت وجود ندارد که در حالی که بدنم در اغما کامل به سر می‌برد، ذهنم، هوشیاریم، خود خویشتنم، حی و حاضر بود. نورون‌های کورتکس مغزم به واسطه حمله باکتریایی فلج شده بودند، اما نوعی هوشیاری و معرفت ورای ظرفیت‌های مغزی مرا به بُعد دیگری از این کائنات برد، بُعدی که حتی خوابش را هم هرگز ندیده بودم و هیچ گاه در زمره باورمندانش نیز قرار نداشتم.

باری، ماه‌ها سپری شد تا بتوانم برای خودم هضم کنم که چه بر من گذشت. سوای غیرممکن بودن وجود هرگونه هوشیاری در شرایطی که داشتم، چیزهایی که آن موقع تجربه کرده بودم برای خودم هم به هیچ وجه توجیه پذیر نبود:

اول، یک جایی در میان ابرها بودم. ابرهایی بزرگ و پُف کرده به رنگ صورتی و سفید که در مقابل آسمان «آبی تیره» تضاد مشهودی ساخته بود.

بالاتر از ابرها، بی نهایت بالاتر، دسته دسته موجوداتی شفاف و نورانی در آسمان این طرف و آن طرف می‌رفتند و خطوط ممتدی را دنبال خود در فضا بر جا می‌گذاشتند. پرنده بودند یا فرشته؟ نمی‌دانم. بعدها که برای توصیف این موجودات دنبال واژه مناسب می‌گشتم این دو کلمه به ذهنم رسید، اما هیچ یک از این دو حق مطلب را درباره این موجودات اثیری ادا نمی‌کند که اساساً از هر آن چه در این کره خاکی می‌شناسم تفاوت داشتند، چیزهایی بودند پیشرفته‌تر و متعالی‌تر.
در دنیایی که بودم، دیدن و شنیدن دو مقوله جدا از هم نبود. انگار که نمی‌شد چیزی را ببینی یا بشنوی و به بخشی از آن بدل نشوی. هرچه که بود متفاوت بود و در عین حال بخشی از چیزهای دیگر، مثل طرح
های درهم تنیده فرش های ایرانی... یا نقوش بال یک پروانه.

اما از این همه شگفت‌آورتر، وجود «فردی» بود که مرا همراهی می کرد؛ یک زن.

جوان بود و جزئیات ظاهری او را به طور دقیق به یاد دارم. گونه‌هایی برجسته و چشمانی به رنگ آبی لاجوردی داشت و دو رشته گیسوان طلایی قهوه‌ایش در دو طرف صورت، چهره زیبایش را قاب گرفته بود. بار اول که او را دیدم روی یک سطح ظریف و نقش دار حرکت می‌کردیم که بعد از لحظه ای فهمیدم بال یک پروانه بود. میلیون‌ها پروانه دورمان را گرفته بودند و در رقص هماهنگ امواجی که ساخته بودند به جنگلزارهای پایین سرازیر می‌شدند و مجدد به بالا و دور ما اوج می‌گرفتند. انگار که رودی از زندگی و رنگ در هوا جریان داشت. لباس زن ساده بود، مثل یک کشاورز. اما رنگ‌هایش همان ویژگی درخشان، تأثیرگذار و سرشار از زندگی‌ای را داشت که در دیگر چیزهای حاضر در آن مکان به چشم می‌خورد.

زن به من نگاهی انداخت، جوری که می گویم تنها پنج ثانیه از آن نگاه ارزش تمام زندگی تا آن لحظه را دارد و هر چه قبل از آن به سرتان آمده باشد، دیگر اهمیتی ندارد. نگاهش عاشقانه نبود. دوستانه هم نبود. نگاهی بود که ورای تمامی این ها بود و فرای همه مراحل عشقی که این پایین در زمین شناخته‌ایم. چیزی برتر بود که همه انواع دیگر عشق را درونش داشت ولیکن از همه آن ها بزرگ تر بود.

زن بدون این که واژه‌ای بر زبان آورد با من حرف زد. پیامش مثل نسیمی به درونم نفوذ کرد و همان جا در دم فهمیدم که همان است. فهمیدم دنیای دور و برمان نه رویا است و نه گذرا و بی‌اساس است، بلکه حقیقی است.
پیامی که از زن گرفتم سه بخش داشت، که اگر بنا باشد به زبان زمینی ترجمه‌اش کنم، چیزی شبیه به این خواهد شد:

  • بسیار معشوقی و نازنین، تا همیشه.
  • هیچ ترسی نداری.
  • هیچ اشتباهی مرتکب نخواهی شد.

فیزیک نوین می‌گوید که جهان پیرامون ما یک پارچه و غیرمنفک است. اگرچه به ظاهر در دنیایی از تفاوت ها زندگی می کنیم، برپایه قوانین فیزیک، زیر این ظاهر متفاوت هر شیء و هر رویدادی در هستی در پیوند کامل با اشیا و رویدادهای دیگر است و به بیان دیگر « فرق باطن» وجود ندارد.

تا پیش از تجربه‌ام، همه این نظرات برایم جنبه انتزاعی داشتند و درک‌ناپذیر، اما امروز حقیقت‌های زندگیم را تشکیل می‌دهند. به این باور رسیده‌ام که کائنات بر اساس وحدت ایجاد شده است. اکنون می‌دانم که عشق را هم باید به این معادله افزود. دنیایی که من در اغمای بدون مغز انسانیم تجربه کردم همانی بود که آلبرت انیشتین و عیسی مسیح، هر دو، از آن سخن گفته‌اند و صد البته که هر کدام با روش بسیار متفاوت خودشان.

من سال‌های سال به عنوان جراح مغز و اعصاب در معتبرترین مؤسسات جهانی خدمت کرده‌ام. می‌دانم که بسیاری از همکارانم بر این باور پافشاری می‌کنند که مغز، و به ويژه کورتکس، این عضو کلیدی، سر منشأ هوشیاری خاص نوع آدمی است. خود من هم همین طور فکر می‌کردم. اما این باور، این نظریه امروز در برابر من رنگ باخته و آن چه بر من گذشت در پهنه باورهایم جایی برای آن باقی نگذاشت. از همین رو قصد دارم باقیمانده عمرم را به بررسی ذات راستین هوشیاری بپردازم و به همکارانم در عرصه علم و نیز به جهانیان نشان بدهم که ما پدیده‌هایی بسیار بسیار فراتر از مغزهای فیزیکی خود هستیم.

در دنیای امروز بسیاری بر این عقیده‌اند که واقعیت معنوی دین در دنیای مدرن قدرت خود را از دست داده و علم، در برابر ایمان، راه رسیدن بشر به واقعیت وجود است. پیش از این تجربه، من نیز تا حد زیادی در صف طرفداران این مکتب بودم، اما امروز متوجه شده‌ام که این دیدگاه به شدت ساده‌انگارانه است. تصویر مادی‌گرا از کالبد و مغز به عنوان مولدان هوشیاری، و نه ظرف آن، محکوم به شکست است. در مقابل، تلقی نوینی از کالبد و ذهن ظهور خواهد کرد که هم اکنون هم نشانه‌هایش را می‌توان مشاهده کرد. این دیدگاه نو به همان میزان مبتنی بر دین است که بر دانش استوار و غایتش را چیزی قرار خواهد داد که بزرگ ترین دانشمندان بیش و پیش از هر چیزی در طول تاریخ بشری همواره در جستجوی آن بوده اند؛ چیزی به نام حقیقت ...


 
comment نظرات ()
 
روح همه پدرای جهان شاد ...
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
 

پدر من هم همین طور ...


 
comment نظرات ()
 
خوب پیامیست ...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
 

 

چنان بساط عمل پهن کن تو در عالم

که دست و پا نکنی گم به وقت برچیدن


 
comment نظرات ()
 
اين روزها همه مي زنند ...
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
 

روزگار غمباري را سپري مي کنيم که هرکس، هرچه و هرجا که دستش برسد از آن مي زند تا توازن مالي خود را برقرار کند.

ناگوارتر و تلخ تر از اتفاقات کلان اقتصادي که اين روزها همه درباره اش صحبت مي کنند شايد همين رخدادهاي پيدا و پنهاني باشد که در گوشه گوشه شهر همه را به فکر فرو برده اما ماجرا آن قدر خرد و جزئي است که کسي درباره اش حرفي نمي زند.

اين روزها همه مي زنند.

يکي از زندگي خود، يکي از تفريح و معاشرت و کسي هم اگر دستش برسد و امکانش را داشته باشد از خدمت يا محصولي که به مردم تحويل مي دهد. اين روزها گذرتان به هر صنفي بيافتد و سر و کارتان با هر قشري باشد به وضوح مي توانيد از کاهش کيفيت و کميت و خدمات ارائه شده مطلع شويد.

کافي است از رستوراني غذا بگيريد، سر و کارتان به بيمارستان بيافتد، لباسي سفارش دهيد، جنسي بخريد، اتومبيلتان را به تعميرگاه ببريد و يا اين که به نحوي با مراکز خدماتي در ارتباط باشيد، خواهيد ديد که چگونه از يک جاي کار مي زنند و کم مي گذارند تا به خيال خود، دخل و خرجشان با هم بخواند.

مثال معروف و عاميانه اين " زدن " را وقتي مي بينيم و مي شنويم که بسته چيپس يا پفکي باز مي شود و در کنار حجم زيادي از هوا، مقداري خوردني هم يافت مي شود!

قضيه روشن است فلان کارخانه براي بقا و سود دهي، از محصول خود مي زند. اوضاع ديگر مواد خوراکي هم بهتر نيست. توليدکنندگاني که نمي توانند قيمت محصول خود را افزايش دهند از محصول کم مي کنند. رستوران هايي که ظرفيت شان براي افزايش قيمت يک پرس غذا به پايان رسيده و کششي براي افزايش قيمت ندارند يا از طول سيخ مي کاهند يا از مخلفات غذا مي زنند يا بي خيال کيفيت و مواد مرغوب مي شوند.

صبر کنيد، داستان هنوز ادامه دارد...

کارمندان بخش خصوصي و ادارات غيردولتي اين روزها مي بينند که مدير شرکت از نابساماني اوضاع اقتصادي به ستوه آمده و در اولين گام، اقدام به قطع مزاياي جانبي و امتيازات کاري کرده است. کارمندان هم که حقوق و پاداش را متناسب با حال و روز خود نمي بينند به صورت متقابل تا جايي که بتوانند از کار مي زنند.

آن ها که سفر ساليانه دبي و تايلندشان قطع نمي شد، با افزايش بي سابقه قيمت ارز از مسافرت هاي خارج از کشور خود مي زنند، خانواده هايي که امکان پذيرايي و برپاکردن سفره هاي شام را ندارند از مهماني هاي خانوادگيشان مي زنند.

گروه ديگري که زماني به برنامه هاي فرهنگي، هنري بها مي دادند از کنسرت موسيقي و سينما تئاترشان مي زنند.

دوستان و رفقايي را مي شناختم که پاي ثابت رستوران ها و بوفه هاي گران قيمت تهران بودند. اين روزها که هزينه هاي زندگي سرسام آور شده، اين ها هم از رستوران بازي هايشان مي زنند.

جواناني که اهل استخر و بدنسازي و  اجاره زمين فوتبال و ديگر سالن هاي ورزشي بودند با وضعيتي که برايشان به وجود آمده از ورزش خود مي زنند.

مادري که نيازهاي مختلف اعضاي خانواده را مي بيند از سفره رنگين مي زند. 

پدري که درخواست هاي فرزندانش را مي بيند از لباس نوي شب عيد خود مي زند.

خانواده متديني که مي بيند سه شب اقامت در مشهد چه هزينه هايي اضافه بر حد معمول تحميل مي کند به امام زاده صالح رضايت مي دهد و از زيارت مي زند.

نوعروس و مادرِ حيرت زده، وقت خريد، با بغض و آه، از جهاز و جنس عالي مي زنند.

ماه داماد و پدر، هنگامِ رفع احتياج، از براي دفع کسري هاي خود، اين در و آن در مي زنند.

بستگان و قوم و خويش، البته حق دارند ولي، موعدِ چشم روشني با شرم و حزم و احتياط، از سکه و زر مي زنند.

مردماني هم که البته ندارند هيچ آه در يک بساط، از سر ناچاري و درماندگي، بر سينه و سر مي زنند.

ماجرا اما به همين جا ختم نمي شود...

گروه ديگري هم هستند که جور ديگري مي زنند. آن هايي که دستي در توليد نداشته يا امکاني براي کاهش محصول ندارند، صبورانه اوضاع را نظاره مي کنند و به وقتش از جيب مردم مي زنند. اين دسته از افراد کاري ندارند که قيمت ها چه وضعي پيدا مي کند و اقتصاد چه حال و روزي دارد. اين ها خودشان مستقيم با مردم طرف حسابند و هرچه ارزش پولشان کم شود يا تورم افزايش يابد، آن را به وقتش با مشتريانشان حساب مي کنند.

  • دندانپزشک يا جراح متبحري که با علم به نياز بيمارانش، تعرفه هايش را ماه به ماه افزايش مي دهد،  
  • راننده تاکسي که در آخرين ساعات شب يا زير بارش باران، بيچارگي مسافران را فرصت خوبي براي دو برابر کردن کرايه مي بيند،
  • خرده فروشي که قيمت خريد را ناديده گرفته و قيمت اجناسش را به روز تعيين مي کند،

اين ها همه از جيب مردم مي زنند و در دلشان استدلال خاص خودشان را دارند :

فرقي نمي کند تورم چه قدر باشد و هزينه هايم چه قدر افزايش پيدا کند،

وضعيت هرچه شود من هم از مشتريانم را مي گيرم و کسري را جبران مي کنم.

 

گروه ديگري هستند که نه توليدي دارند، نه فروشي دارند و نه خدماتي که از آن بزنند. اين ها در مواجهه با مشکلات و گرفتاري هاي روز، کم طاقت تر و کم توان تر شده، اعصابشان ياري نمي کند و در نتيجه از لطف و نودوستي خود مي زنند. اين ها ديگر دست نيازمندي نمي گيرند، ميزان ياري و نيکوکاريشان افت مي کند. در اختلافات کوتاه نمي آيند، از خودگذشتگي نمي کنند و از انسان دوستي و ... خود مي زنند.

اين بخش آخر شايد خطرناک ترين نوع " زدن " باشد؛ اتفاقي که اثرات اجتماعي نگران کننده اي داشته و زندگي در جامعه را سخت مي کند.

اين ها که همه گفته شد شايد پاسخ به يک سوال را براي ناظران راحت کند، چرا با وجود اين همه گراني و تورم افسارگسيخته، نشاني از نارضايتي عمومي و يا بروز مشکلي جدي را در سطح جامعه نمي بينيم و به ظاهر همه چي آرام است؟

پاسخ اين است:

اين روزها همه مي زنند ...

هرکس، هرچه و هرجا که دستش برسد مي زند.

 

شماره 56 ماهنامه صنعت و توسعه - يکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱


 
comment نظرات ()
 
رحیم معینی کرمانشاهی ...
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
 

 

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازي ها

من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازي ها

زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دست ات

رفيقان را ز پا افكندن و گردن فرازي ها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري

بنازم همت والاي باز و ، بي نيازي ها

به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را

تو طفل هرزه پو، بايد كني اين تركتازي ها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل

من و از كس بريدن ها، تو و ناكس نوازي ها


 
comment نظرات ()
 
روشی برای حل مشکلات ...
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
در دلی با تو ...
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
 

عمری که از خداوند هدیه گرفتیم را با پوچ ترین بازی های معمول روزگارمان ضایع نکنیم، نگذاریم مسائلی که ما را از انسان بودن و انسانی زیستن باز می دارد وجودمان را پر کند.

معلمان بزرگی در تاریخ آمدند و گفتند و عمل کردند و رفتند تا راه و رسم بودن و شدن را من و تو بیاموزیم.

اگر حواست، پرت ِ روزگارت شود، طولی نخواهد کشید، به چیزی تبدیل خواهی شد که برایت زجرآور خواهد بود، زجری که در تو ریشه دوانده و تو ناخواسته آبیاریش کرده ای.

تو بزرگ خواهی شد و این روزگار سخت را طی خواهی نمود. آن روز خواهی یافت که زجر امروزت فرصت مرد شدنت بود. تو خیلی زود شروع نمودی. شروعی که حق تو نبود. اما این سختی برایت ارمغانی بزرگ خواهد داشت. تو با سختی و به سختی، سخت شدن را سخت تجربه کردی ...

تو سیاهی را در سنی یافتی که سفیدی سپید بودی...

مطمئن باش که دنیا تهدیدی برایت نخواهد بود، چرا که ارزنده ترین دارایی تو وجود نازنین است و بس.

دارایی تو زمین، حساب بانکی و ... نیست.

حق ِ توست که با همدلی به آرامش دست یابی و آن گاه که تجربه اش کردی، قدرش را بیشتر خواهی یافت. آن را با هیچ چیز، هیچ چیزی معاوضه نکن.

... و ا ین کار را با عشق بکن.

عملی که از عشق سرچشمه گیرد و از قضاوت نیز به دور باشد، همیشه سازنده خواهد بود و منتهی به خیر...

خانه ...


 
comment نظرات ()
 
خدا این جاست ...
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
 
من خدا را در قلب کسانی دیدم
که بی هیچ توقعی، مهربانند
یوسف عابدی

 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
 

اگر متن زیر را خوانده ای و به ذهنت نسپرده ای یعنی این که خوابی،

اگر متن زیر را خوانده ای و به ذهنت سپرده ای و عمل نمی نمایی یعنی این که خودت را به خواب زده ای،

اگر متن زیر را خوانده ای و به ذهنت سپرده ای و عمل هم می نمایی ولی تغییری در تو روی نمی دهد بدان که خودت را دوست نداری،

... و نشین از روزگار گلایه کن، تو خودت حجابی ...

خانم ها، آقایان فارغ التحصیل، لطفا کرم ضد آفتاب بمالید...

اگر می خواستم برای آینده شما فقط یک نصیحت بکنم، مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه می کردم. خواص و آثار مفید و دراز مدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. اینک این نصایح را خدمتتان عرض می کنم...

 

  • قدر نیرو و زیبایی جوانیتان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست! روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد. اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکس های جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چه قدر فوق العاده بوده اید. آن طور که تصور می کردید چاق یا لاغر نبودید. همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشید.
  • نگران آینده نباشید. اگر هم دلتان می خواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله جبر.
  • مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین می شوید!
  • با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند، سر نکنید.
  • نخ دندان بکار ببرید.
  • عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب. مسابقه طولانی است و سر انجام خودتان هستید که با خودتان مسابقه می دهید.
  • ناسزاها را فراموش کنید. اگر موفق به انجام این کار شدید راهش را به من هم نشان بدهید.
  • نامه های عاشقانه قدیمی را حفظ کنید. صورت حساب های بانکی و قبض ها و ... را دور بیاندازید.
  • اگر نمی دانید می خواهید با زندگیتان چه بکنید، احساس گناه نکنید. جالب ترین افرادی را که در زندگی ام شناخته ام در ۲۲ سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگیشان چه کنند. برخی از جالب ترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمی دانند.
  • تا می توانید کلسیم بخورید. با زانوهایتان مهربان باشید. وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس خواهید کرد.
  • ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید. ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصکی هم بکنید. هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید. انتخاب های شما بر پایه ۵۰ درصد بوده، همانطور که مال همه بوده..
  • دستورالعمل هایی که به دستتان می رسد را تا ته بخوانید، حتی اگر از آن ها پیروی نمی کنید.
  • از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید. تنها خاصیت آن ها این است که به شما بقبولانند که زشتید.
  • در شناخت پدر و مادر خود بکوشید. هیچ کس نمی داند که آنان را چه زمانی برای همیشه از دست خواهید داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشید. آن ها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.
  • به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند ولی آن تک و توک دوستان جان جانی که با شما می مانند را حفظ کنید. برای پل زدن میان اختلاف های جغرافیایی و روش های زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.
  • سفر کنید.
  • برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمت ها صعود می کنند، سیاستمداران کلک می زنند، شما هم پیر می شوید. و آن گاه که شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمت ها مناسب بودند، سیاستمداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگ ترهایشان احترام می گذاشتند.
  • به بزرگ ترها احترام بگذارید.
  • توقع نداشته باشید که فرد دیگری نان آور شما باشد. ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید. شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد. ولی هیچ گاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی می شود یا به شما جاخالی می دهد.
  • خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتاد ساله ها می شود.
  • دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آن ها را صادر می کنند بردبار و صبور باشید.
  • نصیحت، گونه دیگر غم غربت است. ارائه آن روشی برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره آن به قیمتی بالاتر از آن چه ارزش دارد، است.
  • اما اگر به این مسایل بی توجه هستید لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب را بپذیرید.

سخنرانی کورت وانگات ( نویسنده آمریکایی و خالق رمان، سلاخ خانه شماره پنج ) در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه ام آی تی


 
comment نظرات ()
 
معضل ...
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
 

اگرقرارباشد يكي ازاين پدیده ها را ازدنیا حذف کنی کدام را انتخاب می کنی؟

این سوالی است که فردی در وبلاگ خود گذاشته و از آذرماه 1388 تا امروز نزدیک به پانزده هزارو چهارصد و هفتاد و یک نفر پاسخ داده اند.

نمودار رو که مشاهده کنیم متوجه بزرگ ترین معضل مردممان می شویم.

معضلی که هم چنان در بزرگ تر کردنش نقشی کلیدی داریم.

معضلی که عظمتش ربطی به بزرگی و کوچکی موضوعش ندارد.

معضلی که بسیار کوچک هم که باشد اثرش بزرگ خواهد شد.

معضلی که دروازه تمام نا امنی های عالمه.

معضلی که ریشه تمام بی چاره گی ها در آن است.

کافی ست فقط یک بار از تو بشنونم...

 


 
comment نظرات ()
 
رویای تو چیست ...
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳٩۱
 

فلیکس بومگارتنر اتریشی مدتی قبل رکورد بلندترین سقوط آزاد جهان را شکست و در این کار به سرعت ۱۳۴۱ کیلومتر در ساعت رسید. این نخستین بار بود که دیوار صوتی در سقوط آزاد توسط یک انسان شکسته شد. در سمت چپ تصویر، نقاشی فلیکس بومگارتنر را می بینید. تصویری که او در ۵ سالگی کشیده و به عنوان یک رویا به مادرش داده است.

مراد احمدی


 
comment نظرات ()
 
اوبونتو ...
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱
 

یک پژوهشگرانسان شناس، در آفریقا، به تعدادی از بچه های بومی یک بازی را پیشنهاد کرد.

او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود.

هنگامی که فرمان دویدن داده شد، آن بچه ها دستان هم را گرفتند و با یک دیگر دویده و در کنار درخت، خوش حال به دور آن سبد میوه نشستند.

پژوهشگر علت این رفتار آن ها را پرسید و گفت، شما درحالی که می توانستید به تنهایی همه میوه ها را برنده شوید، چرا از هم جلو نزدید؟

آن ها گفتند :

اوبونتو؛

به این معنا که،

چگونه یکی از ما می تواند خوش حال باشد، در حالی که دیگران ناراحت اند؟

اوبونتو در فرهنگ ژوسا یعنی :

من هستم، چون ما هستیم.

به امید اون روز...

اشرف سادات موسوی


 
comment نظرات ()
 
کلید ماندگاری ...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
دوست دارم بگی ...
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱
 

دو سوال ...

با نگاهی به روایت کربلا و نقشِ عواملش، بگو ...

امام حسین حق بود،

یا

حق امام حسین بود ؟

..... ... .... .... ... .

( جواب همانند نقطه چین بالا می باشد )

   

به پهلوون این میدان، خانه مدیران جوان، به رسم ماندن، هدیه ای تقدیم خواهد نمود.

هدیه ای که ذهن را آرام آرام به چالش خواهید کشید.

توجه : در فراوانی صحت، یقینا قرعه کشی خواهد شد و به برنده اش پیشنهاد همکاری ...

اولی را شک نخواهم داشت اما راجب دومی تا موضوع همکاری چه باشد و که باشیم و چه قدر باشیم.

توضیح : " پهلوون " مدت مدیدی است که در واژگانم خوش نموده.

دوستانم را با این صفت می خوانم. آن ها می دانند.

اسمش را هر چه می گذاری، بگذار: کمک خواستی برایم ایمیلی بفرست تا یه کوچولو بهت بگم ...

اظهار نظر شما در اولین فرصت، بعداز آمدنش، نمایش داده خواهد شد.

خانه مدیران جوان

راستی، به یک دوست هم بگو ؟


 
comment نظرات ()
 
خودش خوبه، صفتش نه ...
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
ته ته دلا ...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
 

دلا برای تپشی با مرام، تنگ شدن ...

خانه ...


 
comment نظرات ()
 
قدرت دیدن ...
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
 

حکایت می کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت این سبد گردو را هدیه می دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد.

مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت:

" نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد."

او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت:

"من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد."

این را گفت و با خوش حالی راهی منزل خود شد.

خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آن چه گران بهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دایم با آن ها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد. خیلی‌ها وقتی در شرکت یا موسسه‌ای کار می‌کنند سعی دارند تک‌خوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آن ها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آن ها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می‌دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.

بسیاری اوقات در زندگی گردوها آن قدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا یک دندگی، کله‌شقی، تعصب، غرور، خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگه دارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چه قدر تعیین‌کننده بوده است.

بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگه دارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچ‌کس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. دیگر فرصت‌ها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است به دست نخواهد آمد. بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای داخل آن. بنابراین حواسمان جمع باشد که بی‌جهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصل‌کاری را از دست ندهیم...


 
comment نظرات ()
 
منبع و مقصد ...
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
 

در برابر خداوند خیال بافی کن

و

در برابر خلقش، وفادری

خانه


 
comment نظرات ()
 
اصلا انتظار نداشته باشید ...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱
 

صداقت هدیه بسیار ارزشمندی است،

آن را از افراد کم ارزش انتظار نداشته باشید...

حسین موسوی


 
comment نظرات ()