body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

ده نوع رابطه بی سرانجام ...
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢
 

مطمئن هستم، همین که هرکدام از این ده نوع رابطه را می خوانید، به انتخاب های عشقی گذشته و نیز روابط فعلی خود و هم چنین روابط اعضای خانواده و دوستان نزدیک تان میاندیشید.

آن ده نوع رابطه این ها هستند...

1 – رابطه ای که در آن بیش از آن چه نامزدتان به شما عشق می ورزد، شما به او عشق می ورزید.
2 – رابطه
ای که در آن کمتر از آن چه نامزدتان به شما عشق می ورزد، شما به او عشق می ورزید.
3 – رابطه
ای که در آن عاشق توانایی های بالقوه نامزد خود هستید.
4 – رابطه
ای که در آن ماموریت نجات نامزدتان را به عهده دارید.
5 – رابطه
ای که در آن به نامزد خود به عنوان یک الگو و آموزگار چشم دوخته اید.
6 – رابطه
ای که در آن به دلایل بیرونی شیفته نامزد خود شده اید.
7 – رابطه
ای که در آن شما و نامزدتان از تفاهم جزئی برخوردار هستید.
8 – رابطه
ای که در آن نامزدتان را از روی سرکشی و عصیان انتخاب کرده اید.
9 – رابطه
ای در آن نامزدتان را به عنوان عکس العملی در برابر نامزد قبلی تان انتخاب کرده اید.
10 – رابطه
ای که در آن نامزدتان در دسترس شما نیست.

نکته مهم
اگر پس از آن
که این مطلب را خواندید، گمان می کنید در یکی از این ده نوع رابطه هستید، سعی کنید کمک بگیرید. با خانواده و یا دوستان نزدیک خود صحبت کنید، نزد مشاور یا روان شناس بروید تا به شما کمک کند بفهمید که آیا عاقلانه است به رابطه تان ادامه دهید یا باید به رابطه تان خاتمه دهید.

برگرفته از کتاب " آیا تو آن گمشده ام هستی؟" تألیف باربارادی آنجلیس


 
comment نظرات ()
 
یک پیام ...
ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢
 

خياطی می‌گفت‌ ...

اگر شب‌ها جيب‌های لباس‌ها را خالی كنيد، لباس‌ها زيباتر به نظر می‌رسد و بيشتر عمر خواهند كرد. بنابراين، من قبل از خواب، اشيايی مانند خودكار، پول خُرد و دستمال را از جيبم در می‌آورم و آن‌ها را مرتب روی ميز می‌گذارم. چيزهای زايدی مثل خرده كاغذ و ... را به درون سطل زباله می‌ريزم.

با اين كار، احساس می‌كنم كه همه چيز تمام شده و بار آن‌ها را از ذهنم خارج گرديده است. يك شب، وقتی كه مشغول اين كار بودم به نظرم رسيد كه ممكن است خالی كردن ذهن نيز مانند خالی كردن جيب باشد. همه ما در طی روز، مجموعه‌ای از آزردگی، پشيمانی، نفرت و اضطراب را جمع آوری می‌كنيم. اگر اجازه دهيم كه اين افكار انباشته شوند، ذهن را سنگين می‌كنند و عامل مختل كننده در آگاهی می‌شوند سپس تصور كردم كه اين زباله‌های ذهن در زباله‌دانی خيال می‌ريزند. اين كار، باعث احساس آرامش و رها شدن از باورهای ذهنی می‌شود و خواب را آسان‌تر می‌كند.

ذهن كه بدين ترتيب از عوامل انرژی خوار پاك شده است، می‌تواند با استراحت كردن قوايش را تجديد كند.

روزگار خوب و آرومی داشته باشید ...


 
comment نظرات ()
 
منطق چیست ...
ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢
 

دو شاگرد پانزده ساله دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند :

استاد اصولا منطق چیست ؟

معلم کمی فکر کرد و جواب داد ... گوش کنید، مثالی می زنم...

دو مرد پیش من می آیند، یکی تمیز ودیگری کثیف. من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.

شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند، خوب مسلما کثیفه !

معلم گفت... نه، تمیزه.

چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.

پس چه کسی حمام می کند ؟

حالا پسرها می گویند... تمیزه !

معلم جواب داد... نه، کثیفه. چون او به حمام احتیاج دارد.

وباز پرسید ... خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند ... کثیفه !

معلم دوباره گفت ... اما نه، البته که هر دو !

تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد.

خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند ... هر دو !

معلم بار دیگر توضیح می دهد ... نه، هیچ کدام !

چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند ... بله درسته، ولی ما چه طور می توانیم تشخیص دهیم ؟

هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است.

معلم در پاسخ گفت ... خوب پس متوجه شدید، این یعنی ... منطق !

و از دیدگاه هر کس متفاوت است.


 
comment نظرات ()
 
چرا ... چون ...
ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢
 

چرا بعد از طی این مسیر نسبتا طولانی که برای به دست آوردن شادی حقيقی، طی کرده ایم هنوز آن را به دست نیاورده ایم ؟

همه ما خواهان آرامش و تعادل هستيم. چون اين همان چيزی است که در زندگی کم داريم. همه ما می خواهيم شاد باشيم و اين را حق مسلم خود می دانيم.

شاید...، شاید دلیلش این باشد که ...

  • در طی مسير طی شده زندگی مان، فهم ِ درستی از این که دنبال چه می گردیم را هنوز درک نکرده ایم،
  • شاید مسیرمان میسر صحيحی نبوده،
  • شاید ...

شادی هدفی است که بيش از آن که بدان نائل شويم، برايش تلاش می کنيم.

در طول زندگی عادت کرده ايم که برای کسب شادی و آرامش به بيرون نگاه کنيم. هميشه به آن چه که در بيرون اتفاق می افتد و آن چه ديگران انجام می دهند علاقه بيشتری نشان می دهيم.

به ندرت تلاش کرده ايم تا خويشتن را، ساختار جسمانی و ذهنی خود را، اعمال و رفتار خود را، حقيقت وجودی خود را مورد بررسی قرار دهيم. از اين رو برای خودمان ناشناخته مانده ايم.

واقعاً ما درباره خود چه می دانيم ؟

همه ما از اهميت خود و بی همتا بودن خلقت مان به شکل انسان اطمينان داريم. اما آگاهی ما از خودمان تنها يک آگاهی سطحی است و با سطوح ژرف ترمان بیگانه هستیم و خود را نمی شناسيم و نمی دانيم که نادانی نسبت به "خود" تا چه حد زيانبار است، و بر اثر اين نادانی و غفلت در ظلمت و تاريکی اسير گشته ايم.

در نتيجه برای کسب شادی های موقت، به لذت های ظاهری و زود گذر زندگی اکتفا کرده ايم. آن که به لذت های ظاهری زندگی راضی است، از پريشانی اعماق ذهنش نا آگاه می ماند. همه ما بارها در زندگی، نارضايتی را تجربه کرده ايم. آشفتتگی، عصبانيت، ناسازگاری، رنج، اضطراب، افسردگی و... حتی اگر در همين لحظه از چنين نارضايتی هايی رها باشيم، می توانيم زمانی را به ياد آوريم که بدان ها مبتلا بوده ايم.

می توانيم زمانی را پيش بينی کنيم که شايد دوباره آن ها بروز کنند. نارضايتی شخصی ما تنها به خودمان محدود نمی شود، بلکه ما ديگران را هم در رنج های خود شريک می سازيم.

فضای پيرامون هر شخص مضطرب، مملو از آشفتگی است. طوری که همه کسانی که بدان فضا وارد می شوند هم، ممکن است احساس آشفتگی و اضطراب کنند. چنين است که تنش های فردی درهم ادغام می شوند و تنش های جمعی را ايجاد می کنند و علت اين که ما در آرامش زندگی نمی کنيم فقدان خرد ( آگاه ) است. زندگی بدون خِرد، زندگی در توهم است. حالتی از پريشانی و در نهایت، نبود بختی خوش.

اولين مسووليت ما اين است که به طرزی سالم، سازگار و مفيد برای خود و همگان زندگی کنيم. برای چنين کاری بايد بياموزيم، از توانايی هايمان در جهت شناخت خود و شناخت حقيقت استفاده کنيم.

يکی از راه های تجربه مستقيم حقيقت، نگريستن به درون و کاوش خويشتن است.

اگر دنيای درون خود را مورد کاوش قرار ندهيم، هرگز نمی توانيم به واقعيت پی ببريم و تنها از باورها و برداشت های عقلانی مان، نسبت به آن چيز مطلع می شويم.

هرکس مسووليت بزرگی بر دوش دارد و آن،

اين است که قبل از اين که ساختمان فيزيکی بدن نابود شود،

بايد طوری زندگی کرد که به آن آگاهی عميق که حيات جاودانه می بخشد، دست يافت.

( کتاب عرفان کهن- ماهاريشی ماهش يوگی )

اما برای بررسی خويشتن می توانيم به طور مستقيم حقيقت را بشناسيم و ياد بگيريم که به طرز مثبت و خلاق مسیر مانده را طی کنيم.

يک شيوه برای کشف دنيای درون، مديتيشن است.

از طریق مديتيشن، ما فعالانه در درون خويش به تحقيق و تجسس می پردازيم تا حقايق درونی خويش را کشف کنيم. جایی که ریشه های همه بودن ها و نبودن های ما وجود دارد.

با حضورما بر روی کره زمين که مرکز هستی است، مسووليت عظيم شناخت حقايق بر دوشمان نهاده شده است. اين مسووليت و وظيفه، عادلانه و منصفانه از آغاز آفرينش برای ما مشخص و معين گرديده است و نمی توانيم آن را بر عهده یا بر دوش فرد ديگری بگذاريم. هر يک از ما به تنهایی مسووليت کشف حقيقت درون را به عهده داريم، و در صورتی که تعليم و تربيت معنوی صحيحی به کار گرفته شود، اين امکان وجود دارد که با عزم و اراده در جهت شناخت حقيقت، در اوج هوشياری و آگاهی به اين کشف عظيم نائل آئيم.

تجربه نشان داده که درک و شناخت حقيقت، آن قدر هم که تصور می شود، نادر و دور از دسترس نيست.

لحظات فهم با درجات مختلف بارها توسط بسياری تجربه شده است. اين حالات را هر کس به زبانی ناميده است.

  • ساتوري،
  • موکشا،
  • بقا،
  • نيروانا،
  • بودا،
  • سامادي،
  • آزادي،
  • فنافي الله ...

که رسيدن به اين حالت برای، عده ای هدف و برای تعدادی آغاز کار و حرکت است...

هر چند اين حالت با تلاش و ممارست تنها برای عده معدودی از افراد حاصل شده است، ولی اين امکان را مطرح می سازد که تجربه آن برای هر انسان ديگری می تواند امکان پذير باشد.

ما به دليل آن که به عمق درون خود پی نمی بريم و به خويشتن خويش باز نمی گرديم، در جستجوی يافتن عشق به هر کجا سرک می کشيم. ما هيچ گاه رنج يافتن سرچشمه واقعی عشق را به خود نمی دهيم.

هيچ گاه به خود زحمت نمی دهيم که سرچشمه واقعی سُرور را بيابيم.

آشکارا زندگيمان را به تقليد از ديگران می گذرانيم.

به عبارتی بیشتر رهرو دیگران هستیم تا راهبر. ما هم چنان زندگی خود را، به اميد رسيدن به خوشبختی سپری می کنيم. ولی اين اميد حصول کاميابی، هيچ گاه عملی نخواهد شد.

چون ...

همان گونه که وجود خداوند از سُرور محض است، پروردگار عالم همه مخلوقات را نيز از جنس سُرور آفريده است.

خداوند عشق مطلق و مطلق، عشق است.

بنابراين جهان نيز مانند او، مملو از عشق الهی است.

بشر براي دست يافتن به اين متاع گران بها که عشق نام دارد، پهنه گيتی را در می نوردد. اما او بايد بداند که حتی اگر تمام عمرش را صرف کند نخواهد توانست اين عنصر پاک آسمانی را که همان عشق الهی می باشد، در مکانی خارج از وجود خويش بيابد.

متأسفانه خیلی اندک و بسیار ناچیز به عمق وجودمان می پردازيم. يعنس همان جايی که سرچشمه عشق است، يعنی همان جایی که منبع سُرور است.

شش اثر برجسته از سوامس موکتاناندا

به امید آن که تو نیز برسی ...


 
comment نظرات ()
 
اصل داستان مهم نیست، شکل ارائه شما مهمه ...
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
 

دو تا خانم تو محل کارشون داشتند با هم صحبت می کردند ...

اولی : دیشب، شب خیلی خوبی برای من بود. تو چه طور؟

دومی : مال من که فاجعه بود. شوهرم وقتی رسید خونه ظرف سه دقیقه شام خورد و بعد از دو دقیقه رفت تو رخت خواب و خوابش برد. به تو چه جوری گذشت ؟

اولی : خیلی شاعرانه و جالب بود. شوهرم وقتی رسید خونه گفت که تا من یه دوش می گیرم تو هم لباساتو عوض کن بریم بیرون شام. شام رو که خوردین تا خونه پیاده برگشتیم و وقتی رسیدم منزل شوهرم خونه رو با روشن کردن شمع رویایی کرد.

   

گفت وگوی همسران این دو زن :

شوهر اولی : دیروزت چه طوری گذشت ؟

شوهر دومی : عالی بود. وقتی رسیدم خونه شام روی میز آشپزخونه آماده بود. شام رو خوردم و بعدش رفتم خوابیدم. داستان تو چه جوری بود ؟

شوهر اولی : رسیدم خونه شام نداشتیم، برق رو قطع کرده بودند چون صورت حسابشو پرداخت نکرده بودم بنابراین مجبور شدیم بریم بیرون شام بخوریم. شام هم بیش از اندازه گرون تموم شد و مجبور شدیم تا خونه پیاده برگردیم. وقتی رسیدم خونه یادم افتاد که برق نداریم و مجبور شدم چند تا شمع روشن کنم ...

نتیجه اخلاقی :

این که اصل داستان چیه، مهم نیست. شکل ارائه شما مهمه ...


 
comment نظرات ()
 
تمام چیزهایی که یک زن می خواهد ...
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
 

یک شوهر ساده،

یک انگشتر ساده و معمولی،

یه جشن کوچولو،

ماه عسل هر جا که شد،

یه خونه کوچیک که بچه ها بتونن توش بازی کنن،

یه بچه دوست داشتنی،

یه همسر خانواده دوست،

و سخت کوش،

یه وسیله نقلیه کوچیک برای خرید،

یه وسیله برای جابه جایی بچه ها،

یه تعداد محدودی کیف،

کفش برای مراسم،

یکی دو دست لباس،

لوازم محافظ از پوست،

یه مقدار کم لوازم آرایش،

سالی یه بار سفر خارجی،

سفرهای کوچولوی خانوادگی،

شام های ساده بیرون از منزل،

گه گاه هدیه های کوچولو،

در نهایت یه مقدار پشتوانه.

این ها چیزهای زیادی نیست ...

هست ؟


 
comment نظرات ()
 
کلمات ...
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
 

مستمندان کیلومترها راه می روند تا غذایی بیابند،

و متمولان کیلومترها راه می روند تا غذایشان را هضم کنند.


 
comment نظرات ()
 
دوست داشتن شاخ و دم ندارد ...
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
فهم ...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
 

سخت ترین مرحله از زندگی این نیست که کسی تو را نمی فهمد،

بلکه آن است که خودت، خودت را نمی فهمیده ای ...


 
comment نظرات ()
 
سنگ فرش ...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
 

قطعات سنگ فرش بنای زندگیت را خودت بچین.

شاید دیگران آن طور که می نمایند، دلسوزت نباشند ...


 
comment نظرات ()
 
شدن ...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
 

هر چه در هستی هست در حركت است،

اثر مي پذيرد و اثر می گذارد.

اثرپذير در تغيير است،

اثرگذار در تغيير است،

رابطه بين اثرپذير و اثرگذار نيز، در تغيير است.

دانشِ ما در آن است كه ببينيم چه هست.

دانش و درايت ما در آن است كه ببينيم چه می شود.

رسالت ما در آن است كه ببينيم چه گونه می شود،

از " بودن" به " شدن " سهم بيشتری داشت.

هرمز انصاری


 
comment نظرات ()
 
مردان ...
ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢
 

یک وقت هایی فکر می کنم مرد بودن چه قدر می تواند غمگین باشد.

هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید.

هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمی کند.

هیچ انجمنی با پسوند... مردان، خاص نمی شود.

مردها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند.

همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی می خواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مردهایی که دوستمان داشتند ولی رفتند...

یکی از همین مردهای همیشه خسته. از همین هایی که از18 سالگی یا شاید هم خیلی زودتر، دویدن را شروع می کنند و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مردها توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند، پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از این ها نباشند...

ما هم برای خودمان خوشیم!

مثلا از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و بدون وقفه توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلا نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مردها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مردها صبرشان از ما بیشتر است.

  • وقت هایی که داد می زنند،
  • وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند،
  • وقت هایی که چکشان پاس نمی شود،
  • وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمی دهند،
  • وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است،

تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین...

و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر می کنیم که

  • نکند من را برای خودم نمی خواهد برای زیبایی ام می خواهد،
  • نکند من را برای شب هایش می خواهد؟
  • نکند من را برای چال روی لپم می خواهد؟

در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مردها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلوهای اعتراضات مان را کنار بگذاریم. من فکر می کنم مردها، آن قدرها که داریم نشان می دهیم بد نیستند. مردها احتمالا دلشان زنی می خواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشارها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل می کنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب می کنیم...

بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.

شما چی فکر می کنین؟

برگرفته از وبلاگ یک بانو ...


 
comment نظرات ()
 
فشاری ...
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
چرا توقعات معمولا به ناامیدی منجر می‌شود ...
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢
 

اغلب گفته می‌شود که ناامیدکننده‌ترین جنبه زندگی زمانی است که اوضاع آن طور که ما انتظار داشتیم پیش نمی‌رود. وقتی به توقعاتتان نگاه می‌کنید و این که از کجا ناشی شده‌اند و چرا به آن ها اعتقاد داریم، می‌توان گفت که برای ناامید شدنمان برنامه‌ریزی شده است.

مثالی ساده ...

زوجی را تصور کنید که چند ماهی است با هم آشنا شده‌اند و می‌خواهند اولین عیدشان را با هم جشن بگیرند. این جاست که می‌بینیم مشکلاتی پیش می‌آید. دختر در خانواده‌ای نسبتاً سنتی بزرگ شده است که مراسم عید از شام شب عید گرفته تا هفت‌سین و دید و بازدیدها به شدت انجام می‌شود و درمقابل، پسر متعلق به خانواده‌ای است که راحتی و اولویت‌های شخصی مهم تر هستند و والدین خیلی زود کادوهای عیدی را باز کرده و در روز عید هم خانواده به بازی و تماشای تلویزیون و تفریح می‌گذراند. عصر هم بعضی از اعضای فامیل به خانواده آن ها آمده و حسابی دور هم خوش می‌گذرانند.

هر دو نفر تصور می‌کردند که تجربه خودشان از عید » طبیعی« و معمول است و همان کاری است که بقیه آدم ها می‌کنند. اما این دو نفر چون قبل از ازدواج با هم درمورد این مسائل نیز صحبتی نکرده اند، بعد از ازدواج اختلافات به میان می آید و گاها این اختلافات با ناامیدی و نوعی سردی و عدم درک متقابل همراه خواهد شد؛ با این که هیچ کدام درواقع کار اشتباهی انجام نداده‌اند. ما معمولاً تصور می‌کنیم که بقیه آدم ها همه چیز را همان طور که ما می‌بینیم، می‌بینند و بیشتر مشاجرات بر سر این است که » روش من بهتر است«

ما با خودمان معیارهایی را وارد رابطه می‌کنیم... او باید قدبلند، پولدار، قوی و سالم باشد و یا زن من باید زیبا و ظریف باشد، دست‌پخت خوبی داشته باشد و …

این ها دیدگاه‌های متداول هستند اما خیلی جالب است که از زمان تولد در ما برنامه‌ریزی شده است. ما انتظاراتمان را وارد رابطه کرده و همه آن ها را به طرف‌مقابل تحمیل می‌کنیم و با خود می‌گوییم » این یکی با بقیه فرق دارد«.

یکی از بزرگ ترین ناامیدی‌های روابط این است که فرد مقابل به میزانی که ما در وهله اول او را دریافته‌ایم، نخواهد بود.

آیا به این دلیل است که واقعاً خود واقعی آن ها را ندیده‌ایم، یعنی آن ها پشت انتظارات ما پنهان بوده‌اند؟

ما این کار را به طور ناخودآگاه انجام می‌دهیم و و تازمانی که متوجه آن نشده‌ایم، کنترل بسیار کمی روی آن داریم.

اجازه بدهید تصور کنیم که معیار توجه یکی از مهم ترین معیارهای شما برای طرف‌مقابلتان باشد.

ما این را به نیمه دیگرمان منعکس می‌کنیم و بعد یک روز، توجه او کمتر می‌شود و آن وقت است که ما می‌گوییم، »تو قبلاً خیلی باتوجه‌تر بودی و... «

انتظارات ما به ناامیدی منجر شده است. با این که طرف‌مقابلمان فقط خودش است، ما او را به عنوان یک انسان که جایزالخطاست در نظر نمی‌گیریم چون توقع داریم طبق انتظارات ما رفتار کند.

جای دیگری که انتظارات ما معمولاً منجر به ناامیدی می‌شود، آخرین وسیله \ ماشین \ لباس ... است که باید داشته باشیم.

تبلیغات وعده می‌دهد که این محصول جدید شما را جذاب، قدرتمند، باحال و دوست‌داشتنی جلوه خواهد داد و به همین دلیل آن را می‌خرید. برای مدت کوتاهی به آن چه وعده داده بود عمل می‌کند تا زمانی که تازگی آن از بین می‌رود و برایتان «عادی » می‌شود. عادی به معنی خسته‌کننده و غیرجذاب است و به همین دلیلی کم‌کم به سراغ محصول بعدی می‌روید که جایگزین آن کنید. بازاریابان می‌دانند که این دقیقاً همان چیزی است که شما دنبالش هستید و مدام از آن برایتان تعریف می‌کنند و می‌دانند که عمر آن هم برای شما بسیار کوتاه خواهد بود و خیلی زود برای محصولات جدیدشان برمی‌گردید.

صنعت آرایش دهه‌هاست که با لوازم آرایشی خانم‌ها همین کار را انجام می‌دهند. رژلبی را با وعده این که بی‌اندازه زیبا و جذابتان می‌کند به شما می‌فروشند و چند ماه بعد محصول بعدی ارائه می‌دهند که ادعا دارد قدرت زیباسازی آن بیشتر است.

تازمانی که می‌توانند رویاهای شما را زنده نگه دارند و نیازها و خواسته‌های شما را برآورده سازند، همیشه چیزی برای فروش به شما خواهند داشت. درآخر جای همه این محصولات ته کمدتان است چون نتوانسته به وعده‌های خود عمل کند اما برای الان آن بخش از شما که نیاز به زیبا و جذاب دیده شدن دارد فعال است و وعده‌های آنها را باور می‌کند.

انتظارات به این دلیل منجر به ناامیدی می‌شوند که ما سعی می‌کنیم چیزها را خلاف آن چه واقعاً هستند ببینیم. وقتی با آدم ها برخورد می‌کنیم، تصور می‌کنیم که اعتقاداتی مشابه ما دارند و همه تاریخچه و تجربیاتمان را با آن ها در میان می‌گذاریم. برای این که بفهمیم واقعاً که هستند وقت نمی‌گذاریم و به نظرات و اعتقاداتشان گوش نمی‌کنیم. براساس تجربه خودمان درمورد آن فکر می‌کنیم و کمتر پیش می‌آید قضاوت اولیه‌مان درمورد آن ها را زیر سوال ببریم.

والدین هم همین کار را با فرزندان خود می‌کنند. آن ها به زندگی که گذرانده‌اند و درس‌هایی که باید می‌آموخته‌اند نگاه می‌کنند و در تلاش برای محافظت از فرزندانشان دربرابر خطرات، همه چیزهایی که یاد گرفته‌اند را به آن ها می‌آموزند. انتظار دارند که فرزندانشان باعث افتخار آن ها شوند، همان طور که والدین خودشان چنین انتظاری از آن ها داشتند و همان چیزی که برای خودشان می‌خواسته‌اند را به فرزندانشان منعکس می‌کنند. این کار معمولاً ناخواسته انجام می‌شوند اما همه این رفتارها به این معنی است که هیچ‌کس واقعاً آن بچه را نمی‌بیند یا نظر او را نمی‌پرسد و به این ترتیب، هویت اصلی کودک نادیده گرفته شده و روح واقعی او اجازه درخشش پیدا نخواهد کرد.

این جا تقصیر کسی نیست، زیرا همه ما همه چیز را از والدینمان یاد می‌گیریم، آن ها هم از والدینشان یاد گرفته بودند و تا آخر.

اما چنر نفر از ما برای ندیدن کسی که واقعاً روبه‌رویمان قرار گرفته گناهکاریم؟

یا به خاطر لیست کردن انتظاراتمان بدون این که دیدگاه آن فرد به دنیا را بفهمیم؟

به خاطر قضاوت کردن و تصورات اشتباه، به جای روشنفکر بودن و سعی در شناخت آن چه طرف‌مقابلمان واقعاً هست؟

اگر بتوانید به طریقی متفاوت بشنوید، این احتمال وجود دارد که بتوانید :

حقیقت پیش رویتان را ببینید، نه واکنش خودتان به آن چه می‌بینید.

این فرضیه‌ها را در نظر داشته باشید:

آیا فکر می‌کنید…

  • همه مردها باید پول درآورند،
  • از خانواده محافظت کنند،
  • گوشت و مرغ را تمیز کنند،
  • ماشین را برانند،
  • چمدان‌ها را حمل کنند،
  • در را باز کنند …

این ها همه انتظاراتی است که از آن ها می‌رود و سوالی که پیش می‌آید این است: » چه کسی گفته است؟«

آیا فکر می‌کنید…

  • همه خانم‌ها باید خانه بمانند و بچه‌ها را بزرگ کنند،
  • غذا بپزند،
  • زیبا باشند،
  • شما را سرگرم کنند…

این ها همه انتظاراتی است که از آن ها می‌رود و سوالی که پیش می‌آید این است : »چه کسی گفته است؟«

در عوض انتظار داشتن اگر سعی کنید بفهمید واقعاً چه اتفاقی پیش رویتان می‌افتد، خواهید توانست با خودتان و دیگران صادق‌تر باشید.

ما هیچ وقت نمی‌توانیم بفهمیم که در هر موقعیتی واقعاً چه اتفاقی می‌افتد اما خیلی‌ها را می‌شناسیم که تصور می‌کنند همه چیز را می‌دانند زیرا موقعیت‌های مختلف را براساس تجربیاتی که در گذشته داشته‌اند ارزیابی می‌کنند. این ممکن است انتظارات آنها را منجر به ناامیدی کند. یکی از بهترین کارها برای برخورد با موقعیت‌ها و روابط مختلف این است که با دیدی باز با آن ها مواجه شویم و اجازه بدهیم آینده همان طور که می‌خواهد اتفاق بیافتد.

منبع : وب سایت مردمان


 
comment نظرات ()
 
بوشهر ...
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
دید مردها و زن‌ها واقعا متفاوت از هم است...
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢
 

عمل دیدن، صرفا یک کار اپتیک نیست و با پردازشی که قشر مغز روی سیگنال‌ها انجام می‌دهد، آن چه ما می‌بینیم، با آن چه روی شبکیه‌ چشم‌های ما تشکیل می‌شود تفاوت دارد.

بر اساسا پژوهشی که نتایج آن سال میلادی پیش منتشر شد، مردان و زنان متفاوت می‌بینند. علت این امر هم نوع پردازش متفاوت قشر مغز آن ها است.

در این تحقیق پژوهشگران کالج‌های بروکلین و هانتز شهر نیویورک بینایی مردان و زنان شانزده سال به بالا را با هم مقایسه کردند، همه این افراد دید طبیعی داشتند و نیاز به عینک و لنز نداشتند.

بررسی‌ها نشان داد که مرد‌ها در درک رنگ‌ها ضعیف‌تر هستند و در قسمت میانه طیف رنگ‌ها، توانایی کمتری برای تمایز رنگ‌ها دارند. درست به همین خاطر است که یک پرتقال از دید مردها قرمزتر می‌آید و رنگ چمن به چشم زن‌ها سبزتر از مردها است. مردها کلا طیف رنگ‌های آبی، سبز و زرد را کمتر از زن‌ها تمایز می‌دهند.

اما در مقابل مردها حساسیت بیشتری به جزئیات و هم چینن حرکت اشیا دارند.

این یافته‌ها به خصوص این که مردها درک کمتری از رنگ‌ها دارند، ممکن است برای شما تازگی نداشته باشد و حتی به صورت تجربی در زندگی‌تان متوجه آن شده باشید، اما چرا این طور می‌شود و دید مردها و زن‌ها با هم متفاوت است؟

یکی از تئوری‌ها این است که هورمون‌های جنسی مردانه ( آندروژن‌ها ) در طی زندگی جنینی روی نحوه تکامل سلول‌های عصبی در قشر بینایی مغز اثر می‌گذارند. سلول‌های مغزی گیرنده‌هایی برای اتصال این هورمون‌ها دارند. نشان داده شده است که مردها ۲۵ درصد بیشتر از زن‌ها سلول عصبی بینایی دارند.

یک تئوری دیگر، هم تئوری تکاملی است، بر این اساس مردها بر اساس نقشی که در دوران بسیار قدیم ایفا می‌کردند، نیاز داشتند که حرکت و بافت اشیا را با دقت بیشتر متوجه شوند تا با سهولت بیشتری متوجه شکارها یا حیوانات درنده شوند، اما زن‌ها نیاز داشتند که روی اشیایی بدون حرکتی را که در دستشان قرار دارد، تمرکز بیشتری کنند.

حالا ممکن است این سوال برایتان پیش بیاید که این یافته چه کاربرد عملی می‌تواند داشته باشد. بر اساس این یافته تولیدکنندگان لباس‌ها مردانه یا محصولات دیگر یا حتی طراحان وبی که سایت‌های با مخاطب بیشتر مردها، طراحی می‌کنند، یا آن هایی که سیستم‌ها راهبری یا برچسب‌های هشدار می‌سازند، در انتخاب رنگ‌ها دقت بیشتری می‌کنند. مثلا وقتی یک لباس را با چند رنگ برای مردها تولید می‌کنند، فاصله بیشتری بین رنگ‌ها قائل می‌شوند.

همین یافته می‌تواند یکی از دلایل مهارت بیشتر مردها در بازی‌های ویدئویی هم باشد، چرا که درک سریع حرکت و بافت اشیا در این بازی‌ها اهمیت زیادی دارد. کاربرد عملی این که زن‌ها در درک حرکات و بافت و جزئیات اشیا ضعیف‌تر هستند، می‌تواند این باشد که در کارزارهای تبلیغاتی و تبلیغات ویدئویی که می‌خواهند روی مخاطب زن تأثیر بگذارند، از عنصر حرکت کمتر استفاده شود.

با تشکر از وب سایت بهین مشاوران آتیه ساز مدیریت http://behinmoshaveran.com

منبع : یک پزشک


 
comment نظرات ()
 
روش های حل مسئله ...
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
 

در یكی از دانشگاه‌های تورنتو (کانادا) مد شده بود دخترها وقتی می‌رفتند توی دستشویی، بعد از آرایش کردن آینه را می‌بوسیدن تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه.

مستخدم بی چاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود. برای همین، موضوع را با رییس دانشگاه در میان گذاشت. فردای آن روز رییس دانشگاه تمام دخترها را جمع كرد جلوی دستشویی و گفت:

کسانی که این کار را می‌کنند خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می‌کنند. حالا برای این که شما ببینید پاک کردن جای رژ لب چه قدر سخته، مستخدم یک بار جلوی شما آینه را پاک می‌کند.

مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد توی آب توالت فرنگی، وقتی دستمال خیس شد، شروع کرد به پاک کردن آینه و از اون به بعد دیگه هیچ کس آینه‌ رو نبوسید!

مریم رستمی


 
comment نظرات ()
 
اعتماد کن ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
 

کلیدار ...


 
comment نظرات ()
 
فهم ...
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
چه گونه ...
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
جاده ...
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
میزان ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
 

فهمی در مرز 50 سالگی ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
راست و دروغ ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢
 

ممکن است دروغ در یک سال بدود،

اما راستی در یک لحظه از او جلو می افتد.

با آن هایی هستم که دروغ گفتن براشون شده جزء واجبات زندگی به ظاهر سالمشون.

دروغ ها باعث پیروزی نمی شه.

اگر هم به پیروزی ظاهری ختم بشه به طور حتم موقت خواهد بود.

از کودکی بهمون یاد دادن دروغگویی عادت خوبی نیست دروغگو دشمن خداست.

چرا بعضی از ما " آدما " اینو فراموش کردیم ؟

می خوای طرف مقابلتو متقاعد کنی؟

خب چرا راست گفتن رو امتحان نمی کنی آخه چرا دروغ ؟؟

اگر راست بگویید،

قسمتی از گذشته شما می شود،

ولی اگر دروغ بگویید،

آینده شما تحت تاثیر قرار خواهد گرفت.

http://weblive1.persianblog.ir/


 
comment نظرات ()
 
یاد چیزی می افتم ...
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢
 

خدا رحمت کنه، مادر بزرگم دوستم می گفت :

مادرجون حرف زدن بلد نیستی،

حرف نزدنم بلد نیستی ...


 
comment نظرات ()
 
کارل گوستاو یونگ
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢
 

ملاقات دو شخصیت، شبیه تماس دو ماده شیمیایی است،

اگر واکنشی صورت بگیرد هر دو دگرگون می‌شوند.


 
comment نظرات ()
 
مرد فقیر ...
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢
 

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى‌ساخت و او آن را به یکى از بقالى‌های شهر مى‌فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى‌خرید.

آن زن کره‌ها را به صورت دایره‌های یک کیلویى مى‌ساخت.

روزى مرد بقال به اندازه کره‌ها شک کرد و تصمیم گرفت آن ها را وزن کند.

هنگامى که آن ها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.

او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:

دیگر از تو کره نمى‌خرم.

تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى‌فروختى، در حالى که وزن آن ۹۰۰گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:

ما ترازویی نداریم؛ یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى‌دادیم ...

http://behinmoshaveran.com


 
comment نظرات ()
 
تجربه ...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
قضاوت نکنیم ...
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
خری که گم شده بود ...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢
 

آورده اند در زمانی های پیشین، در شهر غزنی مرد دانشمندی به نام عبدالسلام زندگی می کرد. عبدالسلام بسیار مورد احترامِ مردم بود. او، هم دانا و دانشمند بود و هم زبان و بیان نرم و شیرینی داشت. از همه مهم تر این که مومن، درستکار و خداشناس بود. هرگاه که برای مردم سخنرانی می کرد، مردم با اشتیاق و شور وحال تمام به حرف های او گوش می سپردند و چشم بر دهان ِ او می دوختند و نکته ها از سخنان او می آموختند و توشه ها می اندوختند. کودک و پیر و جوان، مرد و زن، خاص و عام، از حرف های او و از طرز محبت کردن او لذت می برند.

این مرد دانشمند، هر هفته یک روز، در جای وسیعی، مردم را به دور خود جمع می کرد و برای آن ها حرف می زد. مردم که به تدریج و به مرور زمان برای شرکت در این جمع عادت کرده بودند، هرهفته، ساعتی پیش از سخنرانی عبدالسلام، درآن محل حاضر می شدند و برای خود جا می گرفتند.

آواز محبوبیت عبدالسلام در بین مردم چنان بالا گرفته بود و شهرت او در سخنرانی، چنان بود که مردم از جاهای دیگر نیز برای شنیدن حرف های او می آمدند. این مجلس هفتگی به تدریج، آداب و رسومی پیدا کرد.

مثلا این مجلس باعث شده بود که مردم هفته ای یک بار هم دیگر را ببینند و به نوعی دید و بازدید داشته باشند. از دیگر آداب این مجلس یکی هم آن بود که اگر کسی مشکلی یا دردی داشت، در آن جا مطرح می کرد و مردم در حل مشکل او سهیم می شدند. اگر کسی چیزی گم می کرد، در آن جا اعلام می کرد و گمشده اش پیدا می شد.

کسانی که چیزی پیدا می کردند، در آن مجلس اعلام می کردند و کسانی که ادعای گم شدنِ داشتند، پیش یابنده می رفتند و با دادن نشانه، صاحبِ اصلی پیدا می شد. روزی از روزها که مردم برای شنیدن ِ سخنرانی عبدالسلام جمع شده بودند و منتظر بودند تا او از راه برسد، اتفاق جالبی افتاد...

قضیه از این قرار بود که در بین آن مردم، مردی بود که بسیار غمگین و افسرده بود. نه با کسی حرف می زد، نه می خندید و نه ...

یکی از مردانی که در کنار او ایستاده بود، وقتی او را بدان حالت دید پرسید:

چه شده است؟ چرا این گونه غمگینی ؟

مرد گفت :

دست بر دلم نگذار. بی چاره شده ام. همه سرمایه من یک خر بود، ان را هم دیروز گم کردم. حالا نمی دانم که چه کنم و چه خاکی بر سر بریزم!

بدون خر، کارم لنگ می ماند، خلاصه درمانده ام که چه کنم؟!

مرد دیگر گفت این که غصه خوردن ندارد! به عبدالسلام بسپار تا در بین سخنانش، گم شدنِ خرت را برای مردم اعلام کند. حتما کسی که خرت را پیدا کرده هم اکنون در میان مردم است. غصه نخور و امیدوارباش که خرت پیدا خواهد شد.

القصه، عبدالسلام از راه رسید و آن مرد خر گم کرده، داستان را برای او تعریف کد و او قول داد که در بین صحبت هایش به گم شدن خر اشاره کند.

عبدالسلام شروع به سخنرانی کرد و بعد از ساعتی صحبت، برای آن که مردم استراحتی بکنند و خستگی در کنند، قضیه گم شدن خر آن مرد را اعلام کد و از مردم خواست که اگر کسی در بین آن ها خری یافته است بعد از پایان مراسم، به او مراجعه کند تا او خر تحویل صاحبش بدهد.

هیچ صدایی از مردم در نیامد. ظاهرا کسی خری پیدا نکرده بود، یا این که یابنده خر آن روز در آن مجلس شرکت نکرده بود.

عبدالسلام حرف هایش را ادامه داد و گفت :

حال می خواهم در باره نعمت عشق حرف بزنم. می دانید که عشق، یک از بزرگ ترین نعمت های خداوند ِ بزرگ است!

عبدالسلام در باره عشق و عاشقی، حرف های بسیاری زد. این که عاشقان خوش بخت ترین انسان های روی زمینند و هر کسی که در عشق بمیرد، شهید است و هر انسانی، در زندگی اش با عشق آشنا می شود. وای به حال کسی که بوی عشق به مشامش نرسیده باشد!

چرا که با عشق است که زندگی انسان معنا پیدا می کند و عشق، زندگی را زیباتر و شیرین تر می کند!

آن گاه در باره چند از عاشقان بزرگ و معروف داد سخن داد و به سرگذشت بعضی از آن ها اشاره کرد...

عبدالسلام در ادامه سخنانش گفت :

همان طور که گفتم، هر کسی در زندگی اش، حتی شده یک بار مزه عشق و عاشقی را می چشد و نمی توان کسی را یافت که در عمر ِ خود، عاشق نشده باشد. مثلا در بین شما مردم ِ خوب، آیا کسی هست که تاکنون عاشق نشده باشد و بویی ازعشق به مشامش نرسیده باشد ؟!

عبدالسلام این سوال را پرسید و چشم به مردم دوخت تا ببیند کسی بلند می شود و یا دست بلند می کند؛ کسی برنخاست و دست بلند نکرد. ظاهرا در بین آن همه آدم، کسی نبود که عاشق نشده باشد و معنی عشق را نفهمیده باشد. عبدالسلام از این موضوع، خوش حال و دلشاد شد و خواست به حرف هایش ادامه دهد و آخرین نکته را هم بگوید که ناگاه مردی از میان جمعیت به پا خواست و روکرد به عبدالسلام و گفت...

اگر چه یافتم عمری تمام

هرگزم عشقی نبوده ست ای امام !

عبدالسلام با تعجب به آن مرد خیره شد. او مرد میان سالی بود و بی شک سرد و گرم روزگار را چشیده بود. برای همین به عقیده عبدالسلام بعید بود که مردی در آن سن و سال بگوید که تاکنون با عشق روبرو نشده است. عبدالسلام برای آن که مطمئن شود که درست شنیده است، رو به آن مرد کرد و پرسید :

آن چه شنیده ام، درست است؟

آیا تو واقعا در عمر نسبتا طولانی ات، هرگز عاشق نشده ای ؟!

آن مرد گفت، آری درست شنیده ای و من مطمئنم که هرگز عاشق نشده ام و اصلا نمی دانم عشق چیست. من اعتقادی به عشق ندارم. به نظر من، عشق چیز بیهوده و مسخره ای است و عاشقان همگی احمق و دیوانه بوده اند و هستند.

عبدالسلام دوباره پرسید :

ای مرد، باز هم می پرسم، تو واقعا مطمئنی که تاکنون عاشق نشده ای و بوی عشق به مشامت نرسیده است؟!

مرد گفت :

چند بار بگویم؟ مطمئن باش همان طور که مطمئنی که الان روز است و شب نیست !

عبدالسلام پرسید:

آیا فکر نمی کنی که تاکنون فرصتی برای عاشق شدنت پیدا نکرده ای؟ و ممکن است که در آینده ای نزدیک عاشق بشوی؟!

مرد گفت، وقتی می گویم که عشق در نظر من، احمقانه است، آن وقت مگر دیوانه ام که بروم و عاشق بشوم؟

عبدالسلام نگاهش را بین جمعیت گرداند و آن گاه گفت :

داشت یادم می رفت آن مردی که خر گم کرده بود، کجاست ؟

مردی که خرش را گم کرده بود، بلند شد و ایستاد و مشتاقانه چشم به عبدالسلام دوخت و گفت، از خرم خبری رسیده است ؟

عبدالسلام گفت، آری، هم اکنون خرت پیدا شده. پس خوش حال باش و افساری بیاور و بر گردن خرت ببند و آن را با خود ببر!

مرد ِ خر گم کرده با خوش حالی پرسید، خرم پیدا شده است؟ کو؟ کجاست؟ چرا نمی بینمش ؟

عبدالسلام اشاره به مردی که گفته بود هرگز عاشق نشده است، کرد و گفت :

این مرد خر ِ توست! خوش حال باش که خرت را یافته ای!

مردم شروع به خندیدن کردند و عبدالسلام افزود:

کسی که عاشق نباشد و بویی از عشق به مشامش نرسیده باشد دیگر آدم نیست. زیرا ...

هر که عاشق نیست، او را خر شمار

خر بسی باشد، ز خر، کمتر شمار!

عاشقی در چٌستی و چالاکی است

هر که عاشق نیست، کرم ِ خاکی است!

مردی که گفته بود در عمرش عاشق نشده است، با شرمندگی و ناراحتی سر به زیر افکند و حرفی نزد. عبدالسلام هم حرف هایش را به پایان برد و در پایان حرف هایش گفت :

ای مردم، بکوشید عاشق باشید،

عشق را بشناسید،

خدا را بی عشق نمی توان شناخت و پرستید،

بی عشق نمی توان عاشق خدا بود،

عبادتِ بودن عشق به خداوند اگر نگویم بی ارزش است، بسیار کم ارزش است.

روایت های شیخ عطار


 
comment نظرات ()
 
آرزوی من برایت ...
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢
 

بهار، طراوت را در اولین های حضورش بخشید،

شما نیز با پیام هایتان، بخشی از گرمای وجودتان را هدیه کردید،

سال نو را جهانی مملو از لَذتِ بخشیدن و بخشیده شدن آرزومندم.

محمدصادق تجنگی، خسرو دهقان، حیدر ارجمندی، مریم رستمی، زهرا اصغرپور سرابی، آزیتا کارخانه، محمدرضا جلیلی مقدم، دادگر، زهرا، یه دوست، معصوم، سهیلا، جهانگیر شاه گشتاسبی، پیام خلیلی، مائده جلال آبادی، امیر حیدری، نورافکن، امین مقدم، خالق، جمشید اقبالپور، حمیدرضا عراقی، اسعد عزیزی، ابوذر جعفری، سیدمهدی بابایی، هستی عباسی، سیدجلال حسینی، ژینا آقابیگی، طیب شاه محمدی، امین کشاورز، امیر عباسیان، میرزا باقری، بهزاد معمارماهر، احمد صلواتی پور، سیدمحمدتقی عظیمی، حجت اله ریاضتی، شهرام ناظمی، سهیلا همتی، وفا تابش، حمیدی، سیدفرشاد حسینی، داود مستشاری، سیدمحسن روحانی، محمدجواد بهارفر، علیرضا مجتهدی، یوسف عابدی، جزایری، حسین یزدانی، دکترمهدی فاخری، داداله قرینی، رضا ارشد، مهدیه مرشدی، دکتر باران دوست، زهرا رشیدیان، طریقی، سهیلا ذوالفقاری، حمید حبیبی، رضا وفایی، سیدحبیب پاشا، احسان حیدری، دکتر احمدرضا فتوت، حمید زارعی، مریم کرمی، عبدالرسول آهنگرانی، معصومه کریمی، آزیتا پهلوان زاده، مریم راد، فرخ امیرطاهری، معصومه براتی، دکتر سحرخیزان، حمیدرضا نیایی، مهرجهان دمیرچلی، امین قلم بر، شادی اعتباری، بهروز بهمن زنگی، الهام محمدیان، عسگر طالعی، رضا الماسی، الهه اسماعیلو، سیدیوسف قاضی عسگر، عسل دیزبند، سمیه بنائی، محسن بصیری، احمد شیروانی، محمدرضا دستوری، الناز اصلانیان، محبوبه مظاهری، داریوش حسین پور، حبیب رهبرصفا، الناز میرمحمدی، حمید عبدالهی، محمود پورمهدی، سیدسعید بابایی، محمدرضا اثنی عشری، مهسا رئوفی، شیده دلاوری، محبوبه معصومی، امیدمهدی رهنما، سیدمحمدحسن موسوی، رزیتا فرهودی، عباس مقصودی، علی خلیلی، امیرحامد رضایی، پرن طاعتی، ایثار خدادادی، بهین روحانی، پژمان تاج مهرابی، فرامرز سعادت، بهمن شکوریان، ندا مفاخری، علی حکم آبادی، آسمان آبی، سحر قادری، جعفر آذری، علی نخستین، علی غیاث آبادی، فرزین صبوحی، فربد ضیافتی، فتحعلی خوشبین، آرزو طراوتی، محمد شریفا، هادی شفیعی دوست، عزیز فرهنگی، مهرداد زکی زاده،

بنیاد همدلان کودک، مدیران ایران، جامعه یاوری فرهنگی، بهین مشاورآتیه ساز مدیریت،


 
comment نظرات ()
 
سال 90 ...
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢
 

چه زود زود می گذره ...


 
comment نظرات ()