body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

برنامه ریزی توسعه شخصی ...
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢
 

فرازهایی اندک از سومین نشست " شنود و گفت های مدیریتی " که در بهمن ماه امسال با حضور مدیران ارشد یکی از مهم ترین نهادهای کشور و دکتر ابوالعلایی به زیبایی تمام اجرا شد. این برنامه و مسوولیت مدیریت آن، برگ افتخار دگری بود که به دفتر فعالیت هایم اضافه شد. 

برنامه ریزی توسعه شخصی

برنامه یا برنامه ریزی توسعه شخصی همانند برنامه ریزی یک مسافرت است. ما در برنامه ریزی برای مسافرت از نقطه ای به نام مبدا شروع می کنیم تا به نقطه ای که مقصدمان است برسیم.

اگر کسی مبدا یا مقصد را تعریف نکرده باشد می تواند برنامه ریزی سفر نماید ؟

فرض کنید که می خواهید به مشهد بروید از دوستی کمک می خواهید که راهنماییتان نماید. او می پرسد از کجا می خواهی بروی یا به عبارتی الان کجایی ؟ و تو در پاسخ می گویی، نمی دانم. در حقیقت اگر ندانیم کجاییم چگونه می توانیم به سمت مقصد حرکت کنیم؟

گاهی مبدا را می دانیم اما مقصد مشخص نیست و می خواهیم که کمکمان کنند. وقتی مقصدی در کار نباشد آیا دیگران می توانند برای رسیدنمان یاریمان کنند؟

وقتی نمی دانیم که کجا می خواهیم برویم خودمان هم قادر به کمک کردن به خود نخواهیم بود. در حقیقت مسافرت نیاز به مختصات دو نقطه مبدا و مقصد دارد تا بتوان برایش برنامه ریزی نمود. برنامه ریزی توسعه شخصی نیاز به تعریف دو نقطه دارد، الان کجا هستم و کجا می خواهیم بروم.

  • امروز قوت هایم، ضعف هایم، دانشم، تخصصم، اعتبارم، برندم، موقعیتم در سازمانی که در آن مشغولم چگونه است؟
  • دوست دارم دو سال بعد مهارت هایمان مرا به کجا رهنمون سازد؟
  • موفقیت را چگونه تعریف می کنم ؟ 

بنابراین تعریف درست دو نقطه مبدا و مقصد، شروع برنامه من به سوی موفقیت خواهد بود.


 
comment نظرات ()
 
اشتباه در یادگیری ...
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢
 

 

 

ما به جای آن که کم یاد بگیریم ولی عمیق،

پهن یاد می گیریم ولی سطحی.

به عبارتی پهنا رو به جای ژرفا رو


 
comment نظرات ()
 
تنها راه خود شناسی ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢
 

 

نصیحت ملوک کسی را شاید   که بیم سر ندارد و امید زر

سعدی

 


 
comment نظرات ()
 
ذهنت اگر زندان باشد پرنده هم باشی اسیری ...
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
نام این تصویر با شما ...
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
no need for greed or hunger
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
 

تصور کن هیچ بهشتی وجود نداشت

آسان است اگر بخواهی

زیرپایمان هیچ جهنمی نبود

و بالای سرمان فقط آسمان بود

تصور کن تمام مردمان دنیا

فقط برای امروز زندگی می کردند

تصور کن هیچ کشوری وجود نداشت

تصورش سخت است

چیزی برای کشتن و کشته شدن وجود نداشت

 و هیچ دینی هم وجود نداشت

تصور کن تمام مردمان دنیا

در صلح زندگی می کردند

شاید مرا خیال پرداز بخوانی

ولی من به تنهایی این طور فکر نمی کنم

در آرزوی روزی هستم که تو نیز به ما بپیوندی

و دنیای همه ما یکی شود

تصور کن هیچ مالکیتی وجود نداشت بعید می دانم بتوانی

حرص و طمع وجود نداشت و البته هیچ گرسنه ای

و انسان ها برادرگونه می زیستند

تصور کن تمام مردمان دنیا

تمام دنیا را با هم قسمت می کردند

شاید مرا خیال پرداز بخوانی

ولی من به تنهایی این طور فکر نمی کنم

در آرزوی روزی هستم که تو نیز به ما بپیوندی

و دنیای همه ما یکی شود


 
comment نظرات ()
 
می تونی فرض کنی ...
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
 

می تونی فرض کنی ...

زندگی همانند شرکت کردن در مسابقه ای تیراندازی باشد که در آن هدف های گوناگونی وجود دارد. چیزی که این مسابقه را جالب تر می کند این جاست که در آن شما می بایست در حالات مختلف ( نه فقط ایستاده و یا نشسته یا آرام و حتما هم با استرس های محتمل در این مسابقه ) به هدفتان تیراندازی کنید.

 فهم تمامی لحظات ( حین مسابقه، زمان های فراغت، نوع ذائقه به غذا، نحوه ارتباطات با رقبا، وجود بالا دستی ها، ناظرین، داورها و ... ) می تواند مکمل ِ حالی خوب برای لحظه بعد شود و با تمرکز بر هدف ( شامل همه لحظات از جمله خوردن به هدف ) و شلیک درست و به موقع، تو را موفق تر از سایرین سازد. موفقیتی که در آن همانند واژه خوشبختی ( فهم آن چه داریم و لذت بردن از آن)، یا بدبختی، نهایتی نیست.

به عبارتی، کافیست که در مسیرش باشی، کجایش مهم نیست ...

در این مسابقه سعی کن انسان های اطراف را بشناسی چرا که همه شان انگیزه ای برای حضور دارند. آنان را بشنو و دایره خود را بزرگ و بزرگ تر کن.

هر لحظه از شلیک ( درست یا اشتباه ) می تواند مهارت تو را افزون کند و انسان موفق کسی است که از این مهارت هم استفاده کند. اگر اولین تیرت به هدف خورد یعنی این که تمرکز داری ( درونی، بیرونی) و اگر نخورد به تنها چیزی که نیاز داری فرصتی برای تمرکز است. جنس و شکل  رسیدن به آن کاملا در اختیار تو، امکانات و مهارت توست.

در این مسابقه باخت نداریم چرا که در آن حضور داریم و تا زمانی که نفس می کشیم فرصت برای تمرکز هست.  باخت آن جاست که هدفی نداشته باشیم.

 

شرح عکس: مراسم اختتامیه کنسرت سیدمرتضی فلاحتی ( بامداد ) هنرمند جوان کشورمان و اهدای چند شاخه گلی که تقدیمش شده بود به عزیز دل و یکی از قهرمانان جامعه یاوری فرهنگی، سرکار خانم سعیده شاه نظری

هر انسان یک کتاب است و تو و من چند برگ از این کتاب ها را خوانده ایم که این گونه عالمانه قضاوتشان می کنیم. قضاوت هایمان حال ما را خراب می کند چون در این نگرش خط کش " من " هستم و تفاوت دیگران با این " من ".

قضاوت اصولا کار هر کسی نیست چرا که قاضی کسی است که بی طرف و با آگاهی بر تمامی آن چه که گذشته است قضاوت می کند و این قضاوت بیشتر عقلانیست تا حس.

زندگی مفهومی است که با بودن و شدن معنا می یابد. بودنی در میان و شدنی از جنس تعالی که هر لحظه اش متعالی تر از لحظه قبل خواهد بود. نشینیم و بگویم که گذشت از ما ...

شرح عکس : نوشته ای که سعیده فقط می تواند با انگشت های پای چپش برای تو و من بنویسد... زندگی عشق است و دیگر هیچ و من عاشق عشقم.

و تو هنوز فرصت داری ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
پرورش ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
 

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ...

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ:

ﺷﻌﺮ ﺑﻨی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:

ﺑنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی ﻳﻜ ﺪﻳﮕﺮﻧﺪ

ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ

ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﻳن ﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ !

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ نمی ﺁﻳﺪ،

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌنی چی ؟

ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴتی ﺣﻔﻆ ﻛنی؟!

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁﺧﺮﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ میﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎی ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ.

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻫﻤﻴﻦ؟!

ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭی ﻛﻪ ﺩﺍﺭی ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ می ﻜﺮﺩی ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧمیﺸﻪ!ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ بی ﻏمی

ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩمی

معلم می تواند هر کسی باشد. برادری، خواهری، فامیلی، همسایه ای، همکاری، هم وطنی، هم زبانی، همراهی، هم ... حتی خود من که غم من را ندارد.


 
comment نظرات ()
 
بی نیازی، بنیان آزادی ست ...
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
 

امسال برای پانزدهمین بار به سلسله کنفرانس‌های داووس یا مجمع جهانی اقتصاد، دعوت شده بودم. 265 میزگرد در داووس امسال برگزار شد که طی پنج روز موفق شدم در 24 مورد که به حوزه پژوهشی من مربوط می‌شد شرکت کنم تا از زوایای مختلف نظام بین‌الملل در حال ظهور را بهتر درک کنم.

 

 

داووس محل تصمیم‌گیری نیست بلکه کانون یادگیری و اثرگذاری است. طی یک هفته در داووس، فرصت کردم تا با ده‌ها کارآفرین، محقق و مدیر صحبت کنم و به عنوان یک دانشگاهی، نمایی مثبت از ایران عزیز به جا گذارم.

اما آن چه که مهم‌ترین درس من از داووس امسال بود در لابه‌لای جلسات و گفت و شنودها به دست نیامد، بلکه زمانی بود که داووس را ترک کردم. در فرودگاه زوریخ در صف تحویل چمدان ایستاده بودم که ناگهان، کسی مرا صدا کرد. هنگامی که برگشتم؛ پشت سر خود، وزیر خارجه سوئد را دیدم. این بار سوم بود که او را طی یک هفته می‌دیدم.

ضمن این که با هم صحبت می‌کردیم 10 درصد از توجه من به این مسأله بود که ببینم کسی او را همراهی می‌کند یا خیر. او هم مانند دیگران در صف ایستاده بود تا چمدان خود را تحویل داده و کارت سوار شدن به هواپیما را بگیرد.

باورم نمی‌شد. سال‌ها در رسانه‌ها خوانده بودم که مسوولین دولتی کشورهای اسکاندیناوی، مانند شهروندان دیگر رفتار می‌کنند و هیچ مزیتی نسبت به دیگران ندارند و حال، به چشم خودم این واقعیت را تجربه می‌کردم.

من و او، چمدان خود را تحویل دادیم و مانند افراد عادی، کارت پرواز گرفتیم و چون به مقصدهای مختلفی می‌رفتیم از هم خداحافظی کردیم. از آن لحظه مرتب به این موضوع فکر می‌کردم که کدام ساختار، قواعد و قوانینی باعث می‌شود تا به این حد، مسئول مهم یک کشور کم هزینه باشد.

 سوئد با 9/5 میلیون جمعیت، 550 میلیارد دلار تولید ناخالص داخلی و حدود 44000 دلار درآمد سرانه، از منظر شاخص‌های توسعه یافتگی، جزو پیشرفته‌ترین کشورهای جهان است. این کشور، میزبان حدود 130 هزار نفر مهاجر ایرانی نیز می‌باشد.

آیا وضعیت سوئد به خاطر فرهنگ، دانش و آگاهی مردم این کشور است؟

شاید این گونه باشد اما با استمداد از نظریه‌های توسعه یافتگی احتمال بیشتر را به این نکته می‌دهم: در سوئد ساختاری به وجود آمده که مردم فقط از دولت و حکومت، انتظار ایجاد امنیت و نظارت بر قانون را دارند.

 حکومت و دولت، کانون ثروت و ثروت‌یابی نیست. می‌توان دقیق‌ترین نظام قانونی را طراحی کرد ولی وقتی 90 درصد ثروت یک کشور نزد حکومت و دولت است، حداقل از لحاظ نظری نمی‌توان در انتظار توزیع ثروت و عدالت اجتماعی نشست.

 توسعه یافتگی نتیجه تفکیک قدرت اقتصادی از قدرت سیاسی یک کشور است. چون مردم سوئد مسوول معاش خود هستند، از حکومت و دولت بی‌نیازند و می‌توانند بدون نگرانی، حقوق اجتماعی خود را درخواست کنند و مدیران را به سمت پاسخ گویی سوق دهند. همین که انسان نیاز مالی و اقتصادی پیدا کرد، مجبور است به خاطر بقای خود، بسیاری مسائل را کتمان کند. بی‌نیازی، بنیان آزادی است.


 
comment نظرات ()
 
تگاه یک مجری به زندگی ...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
 

جنیفر لیوینگستون، یک مجری تلویزیون است. او در برنامه تلویزیونی اش، متن ایمیل ارسالی از یک بیننده را خواند. در آن ایمیل، آن فرد به چاق بودن جنیفر انتقاد کرده و گفته بود این خیلی شرم آور است که طی چند سالی که مجری تلویزیون بوده هنوز خود را لاغر نکرده و این چاقی وی برای جامعه و سلامت خودش مخرب و زیان آور است.

این مجری تلویزیونی سپس به نکته ای حیاتی اشاره کرد. به این عادت توهین کردن (bullying) که بسیار سرایت کننده و رو به گسترش است. وی گفت به عنوان مادر سه فرزند، نگران افزایش این حالت در بین بچه ها و در محیط مدرسه است. بچه هایی که به راحتی این رفتار رو از والدینشان یاد می گیرند. در نهایت جنیفر لیوینگستون جمله ای گفت که بسیار می تواند سازنده باشد. او گفت فرزندانمان را به جای منتقد بودن، مهربان تربیت کنیم.

We need to teach our kids how to be kind, not critical

او هم چنین گفت که اینترنت شبیه یک اسلحه شده و مدارس ( جامعه ) شبیه میدان جنگ. وی خطاب به شخص ارسال کننده ایمیل گفت:

« تو من را نمی شناسی و جزو دوستان و اقوام من نیستی... و هیچ چیزی راجع به من نمی دانی به جز آن چه از بیرون می بینی. اما من خیلی بیشتر از یک عدد روی ترازو هستم.»

این جا دغدغه این مجری تلویزیونی، کودکان و محیط مدرسه بود و اما دغدغه مشابه من، دغدغه من و ما در جامعه ایست که در آن زندگی می کنیم. مایی که شب و روز در ستیز با یک دیگر و عقاید و سلایق هم هستیم. مایی که خود را دارای رسالت اصلاح و ارشاد همگان فرض کرده ایم و درباره هر چیز و هر کجا نظر می دهیم. مایی که طلبکار همگانیم. مایی که یک دیگر را به راحتی و بی رحمانه نقد می کنیم و افسوس که در بسیاری موارد به شکلی توهین آمیز و تحقیرآمیز واژه ها رو هم چون گلوله هایی نامریی به یک دیگر شلیک می کنیم. مایی که چه ساده یک دیگر را قضاوت می کنیم. چه ساده در یک بحث یک دیگر را نابود می کنیم و با رضایت خاطر آن چنان جواب کوبنده ای می دهیم که طرف مقابلمان خفه شود.

برای ما همه چیز و همه جا میدان مناظره و مباحثه است. ما نیاموخته ایم که با هم مهربان باشیم. ما نیاموخته ایم که در مقابل افکار مخالف سکوت و عبور کنیم. ما باید راجع به هر کس و هر موضوعی چیزی بگوییم ولو متلک و کنایه ای کوتاه. وگرنه که با سکوت ما یا چرخ دنیا از چرخیدن باز می ایستد و یا ما غمباد گرفته و دق مرگ می شویم!


 
comment نظرات ()
 
فرهنگ فراموش شد‌ه‌ پیکان ...
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
 

  

زمانی که حسین دانشور از مقامات دربار، در پاییز ۱۳۴۹ خبرنگاران را برای دیدن اولین خودروی ملی در مجموعه ایران خودرو دعوت کرد کسی تصور نمی‌کرد که این خودرو در جامعه ما فرهنگی را شکل دهد که سال‌های بعد، با توقف تولید، آن فرهنگ هم در جامعه کمرنگ شود.  

پیکان سال‌ها نقش سمبلیکی را در جامعه بازی کرده و نماینده متواضع مدرنیته در اقشار مختلف جامعه بوده. این وسیله نقلیه انعطاف‌پذیر همواره گویای هویت راننده‌اش بوده و نوع نگاه راننده‌اش را بلندتر از خود راننده به دیگران فریاد زده. بخش‌های مختلف این ماشین از لاستیک و چراغ گرفته تا جلو داشبورد و شیشه‌ عقب می‌توانست محل ابراز احساسات صاحبش باشد. کارت‌های تلفن ژاپن، چراغ‌های رنگی داخل و خارج ماشین، پیچ‌گوشتی قرار داده شده پشت بادگیر شیشه جلو که ابزار ضدسرقت بود، پنکه کوچکی که در گرمای تابستان، کولر ماشین بود، بخاری که قدرتش همواره در زمستان‌های سرد آن زمان دلگرمی راکبانش‌ می‌شد و آن رواندازهای پشمی‌گونه‌ جلو داشبورد که هدفش زیباتر کردن ماشین بود، همه پیوندی بین هویت ماشین و صاحبش را شکل می‌دادند.

بخش عمده‌ای از نسل فعلی، خاطرات تلخ و شیرینی را با پیکان رقم زده است. مثلا خود من خاطرم هست که اولین تصادف زندگی‌ام را با پیکان کردم. هم یک پیکان به‌عنوان عابر به من زده وقتی مدرسه می‌رفتم و هم پیکان پدر را با هنرمندی تمام چنان کوبیدم به ستون پارکینگ خانه که یک طرفش جمع شد. در هر صورت پیکان بود و به بودن باصلابتش ادامه می‌داد.

اما فرهنگ پیکانی که گم شده است چیست؟

۱- فرهنگ هول دادن
از ویژگی‌های پیکان خاموش شدن‌اش بود. معمولا در خیابان زیاد با این صحنه روبرو می‌شدیم که پیکانی خاموش شده و راننده‌اش از عابران درخواست هول دادن می‌کند. عابران هم بی‌دریغ، زوربازوی خود را در طبق اخلاص می‌گذاشتند و کف دستان را روی صندوق عقب پیکان چنان فشار می‌دادند که انگار پیش‌بینی مهندسی شده‌ای در طراحی این ماشین برای هول دادن صورت گرفته بود.

پیکان را که هول می‌دادی و روشن که می‌شد همه گویی به موفقیتی بزرگ دست‌پیدا کرده بودند. دست‌ها را می‌تکاندند، گاه راننده آن ها را سوار می‌کرد و تا جایی می‌رساند و گاه تشکر جانانه‌ای (مخلصم، چاکرم) می‌کرد و می‌رفت. اما آن چه که می‌ماند حس مثبت و موثر دوطرفه بود. با ظهور ماشین‌های جدید این فرهنگ گم شد چرا که این ماشین‌ها اگر خاموش شوند، چاره‌شان به‌دست جرثقیل است و نه در زور بازوهای عابران پیاده. این‌گونه بود که با توقف تولید پیکان بخشی از همدلی اجتماعی، محو شد. شاید خوش سعادت باشند کسانی که هنوز پیکان سوار می‌شوند، پیکانشان خاموش می‌شود، درخواست هول می‌کنند و کسانی هم هستند که هول می‌دهند.

۲- فرهنگ سیم باتری
صبح‌های سرد، پیکان باتری خالی می‌کرد و روشن نمی‌شد. در این شرایط همواره همسایه‌ای بود که سیم باتری از صندوق عقبش بیرون بکشد، ماشین را بیاورد کنار پیکان باتری خالی کرده و آن را شارژ کند. این‌گونه بود که صبح‌های زود، همسایه‌ها در نقش ناجی‌های موثری برای یک دیگر ظاهر می‌شدند که به داد همسایه درمانده می‌رسیدند و باز حسی مثبت و دوطرفه شکل می‌گرفت. امروز، ماشین‌های جدید کمتر شانس روشن نشدن به‌خاطر صعف باطری را دارند. سنسورها معمولا خبر از ایرادات می‌دهند و دستگاه‌های دیاگ حواسشان به همه‌چیز هست. مکانیک‌ها هم حتی بیشتر دقت می‌کنند که باتری ماشین مشکل نداشته باشد و این گونه ناخودآگاه فرصت نزدیکی همسایه‌ها و هم‌محلی‌ها از یک دیگر گرفته می‌شود.

۳- فرهنگ گالن بنزین
آمپر بنزین پیکان باید ایرادی می‌داشت که یک خانواده در میانه راه مهمانی بنزین خالی کنند و کنار خیابان بماند. راننده (که در زمان پیکان عموما مذکر بود) با خونسردی تمام از ماشین پیاده می‌شد، صندوق را بالا می‌زد، گالنی خالی را بیرون می‌آورد و کنار خیابان کمی آن را تکان می‌داد. در مدت‌ زمان کوتاهی یک پیکان دیگر که در حال عبور بود، توقف می‌کرد، صندوق را باز می‌کرد و یک لوله بیرون می‌کشید، راننده لوله داخل باک را می‌مکید، کمی بنزین به دهانش می‌رفت، تف می‌کرد و لوله را می‌گذاشت داخل گالن و …

این گونه بود که مردم سخاوتمندانه بنزین به‌هم هدیه می‌دادند و باز هردوطرف سرافراز و شاد از تاثیر مثبتی که گذاشته‌اند از یک دیگر دور می‌شدند. سنسورهای ماشین‌های امروزی به‌دقت حواسشان به میزان بنزین هست. اگر هم بنزین تمام شود دیگر گالن به‌دست گرفتن توجه کسی را جلب نمی‌کند، اگر هم توجه کسی جلب شود آن لوله به‌سادگی درون باک خودروهای جدید نمی‌رود.  

 

۴- فرهنگ تولد
با تولد پیکان، ایران ناسیونال سابق برنامه‌ای گسترده را برای معرفی این خودرو تدارک دید. آهنگ تولدت مبارک که سال‌ها موسیقی مراسم‌های تولد بسیاری از ایرانیان بود، توسط انوشیروان روحانی با شعری از پرویز خطیبی ساخته شد و پیکان از وسط یک کیک تولد بیرون آمد. شاید کسی نداند روحانی، این موسیقی را با الهام از رقص مکزیکی با عنوان «لاکوکاراچا» ساخته است. چندان هم مهم نیست. نکته مهم اینست که تولد پیکان باعث شد تا موسیقی شکل بگیرد که تا سالیان در مراسم‌های تولد و مهمانی‌ها بی‌رغیب باقی ماند. برای این مورد جای خوش حالی دارد که هنوز، وقتی شخصی که تولدش است به لحظه فوت کردن شمع روی کیک می‌رسد، اطرافیان همان آهنگ تولد معروف را برایش می‌خوانند.  با این وجود هرگز برای هیچ خودرویی در ایران دیگر موسیقی ساخته نشد و خواننده‌گان نسل‌های بعد جایگزین‌های زیادی برای آهنگ تولد انوشیروان روحانی خواندند.

۵- پیکان و دود
پیکان اگر قرار بود خراب شود، چنان دود می‌کرد که گویی همان یک ماشین برای آلوده کردن هوای یک شهر کافی‌است. همین دود اگزوزش بهانه‌ای شد تا تولیدش متوقف شود. اگرچه از اقوام پیکان – وانت – هنوز باقی مانده است، اما خداحافظی از پیکان این امید را ایجاد کرد که هوای شهرهای بزرگ آبی شود. پیکان رفت، فرهنگش را هم با خودش برد و هوای شهرها آلوده‌تر شد و ما ماندیم و نمودارهایی که همواره وضعیت اضطرار را نشان می‌دهند.

پیکان فرهنگمان را پیدا کنیم
با کم شدن این خودرو در کشور، ما هم انگار پیکان فرهنگیمان را گم کرده‌ایم. یادمان رفته است که پیکان بهانه‌ای بود برای این‌که در خیابان و در محله بیشتر هوای هم را داشته باشیم. یادمان رفته است که با کارهای کوچک می‌توانیم احساس‌های خوب ایجاد کنیم. یادمان رفته است که کسی که پیکان ندارد هم ممکن لحظه‌ای در خیابان درمانده شده باشد و به دستان قدرتمند شخصی دیگر که بی‌چشم‌داشت کمک می‌کند نیاز داشته باشد.

شاید امروز ما نیاز داریم تا پیکان جدیدی بسازیم که فرهنگمان را دوباره بازیابی کنیم. اگر دوست داشتید خاطره‌های پیکانی خود را به‌اشتراک بگذارید.

منبع : The Coach - با تشکر از مسوولین سایت بهین مشاوران


 
comment نظرات ()
 
نتیجه گیری یک بحث ...
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
 

 تحقیقات نشان داده بازی سازی می تواند ابزار مفیدی برای افزایش مشارکت و ایجاد دلبستگی کاری در کسب و کار باشد. البته این کار نیز باید به صورت هوشمندانه و با دقت استفاده شود چرا که مانند هر مفهوم و تغییر جدیدی ممکن است با مقاومت و اثرات سوء همراه باشد. 

 

زیستن در عصر تکنولوژی، سازمان ها را با دو چالش مهم روبرو می کند. اولین عامل ورود نسلهای جدید کارکنان به سازمان هاست. نسل هایی که با تکنولوژی متولد و بزرگ شده اند و از همان ابتدا به آن خو گرفته اند. این افراد انتظار دارند محیط کارشان برخی از این نیاز را برای آن ها برآورده سازد و این که سازمان ها برای موفقیت در آینده کسب و کارشان باید به دو عامل مهم نوآوری و مشارکت مجهز شوند. به عبارتی  دیگر شیوه های آمرانه جواب گوی رقابت موجود نیست چون محیط های مشارکتی  هستند که نتیجه مطلوب را موجب می شوند و این ماندگاری، قابل دسترسی و مطالعه است.

در مواجهه با این دو عامل بسیار مهم، سازمان ها مجبورند به دنبال شیوه هایی باشند که علاوه بر پاسخ گویی به نیازهای نسل جدید کارکنان، نوآوری و بازی سازی را نبز تسهیل کند.

 Simões,Redondo,&Vilas 2013

چرا که ایده، مشارکت است و این ابزار مسیر مفهوم سازی را هموار می کند. بازی ها حول محور تغییرند. تغییر در نحوه تفکر به کار و اداره سازمان هاست که عایداتش همانی خواهد که خیلی کم داریمش.  Birkinshaw & Crainer, ۲۰۰۸

و ما جای خالی بسیار داریم...

 

 

 

اگر شما هم قصد بازی سازی سازمان یا کسب وکارتان را دارید باید به دو نکته مهم توجه نمایید. اول این که بازی سازی همه مسائل کار شما را حل نمی کند. اگر کارکنان کارشان را دوست نداشته باشند و فرهنگ سازمان شما در حال زوال است بازی سازی نمی تواند یک باره شرکت شما را یک محیط کاری مناسب و جذاب کند.

نکته دوم که باید به آن توجه کرد این است که بازی سازی در ظاهر درباره ایجاد محیط کاری لذت بخش و سرگرم کننده است اما در واقع هدف اصلی آن مواجهه با رفتارها و احساسات کارکنان است و این ها چیزهای ظریف و مهمی هستند که باید با دقت و احتیاط به سمتشان قدم برداشت و صد البته فرایندی زمانبر خواهد بود.

۲۰۱۲ Morgan

با توجه به آمار ارائه شده در کشور ما از بین 75 میلیون نفر جمعیت کشور، چیزی حدود 46 میلیون نفر بین 7 تا 40 درصد با صنعت بازی آشنا هستند و از این تعداد 54 درصد کاربران بازی های رایانه ای به طور جدی هستند ( فاوا نیوز, 1391 ).

مدیران سازمان ها و شرکت های داخل کشور می توانند با ایجاد اپلیکیشن ها و فرایندهای بازی سازی شده علاوه بر جذب این دسته افراد به عنوان نیروی کار و مشتری خود، محیط کاری جذابتری نیز ایجاد کنند و مشارکت و نوآوری را در کار تسهیل کنند. در این پژوهش درباره شرایط و مراحل اجرایی کردن بازی سازی در سازمان ها به طور کلی بحث شد.

این مطلب بک بخش کوچک از مقاله ای بود که عزیزان ذیل آن را در یازدهمین همایش مدیریت ارائه کرده بودند.

افزایش مشارکت و دلبستگی کاری کارکنان با استفاده از بازیسازی

محمد صادق مرادی

کارشناس ارشد مدیریت صنعتی گرایش تحقیق در عملیات

msadeghmoradi@ gmail. com

مسعود مرادی

کارشناس آمار؛ اداره تعاون، کار و رفاه اجتماعی شهرستان بافق 

masoudmoradi٣@ gmail. com


 
comment نظرات ()
 
این طور نیست ؟ ...
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
 

چه قــدر دوســـت داشتنـی هستند٬

آدم هایی که شبیه حـــرف هایشان هستند ...


 
comment نظرات ()
 
مستندی تجربه شده ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
 

در عرض چند روز، همه محل داستان را فهمیدند.

شخصی که داستان درباره او بود، عمیقاً آزرده و دلخور شد .

بعد زنی که آن شایعه را پخش کرده بود، متوجه شد که کاملاً اشتباه می کرده.

او خیلی ناراحت شد و نزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه می تواند بکند.

پیر خردمند گفت: به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش .

سر راه که به خانه می آیی، پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز .

زن اگرچه تعجب کرد، آن چه را به او گفته بودند، انجام داد.

روز بعد، مرد خردمند گفت :

اکنون برو و همه پرهایی را که دیروز ریخته بودی، جمع کن و برای من بیاور.

در همان مسیر به راه افتاد، اما با نا امیدی دریافت که باد همه پرها را با خود برده.

پس از ساعت ها جست وجو، با تنها سه پر در دست باز گشت .

خردمند گفت : می بینی ؟ انداختن آن ها آسان است اما باز گرداندنشان غیر ممکن است.

شایعه نیز چنین است. پراکندنش کاری ندارد، اما به محض این که چنین کردی، دیگر هرگز نمی توانی کاملاً آن را جبران کنی.


 
comment نظرات ()
 
آیا هنر ما ایرانیان عیب جویی است ...
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
 

جبران خلیل جبران شاعر و نویسنده نامدار لبنانی در نوشته ای کوتاه هنر مردمان از ملل گوناگون را برمی شمارد و درباره ایرانیان می گوید:هنر ایرانیان عیب جویی است!!




این موضوع وقتی مهم می شود که ما بخواهیم دربارعملکرد کسی به او بازخوری بدهیم. یکی از بهترین و مطمئن ترین راه های وصول به کارآیی بیشتر در میان کارکنان، دادن بازخور به موقع و درست از عملکرد آنان است. اما باید بدانیم که بازخور به معنای عیب جویی نیست! و صرفا دیدن کاستی ها نیست.

وقتی ما بازخور منفی از افراد پیرامون خود دریافت می کنیم این بازخور ما را مضطرب می کند و با اضطراب و دستپاچگی بیشتر عمل می کنیم. در مقابل با دریافت بازخور مثبت، جرات و اعتماد به نفس ما فزونی می یابد و با قدرت و اعتماد به نفس بیشتر عمل می کنیم. پژوهش های متخصصان رفتاری نشان می دهد که بازخور منفی در صورتی موثر واقع می شود که گیرنده پیام منفی احساس ایمنی کند و بر این باور باشد که طرف مقابل قصد توهین یا آزار به او را ندارد و قصد اصلی او از اظهار آن، اصلاح و خیرخواهی است.

به هر حال باید توجه کرد که به ازای هر سه تا پنج بازخور مثبت، یک بازخور منفی به طرف مقابل خود ارایه دهیم در غیر این صورت یا سبب دستپاچگی و کاهش اعتماد به نفس فرد می شویم یا به مرور زمان فرد بازخورهای ما را نادیده می گیرد و ما را شخصی عیب جو تلقی می کند و دیگر ما را نمی شنود حتی اگر بلندتر هم بگوییم!

پس بازخور سازنده، بیشتر بیان نقاط قوت عملکردی، ستایش و سپاس گزاری است تا بیان نقاط ضعف و عیب جویی.

ما در برخورد با یک دیگر نباید فراموش کنیم که نیاز به  دیده شدن  داریم. بیش از هرچیزی به این احتیاج داریم که کوچک ترین پیشرفت ها و کوچک ترین موفقیت های خود و دیگران را ببینیم و به آن ها آفرین بگوییم و از آن ها بخواهیم که برای گام های بعدی آماده بشوند.

من و خیلی های دیگر اسم این را می گذاریم “ استراتژی بردهای کوچک . ما امروزه در سازمان ها و مدارس و خانواده های خودمان احتیاج داریم که بردهای کوچک مان را ببینیم و به رخ هم بکشیم و آن را سکویی کنیم برای گام های بعدی و برای پرش های بعدی... منبع : سراپاگوش - منصور شیرزاد

http://behinmoshaveran.com


 
comment نظرات ()
 
اعتماد همه چیز است ...
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
زخم طنز ...
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
شیخ را گفتند : علم بهتر است یا ثروت؟
شیخ بی درنگ شمشیر از میان بیرون آورد و مانند جومونگ؛ مرید بخت برگشته را به سه پاره نامساوی تقسیم نمود و گفت : سال هاست که هیچ ... بین دو راهی علم و ثروت گیر نمی کند.
مریدان در حالی که انگشت به دندان گرفته و لرزشی وجودشان را فرا گرفت گفتند یا شیخ ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم.
شیخ گفت: در عنفوان جوانی مرا دوستی بود که با هم به مکتب می رفتیم، دوستم ترک تحصیل کرد و من معلم مکتب شدم.
 
حالا او پورشه دارد... من پوشه...
او اوراق مشارکت دارد و من اوراق امتحانی ...
او عینک آفتابی من عینک ته استکانی ...
او بیمه زندگانی من بیمه خدمات درمانی ...
او سکه و ارز من سکته و قرض... 
 
سخن شیخ چون بدین جا رسید مریدان نعره ای جانسوز برداشته و راهی کلاس های آموزش اختلاس گشتندی. یوسف عابدی

 
comment نظرات ()
 
شنبه آغازین ...
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
ای با من وپنهان چو دل، از دل سلامت می کنم
 
تو کعبه ای، هر جا روم، قصد مقامت می کنم
 
هرجا که هستی، حاضری، از دور در ما ناظری
 
شب خانه روشن می شود، چون یاد نامت می کنم
 
گر غایبی، هردم چرا آسیب بردل می زنی
 
ور حاضری، پس من چرا، در سینه دامت می کنم
 
دوری به تن، لیک از دلم، اندر دل تو روزنیست
 
زآن روزن دزدیده من، چون مه پیامت می کنم
 
ای آفتاب! از دورتو، برما فرستی نور تو
 
ای جان هر مهجور تو، جان را غلامت می کنم

من آینه دل را زتو، این جا صقالی می دهم
 

من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم  حضرت مولانا
 

 
comment نظرات ()