body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

پیشنهاد همکاری ...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢
 

سازمان ها، نهاد اجتماعی، صاحبان برند، صنایع، مراکز آموزش، رستوران ها، بیمارستان ها، زندان ها و ... 

 سلام به اهل خانه ...

 اولین شرط تغییر، احساس نیاز به تغییره.



 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
بادکنک ...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢
 

در سمیناری به حضار گفته شد اسم خود را روی بادکنکی بنویسید.

همه این کارو انجام دادند و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد.

اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف 5 دقیقه پیدا کند.

همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند ولی کسی نتوانست بادکنک خود را پیدا کند.

دوباره اعلام شد که این بار هر کس بادکنکی که برمی دارد به صاحبش دهد.

طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند.

دوباره بلندگو به صدا درآمد که این کار دقیقاً زندگی ماست.

وقتی تنها به دنبال شادی خودمان هستیم به شادی نخواهیم رسید

در حالی که شادی ما در شادی دیگران است، شما شادی را به دیگران هدیه دهید و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید.


 
comment نظرات ()
 
به ظاهر بایست نوشت بدون شرح ...
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
edutainmet...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢
 

شرح عکس از سمت چپ :

آقای کمیل سوهانی، مستندساز و کارگردان فیلمی به نام " جای خالی " که با رویکرد عنوان مطلب که در بالا ذکر نموده ام ساخته شده بود.

آقای حسن نراقی، نویسنده کتاب " جامعه شناسی خودمانی ".

آقای دکتر علی محمد ایزدی، نویسنده کتاب " چرا عقب مانده ایم با رویکرد جامعه شناسی مردم ایران".

داوود امیراحمدی، کلید دار خانه مدیران جوان

امروز روز خوبی بود چون بعداز چهل و هشت ساعت استراحت اجباری در منزل به دلیل داشتن تب و لرز و سرماخوردگی تونستم بیام بیرون و به جمع این دوستان بپیوندم. فیلمی که موجب این نشست شد مستندی بود که بسیار زیبا تهیه شده بود و در خصوص بررسی اوضاع کنونی ما و چرایی های رفتاری جامعه ما بود.

برای آقای سوهانی از خداوند متعال راهی مملو از موفقیت و برای این دو نویسنده و محقق هم وطن نیز طول عمر و توفیق روزافزون آرزومندم.


 
comment نظرات ()
 
شهید مطهری می گوید ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
 

فرق است بین کار کردن و شاه کار کردن.

آدم ها کار می کنند و اندکند کسانی که شاه کار می کنند.  

  • آنان چه کسانی هستند؟ 
  • چه زمانی شاه کار اتفاق می افتد ؟ 

ما کارهایی را انجام می دهیم از سر تکلیف و کارهایی را انجام می دهیم از سر ذوق که نتیجه این دو باهم ممکن است برابر نباشد. شهید مطهری معتقد است زمانی شاه کار اتفاق می افتد که بین فرد و نقش، بین فرد و شغل، بین فرد و موقعیت تناسب وجود داشته باشد. زمانی که فردی خود را کشف کرد و علاقه اش را بر سر کاری که دوست دارد بگذارد کارش می شود شاه کار.


 
comment نظرات ()
 
قدرت یک رویا ...
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
 

فلیکس باوم‌گارتنر با پرش از یک بالن آن هم از ارتفاع ۳۹ کیلومتری زمین توانست به عنوان نخستین انسان در سقوط آزاد دیوار صوتی را بشکند. پرش وی در مجموع ۲۵۹ ثانیه به طول کشید و سه رکورد بر جا گذاشت.


فلیکس باوم‌گارتنر، وزرشکار و ماجراجوی اتریشی، موفق شد به مدت ۴۰ ثانیه سرعتی بیش از سرعت صوت داشته باشد. دستگاه‌های اندازه‌گیری نشان می‌دهند که وی در این پرش متهورانه سرعتی بالغ بر ۱۳۴۲ کیلومتر در ساعت داشته است.

بدین‌ترتیب باوم‌گارتنر ۴۳ ساله نخستین انسانی است که حین سقوط آزاد توانسته است دیوار صوتی را بشکند. دستگاه‌های اندازه‌گیری همچنین نشان می‌دهند که ورزشکار اتریشی این پرش را از ارتفاع ۳۹ کیلومتری زمین انجام داده است. سرعت باوم‌گارتنر حدود ۲۶۵ کیلومتر در ساعت بیش از سرعت صوت بوده است.

موضوع جالب تر این موفقیت آن جاست که مادر ایشان پس از موفقیت پسرش یکی از نقاشی های او را که در دوران کودکیش کشیده بود در کنار عکس کنونی وی در اینترنت به معرض دید همگان گذاشت. موضوع نقاشی فلیکس همان تصویری است که امروز او آن را جامه عمل پوشانده بود ( سقوط آزاد ). نام این ایمیل هم " قدرت یک رویا " بود. 


 
comment نظرات ()
 
عکس ...
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
 

عکس مسیری که به خوشبختی منتج شده را بگیر و

عکس آن عمل نکن ... 


 
comment نظرات ()
 
دوستی شکل و شمایل خاص نمی خواهد و این موجود آن را ثابت نموده ...
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
گفت و گو با دکتر ...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢
 

به این عبارات نگاه کنید:

دموکراسی، فکر کنید، علم بیاموزید، ایمان داشته باشید، قضاوت نکنید، امنیت فرزندان خود را تامین کنید، به دیگران مشورت دهید، کار خیر انجام دهید و ...

آیا توصیه‌های بالا را قبول دارید؟ واقعیت این است که توصیه‌های بالا به همان اندازه که می‌توانند مثبت باشند می‌توانند شیوه‌ای موثر برای بسترسازی « فساد» و « نابودی» باشند.

  • موکراسی خوب است. اما در میان دو گرگ و یک گوسفند، انتخاب دموکراتیک شام، حتماً «گوسفند» خواهد بود!
  • فکر کردن خوب است. اما برای آن کس که به «دانش» و «قدرت تحلیل» و «تفکر انتقادی» مجهز نیست، فکر کردن، به تقویت باور فرد در مورد «جهل و نادانی» خویش منجر می‌شود.
  • علم آموزی خوب است. به شرط آن که «علم» و «مدرک» هم معنا فرض نشوند. در غیر این صورت نتیجه مستقیم توصیه به «علم آموزی»، پر کردن جیب «دلالان مدرک» است.
  • ایمان ضرورت زندگی است. به شرطی که از من نخواهی که به آن چه «تو ترجیح می‌دهی» ایمان داشته باشم که در این صورت، معنایش ایمان نیست و سرسپردگی است.
  • قضاوت نکردن خیلی خوب است. اما بسیار پیش می‌آید که «قضاوت نکردن» خود نوعی «قضاوت» است. مانند دیدن دزدی که شبانه از خانه همسایه همه چیز را می‌برد و شما چشم‌های خود را می‌بندید تا در مورد «بنده‌ی خداوند» قضاوت نکرده باشید!
  • تامین امنیت فرزندان وظیفه پدر و مادر است اما اگر معنای آن، حبس کردن فرزندان در فضای حقیقی و مجازی باشد امنیتی که در «زندان انفرادی» حاصل می‌شود تجاوز به حقوق انسانی خواهد بود.
  • مشورت دادن به دیگران خوب و مفید و مقدس است. اما به شرط آن که آن ها از ما مشورت خواسته باشند و ما هم بهتر از آن ها «بفهمیم» و «بدانیم» در غیر این صورت «دخالت» است که لباس «مشورت» پوشیده است.
  • کار خیر خوب است. اما اگر لباسی باشد برای پنهان کردن تمام «شر»هایی که در زندگی بنا کرده‌ایم، چیزی جز «خود فریبی» و «مردم فریبی» نیست.

امروز ما در جامعه‌ خود «واژه زده» شده‌ایم. بعضی واژه‌ها پاک هستند. برخی ناپاک. برخی مقدس و برخی نامقدس. برخی زشت و برخی زیبا.

در حالی که هیچ واژه مقدسی وجود ندارد. «تفسیر ما» و «رفتار ما» است که واژه‌ها را پاک و ناپاک می‌کند.

چه بسیار واژه‌های مقدس که در دهان نامقدس به «ناپاکی» آلوده شده‌اند و چه بسیار واژه‌های نامقدس که در دست‌های مقدس، «پاکی و زیبایی» را تجربه کرده‌اند.

می دانم که سطحی اندیشان، همین جا برافروخته خواهند شد و واژه‌ی دیگری را بر نیزه خواهند زد: مقدس!

باشد آن روزی که نوشته‌ها و حرف های ما، «سالاد زیبایی از کلمات» نباشد و پشتوانه‌اش، فکر، مطالعه، تحقیق، تجربه و عمل نهفته باشد.

http://www.shabanali.com/

سلام آقای دکتر شعبانعلی عزیز

در ارائه مطالبم هیچ قصدی جز گفت و گو با شمای دوست ندارم و امیدوارم که سطح اندیش نبوده و سالادی از کلمات نباشد...

واژه ها بار دارند و ما نیزبه طور معمول از آن ها بسیار استفاده می کنیم مثل همین مواردی که شما به تعدادی از آن ها ( دموکراسی، فکر کردن، علم آموزی و ... ) اشاره فرمودید. ما در بیاناتمون از حرف های ربط هم، بسیار استفاده می کنیم همانند نمونه هایی که شما ( اما، اگر، ولی ... ) استفاده نمودید.

در حروف ربط چیزی وجود دارد که " و " نام دارد یا به قولی " واو جادویی " که در لاتین آن را Genius and می نامند. زمانی که آن را برای ربط دو کلمه یا جمله استفاده می کنیم اتافقی می افتد که شنونده را با تو همراه می کند. این همراهی هم چون بودن در جریان یک رودخانه ای است که عزم رسیدن به دریا را در سرش دارد.

مثال :

من نوشته های شما را خواندم و به فکر فرو رفتم.

به جای این که بگوییم :

من نوشته های شما را خواندم اما فکر می کنم.

به طور یقین باور دارید که جمله دوم به مقدار زیادی فاصله بین شنونده و گوینده مطالب ایجاد می کند. این طور نیست ؟

حال اگر بگویم چیزهایی مثل اما، اگر، ولی  ویروس هایی هستند که ما ناخودآگاه از آنان استفاده می کنیم، نظرتان چیست ؟

مثال :

  • من برای شما احترام قائلم اما،
  • من شما را دوست دارم اگر،
  • نوع نگاهتان را متوجه شدم ولی،

حضورمان در زندگی به اراده ما نبوده و عدمش نیز نخواهد بود. خواسته یا ناخواسته همه ما نقش پلی را بازی می کنیم که در آن بهتر است اما، اگر، ولی نباشد. چون به هر میزان که فهممان بالا رود این پل می بایستی محکم تر مفهومش را بازی کند. پل رابط است بین این سرزمین و سرزمین دیگر، بین این آبادی و آبادی دیگر، بین این ذهن و ذهن دیگر، بین این دل و دلی دیگر و در میان این دو شاید رودی هم جاری باشد. این پل در طول عمرش حتما با طوفان های بسیاری دست و پنجه نرم می کند و سردی ها و گرمای سوزان را.

هم پل و هم رود هر دو زندگی را یا حاملش هستند یا در بتن دارند.

از چیزی به نام مفهوم در بالا استفاده کردم ...

یادتان هست همین چند سال پیش بود که وقتی مسابقه فوتبال را از تلویزیون تماشا می کردیم، گوینده ورزشی می گفت ... آن هایی که الان دارن با تلویزیون های سیاه وسفید مسابقه رو می بینند باید بگم که بچه های تیم فلان با جوراب های سفید در زمین بازی  می کنند....

این مثال، مفهومی را انتقال می دهد که بسیاری آن را تجربه کرده اند و خیلی ها هم نه و چیزی که مهم است آن است که این مثال می گوید فهم چیزی، ربط مستقیم با تجربه اتفاق افتاده اش دارد و اگر نباشد تصویر ذهنی با همان ابعادی که در ذهن گوینده است در ذهن شنونده شکل نمی گیرد و شاید حداقلی شود از این که من بگویم، می فهمم اما تجربه اش را ندارم.

در نظام آموزشی ما بسیار از این ویروس ها توسط افرادی که کرسی یا تریبون آموزش را در اختیار دارند به دیگران منتقل می شود. ذهن ما هم چون کتابخانه ایست که می بایست در قفسه های آن بهترین کتاب های عالم گنجانده شود چرا که فرصت زیادی نداریم و هر لجظه ممکن است با دمی یا بازدمی بار سفر بندیم. در این فرصت کوتاه عمر من باید آن چه را که شایسته بودن است فراهم آورده تا شایسته شدن هم بخشی از تجاربم گردد.

کلماتی چون :

فکر کردن، علم آموزی، ایمان، قضاوت نکردن، تامین آینده فرزندان، مشورت دادن و کار خیز همانند بسیاری دیگر از کلمات، در مسیر رشد ما در حال تکامل و تغییر است.

زمانی که برای پاسخ درست یک سوال می بایست آن را از سه غلط دیگر ( سوالات تستی ) تمیز داده و انتخاب نمود مثال همان ویروس هایی است که به اشتباه در ذهن ما جای می گیرد و ما مجبوریم به ناچار آنان را مرور کنیم. چرا وقتی می شود از یک واژه تعریف درستش را یاد گرفت و آن را عمیق نمود وقت خود را به تکثیر ویروس هایی بگذرانیم که ما را از اصل موضوع دور می کند.

راه گشا خواهد بود به جای آن که فکر کنیم فلان عبارت چه چیزی نیست، فکر کنیم که چه چیزی می تواند باشد. ما برای ایجاد و حفظ ارزش هایی که می تواند ضمانتی باشد برای بهترین بودن و بهترین شدن، می بایست تعادلی بین مغز و قلبمان برقرار کنیم. همان قدر که حضور مغز سرد ( منطق ) بدون توجه به قلب گرم ( عواطف ) می تواند از ما شخصیتی بسازد که موجب آزار دیگران شود همان قدر حضور قلب گرم هم بدون توجه به مغز سرد می تواند موجبات آزار خودمان را فراهم آورد.

این ها را گفتم که بگویم ...

همواره رعایت قوانین ما را از خطر باز می دارد و توجه به علائم و فهم آنان موجبات امنیت و آسایش را برای تمامی انسان ها فراهم می کند.حتما خیریتی در حضورم ماست که باید آن را فهمید. فکر نشأت گرفته از ایمان، آموزه هایی را به همراه خواهد داشت که گره گشا خواهد بود. به هر میزان که این آموزه ها ژرف رو باشند  قضاوت به کار نمی آید و در نهایت به تجاربی منتج خواهد شد که با قدری عشق می شود به تشنگانش ارائه نمود و صد البته بدون قطعیت.

همان طور که اشاره فرمودید تفسیر ما معنا دهنده خوبی ها و بدی هاست پس به گمانم بهتر خواهد بود که تعریف درست را یاد بگریم ( یادگیری به معنای تغییر در رویه ) و بارها تجربه اش کنیم و هر چه را که خلاف آن بود در ذهن بایگانی نکنیم تا در نهایت گنجیه ای شویم از آن چه درست است.

هم چون آب جاری باشید ...


 
comment نظرات ()
 
نگاه ...
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
 

 

 



 
comment نظرات ()
 
روایت است که وودی آلن گفته است ...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢
 

برای بهتر شناختن آدم ها کافی ست که یک بار خلاف میل آن ها عمل کنید.


 
comment نظرات ()
 
به مناسب تولد دکتر حسابی ...
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢
 

از کسانی که همه چیز را محاسبه می کنند پرهیز کن و هرگز قلبت را در اختیار آنان مگذار چرا که آنان حساب عشقی که نثارت می کنند را نیز دارند و روزی آن را با تو تسویه می کنند.

زنده یاد دکتر محمود حسابی 


 
comment نظرات ()
 
لحظه ای از اندیشه ...
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 
دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام می گشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.
 
یک هفته بود که با هم زندگی می کردیمشب ها که دیر می خوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم می چرخیدصبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبودشاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.
 
در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.
 
با خودم... شمردمحدود ۷ روز بود که این مگس را می دیدماین مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه من زندگی کرده بوداحساسم نسبت به او تغییر کردبه جسدش که بی جان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.
 
غصه خوردماین مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده استلابد فکر می کرده « دنیا » یک خانه ۵۰ متری است که روزها نور از « ماوراء » به درون آن می تابد و شب ها، تاریکی تمام آن را فرا می گیردشاید هم مرا بلایی آسمانی می دیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!
 
شاید نسبت آن مگس به خانه من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.
من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده امشاید در میان آن ها هم رقابت برای این که بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.
شاید در میان آن ها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران « تکامل » می آموخته و می گفته که ما قبل از این که « بال » در بیاوریم، شبیه این انسان ها بوده ایم.
 
شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسان هایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام « مگسی » نائل آمده اند.
شاید برخی از آن ها فیلسوف بوده باشندشاید در باره فلسفه زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.
شاید برخی از آن ها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه همسایه سر کرده باشند.
مگسی را یادم می آید که تمام یک هفته عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید این که روزی درها باز شود و به خانه همسایه مهاجرت کند
مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بودتو گویی که فکر می کرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کردیا شاید از ترس این که بیرون این اتاق بسته محبوس، جهنمی برپاست
بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:
 
کاش می دانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه کوچک است.
کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.
کاش تمام عمر هفت روزه خود را بر نخستین دانه شیرینی که روی میزم دیدی، صرف نمی کردی.
کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمی شدی، وقتی که قرار بود برای همیشه این جا روی این میز، متوقف شوی.
 
آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:
 
عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر استشاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگ تر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهممشاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.
نمی خواهم مگس گونه زندگی کنمبر می خیزمدنیا را می گردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.
بزرگ تر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان می دهدیوسف عابدی
 
 

 
comment نظرات ()
 
امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود ...
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 

روزی ملک الموت به سراغ مردی آمد.

مرد متوجه شد که فرستاده خدا با چمدانی در دست به او نزدیک می شود.

فرشته به او گفت : بسیار خب، وقت رفتن است.

مرد: به این زودی؟ آخه من نقشه های زیادی داشتم.

فرشته گفت: متاسفم اما وقت رفتنه.

مرد: چی توی این چمدونه ؟

فرشته گفت : وسایل و متعلقات تو.

مرد: وسایل من؟ یعنی لباس ها، پول و...؟

فرستاده خدا: اون ها که متعلق به تو نبود متعلق به دنیا و زمین بود.

مرد: یعنی اون ها خاطرات من بودن؟

فرشته: اون ها هیچ وقت مال تونبودن. در واقع اون ها متعلق به زمان بودن.

مرد: آیا اون ها استعدادهای من نبودند؟

فرشته: اون ها هیچ وقت مال تو نبودن اون ها مربوط به شرائط بودن.

مرد: پس خانواده و دوستانم چی؟

فرستاده خدا: متاسفم اون ها هرگز متعلق به تو نبودن اون ها فقط بستگی به مسیر زندگیت داشتن.

مرد: زن و فرزندم چی؟

فرشته: اون ها مربوط به قلب تو بودن.

مرد: پس بدنم چی؟

فرشته: اون هم متعلق به خاک بود.

مرد: تکلیف روحم چی می شود؟

فرشته: اون متعلق به خداست.

مرد با ترس و ناامیدی چمدان را از فرستاده خدا گرفت و باز کرد. چمدان خالی بود. او در حالی که قطره ای اشک از گونه اش پایین غلطید گفت، یعنی من هیچ گاه چیزی نداشتم ؟

فرستاده خدا: درسته. فقط لحظاتی که زندگی کردی مال توست.

زندگی یک لحظه است. لحظه ای که متعلق به توست. به همین دلیل مادامی که اونو داری ازش لذت ببر. پس به هیچ مشکلی اجازه نده تورو از لذت بردن منع کنه.

حالا که زنده ای زندگی کن و شاد بودن را فراموش نکن چون تنها چیز مهم همینه. تمام چیزهای مادی و هرچیزی که تا حالا براش مبارزه کردی متعلق به تو نیستند.

چمدانت را جوری آماده کن تا فرستاده خدا تو را با بار عشق به سوی او رهنمون سازد.

مهرجان دمیرچلی


 
comment نظرات ()
 
تا شاید ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 

 


 
comment نظرات ()