body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

یکی از گرفتاری های جامعه ما ...
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
 

 


مفهوم آن نیست که در ذهن گوینده است،

مفهوم آن است که در ذهن مخاطب نقش می بندد.


 
comment نظرات ()
 
بخشی از زمانی که ثبت شده ...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 

 بخشی از سخنان جناب آقای سیدجعفر مرعشی ( مدیرعامل اسبق سازمان مدیریت صنعتی ) در خانه مدیران سازمان مدیریت صنعتی ... 

تمدن ها در فرایند زمان بارها و بارها مهندسی شدند و به واسطه تولید علم، این مهندسی امروز، گونه ای دگر است ...

 

 

به همین دلیل است که برای یاقتن هر آن چه که در جست و جویش هستیم ادبیات کهنه به کارمان نمی آید.

در هزاره اول، هر هزار سال یک بار انگاره ها ( پندار، وهم، گمان، اندازه، مقیاس ) تغییر می یافت. 

در هزاره دوم هر صد سال.

و در هزاره سوم که الان 2013 آن هستیم هر 10 سال یک بار انگاره هایمان تغییر می کند به عبارتی هر 10 سال به 10 سال الگوی فکریمان عوض می شود.

این بدان معنا نیست که با الگوهای قدیمی پیوندی نداریم، نسبتی داریم، اما توسعه مفهومی می طلبد. چنان چه بخواهیم ظریفت علم خود را افزایش دهیم لاجرم باید ظرفیت انگاره سازی خود را نیز پرورش دهیم.

تولید علم یا نظریه، ضرورت ادامه حیات ماست البته اگر بخواهیم به سوالات نو پاسخ های نو دهیم...

 کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
زیباست ...
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 


نوشته ای بر سردر خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی ...


هر کس که در این سرا درآید

نانش دهید و از ایمانش مپرسید

هر آن  کس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد 

البته بر خان بوالحسن به نان ارزد


 
comment نظرات ()
 
چرا ...
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 

 

هویت، اساس حیات ماست.

چرا ارزان می فروشیمش ...

 


 
comment نظرات ()
 
اما این یکی واقعیته ...
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
Fact ...
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
این قصه براتون آشنا نیست ؟...
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
 

یه روز گاو کشاورز پاش می شکنه و دیگه نمی تونه بلند شه.

کشاورز دامپزشک می آره تا گاو رو معالجه کنه.

دامپزشک می گه اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش بایسته گاو رو بکشید.

گوسفند این حرف رو می شنوه و میره پیش گاو می گه بلند شو بلند شو.

گاو هیچ حرکتی نمی کنه...

روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو می گه بلند شو بلند شو رو پات بایست باز گاو ...هر کاری می کنه نمی تونه بایسته رو پاش!...

روز سوم دوباره گوسفند می ره می گه سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی.

گاو با هزار زور پا میشه.

صبح روز بعد کشاورز می ره طویله و می بینه گاو رو پاش ایستاده.

از خوش حالی بر می گرده می گه گاو رو پاش وایساده باید جشن بگیریم.

برای همین گوسفند رو قربانی می کنند ... 


 
comment نظرات ()
 
بیا قدری حرف نزنیم ...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢
 

 

می توانم را باید بتوانم ثابت کنم...


 
comment نظرات ()
 
سن بیولوژیک ...
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
 

 

از طریق لینک ذیل و پاسخ به سوالات، سن بیولوژیکی خودتون رو پیدا کنید ... 

http://www.biological-age.com/#

 


 
comment نظرات ()
 
پیام برای هک کردن وبلاگ شما
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
 

این پیام پرشین بلاگ نیست.


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه ...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
 

 

                             

یک می بایست در موضوع " کمک  " وجود دارد که، 

باید خواسته شود، تا مبنای دادنش شود.

غیر این باشد کمک نیست، هست ؟


 
comment نظرات ()
 
این روایت را بخوان و با حوصله هم بخوان ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
 

فاضل بزرگوار سید جعفر مزارعى روایت کرده :

یکى از طلبه هاى حوزه باعظمت نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشوارى غیر قابل تحملّى بود. روزى از روى شکایت و فشار روحى کنار ضریح مطهّر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)عرضه مى دارد :

شما این لوسترهاى قیمتى و قندیل هاى بى بدیل را به چه سبب در حرم خود گذارده اید، در حالى که من براى اداره امور معیشتم در تنگناى شدیدى هستم ؟!

شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب مى بیند که آن حضرت به او مى فرماید:

اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى این جا همین نان و ماست و فیجیل و فرش طلبگى است و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى باید به هندوستان در شهر حیدرآباد به خانه فلان کس مراجعه کنى، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز کرد به او بگو :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

پس از این خواب، دوباره به حرم مطهّر مشرف مى شود و عرضه مى دارد :

زندگى من این جا پریشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله مى دهید !!

بار دیگر حضرت را خواب مى بیند که مى فرماید :

سخن همان است که گفتم، اگر در جوار ما با این اوضاع مى توانى استقامت ورزى اقامت کن، اگر نمى توانى باید به هندوستان به همان شهر بروى و خانه فلان راجه را سراغ بگیرى و به او بگویى :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

پس از بیدار شدن و شب را به صبح رساندن، کتاب ها و لوازم مختصرى که داشته به فروش مى رساند و اهل خیر هم با او مساعدت مى کنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حیدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گیرد، مردم از این که طلبه اى فقیر با چنان مردى ثروتمند و متمکن قصد ملاقات دارد، تعجب مى کنند.
وقتى به در خانه آن راجه مى رسد در مى زند، چون در را باز مى کنند مى بیند شخصى از پله هاى عمارت به زیر آمد، طلبه وقتى با او روبرو مى شود مى گوید :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

فوراً راجه پیش خدمت هایش را صدا مى زند و مى گوید، این طلبه را به داخل عمارت راهنمایى کنید و پس از پذیرایى از او تا رفع خستگى اش وى را به حمام ببرید و او را با لباس هاى فاخر و گران قیمت بپوشانید.

مراسم به صورتى نیکو انجام مى گیرد و طلبه در آن عمارت عالى تا فردا عصر پذیرایى مى شود . فردا دید محترمین شهر از طبقات مختلف چون اعیان و تجار و علما وارد شدند و هر کدام در آن سالن پر زینت در جاى مخصوص به خود قرار گرفتند، از شخصى که کنار دستش بود، پرسید چه خبر است ؟

گفت، مجلس جشن عقد دختر صاحب خانه است. پیش خود گفت، وقتى به این خانواده وارد شدم که وسایل عیش براى آنان آماده است.

هنگامى که مجلس آراسته شد، راجه به سالن درآمد، همه به احترامش از جاى برخاستند و او نیز پس از احترام به مهمانان در جاى ویژه خود نشست.

آنگاه رو به اهل مجلس کرد و گفت:

آقایان من نصف ثروت خود را که بالغ بر فلان مبلغ مى شود از نقد و مِلک و منزل و باغات و اغنام و اثاثیه به این طلبه که تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه کردم، و همه مى دانید که اولاد من منحصر به دو دختر است، یکى از آن ها را هم که از دیگرى زیباتر است براى او عقد مى بندم، و شما اى عالمان دین، هم اکنون صیغه عقد را جارى کنید.

چون صیغه جارى شد طلبه که در دریایى از شگفتى و حیرت فرو رفته بود، پرسید، شرح این داستان چیست ؟

راجه گفت، من چند سال قبل قصد کردم در مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) شعرى بگویم، یک مصراع گفتم و نتوانستم مصراع دیگر را بگویم؛ به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه کردم، مصراع گفته شده آن ها هم چندان مطلوب نبود، به شعراى ایران مراجعه کردم، مصراع آنان هم چندان چنگى به دل نمى زد، پیش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر کیمیا اثر امیرالمؤمنین (علیه السلام)قرار نگرفته است، لذا با خود نذر کردم اگر کسى پیدا شود و مصراع دوم این شعر را به صورتى مطلوب بگوید، نصف دارایى ام را به او ببخشم و دختر زیباتر خود را به عقد او در آورم ، شما آمدید و مصراع دوم را گفتید، دیدم از هر جهت این مصراع شما درست و کامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است.
طلبه گفت، مصراع اول چه بود ؟
راجه گفت :من گفته بودم ...

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند

طلبه گفت، مصراع دوم از من نیست، بلکه لطف خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
راجه سجده شکر کرد و خواند ...

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند     به آسمان رود و کار آفتاب کند

منبع : کتاب عبرت آموز تالیف استاد شیخ حسین انصاریان و با تشک از دوست ارجمندم حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
پیامی برای همه نسل ها ...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
 

از برت راند راسل سوال می شود ...

ارزشمندترین پیامی که می توانید به نسل آینده در مورد زندگی خود و آن چه آموخته اید بدهید چیست؟

 


می گوید که من مایلم به دو نکته اشاره کنم. یک نکته فکری است و دیگری اخلاقی.

پیام فکری که مایلم به آن ها بدهم این است که وقتی موضوعی را بررسی می کنید یا توجه شما به فلسفه ای جلب می شود تنها چیزی که باید از خود بپرسید این است که فاکت ها ( واقعیت ها ) در این فلسفه چه هستند و چه حقایقی در آن هاست؟

هیچ وقت به خودتان اجازه ندهید که آن چه را دوست دارید حقیقت داشته باشد، یا آن چه را که فکر می کنید حقیقت بودنش برای بشر مفید است، شما را منحرف کند. فقط و تنها به این که واقعیت ها چه هستند نگاه کنید. این مساله فکری بود که مایل بودم مطرح کنم.

اما مساله اخلاقی که مایلم بدان اشاره کنم بسیار ساده است ...

باید بگویم عشق ورزیدن خردمندانه، و تنفر ورزیدن ابلهانه است. در این دنیایی که در آن ما هر روز بیشتر و بیشتر به یک دیگر نزدیک می شویم باید بیاموزیم که یک دیگر را تحمل کنیم، باید بیاموزیم تا با این واقعیت که دیگران ممکن است حرف هایی بزنند که به مزاج ما خوش نیاید، باید کنار بیاییم. ما تنها می توانیم در این صورت با هم زندگی کنیم اگر قرار باشد با یک دیگر زندگی کنیم، نه با یک دیگر بمیریم.

آموختن این نوع بزرگ منشی و تحمل یک دیگر، برای تداوم حیات بشر روی این کره ضروری است.


 
comment نظرات ()
 
عادت ...
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢
 

عادت ما به شنیدن است تا گوش دادن،

به دیدن است تا فهم آن،

عادت ما به پاسخ است تا اندیشه به، چرای آن،

... عادت مان یه عادت است.

عادت هایت را می شناسی ... ؟


 
comment نظرات ()
 
تصمیم مدیران ...
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢
 

من ِ کاتب، شما درجایگاه خواننده، دیگری با سمت ِ تمصیم گیرنده، آن یکی مشاور و امضاء کننده، یکی پرداخت کننده و آن دگر ناظر، می دانیم دغدغه امروز ما حاصل تصمیمات گذشته بوده است. اگر اکنونمان رضایت مند است بدان معنی است که راه را درست آمده ایم و اگر نیست، پس نیامده ایم.  


به طور حتم اثرات سوء یک تصمیم نادرست، در سطح فرد خلاصه نمی شود و محیط اطرافش هم متاثر از آن خواهد شد. حال هر میزان که مسوولیت فرد تصمیم گیرنده اجل باشد اثراتش به مراتب متفاوت تر خواهد شد و این چیزی نیست که ندانیمش.

بنابراین اگر در واقعیت ِ  تصمیماتمان نظری عمیق بیافکنیم به حقیقت متفاوتش پی خواهیم برد. تکیه بر تصوراتمان از یک سو و نادیده گرفتن قدرت تاثیر و تسلط محیط  پیرامون، به شکلی باور نکردنی موجودی از ما خواهد ساخت که یا سوزنده خواهد بود یا سازنده. این فرایند به شکلی نامحسوس و آرام اتفاق می افتد اما در یک لحظه و با یک تصمیم، سرنوشت رقم می خورد.

مدیران ارشد همیشه در این سطح از تاثیرگذاری حضور دارند و تصمیات شان سرنوشت ساز و تعیین کننده خواهد بود به نحوی که تبعاتش می تواند سطوح ملی هم را در برگیرد. 

کلیدار ...


 
comment نظرات ()
 
عوامل پیروزی ...
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
 

پیروزی در پنج عاملی اصلی خلاصه می شود ...

  1. آن که بداند چه زمانی بجنگند و چه زمانی نجنگد، پیروز خواهد شد.
  2. آن که قوای زیاد یا کم را چگونه به کار گیرد، پیروز خواهد شد.
  3. آن که از بالا تا پایین، هدفی واحد داشته باشد، پیروز خواهد شد.
  4. آن که عجله نکند و به ستوه نیاید و منتظر بماند، پیروز خواهد شد.
  5. آن که اگر فرمانده ای، قادر به انجام کار بدون تحریک فرمانروا باشد، پیروز خواهد شد.
برگرفته از کتاب آیین و قواعد رزم سون تزو ترجمه آقای دکتر محمدهادی موذن جامی

 
comment نظرات ()
 
توصیه به آنان که پیشنهاد کاری بهشان می شود یا پیشنهاد کاری می دهند ...
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
 
موشی افسار شتری را گرفت و به راه افتاد.
شتر به دلیل طبع آرامی که دارد با وی همراه شد ولی در باطن منتظر فرصتی بود تا خطای موش را به وی گوش زد کند.
این دو به راه ادامه دادند تا به کنار رودخانه ای رسیدند.
موش از حرکت باز ایستاد و شتر از او پرسید که چرا ایستاده ای تو رهبر و پیشاهنگ من هستی؟
موش گفت، این رودخانه خیلی عمیق است.
شتر پایش را در آب نهاد و رو به موش گفت، عمق این آب فقط تا زانوست.
موش گفت، میان زانوی من و تو فرق بسیار است.
شتر پاسخ داد، تو نیز از این پس رهبری موشانی چون خود را بر عهده گیر.
حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
دنیاتونو مفت هم بدین نمی خوام ...
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
درد ...
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
کفش های نو ...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
 

 زمان ... جنگ جهانی دوم 

موضوع ... شادی  

 


 
comment نظرات ()
 
فقر ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
 

شرم مادر از تابلوی بنا نهاده اش ...

شیکاگو - 1948


 
comment نظرات ()
 
نیاز ...
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
راز ...
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
 


محال را ممکن می کند گر کنارش باشی ...


 
comment نظرات ()
 
بعضی ها در هر شرایطی بخشی از خود هستند ...
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
روایت است که ...
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢
 

 

 خداوند به حضرت موسی فرمود ...

با زبانی دعا کن که با آن گناه نکرده ای تا دعایت مستجاب شود !

آن حضرت عرض کرد چگونه ؟

خداوند فرمود، به دیگران بگو برایت دعا کنند چون تو با زبان آنان گناه نکرده ای.

شب قدر است و امید اهالی خانه به دعای شما...


 
comment نظرات ()
 
قلب پاک ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢
 

 

یک قلــب پـــاک؛

از تمام معابد و مساجد و کلیساهای دنیا مقـدس تر است ...

پدرام توجه


 
comment نظرات ()
 
شب قدر ...
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
 

شب قدر، شب بیدار شدن است نه بیدار ماندن !

حال خوبی است این بیداری حتی به قدری هم که باشد، لذتبخش خواهد بود.

معشوق علی در خیالش و عشق بازی او با آن، سرچشمه پیوندی شد که از تولد تا وصلش، علی وار حفظ شد.

او از رحم مادر بیدار بود و این بیداری، شد میزانی برای قیاس، مسیری به راه و نه چاه و چراغی برای دیدن آن چه می شود شد نه آنی که رضایتش را داریم.

خیال ِ علی و نسلش به عشقی پیوند خورده که تجلیاتش را در اراده ای آنان می بینیم، سوال این جاست که با آن چه می کنیم ؟

کلیدار ... 


 
comment نظرات ()
 
بهترین فیلم ...
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
 

آقو دیروز زنمون ازمون پرسید بهترین فیلمی که تو عمرت دیدی چی بود؟

گفتم فیلم عروسیمون، البته وقتی از آخر به اول دیدمش! 

گفت چرا از آخر به اول؟ 

گفتم آخه این جوری اول یه شام مفصل خوردیم، بعد یکم رقصیدیم، بعد تو همه طلاهاتو از دست و گردنت درآوردی دادی به مادرم، بعد حلقه رو درآوردی دادی به من، آخرشم سوار ماشین شدی رفتی خونه بابات!... 

آقو تا اینو گفتیم زنمون پرید سرمون به حد مرگ مارو زد! ها ...

داغونم کردا له له شدم!

واقعاٌ این که میگن صداقت بهترین راهه، بسیار حرف مزخرفیه!!

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
نگاه نو، اندیشه نو و ...
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
 

استاد مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که به سادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود.


استاد از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند.

استاد پرسید، نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟

شاگردان همگی آن را یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند.

استاد گفت، حالا که این طور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.

تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند، ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.

استاد گفت، خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید!

در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آن را فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند، مگر آن که مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند.

آیا ما نیز در و پنجره ها را برای ورود ایده های نو باز می گذاریم؟

آیا نوآوری را در سازمان خود مدیریت می کنیم؟


 
comment نظرات ()
 
پاسخ ...
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
پروردگارا ...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
 

 

می گذرم از آن چه صلاحم نیست، 

تا میسر گردد آن چه شایسته ام است. 


 
comment نظرات ()
 
راه حلی برای یافتن داروهای کمیاب ...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
 
قبلا بارها از مشکلات نایابی و کمیابی دارو شنیده و دیده بودم و اتفاقا این مسئله آخرهای هفته بود که مجددا سراغم آمد و برای پیدا کردن یک آمپول به هر دری زدم و سر از اکثر داروخانه‌‌ها درآوردم، اما مأیوس و نا امید دست‌خالی از آنان خارج شدم. به دوستان شاغل در این حوزه پناه بردم که آدرس سامانه پیام کوتاه 201490 را دادند.
سامانه‌ای که برای یافتن داروهای کمیاب راه‌اندازی شده و مکانیزم آن از این قرار است که شما شهرمنطقه * نام دارو را به صورت انگلیسی و صحیح وارد می‌کنید و سپس پیامکی دریافت می‌کنید که آدرس و تلفن داروخانه یا داروخانه‌هایی که این دارو، در آن‌ها موجود است را به شما می‌دهد
 
با اندک امیدی که داشتم پیامک را فرستادم و در کمال ناباوری دیدم که این مکانیزم به درستی عمل کرد و با معرفی یک داروخانه و سپس مراجعه به آن توانستم آمپول را بیابم.
ناگفته نماند که قیمت دارو از 4 ماه قبل که آن را 67.000 تومان گرفته بودم به 140.000 تومان افزایش یافته بود اما علی رغم تمامی این اوصاف، خوش حالم که چنین سیستمی راه اندازی شده تا اندکی به معضل و بحران دارو کمک کند.
نکته جالب این که صبح امروز هم یکی از بستگان تماس گرفت و عنوان کرد که برای شرایط بحرانی بیمارش و یافتن دارویی که مانع از لخته خون می‌شود، بیشتر داروخانه‌های تهران را زیرپا گذاشته است و از من سراغ کسانی را می‌گرفت که امکان خریداری و ارسال آن را از کشورهای دیگر داشته باشند. بلافاصله نام دارویش را به این سامانه پیامک زدم و آدرس دو داروخانه را که ارسال شده بود، برایش فرستادم و پیگیر که شدم با آن‌ها تماس گرفته بود و هر دو داروخانه آن فرص‌ها را داشتند.
 
امید به این که با یافتن هر دارو همنوعی بهبود می‌یابد، باعث شد تا موضوع این سامانه را با شما نیز به اشتراک بگذارم. مطمئن باشید با اوضاع حاد دارویی کشور و مسائلی که در این چند روزه شاهد آن بوده‌ام، خیلی ‌ها نیازمند این شماره هستند، پس در اشتراک آن با سایرین درنگ نکنید.

 
comment نظرات ()
 
بازی ذهن ...
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
 

کدام ساختمان نزدیک تره ؟


 
comment نظرات ()
 
مثل عطر ریحان ...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
 

ریحان خانم، سر جهازی خانم جان، مادر بزرگم بود ...

به نظافت خونه می رسید و من رو تر و خشک می کرد. برام لالایی می خوند، موهام رو شونه می زد و لباس می پوشوند. لاغر و استخوانی بود و دست هاش از وایتکس و کار زیاد زبر بود و انگشت هاش غلغلکم می اورد.

تپل و مرفه و لوس، روی َشمد ولو می شدم و ریسه می رفتم و ریحان خانم به ترکی قربان صدقه ام می رفت. کودکی من، با چارقد سفید، گیس های بافته ی حنا گذاشته و شلیته وتنبان گلدارش و بوی نون قندی و دوا گلی که وقتی زمین می خوردم سر زانوهام می گذاشت گره خورده.

ریحان خانم بهترین رفیق و مرهم دردهای من تا پنج سالگیم بود. وقتی پنج سالم شد اسمم رو توی اون کودکستان کوفتی با شاگرهای از خودراضی نوشتن صبح زود من رو می گذاشتن خونه ی خانم جان و می رفتند سرِ کار، ریحان خانم بهم صبحانه می داد و دستم رو می گرفت و تا سر کوچه می برد و سوار مینی بوس سرویس کودکستان می کرد.

بعد از چند روز متوجه شدم که بچه ها با انگشت ریحان خانم رو نشون می دن و به شلیته و تنبانش می خندن. برگشتم خونه و گریه کردم که دیگه نمی خوام برم کودکستان. ریحان خانم سرم را روی دامنش گذاشت و اشک هام رو پاک کرد و نصیحتم کرد که سواد یاد بگیرم تا وقتی بزرگ شدم برای خودم خانم باشم و مجبور نباشم کلفَتی کنم.

این حرف را آن قدر از ته ِدل گفت که من تا امروز دارم درس می خونم، اما اوضاع روز به روز بدتر می شد. صبح ها تا سوار می شدم صدای پچ پچ و خنده توی مینی بوس می پیچید و بچه ها من رو به خاطر مادر دهاتی و پیرم مسخره می کردن. چند بار سعی کردم توضیح بدم که ریحان خانم مادر من نیست اما کسی باور نکرد.

آخرش خسته شدم. یک روز بعد از ظهر که برگشتم کیفم رو پرت کردم و سرش جیغ زدم که دوست ندارم صبح توی خیابون دستم رو بگیره و با من با اون لهجه ی دهاتی حرف بزنه. گوشه ی اطاق نشست و با گوشه ی چارقدش گوشه ی چشممش رو پاک کرد.

مادرم که آمد التماس کنان به دامنش آویزان شدم و ماجرا رو گفتم. وقتی اشک های من رو دید قول داد که فردا مرخصی بگیره و با من بیاد تا بچه ها ببینن که مادر واقعی من ریحان خانم نیست.

به اصرار من ناخن های قشنگش را لاک زد و کفش پاشنه بلند قرمزش را با آن کت و دامن شیک و کوتاه پوشید. مادرم زن زیبایی بود اما اون روز صبح که دستم را گرفت و سر کوچه ایستاد و باد گوشواره هاش رو تکون می داد به چشم کودکی من شبیه هنرپیشه های فیلم ها و زیباتر از همه ی مادرهای دنیا بود.

مینی بوس رسید، مادرم من رو بوسید و در رو باز کرد، سوارم کرد و وقتی ماشین راه افتاد یک دونه از اون بوس های هالیوودی اش رو برام فوت کرد. بچه ها با چشمهای گشاد شده نگاش می کردن. وقتی روی صندلی نشستم از هیچ کس صدایی در نیومد، من اولین بازی زندگیم رو در پنج سالگی برنده شده بودم.

***

سال ها گذشت و اون ماجرا فراموش شد. انقلاب شد، جنگ شد، همه چی عوض شد. خانم جان عمرش را داد به شما و ریحان خانم پیر و زمین گیر شد و برگشت خونه ی دخترش. پدرم حقوقش را تا آخرین روزی که زنده بود پرداخت. نوه اش هر ماه می اومد دم در و ماهیانه اش رو می گرفت.

چند سالی از من بزرگ تر بود، جور عجیبی بود و وقتی در رو باز می کردم سرخ می شد و نگاهش را می دزدید. مادرم پول را توی پاکت می گذاشت و احوال ریحان خانم را می پرسید. چند ماه بعد، یک روز مادرم دستم را گرفت و به محله ای برد که کوچه های تنگ و تاریکی داشت. بعد ها فهمیدم اسمش سرسبیل بود. وارد خانه محقری شدیم و کف زمین روی فرش کهنه ای نشستیم.

  

ریحان خانم روی دشک سفید رنگی خوابیده بود.دستش را گرفتم، دست هاش هنوز هم زبر بود، اما رمقی به تن نحیفش نمانده بود. چند هفته بعد که نوه اش امد، وقتی مادرم پاکت پول را آورد، نگرفت. گفت که فقط آمده که خبررا بدهد. پیرهن مشکی پوشیده بود و چشمهاش قرمز بود.

سرم رو روی چارچوب در گذاشتم و اشکم ریخت. برای اولین بار توی چشم هام نگاه کرد، بعد با دست پاچگی سرش را پایین انداخت و توی کوچه ناپدید شد. چند ماه بعد شنیدیم که توی جبهه شهید شده، وقتی شهید شد شانزده سالش هم نبود.

من هنوز گاهی خواب ریحان خانم را می بینم . توی خواب گریه می کنم و ازش می خوام که من رو ببخشه ولی ریحان خانم به من اخم می کنه و دست های زبرش را از توی دستم بیرون می کشه.

کاش اون روز، مادرم به من یاد داده بود که ارزش آدم ها به آدم بودن اون هاست و زیبایی، شبیه هنرپیشه ها بودن نیست.

کاش به من گفته بود که زیبایی اینه که شبیه خودت باشی، که آدم باشی؛ که بچه هایی رو تربیت کنی که در نهایت تنگدستی پاکت پول رو نگیرن و از سرزمین شون دفاع کنن و برای ارزش هاشون بمیرن.

کاش به منم یاد می دادن که از چیزهای خوب دفاع کنم،

کاش اون روز؛ توی اون مینی بوس لعنتی از پیرزنی که چارقد سفیدش بوی نون قندی و مهربونی می داد و با همه پینه های زِبرِ دستش، لطیف ودرستکار و شریف بود دفاع می کردم.

نمی دونم، شاید اون وقت امروز همه چی جور دیگه ای بود.

دیشب باز خوابش رو دیدم، با اون چارقد سفید؛ توی حیاط برف گرفته خونه خانم جان؛ دست من را گرفته بود و لبخند می زد، کاش من رو بخشیده باشد...

 یوسف عابدی 


 
comment نظرات ()
 
تصویری آشنا ...
ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
خاطره ای از آرون گاندی ...
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
 
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان می کند...
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر، تأسیس کرده بود زندگی می کردم.  ما آن قدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم.  چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.
وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت، ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم.  
بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیک ترین سینما رفتم. آن قدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم.  ساعت 5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.
پدرم با نگرانی پرسید، "چرا دیر کردی؟" آن قدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم. ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.
مچ مرا گرفت و گفت، در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم."
پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جاده های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل می راندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه می کردم.
همان جا و همان وقت تصمیم گرفت دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر می کنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه می کنیم، مجازات می کرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا می گرفتم.  تصوّر نمی کنم.  از مجازات متأثّر می شدم امّا به کارم ادامه می دادم. امّا این عمل ساده عاری از خشونت آن قدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است. این است قوّۀ عدم خشونت.

 
comment نظرات ()
 
سعدی ...
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
 

 

 

 

عالم ناپرهیزکار، کور مشعل دار است.

 


 
comment نظرات ()
 
روایتی از روایت های ملانصرالدین...
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢
 

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می‌شد.

دوستان ملا گفتند، ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آن که از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا قبول کرد، شب بدان جا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت، من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند، ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملا گفت، نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آن جا روشن است.

دوستان گفتند، همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

ملا قبول کرد و گفت، فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

دوستان یکی یکی آمدند، اما نشانی از ناهار نبود.

گفتند، ملا، انگار نهاری در کار نیست.

ملا گفت، چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا گفت، آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند، ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.

ملا گقت، چرا، همان گونه که از فاصله چند کیلومتری توانست مرا روی تپه گرم کند، گرم خواهد شد و به  جوش نیز خواهد آمد، شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

با همان متری که دیگران را اندازه می کنیم، اندازه می شویم ...

 پرهام توجه


 
comment نظرات ()