body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

کل دنیای اطراف ما ...
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
 

یکی از خارق العاده ترین تجربیات زندگی ...

http://htwins.net/scale2

باید از سازنده هاش تشکر کرد این همه زحمت کشیدن و هم چنین از دانشمندانی که مطالبش رو کشف کردن.   

مهناز پورمجیب


 
comment نظرات ()
 
سنجش نوع شخصیت ...
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 
 
یادش به خیر. قدیمیه اما خالی از لطف نیست ...

 
از بین 9 شکل زیر، تصویر مورد علاقه ‌تون رو انتخاب کنید. حواستون باشه که رنگ و شکل، هر دو براتون خوشایند باشه. بعد توضیح مربوط به هر شکل رو، توی ادامه مطلب بخونید و ببینید چه شخصیتی دارید!! 
 
    alt alt alt
    alt alt alt
    alt alt alt
اگه دوست داشتید انتخابتون رو بگید. انتخاب من ردیف اول از پایین سمت چپ بود.

 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
چند روش شیطانی برای متقاعد کردن دیگران ...
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

روش ها و تکنیک های بسیاری برای اقناع و متقاعد کردن دیگران وجود دارد اما در این جا به سه روش پیش پا افتاده و البته شیطانی برای گرفتن بله از دیگران اشاره می کنیم.

ترساندن یا تکنیک ترس و رهائی

دانشمندان روانشناس یکی از روش های ناخوشایند قانع کردن دیگران را تکنیک ترس و رهائی نامگذاری کرده اند. در این روش بر احساسات شکار تمرکز می شود و استرس و نگرانی زیادی به وی تحمیل می شود و ناگهان تمامی این فشارها قطع می شود. پس از این آسایش ناگهانی فرد خلع سلاح شده و کمتر قادر به تصمیم گیری منطقی و عقلانی خواهد بود و درنتیجه بسیار آمادۀ پاسخ مثبت به درخواست های گوناگون می شود.

ایجاد احساس گناه برای جبران.

یکی از استراتژی هائی که بازایاب های بی اعتناء به اصول اخلاقی بسیار به کار می گیرند ایجاد احساس جبران در مشتری است. کتاب The Dynamics of Persuationدینامیزم اقناع ) موضوع را این چنین توضیح می دهد: 

استراتژی بین شخصی اقناع که در آن شخص الف کاری برای شخص ب می کند و درعوض شرایطی روانی برای جبران کردن شخص ب ایجاد می کند به نحوی که شخص ب برای جبران، احساس فشار روانی می کند. البته کمک به دیگران یکی از مواهب جوامع بشری است اما افرادی که این کار را با هدفی شیطانی انجام می دهند به دنبال کسب توافق طرف مقابل در موضوعی مشخص می باشند.

ابتدا تقاضائی کوچک سپس ...

در این تکنیک کسی از شکار می خواهد تا درخواستی پیش پا افتاده را برایش انجام دهد و پس از متقاعد کردن وی برای انجام کاری کوچک در پی تقاضا از وی برای کار اصلی خواهد بود.

دانستن این روش های شیطانی اقناع دیگران می تواند به ما کمک کند تا در دام چنین تکنیک هائی نیفتیم. مواظب باشیم عادلانه و مطابق با اصول انسانی مذاکرات خود را به نتیجه برسانیم.  ممنونم از ایثار خدادادی 

منبع  : LifeHacker 


 
comment نظرات ()
 
۵ نشانه این که زندگی تان به چنگال سکون گرفتار آمده ...
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 

«ساکن نشو» 

این جمله کوتاه مضمون یکی از سه داستانی است که استیو جابز، سال ۲۰۰۵ برای فارغ التحصیلان دانشگاه استنفورد  بیان کرد. یکی از بخش های جذاب داستان سوم او، این بود:

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیفتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند. از همه مهم تر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی و ایمان تان پیروی کنید. 

به خاطر داشتن این که بالاخره یک روزی خواهم مرد، برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. 

حتما برای شما هم پیش آمده که ساکن شوید، زندگی برای تان تکراری شود و در حالی خلسه وار، منتظر بهترین یا شاید بدترین! ) اتفاق بعدی عمرتان بمانید تا شاید لااقل آن اتفاق بتواند تغییری در وضع موجود پدید آورد.

اکثر ما با سرعت نور از این حقیقت فرار می کنیم که زندگی مان مردابی شده." اما مثل هر کاری، پذیرش وضع موجود، اولین گام برای تغییر و بهبود است. در ادامه مطلب ۵مورد را می خوانید که نشانه ای از گرفتار آمدن شما به چنگال سکون هستند، اگر این ها را دارید برای خودتان نگران شوید. 

۱. آرزو می کنید ساعت کار، مثل برق و باد بگذرد.

 

برای رسیدن زمان استراحت و صرف ناهار، برای پایان ساعت کاری، برای تعطیلات آخر هفته و ... آرام و قرار ندارید؟ اگر این است وضع شما، احتمالا نشانه ای دال بر خستگی از وضع موجود است، انگار که در اردوگاه کار اجباری گرفتار آمده باشید.

اگر عاشق کار، حرفه یا مشغولیت فعلی تان باشید، هرگز آرزوی جدا شدن از آن را نمی کنید. حتی بر عکس، از زمان هر چیز دیگری که شده می زنید تا برای دل مشغولی اصلی تان زمان بخرید.

مطمئن هستید که الآن به دل مشغولی اصلی تان می پردازید؟

۲. بیدار شدن صبحگاهی برای کار را سخت می یابید. 

 

اگر فردی هستید در تعقیب آرزوهای شخصی، بیدار شدن کله سحر باید برای تان نسبتا آسان باشد. چرا؟ چون در سرتان فقط یک فکر هست، چه طور از ساعات امروز بهترین استفاده را ببرم؟

جویندگان موفقیت های بزرگ، بابت فرصت های بی شماری که در طول روز پیش می آید ذوق زده اند. اما اگر فقط می خواهید زنگ ساعت لال بشود تا چند دقیقه بیشتر بخوابید، این یعنی بیش از آن چه بدانید گرفتار سکون شده اید و پتانسیل های غیرفعال زیادی دارید.

البته، همه این ها که گفتیم یک استثنا دارد: شب قبل تا دیروقت مشغول کار مورد علاقه تان بوده باشید! اوضاع تان چطور است؟

۳. رویای یک زندگی کاملا متفاوت با وضع موجود را دارید.

 

یک آزمون تک سوالی:

وقتی بال های افکارتان را باز می کنید تا ذهنتان به سوی کمال مطلوب پرواز کند، جایی کاملا متفاوت از واقعیت روزمره زندگی تان فرود می آید؟ اگر جواب بله است، یعنی وضع موجود، ایده آل شما نیست و درست وسط دردسر هستید.

شاید بگویید رویاپردازی در کل خوب است و آدم را به آینده امیدوار می کند. ولی رویاها در اصل واقعیت های مکتوم در عمق وجود شما هستند. اگر واقعیت درون با وضع بیرون فرسنگ ها فاصله دارد، شاید سبک زندگی فعلی شما بر اساس چیزی غیر از علایق تان شکل گرفته.

داشتن یک زندگی غیررویایی مساوی است با نداشتن زندگی رویایی. آیا این انتخاب شما است؟

۴. اغلب دچار حسادت می شوید.


تا به حال شده که نسبت به دیگران حسادت کنید؟ شاید به خودتان گفته باشید،« کاش ماشین کار شریکی شبیه زندگی او را داشتم.» هیچ ایرادی در تلاش برای یافتن بهترین چیزها در زندگی وجود ندارد. ولی اگر می گویید « ای کاش زندگی فلانی را داشتم » این یعنی در مرداب سکون دست و پا می زنید، اصلا نشانه خوبی نیست.

تصور نشود آن هایی که دنبال تحقق رویاهای خود رفته اند و به سکون رضایت نداده اند، لزوما به اهداف شان رسیده اند. خیر، مهم ترین تفاوت آن ها با ساکنین مرداب سکون در این است که دست به تلاش زده اند، دارند آن چه را که لازمه رسیدن به هدف است، انجام می دهند، و به آینده امیدوارند.

زمان، موهبتی است برای تصمیم گیری. آن را با حسادت ورزی تلف نکنید.

۵. احساس نیاز به فرار کردن، همیشه در شما هست.

 

مواد مخدر به هر صورت، بازی های ویدیویی، سریال های تلویزیونی و فیلم ها همه نوعی از فرار هستند که بسیاری از مردم به دامان آن ها پناه می برند تا تهی بودن زندگی شان را به دست فراموشی بسپارند.

این حرف لزوما به این معنی نیست که سرگرمی های سالم، همگی فرار از پذیرش وضع موجود هستند. بلکه اگر بیش از حد به آن ها وابسته می شوید و مدام از هر فرصتی برای سرک کشیدن به دنیای موازی بهره می برید، احتمالا در حال فرار از چیزی هستید. یک لحظه صبر کنید و از خودتان بپرسید، چه چیزی؟

همه این ها را نوشتیم ولی یک پرسش باقی است ...

اگر به سکون گرفتار آمده ام، چه کنم؟

شاید بهترین جواب را استیو جابز در سخنرانی سال ۲۰۰۵ خود داده باشد:

 اگر هنوز علاقه تان را پیدا نکرده اید، به جستجو ادامه دهید... مثل همه اموری که با قلب انسان در ارتباط هستند، وقتی آن را یافتید، خودتان خواهید فهمید.

http://behinmoshaveran.com/


 
comment نظرات ()
 
امام صادق(ع) فرمود ...
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 

رفاقتی که باعث بی‌‌ایمانی می‌شود ...

ساده‌‌ترین چیزى که انسان را از ایمان خارج می‌‌کند این است که با مؤمنی دوست شود، سپس لغزش ها و خطاهاى او را حفظ کند تا یک روز او را بدان ها سرزنش کند.

 


 
comment نظرات ()
 
مدیریت بر قلب ها ...
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 


اگر می خواهید دلیل خوب کارنکردن کارکنانتان را بدانید،

کنار آیینه بروید و دزدانه بندان بنگرید.

این کتاب " مدیریت بر قلب ها " در غرب به انجیل مدیران شهرت یافته است. کتابی نه برای یک بار خواندن، بلکه کتابی مرجع و الهام بخش برای بارها خواندن و خواندن.

نویسنده کتاب یکی از صاحب نظران بزرگ علم مدیریت است که معتقد است، تنها یک قلب دل سوز است که می تواند عملکرد یک سازمان را بهبود بخشد.

نویسنده : کن بلانچارد

مترجم : دکتر عبدالرضا رضایی نژاد

ناشر: فرا

... و صد البته این شاید همان روایتی باشد که زنده یاد مجتبی کاشانی خودمان در کتاب " نقش دل در مدیریت " به زبانی ساده برایمان گفته است.


 
comment نظرات ()
 
تحول ...
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 

 

فرهنگ، تنها عامل تحول است.


 
comment نظرات ()
 
ثروتمند کیست ...
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 

از بیل گیتس پرسیدند، « از تو ثروتمندتر هم هست؟»

در جواب گفت، بله، فقط یک نفر.

پرسیدند، او کیست؟

در جواب گفت:

من سال ها پیش از آن که مایکروسافت به وجود آمده باشد در فرودگاهی در نیویورک قبل از پرواز چشمم به نشریه‌ها و روزنامه‌ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه را بخرم اما متوجه شدم پول خرد ندارم. در حال منصرف شدن بودم که پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی متوجه عمل من شد گفت:

«این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت. بردار برای خودت.»

گفتم: من پول خرد ندارم.

گفت: برای خودت، بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز بودم. دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت: «این مجله رو بردار برای خودت.»

گفتم: پسرجان چند وقت پیش که این جا بودم یک روزنامه بهم بخشیدی. تو هر کسی می آید این جا دچار این مسئله می شود بهش می‌بخشی؟!»

پسر گفت:

« آره من دلم می خواد ببخشم. از سود خودمه که می‌بخشم»

به قدری این جمله پسر و این نگاه او در ذهنم ماند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی ایناها را می گوید.

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد را پیدا کنم تا جبران گذشته را بنمایم. اکیپی را تشکیل دادم و گفتم بروید و ببینید در فلان فرودگاه چه کسی روزنامه می‌فروخته. بعد از یک ماه و نیم تحقیق او را در سمت دربان یک سالن تئاتر یافتند و ضمن احترام به محل کارم دعوتش نمودند.

وقتی او را دیدم، پرسیدم که آیا من را می‌شناسی؟

او گفت بله، جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید و دنیا شما را می‌شناسد.

به او گفتم سال ها قبل، زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار رو کردی؟

گفت، طبیعی است چون این حس و حال خودم بود.

گفتم، حالا می‌دانی چه کارت دارم، می خواهم آن محبتی را که به من کردی جبران کنم.

جوون پرسید، به چه صورت؟

گفتم هر چیزی که بخوای بهت می دهم.

پسره سیاه پوست در حالی که می‌خندید، گفت، هر چی بخوام بهم می‌دهی؟

گفتم هرچی که بخوای.

گفت، واقعاً هر چی بخواهم؟

گفتم، بله هر چی که بخواهی بهت می‌دهم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام. به اندازه تمام اونا به تو می‌بخشم.»

جوون گفت، آقای بیل گیتس، نمی‌توانی جبران کنی.

گفتم: «یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت، تواناییش رو داری اما نمی‌توانی جبران کنی.

پرسیدم، چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت:

« فرق من با تو در این است که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! »

بیل گیتس می‌گوید:

همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.


 
comment نظرات ()
 
مددی ...
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 

قل هوالله و احد

بعد الله و صمد

قل امیری یا حسین

قل ابوفاضل مدد


 
comment نظرات ()
 
سلطان محمود و ایاز ...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
 

چه بسیارند افرادی که فکر می کنند وظایف خود را به درستی انجام می دهند ولی نمی دانند چرا

 هیچ گاه دیده نمی شوند؟!

می گویند سلطان محمود غلامی به نام ایاز داشت که خیلی برایش احترام قائل بود و در بسیاری از امور مهم نظر او را هم می پرسید و این کار سلطان به مذاق درباریان و خصوصا وزیران او خوش نمی آمد و دنبال فرصتی می گشتند تا از سلطان گلایه کنند.

... تا این که روزی که همه وزیران و درباریان با سلطان به شکار رفته بودند وزیر اعظم به نمایندگی از بقیه پیش سلطان محمود رفت و گفت چرا شما ایاز را با وزیران خود در یک مرتبه قرار می دهید و از او در امور بسیار مهم مشورت می طلبید و اسرار حکومتی را به او می گویید؟

سلطان گفت: آیا واقعا می خواهید دلیلش را بدانید؟ و وزیر جواب داد: بله .

سلطان محمود هم گفت پس تماشا کن.

سپس ایاز را صدا زد و گفت شمشیرت را بردار و برو شاخه های آن درخت را که با این جا فاصله دارد ببر و تا صدایت نکرده ام سرت را هم بر نگردان ایاز اطاعت کرد.

سپس سلطان رو به وزیر اولش کرد و گفت:

آیا آن کاروان را می بینی که دارد از جاده عبور می کند برو و از آن ها بپرس که از کجا می آیند و به کجا می روند؟.

وزیر رفت و برگشت و گفت کاروان از مرو می آید و عازم ری است. سلطان محمود گفت، آیا پرسیدی چند روز است که از مرو راه افتاده اند؟. وزیر گفت: نه .

سلطان به وزیر دومش گفت: برو بپرس. وزیر دوم رفت و پس از بازگشت گفت، یک هفته است که از مرو حرکت کرده اند.

سلطان محمود گفت، آیا پرسیدی بارشان چیست؟. وزیر گفت: نه.

سلطان به وزیر سوم گفت، برو بپرس. وزیر سوم رفت و پس از بازگشت گفت پارچه و ادویه جات هندی به ری می برند.

سلطان محمود گفت:

آیا پرسیدی چند نفرند و ... به همین ترتیب سلطان محمود کلیه وزیران به نزد کاروان فرستاد تا از کاروان اطلاعات جمع کند سپس گفت:

حال ایاز را صدا بزنید تا بیاید، ایاز که بی خبر از همه جا مشغول بریدن درخت و شاخه هایش بود آمد.

سلطان رو به ایاز کرد و گفت: آیا آن کاروان را می بینی که دارد از جاده عبور می کند؟، برو و از آن ها بپرس که از کجا می آیند و به کجا می روند.

ایاز رفت و برگشت و گفت کاروان از مرو می آید و عازم ری است. سلطان محمود گفت:

آیا پرسیدی چند روز است که از مرو راه افتاده اند ؟

ایاز گفت :

آری پرسیدم یک هفته است که حرکت کرده اند.

سلطان گفت:

آیا پرسیدی بارشان چه بود ؟

ایاز گفت : آری پرسیدم پارچه و ادویه جات هندی به ری می برند و بدین ترتیب ایاز جواب تمام سوالات سلطان محمود را بدون این که دوباره نزد کاروان برود جواب داد و در پایان سلطان محمود به وزیرانش گفت:

حال فهمیدید چرا ایاز را دوست می دارم ؟

نتیجه گیری:

چه بسیارند افرادی که فکر می کنند وظایف خود را به درستی انجام می دهند ولی نمی دانند چرا هیچ گاه دیده نمی شوند؟!

امروزه سازمان ها به افراد کارآفرین نیاز دارند. دوران " بله قربان گویی " گذشته است. کارآفرینی درون سازمان را مورد تشویق قرار دهید...

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
انتظار ...
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
 

چه کسی جز مادر می تونه معنی انتظار رو فهم کنه ...


 
comment نظرات ()
 
مدیریت ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
 

اتوبانی که از وسط ساختمان می گذرد...

 


در شهر اوساکا ژاپن اتوبانی وجود دارد که در طی مسیرش از وسط یک برج 16 طبقه می گذرد. این اتوبان دقیقا از طبقه 5 تا 7 این برج را اشغال کرده است. نام این برج نیز برج دروازه یا گیت تاور می باشد.

هنگامی که سوار آسانسور این برج شوید خواهید دید که برای طبقه 5 تا 7 هیچ کلیدی وجود ندارد و آسانسور مستقیما از طبقه 4 به طبقه 8 میرود. توافق ساخت بزرگراه و برج به شکل کنونی بعد از 5 سال کشمکش بین شرکت سازنده اتوبان و صاحبان زمین های اطراف آن که حاضر به کوتاه آمدن از مواضع خود نبودند شکل گرفت.


 
comment نظرات ()
 
یک نکته ...
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
 

 

 

یک نکته بگویمت به تحقیق بسنج

گرعاقلی و کاملی مرنجان و مرنج


 
comment نظرات ()
 
راه ...
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
جالب نیست .... ؟
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

سویس یکی از بزرگ ترین تولیدکنندگان موتورهای کشتی های اقیانوس پیما در جهان است.

جالب ماجرا این جاست که این کشور هیچ گونه رابطه ای هم با دریا ندارد...

گوشه ای از گفت و شنودهای سیامک و من 


 
comment نظرات ()
 
دایره نگرانی و دایره اثرگذاری ...
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

استفان کاوی در کتاب « موفقیت در بحران » که به فارسی هم ترجمه شده است از دو دایره نگرانی و دایره اثرگذاری سخن به میان می آ‌ورد و اشاره می کند به این که هر کدام از ما نگرانی هایی داریم از شغل و خانواده گرفته تا بدهی مالی و حتی امکان برخورد یک ستاره‌دار دنباله دار به زمین.

ایشان هم چنین بیان می دارند که اگر ذهن ما تمام انرژی مان را بر دایره نگرانی ها معطوف کند، به فردی منفعل و واکنشی مبدل می شویم، کسی که نمی تواند هیچ واکنشی از خود نشان دهد، مگر به عنوان قربانی.

از طرفی نگرا‌نی هایی نیز وجود دارند که می توانیم کاری برایشان انجام دهیم بنابراین آن ها را در دایره کوچک تر اثرگذاری قرار می دهیم.

به جرات می توانم بگویم از زمانی که متوجه این ترفند ساده اما کاربردی شده‌ام بسیاری از بارهای ذهنی ام را بر زمین گذاشته و فرصت‌های بیشتری برای پرداختن موثر به نگرانی هایی پیدا کرده‌ام که تا پیش از این فکر می کردم لاینحل هستند. 

 به نقل از : وبلاگ تجربه


 
comment نظرات ()
 
از استاد تا شوفر
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

ماکس پلانک بعد از این‌ که جایزه نوبل رو تو سال ۱۹۱۸ می‌گیره یه تور دور آلمان می‌ذاره و تو شهرهای مختلف درباره کوانتوم مکانیک صحبت می‌کنه. چون هر دفعه دقیقا یه محتوا رو ارائه می‌کرده، دیگه راننده‌ش کاملا اون‌ها رو حفظ شده بود. یه بار راننده‌ش بهش می‌گه که ...

« شما از تکرار این حرف‌ها خسته نمی‌شین؟ من الان دیگه به حدی حفظ شدمشون که می‌تونم به جای شما ارائه کنم. اصلا بیاین تو مقصد بعدی که مونیخه من سخنرانی کنم و شما لباس من رو بپوشین و بشینین تو جلسه؛ برای هردومون تنوع می‌شه ». پلانک هم قبول می‌کنه!

شوفر خیلی خوب تو جلسه درباره کوانتوم مکانیک صحبت می‌کنه و شونده‌ها هم خیلی لذت می‌برن. ولی آخرش یه فیزیک‌دان بلند می‌شه و سوال می‌پرسه. شوفر هم در نهایت خونسردی می‌گه ...

« من تعجب می‌کنم که تو شهری پیشرفته مثل مونیخ سوال‌هایی به این اندازه ساده می‌پرسن که حتی شوفر من هم می‌تونه جواب بده! شوفر عزیز، شما به ایشون جواب بدین ».

بر اساس همین داستان اسم اثر خاصی رو گذاشتن « اثر شوفر»؛ جایی که متخصص واقعی و مجری غیر متخصص جا به جا می‌شن.

به نظر اکثر آدم‌ها، مجری‌های (منظور مفهوم کلی مجریه، نه مجری تلویزیون) غیر متخصصی که مثل اون شوفر فقط چیزهایی رو حفظ هستن متخصص‌تر به نظر میان تا اون‌هایی که واقعا متخصص هستن، چون یه متخصص واقعی به خودش اجازه نمی‌ده در مورد هر چیزی با قطعیت اظهار نظر کنه، در حالی که مجری در مورد همه چیز با اطمینان حرف می‌زنه.

این یه اشتباه ناخودآگاهه که بین اکثر آدم‌ها هست و احساس می‌کنن کسایی که همیشه با اطمینان حرف می‌زنن و برای هر چیزی جوابی دارن متخصص‌ترن.

برای بهبود تصمیم‌گیری‌ها، چه در مدیریت پروژه و چه در هر چیز دیگه‌ای، باید مراقب این انحراف‌های اندیشه باشیم. شاید بد نباشد یک مقدار دور و بر خودمان را بررسی کنیم و ببینیم چند تا شوفر و چند تا ماکس پلانک پیدا می‌کنیم و این‌ که چه قدر در حق جایگاه اون‌ها بی‌انصافی کردیم یا دیدیم که بقیه کردند.

به نقل از وبسایت آقای نادر خرمی راد


 
comment نظرات ()
 
کلید دل ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
 

اگر شفاف ببینی
و مهارت به تصویر کشیدن داشته باشی،
اگر درست بیاندیشی
و توان بیان اندیشه را داشته باشی،
اگر با همه وجودت دوست داشته باشی،
و هنر ابراز احساس را داشته باشی
کلید " دل " آدمیان 
در کف با کفایت توست.
هرمز انصاری

 
comment نظرات ()
 
آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
 

چه واژه‌ گنگ و محدودی است رابطه…
و چه قدر این سوال کلی است که ...

« آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی؟»

« رابطه » فقط نشان می‌دهد که تو به کسی « ربط » داری! اما نوع ربط را نشان نمی‌دهد.


بعضی رابطه‌ها مثل قهوه‌اند. هر از چندی، احساس نیاز به آن ها می‌کنی و وقتی طعم آن ها را چشیدی تا مدت‌ها احساس نیاز در تو می‌میرد. بگذریم از آن ها که وقتی هوس قهوه می‌کنند، چند لیوانی قهوه می‌خورند. یکی پس از دیگری اما نه در یک کافه!

بعضی رابطه‌ها مثل سلول انفرادی هستند. راه ورود دارند. اما راه خروج ندارند. وقتی در آن رابطه هستی، باید به دور از تمام دنیا، باشی و زندگی کنی. نمی‌دانی که در آن بیرون، حکومت تغییر کرده یا نه. می‌گویند در سلول انفرادی گاهی حتی به زنده بودن خود هم شک می‌کنی.

بعضی رابطه‌ها مثل یک خانه‌ی شیشه‌ای هستند. همیشه به تو گفته‌اند و خود نیز احساس می‌کنی که آزادانه در دنیا می‌چرخی. نخستین بار که به دیوار خوردی می‌فهمی که زندانی یک خانه‌ شیشه‌ای هستی.

بعضی رابطه‌ها مثل لباس‌ هستند. کمک می‌کنند تا در میانه‌ جمع، عریانی خود را پنهان کنی. کمک می‌کنند که تو خود را ثروتمند‌تر، ساده‌تر، چاق‌تر، لاغر‌تر، زیبا‌تر، شاد‌تر، جوان‌تر یا مسن‌تر، از آن چه هستی نشان دهی. لباس وقتی از مهمانی به خانه بازگشت، زود می‌آموزد که جایگاهش در کمد لباس‌هاست، نه تخت…

بعضی رابطه‌ها نیز، مانند هوا هستند. تا هستند دیده نمی‌شوند. اما نخستین لحظه‌ای که نبودند، می‌توانی نیاز به بودنشان را با تک تک سلول‌های تنت لمس کنی.

اما تو و رابطه ...
تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک کفش هستی. به محض آن که به مقصد رسیدند،‌ در کناره‌ درب ورودی تنها خواهی ماند و صاحب کفش به تنهایی وارد خانه خواهد شد…

و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک موبایل هستی. احساس می‌کنی که مهمی و همیشه در دستان او. دیر زمانی طول می‌کشد تا بیاموزی که مهم « تو » نبوده‌ای. بلکه «آن هایی » بوده‌اند که اتصال به آنان، از طریق « تو » ایجاد می‌شده.

و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک نیمکت هستی. به مسافر تن‌خسته‌ای که روی تو نشسته دل می‌بندی و می‌گویی...

« این بار،‌ او هم به من دل بسته است ».

و نخستین سرما یا گرما یا باد یا باران، دیر یا زود به تو اثبات می‌کند که « نیکمت » باز هم فریب مسافری دیگر را خورده است…

باقی را می‌گذارم تا شما بنویسید. داستان « بعضی رابطه‌ها…» را و داستان « تو» در بعضی رابطه‌ها…  

 http://www.shabanali.com/


 
comment نظرات ()
 
نقس قهرمانی در اول شدن و اول بودن نیست ...
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

 

آخر مسابقه بود و دونده اسپانیایی می بیند که حریف کنیایی خیلی آرام می دود.
متوجه می شود که کنیایی استنباط می کند مسابقه تمام شده است.
برای همین به جای آن که یک برد غیرمنصفانه به دست بیاورد، می رود پشت حریفش و خط پایان را نشانش می دهد.
 
در مصاحبه اش گفته بود که وقتی دیدم سرعتش را کم کرد می دانستم که می توانم از او جلو بزنم و برنده باشم اما این پیروزی حق من نبود. برای همین رفتم سمتش و خط پایان را نشانش دادم و او توانست اول بشود که البته لایق برنده شدن هم بود ...
 

 
comment نظرات ()
 
قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد...
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 
باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد.
 
یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد. از صندلی‌اش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
 
خودش تعریف می‌کند که، "باید به آن جا می‌رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می‌داد."
وقتی باتلر به آن جا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دست‌هایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بی‌حرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ میزد و فریاد می‌کشید.
باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
 
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسّفانه پزشک‌یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته‌اند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق می‌گریست.
 
باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید می‌داد و اطمینان می‌بخشید و می‌گفت؛ نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریه‌های او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدّد بر خواهیم آمد."
 
چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفه‌ای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید، از کجا می‌دانستید که حالش خوب خواهد شد؟"
 
باتلر گفت ...
راستش را بخواهید نمی‌دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آن جا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش می‌کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای زمزمه می‌کرد، طوری نیست؛ زنده می‌مانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر می‌آییم."
 
کلام محبّت آمیز او به روح و جانم امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم.

 
comment نظرات ()
 
واقعیتی که نام نویسنده اش را نمی دانم ...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 
از سال ۸۰ که مدرک لیسانسم را با معدلی بالا، از دانشگاه صنعتی شریف گرفتم تا سال ۱۳۸۴ باید دائماً جواب دوستانم را می دادم که چرا فوق لیسانس نمی گیری. دو باری هم کنکور شرکت کردم و با رتبه خوب در دانشگاه خودم قبول شدم اما نرفتم. سال ۸۶ که کارشناسی ارشد مدیریت را از دانشگاه شریف گرفتم (با رتبه و معدل بالا) باز تا امروز، دوستان زیادی می پرسند که چرا دکترا نمی گیری…
پراکنده در جاهای مختلف جواب داده ام. اما گفتم یک پاسخ تفصیلی این جا بنویسم…
 
مقدمه اول:
یک واقعیت وجود دارد. نباید نظام آموزشی، به مسیر رشد و پرورش ما جهت بدهد، این ما هستیم که مسیر رشد خود را انتخاب و ترسیم می کنیم.
شاید سال ها بعد، علاوه بر دکترا و پست دکترا، پست پست دکترا، پست پست پست دکترا و … هم در دانشگاه ها شکل گرفت. یعنی ما دیگر باید زندگی خود را تعطیل کنیم و تا دم مرگ به در دانشگاه ها دخیل ببندیم؟
 
هر درجه تحصیلی معنا و مفهوم و کارکردی دارد.
 
اجازه بدهید که اول در مورد کارشناسی بگوییم.
خود کارشناسی یکی از ترجمه های غلط و طنز آمیز است. کارشناس کسی است که سال ها تخصص و تجربه دارد. ما هر کسی که چهار سال در دانشگاه می چرخد و غذای ارزان می خورد و روی صندلی های سفت دانشگاه، می نشیند و اس ام اس بازی می کند و با تقلب در پایان ترم نمره ای می آورد، کارشناس می نامیم!
لیسانس واژه متفاوتی است. لیسانس یعنی مجوز٫ چیزی مثل جواز کسب!
  
من وقتی لیسانس مهندسی مکانیک گرفتم، یعنی می توانم و مجازم با این دانش، امرار معاش کرده و حق دارم در مورد آن حوزه، تا حد دانشم اظهار نظر کنم.
من باید چند سال در آن حوزه کار کنم تا به یک «کارشناس» به معنای واقعی کلمه تبدیل شوم.
به همین دلیل، در عمده کشورهای دنیا، مردم رشته لیسانس خود را با نگرشی به بازار کار و نیازهای روز جامعه، انتخاب می کنند.
فوق لیسانس یا کارشناسی ارشد، برای کسانی است که می خواهند در یک حوزه خاص عمیق تر شوند. عموماً وقتی معنی پیدا می کند که کسی لیسانس خوانده و مدتی در آن حوزه کار کرده و سپس تصمیم میگیرد به دانش خودش در آن حوزه عمق دهد.
 
مثلاً من مکانیک خوانده ام، سال ها در صنعت کار می کنم، می بینم حوزه کنترل و اتوماسیون حوزه جذابی است که دانش من در آن محدود است. به دانشگاه برمی گردم تا دانش خودم را در آن حوزه خاص ارتقاء دهم. طبیعی است کسی می تواند این مقطع را به پایان ببرد که معلومات خود را در حوزه ای با رعایت روش شناسی علمی، به نتایجی کاربردی تبدیل کرده و گزارشی از این فعالیت تحت عنوان تز یا مقاله) ارائه نماید.
دکترا برای کسانی است که رسالت خود را تولید علم و پیشبرد مرز دانش جهان در یک حوزه تخصصی می دانند.

مقدمه دوم:
اما در ایران تعریف متفاوتی در ذهن مردم است. همه فکر می کنند تا جایی که وقت و استعداد دارند باید این مقاطع را درست یکی پس از دیگری ادامه دهند!
کارکرد اصلی هم، نه دغدغه توسعه دانش و مهارت فردی است و نه پیشرفت علم. عمدتاً یک عنوان است.
 
این را از این جا می فهمم که می بینم برخی دوستانم در دوره دکترا، درد  دل می کنند که باید هر هفته یک مقاله بخوانند! این خود نشان می دهد که مقاله خواندن، یک « درد » است نه « غذایی برای یک روح گرسنه علم ».

اما حالا دلایل من:
ما در شرایط امروز کشور، در عمده رشته ها نمی گویم همه. می گویم عمده، مصرف کننده دانش تولیدی جهان هستیم یا اگر هم نیستیم بی دلیل دست به تولید دانش زده ایم فقط برای حفظ پرستیژ کشور و رتبه های علمی ). ما هنوز یک مصرف کننده صحیح هم نیستیم. به همین دلیل مدرک کارشناسی هم، زیادتر از نیازمان است.
 
شاید به همین دلیل مسوولان امر، ده ها واحد درس عمومی را به مجموعه دروس دانشگاهی افزوده اند تا این چهار سال به هر حال به شکلی پر شود!
 
من کارخانه های بنز و بی ام و و برخی از برترین صنایع دنیا را از نزدیک می شناسم و بارها بازدید کرده ام. مرکز طراحی آن ها پر از کسانی است که لیسانس یا به قول آن ها دیپلم مهندسی ) دارند و یکی دو نفر دکتر هم برای پرستیژ به مدیریت برخی واحدها منصوب شده اند. من نمی فهمم اگر تولید بنز با لیسانس ممکن است چرا داشتن انبوهی فوق لیسانس و دکترا، به مونتاژ پژو منجر شده است!
در بسیاری از حوزه ها ما هنوز Generalist هم نداریم پس چرا باید به دنبال Specialist برویم.

در رشته خودم عرض می کنم. وقتی هنوز در بسیاری از رشته های دانشگاهی ما، هنوز « ارتباطات و مذاکره » را به عنوان یک درس ارائه می دهند و این دو حوزه کاملاً تخصصی از هم تفکیک نشده اند، بیشتر شبیه شوخی خواهد بود که من بروم دکترا بگیرم و مثلاً به طور خاص در خصوص « تفاوتهای الگوهای مذاکره درون سازمانی بین زنان و مردان با سن ۳۰ تا ۴۰ سال در مشاغل خصوصی و بنگاه های کوچک و متوسط در کلان شهر های ایران » تز بنویسم !

شاید بعد از نوشتن این تز، به من به جای « مهندس فلانی » بگویند « دکتر فلانی ». اما من هر بار که دکتر صدایم کنند فکر می کنم دارند مسخره ام می کنند! شاید آن ها نفهمند چه می گویند اما من که می دانم معنی دکتر چیست…
 
شاید یکی از کارکردهای مدرک دکترا، تدریس در دانشگاه ها باشد. اما واقعیت این است که هدف من بزرگ تر از تدریس دانشگاهی است. من در حال آموزش به مدیران اقتصادی کشور هستم و فکر می کنم آموزش امروز آنان، فوریت بیشتری دارد تا آموزش جوانان فردا. اگر فردا اقتصاد کشورم، مثل امروز باشد، جوانان کشور شغلی نخواهند داشت تا بتوانند از آموخته های دانشگاهی خود استفاده کنند…
 
تجربه امروز ایران و جهان نشان داده که بزرگ ترین تغییرات اقتصادی و مدیریتی و صنعتی جهان را نه دانشگاهیان نظریه پرداز، بلکه صنعتگران عملگرا ایجاد کرده اند. انتخاب با ماست که در زمره کدام گروه باشیم اما من گروه دوم را ترجیح می دهم.
 
مبحث هزینه فرصت نیز بحث مهمی است که همیشه به آن اشاره کرده ام. وقتی من می توانم به جای ۵۰۰۰ ساعت وقت گذاشتن و اخذ مدرک دکترا با هدف این که عنوانی به القابم اضافه شود )۲ یا ۳ کتاب ارزشمند تألیف کنم که برای ده ها هزار نفر از هم وطنانم مفید فایده واقع شود، خیانت به جامعه است که عنوان و لقب خودم را به نیاز مردم جامعه ام ترجیح دهم.

خلاصه این که به نظر من، نیاز امروز جامعه من مدرک نیست. بلکه ما نیازمند دانشمندانی عملگرا و مطالعه محور هستیم که علم روز دنیا را بیاموزند و آن را هم چون لباسی بر قامت فرهنگ و جامعه ما بدوزند و ما را از این عریانی که گرفتار آنیم نجات دهند. ادامه تحصیل در دانشگاه، یکی از روش های علم آموزی و دانش اندوزی است که ۱۵ سال فعالیت دانشگاهی و صنعتی در ایران و جهان، به من به تجربه ثابت کرده که برای ایران امروز، اگر هم یکی از روش هاست قطعاً بهترین روش نیست.
 
من ضمن احترام به همه دوستان عزیزم که در دانشگاه ها در خدمتشان هستم، احساس می کنم کار کردن با مدرک دکترا در بسیاری از رشته ها در شرکت های ایرانی مانند به دست داشتن ساعت رولکس برای کسی است که در پرداخت هزینه تخم مرغ شام خود هم دچار بحران است…
 
یا شبیه پرتاب کردن ماهواره به سمت آسمان، در شرایطی که هواپیماها به سمت زمین سقوط می کنند.

یا شبیه مطالعه بر روی فن آوری نانو، در کشوری که خط کش ها در ابعاد سانتی متر هم درست اندازه نمی گیرند.
 
 یا شبیه…

 
comment نظرات ()
 
ذهن ...
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
روش یادگیری ...
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

%10  از آن چه می خوانیم،
20 % از آن چه ما می شنویم،
30 % از آن چه ما می بینیم،
50 % از آن چه ما می بینیم و می شنویم،
70 % از آن چه بحث می کنیم،
80 % از آن چه تجربه می کنیم،
95 % از آن چه که ما 
به دیگران می آموزیم.


 
comment نظرات ()
 
خدمات ...
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

ما در ایران با وجود تلاش های پراکنده برای پشت سر گذاشتن عصر کشاورزی و ورود به جرگه کشورهای صنعتی و توسعه یافته در این راه موفق نبوده ایم و هنوز وابستگی زیادی به واردات محصولات کشاورزی و صنعتی و صادرات مواد خام و در صدر آن نفت داریم.

بحث در مورد دلایل این امر نه در حوزه و اهداف تهیه این سیاهه می گنجد و نه در تخصص نویسنده است ولی باید دانست که جهان پس از طی عصر صنعتی شدن و عصر اطلاعات با کنترل و بهینه سازی گسترده صنعت و یافتن راهکارهای استاندارد سازی برای برون سپاری فرآیندها و تحویل گرفتن کالاهای استاندارد صنعتی، از عصر صنعتی عبور کرده و بخش اعظم ارزش (که در اقتصاد با واحدها و شاخص های مالی مانند تولید ناخالص ملی GDP سنجیده می شود.) در بخش خدمات ایجاد می گردد.

در کشورهای توسعه یافته به صورت متوسط بیش از 70% تولید ناخالص ملی و بیش از 75% اشتغال توسط بخش خدمات تأمین می شود. در عصر فراصنعتی ارزش اقتصادی خدمات در حال افزایش است و از دید طراحان نیز پرداختن به خدمات و ارتباطات و ارزش نهادن به دانش و تعامل انسانی روند مطلوبی به حساب می آید هرچند طراحان هم چنان باید تولید محصولات مورد استفاده در ارائه خدمات را، که معمولاً در کشورهای شرقی و با درآمد سرانه پائین صورت می گیرد، در طراحی خود مد نظر داشته باشند. 

 

در ایران با وجود سهم عظیم نفت از اقتصاد، بخش خدمات، سهمی نزدیک به 45%  از تولید ناخالص ملی را دارد و بخش بزرگی از اشتغال در این بخش ایجاد می شود.

علاوه بر اشتغالزایی و ایجاد ارزش اقتصادی، خدمات ویژگی های مطلوب دیگری نیز دارد که در شرایط حاضر پرداختن به آن را جذاب تر می‌کند. خدمات به راحتی قابل گسترش، جابجایی، توسعه و بهبود است. این وضعیت باعث می شود با هزینه اندک طراحی نسبت به پتانسیل بالای پیاده سازی در محل های مختلف و البته حدوداً درون یک زمینه اجتماعی و فرهنگی، بتوان سود زیادی بدست آورد.

تغییر در روند خدمات بسیار آسان تر صورت می گیرد و بستر شکل پذیرتری نسبت به تولید محصولات دارد. این امتیاز، پرداختن به خدمات و ایده پردازی در مورد خدمات بهینه را آسان می کند، هرچند چالشی به دلیل رقابت تنگاتنگ نیز به وجود می آورد.

خسرو سلجوقی 


 
comment نظرات ()
 
یه ارزن فهم برای آن چه که امروز ندارمش ...
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

هر بار که چنین تصویری رو می بینم از خودم می پرسم، چرا ؟

این انسان ها هم روزی دختران و پسران روزگار خودشان بودند. امید داشتند، آرزو داشتند، عاشق شدند، ازدواج کردن و صاحب فرزند شدند و هنوز عشق به فرزند در درونشان جاری است ...

اما چیزی که تغییر کرده نگاه فرزندانشان است.


 
comment نظرات ()
 
از خودمون شروع کنیم ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

 

با این زبون می شه مسخره کرد، با همین زبون می شه روحیه داد

با این زبون می شه ایراد گرفت، با همین زبون می شه تعریف کرد

با این زبون می شه دل شکست، با همین زبون می شه دلداری داد

با این زبون می شه آبرو برد، با همین زبون می شه آبرو خرید

با این زبون می شه جدایی انداخت، با همین زبون می شه وصل کرد

با این زبون می شه آتش زد، با همین زبون می شه آتش رو خاموش کرد

اگر اختیار هیچ چیزُ نداشته باشیم، اختیار زبونمونُ که داریم ...


 
comment نظرات ()
 
جا به جایی اولویت‌های مردان در انتخاب همسر ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

صدها سال زیبایی زنان اولویت اول مردان در همسریابی بود. جذابیت صرف کافی نبود، زن می‌بایست تا حد ممکن زیبا باشد، حال اگر به لحاظ هوشمندی و خلاقیت ذهن هم کاستی‌هایی می‌داشت کم و بیش قابل صرف نظر بود.

زمانه اما عوض شده و هوشمندی و روشنی ذهن زن می‌رود که به تدریج برای مردان در صدر اولویت‌ها بنشیند. حالا اگر در بسیاری از کشورهای غربی و از جمله در آلمان از جوانان بپرسید که همسر آینده شما باید چه خصوصیتی داشته باشد در پاسخ آن ها اغلب هوشمندی و روشن‌اندیشی قبل از زیبایی قرار می‌گیرد.

به گفته بریگیته هوبر، سردبیر مجله معروف "بریگیته" در آلمان دوره "زیبا باش و بلوند باش و حرف هم نزن" رو به اتمام است.

او تاکید دارد که البته معاشقه با همسر زیبا و جذاب برای مردان لذت‌بخش‌تر است، ولی آن ها دیگر همسرانی را می‌خواهند که بتوانند در سطح اجتماعی هم به آنها افتخار کنند. به عبارتی دیگر، زن هوشمند به تیپ مطلوب مرد معاصر تبدیل شده است ".


 
comment نظرات ()
 
spectrum
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
 

There is no color beyond the BLACK.

Peresident Rohani has shown through his recent efforts that gray is a color as well.

In the hope of our people's glory at the spectrum.

 

Davoud Amirahmadi


 
comment نظرات ()
 
ما برای قسمت کردن چه داریم ...
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
 

روزی مردی برای خود خانه ای زیبا و وسیعی خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش دهد. 

همسایه جدید یک روز صبح خوش حال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوش حال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت...

  هر کس آن چیزی را با دیگری
قسمت می کند که از آن بیشتر دارد

عفت جلالوندی 


 
comment نظرات ()
 
دنیا دایره ست ...
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
سجاد سامانی ...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
 

نیمی از جان مرا بردی، محبت داشتی

نیم باقی مانده هم هر وقت، فرصت داشتی

بر زمین افتادم و دیدم به سویم می دوی 

دست یاری چیست ؟ سودای غنیمت داشتی

خانه ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی

چون پرستوها به ترک خانه، عادت داشتی

 

 

 

ای که ابرویت به خون ریزی کمر بسته است کاش

اندکی در مهربانی نیز همت داشتی

من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع

کاش قدری بر لبانت آه حسرت دشتی    

جعفر آذری


 
comment نظرات ()
 
سرگرمی باحالی بود ...
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
 

  

http://fun.sdinet.de/flash/bubblewrap.swf

 

 

 http://yaldaaa20.persianblog.ir/


 
comment نظرات ()
 
گربه را در عکس پیدا کنید ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
تکیه به بنده خطاست ...
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
 

ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻳﻮﺳـﻒ ﻭﻗﺘـی می ﺧﻮﺍﺳـﺘﻨﺪ ﻳﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼـﺎﻩ ﺑﻴاﻔﮑﻨﻨﺪ، ﻳﻮﺳﻒ ﻟﺒـﺨﻨﺪی ﺯﺩ.

ﻳﻬﻮﺩﺍ ( ﻳکی ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ) ﭘﺮﺳﻴﺪ :

ﭼـﺮﺍ ﺧﻨﺪﻳﺪی؟ دیوانه ای! ﺍﻳن ﺠﺎ ﮐﻪ ﺟﺎی ﺧـﻨﺪﻩ ﻧﻴـﺴﺖ!

ﻳﻮﺳـﻒ ﮔﻔﺖ: ﺭﻭﺯی ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺴـی می ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺩﺷـمنی ﮐﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﻳﻨ ﮑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪی ﺩﺍﺭﻡ!

ﺍﻳﻨﮏ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮﺩ، ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ که ...

" ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﺑﻨﺪﻩ ﺍی ﺗﮑﻴﻪ ﮐﺮﺩ "


 
comment نظرات ()
 
آیا این روایت هم چنان ادامه دارد ...
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
 
سه تا زن انگلیسی، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو انجام ندهند تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم اعلام کنن.
زن فرانسوی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه … خلاصه از این جور کارا دیگه بریدم. خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم!
روز بعد خبری نشد، روز بعدش هم همین طور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم، وقتی بیدار شدم رفته بود .
زن انگلیسی گفت:
من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار.
روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.
زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم.
اما روزاول چیزی ندیدم
روز دوم هم چیزی ندیدم
روز سوم هم چیزی ندیدم
 شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم!!
 
الهام وزیری

 
comment نظرات ()
 
اگه با این جمله ارتباط برقرار می کنی بگو یعنی چی ؟
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
 

سوال ... 

 

اگه کارتو دوست داشته باشی،

یک روز هم کار نمی کنی.

 warren buffett


 
comment نظرات ()
 
احترام ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
 

کاش کسـی یـاد معلم هایمان می داد اول مهـری شغـل پدرهـا را نپرسند؛ وقتی هنوز احترام به همـه شغـل ها را و افتخـار به همه پدرها را یاد دانـش آموزانشان نداده اند!!

حالا قصه چشمـان یتیمی که نم می خـورد، بمـاند ...

مهناز پورمجیب


 
comment نظرات ()
 
خطاهای انسانی ...
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
 

تناقض حرف و عمل

روانشناسان: جان دارلی و دانیل بَتسون - 1973


اگر گفته حافظ را در باره واعظانی که به خلوت می روند و " آن کار دیگر می کنند"
 شنیده باشید، بد نیست بدانید که گویا این ماجرا (عدم هماهنگی بین وعظ و عمل ) یک صفت رایج انسانی است و سال هاست که در روانشناسی مکتوب شده.


دو محقق که نزدیک به چهل سال پیش رفتار مردم در زمینه کمک کردن به یک دیگر را مطالعه می کردند، مشاهدات جالبی را در این زمینه ثبت کرده اند. این دو در یکی از تحقیقاتشان می خواستند ببینند اعتقادات مذهبی تا چه حد بر روی حس کمک کردن به دیگران تاثیر می گذارد.

در عین حال، می خواستند ببینند که آیا یادآوری کردن مذهب و یا حتی موعظه کردن می تواند گرایش به نیکوکاری را افزایش دهد؟


برای تست کردن این ایده ها، ابتدا به شرکت کنندگان گفته شد که یک فرم در مورد شخصیت و جنبه های اعتقاد مذهبیشان پر کنند. سپس به آن ها گفته شد که به یک ساختمان دیگر بروند تا در آن ساختمان قسمت بعدی تست انجام داده شود. به نیمی از این شرکت کنندگان گفته شده بود که وقتی به ساختمان بعدی رسیدند باید در آن جا برای گروهی از شنوندگان داستان سامری نیکوکار " را تعریف کنند و حضار را به نیکوکاری تشویق نمایند، لذا ازین گروه خواسته شده بود که یک سخنرانی در باب نیکوکاری آماده کنند.

ولی به گروه دیگر صرفا گفته شده بود که در ساختمان بعدی باید در مورد فرصت های شغلی آینده صحبت کنند. در عین حال، به گروهی از افراد گفتند که سریعا خود را به ساختمان بعدی برسانند در حالی که به گروه دیگر گفتند که عجله ای نیست.


داستان سامری نیکوکار " یکی از معروف ترین داستان های انجیل است که در آن یک مرد سامری در حال گذر متوجه شخصی آسیب دیده می شود که به کمک نیاز دارد و بقیه افراد در آن محیط هیچ کس به کمکش نمی روند. سامری تنها انسانی است که در خلاف جمع عمل کرده و با این که برایش منفعتی ندارد به کمک شخص محتاج می شتابد. این داستان در فرهنگ غربی کاملا شناخته شده است و حتی در زبان انگلیسی از این اصطلاح برای خطاب قرار دادن انسان های نیکوکار استفاده می شود.

دلیل یادآوری این داستان به شرکت کنندگان این بود که با روایت یک داستان مذهبی ذهن آن ها را با موضوع کمک کردن به دیگران درگیر کنند و آن ها را در موقعیت یک موعظه گر قرار دهند.

نکته این آزمایش در آن جا بود که وقتی که هر شرکت کننده از ساختمان اول به سمت ساختمان دوم قدم می زد، در طول مسیر مردی در شرایطی نامناسب بر روی زمین افتاده بود و در لحظه ای که شرکت کننده از کنار او رد می شد، شخصی که روی زمین افتاده چند بار ناله و سرفه می کرد. در واقع این قسمت مهم تست بوده و آزمایشگران در این مکان منتظر می ماندند و رفتار تک تک شرکت کنندگان را ثبت می کردند (این که آیا به مرد آسیب دیده کمک می کنند یا نه؟ و اگر کمک می کنند تا چه حدی؟)

همان طور که پیش بینی می شد، کسانی که قرار بود در مورد نیکوکاری موعظه کنند بیشتر از گروه دیگر به مرد محتاج کمک کردند. ولی نکته این جا بود که میزان کمک این افراد تنها 53 درصد بود. یعنی نزدیک به نیمی از افرادی که داشتند می رفتند تا در باب نیکوکاری دیگران را موعظه کنند، حاضر نشدند در طول مسیر به یک محتاج کمک کنند.
نکته دیگر آن که، در میان آن ها که قرار بود با سرعت خود را به ساختمان بعدی برسانند، تنها 10 درصد حاضر به کمک شدند. و این میزان برای موعظه گران و غیرموعظه گران تفاوتی نداشت.
 
از جمله نتیجه گیری هایی که ازین تحقیق شده آن است که ...

بخش قابل ملاحظه ای از انسان ها، اساسا نیازی به هماهنگی بین نصیحت هایشان و رفتارشان نمی بینند.

دوم این که احتمالا با بالا رفتن سرعت زندگی، پایمال شدن اصول اخلاقی رایج تر می شود و در این میان فرق چندانی بین افراد با اعتقادات متفاوت نیست.             جمیله زارعی


 
comment نظرات ()