body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

هر آن کس که منکر تغییر است بداند که رو به زوال است ...
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
 

گویا امروزه روز می بایست برای گذر از تمامی مباحث مطروحه پیرامونمان، انرژی مافوق از گذشته صرف نماییم تا شاید، آن هم شاید نتیجه ای که نه چندان مطلوب خواهد بود عایدمان گردد.

جالب این جاست که تاثیرگذاری فضاهای پیرامون در یک دیگر و تاثیرپذیری آن ها از هم دیگر نیز دچار تحول بسیار ژرف و عمیق شده و در این بین رکودزده ترین سیستم، خود ما هستیم. شگفت انگیزتر آن است که برای برون رفت از این چالش ها هم چنان همانند گذشته، خود، مشکل را شناسایی نموده و در پی حل آن برمی آیم و هم چنان عین گذشته با صرف هزینه های ریالی و زمانی گزاف، باز نتیجه مطلوب را درنمی یابیم و با کمال ِ ... عیب کار را در دیگران جست و جو می کنیم. و در آخر آن می شود که دچارش هستیم.

به عبارتی به دلیل بستن مراکز ورود اطلاعات (گوش و چشم( و تبع نداشتن یک تحلیل گر متبحر در زمینه مورد نیاز از تاثیر آن چه که در محیط مان ( از خانه تا محل کار) می گذرد غافل مانده و هر روز بیشتر و بیشتر در چاهی که به دست خود عمیق ترش می نماییم فرو می رویم.

چاره کجاست ؟

به طور حتم آن جایی که تا به حال می اندیشیدیم، نیست.

سوال :

در منزل شما فرش وجود دارد به چه میزان هنگام خرید، این تخصص یا مهارت را می شناسید؟

آگاهی شما در معاملات به چه میزان است؟

•     به چه میزان در خرید ملک از چند و چون آن آگاهید ؟

•     به چه میزان زمان خرید طلا برای عزیزانت از چند و چون این کالا و ضرایب آن با خبرید؟

•     به چه میزان در خرید مایحتاج عمومی ( گوشت، مرغ، ماهی و ...) خرید خوبی می نمایید ؟

•     به چه میزان در ایجاد و حفظ ارتباطات با مخاطبانتان از دانش به روز استفاده می کنید؟

•     به چه میزان ...

سوال :

در چند مورد از موارد بالا باید اعتماد کنید و خود را بسپارید به انتخاب فرد دیگری ؟

تاکنون در چند مورد از موارد بالا این اعتماد صورت گرفته و هم چنان این حس وجود دارد؟

چنان چه شما جزو کسانی باشید که با بازی اعتماد، فرایندهایتان ( از خانه تا محل کار ) طی می گردد، بی شک باید به شما و جایگاه شما قطبه خورد.

اما سایرین چه ...

زمانی بازی های کودکانه ما با گچی کشی بر روی زمین ( ل ی ل ی )، تیله بازی، هفت سنگ، الک دو لک، گل یا پوچ، بازی با لاستیک معیوب دوچرخه، وسطی، بیخ دیواری، بیست و یک، تشتک بازی، زو، بادبادک و ... ساعات خوشی را برایمان فراهم می نمود. جز دو مورد از موارد فوق همگی به صورت گروهی انجام می شد و چه قدر ارزان تهیه می شد لوازمش ...

نسلی که این تجارب را داشته هم چنان در پی بازی های گروهی ست اما بازیکنان امروز قریب به اتفاق دوست دار بازی های انفرادی هستند و کمتر کسی را می یابی که اهل بازی های گروهی، اهل کار گروهی و ... باشد و این تک روی حاصلی جز آن چه که درآنیم را به بار نخواهد آورد.

برای بقا و ماندن در شان و مقام یک انسان موفق، ناچاریم که هر لحظه خود را زیاد کنیم. از ماندن و قناعت به بودن در یک شرایط خوب بپرهیزیم. سرعت تغییرات پیرامونمان بسیار سریع تر و غیرقابل پیش بینی تر از عمق دانش و مهارت های ماست. باید به روز باشیم، به روز بمانیم و به روز عمل کنیم.

اما بعد ...

مدتی طولانی است که افتخار هم کلامی و همکاری با بزرگان عرصه تعلیم و تربیت را دارم که تمام سعی آنان انتقال تجارب ارزشمندشان به اهل تغییر و تحول است. تغییری که به محض لمسش توسط فرد شادابی و انرژی وصف ناپذیری را برایش به همراه خواهد داشت. این که می گویند تغییر امکان ندارد فرض محال کسانی است که در یک تاریخ مشخص شده به دست تاریخ سپرده شده اند. به قولی، تنها اصل تغییر ناپذیر هستی همان تغییر است و این باور عظیمی است که می بایست با تشنگی جست و جویش کرد ...

باتجدید احترام، داوود امیراحمدی


 
comment نظرات ()
 
درود ...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳
 

 

درود بر رفقایی که دعا دارند و ادعا ندارند،
نیایش دارند و نمایش ندارند،

حیا دارند و ریا ندارند،
رسم دارند و اسم ندارند...

عسل دیزبند 


 
comment نظرات ()
 
شاید فقط یک همراهی، انتظار را شیرین تر کند ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
داستان دو دریاچه ...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
 

دانی که تو را خدا چرا داده دو دست
من معتقدم که اندرآن سری هست
 
یک دست به کار خویش پردازی
 
با دست دگر زدیگران گیری دست
 

در فلسطین دو دریاچه هست. یکی از آن ها تمیز و تازه است، ماهی ها در آن جست و خیز می کنند، سواحلش سبز و اطرافش پر از درخت است، ریشه های این درختان را به سمت آب امتداد داده اند تا از آب دریا بهره ای بگیرند.

رودخانه اُردن آب تمیز تپه های اطراف را به درون این دریاچه می ریزد. دریا زیر نور آفتاب برق می زند. مردم خانه هایشان را نزدیک دریاچه بنا کرده اند. پرنده ها هم در همان حول و حوش لانه هاشان را ساخته اند. 

رود اُردن به دریاچه دیگر هم می ریزد. اما در این دریاچه نشانی از ماهی ها نمی بینید، نه پرندگانی که در اطراف آن لانه بسازند و نه گل و گیاهی که اطراف آن بروید، رودی که به این دو دریاچه می ریزد یکی است، رود اُردن، دریاچه اول در ازای هر قطره ای که دریافت می کتد، قطره ای از خود بیرون می ریزد. اما دریاچه دوم همه آب های دریافتی را در خود نگه می دارد.

دریاچه اولی در خدمت دیگران است و زنده می ماند و دریاچه دومی که همه چیز را در خود نگه می دارد، راکد و مرده است. "بروس بارتون" 

http://gata-7.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
چی می گی ...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
من و ما ...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳
 

سخنرانی ها و گفت و گو با جمع، یکی از مهم ترین وجوهی است که افراد ویژگی های خویش را بروز می دهند و جایگاه خود را تحکیم می بخشند، به شرط آن که فراموش نکنند مخاطبان ایشان چه کسانی هستند.

برخی از صاحبان کسب و کارها به اشتباه جوری عمل می کنند که گوئی می توانند به هر روشی با مخاطبان خود گفت و گو کنند در حالی که کارکنان فکر می کنند این گفت و گوها بایستی در مورد آن ها باشد و به آن ها مربوط شود.

افراد به تعداد واژه " من " در برابر " ما " که در این گفت و گوها و ارتباطات توسط رهبران به کار گرفته می شود، حساس هستند. در همین حال افراد دوست دارند تا رهبران قدرتمند و مصمم بوده و برای بهبود اوضاع مسوولیت بپذیرند.

این موضوع نیازمند تعدادی واژۀ من در عباراتی نظیر من می خواهم... است.

با این حال از کجا بدانیم چه زمانی از من و چه موقعی از ما استفاده کنیم...

استفاده از واژۀ ما در هنگامی که از موفقیت ها و پیروزی ها صحبت می کنیم و به کار بردن واژۀ من در زمانی که از پذیرفتن مسوولیت برای ایجاد تغییر و بهبود سخن می رانیم بسیار بسیار مهم است.

مخاطبان، تفاوت این دو را به خوبی می دانند و در مورد آن کاملاً حساس هستند...


 
comment نظرات ()
 
اون ور دیوار ...
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
 

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‌های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان هم دیگر را مورد لطف قرار می‌دادند...

وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو می کردند.

بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت...

من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید.

پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود...

ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این ور دیوار بود یا آن ور ...


 
comment نظرات ()
 
صدا، رنگ دیگر زندگی است ...
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
 

چرا گریه‌ات بند نمی‌آید ؟ 

 

خانم جوآن میلاین که چهل سال دارد از دیروز حرف‌های عجبی می‌زند. نمی‌خوابد. نیمه‌شب از خانه به در می‌آید و در جنگل کنار خانه‌اش می‌ایستد با نگاهی به آسمان. انگار به صدایی گوش می‌دهد که ما نمی‌شنویم. ‌گاه هم از طریق گوشی موبایلش به موزیکی گوش می‌دهد و در تمام این مدت می‌گرید.

چه طور است که این صداهای ساده بهاری، از چهچه مرغان تا صدای موسیقی ساده چنین او را به هم می‌ریزد. چه چیز را درمی یابد که دیگران عاجزند از گفتن و هم از شنیدنش آن.

خانم میلاین از هنگام تولد عاجز از شنیدن بوده است. او هیچ صدایی نشنیده تا دیروز. دوران کودکی را پدر و مادرش به جست‌و‌جو برای معالجه وی گذراندند و سال ها امید‌ها به نومیدی‌ تبدیل شده بود و علم کاری نتوانسته بود کاری کند.

اما از یک سال قبل او به یک جمع دانشگاهی پیوست و سرانجام یک وسیله را به گوش وی پیوند دادند و صبر کردند تا زمانی که خبر بدهند پیوند به خوبی عمل کرده است.

و بالاخره او گفت که ...

من می‌شنوم... من می‌شنوم... کمی موزیک برایم پخش کنید.

او می گوید زندگی رنگ دیگر دارد...

او می گوید صدا رنگ دیگر زندگی است.

آیا به زندگی بی‌صدا فکر کرده‌ایم؟

http://www.youtube.com/watch?v=Rsp6tHSyHjk&feature=youtu.be


 
comment نظرات ()
 
اگه ...
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
چند روز پیش عاشقی را دیدم ...
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳
 

داستان از یکم شهریور سال گذشته شروع شد و 27 شهریور خواهانش از او دعوت به یک عمر زندگی کرد...

او گفت، آنی که  گفته ام، نیستم.

خواهانش گفت که می داند. خواستگار قصه ما در مسیر شهریور انتخابش را کرده بود و در پی شناخت بیشترش نیز تلاش موثر شده بود.

او فهمید که پدر و مادر انتخابش( نه گزینه اش )، در حیات نیستند و چیزهایی که می گوید صحت ندارد. خواهان قصه را " محسن " صدا کنید.

الان با هم به قولی قهر هستند.

و احساس هم چنان حکم می راند ...  

موضوع این قهر آن چیزی نیست که در ذهن داری. محسن هر آن چه را که بود، قبول داشت. اما در این بین فعلی را محسن مرتکب شد که مورد پذیرش و تحمل هیچ شریکی نخواهد بود. 

گویا محسن در حین انتخابش هنوز گزینه هایی داشت و عاشق داستان ما این صحنه را دیده بود و حالا خود را اسیر تصمیم کرده بود.

از او پرسیدم چرا چیزی که هستی را از روز اول نگفتی...

گفت که حس می کردم که او نیز دروغ می گوید. 

اما محسن، راستش را می گفت.

عاشق می گفت که مدتیست پیش روان شناسی می رود که من برای ایشان ( روان شناس ) متاسفم چرا که وقتی عاشق حسش را بیان کرده بود، ایشان نیز مرحمت نموده، بزرگواری کرده، مشاوره دادن که شما نیز دروغ بگو...

بعد از ساعت ها هم کلامی، عاشق ما می گفت که باید روانشناسش را عوض کند. متاسفانه تحت تاثیر رفتار نادرست مشاور، او برای خود " بایدی " را تعریف کرده بود که می بایست شخصی مطلع، تعیین کند که چه باید بکند به عبارتی خودش را متکی به دیگریی کرده بود که این دیگری هم چون خیلی ها نقص بزرگی دارد.

هنر شنیدن آدم ها ... 

این را فهم کنیم که عاشق قصه ما تنهاست. پدر هجرت کرده و مادر هم در کنار اوست. عاشق قصه ما با برادری که دوستش دارد و همسرش زندگی می کند...

عاشق قصه ما زیباست و به طور حتم آرزوی بسیاری ...

او بسیار جوان است و شایسته بودن در مسیر خوشبختی...

مدتیست که " کریمی " ( دوستی ) که خود نیز راوی داستان های بسیار است، همراه و یار اوست و به لطف خدا و کمک این دوست و حمایت گروهی، عاشق داستان ما به قول معروف روی پایش ایستاده تا یاد بگیرد اما کفه تجارب تلخش،‌ نیازهای برآورده نشده عاطفیش، آینده نامشخصش و ... سنگین است و روزگار نیز سخت می گیرد و این روایت در شروع این ایستادن، ایستادنی که بسیار برایش حیاتیست رخ داده ...

امروز، عاشق داستان ما شاد نیست ...

ادامه دارد ...


 
comment نظرات ()
 
عشق و دوستی ...
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳
 

عشق، زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در «دوست» می بیند و می یابد..

عشق، اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج.

عشق، مامور تن است و دوست داشتن، پیغمبر روح. 

عشق، لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

عشق، غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن هم زبانی در سرزمین بیگانه یافتن .

عشق، رو به جانب خود است و دوست داشتن رو به جمال دوست... 


 
comment نظرات ()
 
سناریوی زندگی ...
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳
 

 

 رسیدن، سرآغاز و شروع دل کندنه ...

  


 
comment نظرات ()
 
کمکم کن ...
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 

روابط، خاک حاصلخیزی ست که تمامی پیشرفت ها و موفقیت های زنـدگی از آن ها می روید و رشد می کند... 

روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند؛ اما هرچه می کوشید حتّی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد.
پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلّای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت ...

ببین پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟
پسرک با اوقات تلخی گفت، آره پدر، استفاده می کنم.
پدر آرام و خونسرد گفت ...

نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم...

http://gata-7.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
شاید برای هم بودن مهم تر از با هم بودن باشد ...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
شاید دوستی تعرفیش غیر از آن باشد که می گویم ...
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
تعادل عالم ساز ...
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 

از دوستی پرسیدم، اگر بگویم از کسی کینه به دل راه نخواهم داد چه خواهی گفت ...

دوست گفت شاید به خاطر آن است که حال و حوصله این کار را نداری.

به او گفتم، نزدیک گفتی...

گفتم چون زمان نداربم، چرا که نمی دانم تا کی زنده ام و ادامه دادم که...

با این نگاه دیگر در ذهنم فضایی برای بایگانی چنین اتفاقاتی لازم نخواهم بود و بدین شکل، امکان ثبت چیزهایی که شادم می کند مهیا خواهد شد. 

دوست گفت که انسان ها را دوست ندارد و خانواده اش تنها کسانی هستند که بازی عشق یا همان عشق ورزی را با آن ها دارد .

او گله می کرد که نیازهای مردممان از هم، تقریبا شبیه هم و سطحی است...

جایی دیگر می گفت که هیچ پنجره ای را بر روی خود نبسته است ...

به او گفتم اگر پنجره ها بازند پس چرا کفه دوست نداشتنت سنگین تر از دوست داشتهایت است ؟ 

و جایی دیگر از هدیه دادن و گرفتن می گفت ...

به دوست گفتم، ادعایت ( افکار + بیان ) چیزی را می گوید که عملت ( شدن )  آن را رد می کند.

جایی هم از دوستی می گفت که بهزاد نام داشت. او فردی از اهالی افغانستان بود. بهزاد کارگر کارواش بود و ما برای شستن اتومبیل دوستم و دیدنش بدانجا رفتیم. در بازی روزگار دیدم که بهزاد اصول ارتباطی را به بهترین شکل ممکن رعایت می کند. او حتما تحصیلات داشگاهی هم ندارد اما منش یک انسان مهربان و آگاه را به خوبی بازی می کرد. در فرایند این بازی فرصتی فراهم شد که بخش دیگری از دوستم را ببینم که اگر بخواهم چیزی در موردش بگویم آن جمله این است که، حرف هایش به بخشی از اعمالش نمی آمد. به عبارتی می بایست او را از اعمالش شناخت نه افکارش ...

و او این گونه از روزگارش راضی نبود... 

او می گفت که دیوانه است و از دیوانگیش لذت نمی برد...

او دنبال تمایز بود. تمایز در نگاه به زندگی، تمایز در نیاز، تمایز در تمایلات و ...

او دنبال اعتماد بود تا بگوید هر آن چه که دوست داشت به میان گذاشته شود...

او دنبال گوشی بود که کارش قضاوت نباشد ... 

دوست عکسی را نشانم داد و خواست تا بگویم هر آن چه که می بینم...

باورهایم را که می گفتم مورد پذیرشش قرار گرفت... 

به او گفتم که اگر فقط با قلبت احساسش تصمیم بگیرد خود را می آزارد و اگر با مغز تصمیم بگیرد دیگران را. 

به او گفتم که " بایدی " لازمه بقاست و آن، تعادل بین قلب گرم و مغز سرد است. این تعادل عالم ساز است ...

و این تجربه من نیست، تجربه کسانی است که با بودنشان، ما هستیم ...

این دوست را " زندگی " صدا می کردم و دلیل این نام گذاری کاملا در او پیدا بود ... 


 
comment نظرات ()
 
" می توانم " کار همواره انسان باید باشد ...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
چرا دلخوری ...
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 

فردی دو سیب داشت. سیب کوچک تر را به دوستش داد.

دوستش گفت که کارت را نپسندیدم چرا که در تقسیم، سهم بیشتر را به خودت دادی.

من اگر بودم سیب بزرگ تر را به تو می دادم.

او گفت پس چرا دلخوری !؟

تو الان هم سیب کوچک تر را داری ...


 
comment نظرات ()
 
مسیری که آمدی به تو خواهد گفت به کدامین سمت می روی ...
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
اگه ... پس ...
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
سال نو مبارک ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
 

سلام به دوست، سلام به تویی که یادم می کنی، سلام به قدیمی ترها، سلام به ماندنی ترها، سلام به بزرگ ترها، سلام به مهربان ترها، سلام به بخشنده ها، سلام به اساتیدم و سلام به همه اهالی خانه و خانواده ...

سلام به ...

علی آسیم، پریسا حسین زاده، کیمیا، بهروز قربانی، جهانگیر شاه گشتاسب، پروین قناعی، علی امیرطاهری، پیام خلیلی، حیدری، مجتبی انصاری، حمید گوهری، سلمان سبحانی، دکترمهدی فاخری، حسن روحانی، محسن ساجدی، بهزاد معمارماهر، لیلا محمدی، سولماز طهرانی، پیمان صولتیان، جلال حسینی، کاشانی، احمد رحیمی، امیر حیدری، حامد زرگانی، حمید عبدالهی، دکتر عطار، جزایری، علیرضا مجاهدی، سیدمحسن روحانی، محسن شجعانی، فتحعلی خوش بین، دادگر، مسعود فانی، سارا استوار، احمد، محمدصادق تجنگی، حمید ضیائی، خشایار، الهام محمدیان، نیره دیانی، فرزین صبوحی، مهرجهان دمیرچلی، شهرام ناظمی، شیده دلاوری، آرزو امیری، امیرحامد رضائی، مهربان، رضا ارشد، عسل دیزبند، امیرحسین، صمیمی، جمشید اقبالپور، معصومه کریمی، علی خلیلی، بهمن شکوریان، رویا کوهستانی، حمید صابرمنش، حبیب رهبر صفا، عباس مقصودی، زهرا یوسف زاده، علی کاظمی نژاد، حیدر ارجمندی، سیروس خادم، کمیل سوهانی، عصمت محمودی، نرگس قاسمی، مرجان وثوق منش، مائده جلال آبادی، سعید آهنگران، شاهین شاکری، محمدرضا اثنی عشری، محمدبیگی، امین قلم بر، سیدمحمدعلی امام، شهرام بارانی، بهرام شهریاری، هادی شفیعی دوست، سیدمهدی بابایی، تابع جماعت، احمدی، آزیتا کارخانه، فارسی جانی، مهسا رئوفی، سهیلا لطیفی، عفت جلالوندی، الهه اسماعیلو، مریم رستمی، رنجبر، سیدفرشاد حسینی، فرامرز سعادت، حبیب مهدوی، نورافکن، فربد ضیافتی، مهدیه مرشدی، فریدون شالباف، داود مستشاری، آهنگرانی، جعفر حسین زادگان، آزیتا پهلوان زاده، ندا مفاخری، مجتبی سلیمانی، علی گازران، رضا وفائی، امیری فر، مهرداد زکی زاده، 

موسسه شهید فتاحیان، جامعه یاوری فرهنگی، موسسه خیریه سمر، بنیاد همدلان کودک، بهین مشاوران آتیه ساز، کاریزما مشاور، 

از خداوند آرزومندم و امیدوارم سال 93 برای همه شما گلستان عمرتان شود و احترام خالص و ناب به عقیده و جایگاه انسان سرلوحه تمامی رفتارمان گردد.


 
comment نظرات ()