body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

بنزین روحم ...
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

جمعه که گذشت رفتم کرمان تا در دهمین سال تولد موسسه آشیانه علی شرکت کنم. آشیانه ای که عشق، ملات وجودشه

جای شما خالی بود ...

 سلام بچه ها. قول گرفتید من هم عمل کردم ... 

از سمت چب: علی انواری و امیرحسین

از راست بالا: جواد، یاسین، علی راد( از دوستان جامعه یاوی)،علی انواری، مهدی، ردیف پایین از راست: محمد، خودم، امیرحسین، امیر شهلا( از دوستان جامعه یاوری)، ابوالفضل، سیدمهدی و حبیب میری( از دوستان جامعه یاوری و بانی حضور ما در کرمان )

http://ali110.org/  

 

بعد از مراسم دهمین سال تاسیس آشیانه علی رفتم نهبندان که حدود چهارساعته زمینی راه بود ...

کوچولوهای پهلوون نهبندانی ...

 

 بودن با تعدادی از فرشته های مهربون و آرزومند نهبندان 

خوردن صبحانه در دل کویر با بزرگ مردی ( حبیب براغوش ) که تا بدین جای عمرش توانسته پلی باشد برای ساخت 200 مدرسه در خراسان جنوبی ...مسیر برگشت از پشت شیشه قطار


 
comment نظرات ()
 
دومین نشست کارگاه ( نقطه آغازین تغییر ) امروز جمعه برگزار شد ...
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

اتفاق خوب امروز تولد سه تا از دوستانمون بود :

از راست : خانم یوسف زاده، خانم نظری منش و خانم حاجی انزهائی

براشون به ترین ها رو آرزومندم ...


 
comment نظرات ()
 
نقدی بر اولین روز کارگاه ( نقطه آغازین تغییر ) ...
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

کارگاه " نقطه آغازین تغییر " روز جمعه گذشته نوزدهم اردیبهشت ماه در مرکز مشاوره و خدمات روانشناسی یسنا با حضور راهیان مسیر تغییر برگزار شد.

در اولین نشست سعی شد فضای حاکم براین کارگاه چهار روزه شرح داده شود و این که برای طی آن به چه نوع از نگرش نیاز است تا امکان خلق آینده ای که مطلوبمان است مهیا گردد.

امروز از این عزیزان خواهش کردم به تیغ تیز نقد خود روز اول کارگاه را شرح دهند. آن چه در پی خواهد آمد بخشی از نظرات این عزیزان است...

سلام. برای قضاوت زود است لذا فقط برداشت خود را می گویم. جلسه چالشی خوبی بود به قول شما هر کس به اندازه درکش و هدفش از شرکت در این دوره برداشت می کند. برای کسی با هدف من، پیدا کردن نقطه تعادل در تصمیم گیری برای تغییر و انرژی گرفتن برای شروع مهم است شاید اگر کارگاه به سمت ارائه شفاف راهکار پیش برود کمک کننده و کاربردی تر باشد.

سلام. جذابیت روز اول به دلیل نیاز من به داشتن تفکر جدید و پایان دادن به تفکرات منفی برایم خیلی زیاد بود ولی چگونه این مهارت را می توان همیشه داشت؟ در کل من نکته منفی در ارائه مطالب ندیدم.

سلام. بیان ساده نکات مفید و ارتباط خوب شما با شرکت کنندگان و مشارکت آنان در گفت و گو خوب بود و کمی هم پراکندگی در مطالب ارائه شده وجود داشت.

با سلام و خدا قوت. جلسه خیلی عالی و پربار برگزار شد. جایی برای انتقاد باقی نمانده فقط اگر راس ساعت شروع و خاتمه یابد می توان به کارهای دیگر هم رسید.

سلام. هرچه فکر کردم دیدم هیچ نقدی به جلسه اول ندارم. فوق العاده بود. اتفاق خوبی که برای من افتاد این بود که در میان صحبت های شما موفق شدم به خود فکر کرده و به قولی همذاد پنداری نمایم. من چارچوب صحبت های شما را هم زمان روی رفتار و زندگی خودم قرار دادم و خیلی جاها دیدم که خارج از این چارچوب یکی از بزرگ ترین دغدغه هایم زود قضاوت کردن است و این که به قول شما، همواره پرچمدار قضاوت هستم. تا وقتی که برای دنیای درونم تلاش نمی کنم چه توقعی وجود دارم که دنیای بیرونم آن طوری باشد که می خواهم ..

باسلام. جلسه اول با این که اکثرمطالب حداقل برای من تکراری بود اما با توجه به کل جلسه، کارگاه رضایت بخشی بود. البته امیدوارم جلسات بعدبه مراتب کاربردی تر برای بنده باشد.  

سلام. جلسه معارفه رو می تونم در جمله ای خلاصه کنم، سرآغازی نو با تفکری جدید.


 
comment نظرات ()
 
عشق...
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

عشق،  

نامی که بر هر احساس خیابانی می نهند و بعد،

بدنامیش را جار می زنند...


 
comment نظرات ()
 
از خودت نگو ...
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
پنج شنبه فالی ...
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 

غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم         دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

 به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت     چرا که مصلحت خود در آن نمی‌بینم

 ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر            چرا که طالع وقت آن چنان نمی‌بینم

نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار      که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم

بدین دو دیده حیران من هزار افسوس     که با دو آینه رویش عیان نمی‌بینم

قد تو تا بشد از جویبار دیده من           به جای سرو جز آب روان نمی‌بینم

در این خمار کسم جرعه‌ای نمی‌بخشد      ببین که اهل دلی در میان نمی‌بینم

نشان موی میانش که دل در او بستم      ز من مپرس که خود در میان نمی‌بینم

 من و سفینه حافظ که جز در این دریا     بضاعت سخن درفشان نمی‌بینم


 
comment نظرات ()
 
رفتم، رفتی، رفت ...
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
کلمات خواب آور ...
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

به یارش گفت ...

آیا دوست داشتن من تمام دلت را پر کرده؟ 

و او گفت ...

چه طور می شود، اوج پرواز دلی را اندازه گرفت،

و این که چه طور می توان وسعت دوست داشتن را برای دل تصور کرد.

و یار در خواب بود... 


 
comment نظرات ()
 
کارگاه، نقطه آغازین تغییر ...
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 هر کسی که منکر تغییر است بداند که در حال زوال است...  

به لطف خدا اولین تفاهم نامه در سال 1393 بین مرکز مشاوره و خدمات روانشناسی یسنا ( دکتر محمود جهانگیری ) و خانه مدیران جوان ( داوود امیراحمدی ) در خصوص طراحی و اجرای سلسله کارگاه های توسعه فردی منعقد شد.


کارگاه " نقطه آغازین تغییر " چهارمین سال ( 1389 ) عمر خود را می گذراند و مخاطبانش به بیش از 1500 نفر رسیده است و این بار با مشارکت مرکز روانشناسی یسنا به شکلی متفاوت اجرا خواهد شد. کارگاه فوق از سری کارگاه های توسعه فردیست که به نقطه آغازین تغییر اشاره دارد. این کارگاه برای کسانی که به نوعی دچار روزمره گی شده اند برنامه ریزی شده است. این کارگاه برای کسانی است که فرصتی را به ظاهر از دست داده اند و افعالی هم چون ...

  • نمی شود،
  • نمی توانم،
  • نمی خواهم، 
  • امکان ندارد،
  • مگر می شود،
  • غیر ممکن است،
  • ...

یا کلماتی هم چون ...

  • اما،
  • ولی،
  • اگر، 
  • شاید،
  • ...

ورد زبان آن هاست و در نهایت از وضع موجودشان رضایت چندانی ندارند و درصدد تغییر آن هستند اما نقطه آغاز را نمی یابند...

 بیشتر ...

در این کارگاه توسط یک نویسنده و فیلم ساز داستان هایی نقل می شود که شبیه داستان های معمول نیست و صد البته همه اش حول محور زندگی ست. نکته جالب و خاص این کارگاه آن است که نتیجه و آخر داستان را هر فردی خودش تمام خواهد کرد اما نه به شکل معمول و جاریش.  

در طول داستان ...

شنیدن و شنیده شدن را تجربه خواهیم کرد، نه آن گونه که بوده. آن گونه که دوست داشتیم شنیده شویم و تاکنون نشده. توانمندیی که معجزه می کند و یکی از مهم ترین اصول ارتباط با دنیای پیرامونمان است...

دیدن را نه آن گونه که عمری دیده ایم تجربه خواهیم نمود. دیدنی از جنس فهمیدن و درک کردن و تمایز قائل شدن. تمایزی که ما را ببرد به جایی که تا کنون نرفته بودیم...

تکلم را با اندکی تفاوت از گذشته که عاری از قضاوت خواهد بود تجربه می کنیم. تجربه ای که شاید من را به من نزدیک تر کند. منی که مدتیست است فراموشش کرده ام... 

... تا پنجره ای تازه از نگرش در ذهن باز شود و این تازه گی انرژی بخش باشد تا فهم کنیم که زنجیری از جنس اسارت به گردن نداریم مگر ذهنی که اسیرمان نموده است. 

و در نهایت این که تنهایی بی معنا است اگر خود را بیابیم. خودی که به دست یک خودی انتخاب نموده این گونه باشد و او نمی داند که چه قدر می ارزد...

این مهم در تجارب اجرایی گذشته اتفاق افتاده و به امید خدا و تشنگی افرادی که به دنبال تغییر هستند روند رو به صعود خود را ادامه خواهد داد.

کارگاه آینده که دهمین تجربه از نوع خود می باشد با همکاری مرکز مطالعات روانشانسی یسنا و خانه مدیران جوان در فضای آن مرکز برنامه ریزی و اجرا خواهد شد.

 بیشتر ...

اشتباه نشود، موضوعات این سفر مذهب، روانشناسی، فلسفه، مدیریت، عرفان، انرژی درمانی یا ... نیست. شکل خاص خودش است همان شکلی که درستش، شاهکار می آفریند و نه کاری که به صورت روزمره ادعای انجامش را داریم. 

برای کسب اطلاعات بیشتر و نحوه ثبت نام به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
انصافاً اگر شما بودید جزو کدام گروه قرار می گرفتید...
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
 
خسرو حکیم رابط کتابی دارد از روزنوشته‌ها و خاطرات خود به نام «من با کدام ابر». در آن داستانی دارد که مضمون آن به شرح زیر است...
 
 
روز سه‌شنبه در کلاس پنجم دبستان، به دانش‌آموران گفتم که شنبه امتحان تاریخ و جغرافیا دارید، شفاهی
روز پنجشنبه گفتم، امتحان تاریخ و جغرافیا داریم. همین امروز، کتبی.
همه اعتراض کردند که امتحان قرار نبود امروز باشد و قرار بود شنبه باشد.
همین طور قرار نبود کتبی باشد و قرار بود شفاهی باشد.
گفتم، همین است که هست. امروز است و کتبی است.
هر کس نمی‌خواهد بیاید جلوی کلاس بایستد.
از کلاس شصت نفری، سه نفر آمدند و جلوی کلاس ایستادند. سوالات را روی تخته نوشتم و بچه‌ها پاسخ‌ها را روی کاغذ نوشتند.
وقتی امتحان تمام شد گفتم:
از هر کدام از شما، ده نمره کم می‌کنم از تاریخ و ده نمره از جغرافیا.
و به این سه نفر بیست نمره می‌دهم در تاریخ و بیست نمره در جغرافیا.
تا بیاموزید که زیر بار ظلم نروید. درس امروز ما ظلم ستیزی است ...
 
روز معلم به همه عاشقان وادی تعلیم و تربیت مبارک 
سعید آهنگران 

 
comment نظرات ()
 
ی خبر مهم ...
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 

به زودی " نقطه آغازین تغییر " را می توانید به شکلی متفاوت از رادیو اقتصاد گوش دهید.

 

برنامه با مساعدت و همکاری مجری خوب برنامه جناب آقای دکتر رامبد باراندوست تهیه می شود. این برنامه روز شنبه 13 اردیبهشت ماه ضبط خواهد شد و در زمانی که خبرش را خواهم داد به صورت متوالی از اول هفته تا چهارشنبه در رادیو اقتصاد پخش خواهد شد. مدت هر برنامه نیز نیم ساعت می باشد. 

منتظر خبرش باشید...


 
comment نظرات ()
 
اخراجی ها ...
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

در اولین روز هفته، استاد شاگردان مدرسه را جمع کرد و به آن‌ها گفت، از امروز یک هفته فرصت دارید تا برای این سوال که عشق و محبت مهم‌تر است یا آگاهی و شعور؟ پاسخی بیابید و اگر نتوانید جوابی برای این سوال پیدا کنید، این حق را به مدرسه می‌‌‌دهید که عذر شما را بخواهد!


همه شاگردان به تقلا افتادند و شروع به زیروروکردن کتاب‌ها و پرس‌وجو از یک دیگر کردند. روزها به‌سرعت می‌گذشت. هیجان عجیبی بر مدرسه غالب شده بود. از یک طرف شاگردان دوست نداشتند از مدرسه اخراج شوند و از سوی دیگر، یافتن جواب برای این سوال چندان آسان نبود.
سه روز مانده به امتحان، باران شدیدی بارید و سیلابی عظیم همه‌جا را فراگرفت. خبر رسید که در دهکده پایین‌دست، سیل آمده است و عده‌ای بی‌خانمان شده‌اند. یکی از شاگردان مدرسه که جزو شاگردان ممتاز هم بود، به همراه شش نفر از شاگردان اهل همان دهکده، نزد شیوانا آمدند و از او اجازه خواستند تا برای کمک به مردم سیل‌زده از مدرسه خارج شوند. استاد با لبخند گفت:
 
 هرکاری که گمان می‌کنید درست است، انجام دهید.

آن هفت نفر رفتند و روز امتحان خیس، خسته و گل‌آلود به مدرسه بازگشتند. شاگردانی که در مدرسه مانده بودند، قبل از شروع کلاس با تماشای قیافه به‌هم‌ریخته و زخمی‌‌ آن‌ هفت نفر، شروع به مسخره‌کردنشان کردند و گفتند: امروز که از مدرسه برای همیشه اخراج شدید، می‌فهمید که عشق مهم‌تر است یا آگاهی؟

دقایقی بعد استاد وارد کلاس شد و گفت: آیا کسی جواب سوال را پیدا کرده است؟
یکی از شاگردان دستانش را بالا برد و به نماینده جمعی گفت:
به نظر ما عشق و محبت مهم‌تر از هرچیزی است؛ زیرا باعث می‌شود انسان حتی در لحظاتی که فکرش کار نمی‌کند هم مسیر درست را طی کند.

شاگرد دیگری به نمایندگی بقیه گفت:
اما به نظر ما آگاهی و شناخت، مهم‌تر از عشق و دوستی است؛ چون دوستی یک احساس زودگذر است که به شرایط بستگی دارد؛ درحالی‌که آگاهی، ریشه در منطق دارد و عمیق‌تر است.

استاد نگاهی به هفت نفری که خسته و گل‌آلود بودند، انداخت و از کسی که بزرگ‌تر بود، پرسید: به نظر شما عشق مهم‌تر است یا آگاهی؟
شاگرد یاری‌رسان، خنده تلخی کرد و گفت:
وقتی آدم‌های درسیل‌مانده را از نزدیک دیدم که برای زنده‌ماندن چه قدر نیازمند کمک بودند، از عمق وجودم به این درک رسیدم که نه عشق مهم است و نه آگاهی؛ آن‌چه مهم است این است که چه قدر می‌توانیم به افراد ضعیف و نیازمند اطرافمان کمک کنیم تا کمتر احساس ناراحتی کنند؟
هنوز در دهکده پایین‌دست بسیارند کسانی که به کمک و امدادرسانی احتیاج دارند. ما به حرمت امتحان به این جا بازگشتیم تا پس از مشخص‌شدن وضعیتمان، باز برای کمک به سراغ مددجویان برویم.
استاد لبخندی زد و گفت:
هیچ‌کس از مدرسه اخراج نمی‌شود و قرار هم نبود چنین اتفاقی بیفتد؛ فقط اگر جواب درست را پیدا نمی‌کردید، این حق را به مدرسه می‌دادید که با کوچک‌ترین بهانه عذرتان را بخواهد. اما در جواب این سوال که عشق مهم‌تر است یا شعور؟ باید بگویم مهم‌تر از همه، کاری است که این هفت نفر انجام دادند.
 
 
مهم‌تر از عشق و آگاهی، نفس عمل است که در مسیر درست باشد. اگر هزارسال عاشق باشی و هزار آسمان دانش را بلد باشی اما راه عاشقی را در پیش نگیری و دانشت را به کار نبندی، همه آن هزاران هزار در قیاس با یک عمل عاشقانه و حرکتی آگاهانه، پشیزی ارزش ندارد.
اگر می‌خواهید از این مدرسه با دست‌های پر بیرون بیایید، به‌جای چسبیدن به دنیای واژه‌ها دست به عمل بزنید و دانسته‌های خود را در میدان عمل بیازمایید. کاری که این هفت نفر انجام دادند از تمام تلاشی که در این هفت روز در این مدرسه انجام شد، ارزشمندتر و مهم‌تر است.
می‌گویند همان روز مدرسه تعطیل شد و همه شاگردان همراه استاد برای کمک عازم دهکده سیل‌زده شدند و هیچ‌کس در مدرسه نماند. آن روز غروب رهگذری که از آن نزدیکی می‌گذشت از نگهبان پیر مدرسه پرسید: چه اتفاقی برای مدرسه استاد افتاده است؟ و نگهبان با لبخند گفت، امروز امتحان بود و همه رد شدند! برای همین تا مدتی از مدرسه اخراج شدند! و استاد هم همراه اخراجی‌ها رفت!
حیدر ارجمندی

 
comment نظرات ()