body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

یک حقیقت آموزنده در خصوص اخلاق...
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳٩٤
 

پیامبر عظیم الشانمان اخلاق را آموزش نمی داد بلکه تولید می کرد ...


 
comment نظرات ()
 
نترس ...
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳٩٤
 

اگر کسی آمد و به شاخ و برگ باورهایت تبر زد، نترس،

چون دستش به ریشه ات نمی رسد.

از همان جا که قطع شدی؛ جوانه بزن.

دوباره رشد کن و بزرگ شو...

راضیه آدینه


 
comment نظرات ()
 
لذت از نگاه کردن ...
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳٩٤
 

در این عکس، مردم برای دیدن یک هنرپیشه جمع شده اند. این عکس البته مثل هزاران عکسی است که در این تجمعات گرفته و منتشر می شود، اما آن چه این عکس را متمایز کرد و باعث شد بیش از ۶۰۰۰ بار کلیک بخورد، حضور زن سالمندی است که فقط نگاه می کند بدون آن که گوشی تلفن در دست داشته باشد...

زهرا یوسف زاده


 
comment نظرات ()
 
ذهن انسان ...
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٤
 

ذهن انسان هر چه خالی تر و بدون دانش تر باشد، با واقعیاتِ هر چیز بهتر ارتباط برقرار می کند.

به عنوان مثال، کودکان به این علت که ذهنشان کاملاً خالی است، با همه چیز یک  "ارتباط واقعی" دارند. وقتی کودکی شخص معروفی را ببیند، برای او این شخص، شخصِ معروف نیست، بلکه یک واقعیت و یک موجود است، یک انسان است. اما برعکس، ما این شخص را از پشت فیلتر دانسته هایمان می بینیم و با واقعیت آن فرد ارتباط برقرار نمی کنیم، این دانسته هایمان هستند که ما را راه می بَرند و می گویند با آن شخص چگونه برخورد کنیم.

بنابراین "دانش" برای ارتباط با حقیقت، مانع و حجاب است و ابزار دانش هم چیزی نیست، جز فکر، ذهن و حافظه. هنگامی که این دانش ها فرو بخوابند و محو بشوند، آن موقع است که فکر در "زمان حال" حضور خواهد داشت و با واقعیات در ارتباط خواهد بود، نه با افکار و توهمات.


 
comment نظرات ()
 
روایتی از حضرت مولانا ...
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٤
 

روزی مردی نزد استاد فرزانه ای می آید و می پرسد من همه چیز دارم، همسر و فرزندان خوب، شغل خوب و پول و ثروت زیادی دارم و در همۀ زمینه های زندگی موفق شدهام و مقام اجتماعی خوبی دارم و همه چیز را در زندگی به دست آوردهام، اما می خواهم بدانم عشق را چگونه می توانم به دست بیاورم؟

راه به دست آوردن عشق را به من بگویید!

استاد فرزانه می خندد و می گوید:

انسانی که ذهنش کیفیت کاسبی و کسب کننده پیدا کرده و همه چیز را با این دید نگاه می کند که چیزی را باید کسب کرد، عشق را هم همین گونه می بیند. در صورتی که عشق اصلاً این چنین مقوله ای نیست، کسب کردنی و دست یافتنی نیست. این طور نیست که مانند ثروت باشد و بروی به دنبالش و آن را به دست بیاوری. همین به دنبال آن بودن، خودش مانع متحقق شدنش است.

این که مولانا می گوید:

آن که ارزد صید را، عشق است و بَس   لیک او کِی گُنجَد اندر دا مِ کَس؟

یعنی عشق این طور نیست که برایش دام بگذاری و آن را صید کنی و به دست بیاوری. بلکه قضیه، برعکس است:

تو مگر آیی و صیدِ او شوی    دام بگذاری، به دا مِ او روی

می گوید مواجهه با عشق، طریقۀ برعکسی دارد و آن هم این است که تو بیایی و صید آن شوی. یعنی خودت باید صید عشق شوی و صید، تو را بگیرد. این دقیقاً تجربه ای است که از غزلیات مولانا این گونه برمی خیزد و مشخص می شود که خود مولانا چنین تجربه ای داشته است:

صَنَما تو همچو شیری، من اسیر تو، چو آهو 

به جهان، که دیده صیدی که بترسد از رهایی؟

مولانا عشق را به شیر و خودش را به آهو تشبیه می کند. می گوید باید صید شد، نه این که بخواهی آن را صید کنی، نه این که صیاد باشی.

عشق می گوید به گوشم پَست پَست (آهسته آهسته)

صید بودن خوشتر از صیادی است

گو لِ من کن خویش را غَرّه مشو

آفتابی را رها کن، ذَرّه شو (آفتاب بودن را رها کن)

بر دَرَم ساکن شو و بیخانه باش

دعو یِ شمعی مَکُن، پروانه باش

کارگاه صُن عِ حق، در "نیستی" است

غَرۀ "هستی"، چه دانی نیست چیست؟!

مولانا می گوید وقتی منِ انسان، نیستی، فنا، عدم، نبودن و هیچ را تجربه می کنم، آن "نیستی" جایگاهی است که حقیقت، کار و صُنع اش را در آن نشان می دهد. اما تو غرۀ "هستی" می باشی، می خواهی هویت داشته باشی، من این هستم و آن هستم می کنی، بر خودت برچسب میزنی.

نه آن که این "من این هستم و آن هستم" را فقط به دیگران بگویی، پیش خودت و برای خودت فکر می کنی چیزی هستی و خودت را چیزی فرض می کنی!


 
comment نظرات ()
 
هنر تصمیم گیری در مواقع بحرانی ...
ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳٩٤
 

محصولی در حوزه هنر تصمیم گیری " تجاری " در مواقع بحرانی

 


همه می دانیم که تصمیم گیری، تلاشی بسیار پیچیده است و امری است که همواره با آن درگیر هستیم.
بعضی تصمیمات ریسک بیشتری نسبت به بقیه دارند و بیشتر اوقات، تصمیم گیری می تواند بهت زده مان نماید. می تواند بسیار چالش برانگیز باشد و همین طور باعث لغزش ما و در نتیجه ارتکاب اشتباه شود.
چرا بیشتر اوقات شاهد تکرار این اشتباهات هستیم؟
چرا به هنگام تصمیم گیری، اشتباهات گذشته را بارها و بارها تکرار می کنیم؟
عادت کرده ایم که تغییرات پیش بینی نشده و عوامل خارجی را مقصر بدانیم و کمتر به جنبه ها و عوامل درونی خودمان کار داشته باشیم. عواملی مانند هوش، شخصیت یا تخصص.
زمانی که ما به اشتباهات دیگران نگاه می کنیم ممکن است شکست آن ها را اشتباهات سهوی حاصل از کمبود هوش، عدم وجود قابلیت های افراد بدانیم چرا که قصد داریم خودمان را قانع کنیم که ما می توانیم در شرایط مشابه با وجود ریسک های مشخص، به پیروزی برسیم.

وقتی صحبت از تصمیمات پیچیده و با ریسک بالا باشد، در اکثر موارد، تفاوت ها و قابلیت های درونی، برای جداسازی موفقیت و شکست به ما کمک نخواهند کرد.
تجربه شده که بیشتر رهبران وقتی پای جنبه های اجتماعی، احساسی و سیاسی تصمیمی گیری در بین باشد، لغزش دارند.
آن ها هم چنین به دلیل تله های شناختی معین دچار اشتباه می شوند و ما نیز صرف نظر از مهارت های فردی در زمینه ای به خصوص دچارش می شویم.

همه ما به برخی از افسانه ها در ارتباط با نحوه تصمیم گیری های جمعی و تشکیلاتی باور داریم. این افسانه ها باعث جلوگیری قابلیت شناخت ما از نحوه تصمیم گیری و دلیل رخداد شکست می شود. در عین حال نیز باعث عدم بهبود تصمیم گیری ما خواهند شد.


•    اولین افسانه، مدیر ارشد تصمیم گیری می کند.
•    افسانه دوم، تصمیمات در اتاق گرفته می شوند. به این معنی که در یک اتاق کنفرانس مدیران گرد هم جمع شدن تا در مورد موضوع، بحث کنند.
•    افسانه سوم، بخش عمده تصمیمات، تمرین های ذهنی هستند.
•    افسانه چهارم، مدیران تحلیل کرده و سپس تصمیم می گیرند.
•    افسانه پنجم، مدیران تصمیم گرفته و سپس عمل می کنند.

در حقیقت مدیر ارشد به تنهایی تصمیم نمی گیرد، تصمیمات در اتاق بخصوص گرفته نمی شود، بخش عمده تصمیمات، تمارین ذهنی نیستند، مدیران بعضی اوقات تصمیم گیری کرده و سپس تحلیل می کنند و دیگران را متقاعد می کنند و در نهایت مدیران پس از تصمیم گیری عمل نمی کنند. بلکه کاری انجام داده، در مورد آن متقاعد می شوند و سپس برای آینده تصمیم می گیرند.

همین طور که در درس پیش می رویم و همین طور که با نحوه تصمیم گیری آشنا می شویم، درک می کنیم که به هنگام تصمیم گیری های مهم چه چیزی می تواند اشتباه باشد، باید تصمیم گیری را در سه سطح آنالیز درک نماییم:

سطح فردی، سطح گروهی و سطح تشکیلاتی. در سطح فردی باید متوجه شویم که ذهن چه طور کار می کند. بعضی اوقات ذهن ما گولمان می زند. بعضی اوقات قضاوت های اشتباهی انجام می دهیم، اما در دیگر موارد، بصیرت ما ثابت می کند که کاملا دقیق است.
ما می تونیم با استفاده از درک صحیح از نحوه تصمیم گیری های تشکیلاتی، شروع به یادگیری و بهبود قابلیت های تصمیم گیری هایمان نماییم.

پرفسور مایکل روبرتو فارغ التحصیل و مدرس دانشگاه هاروارد، استاد مدیریت در دانشگاه برایانت و مشاور شرکت های اپل، کوکاکولا، فدرال اکسپرس، جانسون جانسون، مورگان استنلی، بانک نیویورک ملون و ... بوده است. هم چنین در سازمان های دولتی از جمله ناسا و EPA نیز فعالیت نموده و دارای مدرک دکترای افتخاری مدیریت پیشرفته می باشد.

این محصول شامل دو بسته است که هر کدام نیز شامل دو عدد DVD تصویری و CD صوتی فارسی و انگلیسی می باشد.
مباحث بسته اول شامل :
•    گرفتن تصمیماتی با ریسک بالا
•    تعصبات شناختی
•    اجتناب از دام های تصمیم گیری
•    چارچوب بندی - ریسک یا فرصت
مباحث بسته دوم :
•    بصیرت -  تشخیص الگوها
•    استدلال به وسیله قیاس
•    برداشت منطقی از شرایط مبهم
•    خرد جمعی
این محصول به صورت کاملا حرفه ای ازحیث موضوع و محتوا، برگردان به فارسی، دوبله و شکل ظاهری آن تهیه شده است به صورتی که ارائه آن توسط شما، دیدگاه خاص شما را در حوزه توسعه مدیریت و توسعه مدیران تایید خواهد نمود.


 
comment نظرات ()
 
فصل دوباره تغییر کرد ...
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤
 

 

تعدادی حشره کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند. آن ها تمام مدت می ترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند. یک روز یکی از آن ها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او می شود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود.

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید. وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود.

حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود. سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود. تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری تبدیل شده بود.
شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشه، اما تجربه نشون داده که خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال می تونه زنده بودن رو مفهوم ببخشه.
پس تغییر را پیش بکشیم...

اول مهر مبارک باد بر اهالی خانه و معلمان تغییر وتحول


 
comment نظرات ()