body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

ی اصل به درد بخور ...
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳٩٤
 


 
comment نظرات ()
 
روزگار ...
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٤
 

هیچ انسانی، تصادفی سر راه انسانی دیگر قرار نمی گیرد...


 
comment نظرات ()
 
چه خوش گغت ...
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٤
 

چه خوش گفت، آن که گفت ...

پرستش از روی وحشت، واسه عاشق عبادت نیست

پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست


 
comment نظرات ()
 
اثر سایه ...
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٤
 

ما فقط زمانی سایه نخواهیم داشت که در تاریکی باشیم.

مراقب تاریکی هایمان باشیم ...


 
comment نظرات ()
 
جوان ریاکار ...
ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٤
 

مالک دینار، در جوانی به دمشق آمد و در آن شهر اقامت گزید. روزها برای ادامه فریضه نماز به مسجد می رفت و چون آن مسجد موقوفه بود و درآمدی بسیار داشت، به طمع افتاد که سرپرستی اش را به وی دهند.


از این رو، یک سال در مسجد معتفک شد و پیوسته به عبادت مشغول بود. لیک هر کس او را می دید، با خود می گفت ؛ تو منافقی.

پس از یک سال، شبی برای تماشا از مسجد بیرون آمد، در این حال به خاطرش گذشت که ؛ ای مالک! چرا توبه نمی کنی؟

با خود گفت، یک سال است که خدا را به ریا و نفاق می پرستم و نتیجه ای نگرفتم. بهتر ست از کار خویش توبه کنم و خدای را خالصانه بخوانم. پس با شرمندگی به مسجد رفت و آن شب با دلی صاف، به عبادت پرداخت.

روز دیگر، مردم به مسجد درآمدند و گفتند؛ در این مسجد خرابی ها پیدا شده است، باید کسی تولیت آن را برعهده گیرد. پس از مشورت، برمالک اتفاق کردند و گفتند هیچ کس شایسته تر از وی نیست.

به سراغش آمدند، دیدند در نماز است. صبر کردند تا فارغ شد.

گفتند؛ ما به شفاعت آمده ایم تا تولیت مسجد را بپذیری.

مالک روی به آسمان کرد و گفت :

خدایا!

یک سال، تو را به ریا عبادت می کردم، هیچ کس به من توجهی نکرد. اکنون که دل به تو داده ام و یقین درست کردم که به خاطر تولیت مسجد، عبادت نکنم؛ بیست کس را فرستادی تا این کار به گردنم گذراند؟

به عزت تو که نخواهم!

آن گاه از مسجد بیرون رفت و مجاهده با نفس در پیش گرفت و از بندگان خالص گردید.

گزیده تذکرۀ الاولیاء – عطار نیشابوری


 
comment نظرات ()
 
جوان باغبان ...
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٤
 

در سرزمنی روم، جوانی می زیست و باغی بسیار سرسبز و خرم داشت. او با بوزینه ای دوستی و رفاقت می کرد و میانشان صمیمیتی برقرار بود.

از طرفی، باغبان را با ماری خصومت و دشمنی افتاد بود و علت دشمنی، آن بود که وی زخمی دردناک بر مار وارد آورده بود و مار، کینه جوان را به دل گرفته و در پی انتقام بود.

جوان باغبان نیز از ترس انتقام مار زهرآگین، آسایش و راحت را ازدست داده و حتی با خواب نیز وداع کرده بود.

سرانجام روزی خستگی براو چیره گشت و از کار کردن و رسیدگی به درختان باغ عاجز ماند. از این رو، بیل خود را زیر سر گذاشت و خوابید. مار، این فرصت را غنیمت شمرد و بر بالین او حاضر شد و با خود اندیشید که اگر من زخمی بر او بزنم که کشته نشود، برمی خیزد و با یک ضربت مرا می کشد.

پس حمله کردن ناگهانی بر او طریق عقل نیست، چنان باید نیش زد که نتواند از جای حرکت کند.

پس از مدتی تفکر، پیش خود گفت:

هیچ چیز در بدن نازکتر از حدقه چشم نیست. بهتر آن است که آهسته روی سینه باغبان روم و بر چشم او نیشی بزنم که دیده باز نکند و بی درنگ هلاک گردد. همین که خواست بر روی سینه باغبان رود، جوان از صدای حرکت مار بر روی زمین، از خواب بیدار شد، بیل را برداشت و مار به هزار زحمت در سوراخ خزید.

جوان باغبان چون از این ورطه رهایی یافت، با خود گفت :

ای نفس!

جان است و خواب،

اگر خواب را می خواهی، ترک جان کن و اگر جان را می خواهی، ترک خواب کن.

مدتی گذشت و باغبان نمی توانست بخوابد و از خواب نیز چاره ای نداشت. این شکایت را با بوزینه ای که دوستی مخلص بود، در میان گذاشت و از وی چاره جویی کرد.

بوزینه گفت، چاره این امر آسان است. هر گاه تو را خواب فرا گیرد، به اعتماد من بخواب که من بر بالین تو بنشینم و اگر مار بیاید، چون پنبه او را پاره پاره کنم و سرش را به سنگ بکوبم.

جوان بدین سخن ایمن شد و به خواب عمیق فرو رفت و چنان بخفت که با صوراسرافیل نیز بیدار نمی شد.

در این احوال، مگسان زیادی بر وی گرد آمدند و بوزینه، مگسان را می راند که دوستش را آزار ندهند.

اما مگسان دوباره باز می گشتند، بوزینه در خشم شد و گفت، اکنون همه شما را نابود می کنم.

پس از جای برخاست و در باغ به جست و جوی پرداخت و سنگی پهن، قریب ده من، به دست آورد تا بر مگسان زند و همگی را بکشد. بوزینه بدین خیال، سنگ را بالا برد و با قدرت تمام فرود آورد. مگسان جان به سلامت بردند ولی جوان باغبان دیگر برنخاست.

آری، جوان بی چاره، از مار که عاقل بود و نیش بی حساب نزد، جان سالم به سلامت برد، اما از بوزینه که دوست نادانش بود و بر او اعتماد کرد، دید آن چه دید!1

در این باره از امیر مومنان علی (ع) نیز حدیثی آمده که به فرزندش فرمود :

فرزندم!

از دوستی و هم نشینی با احمق بپرهیز که او می خواهد به تو سود برساند، ولی زیان می رساند.2

1- ماخذ قصص و تمثیلات مثنوی

2- نهج البلاغه، کلمات قصار 38


 
comment نظرات ()