body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

يک تصميم عاقلانه
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
 

يک بنده خدايی، کناراقيانوس قدم می زد، و زير لب دعايی راهم زمزمه مي كرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:

خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه مي گفت: چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟

مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کريم از تو می‌خواهم جاده‌ای بين کاليفرنيا و هاوايی بسازی تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!! از  جانب خدای متعال ندا آمد که:

ای بنده‌ی من! من ترا به خاطر وفاداری‌ بسياردوست می‌دارم و می‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانی ‌که بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه‌ای اين ها را می‌توانم انجام  بدهم!  اما آيا نمی‌توانی آرزوی ديگری بکنی؟

مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:

اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم!

مي شود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند؟

 مي شود به من بفهمانى  احساس درونى شان چيست؟

اصلا مي شود به من ياد بدهى كه  چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

صدايي از جانب باري تعالى آمد كه:

ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟

 


 
comment نظرات ()