body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

تاکسی شکلاتی ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
 

112هزار خاطره از مسافران این تاکسی گران بهاترین یادگار سال ها کار و تلاش است
شادمانی،هدیه 11ساله راننده شکلاتی

سر و صدای خودروها در مرکز شهر آنقدر زیاد بود که صدای کلاغ‌های پائیزی را نمی‌شنید. مسافر از این موضوع احساس رضایت کرد.
او آنقدر فضای زندگی‌اش را انباشته از سیاهی‌ها می‌دید که دیگر قارقار کردن کلاغ ها راهی در انبوه غم‌هایش نداشت. دائم در فکر فرومی‌رفت. گاهی سری تکان می‌داد و تحمل رفتارهای همراه با عصبانیت راننده تاکسی را نداشت.
تصمیم گرفت کمی پیاده‌روی کند. چندقدمی بیش نرفته بود که یک تاکسی جلوی پایش نگه داشت و بی‌اختیار سوار شد. به محض نشستن در تاکسی راننده به او سلام کرد و لبخندی زد. لبخندی متفاوت.
مسافر در آن روز پرهیاهو معنای لبخند راننده را درک نمی‌کرد. سرش را روبه شیشه برگرداند و درختان را یکی یکی مرور کرد. راننده تاکسی با هیجان جعبه شکلاتی را روبه او گرفت و گفت: «اخم‌هایت را باز کن. دنیا ارزش لحظه‌ای غصه خوردن و درهم کشیدن ابروها را ندارد.» مسافر شکلات را برداشت تشکر کرد و دوباره به فکر فرو رفت.
راننده تاکسی باردیگر شکلاتی به او تعارف کرد مسافر این بار شکلات برنداشت اما راننده تاکسی با اصرار گفت باید اخم‌هایت را باز کنی و بگویی چه چیز تو را این گونه درهم کشیده است.
مسافر وقتی ماجرای بستری شدن مادرش را برای راننده تاکسی تعریف کرد تنها قصد درددل داشت اما راننده تاکسی در اوج ناباوری‌های مسافر دفتری را از صندوقچه خودرو بیرون کشید و شماره تلفن دکتری که در بیمارستان موردنظر مسافر بود را پیدا کرد و با تماس تلفنی از او خواهش کرد تا بیمار مورد نظر را بستری کنند.
مسافر از این اتفاق به وجد آمده بود و لبخندی عمیق بر لبانش نشست. راننده دوباره مسافر را از درون آینه نگاه کرد و گفت:

«آبمیوه میل دارید؟»
تاکسی شکلاتی

 
مسافر هنوز معنای این همه لطف و مهربانی را درک نکرده بود و وقتی علت را پرسید راننده گفت، شما الآن سوار تاکسی شکلاتی هستید.
این اسم را یکی از مسافران روی تاکسی‌ام گذاشت. از سال 1378 وقتی این شغل را برای خود برگزیدم دیدم که من ساعت‌های طولانی عمرم را در محله‌های این شهر بزرگ سپری می‌کنم.
پس باید بتوانم در آن زندگی کنم. راننده‌های زیادی را می‌دیدم که دائم در حال غر زدن بودند و با چهره‌ای عبوس به مسافر سلام داده و از او خداحافظی می‌کنند و شب هم به خاطر این همه امواج منفی با نهایت خستگی به خانه‌هایشان می‌روند.
تصمیم گرفتم در محیط کارم که فضایی در حد چارچوب همین خودرو دارد شاد باشم و با مسافرانم مراوده و گفت و شنود داشته باشم.
من پس از این سال‌ها تجربیات زیادی از زندگی افراد به ‌دست آوردم و خاطرات زیادی از آنان در کوله‌بارم دارم اما مهم‌ترین درسی که من آموختم این بود که هیچ‌چیز مثل شاد بودن و خوشرویی در زندگی به کمک آدمی نمی‌آید. در طول مسیر با مسافرانم صحبت می‌کنم به آن ها شکلات و آبمیوه تعارف می‌کنم برخی پذیرایی مرا می‌پذیرند و برخی دیگر به‌راحتی اعتماد نمی‌کنند. حالا از شما می‌خواهم خاطره امروز را با ذکر تاریخ در این دفترچه یادداشت بنویسید.
 

یک سبد خاطره
مجتبی میرخوند چگینی، راننده تاکسی 39 ساله گرچه با خاطره‌نویسی مسافرانش سعی داشت خاطرات را در ذهن روزگار ماندگارتر کند اما خوب می‌دانست که  یک هزار و 292 دفترچه خاطرات بهانه است و او همه خاطرات یکصد و 12 هزار مسافرش را در ذهن ثبت کرده است.
برخی از خاطراتش مثل تابلویی ماندگار بر دیوار ذهنش نقش بسته و او را گاه و بی‌گاه به آن روز که پیرمردی تنها را سوار کرد می‌برد. در آن روز پیرمرد پس از سوار شدن به راننده گفت «من پول ندارم» او وقتی این جمله را گفت انتظار داشت راننده رفتاری دیگر با او داشته باشد اما ناگهان راننده جوان بسته‌ای شکلات به‌دست گرفت و گفت پدرجان آبمیوه هم میل دارید. پیرمرد که حسابی جاخورده بود، شکلات را برداشت نفس راحتی کشید و گفت «خداوند به تو خیر عطا کند.» در کل مسیر سعی کرد با پیرمرد با خوشرویی رفتار کند و او را بخنداند و بقیه مسافران را نیز با خود همراه کرد و همگی برای شادی پیرمرد تلاش کردند.
وقتی روز در حال به پایان رسیدن بود و راننده قصد داشت هر چه سریع‌تر به خانه‌اش بازگردد ناگهان آخرین مسافر روبه او کرد و گفت: اگر من هم به شما پول ندهم زن و بچه‌ات خرج زندگی‌شان را چه می‌کنند. راننده باز هم لبخند زد و گفت «خداوند روزی من، همسرم و فرزندم را می‌رساند.» سپس بسته شکلات را رو به مسافر گرفت و دوباره مسافر با تعجب پرسید:  

روزی چند بسته شکلات می‌خرید؟

آیا این کار برای شما به صرفه است؟

راننده جوان دوباره لبخندی زد و گفت: روزی 4 بسته شکلات و چند آبمیوه می‌خرم و آن را در کمال میل و رغبت میان مسافرانم تقسیم می‌کنم چون معتقدم مسافران به محض ورود به خودرویم خلقشان شاد شده و کامشان شیرین می‌شود و شیرینی لبخند را بیشتر احساس می‌کنند.
سپس با آنان به گفت‌وگو می‌نشینم و سعی می‌کنم لحظات پرثمری را داشته و از تجربیاتشان استفاده کنم.
در ابتداکه تصمیم به چنین کاری گرفته بودم کمی با مخالفت‌های همسرم روبه‌رو بودم اما او هم متوجه شد که درآمد و مخارج زندگی ما ربطی به خرج و مخارج خودروی شکلاتی من ندارد و نه تنها دیگر مخالفتی نکرد بلکه در این راه بسیار به من کمک هم کرد.
شب‌ها وقتی به خانه می رسم با هم دفترچه خاطرات مسافران را مرور می‌کنیم. گاهی جملات آن قدر تکان‌دهنده‌اند که من ترغیب به ادامه این کار می‌شوم.
روزی یکی از مسافرانم برایم نوشته بود من امروز خیلی گرسنه بودم و با خوردن این شکلات احساس بهتری دارم و خداوند خیر و برکت به زندگی‌ات دهد. من کاملاً باور دارم، کمک کردن به دیگران و محبت کردن به آن ها حتی با یک شکلات ناچیز روزی‌ام را حلال‌تر و زندگی‌ام را پربرکت‌تر می‌کند و امیدوارم سال‌های سال به این کار ادامه دهم.
 

هدیه مسافر
مسافر که تحت‌تأثیر حرف‌های راننده جوان قرار گرفته بود وقتی به در خانه‌اش رسید گفت چند لحظه صبر کن کاری با تو دارم و مدتی بعد او با شرینی و شربت پیش راننده جوان رفت پاکت‌نامه‌ای به او داد و گفت: خسته نباشید خواهش می‌کنم این پاکت نامه را باز نکن و قول بده آن را در خانه‌ات باز می‌کنی. مرد وقتی به خانه رسید در اوج ناباوری متوجه شد مسافر  16 چک 50 هزار تومانی در آن گذاشته است و در نامه‌ای نوشته این رزق و روزی زن و فرزند تو است.
 

آرزوهای شیرین
راننده روزهای شوق و شادی هر شب وقتی به خانه می‌رسد پس از مرور خاطرات به آرزوهایش فکر می‌کند. او در ذهن چند آرزوی بزرگ می‌پروراند. یکی این که روزی سرمایه زیادی کسب کند و تاکسی شکلاتی‌ها را زیاد کند.
مرور آرزوها لبخندی از رضایت را برای راننده جوان به همراه می‌آورد. زیرا او مطمئن است که روزی با مداومت و پایداری به آرزوهایش خواهد رسید همان طور که 11 سال برای شادی مردم تلاش کرد و به نتایج زیادی دست یافت.
 

http://www.iran-newspaper.com/1389/8/1/Iran/4631/Page/17/Index.htm روزنامه ایران :


 
comment نظرات ()