body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

عشق گوهر شادی
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥
 

اول ، آورده اند كه گوهر شاد خاتون همسر شاهرخ تيموري زني مومن و پارسا بود . مي خواست در كنار حرم امام رضا عليه السلام مسجدي بنا كند. چون مي خواست عمل صالحي انجام دهد به همه كارگران و معماران اعلام كرد دستمزد شما را دو برابر مي دهم ولي شرطش اين است كه فقط با وضو كار كنيد و در حال كار با يك ديگر مجادله و بد زباني نكنيد و با احترام رفتار كنيد. و اخلاق اسلامي و ياد خدا را رعايت كنيد .

دوم ، گفته اند او به كساني كه به وسيله حيوانات مصالح و بار به محل مسجد مي آورند علاوه بر دستور قبلي گفت سر راه حيوانات آب و علوفه قرار دهيد و اين زبان بسته ها را نزنيد و بگذاريد هرجا كه تشنه و گرسنه بودند آب و علف بخورند. بر آن ها بار سنگين نزنيد و آن ها را اذيت نكنيد. اما من مزد شما را دو برابر مي دهم ....

سوم ، روايت كرده اند كه گوهر شاد روزي طبق معمول براي سركشي كار ها به محل مسجد رفت. در اثر باد مقنعه و حجاب او كمي كنار رفت و كارگر جواني چهره او را ديد. جوان بيچاره دل از كف داد و عشق گوهر شاد صبر و طاقت  از او ربود تا آن جا كه مريض شد و و بيماري او را به مرگ نزديك كرد.

مادرش كه احتمال از دست رفتن فرزند را جدي ديد تصميم گرفت جريان را به گوش ملكه گوهر شاد برساند. و گفت اگر جان خودم را هم از دست بدهم مهم نيست. او موضوع را به گوهر شاد گفت و منتظر عكس العمل گوهر شاد بود.

ملكه با خوشرويي گفت اين كه مهم نيست چرا زودتر به من نگفتيد تا از ناراحتي يك بنده خدا جلو گيري كنيم ؟ و به مادرش گفت برو به پسرت بگو من براي ازدواج با تو آماده هستم ولي فبل از آن بايد دو كار صورت بگيرد. يكي اين كه مهر من چهل روز اعتكاف توست در اين مسجد تازه ساز . اگر قبول داري به مسجد برو و تا چهل روز فقط نماز و عبادت خدا را به جاي آور. و شرط ديگر اين است كه بعد از آماده شدن تو . من بايد از شوهرم طلاق بگيرم. حال اگر تو شرط را مي پديري كار خود را شروع كن.

 جوان عاشق وقتي پيغام گوهر شاد را شنيد از اين مژده حالش خوب شد و گفت چهل روز كه چيزي نيست اگر چهل سال هم بگويي حاضرم. او رفت و مشغول نماز در مسجد شد  به اميد اين كه پاداش نماز هايش ازدواج و وصال گوهر شاد باشد .

 روز چهلم گوهر شاد قاصدي فرستاد تا از حال جوان خبر بگيرد تا اگر آماده است  او هم آماده طلاق باشد . قاصد  به جوان گفت فردا چهل روز تو تمام مي شود و ملكه منتظر است تا اگر تو آماده هستي او هم شرط خود را انجام دهد .

جوان عاشق كه ابتدا با عشق گوهر شاد به نماز پرداخته و حالا پس از چهل روز حلاوت نماز كام او را شيرين كرده بود جواب داد : به گوهر شاد خانم بگو اولا از تو ممنونم و دوم اين كه من ديگر نيازي به ازدواج با تو ندارم.

قاصد گفت منظورت چيست؟ مگر تو عاشق گوهر شاد خانم نبودي ؟؟ جوان گفت آنوقت كه عشق گوهر شاد من را بيمار و بي تاب كرد هنوز با معشوق حقيقي آشنا نشده بودم ولي اكنون دلم به عشق خدا مي طپد و جز او معشوقي نمي خواهم. من با خدا مانوس شدم و فقط با او آرام مي گيرم. اما از گوهر شاد هم ممنون هستم كه مرا با خداوند آشنا كرد و او باعت شد تا معشوق حقيقي را پيدا كنم . . .


 
comment نظرات ()