body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

حکايت
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥
 

سخنران معروفي در يك جلسه سخنراني يك اسكناس باارزش از جيبش درآورد و پرسيد:

چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟

دست همه  حاضرين بالا رفت.

او گفت: بسيار خوب من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن مي خواهم كاري بكنم و سپس در مقابل نگاه هاي متعجب اسكناس را مچاله كرد و پرسيد:

چه كسي مايل است هنوز اين اسكناس را داشته باشد؟ و باز دست همه حاضرين بالا رفت. بار ديگر اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگدمال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد. بعد اسكناس را برداشت و سوال را دوباره تكرار كرد و باز هم دست همه حاضرين بالا رفت. سخنران گفت:

دوستان من، با اين بلاهايي كه من سر اين اسكناس آوردم از ارزش آن چيزي كم نشد و همه شما خواهان آن هستيد. در زندگي واقعي هم همين طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي كه مي گيريم يا با مشكلاتي كه روبرو مي شويم ، خاك آلود مي شويم، خم مي شويم، مچاله مي شويم و احساس مي كنيم پشيزي ارزش نداريم ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين كه چه بلاهايي سرمان آمده باشد هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوست مان دارند آدم با ارزشي هستيم.


 
comment نظرات ()