body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

گنجينه دل
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥
 
چشم فروبسته اگر وا كني

درتو بود هر چه تمنا كني

عافيت از غير نصيب تو نيست

غير تو اي خسته طبيب تونيست

از تو بود راحت بيمار تو

نيست به غير از تو پرستار تو

همدم خود شو كه حبيب خودي

چاره خود كن كه طبيب خودي

غير كه غافل ز دل زار تست

بي خبر از مصلحت كار تست

بر حذر از مصلحت انديش باش

مصلحت انديش دل خويش باش

چشم بصيرت نگشايي چرا ؟

بي خبر از خويش چرايي چرا ؟

صيد كه درمانده ز هر سو شده است

غفلت او دام  ره او شده است

تا ره غفلت سپرد پاي تو

دام بود جاي تو اي واي تو

خواجه مقبل كه ز خود غافلي

خواجه نه اي بنده نا مقبلي

از ره غفلت به گدايي رسي

ور به خود آيي به خدايي رسي

پير تهي كيسه بي خانه اي

داشت مكان در دل ويرانه اي

روز به دريوزگي از بخت شوم

شام به ويرانه درون همچو بوم

گنج زري بود در آن خاكدان

چون پري از ديده مردم نهان

پاي گدا بر سر آن گنج بود

ليك ز غفلت به غم ورنج بود

گنج صفت خانه به ويرانه داشت

غافل از آن گنج كه د ر خانه داشت

عاقبت از فاقه و اندوه و رنج

مرد گدا مرد و نهان ماند گنج

اي شده نالان ز غم و رنج خويش

چند نداري خبر از گنج خويش؟

گنج تو باشد دل آگاه تو

گوهر تو اشك سحرگاه تو

مايه اميد مدان غير را

كعبه حاجات مخوان دير را

غير ز دلخواه تو آگاه نيست

ز آنكه دلي را بدلي راه نيست

خواهش مرهم ز دل ريش كن

هر چه طلب مي كني از خويش كن

شعر از رهی معیری

 


 
comment نظرات ()