body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

قناعت
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥
 

قناعت

 

اسكندر مقدوني در سي و سه سالگي در گذشت . روزي كه اين جهان را ترك مي كرد خواست يك روز ديگر هم زنده بماند ، فقط يك روز ديگر ، تا بتواند مادرش را ببيند . آن 24 ساعت فاصله اي بود كه بايد طي ميكرد تا به پايتختش برسد. اسكندر از راه هند به يونان بر مي گشت و به مادرش قول داده بود وقتي كه تمام دنيا را به تصرف خود در آورد بازخواهد گشت و تمام دنيا را يك پارچه به او هديه خواهد كرد.

بنابراين اسكندر از پزشكانش خواست تا 24 ساعت مهلت براي او فراهم كنند و مرگش را به تعويق اندازند .

پزشكان پاسخ دادند كه كاري از دستشان بر نمي آيد، و گفتندكه او بيش از چند دقيقه قادر به ادامه ي زندگي نخواهد بود .

اسكندر گفت: من حاضرم نيمي از تمام پادشاهي خود را، يعني نيمي از دنيا را، در ازاي فقط 24 ساعت بدهم .

آن ها گفتند: اگر همه دنيا را هم كه از آن شماست بدهيد ما نمي توانيم كاري براي نجاتتان صورت بدهيم . اكري غير ممكن است.

آن لحظه بود كه اسكندر بيهوده بودن تمامي كوشش هايش را عميقا درك كرد.

با تمام دارايي اش كه كل دنيا بود نتوانست حتي 24 ساعت را بخرد. سي و سه سال از عمرش را به هدر داده بود براي تصاحب چيزي كه با آن حتي قادر به خريدن 24 ساعت هم نبود.

متوجه شد كه به خاطر اين دنياي واهي بايد با نوميدي و محروميت كامل جهان را ترك كند.

تمام مردان جاه طلب با نا اميدي از دنيا مي روند. بيشتر انسان ها در نا اميدي زندگي مي كنند و در نااميدي از دنيا مي روند.

قناعت به سادگي يعني درك اين نكته كه خواسته ها در زندگي غير عقلايي و احمقانه اند

 

 

 


 
comment نظرات ()