body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

ارزشمن ترين چيزهای زندگی ديده نمی شوند
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥
 

ارزشمندترين چيزهاي زندگي معمولا ديده نمي شوند و يا لمس نمي گردند،

بلكه در دل حس مي شوند.

 

پس از 21 سال زندگي مشترك، همسرم از من خواست كه با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت كه مرا دوست دارد ولي مطمئن است كه اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. زن ديگري كه همسرم از من مي خواست با او بيرون بروم كسي جز مادرم نبود. پدرم  19 سال پيش فوت كرده بود و از آن تاريخ تاكنون مادرم تنها شده بود و مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود كه من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد كه مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود كه يك تماس تلفني شبانه و يا يك دعوت غير منتظره را نشانه يك خبر بد مي دانست. به او گفتم : به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود كه اگر ما دو نفر امشب را با هم باشيم. او پس از كمي تامل گفت كه او نيز از اين ايده لذت خواهد برد. آن جمعه وقتي براي بردنش مي رفتم كمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم كه او هم كمي عصبي است. لباسش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، همان لباسي كه در آخرين سالگرد ازدواجش، پدرم براي او خريده بود. با چهره اي روشن هم چون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين مي شد گفت كه به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي روم و آن ها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نمي توانند براي شيندن ماوقع امشب منتظر بمانند. ما به رستوراني رفتيم كه هر جند لوكس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود كه گوئي همسر رييس جمهور بود. پس از اين كه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاكي از يادآوري خاطرات گذشته به من مي نگرد و به من گفت، يادش مي آيد كه وقتي من كوچك بودم و با هم به رستوران مي رفتيم او بود كه منوي رستوران را مي خواند. من هم در پاسخ گفتم كه حالا وقتش رسيده كه تو استحراحت كني و بگذاري من اين لطف را در حق تو بكنم. هنگام صرف شام مكالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيزغير عادي بين ما رد و بدل نشد بلكه صحبت ها پيرامون وقايع جاري بود و آن قدر حرف زديم كه سينما را از دست داديم. وقتي او را به خانه رساندم گفت، باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط ان كه او مرا دعوت كند و من هم قبول كردم. وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد كه آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم، خيلي بيشتر از آن كه مي توانستم تصور كنم. چند روز بعد مادرم در اثر حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريع تر از آن واقع شد كه بتوانم كاري كنم. كمي بعد، پاكتي حاوي كپي رسيدي از رستوراني كه با مادرم آن شب در آن جا غذا خورديم به دستم رسيد. يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

نمي دانم كه آيا درآن جا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت كرده ام، يكي را براي تو و يكي را براي همسرت و تو هرگز نخواهي فهميد كه آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود كه دريافتم چه قدر اهميت دارد كه به موقع به عزيزانمان بگوييم كه دوستشان داريم و زماني را كه شايسته آن هاست به آن ها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهم تر از خدا و خانواده نيست. زماني كه شايسته عزيزانتان است را به آن ها اختصاص دهيد زيرا هرگز نمي توان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

اين روايت را براي همه كساني كه والديني مسن دارند بفرستيد.

امروز بهتر از ديروز و فرداست.

 


 
comment نظرات ()