body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

تمام صفات خوب در یک واژه به نام عمل خلاصه می شود ...
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥
 

فراز و نشیب یک مدیر

لی یاکوکا قهرمان ملی آمریکا و مورد تحسین و اعتماد مردم آن سرزمین است. لیکن او نه هنرپیشه است، نه خواننده و نه ورزشکار حرفه ای، بلکه مهندس است و مدیر. در سال 1994 یعنی یک سال پس از بازنشسته شدن از ریاست کرایسلر در یک نظر خواهی از مردم آمریکا در مورد پنج مدیر عامل مورد تحسین، معلوم شد که وی اولین انتخاب آن هاست. در این نظرخواهی بیل گیتس مدیر عامل مایکروسافت در جایگاه دوم قرار گرفت.

یاکوکا به عنوان پیر صنعت خودروسازی، مدیری است که یکی از بزرگترین شرکت های جهان یعنی کرایسلر را ظرف چند سال از ته دره ورشکستگی نجات داده و به اوج قله پیروزی رسانده است.

او درباره خودش چنین می گوید، هر جا می روم از من می پرسند:

چطور این قدر موفق شدی؟

چرا هنری فورد تو را اخراج کرد؟

چگونه کرایسلر را از ورشکستگی نجات دادی ؟

اما من هیچ گاه پاسخ فوری و درستی برای پرسش های آن ها نداشته ام و لذا عادت کرده ام که بگویم بگذارید کتابم را بنویسم، آن وقت همه چیز را می فهمید.

یاکوکا در کتاب " فراز و نشیب در مدیریت فورد و کرایسلر " علاوه براین که تجارب دوران عمر پربار خود را در اختیار خواننده می گذارد، گوشه هایی خواندنی از تاریخ معاصر صنعت خودرو سازی را با زبانی ساده و شیوا بیان می کند.

در مورد داستان زندگی کودکی و نوجوانی یاکوکا می توان گفت که پدرش در سال 1902 در شرایطی وارد آمریکا شد که تنها و تهیدست بود. یاکوکا در نوجوانی روزهای آخر هفته در مغازه تره بار فروشی یک یونانی کار می کرد. بحران اقتصادی شدید سال های نخست دهه 1930 آمریکا موجب شد که پدرش داروندار خود را از دست بدهد و به همین جهت خاطرات روزهای تلخ آن دوران همواره بر ذهن او باقی است. او در این باره می گوید :

مانند بسیاری از خانواده ها ی دیگر اعتقاد عمیق به خداوند، ما را در گذراندن آن روزهای سخت یاری می داد. او از زمان دانشجویی کار کردن برای فورد را خیلی دوست می داشت و بالاخره در سال 1946 به عنوان مهندس کارآموز در شرکت فورد استخدام شد و پس طی مراحل مختلف در سال 1970 مدیر عامل شرکت فورد با 432 هزار نفر پرسنل گردید.

یاکوکا می گوید زمانی که بر صندلی مدیر عاملی آن شرکت تکیه داشتم، خودم را بر فراز بلندترین قله جهان می دیدم. اکنون دفتر من، درست مجاور دفتر هنری فورد ( نوه بنیان گذار شرکت فورد ) در عمارت شیشه ای قراردارد. هر چه بیشتر با وی آشنا می شدم بیشتر درباره سرنوشت شرکت و خودم نگران می شدم. عمارت قصری شیشه ای بود و هنری فورد فرمانروای مطلق آن. هر گاه که او وارد ساختمان می شد همه جا می پیچید که سلطان وارد شده است.

هرگاه وارد جلسه ای می شد جو جلسه ناگهان تغییر می کرد. اختیار مرگ و زندگی همه ما به دست او بود. فورد آدم سطحی نگر و ظاهر بین بود.
اوهیچ گاه در عمرش برای به دست آوردن چیزی زحمت نکشیده بود. شاید این آفت بچه های ثروتمندی است که پول شان را از راه ارث به دست می آورند. من و او
8 سال شرکت را اداره کردیم اما اختلافاتی با هنری فورد داشتم و لذا او همیشه به دنبال تضعیف من بود و من را مجبور به استعفا می کرد.

دلیل عمده آن این بود که من بین کارگران از محبوبت زیادی برخوردار بودم. من مهره مار نداشتم که افراد را به طرف من بکشد، بلکه رفتار و عملکرد من بود که آنان را جذب می کرد. من به ارزش خودم در شرکت آگاه بودم و ارزش من برای شرکت بسیار بیش از هنری بود. بالاخره هنری در روز 13 جولای سال 1978 من را به اتاق خود فراخواند و خطاب به من گفت که عقیده من این است که تو بروی و این به صلاح شرکت است.

من درآن لحظه لیستی از دستاوردهای خود در شرکت فورد را برای هنری فورد برشمردم و گفتم دو سال آخر حضورش در آن جا بهترین سال های تاریخ شرکت فورد بوده است. طی این دو سال شرکت 5/3 میلیارد دلار سود داشته است، اما محال است دیگر چنین پولی در این شرکت سرازیر شود. به این ترتیب شرکت فورد من را اخراج کرد. من 32 سال در آن شرکت کار کرده بودم که 8 سال آن در پست ریاست گذشته بود.

او محل جدید کار خود را چنین ترسیم می کند:

سوار اتومبیبلم شدم و به طرف دفتر جدیدم راه افتادم. آدرس را درست بلد نبودم. انباری بود در نقطه ای دور افتاده ای به فاصله چند کیلومتری ساختمان مرکزی شرکت، دفتر جدید فقط کمی بزرگتراز یک کیوسک بود، با میزی کوچک و تلفن. منشی خودم با چشمان اشگبار قبل از من در آن جا حضور یافته بود. تا همین دیروز من و او در برج عاج کارمی کردیم. دفتر جدید برای من مثل سیبری بود. مثل تبعیدگاهی در دورترین نقطه دنیا.

یاکوکا به دو راهی های مختلف در سر راه انسان ها اشاره دارد و می گوید:

در کوره راه زندگی، آدمیزاد به هزاران دو راهی برمی خورد. اما همیشه چند دو راهی بزرگ هم سر راه انسان سبز می شود. من به یکی از آن دو راهی های بزرگ رسیده بودم و نمی دانستم چه کنم؟ او معتقد است که حضورش در آن انباری در صبح آن روز، انگیزه ای شد که به فاصله 2 هفته سکان رهبری شرکت کرایسلر را در دست بگیرد.

او در خصوص وضعیت کرایسلر در بدو ورودش به آن شرکت، می گوید اگر کوچک ترین اطلاعی از آن چه که در کرایسلر در کمین من بود داشتم حتی در ازای تمام پول های عالم به آن جا نمی رفتم. من پس از چندی دریافتم که کرایسلر نه در حال اغماء، بلکه در سکرات مرگ به سر می برد. اما در دلم مطمئن بودم که به فاصله دو سال، کرایسلر را مثل ساعت راه می اندازم.

اما با مشکلات پیش بینی نشده مثل انقلاب ایران و بحران انرژی همه چیز در عمل درست برعکس شد. لذا مبارزه شروع شده بود. مبارزه ما روزهای تاریک هم داشت. برای کاهش هزینه ابتدا حقوق خودم را قطع کردم و بعد سراغ کاهش حقوق کارمندان و کارگرها رفتم ومجبور شدم بسیاری از بچه ها را اخراج کنم درست مثل جنگ بود، پیروز شدیم اما خیلی ها از میدان برنگشتند. در سال 1982 سرانجام گرد وغبار میدان نبرد فرو نشست، نوبت به جمع آوری غنایم شد.

در اواخر آن سال تنور اقتصاد بازار فروش اتومبیل گرم شد. به طوری که در پایان سال 1983 دفاتر شرکت 92 میلیون دلار سود نشان می داد، سودی که تا این تاریخ سابقه نداشت. او در ادامه نتیجه گیری می کند که خوشبختانه کرایسلر از سقوط حتمی نجات یافت و من امروز قهرمانم. اما شگفتی در این است من این قهرمانی را مدیون همان یک لحظه در آن انباری هستم.

در زیر به برخی از توصیه های مدیریتی او اشاره می شود:

  • شیوه من همواره
    این بوده است که از لحظه اول کار تا زمان گرفتن تصمیم دموکرات باشم، از آن پس به فرمانده قاطعی تبدیل می شوم.
  • مدیریت چیزی جزبرانگیختن دیگران نیست. فراموش نکنید جاده ارتباط با آدم ها دو طرفه است نه یک طرفه. اگر می خواهید در برانگیختن کارکنان خود موفق باشید، باید گوش دادن را خیلی خوب فراگیرید.
  • من دریافتم که تمام مشکلات کرایسلر به یک نقطه ختم می شد و آن هم این بود که هیچ کس نمی دانست باید به چه کسی جواب پس دهد.
  • تجربیات گذشته ره توشه آینده ماست. ما آموختیم که رمز بقای ما کار و کوشش ماست.
  • تمام صفات خوب در یک واژه به نام " عمل " خلاصه می شود.
  • تصمیات من همواره تا حدودی بر ندای درونم استوار بوده است.
  • علی رغم آن چه که در کتاب های درسی می خوانیم، بیشتر تصمیمات سازمانی را افراد می گیرند نه کمیته ها.
  • ارتباط با دیگران مهم ترین اصل زندگی است. داشتن این مهارت برای مدیر حیاتی
    است زیرا مهم ترین کار اواستخدام است.
  • دوست ندارم ببینم روی برگه ارزیابی شخصی، با همه هوش و استعدادش نوشته باشند " درکنار آمدن با افراد مشکل دارد." از نظر من این جمله یعنی ناقوس مرگ.
  • تمرکز در کار و استفاده درست از وقت، کلید کامیابی در هر کاری است.
  • البته یادت باشد که برای هر آن چه که خداوند به تو ارزانی داشته است شکرگزار باشی.

منبع : کتاب " فراز و نشیب مدیریت در فورد و کرایسلر "

نوشته : لی یاکوکا.

مترجم : محمد ابراهیم محجوب.


 
comment نظرات ()