body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

بابای دارا و بابای ندار
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥
 

باباي دارا و باباي نادار

كتاب” باباي دارا , باباي نادار ” يكي از پرفروش ترين كتاب هاي مديريتي چند سال اخير است. نوسندگان كتاب، روش هاي آموزشي مدارس را براي عصر حاضر مناسب و كافي نمي دانند و معتقدند كهمدرسه ها كارمند پرورند و نه كارآفرين پرور “ آموزش هايي كه براي عصر سازمان هاي بزرگ و بوروكراتيك مناسب بود، ديگر جواب گوي نيازهاي سازمان هاي پيچيده، شبكه اي و مبتني بر دانش امروز نمي باشند و در واقع فرزندان ما را براي دنيایی تربيت مي كنند كه ديگر وجود ندارد.

      پيام اصلي كتاب اين است كه :

 براي پول كار نكنيد , بگذاريد پول براي شما كار كند “

    

در زير داستان ” باباي دارا، باباي نادار“ به زبان رابرت كيوساكي ( يكي از نويسندگان كتاب ) به اجمال آمده است :

من دو بابا داشتم، يكي دارا و ديگري نادار. يكي بسيار درس خوانده و زيرك بود،  مدرك دكترا داشت و دوره چهار ساله كارشناسي را دو ساله گذرانده بود. از سه دانشگاه مدرك معتبر استانفورد، شيكاكو و نورث وسترن با استفاده از بورس كامل مدرك عالي گرفته بود. باباي ديگر هرگز نتوانسته بود كلاس هشتم را هم به پايان برساند.

هر دو مرد سخت كوش و در كار و زندگي خود پيروز بودند. درآمد هر دو نفر رضايت بخش بود. ولي يكي از آنان در زمينه مالي پيوسته مشكل داشت. باباي ديگر از ثروتمندترين مردان ايالت هاوايي شد. يكي پس از مرگ، دهها ميليون دلار براي خانواده و ديگران به ارث گذاشت. از ديگري تنها صورت حساب هايي به جا ماند كه مي بايست پرداخت شوند.

  هر دو به من اندرزهايي دادند، ولي اندرزهاي آن ها متفاوت بود. هر دو به درس خواندن سخت عقيده داشتند، ولي موضوعات يكساني را توصيه نمي كردند.

اگر من يك بابا داشتم، ناچار بودم تا اندرزهاي او را بپذيرم يا رد كنم. با داشتن دو بابا  اين فرصت را يافتم تا ديدگاه هاي آنان را با هم بسنجم. ديدگاه يك مرد دارا با يك مرد نادار.

از آن جا كه من دو پدر اثر گذار داشته ام، از هر دو نفر چيز آموختم. ناچار بودم تا درباره اندرزهاي هر كدام بينديشم و از بررسي تاثير انديشه هر كدام بر زندگيش، بينش ارزشمندي پيدا كنم :براي مثال يكي عادت داشت كه بگويد ” از عهده من بر نمي آيد .“ ديگري از به كار بردن اين واژه ها پرهيز مي كرد. به جاي آن مي كفت :

چگونه مي توانم از عهده اين كار بر آيم ؟“ عبارت نخست حالت خبري داشت و عبارت دوم جنبه پرسشي. از عهده من برنمي آيد مغز را از كار مي اندازد و عبارت چگونه مي توانم از عهده اين كار برآيم، مغز را به حركت و جستجو وا مي دارد.  

هر دو آن ها بينش مخالفي در انديشيدن داشتند. يكي فكر مي كرد كه ثروتمندان بايد ماليات بيشتري بپردازند تا هزينه كساني شود كه از امكانات زندگي بهره كمتري نصيبشان گرديده است. ديگري مي گفت : ماليات ابزار تنبيه كساني است كه بيشتر توليد مي كنند و پاداش به آناني است كه توليد نمي كنند.

يكي از آنان توصيه مي كرد خوب درس بخوان تا در شركت معتبري استخدام شوي. ديگري توصيه مي كرد، خوب درس بخوان تا بتواني شركت ارزشمندي براي خود داشته باشي.

يكي از آنان مي گفت دليل اينكه ثروتمند نشده ام شما بچه ها هستيد  و ديگري مي گفت دليل اينكه بايد ثروتمند شوم، شما بچه ها هستيد.

يكي عقيده داشت خانه ما بزرگترين دارايي خانواده  مي باشد به عقيده ديگري خانه بزگترين بدهكاري است و هر كس بيشترين درآمدش را در خريد خانه سرمايه گذاري كند دچار دردسر مي شود .

 به عقيده يكي دولت يا كارفرما مي بايست نيازهاي انسان ها را برآورده سازد. او همواره دل نگران اضافه حقوق، طرح بازنشستگي، مزاياي بهداشتي و درماني مرخصي و ديگر مزاياي استخدامي بود و چنين مي نمود كه تضمين شغلي براي تمام عمر و مزاياي ناشي از آن، از خود شغل با اهميت تر است. اما ديگري به خود اتكايي مالي فراگير عقيده داشت و من را از استخدام رسمي مادام العمر در شركت ها منع مي كرد.

 يكي به من آموخت كه چگونه شرح معرفي خود را بنويسم تا شغل هاي بهتري بيابم، ديگري چگونگي نوشتن برنامه هاي پرتوان مالي و كسب و كار را يادم داد تا شغل آفريني كنم.

دست پرورده دو بابا بودن به من فرصت داد تا تاثير انديشه هاي هر كدام را در زندگي خودشان ببينم. دريافتم كه براستي انسان ها با انديشه هايشان زندگي خود را شكل مي دهند.

براي مثال باباي نادار پيوسته مي گفت: من هرگز ثروتمند نخواهم شد. اين پيش بيني هم به حقيقت پيوسته بود. از سوي ديگر، باباي دارا همواره خود را ثروتمند مي ديد. سخناني از اين دست بر زبان مي آورد من يك مرد ثروتمندم. حتي هنگامي كه به شكست هاي مالي بزرگ دچار شده و نزديك به نابودي بود، خود را هم چنان ثروتمند مي پنداشت. خود را اين چنين دلگرمي مي داد :

” شكست خورده و نادار متفاوتند. شكست گذرا و ناداري هميشگي است.“

 باباي نادار مي گفت: من به پول  علاقه مند نيستم. پول چه اهميتي دارد. باباي دارا پيوسته مي گفت: پول قدرت است.

شايد هرگز نتوان قدرت فكر را اندازه گيري كرده يا ستود، ولي براي من از همان زمان جواني روشن شد كه بايد در چگونگي معرفي و عرضه خود هوشيار باشم. دريافتم كه باباي نادارم به دليل مقدار پولي كه، بلكه انديشه ها و عمل او چنين  نتيجه اي بار آورده بود. به عنوان يك نوجوان، آگاهانه تصميم گرفتم تا پيوسته متوجه برگزيدن انديشه ها باشم. اندرز كدام را آويزه گوش كنم باباي دارا يا بابا نادار؟ به دست مي آورد نادار نبود

هرچند كه دو مرد سخت برلزوم آموزش و يادگيري تاكيد داشتند، ولي  ديدگاهشان در اينكه چه بايد آموخت  متفاوت بود يكي از من مي خواست تا خوب درس بخوانم، به درجات تحصيلي بالا برسم و براي پول درآوردن كار كنم. و ديگري مرا تشويق مي كرد تا براي ثروتمند شدن درس بخوانم. دريابم كه پول چگونه كار مي كند و چگونه مي توان آنرا به خدمت خود بگيرم. پيوسته مي گفت :” من براي پول كار نمي كنم،  پول براي من كار مي كند.“

 منبع :

فرا كتاب ” باباي دارا  باباي نادار

تاليف : رابرت كيوساكي و شارون لچتر

ترجمه : عبدالرضا رضايي نژاد

 


 
comment نظرات ()