body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

تجارب مشترك، انتقال اطلاعات ومستندسازي در مديريت قسمت دوم
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ۱۳۸٥
 
سير تاريخي 

بنده به اقتضاي علاقه خودم در 27 ساله اخير بيشتر به مديريت بومي ايران و اينكه درلابلاي اوراق تاريخي اين مملكت مقوله هاي تاريخي ما به چه صورت شكل گرفته است انديشيده ام. در اين سوال، نخستين نكته اي كه به ذهن مي رسد انتقال تجربه هايي است كه معمولا ازيك مدير به مدير ديگر مي رسد. من مشاهده كرده ام كه در تاريخ ايران متاسفانه حتي در دوران ثبات هم چنين چيزي كمتر اتفاق افتاده است. براي مثال وقتي يك سلسله طولاني مثل صفويه روي كار مي آيد بين شاهاني كه اين سلسله را اداره مي كنند يك نوع وفاق وجود ندارد. البته اين در شرايطي است كه همه پدر، پسر، نوه و نتيجه هستند و درواقع از يك تداوم ايدئولوژيك هم برخوردارند. نكته جالب اين كه چندي پيش تحقيقي از دانشگاه ايروان كه در منطقه ماتانادارن "يكي از مناطق قره باغ امروزي واقع درارمنستان " صورت گرفته بود به دست من رسيد. در اين تحقيق يكي از استادان فرمان هايي را كه پادشاهان صفويه صادر كرده بودند، جمع آوري وتجزيه وتحليل كرده بود. اين فرمان ها نكات خيلي ظريفي را به ما نشان مي دهد. براي مثال شاه عباس صفوي براي اين كه منطقه را به دست يك نفر بسپارد،  فرماني را صادر كرده و در بالاي آن نوشته است : "هوالملك للله " بعد در متن فرمان آمده است كه شاه بابام چنين مقرر فرموده بود كه اين ملك دراختيار محمدخان استاجلو قرار گيرد و ما چنين مقرر مي داريم كه اين ملك ازمحمدخان استاجلو گرفته و به علي قلي خان افشار سپرده شود، والسلام كلب آستان علي عباس. در اينجا متن فرمان تمام مي شود.

تحليل تاريخي اين مقوله را وقتي نگاه كنيد مي بينيد كه بين شاه عباس صفوي و شاه باباي او يك تداوم مديريتي وجود نداشته است وهمين طور اين مساله تا رده هاي زيرين نظام كشيده مي شد و اين خاص يك دوره كوتاه نيست.

حاصل كار اين كه تفاوت بين يك فرمانروا و فرمانرواي ديگر خيلي خيلي زياد است و بسيار به ندرت از تجربه فرمانرواي قبلي يا افراد قبلي استفاده مي شود. اگر با همين تحليل وارد قرن بيستم شويم مي بينيم كه بعداز انقلاب مشروطيت وارد عصر صنعتي مي شويم، امامتاسفانه سازوكارهاي مديريتي ما به تناسب عصر صنعتي تغيير نكرد، نتيجه اين شد كه عهده دار صنعت شديم و كارخانه را هم آورديم، اما تفكر مديريتي حاكم بر ما همان تفكري بود كه در عصر دامداري و كشاورزي وجود داشته است، مدير مطلق العنان بوده و به سليقه خودش تصميم گيري مي كرده است. مدير كمتر با كاركنان خود مشورت داشته و كمتر تجارب را مكتوب مي كرده است. چنان چه از تجارب مكتوب هم استفاده مي شد، عمدتا در سطح نصيحت بوده است. كتاب هايي چون سياست نامه، دستورالوزراء، اخلاق ناصري و قابوسنامه و حتي كتاب هاي معاصر، تماما نصيحت گونه بوده است.

بنابراين مدير بعدي مختار بوده است كه تجارب قبلي را بپذيرد يا نپذيرد و متاسفانه اكثرموارد هم نمي پذيرفته است. درنهايت ما با يك مديريت گسسته مواجه بوديم كه مدير را بر آن مي داشته است كه تصور كند كه همه چيز را خود بايد پايه گذاري كند و همه چيز را خود بايد تغييردهد. بعداز انقلاب، متاسفانه اين ذهنيت پيش آمد كه طي 30 يا 40 سال گذشته، هر اتفاقي كه افتاده بد بوده است و همه را بايستي بازسازي كرد و درواقع طرحي نو در انداخت. بنابراين به نظرمي رسد چنين مقوله اي بخشي از فرهنگ مديريتي ما شده است. دانستن اين سير تاريخي به ما كمك خواهدكرد كه بررسي كنيم علت ها چه بوده است و چگونه مي توان از تجربه هاي يك ديگر آموخت ؟ و چگونه مي توان هزينه گزافي را كه كشور و نظام بابت آموزش و تجربه مديران خود پرداخته است با وسعت بيشتري موردبهره برداري قرار داد.

افخمي : آقاي دكتر فرهنگي موضوع را از ديدگاه تاريخي و جامعه شناختي مورد تجزيه وتحليل قرار دادند. بنابراين من خيلي به گذشته هاي دورنمي روم، دوره هاي نزديك تري را مورد توجه قرارمي دهم شايد مكمل بحثي باشد كه ايشان شروع كردند.


دوره هاي مشخص 

دوره پس از انقلاب را مي توان به 2 دوره تقسيم كرد: از ابتداي انقلاب تا پايان جنگ تحميلي و پس از پايان جنگ تاكنون. پس ازانقلاب، به جز دو سال اول آن كه با آشفتگي هايي نيز همراه بود و خاص هر انقلابي است، كشور با جنگ تحميلي روبه رو شد كه تاثيرات خاص خود را برجاي گذاشت. تحريم هاي نظامي واقتصادي و انواع تحريم هاي ديگر نيز مزيد برقضيه جنگ شد و كار را دشوارتر كرد. علاوه براين از ديد اقتصادي هم قدرت خريد مردم كاهش يافت و اين مسايل ايجاب مي كرد كه نظام بيشتربه سوي تمركز گرايش پيدا كند. در اين شرايط مديران به ويژه  مديران بنگاه هاي اقتصادي به طورطبيعي با دشواريهاي خاصي روبرو بودند.  به علاوه چون مديران باتجربه هم از ميدان كار خارج شده بودند، مديران جوان تر با دانش غيرحرفه اي تر بنگاه ها و سازمان ها را اداره مي كردند. از طرف ديگر فرصت آموزش آكادميك هم براي اين گونه مديران فراهم نمي شد و شايد حتي فرصت پرداختن به اين كارها هم به دست نمي آمد. حال در چنين وضعيتي، روشن است كه مدير يك بنگاه توليدي براي فروش محصولات خود با چالش هايي نظير بازار هدايت شده وتحت كنترل در داخل و مشكلات ويژه صادرات در بازارهاي جهاني مواجه باشد. به عبارتي تنوع محصول، كيفيت، قيمت تمام شده، استفاده ازفناوريهاي جديد و افزايش قدرت رقابت دربازارهاي جهاني از جمله مسايلي نبود كه همواره ذهن مديران جوان را به خود مشغول نمايد. بايد توجه داشت كه در همين دوره اول، جهان به شدت از لحاظ تكنولوژي، پيشرفت كرده بود و مااز اين مساله دور مانديم و درنتيجه به طورطبيعي قدرت رقابت از ما سلب شده بود. 

به نظر من در آن دوره ، مديران بنگاه ها، عملا اسازمان هاي خود را "اداره " مي كردند  نه "مديريت " و ما با مديريت بحران روبرو بوديم. ابتكارات فردي، اعمال سلائق شخصي وعوارض منفي ناشي از فقدان دانش كافي و تجربه، ويژگي هاي اين دوره را تشكيل مي داد.

پس از اين دوره، وارد دوره پس از خاتمه جنگ مي شويم. در اين دوره برخلاف دوره قبلي با موج سوم و پديده هايي مانند جهاني شدن، رقابت شديد در بازار جهاني و فناوريهاي جديد مواجه مي شويم كه به شدت بازار را تحت تاثيرخود قرار داده است. ساختارهاي صنعتي واقتصادي بسيار متحول شدند. بحث ادغام وكوچك كردن بنگاه ها مطرح مي شود. از طرف ديگر بحث هايي چون مقررات زدايي و روي آوردن از نظام هاي متمركز به سمت نظام هاي غيرمتمركز و مشاركت جويانه بر سر زبان ها مي افتد و درواقع مديريت نوين و حرفه اي جايگزين مديريت هاي فردي مي شود. علاوه بر مفاهيم جديد مديريتي، فضاي لازم هم براي يادگيري و آموزش در دوره دوم گسترده تر مي شود و آموزش آكادميك درزمينه مديريت در ده سال اخير توسعه مطلوبي يافته است. دوره هايي نظير آموزش مديريت استراتژيك و مديريت حرفه اي براي مديران ازجمله اين آموزش ها محسوب مي شود.

بنابراين مديراني كه از دوره قبل وارد دوره هاي جديد شده اند، تجربيات خود را از دوره مديريت بحران با دانش جديد مديريت همراه كرده و نتايج خوبي را براي جامعه به دست آوردند. لذا رفتار جديدي در مديران پيدا شد كه به نظر من اين رفتار بخشي از همان بحث انتقال تجربه است كه ما در طول تاريخ كمتر به آن پرداختيم و در دوران جنگ هم فرصت آن رانداشتيم كه به آن بپردازيم و در اين دوره ضرورت پيدا مي كند كه به آن بيشتر توجه كنيم .


 
comment نظرات ()