body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

داستانی از ايتالو کالوينو
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
 

داستاني از ايتالو كالوينو

 

سرزميني بود كه همه مردمش دزد بودند.

 شب ها هر كسي شاكليد و چراغ دستي دزديش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه همسايه.

در سپيده سحر باز مي گشت، به اين انتظار كه خانه خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود كه رابطه همه با هم خوب بود و كسي هم از اين قاعده نافرماني نمي كرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي.

خريد و فروش در آن سرزمين كلاهبرداري بود، هم فروشنده وهم خريدار سر هم كلاه مي گذاشتند.

دولت، سازمان جنايتكاراني بود كه مردم را غارت مي كرد و مردم هم فكري نداشتند جز كلاه گذاشتن سر دولت.

چنين بود كه زندگي بي هيچ كم و كاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.

ناگهان، كسي نمي داند چگونه، در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن كيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بكشد و رمان بخواند. دزدها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.

زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد كه مختار است زندگي اش را بكند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي كه او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.

مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و كاريش نمي شد كرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد كه خانه اش غارت شده است.

يك هفته نگذشت كه مرد خوب در خانه خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگويم كه گناه از خودش بود. 

رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت كه از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه كسي بود كه سپيده سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت. خانه اي كه مرد خوب بايد غارتش مي كرد .

چنین شد كه آناني كه غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني كه براي دزدي به خانه مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقيرتر مي شدند.

در اين زمان ثروتمندها نيز عادت كردند كه شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا كنند. و اين كار جامعه را بي بند و بست تر كرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند. حالا براي غني ها روشن شده بود كه اگر شب ها به روي پل بروند، فقيرخواهند شد.

فكري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد، كه هميشه دزد خواهد ماند، مي كوشد تا كلاهبرداري كند. اما مثل پيش، غني ها، غني تر و فقيرها، فقيرتر شدند. بعضي از غني ها آن قدر غني شدند كه ديگر نياز نداشتند دزدي كنند يا بگذارند كسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند.

اما همين كه دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع كردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهباني كنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند. و چنين بود كه چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلكه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حالي كه همه شان هنوز دزد بودند.

مرد خوب، نمونه منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.

نويسنده: ايتالو كالوينو

برگردان به فارسي: حجت خسروي از گاهنامهء مكث ـ شماره ششم ـ تابستان 1376


 
comment نظرات ()