body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

چگونه باید آموخت ؟
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥
 

چگونه باید آموخت ؟

مولانا می فرماید :

آدمی فربه شود از راه گوش              

جانور فربه شود از راه حلق و نوش

اما چگونه بیاموزیم ؟

جوانی نزد سقراط آمد و گفت : می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم .

سقراط گفت:

 با یقین آمدی ؟

جوان گفت : بلی !

آنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی آورد و گفت: سرت را داخل آن کن.

جوان سرش را داخل حوض کرد، لحظاتی بعد، سقراط  گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت، دقایقی چند که جوان داشت خفه می شد  و دست های خود را به نشانه تقلا حرکت می داد، سقراط گردن او را رها کرد !

جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید، سقراط جواب داد:

 در آن لحظات با تمام وجود چه چیزی را طلب م کردی؟

جوان گفت: فقط هوا را طلب می کردم و بس !

سقراط گفت: حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه را نیز این چنین،  با تمام وجود خویش،  طلب کنی، آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم!

این بهترین تمثیل است برای چگونه آموختن !

آیا ما برای آموختن به این مرحله رسیده ایم ؟

عرفا گویند :

اهل دل را دو خصلت باشد :

دل سخن پذیر

سخن دل پذیر

خود را در این جمله پیدا کنید. کدام یک هستید ؟

سقراط بر این باور است که در آن پگاه سبز و وهم آلود که حضرت دوست انسان را آفرید ، روح او را هم چون سیبی از وسط به دو نیم کرد و به این دنیا فرستاد و به همین دلیل است که انسان ها در این دنیا پیوسته به دنبال نیمه ی گمشده شان می گردند.

اما، نیمه گمشده ما آن چنان که از نامش پیداست، نیمی از وجود خود ماست که با رسیدن به آن کامل می شویم. نیمه گمشده ما می تواند انسان های انگشت شماری باشند، مانند پدر، مادر، برادر، یک دوست، هم چنین می تواند اشیایی باشند، مانند یک قلم، یک عکس، یک کتاب، یک دست نوشته و حتی می تواند غیر ملموس باشد، مانند یک آرزو، یک ایده، یک آرمان، یک خاطره معطر و خلاصه هر چیزی که اتصال او به ما و ما به او، حضور انسان را متعالی و لبریز و سرشار از بودن سبز و شعفناک خدا گونه خویش نماید.

به بیانی دیگر:

 نیمه ی گمشده ما همان قلب ما می باشد که بیرون از بدنمان می تپد.

دقت کنید ! اگر در مناطق شمالی کشورمان، محل تلاقی رود به دریا را خوب نگاه کنید، رود پس از طی مسافتی با جوش و خروش خاصی حرکت می کند و وقتی به دریا می ریزد، آرام و بی صدا می گردد.

آن نقطه تلاقی را که رود به دریا می ریزد را خوب نگاه کنید ! به شکل مبهمی زیباست ! زیباست و وهم انگیز !

رود را کودکی های دریا می گویند، زیرا همیشه دارای سر و صدا و بازی گوشی های خاص کودکان است. وقتی این کودک بازی گوش پس از طی طریق ها و برخورد با موانع و سنگلاخ ها پخته می گردد و به دریا تبدیل می گردد، مانند انسانی که به بلوغ فکری کامل رسیده دیگر از آن طغیان ها و شیطنت ها خبری نیست.

رود بعد از رسیدن به دریا و به آغوش کشیدن و محو شدن در آن دیگر فغان و ضجه ی قبل را ندارد، مانند : کودک گمشده ای که بعد از سال ها فراق به آغوش مادر می پیوندد و با تمام حضور خویش مادر را به آغوش می کشد.


 
comment نظرات ()