body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

آخر زندگى
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥
 

آخر زندگى

( اين جا هيچ خاطره شيرينى نيست، بهترين خاطره شيرين من صحبت با شماست! )

 

گفت وگو با دو زن مرده شور در بهشت زهراى تهران

 جوان است. جوان ترين و تازه كارترين مرده شور زن! هر چه جست وجو مى كنم برق اميد را در چشمانش پيدا نمى  كنم.

چند سال دارى ؟

۳۸ سال.

بچه دارى؟

دو پسر!

چند سال است اين جا كار مى كنى؟

۴ سال.

چطور شد به فكر كار در اين جا افتادى؟

به خاطر مشكلات مالى. شوهرم بيكار است.

قبل از اين جا جاى ديگر كار مى كردى؟

در يك درمانگاه، كار خدمات داشتم.

با اين جا چطور آشنا شدى؟

از طريق همكارانم. گفتند بهشت زهرا مرده شور مى خواهد.

قبلا اين جا آمده بودى؟

نه اين جا را نديده بودم.

وقتى آمدى چه حسى داشتى؟

مى ترسيدم. نمى توانستم وقتى مرده اى را مى ديدم جلو بروم ولى كم كم برايم عادى شد.

از مرگ مى ترسى؟

نه! مرگ زود خيلى خوب است. پايان زندگى است.

بچه هايت مى دانند.

بله. ولى مى گويند مامان كسى نفهمد. اگر بفهمند ما ديگر نمى توانيم مدرسه برويم.

فاميل و خانواده ات از شغل تو خبر دارند.

خانواده خودم خبر ندارند ولى خانواده شوهرم خبر دارند.

چه مى گويند؟

با كسى رفت و آمد نمى كنم.

همسايه ها چه رفتارى با تو دارند؟

مثل غريبه ها رفتار مى كنند. اصلا كسى با من رفت و آمد نمى كند.

اقوام نزديكت كه فوت كرده باشند را تا حالا شسته اى؟

نه! ولى مى توانم بشويم.

چه خاطره اى دارى؟

دخترى دو ساله به اسم مبينا بود. تنها دختر خانواده بود بعد از نذر و نياز و چند پسر خدا او را به پدر و مادرش داده بود. از تراس پرت شده بود. وقتى بچه را آوردند، غرق در خون بود. مادرش او را در آغوش كشيده بود و صورتش را به صورت او مى ماليد.

خيلى گريه كردم. الان هم كه يادم مى افتد دلم مى گيرد. اين خاطره مربوط به سه سال پيش است.

كار تو شستن است يا آب ريختن يا...؟

من مرده را مى شويم.

زندگى را تعريف كن.

زندگى هيچ چيز خاصى ندارد. انگار براى تحمل مشكلات و سختى ها آمده ايم.

چقدر سواد دارى؟

تا ابتدايى.

چه غذايى را خوب مى پزى؟

قرمه سبزى.

اگر شوهرت شغل مناسبى با درآمد بالايى پيدا كند، باز هم سر كار مى آيى؟

بله اين جا را دوست دارم.

چرا؟

همكاران ما اين جا با هم دوست هستند و محيط ، محيطى زنانه است.

شده بين كار غصه بخورى يا گريه كنى؟

زمانى كه شست و شو زياد باشد و مرده ها جوان باشند غصه مى خورم و گريه مى كنم. آن روزها واقعا داغون مى شوم.

چطور گريه هايى دردناكتر است؟

گريه كسى كه سكوت مى كند و فقط اشك مى ريزد به نظرم واقعى تر و دردناك تر است در اين موقع ها حس مى كنم آن شخص واقعا دارد گريه مى كند و راست مى گويد.

روزى چند تا مرده مى شويى؟

متفاوت است روزى ۱۰ تا ۱۵ تا.

روزى چند مرده برايتان مى آورند؟

فرق مى كند كم كم ۴۰ تا و زياد زياد ۸۰-۷۰ مرده.

خاطره چه دارى؟

خاطره شيرين كه اصلاً نيست. خاطره تلخ اما فراوان است. يك بار زنى كه مادرش فوت كرده بود، سرش را به شيشه داده بود و آرام آرام اشك مى ريخت تنهاى تنها بود. زمزمه مى كرد. آن زن روى من خيلى تأثير گذاشت.

گريه مادر براى فرزند و گريه فرزند در مرگ مادر چه تفاوتى دارند؟

گريه هاى مادر براى فرزند خيلى تلخ است ولى وقتى بچه هاى كم سن و سال در مرگ مادرى جوان به شيشه سر مى كوبند، خيلى سخت و غيرتحمل است.

تا حالا شده آن قدر از نظر روحى به تو فشار بيايد كه دست از كار بكشى؟

نه! هر طور هست تحمل مى كنم. بايد جنازه را جمع كرد.

برخورد صاحبان مرده با شما چطور است؟

بعضى ها خوب برخورد مى كنند. بعضى ها هم بد حرف مى زنند.

ناراحت نمى شوى!

چرا ولى خب تحمل مى كنيم.

عشق يعنى چه؟

عشق همان چيزى است كه من به خاطر بچه هام زنده ام و دارم اين همه سختى را تحمل مى كنم.

نوعروس هم يادت مى آيد شسته باشى؟

بله. عروس و دامادى رفته بودند جهيزيه شان را بچينند. چند روز بعد مراسم عروسى داشتند، گاز هم عروس و هم داماد را خفه كرده بود. مادرش خيلى گريه مى كرد.

شب ها نمى ترسى كنار مرده بخوابى؟

چرا مى ترسم.

خواب مرده ديدى؟

در خواب مرده مى شويم.

اگر روزى ناچار شوى عزيزانت را بشويى، مى توانى اين كار را بكنى؟

بله. يكى از همكارانم با صبورى خواهرش را شست. من هم مى توانم.

غصه هم دارى؟

توى دلم به خاطر مشكلات زندگى غصه دارم.

چه گلى را دوست دارى؟

گل رز. از بچگى عاشق اين گل بودم.

اگر كسى به تو «مرده  شور» بگويد، چه عكس العملى نشان مى دهى؟

هنوز كسى اين كلمه را به من نگفته ولى بدم مى آيد كه كسى به من مرده شور بگويد.

چرا؟

... (سكوت).

سخت ترين بخش زندگى كجاست؟

اگر زن، شوهر خوب داشته باشد، ديگر زندگى سخت نيست.

و اگر پرنده بودى؟

مى رفتم جايى كه كسى نباشد مثل يك بيابان. آن قدر گريه مى كردم و فرياد مى زدم و خدا را صدا مى كردم تا خدا صداى مرا بشنود و روزگار و زندگى ام را ببيند.

 

دومين گفت و گو:

خودش را طورى در چادر سياه رنگى كه به سر دارد پيچيده كه احساس مى كنم از من فرار مى كند. زنى است چاق و هيكلى، كنارم مى نشيند با چند صندلى فاصله. نگاهش مى كنم. لبخندى مى زنم و صندلى كنارى ام را نشانش مى دهم.

چند سال دارى؟

۴۸ سال.

چند سال است اين جا كار مى كنى؟

۱۴ - ۱۳ سال.

چى شد آمدى اين جا كار كنى؟

نياز مالى. چهار تا بچه دارم.

شوهر ندارى؟

چرا، بي كار است.

چطورى با كار در اين جا آشنا شدى؟

شنيده بودم اين جا «مرده شور» مى خواهند. چند بارى آمدم و از پشت شيشه به كار زنان مرده شور نگاه كردم و بعد هم وارد اين كار شدم.

نمى ترسيدى؟

من كلا آدم خيلى ترسويى بودم، وقتى وارد اين كار شدم سى و دو، سه سال بيشتر نداشتم.

من حتى از تاريكى و سايه هم مى ترسيدم. روزهاى اول حال خاصى به من دست مى داد.

چطور مى شدى؟

فكر مى كردم كه الان مرده زنده مى شود.

بعد چه كار مى كردى؟

هيچى. اصلا مرده نمى شستم. خلعت مى بريدم. سعى مى كردم كه اصلا به جنازه ها نگاه نكنم.

چقدر طول كشيد تا بتوانى جنازه بشويى؟

۷ - ۸ ماهى طول كشيد.

مجبور شدى؟

نه! اين جا هر كس كه جديد مى آيد تا خودش نگويد كه مى تواند مرده بشويد، كسى اجبارش نمى كند. من هم بعد از آن چند ماه خودم گفتم مى توانم مرده بشويم.

اولين كسى كه شستى را يادت مى آيد، چند ساله بود؟

نه! يادم نيست. آن موقع سعى مى كردم نگاهش نكنم.

شوهرت با اين كار تو مخالفت نمى كند؟

نه، مى گويد برو سر كار.

چند ساعت در روز بايد كار كنى؟

۸ ساعت.

در اين مدت چند مرده مى شويى؟

تقريبا روزى ۷۰ - ۶۰ مرده داريم. من روزى ۱۶ - ۱۵ مرده مى شويم.

چند نفريد؟

۴ سنگ و روى هر سنگ ۴ نفر كار مى كنند. يكى مرده را مى شويد، يكى آب مى ريزد، يكى خلعت مى اندازد و يكى آن جا را تميز مى كند.

تو چه كار مى كنى؟

من خلعت مى اندازم.

كدام مرگ به نظر تو تلخ تر است؟

مرگ جوان ها و تصادفى ها. مرگ بچه ها هم خيلى تلخ است. دلم خيلى براى آن ها مى سوزد.

تا حالا شده خواب مرده هايى را كه شستى، ببينى؟

نه، ولى خواب زياد مى بينم كه دارم مرده مى شويم.

تا حالا در خواب با مرده اى كه شسته اى، حرف زده اى؟

نه! اصلا به خوابم نمى آيند.

اوايل كارت چه خواب هايى مى ديدى؟

كابوس مى ديدم.

نمى ترسيدى؟

حالا ديگر نمى ترسم. وقتى بيدار مى شوم انگار يك خواب معمولى ديده ام. آن اوايل از خواب، سايه و تاريكى مى ترسيدم، ولى حالا ديگر از هيچ چيز نمى ترسم.

تا حالا شده يكى از عزيزانت را كه مرده، خودت بشويى؟

من در اين مدت شاهد مرگ عزيزانم نبوده ام، ولى اگر روزى اتفاق بيفتد، نمى توانم عزيزانم را بشويم.

چرا؟

برايم ناراحت كننده است، اعصابم به هم مى ريزد.

بچه هايت مى دانند كه اين جا چه كار مى كنى؟

بله مى دانند.

فاميل و همسايه ها چه؟

مى دانند.

چه واكنشى دارند؟

واكنش خوبى ندارند.

چطور برخورد مى كنند؟

سرد برخورد مى كنند. مرا دست كم مى گيرند.

در اين مواقع چه مى كنى؟

در جمع و ميهمانى ها نرفته ام. خودم را كنار مى كشم. ۱۴ سال است به مجالس عروسى پا نگذاشته ام. فقط عروسى دخترم رفته ام.

بچه هايت ازدواج كرده اند؟

فقط دخترم.

دخترت براى ازدواج مشكلى نداشت؟

نه، براى اينكه كسى از خانواده شوهرش نمى داند.

دوست داشتى شغل ديگرى داشته باشى؟

نه! من اين جا را دوست دارم.

مگر اين جا چه چيزى به تو مى دهد؟ اين جا چه چيزى دارد كه برايت جذاب است؟

اين جا از نظر ايمان و نزديك شدن به خدا خيلى خوب است. اين جا حمام آخرت است. يك روزى هم بالاخره نوبت من مى شود.

تا حالا همكارانت را شسته اى؟

يكى از آن ها چند وقت پيش فوت كرد و من خودم او را شستم.

حتما در شستن او بيشتر دقت كردى و بهتر او را شستى؟

نه، برايم فرقى نمى كرد. او را هم مثل ديگران شستم.

مرده ها با هم فرقى هم دارند؟ از چهره شان مى شود فهميد چطور آدم هايى هستند؟

بعضى ها صورتشان خيلى نورانى است و من فكر مى كنم حتما آدم خوبى بوده كه اين قدر نورانى است. بعضى ها هم خيلى خوشرو هستند.

اگر كسى كه نمى داند تو شغلت چيست و بميرد و اطرافيانت او را بياورند، چكار مى كنى؟

ناراحت مى شوم.

خودت را پنهان مى كنى؟

نه! ولى از اين كه متوجه شده اند ناراحت مى شوم.

هيچ وقت شده با شوهرت دعوايت شود و او به خاطر كارت تو را سرزنش كند؟

آره، يك بار با من دعوا كرد و به بچه ها گفت مادرتان مرده شور است. از اين حرف ناراحت شدم و گفتم به بچه هايت بگو مادرتان زحمتكش است.

از كلمه مرده شور بدت مى آيد؟

نه بدم نمى آيد، ولى براى مردم جا نيفتاده است. آن ها شغل ما را پست ترين شغل مى دانند.

براى مردم هنوز كار ما جا نيفتاده است، ولى براى خودم ديگر عادى شده است.

كدام مرگ خيلى سخت است؟

مرگ مادر.

كدام مرگ خيلى با گريه و ناراحتى و بى تابى همراه است؟

مرگ فرزند.

كدام مرگ عادى است؟

مرگ مادر شوهر!

جدى مى گويى؟

بله! واقعيت را بايد گفت.

در اين مورد خاطره اى هم دارى؟

عروسى آمده بود كه ما در حال شستن مادرشوهرش بوديم. او مى خنديد و در دلش انگار پسته مى شكست. به او گفتم: نخند، از اين جا برو بيرون. يك روز هم نوبت خودت مى شود.

خودت مادرشوهر دارى؟

نه! من وقتى ازدواج كردم، مادرشوهر نداشتم.

مرده ها ترسناك ترند يا زنده ها؟

زنده ها. مرده كه جانى ندارد تا خطرى داشته باشد. اين زنده است كه هر كارى مى كند.

اگر شب ناچار باشى ميان مرده ها بخوابى، نمى ترسى؟

نه! حتى اگر صد تا جنازه هم باشد وحشت نمى كنم.

زيباترين گل به نظرت چيست؟

هيچ گلى مثل فرزند زيبا نيست.

بزرگ ترين غصه هر كسى به نظرت چيست؟

داشتن اولاد بد.

چه غذايى را دوست دارى؟

فسنجان.

چه غذايى را خوشمزه مى پزى؟

۱۴ سال است ديگر غذا نمى پزم.

چرا؟

فكر مى كنم هيچ كس دوست ندارد از دست كسى كه مرده مى شويد، غذا بخورد. وقتى دامادم به خانه ام مى آيد و دخترم مى گويد مامان برايت اين غذا را پخته، دعوايش مى كنم شايد دامادم دلش نكشد از دست پخت يك مرده شور بخورد.

چرا اين طورى فكر مى كنى؟

مگر كسى به تو در اين مورد حرفى زده است؟

نه كسى حرفى نزده، ولى طرز رفتارها اين را نشان داده است.

فكر نمى كنى خيلى حساس شده اى؟

نمى دانم. دخترم هم مى گويد حساس شده ام.

از وقتى اين كار را مى كنى اخلاقت عوض نشده است؟

چرا عوض شده ام. رفتارم عوض شده است. كمتر رفت و آمد مى كنم. خودم را از همه كنار مى كشم. از اين كه مى بينم زن ها دورهم مى نشينند و حرف ديگران را مى زنند، خوشم نمى آيد.

به نظر تو چه فرقى بين كار تو با كسى است كه در مثلا آسايشگاه زندگى مى كند؟

فرق در مرگ و زندگى است.

مرگ يعنى چه؟

مرگ مثل خواب است. هر كس خوب باشد، برايش آسان است و اگر اعمال كسى بد باشد، سخت جان مى دهد.

چه تعريفى از زندگى دارى؟

... (سكوت)

چه آرزويى دارى؟

خوشبختى بچه هايم.

چند سال بايد كار كنيد تا بازنشسته شويد؟

به ۵۵ سالگى كه برسيم، بازنشست مى شويم.

شغل شما جزو مشاغل سخت و زيان آور است؟

بله! كار ما سنگين است.

تو بايد ۷ سال ديگر كار كنى تا بازنشسته شوى؟

عمر من اين قدر نخواهد بود.

زندگى يعنى چه؟

رفتار خوب كردن!

مى دانى تا حالا چند مرده شسته اى؟

نه نشمرده ام. اين كار برايم جالب نبود.

كار تو روى اشتهايت موقع ناهار تأثير ندارد؟

نه!

بيشترين حرفى كه با همكارانت مى زنى در چه موردى است؟

خودمان يا مرده اى خاص!

بيشترين جمله اى كه از همراهان مرده اى مى شنوى؟

خوب بود. حيف، جوان بود و ...

شش دخترى كه در درياچه پارك شهر غرق شده بودند را شما شستيد؟

بله. خيلى ناراحت شدم. من هم بچه دارم. خواهر و برادر دارم. خيلى دلم سوخت. مگر مى شود ناراحت نشد.

كدام مرگ در ذهن تو مانده و يادت مى آيد؟

يك بچه ۶-۵ ساله بود. به خاطر ناراحتى قلبى مرده بود. تنها بچه خانواده بود. خيلى به دل مى نشست.

يك مورد هم مربوط به پيرزنى بود. آن قدر نورانى بود كه چهار بار او را شستم. اين قضيه مربوط به ۸-۷ سال پيش است، ولى هنوز يادم مانده است.

چقدر تعطيلى داريد؟

كار ما تعطيلى ندارد. گاهى مرخصى مى گيريم و گاهى هم به ما استراحت مى دهند.

چند نفريد؟

۱۶ نفر.

جوان ترين تان چند ساله است؟.

۳۰ ساله.

و باسابقه ترين؟

تازگى خانمى بازنشسته شد كه ۲۶ سال سابقه كار داشت.

تلخ ترين خاطره ات؟

حدود ۲۰ دختر بودند. مينى بوس شان در ولنجك تصادف كرده بود. همه  شان دانش آموز و نوجوان بودند. فكر كنم ۹ سال پيش بود. مرگ شان به عنوان تلخ ترين خاطره ام شده است.

خاطره شيرينى هم دارى؟

اين جا شيرينى نيست. پيام مرگ شيرين نيست.

در زندگى ات چه؟

بهترين خاطره من صحبت با شماست.

دوست داشتى پرنده باشى و از اين جا پر مى كشيدى؟

كسى كه دلش پر از غم است هر جا كه برود همان است. چه پرنده باشد و چه ...

غم تو چيست؟

زياد است (اشك صورتش را خيس مى كند. بلند مى شود كه برود.)

اسمت را به من نگفتى؟

هراسمى دوست داشتى بنويس و مرا با آن صدا كن.

 

از ميان كاج هاى بلند و سر به فلك كشيده كه رد مى شوى، جاى پاى هيچ موجودى را نمى شود پيدا كرد. اين جا محبت ها مى آيند و با رفتن آن عزيز در بستر تنهايى، تنها به خاطره اى كوتاه و بلند زنده مى شوند.

غصه ها اما اين جا ماندگارترند. غصه هاى زنانى كه براى آخرين بار روى به كسانى مى كنند كه ديگران از آنان وحشت دارند.

... وحشت در نگاه اين زنان درد كشيده شايد از ما است. خاطراتشان تلخ و عشق هايشان واقعى...

دلم چه زود براى آن زن تنگ مى شود. همان زنى كه دست هايش را از من پنهان كرده است، دستانى كه به گمان او ۱۴ سال به جرم شستن اجساد بايد پنهان شود. انگشتان باريكى كه هزاران چين و چروك را از خط هاى ننوشته زندگى بر خود ثبت كرده اند...
خيلى با هم حرف مى زنيم، آن قدر كه بالاخره دستانش را از زير چادر سياه بيرون مى آورد. به انگشتان لاغر و تكيده اش نگاه مى كنم، اشك هايى كه در چشمانش حلقه زده و جمله اى كه مى گويد و مى رود، اما مرا تا روزها، ماه ها و شايد تا وقتى كه بار ديگر دستان او به من برسد و براى رفتن آماده ام كند، به خود مشغول مى كند.


از بهشت زهرا بيرون مى زنم و به درختان كاج و زنان مرده شور فكر مى كنم. آنهايى كه در انتهاى جاده زندگى ايستاده اند، جايى كه درختان گنجشك ندارند، تنها آن ها هستند و دستانى خسته و نگاهى به غم نشسته و بغضى كه گاه مى تركد و ما را تا انتهاى آن مسير؛ «مرگ» مى برد. واژه اى كه از شنيدنش هم مى ترسيم، هر روز توسط آنان لمس مى شود و پناه بى پناهى شان مى شود.

 

گفت وگو: مريم سامانى

 


 
comment نظرات ()