body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

روايتی از ما
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت.

او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي‌کرد و او را با جامه‌هاي گران قيمت و فاخر مي‌آراست و به او از بهترين ها هديه مي‌کرد.

همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي كرد. اما هميشه مي ترسيد كه مبادا او را ترك كند و نزد ديگري رود.

 همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه مي شد فقط به او اعتماد مي كرد و او نيز همسرش را در اين مورد كمك مي كرد.

همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي‌داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي‌شد.

روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي‌گفت :

"من 4 همسر دارم، اما الان که در حال مرگ هستم، تنها مانده‌ام."

بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بوده‌ام. تو را صاحب لباس هاي فاخر کرده‌ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي‌شوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري مي‌گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت.

پادشاه غمگين، از همسر سوم سوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده‌ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه مي‌شوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.

بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي‌آيي؟ او گفت "متأ سفم، در اين مورد نمي‌توانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلوله‌اي از آتش پادشاه را ويران کرد.

ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي‌کند به کجا روي، با تو مي‌آيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي‌کردم.

     در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به  اين که تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده‌ايم و به او پرداخته‌ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي‌گذارد.

همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد.

 همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نمي‌کند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که مي‌توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند.

همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشي از آن غفلت مي‌نماييم. در صورتي که تنها کسي است که همه جا همراهمان است . 

همين حالا احيائش کنيد، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد. 

 

 


 
comment نظرات ()