body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

داسنان زندگی جادا.. قرآنی
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦
 

 

در حدود پنجاه سال پيش در جايي در فرانسه، پيرمرد پنجاه ساله اي از اهالي ترکيه، زندگي مي کرد که ابراهيم نام داشت و يک خواربار فروشي را اداره مي کرد.
اين خواربار فروشي در آپارتماني واقع بود که خانواده اي يهودي در يکي از واحدهاي آن زندگي مي کردند. اين خانواده پسري داشتند به نام “جاد” که هفت سال بيشتر نداشت.
جاد عادت داشت که هر روز براي خريد مايحتاج منزل به مغازه عمو ابراهيم مي آمد، وهر بار هنگام خروج از مغازه از فرصت استفاده مي کرد وقطعه شکلاتي را مي دزديد.
يک روز جاد فراموش کرد که طبق معمول از مغازه شکلات بردارد، اين جا بود که عمو ابراهيم او را صدا زد وبه او يادآوري کرد که شکلاتي را که هر روز بر مي داشته، فراموش کرده است.
جاد که حسابي شوکه شده بود، گمان مي کرد که عموابراهيم از دزدي هاي او چيزي نمي داند، لذا از او خواهش کرد که او را ببخشد، وبه او قول داد که ديگر اين کار را تکرار نکند.
عمو ابراهيم گفت: نه، به شرطي تو را مي بخشم که به من قول بدهي که هر گز در زندگيت دزدي نکني، ودر مقابل مي تواني هر روز از مغازه من يک شکلات برداري.
جاد با خوشحالي اين شرط را قبول نمود… سال ها گذشت، و عمو ابراهيم براي جاد يهودي بمانند پدر، مادر ودوست بود.
هر وقت جاد با مشکلي برخورد مي کرد، ويا از حوادث روزگار به تنگ مي آمد، به نزد عمو ابراهيم مي آمد، ومشکل خود را براي او مطرح مي کرد.
عمو ابراهيم هم کتابي را از کشو ميز مغازه بيرون مي آورد، وبه جاد مي داد، واز او مي خواست، صفحه اي از کتاب را باز کند.
وقتي جاد کتاب را باز مي کرد، عمو ابراهيم دو صفحه اي از کتاب را مي خواند، وسپس کتاب را مي بست، وبدين ترتيب مشکل جاد را حل مي کرد. جاد وقتي از مغازه بيرون مي آمد، احساس مي کرد ناراحتي اش برطرف شده، خيالش راحت شده، ومشکلش حل شده است.
سال ها گذشت و رابطه جاد با عمو ابراهيم، آن پيرمرد مسلمان تحصيل نکرده تُرک اين چنين سپري شد!
بعد از هفده سال، جاد به سن بيست وچهار سالگي و عمو ابراهيم به سن شصت وهفت سالگي رسيد….
عمو ابراهيم دار فاني را وداع گفت، و قبل از وفاتش صندوقي را براي فرزندانش بجا گذاشت، او در صندوق کتابي را نهاده بود، که هميشه جاد آن را در مغازه مي ديد. او به فرزندانش وصيت کرد تا کتاب را به جاد آن جوان يهودي هديه بدهند.
وقتي فرزندان عمو ابراهيم صندوق را به جاد دادند، او از مرگ عمو ابراهيم باخبر شد، از شنيدن اين خبر جاد بسيار ناراحت گرديد، چرا که عمو ابراهيم يار وياور او در حل همه مشکلات بود.

 

روزها گذشت…

روزي از روزها براي جاد مشکلي پيش آمد، وبه ياد عمو ابراهيم وصندوقي که به او هديه داده بود افتاد. صندوق را پيدا کرد، وآن را باز نمود، ناگهان ديد که در صندوق همان کتابي است که هميشه آن را در مغازه عمو ابراهيم باز مي کرد، وعمو ابراهيم آن را مي خواند! جاد صفحه اي از کتاب را باز کرد، اما کتاب به زبان عربي بود، و او از زبان عربي چيزي نمي دانست.
او به نزد همکاري از اهالي تونس رفت، واز او خواهش کرد تا دو صفحه از کتاب را برايش بخواند، واو نيز خواند. پس از اين که جاد مشکلش را براي همکار تونسي اش شرح داد، تونسي راه حلي را براي مشکلش پيدا کرد! جاد شگفت زده از او پرسيد: اين کتاب چيست؟
تونسي گفت: اين قرآن کريم کتاب مسلمانان است!
جاد گفت: چگونه مي توانم مسلمان شوم؟
تونسي گفت: کافي است شهادتين را بگويي، واز شريعت پيروي کني!
جاد گفت: أشهد ألا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله

 

جاد الله مسلمان
جاد مسلمان شد، وبه خاطر بزرگداشت اين کتاب نام خود را “ جاد الله قرآني گذاشت، وتصميم گرفت باقي مانده عمر خود را وقف خدمت به اين کتاب بزرگ کند…

جاد الله قرآن را فرا گرفت، وآن را فهميد، و در اروپا شروع به دعوت ديگران کرد، تا آن جا که تعداد زيادي يهودي ومسيحي را مسلمان نمود.
روزي از روزها در حالي که جاد الله اوراق قديمي خود را زير و رو مي کرد، قرآني را که عمو ابراهيم به او هديه داده بود باز کرد، ناگهان در اول قرآن نقشه جهان را ديد، بر روي آن نقشه قاره افريقا توجهش را جلب نمود، چرا که روي آن امضاي عمو ابراهيم نقش بسته، و در زير آن اين آيه نوشته شده بود:

( ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَة ِ)   يعني: با حکمت و اندرز نيکو (ديگران) را به راه پروردگارت دعوت کن 


جاد الله پي برد که اين وصيت عمو ابراهيم است، وتصميم گرفت آن را عملي نمايد… لذا براي دعوت به سوي دين خدا، اروپا را به قصد کشورهاي افريقايي ترک گفت، گفته مي شود که کارش آن قدر مبارک وموفقيت آميز بود که به دست او مليونها نفر مسلمان شدند.

پايان مسير
جاد الله قرآني، اين مسلمان واقعي ودعوتگر الهام يافته، سي سال از عمر خود را تماماً براي دعوت بسوي خدا در افريقا سپري کرد، ومليونها انسان به دست او مسلمان شدند…
جاد الله قرآني در سال 2003 در آفريقا به خاطر بيماري هايي كه در راه دعوت به اسلام دچار آن شده بود، از دنيا رفت. او در هنگام وفات 54 سال بيش نداشت، كه سي سال آن را در راه دعوت به خدا صرف كرده بود. خداوند او را غريق آمرزش و قرين رحمت خود بگرداند.

 

داستان هنوز تمام نشده است
مادريهودي جاد الله قرآني که استاد دانشگاه است، فقط دو سال پيش در سال 2005 يعني دو سال پس از فوت پسرش در سن هفتاد سالگي مسلمان شد.
مادرش مي گويد: در طول اين سي سالي که پسرش مسلمان شده بود، او دائما در حال جنگ وجدال با او براي بازگرداندنش به دين يهوديت بوده است. ولي با وجود تجربه واطلاعات کافي وقدرت استدلال، نتوانست پسرش را از اسلام بازگرداند، در حالي که عمو ابراهيم، آن پيرمرد مسلمان تحصيل نکرده، توانست قلب فرزندش را شيفته اسلام کند.

چرا جاد الله قرآني مسلمان شد؟
جاد الله قرآني مي گويد: در مدت هفده سالي که با عمو ابراهيم ارتباط داشتم، حتي يک بار هم به من نگفت  اي كافر” يا “ اي يهودي” ، يا حتي به من نگفت “ مسلمان شو” …
تصورش را بكنيد، هفده سال عمو ابراهيم دندان روي جگر گذاشت، و نه در باره اسلام و نه در باره يهوديت چيزي به او نگفت! واقعا عجيب است که چگونه يک پيرمرد تحصيل نکرده، دل يک پسر بچه را شيفته قرآن مي کند.
يک بار در يکي از ملاقات ها از او سوال شد که چه احساسي دارد وقتي مي بيند مليونها انسان به دست او مسلمان شده اند؟ درجواب گفت: او هيچ احساس افتخاري نمي کند، چرا که او به گفته خودش بخشي از خوبي هاي عموابراهيم را جبران مي کند.
دکتر صفوت حجازي يکي از دعوتگران مشهور مصري مي گويد: در کنفرانسي در شهر لندن پيرامون مسئله دارفور، وراه هاي کمک به مسلمانان نيازمند وحمايت آن ها از خطر جنگ، با يکي از روساي قبايل دارفور ملاقات کردم. در گرما گرم صحبت از او پرسيدم: شما دکتور جادالله قرآني را مي شناسيد؟ رييس قبيله بلند شد واز من پرسيد: مگر شما او را مي شناسيد؟ گفتم: بله! زماني که در سوئيس براي معالجه آمده بود، با او ملاقات کردم.
رييس قبيله بر روي دست هايم خم شد، وبه گرمي آنرا بوسيد!!

به اوگفتم: چکار مي کني؟ من کاري نکرده ام که سزاوار اين همه محبت باشد!
گفت: من دست شما را نمي بوسم، بلکه دستي را مي بوسم که دست جاد الله قرآني را گرفته است!!
از او پرسيدم:مگر تو به دست جاد الله قرآني مسلمان شده اي؟
رييس قبيله گف: نه! من به دست مردي مسلمان شده ام، که او به دست جاد الله قرآني مسلمان شده است!!!

تا اينجا داستان تمام شد.

راستش وقتي اين داستان را خواندم آن قدر متأثر شدم وآن قدر به حال خود تأسف خوردم، که اشك در چشمانم حلقه زد..
تأسف خوردم از آن جهت که ما در زندگي چه فرصت هاي طلايي را در اختيار داشته ايم که مي توانستيم، با يک برخورد حکيمانه، يک انسان نامسلمان يا انسان گمراه جوياي هدايت را دگرگون کنيم، و دل او را براي هميشه شيفته عظمت اين دين بزرگ نمائيم، اما چنين نکرده ايم، نه تنها چنين نکرده ايم بلکه گه گاهي با رفتارهاي غير حکيمانه وغير اسلامي خود باعث تنفر ديگران از اين دين شده ايم.
تأسف خوردم از آن جهت که اين همه به علم وسواد خود مي نازيم، ولي برکت علم ودانش ما به اندازه مثقال اخلاص عموابراهيم تحصل نکرده وبي ادعا نبوده است.
تأسف خوردم از آن جهت که در خانه نشسته ايم وآبمان سرد ونانمان گرم وجايمان نرم است، در حالي که جادالله براي دين خدا همه اين ها را پشت سر گذارد، به آفريقا رفت.
نکته جالب وکمي عجيب در داستان جاد الله قرآني وعموابراهيم اين است که در سپتامبرسال ۲۰۰۳ (يعني درست بعد از وفات جادالله) سينماي فرانسه از داستان زندگي عمو ابراهيم و جاد الله، فيلمي ساخت بنام:” Monsieur Ibrahim et les fleurs du Coran” يعني: “آقا ابراهيم وگل هاي قرآن” به کارگرداني آقاي François Dupeyron قهرمان اين فيلم عمر الشريف هنر پيشه معروف مسلمان است که نقش عموابراهيم را بازي مي کند، اين فيلم در سال ۲۰۰۴  به روي صحنه آمد وجوايز زيادي را در سطح محلي و جهاني کسب کرد.

سايت ويژه فيلم: http://www.sonyclas sics.com/ ibrahim

 با تشکر از گروه ایران عشق به خاطر درج این روایت

 


 
comment نظرات ()