body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

روايتي از لقمان
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦
 
مردی که از آن جا می گذشت.
از لقمان پرسید : چند ساعت بعد بھ ده بعدی خواھم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو
آن مرد پنداشت کھ لقمان نشنیده است ، دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟
پرسیدم چند ساعت دیگر به  ده بعدی خواھم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو
آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و راه پیشھ کرد .
زمانی کھ چند قدمی راه رفتھ بود، لقمان با صدای بلند گفت : ای مرد، یک ساعت دیگر بدان ده خواھی رسید.
مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟
لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند. حال کھ دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر بھ ده خواھی رسید.
برگرفته از سایت آشنای شب

 
comment نظرات ()