body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

بازهم مادر
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦
 

  بازهم مادر

 

در زندگي ما انسان ها، گنج هاي ارزشمندي وجود دارند كه فكر مي كنيم آن ها هميشه در زندگي ما وجود خواهند داشت. اما زماني به ارزش واقعي آآن ها پي مي بريم كه وجود آن ها به گونه اي متفاوت به ما نشان داده مي شوند يا ديگر نباشند، درست مثل ديگ سوپ مادر!

هنوز پس از گذشت اين همه سال آن را در جلوي چشمانم مي بينم. اگر چه لبه هاي آن پريده شده بود، اما لعابي به رنگ آبي و سفيد روي آن را پوشانده بود. هميشه ظهرها وقتي ازدر وارد مي شدم، بخار داغ از روي آن بلند مي شد و محتوياتش مثل يك آتشفشان فعال در حال جوش و خروش بود.

رايحه دل انگيز غذا فقط اشتها بر انگيز نبود، بلكه حس اطمينان و امنيت را در دل همه اعضاي خانواده ايجاد مي كرد. حتي اگر مادر كنار آن نايستاده بود و با قاشق بزرگ چوبي اش آن را هم نمي زد، باز هم حس اطمينان و حس خوب در خانه بودن، تمام وجودم را در بر مي گرفت.

سوپ جادويي مادر دستور خاصي نداشت و هميشه روال آماده شدن را خود به خود طي مي كرد.

دستور تهيه اش به زماني بر مي گشت كه دختر جواني بود و در كوه هاي پايمونت در شمال ايتاليا زندگي مي كرد. فوت و فن تهيه آن را از مادر بزرگش ياد گرفت. همان طور كه مادربزرگش هم آن را از اجداد خود آموخته بود.

براي خانواده بزرگ ما سوپ مادر تضمين كننده اين بود كه گرسنه نخواهيم ماند. در حقيقت سمبلي از امنيت نهفته در خانه ما بود. مواد مورد نياز آن هم از هر ماده غذايي كه در آشپز خانه موجود بود به دست مي آمد. به همين دليل مي توانستيم وضعيت اقتصادي خانواده را از محتويات آن تشخيص بدهيم. سوپي كه پر از محتويات مختلف مانند گوجه فرنگي، نخود فرنگي، هويج، پياز، ذرت و گوشت بود، نشان مي داد كه اوضاع خانواده بوسكاليا خوبه.

اما يك سوپ آبكي نشان مي داد اوضاع خانواده جالب نيست.

در خانه ما هيچ وقت غذا بيرون ريخته نمي شد چراكه بيرون ريختن غذا نوعي گناه و اهانت به خدا تلقي مي شد.

هر ماده قابل خوردن در سوپ مادر به كار مي رفت.

نكته جالب اين بود كه طرز تهيه آن براي مادر خيلي مهم و پر اهميت بود.

او هر تكه سيب زميني يا گوشت مرغ را با شكرگزاري و سپاس فراوان به خدا در ديگ سوپ مي گذاشت. هنگامي كه همه هنوز در خواب بودند، بيدار مي شد و براي آسايش و راحتي ما شروع به كار مي كرد.

غذا مي پخت و به امور خانه رسيدگي مي كرد و از همه مهمتر تمام تلاش خود را براي رشد و تربيت صحيح ما به كار مي گرفت.

اما از وقتي با سول دوست شدم ديگ سوپ مادر مايه خجالت و شرم من محسوب مي شد و من ارزش آن را نمي دانستم.

سول دوست جديدم در مدرسه بود. پسري لاغر و ضعيف با موهاي مشكي.

او دوست منحصر به فردي براي من به شمار مي رفت.

خانه آن ها در بهترين نقطه شهر و پدرش هم پزشك بود و بالطبع وضع مالي بسيار خوبي  داشتند. خيلي بهتر از ما !

او اغلب مرا براي شام به خانه شان دعوت مي كرد.

آن ها يك آشپز داشتند كه لباس سفيد تميزي مي پوشيد و غذا را سرو مي كرد. آشپزخانه تميز و مرتبي داشتند كه ظروف و وسايل آن همه از جنس فلزات اعلا و براق بود.

غذا خوب بود اما انگار مزه نداشت يا به عبارتي آن مزه اي كه از محبت مادر در آن ديگ ارزان قيمت بر روي آتش تنور ايجاد مي شد را نداشت.

حال و هواي خانه هم با مزه غذا خيلي هماهنگ بود. همه چيز خيلي رسمي بود.

پدر و مادر سول انسان هاي خوب و مودبي بودند اما صحبت دور ميز دوستانه نبود. بلكه خشك، مصنوعي و بدون هيجان بود. حتي مثل ما همديگر را بغل نمي كردند! بيشترين ميزان نزديك شدن سول به پدرش در حد يك دست دادن ساده بود.

اما در خانواده من در آغوش گرفتن، عملي هميشگي و عادي بود.

اگر مثلا روزي مادرم را نمي بوسيدم، از من مي پرسيد : لئو موضوع چيه؟ مريض شده اي؟

اما آن محبت و گرما در آن زمان، براي من هيچ قدر و قيمتي نداشت و باعث خجالت من بود.

مي دانستم كه سول هم دوست دارد يك شب براي شام خانه ما بيايد. اما اصلا دوست نداشتم به خاطر نوع رفتار پدر و مادرم، او به خانه ما بيايد. خانواده من با خانواده او خيلي متفاوت بودند. هيچ كدام از بچه ها در خانه شان ديگ سوپ پزي روي تنور نداشتند و يا مادري كه به محض ورود به خانه ببيني كه با يك قاشق بالاي سرآن ايستاده است.

سعي كردم مادر را متقاعد كنم ديگ را بر دارد، چون هيچ كس در آمريكا چنين ظرفي نداشت و مردم آن را نمي پسنديدند.

اما مادر در جواب با غرور مي گفت: خوب من كه آمريكايي نيستم. من روسينا اهل ايتاليا هستم و فقط آدم هاي ديوانه، سوپ ايتاليايي منو دوست ندارند.

بالاخره سول با ايما و اشاره به من فهماند كه دوست دارد يك شب براي شام به خانه ما بيايد.

مجبور بودم كه موافقت كنم. مي دانستم هيچ چيزي بيشتر از ميهمان مادر را خوشحال نمي كند. اما من آشفته و عصبي بودم. فكر مي كردم آمدن و غذا خوردن با خانواده من، او را از دوستي با من منصرف مي كند.

به مادر گفتم : چطوره ما هم همبرگريا مرغ سوخاري درست كنيم مانند خود آمريكايي ها، اما از نگاه او فهميدم بهتر است از اين پيشنهادها ندهم.

روزي كه سول آمد، اصلا حال خوبي نداشتم. مادر و بقيه اعضاي خانواده به او با رفتاري محبت آميز خوشامد گفتند.

بالاخره زمان خوردن شام شد و همه دور ميز كنده كاري شده كه پدر آن را خيلي دوست داشت و خودش درست كرده بود، نشستيم !

وقتي پدر دعاي شكرگزاري را تمام كرد، بلافاصله كاسه هاي سوپ مخصوص مادر از راه رسيد.

مادر پرسيد : خوب سول ميداني اين چيه؟

سول جواب داد : مگه سوپ نيست؟

مادر با محبت گفت: نه سوپ نيست، اين سوپ مخصوص ايتاليايي منه. شروع به توضيح كرد كه خيلي مقوي است، سردرد را خوب مي كند، روي سرماخوردگي اثر فوق العاده اي دارد و سينه درد و بيماري هاي عفوني گلو را خوب مي كند.

بعد دست زد به ماهيچه هاي دست و شانه ي سول و گفت: اگر از اين سوپ بخوري، صد در صد قوي خواهي شد، مانند فوتباليست هاي بزرگ ايتاليايي.

با خودم فكر مي كردم اين آخرين باري است كه سول را مي بينم. او مطمئنا ديگر به خانه ما با چنين افرادي كه لهجه متفاوت و غذاهاي عجيب و غريب دارند، نخواهد آمد .

اما بر خلاف تعجبم، سول وقتي غذايش را تمام كرد، مودبانه در خواست يك كاسه ديگر كرد.

با اشتياق خاصي غذاي خود را خورد و در آخر هم گفت: خيلي از غذا خوشش آمده است.

وقتي داشتيم خداحافظي مي كرديم، سول به آرامي به من گفت: خوش به حالت، خانواده خيلي خوبي داري، كاش مادرم مي توانست مثل مادرت اين قدر عالي آشپزي كند، پسر تو خيلي خوشبختي ! ! !

خوشبخت ؟!؟!؟! تعجب كردم. انگار چند دقيقه پيش بود كه سول در حالي كه مي خنديد و دست تكان مي داد، از من دور شد.

امروز مي فهمم كه چقدر آن روزها خوشحال بودم. مي دانم آن گرما و انرژي كه سول در خانه ما حس كرد از سوپ جادويي مادر نبود بلكه آن از گرماي محبت مادر بود.

چند روز بعد بالاخره روزي رسيد كه من آن منبع با ارزش را از دست دادم. روزي كه مادر را به خاك سپرديم، يكي از اعضاي خانواده، ديگ مادر را از روي تنور برداشت و همه فهميديم آن دوران طلايي و پر محبت ديگر به پايان رسيده است.

دوستي من و سول ساليان سال ادامه يافت و بر خلاف تصورم، ما هرگز از هم دور نشديم. چند وقت پيش او مرا براي شام به خانه اش دعوت كرد.

او مثل پدرم همه بچه هايش را بغل كرد و آن ها هم مرا در آغوش گرفتند. سپس همسرش، كاسه هاي سوپ را كه بخار داغ از روي آن ها بلند مي شد، آورد.

سوپ جوجه با سبزيجات.

سول پرسيد : آهاي لئو ! مي داني چيه؟

با خنده گفتم : خوب سوپ ديگه.

او خنديد و مثل مادر گفت: اين سوپ جوجه است، خيلي مقوي است، سردرد را خوب مي كند، روي سرما خوردگي اثر فوق العاده اي دارد و سينه درد و بيماري هاي عفوني گلو را خوب مي كند و بعد چشمك زد.

دوباره حس كردم مادر الان برايم سوپ مي ريزد و من سر همان ميز نشسته ام.

حسي خوب تمام وجودم را احاطه كرده بود.

 

فهميدم كه :

گرما و محبت مادر آن قدر لا يتناهي بوده است كه اگر چه ديگر، جسمش با ما نيست اما گرمايش هنوز در دل من و همچنين در دل سول باقي مانده است. گرمايي كه هيچ زمان از بين نخواهد رفت.

 

با تشكر از دوست عزيزم جناب آقاي حيدر ارجمندي براي ارسال اين روايت زيبا از وجودي به نام مادر.                                       

ديگ سوپ مادر - لئو بوسكاليا

 منبع:

Chiekensoup for the soul

 

 


 
comment نظرات ()