body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

و باز هم توکل
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧
 

 وبازهم " توکل "

عبدالله هبیرى که از شخصیت هاى ایمانى و انسانى خدمتگذار و دلسوز بود سالیانى چند فقط به خاطر خدمت به مردم و پیش گیرى از ظلم در ادارات بنى امیه کارگزار بود. پس از سقوط بنى امیه بی کار شد و از خدمت رسانى به مردم باز ماند و پس از هزینه کردن آخرین حقوق مالى اش در مضیقه و تنگدستى افتاد .

روزى از شدت تنگ دستى و بی کارى به در خانه احمد بن خالد وزیر مأمون که مردى بداخلاق و تندخو بود رفت. احمد که او را مى شناخت از دیدن او بسیار ناراحت شد و به او اعتنایى نکرد ، عبدالله به طور مکرر به خانه ى وزیر مراجعه کرد ولى پاسخى نشنید و محبتى ندید. احمد که از پى در پى آمدن عبدالله به ستوه آمده بود به غلامش گفت او را به هر صورتى که مى دانى از در خانه من بران و به او اعلام کن که من هیچ گونه کمکى به تو نخواهم کرد !

غلام که عبدالله را آدم باشخصیت و انسان باوقار و بزرگوارى مى دید از دادن آن پیام تلخ خوددارى کرد و خود از نزد خود سه هزار دینار طلا به خانه عبدالله برد و گفت : وزیر سلام رساندند و گفتند این مقدار پول را مصرف کنید که براى آینده هم فکرى خواهیم کرد.

عبدالله گفت: من به گدایى در آن خانه نیامدم، نیازى به پول وزیر ندارم، من اعتماد و توکلم به خداست، خدا کلید حلّ مشکلات مشکل داران را به دست اهل قدرت و مکنت و ثروت و مال و منال قرار داده است، امروز که احمد بن خالد وزیر مملکت است، کلید حل مشکل من از جانب خدا در دست اوست. من اگر در خانه او مى آیم به شخص خودش کار ندارم، مرتب مى آیم که اگر کلید حل مشکل من در دست اوست از آن دست بیرون آورم و اگر نیست پس از ثابت شدنش رفت و آمدم را قطع مى کنم، پول را به صاحبش برگردان که من فردا هم به محل نخست وزیرى خواهم آمد .

احمد بن خالد روز دیگر چون چشمش به عبدالله افتاد، بسیار ناراحت شد و به ندیمش گفت: مگر پیام مرا به او نرساندى؟ غلام داستان برخوردش را با عبدالله گفت. وزیر به خشم آمد و گفت : با قدرتى که در اختیار دارم به حسابش خواهم رسید !

احمد بن خالد هنگامى که پس از گفتگویش با غلام وارد بر مأمون شد، مأمون گفت: یکى دو روز است تصمیم دارم براى استان مصر که استانى ثروتمند است استاندارى بفرستم. به نظر تو چه شخصى براى آن منطقه لیاقت دارد ؟

نخست وزیر که تصمیم داشت یکى از دوستان نزدیکش را معرفى کند و به قول معروف رابطه را بر ضابطه ترجیح دهد خواست بگوید عبدالله زبیرى ، زبانش بى اختیار پیچانده شد و گفت : عبدالله هبیرى.

مأمون گفت: مگر عبدالله هبیرى زنده است ؟

او مردى است عاقل و کاردان و براى این پست بسیار مناسب است. وزیر گفت: او دشمن خاندان بنى عباس است.

مأمون گفت: آن قدر به او محبت مى کنیم تا دوست ما شود. وزیر گفت: او به سن کهولت رسیده و براى این پست شایسته نیست. مأمون گفت: او عقل فعال و دنیایى از تجربه است، فعلا سیصد هزار درهم جهت خرج سفر در اختیارش بگذار تا به مصر رود و به کارگردانى آن منطقه ى حاصل خیز مشغول شود .

لقمان حکیم در پایان موعظه اش به فرزندش فرمود:

باید عقل ملاح کشتى زندگى و قطب نمایش دانش و علم و سکّانش صبر باشد، بى تردید این گونه زندگى که کشتى اش تقوا و بارش ایمان و بادبانش توکل و ملاحش عقل و قطب نمایش دانش و سکّانش صبر باشد زندگى معقول و پربار و مفیدى است و ساحل نجاتش بهشت الهى است.

منبع : اینترنت


 
comment نظرات ()