body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

يک روايت انسانی
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
 

 

خانم «تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثر معلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نمي­کند. اين که لباس هايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحاني­ او درج مي کرد .

در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش­آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او «تدي» را در نوبت آخر قرار داد. با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد .

معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام مي­دهد و رفتار خوبي دارد. او از اين که دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود .

معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش او را دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاي مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است .

معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. او تلاش مي­کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه­اي از خودش چندان علاقه اي نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد .

معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي­دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .

اکنون خانم تامپسون مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد. او حتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز « تدي » هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده­اند، حالش بدتر شد . هديه « تدي » با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه­اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود.

خانم تامپسون براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچار عذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي از نگين­هاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطر مصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزا آميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.

حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدت ها منتظر ماند تا اين که سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد، خانم تامپسون، هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم تامپسون به خصوص توجه خويش رابه « تدي » معطوف کرد . هم چنان که با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر او را تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد. در پايان سال « تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم تامپسون علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به « تدي » داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف « تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.

شش سال ديگر نيز سپري شد تا اين که او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است. او بار ديگر به خانم تامپسون اطمينان داده بود که وي را هم چنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي­داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم تدي اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند و بار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود. ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف « تدي » به دست خانم تامپسون رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده و مي خوا هد با وي ازدواج کند.

« تدي » اظهار کرده بود از آن جا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد. و البته خانم تامپسون پذيرفت. حدس مي­زنيد چه اتفاقي افتاد؟

او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر « تدي » را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي « تدي» با ديدن خانم تامپسون لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت ومودبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم تامپسون که مرا باور کردي. بسيار متشکرم از اين که احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که مي توانم مهم و تاثير گذار باشم. خانم تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي ! تدي، اين تو بودي که به من آموختي مي­توانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اين که با تو آشنا شدم .

 


 
comment نظرات ()