body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

آرزو
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
 

 همگي به صف ايستاده بودند، تا از آن ها پرسيده شود. نوبت به او رسيد. از او پرسيدند :

دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟

گفت: مي خواهم به ديگران ياد بدهم، پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است.

با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده، من که اين را نخواسته بودم.

سال ها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد.

با خود گفت: و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم.

با فريادي غم بار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد.

حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.

 


 
comment نظرات ()