body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

خواستی بزرگ از خواستگاهی کوچک
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥
 
روزی از روزهای گرم تابستان، مردی تهیدست برای گرفتن وام به منزل مرد ثروتمندی رفت و گفت که به مقداری پول نیاز دارد.

مرد ثروتمند نگاهی به لباس کهنه و کفش های پاره مرد تهیدست انداخت و گفت:

من حتما به تو وام می دهم، اما باید مدتی صبر کنی تا گندمزارها و شالیزارهایم محصول بدهند، آن وقت دو برابر آن چه می خواهی به تو وام می دهم.

مرد تهیدست در حالی که از زمین برمی خاست، گفت :

امروز صبح وقتی از بیابان می گذشتم تا به خانه تو برسم، ماهی کوچکی دیدم که روی زمین بالا و پایین می پرید و کمک می خواست.

 ماهی به من گفت:

ای مرد مهربان، قبل از این که جانم را در این بیابان از دست بدهم، مرا داخل یک سطل آب بیانداز.

مرد ثروتمند پرسید:

توچه کردی؟ ماهی را داخل سطل آب انداختی؟

مرد تهیدست پوزخندی زد و گفت:

نه به او گفتم من قرار است به دیدن مردی بروم که مالک تمام این زمین ها و بیابان است. رودخانه های پرآبی هم از مزرعه هایش می گذرد. وقتی به آن جا رسیدم، از او می خواهم که دستور دهد تا رودی به طرف تو جاری کند و تو از مرگ و خشکی نجات پیدا کنی.

مرد تهیدست کفش هایش را پوشید و درحالی که از در خارج می شد، گفت:

بیچاره ماهی !

بر روی خاک، آخرین نفس هایش را می کشید و می گفت، فقط یک سطل آب کافی است.

اگر بخواهم منتظر فرمان آن مرد ثروتمند بنشینم، روز بعد مرا در بازار ماهی فروش ها خواهی یافت.

منبع: ویژه نامه دوچرخه، ضمیمه روزنامه همشهری مورخ 19 مرداد ماه 85

 


 
comment نظرات ()