body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

يکی بود يکی نبود
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥
 

پسر كوچكي بود كه در پرورشگاه زندگي مي كرد. پسرك هميشه آرزو داشت كه اي كاش مي توانست مانند پرنده ها پرواز كند. خيلي سخت بود كه بفهمد چرا نمي تواند پرواز كند. در باغ وحش پرنده هايي بودند كه از پسر كوچك خيلي بزرگ تر بودند و مي توانستند پرواز كنند. با خودش فكر مي كرد: چرا من نمي توانم و در شگفت بود كه آيا مشكلي دارم.

پسر كوچك ديگري بود كه فلج بود و هميشه آرزو داشت كه اي كاش مي توانست مانند بقيه دخترها و پسرهاي كوچك ديگر راه برود و بدود. با خودش فكر مي كرد، چرا نمي توانم مثل آن ها باشم؟ يك روز پسر كوچولوي يتيم كه مي خواست مثل پرنده ها پرواز كند از پرورشگاه فرار كرد. به پاركي رسيد. پسر كوچكي را ديد كه نمي توانست راه برود و بدود و داشت در جعبه شني بازي مي كرد. به طرف پسر كوچك دويد و از او پرسيد كه آيا هيچ وقت مي خواسته كه مانند پرنده ها پرواز كند. پسر كوچك كه نمي توانست راه برود و بدود گفت:

 نه ولي اي كاش مي توانستم مانند بقيه دخترها و پسرها راه بروم و بدوم.

پسر كوچك كه مي خواست پرواز كند گفت: اين خيلي غم انگيزه، و به پسر كوچك كه در جعبه شني بود گفت: فكر مي كني كه بتوانيم با هم دوست بشويم، پسر كوچك گفت: البته.

دو پسر كوچك ساعت ها با هم بازي كردند. قلعه هاي شني ساختند و با دهانشان صداهاي بامزه درآوردند. صداهايي كه باعث مي شد بلندتر بخندند. بعد پدر پسر كوچك با صندلي چرخ دار آمد كه پسرش را ببرد. پسر كوچكي كه هميشه آرزو داشت كه اي كاش مي توانست مانند پرنده ها پرواز كند به طرف پدر پسرك دويد و در گوشش نجوا كرد. مرد گفت : بسيار خوب

پسر كوچك كه هميشه آرزو داشت كه اي كاش مي توانست مانند پرنده ها پرواز كند گفت: تو تنها دوست من هستي اي كاش مي توانستم كاري كنم كه بتواني مثل بقيه دخترها و پسرها راه بروي و بدوي ولي نمي توانم، در عوض مي توانم برايت كاري كنم.

پسرك يتيم برگشت و به دوست جديدش گفت كه از پشتش بالا برود. بعد شروع به دويدن در علف ها كرد. تندتر و تندتر مي دويد در حالي كه پسرك فلج بر پشتش سوار بود. در پارك مي دويد و پاهايش را تند و تندتر حركت مي داد. به زودي باد شروع به وزيدن به صورت هاي دو پسرك كوچك كرد.

پدر پسر كوچك وقتي پسر كوچولوي فلجش را ديد كه دست هايش را در باد بالا و پايين تكان مي دهد و با صداي بلند فرياد مي زند كه دارم پرواز مي كنم، پدر، من دارم پرواز مي كنم، گريه اش گرفت.

 


 
comment نظرات ()