body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

دزدی و نویسندگی
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥
 

 

حرفه ای ترین سارق دنیا، مشهورترین نویسنده شد.

لودویگ‌لوگ‌مایرسارقی‌ بود که‌دستبردهایش‌ در هفتاد سال‌ گذشته‌ به‌ عنوان‌ فوق‌ العاده‌ترین‌ دستبردها محسوب‌ می‌شد.

او زمانی‌ به‌ معروفیت‌ دو چندان‌رسید که‌ درسال‌ 1976 در حال‌ محاکمه‌اش‌ در دادگاه ‌فرانکفورت‌ از پنجره‌ سالن‌دادگاه‌ که‌ ارتفاعی‌ درحدود 6 متر داشت‌ به‌ بیرون‌ پرید و فرار کرد. این کار اودر آن‌ زمان‌ در مطبوعات‌ آلمان‌ و جهان‌ جنجال‌ و سر و صدای‌ زیادی‌ برپا کرد. چراکه‌ تا به‌حال‌ چنین‌ اتفاقی‌ نیفتاده‌ بود. مطبوعات‌ آن‌ زمان‌ عنوان‌ کردند که‌ لودویگ‌ لوگ‌مایرسلطان‌ دزدان‌ آلمان‌ مانند پلنگی‌ ازپنجره‌ بیرون ‌پرید و فرار کرد. اما او در سال‌ 1977 به صورت‌خیلی‌ تصادفی‌ دستگیر کرد. او پس‌ از دستگیری‌خود به‌ مطبوعات‌ آلمان‌ گفت‌: یک‌ دزد ناشی‌ صدهزار مارک‌ ازمن‌ دزدیده و این‌ برای‌ من‌ خیلی ‌سنگین‌ بود، من‌ او را گیر آوردم‌، غافل‌ ازاین‌ که ‌پلیس‌ نیز در تعقیب‌ او بود، در نتیجه‌ هر دوی‌ ما توسط پلیس‌ دستگیر شدیم‌وگرنه‌ امکان‌ نداشت‌که‌ مرا دستگیر کنند.  لودویگ‌لوگ‌مایر پس‌ از دستگیری‌ محکوم‌ به‌ 13سال‌ حبس‌شد... 

 

آزادی‌ اززندان‌ 

وی‌ در سال‌ 1989 از زندان‌ آزاد شد ودوره ‌جدیدی‌ از زندگی‌اش‌ را آغاز کرد. او می‌گوید:

پس‌ از آزادی‌ به‌ خودم‌ گفتم‌، تولدت‌ مبارک، باید کاری‌ دیگر برای‌ خودم دست‌ و پا کنم‌.

او اکنون‌به‌ عنوان‌ یکی‌ از مشهورترین‌ و موفق‌ترین‌ نویسندگان‌ و رمان‌نویسان‌ دربرلین‌مشغول‌ به‌ فعالیت‌ است.

اولین‌ رمان‌ او که‌ یکی‌ ازمشهورترین ‌رمان‌هایش‌ نیز می‌باشد (آن‌ سگ‌ کجا دفن‌ است‌ ) نام‌ دارد و رمان‌ بسیارپرخواننده‌ای‌ در زمان‌ خود بود، او در مصاحبه‌ای‌ با اشترن‌می‌گوید: من‌ زندگی‌ پراز ترس‌ و اضطرابی‌ را سپری‌ و تجربه‌ کرده‌ام‌، من‌ اعتقاد دارم‌ فیلم‌های‌جنایی‌در گرایش‌ جوانان‌ به‌ سوی‌ جنایت‌ خیلی‌موثر است‌. من‌ از دوران‌ کودکی‌ همواره‌دوست‌داشتم‌ در جهانی‌ زندگی‌ کنم‌ که‌ هیچ‌ قانونی‌ در آن‌ رواج‌ ندارد و باکتاب‌هایی‌ که‌ می‌خواندم ‌همواره‌ در رویاهای‌ خود در دنیای‌ پر ماجرا و زندگی‌بی‌قانون‌ و خطرناک‌ سیر می‌کردم‌.

اسطوره‌های‌ لودویگ‌

وی‌ در ادامه‌ می‌گوید: من‌ ازاسطوره‌های ‌دهه‌های‌ 20 و 30 قرن‌ بیستم‌ آمریکا و دنیای ‌گانکسترها زیاد تاثیرگرفتم‌. همان‌ گانگستری‌هایی‌که‌ سوار بر لیموزین‌های‌ مشکی‌ با کلاه‌های‌ لبه‌دارومشکی‌ ابهت‌ خاصی‌ داشتند و در فیلم‌های‌سینمایی‌ همه‌ با آنان‌ آشنا بودند، من‌دوست‌داشتم‌ یکی‌ از آنان‌ باشم.

وی‌ در ادامه‌ می‌گوید: من‌ بچه‌ بااستعداد و پرجنب‌ و جوشی‌ بودم‌، مدرسه‌ برایم‌ عمیقا انزجارآور و عذاب‌آور بود، من‌فقط مشت‌، لگد وتنبیه‌ بدنی‌ آن‌ را به‌ یاد دارم‌. او در ادامه‌ به آرنولویک‌،خبرنگار اشترن‌ می‌گوید:  

من‌ زمانی‌ که‌ هنوز پانزده‌ سال‌ بیشترنداشتم‌، اولین‌ فیلم‌ (پلیسی‌ - جنایی‌) را دیدم‌ و هنوز دقیقا آن‌ را در ذهن‌ به‌یاد دارم‌. در این‌ فیلم‌ یک ‌دزد حرفه‌ای‌ از دیوار یک‌ عمارت‌ مجلل‌ بالا رفت ‌وخیلی‌ ماهرانه‌ پنجره‌ را باز کرده‌ و داخل‌ عمارت‌شد. این‌ فیلم‌ تاثیر عمیقی‌بر روی‌ من‌ گذاشت‌ و مسیر زندگی‌ مرا به‌ سوی‌ جرم‌ و جنایت‌ سوق‌ داد. من‌ مدتی‌پس‌ از دیدن‌ این‌ فیلم‌ مقداری‌ وسایل‌مورد نیاز برای‌ دزدی‌ را در یک‌ کیف‌ قراردادم‌ و از خانه‌ فرار کردم‌. اوایل‌ خیلی‌ در کارم‌ موفق ‌نبودم‌ چرا که‌ ترس‌ برمن‌ غلبه‌ می‌کرد، من‌نمی‌دانستم‌ چه کار باید بکنم‌ فقط می‌دانستم‌ که ‌می‌خواهم‌ مرزها را بشکنم‌ و به‌ یک‌ جهان‌ بی‌قانون‌ وارد شوم‌، هیچ‌ کس‌ در آن‌ زمان مانع ‌کارهای‌ من‌ نشد. او در ادامه‌ می‌گوید: من‌ اعتقاد دارم‌ وقتی‌ فردی‌ باهوش‌ وپرتلاش‌ است‌، اگر از استعدادهایش‌ به‌ طور صحیح‌ استفاده‌ نکند این‌ استعداد به‌بی‌راهه‌ خواهد رفت‌ و در هر راهی‌ که ‌قدم‌ بگذارد موفق‌ خواهد شد، متاسفانه‌این‌ موضوع‌ در مورد من‌ هم‌ صدق‌ می‌کند، اما من‌ به‌سوی‌ کارهای‌ خلاف‌ رو آوردم‌.

 

 

بیداری‌وجدان‌ 

من‌ تا چندی‌ پیش‌ در دنیای‌ دیگری‌زندگی ‌می‌کردم‌ و در آن‌ دنیا وجدان‌ را کنار گذاشته ‌بودم‌ و هیچ‌ احساس‌ گناه‌ وتقصیری‌ نمی‌کردم‌ اما سعی‌ کردم‌ وجدانم‌ را دوبار ه‌ به دست‌ آورم‌ و آن ‌را پیداکنم.

دولت‌ و قوانین‌ به‌ عنوان‌ دشمنان‌ سرسخت‌من‌، همواره‌ در مقابل‌من‌ قرار داشتند.(لودویگ‌) در مورد زندان‌ می‌گوید: زندان‌ برایم ‌جای‌ بدی‌ نبود،در حقیقت‌ دنیای‌ دیگری‌ بود که‌برخلاف‌ نظر خیلی‌ها، من‌ در آن‌ به‌ آزادی‌دست‌ یافتم‌ اول‌ به‌ آزادی‌ و مدتی‌ پس‌ از آن‌ به ‌شکوفایی‌ فکری‌ و ذهنی‌ رسیدم.‌بعضی‌ها زندان ‌را جهنم‌ می‌دانند، اما به‌ نظر من‌ زندان‌ جهنم ‌نیست‌، بلکه‌ حداقل‌برای‌ من‌ بیشتر شبیه‌ برزخ‌ بود که‌ انسان‌ در آن‌ سبک‌ می‌شود، زندان‌می‌تواند بهترین‌ جنبه‌های‌ درونی‌ وجدان‌ انسان‌ها راشکوفا سازد و هم‌ می‌تواندانسان‌ را کاملا خراب‌کند. من‌ تا چندی‌ پیش‌ فکر می‌کردم‌ با پولی‌ که‌از دزدی‌هایم‌ به دست‌ می‌آورم‌ راه‌های‌ زیادی‌ را به ‌روی‌ خودم‌ باز می‌کنم‌. امااین‌ طور نبود من‌ در پایان‌ راه‌ احساس‌ می‌کردم‌ در تنگنا قرار گرفته‌ام‌. این‌زندانی‌ سابقه‌دار در ادامه‌ می‌گوید: همیشه‌احساس‌ خطر می‌کردم‌. من‌ لذتی‌ اززندگی‌ نبردم ‌و روی‌ آرامش‌ را در زندگی‌ ندیدم‌. همیشه‌ فرار واضطراب‌ و ترس‌ ویک‌ زندگی‌ مخفی‌. من‌ اکنون ‌که‌ بانک‌های‌ فرانکفورت‌ را می‌بینم‌،احساس‌می‌کنم‌ که‌ این‌ بانک‌ها در آن‌ زمان‌ چقدر مرا زیر نظر داشتند. آن ها مانندغول‌هایی‌ بودند که‌ من‌آن‌ها را به‌ مبارزه‌ می‌طلبیدم‌ و آن ها در کمین‌ بودند که‌مرا در دام‌ بیندازند.

 

 

 

 

ونویسندگی‌... 

لودویگ‌لوگ‌مایردر مورد رو آوردن‌ به‌ نویسندگی‌ و استفاده‌ از قدرت‌ تفکر خودمی‌گوید: من‌ از کودکی‌ به‌ ادبیات‌ علاقه‌مند بودم‌ و به‌ دنبال‌فرصت‌ مناسب‌ بودم‌تا بنویسم، اما همیشه‌ فکر می‌کردم‌ که‌ باید خودم‌ تمام‌ قهرمان‌های‌ داستان‌ها مثل‌ قاچاقچی‌ها و شخصیت‌هایی‌ که ‌همیشه‌ خطر در کمین‌ آن هاست‌ را تجربه‌ کنم‌،تابتوانم‌ به‌خوبی‌ درباره‌ آن ها بنویسم‌. من‌ همواره ‌اشتیاق‌ بسیاری‌ به‌ فرازها،فرودها و خطرات‌داشتم‌، من‌ فکر می‌کردم‌ اگر بخواهم‌ یک‌ نویسنده‌خوب‌ باشم‌ بایدیک‌ گانکستر خوب‌ باشم‌ و بتوانم‌ آن‌ را تجربه‌ کنم‌. اما حالا پیامم‌ به‌ جوان‌هااین‌است‌ که‌ من‌ با این‌ همه‌ جرم‌ و جنایت‌هایی‌ که‌ انجام‌ داده‌ام‌، اصلاصلاحیت‌ این‌ که‌ کسی‌ را نصیحت‌ کنم‌ ندارم‌ و به‌ هیچ‌ عنوان‌، کارهایی‌ که‌ درگذشته‌ انجام‌ داده‌ام‌ را ستایش‌ نمی‌کنم‌. زندگی‌ من‌ تا به‌ حال‌ یک‌ زندگی‌منهای‌ اخلاق‌ و وجدان‌ بوده‌ است‌. پر از سختی‌ها و شکست‌ها. اما حالا این‌ رابه‌ خوبی‌ می‌دانم‌، که‌ دیگر زندگی ‌گذشته‌ام‌ را تکرار نخواهم‌ کرد، لوگ‌ مایر 56 ساله‌ سارق‌ حرفه‌ای‌ و معروف‌ چندی‌ پیش‌، اکنون ‌نویسنده‌ای‌ محبوب‌ و دوست‌ داشتنی‌ است‌ که ‌کتاب‌های‌ او که‌ رمان‌های‌ اجتماعی‌ است‌ و درخلال‌ آن‌ پیام‌های‌اجتماعی‌ زیادی‌ به‌ خواننده ‌منتقل‌ می‌شود، در تیراژ بالایی‌ به‌ فروش‌ می‌رود.

 در مقدمه‌ تمامی‌ کتاب‌های‌ او آمده‌ است‌... 

 من‌انسانی‌ بودم‌ که‌ همیشه‌تاریکی‌ها را می‌دیدم‌، امازمانی‌ که‌ به‌ فکر فرو رفتم‌ متوجه‌ شدم‌زندگی‌روشنایی‌ هم‌ دارد، تنها کافی‌ است‌ آن ها را پیداکنید و خود را به‌ روشنایی‌برسانید. من‌ انسانی‌بودم‌ که‌ تمامی‌ تاریکی‌ها را تجربه‌ کردم‌، اما حالا به‌ خودآمدم‌ و دوست‌ دارم‌. روشنایی‌ها را تجربه‌کنم‌، من‌ حالا به‌ خودم‌ افتخار می‌کنم‌که‌ توانستم‌ درست‌ زندگی‌ کردن‌ را یاد بگیرم‌ و در داستان‌هایم‌ آن‌ها را به‌ شماانتقال‌ بدهم‌. درست‌ زندگی‌ کردن‌ را بیاموزید و به‌ دیگران‌یادبدهید. لودویگ‌ لوگ‌مایر


 
comment نظرات ()