body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

من با خدا غذا خوردم!
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥
 

پسركي بود كه كه مي خواست خدا را ملاقات كند،‌ او مي دانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي را بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه كرد و بي آن كه به كسي چيزي بگويد، سفر را شروع كرد. چند كوچه آن طرف تر به يك پارك رسيد، پير مردي را ديد كه در حال دانه دادن به پرندگان بود. رفت پيش او و روي نيمكت نشست. پير مرد گرسنه به نظر مي رسيد، پسرك هم احساس گرسنگي مي كرد. پس چمدانش را باز كرد و يك ساندويچ و يك نوشابه به پير مرد تعارف كرد. پير مرد غذا را گرفت و لبخندي به كودك زد.

پسرك شاد شد و با هم شروع به خوردن كردند. آن ها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي كردند، بي آن كه كلمه اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريك شد، پسرك فهميد كه بايد به خانه برگردد، چند قدمي دور نشده بود كه برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پير مرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديد داد.

وقتي پسرك به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد:

تا اين وقت شب كجا بودي؟

پسرك در حالي كه خيلي خوش حال به نظر مي رسيد، جواب داد : پيش خدا!

پير مرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب از او پرسيد: چرا اين قدر خوش حالي؟

پير مرد جواب داد:

امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارك با خدا غذا خوردم!

گاهي اتفاق مي افته كه روش هاي ما جواب مسائلمان رو نمي ده، اشكال در مشكل نيست، بلكه در روش هاي ماست.

بياييد سعي كنيم نگاهمون رو تغيير بديم، مطمئنا موفق مي شيم، من به عنوان يك دوست، تجارب خوبي از اين دست دارم، شما هم امتحان كنيد.


 
comment نظرات ()