body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

خداوندا صاحبان این گونه نگرش ها را در پناهت حفظ و نسلشان را زیاد کن ...
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤
 


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهالی ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
 

ساختن دنیای زیبا برای همه، همه را می طلبد ...


 
comment نظرات ()
 
حیات سازمان های آینده ...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳
 


خودباوری انسان ها، نیاز حیاتی سازمانهای آینده است...


 
comment نظرات ()
 
رهایی ...
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳
 
  • تا به حال شده نتوانید خود را از آن چه به شما آسیب می‌رساند رها کنید؟
  • یا از آن بدتر به آن تمایل نیز داشته باشید؟

خیلی از ما گاهی اوقات با آگاهی از این که فلان دیدگاه، فلان رفتار، فلان رابطه به زیانمان است، رهایشان نمی‌کنیم و یا حتی گاهی به طرز عجیبی به تکرارشان اصرار می‌ورزیم.

  • اما چرا؟
  • دلیل وابستگی به منشاء آسیب چیست؟

قطعا با توجه به شرایط و موضوع دلایل متفاوتی وجود دارد، اما در نگاه کلی می توان گفت هنگامی که شخصی خود را اسیر یک موقعیت فشارزا می‌کند دو دلیل می‌تواند داشته باشد... 

  • نادانی
  • ناتوانی

گاهی فرد به دلیل عدم شناخت کافی از خود و محیط، احساساتی را تجربه می‌کند که منجر به افکار مسموم و در پیِ آن رفتارهای آسیب‌رسان خواهد شد. اما در این مبحث، ما فرض را بر این گذاشته ایم که فرد از این مرحله عبور کرده و با آگاهی از صدمات و فشارهای روانی موجود به تکرار آن ها می‌پردازد. در این جا منظور از ناتوانی، این است که فرد به عنوان یک انسان بزرگسال به توانمندی‌ها، استعدادها، ارزش ها و ظرفیت‌های وجودی خود باور نداشته و خود را در برابر یک عامل، ضعیف می‌پندارد و حتی تصور رها نمودن آن احساس نا امنی، ترس و اضطراب را به همراه خواهد داشت.

چنین اشخاصی معمولا به دلیل عدم شناخت خود و تجربه احساس بی‌کفایتی، دست به رفتارها و فعالیت‌هایی می‌زنند که خود را به وسیله آن ها تعریف کنند، برای مثال ممکن است فرد با تحصیلات، شغل، ارتباط با اشخاص خاص و … نقابی بر چهره بزند تا خود را به وسیله آن ها مطرح کرده و یا به عبارتی از اطرافیان نوازش(درکِ حضورِ دیگری) دریافت کند. اما به محض این که یکی از همین عوامل بیرونی آسیب‌زا شود، فرد تعادل روانی خود را از دست می‌دهد و از آن جایی که آن عامل بیرونی، امتیازات پنهانی برای کودک درون شخص به همراه دارد نمی‌تواند آن را رها کند.

از دیدگاه روانشناختی، وابستگی یکی از نشانه های آزرده بودن کودک درون است. هنگامی که نیازهای کودک در سن مناسب برآورده نشود، فرد در سنین بزرگسالی هم چنان به دنبال رفع آن ها خواهد بود. یکی از این نیازها دیده شدن توسط دیگران و مورد تایید و تحسین قرار گرفتن است که در صورت برآورده نشدن، در بزرگسالی منشاء وابستگی خواهد بود. اما اگر به نیازهای کودک در همان سنین کودکی پاسخ داده شود، کودک درون سالم و خودانگیخته خواهد بود و فرد این توانایی را خواهد داشت که به صورت بالغانه خود را از احساسات، افکار و رفتارهای ناسالم رها کند.

اگر شما مدام در حال جلب رضایت دیگران هستید، اگر آرامش و حال خوبتان وابسته به عوامل بیرونی است، اگر در تصمیم‌گیری‌ها به تایید دیگران نیازمندید، اگر در روابطتان مدام ترس از طردشدگی و تنهایی دارید، اگر نیازهای دیگران را در بر نیازهای خود مقدم می دانید، احتمالا شما شخصیت وابسته ای دارید. اما جای نگرانی نیست چون شما این توانایی را دارید که تغییر کنید.

اولین قدم برای رفع وابستگی، رسیدن به خودآگاهی و شناخت خود است. اگر خویشتن خویش را بیابید، می‌توانید هویت خود را تعریف کرده و به شخصیتی مستقل دست یابید...

http://blog.haminaa.com/?p=9703 زینب جم


 
comment نظرات ()
 
قدرت خارق العاده تلقین‎ ...
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
 

می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و به خیال این که استاد آن ها را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آن ها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد، زیرا آن ها را به عنوان دونمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود.

اگر این دانشجو این موضوع را می دانست احتمالاً آن را حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است، بلکه برعکس فکر می کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.

چند نمونه فراموش نشدنی باعث تغییر نگرش پزشکان و روانشناسان شد.

یک زندانی که قصد فرار داشت به طور مخفیانه خود را در یکی از اتاقک های قطار جا داده بود و بعد از حرکت فهمیده بود که در یخچال قطار قرار دارد. زندانی مطمئن بود که در طی چندین ساعتی که در یخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقیقاً این طور هم شد.

اما بعد از رسیدن به مقصد مشاهده کردند که زندانی یخ زده در حالی که یخچال قطار خاموش بوده است و این نشان می دهد که شخص زندانی به خود تلقین کرده که منجمد خواهد شد و این تلقین برای او حکم یک تصویر ذهنی مطابق با افکار او داشته و همین باعث شده که سلول های بدن وی واقعاً سرما را حس کرده و کم کم منجمد شود.

نمونه دیگر آزمایشی بود که به پیشنهاد یکی از روانشناسان بر روی دو تن از مجرمین محکوم به اعدام انجام شد.

آزمایش به این صورت بود که مجرم اول را با چشمانی بسته در حضور مجرم دوم با بریدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در این هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونریزی شدید بود. سپس چشمان نفر دوم را نیز بستند و این بار شاهرگ دست وی را فقط با تیغه ای خط کشیدند و در این حین کیسه آب گرم نیز بالای دست وی شروع به ریختن می کرد این در حالی بود که دست او به هیچ وجه زخمی نشده بود. اما شاهدان یعنی پزشکان و روانشناسان با کمال ناباوری دیدند که مجرم دوم نیز پس از چند دقیقه جان خود را از دست داد چراکه او مطمئن بود که شاهرگ دستش به مانند نفر اول بریده شده و خونریزی می کند. ریخته شدن خون را نیز بر روی دست خود حس می کرده است. در واقع تصویر ذهنی او چنین بوده که تا چند لحظه دیگر به مانند نفر اول هلاک می شود و همین طور هم شد.

این نشان می دهد که دستگاه عصبی ما با توجه به آن چه فکر می کنیم یا خیال می کنید که حقیقت دارد واکنش نشان می دهد.

دستگاه عصبی ما تجربه خیالی را از تجربه واقعی تمیز نمی دهد.

در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتی که از ناحیه مغز در اختیار او قرار می گیرد واکنش نشان می دهد.

این یکی از قوانین اولیه و اصولی ذهن است. در واقع این طوری ساخته شده ایم. وقتی این قانون را در افراد هیپنوتیزم شده مشاهده می کنیم شک می کنیم که حتما نیرویی مرموز یا فوق طبیعی در کار است.

در واقع آن چه را که می بینیم فرایند طبیعی عمل مغز و دستگاه عصبی انسان است و نه چیز دیگر.

در پدیده هیپنوتیزم اگر بیمار به درستی گفته های شخص هیپنوتیزم کننده معتقد باشد کارهای حیرت آور انجام می دهد و بیمار رفتاری متفاوت از خود نشان می دهد زیرا طرز فکر و باورش تغییر کرده است.

هیپنوتیزم یا خواب مصنوعی همیشه به نظر اسرار آمیز بوده است زیرا همیشه فهم این که چگونه باور کردن می تواند منجر به رفتار غیر عادی انسان شود دشوار بوده است. با خواب مصنوعی چنان برخورد شده که انگار نیرو یا قدرت ناشناخته ای در کار است. اما حقیقت این است که وقتی شخصی را متقاعد می کنید که قدرت شنوایی اش را از دست داده رفتار ناشنوایان را پیدا می کند. وقتی او را متقاعد می کنید که نسبت به درد حساسیت ندارد، می تواند بدون بیهوشی تحت عمل جراحی قرار گیرد و در این میان نیروی مرموزی هم در کار نیست.

ازشما می خوام که لحظه به لحظه مواظب گفته ها، فکرها و حرفای دلتون باشین. مواظب باشین که به خودتان چه می گوید. هیچ وقت نگوید که چرا زندگی من این بدین شکل است. زیرا دست خودمان است و این ما هستیم که زندگی خودمان را به ویرانه، کلبه ای خرابه به قصری باشکوه و بت شاهکاری بی نظیر تبدیل می کنیم...


 
comment نظرات ()
 
زمان...
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
 

زمان امتیاز و موهبتی است که همیشه در اختیارمان نیست. تغییر را باورانه بازی کنیم...

 



 
comment نظرات ()
 
با همکاری مرکز مشاوره روانشناختی یسنا و خانه مدیران جوان ...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳
 

این کارگاه، مرحله بعدی یا به عبارتی قسمت دوم روایت تغییر است که به بهینه سازی تصویر ذهنی فرد می پردازد...


 
comment نظرات ()
 
می توان شیر بود ....
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳
 

اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین آفتِ امروزِ ما چیست، پاسخم این است:

« تردید »

تردید کلیدواژه‌ توصیف حال و روز ماست. زمان‌های زیادی از زندگی روزمره و عادی ما باتردید می‌گذرد. لزوما هم تردید ما مربوط به چیزهای کلان و بزرگ نیست. تردید در همین چیزهای پیش و پا افتاده معمولی...

  • تردید در این که همان کاری را بکنیم که درسش را خوانده‌ایم یا کاری را انجام دهیم که درآمد بیشتری دارد یا کاری که احتمالا دوستش داریم یا کاری که در آن مهارت بیشتری داریم.
  • تردید در این که این حرفی را بزنیم یا نزنیم و این که آن حرف را بهتر بود می‌زدیم یا خوب شد که نزدیم.

تردید آفت زندگی ماست و به نظر می‌رسد انسان‌هایی که تردیدی ندارند یک جای کارشان می‌لنگد! تردید به قدمت بشر، تاریخ دارد. از همان اول و داستان آدم و حوا هم تردید نقش مهمی در هبوط انسان داشت. اگر انسان یقین داشت که احتمالا این دنیا و زمین و این داستان‌ها پیش نمی‌آمد. تردید هست، چون انسان هست.

البته تردید رویه دیگر علم و دانش و منطق و فهم بشری و انسانی است و به خودی خود بد نیست. اگر قرار بود همه چیز قطعی باشد که تغییر و تحول و بهبودی هم در کار نبود. اما خب این سوال، همیشه باقی می‌ماند که چرا تغییر و تحول و بهبود.

چرا از اول، کاملِ کامل نیستیم؟

انسان‌هایی هستند که مانند شیرند. شیر وقتی شکاری را انتخاب می‌کند با تمام وجودش به دنبال شکار می‌رود و با تمام وجودش شکار را می‌خواهد و او را به دست می‌آورد و تکه پاره می‌کند و سلطان‌منشانه بر سر شکار می‌نشیند و لقمه‌ای می‌خورد و باقی را می‌گذارد برای کفتارها. شیر هرگز آسه آسه شکار نمی‌رود. شیر هرگز شُل و وِل به سمت شکار نمی‌رود. شیر یا استراحت می‌کند؛ آن هم با تمام وجود یا به سمت شکار می‌رود، آن هم با تمام وجود.

انسان‌هایی هستند که مثل شیر می‌مانند. آن ها وقتی چیزی را می‌خواهند با تمام وجود، با تمام سلول‌ها‌یشان آن چیز را می‌خواهند و برای رسیدن به آن یورش می‌برند. شیر اگر دچار تردید شود زمان زیادی لازم نیست که به موش تبدیل شود! همین!


 
comment نظرات ()
 
نمی تونم ها ...
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢
 

معلمی با ۲۸ سال سابقه کار به اسم خانم دنا جامپ (deanna jump) یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش. جعبه‌ کفش رو گذاشت روی میز. به دانش آموزها گفت...

بچه ها می خوام نمی تونم‌هاتون رو یا بنویسید یا نقاشی کنید و این‌ها رو بیارید بریزید در جعبه‌ کفشی که روی میزه.  

  • من نمی‌تونم خوب فوتبال بازی کنم
  • من نمی‌تونم دوچرخه سواری کنم
  • من نمی‌تونم درس ریاضی رو خوب یاد بگیریم
  • من نمی‌تونم با رفیقم که قهر کردم، آشتی کنم
  • من نمی‌تونم با داداشم روزی سه بار تو خونه دعوا نکنم

بچه‌های دبستانی شروع کردند به کشیدن نمی‌توانم‌هاشون… خودش هم شروع به نوشتن کرد. نمیتونم‌ها یکی یکی در جعبه‌ کفش جا گرفت. وقتی همه‌ نمی‌توانم ها جمع شد در جعبه رو بست و گفت بچه‌ها بریم تو حیاط مدرسه…

بیلی برداشت و گودالی حفر کرد و ادامه داد که بچه‌ها امروز می‌خوایم نمی‌تونم‌هامون رو دفن کنیم. جعبه رو گذاشت توی گودال و شروع کرد با بیل روی اون خاک ریختن. وقتی که تمام شد به سبک مسیحی‌ها گفت، بچه‌ها دست‌های هم رو بگیرید. خودش هم شد پدر مقدس و شروع کرد به صحبت کردن...

 

 

ما امروز به یاد و خاطره‌ شاد روان نمی‌توانم گرد هم آمدیم. او دیگر بین ما نیست. امیدوارم بازماندگان او می‌توانم و قادر هستم روزی همانند او در تمام جهان مشهور و زبان زد شوند و نمی‌توانم در آرامگاه ابدی خود به سر برد. بچه‌ها وقتی وارد کلاس شدن دیدن مقداری کیک و مقدار زیادی پفک داخل کلاس گذاشته شده. وسط کیک یک مقوا بود و نوشته بود مجلس ترحیم نمی‌توانم!

بعد از این که کیک رو خوردن، مقوا رو برداشت و چسبوند کنار تابلوی کلاس. تا پایان اون سال تحصیلی، هر کدوم از بچه‌ها که به هر دلیلی به معلمش می‌گفت:

خانم، نمی‌تونم، در جوابش خانم دنا یه لبخندی می‌زد و اون مقوا رو نشونش می‌داد و خود اون بچه حرفش رو می‌بلعید و ادامه نمی‌داد. پایان اون سال تحصیلی شاگردان خانم دُنا بالاترین نمره‌ علمی رو در مدرسه‌ خودشون کسب کردند... 


 
comment نظرات ()
 
می دانم که می دانی ...
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
 

این چهار عقیده را از خاطر نبریم ...

قوانین آموختی هستند،

همه آن ها قابل فراگیرند اما بعضی هاش آسونتره 

قوانین، مستقل از یک دیگرند،

هر قانون مکمل بقیه اس اما برای یادگیری این یکی لازم نیست اون یکی رو هم حتما یاد بگیری.  

هر یک از قوانین، عواقب و پیامدهایی دارد،

اگه به کار ببندیش، ازت پیروی خواهند کرد و در غیر این صورت توقع نداشته باش ازت حساب ببرند.

این قوانین، اساس رهبری هستند،

زمانی که آموختیش،اجراش کن.


 
comment نظرات ()
 
چگونه به همه چیز عادت می‌کنیم ...
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
 

 تردمیل لذت 

تردمیل لذت آخرین وسیله ورزشی باشگاه های تناسب اندام  نیست، بلکه اصطلاحی است که ابداع شده برای توصیف این که ما به سرعت به شرایط جدید عادت می کنیم و همه چیز برای ما بدیهی می شود.

نمی‌دانم شما که این مطلب را می‌خوانید چند سال دارید، اما در مورد خود من بسیاری از چیزهایی که اکنون دارم و حق مسلم خود می‌دانم زمانی بزرگ ترین آرزوهایم بود، زمانی در سن راهنمایی، دیدن فرد بزرگ سالی که دسته‌ای اسکناس بیست تومانی از جیبش بیرون می‌آورد برای من یک آینده‌ شیرین بود، داشتن خانه، اتومبیل، موبایل…..و هر چیزی که الان دارم.

 ارتقای شغلی یا موقعیت جدید ممکن است ما را برای کوتاه زمانی خوش حال کند اما پس از چندی آن را بدیهی پنداشته و انتظارات ما برای ارتقا ادامه می یابد. اگر تنها بتوانم یک ارتقای شغلی دیگر بگیرم، یک ماشین بهتر، یک خانه‌ بزرگ تر…و به محض آن که این انتظارات ارضا شوند دوباره از اول و بیشتر می خواهیم.

سرعت تردمیل بیشتر می‌شود/می‌کنیم و لحظه‌ای فکر می کنیم که به سطح جدیدی از موفقیت رسیده‌ایم اما به سرعت به شرایط جدید عادت کرده و کماکان به دویدن خود ادامه می دهیم و البته با سرعت بیشتر. (ساعات اضافع کاری بیشتر، شغل دوم و سوم، …)

شاید ما نیاز داریم تا شادی را فرای کیف پولمان بجوییم.

ما عادت می کنیم، عادت کردن البته چیز خوبی است و اگر قرار بود عادت نکنیم که با هر بلا و مصیبتی نابود می شدیم. توصیف تردمیل لذت هم همین عادت کردن است، سرعت خود را بیشتر می کنیم، پس از چندی شرایط برای ما مانند قبل می شود، به دنبال شغل، خودرو، سفر، خرید می‌دویم تا شادی و لذتی را که انتظار می کشیم به دست آوریم اما پس از زمانی کوتاه به آن عادت می کنیم.

پس چاره چیست؟

چاره و شاید تنها چاره این است که به دنبال لذت در عوامل خارجی نباشیم. اگر برای لذت بردن به دنبال پول بیشتر هستید بر روی این تردمیل در حال دویدنید. البته منظور من این نیست که چون اهداف، آن لذتی را که در سر می‌پروراندم به من نمی‌دهند باید گوشه نشین شده و دست از کار و تلاش بردارم.

چه دلیلی وجود دارد که خودم را به شدت به زحمت بیاندازم؟

مساله این است که شادمانی ما و لذت و خوشی باید از درون ما نشات بگیرد وگرنه لذت خوردن بهترین شکلات دنیا، با هر بار مصرف کمتر شده و زمانی عادی می‌شود، ما باید این عادی شدن را به عنوان نتیجه‌ قطعی هر فرآیندی بپذیریم و شادیمان را به آن وابسته نکنیم. منبع : وبلاگ یک ریال

 

 


 
comment نظرات ()
 
سلطان محمود و ایاز ...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
 

چه بسیارند افرادی که فکر می کنند وظایف خود را به درستی انجام می دهند ولی نمی دانند چرا

 هیچ گاه دیده نمی شوند؟!

می گویند سلطان محمود غلامی به نام ایاز داشت که خیلی برایش احترام قائل بود و در بسیاری از امور مهم نظر او را هم می پرسید و این کار سلطان به مذاق درباریان و خصوصا وزیران او خوش نمی آمد و دنبال فرصتی می گشتند تا از سلطان گلایه کنند.

... تا این که روزی که همه وزیران و درباریان با سلطان به شکار رفته بودند وزیر اعظم به نمایندگی از بقیه پیش سلطان محمود رفت و گفت چرا شما ایاز را با وزیران خود در یک مرتبه قرار می دهید و از او در امور بسیار مهم مشورت می طلبید و اسرار حکومتی را به او می گویید؟

سلطان گفت: آیا واقعا می خواهید دلیلش را بدانید؟ و وزیر جواب داد: بله .

سلطان محمود هم گفت پس تماشا کن.

سپس ایاز را صدا زد و گفت شمشیرت را بردار و برو شاخه های آن درخت را که با این جا فاصله دارد ببر و تا صدایت نکرده ام سرت را هم بر نگردان ایاز اطاعت کرد.

سپس سلطان رو به وزیر اولش کرد و گفت:

آیا آن کاروان را می بینی که دارد از جاده عبور می کند برو و از آن ها بپرس که از کجا می آیند و به کجا می روند؟.

وزیر رفت و برگشت و گفت کاروان از مرو می آید و عازم ری است. سلطان محمود گفت، آیا پرسیدی چند روز است که از مرو راه افتاده اند؟. وزیر گفت: نه .

سلطان به وزیر دومش گفت: برو بپرس. وزیر دوم رفت و پس از بازگشت گفت، یک هفته است که از مرو حرکت کرده اند.

سلطان محمود گفت، آیا پرسیدی بارشان چیست؟. وزیر گفت: نه.

سلطان به وزیر سوم گفت، برو بپرس. وزیر سوم رفت و پس از بازگشت گفت پارچه و ادویه جات هندی به ری می برند.

سلطان محمود گفت:

آیا پرسیدی چند نفرند و ... به همین ترتیب سلطان محمود کلیه وزیران به نزد کاروان فرستاد تا از کاروان اطلاعات جمع کند سپس گفت:

حال ایاز را صدا بزنید تا بیاید، ایاز که بی خبر از همه جا مشغول بریدن درخت و شاخه هایش بود آمد.

سلطان رو به ایاز کرد و گفت: آیا آن کاروان را می بینی که دارد از جاده عبور می کند؟، برو و از آن ها بپرس که از کجا می آیند و به کجا می روند.

ایاز رفت و برگشت و گفت کاروان از مرو می آید و عازم ری است. سلطان محمود گفت:

آیا پرسیدی چند روز است که از مرو راه افتاده اند ؟

ایاز گفت :

آری پرسیدم یک هفته است که حرکت کرده اند.

سلطان گفت:

آیا پرسیدی بارشان چه بود ؟

ایاز گفت : آری پرسیدم پارچه و ادویه جات هندی به ری می برند و بدین ترتیب ایاز جواب تمام سوالات سلطان محمود را بدون این که دوباره نزد کاروان برود جواب داد و در پایان سلطان محمود به وزیرانش گفت:

حال فهمیدید چرا ایاز را دوست می دارم ؟

نتیجه گیری:

چه بسیارند افرادی که فکر می کنند وظایف خود را به درستی انجام می دهند ولی نمی دانند چرا هیچ گاه دیده نمی شوند؟!

امروزه سازمان ها به افراد کارآفرین نیاز دارند. دوران " بله قربان گویی " گذشته است. کارآفرینی درون سازمان را مورد تشویق قرار دهید...

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
راه ...
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
خطاهای انسانی ...
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
 

تناقض حرف و عمل

روانشناسان: جان دارلی و دانیل بَتسون - 1973


اگر گفته حافظ را در باره واعظانی که به خلوت می روند و " آن کار دیگر می کنند"
 شنیده باشید، بد نیست بدانید که گویا این ماجرا (عدم هماهنگی بین وعظ و عمل ) یک صفت رایج انسانی است و سال هاست که در روانشناسی مکتوب شده.


دو محقق که نزدیک به چهل سال پیش رفتار مردم در زمینه کمک کردن به یک دیگر را مطالعه می کردند، مشاهدات جالبی را در این زمینه ثبت کرده اند. این دو در یکی از تحقیقاتشان می خواستند ببینند اعتقادات مذهبی تا چه حد بر روی حس کمک کردن به دیگران تاثیر می گذارد.

در عین حال، می خواستند ببینند که آیا یادآوری کردن مذهب و یا حتی موعظه کردن می تواند گرایش به نیکوکاری را افزایش دهد؟


برای تست کردن این ایده ها، ابتدا به شرکت کنندگان گفته شد که یک فرم در مورد شخصیت و جنبه های اعتقاد مذهبیشان پر کنند. سپس به آن ها گفته شد که به یک ساختمان دیگر بروند تا در آن ساختمان قسمت بعدی تست انجام داده شود. به نیمی از این شرکت کنندگان گفته شده بود که وقتی به ساختمان بعدی رسیدند باید در آن جا برای گروهی از شنوندگان داستان سامری نیکوکار " را تعریف کنند و حضار را به نیکوکاری تشویق نمایند، لذا ازین گروه خواسته شده بود که یک سخنرانی در باب نیکوکاری آماده کنند.

ولی به گروه دیگر صرفا گفته شده بود که در ساختمان بعدی باید در مورد فرصت های شغلی آینده صحبت کنند. در عین حال، به گروهی از افراد گفتند که سریعا خود را به ساختمان بعدی برسانند در حالی که به گروه دیگر گفتند که عجله ای نیست.


داستان سامری نیکوکار " یکی از معروف ترین داستان های انجیل است که در آن یک مرد سامری در حال گذر متوجه شخصی آسیب دیده می شود که به کمک نیاز دارد و بقیه افراد در آن محیط هیچ کس به کمکش نمی روند. سامری تنها انسانی است که در خلاف جمع عمل کرده و با این که برایش منفعتی ندارد به کمک شخص محتاج می شتابد. این داستان در فرهنگ غربی کاملا شناخته شده است و حتی در زبان انگلیسی از این اصطلاح برای خطاب قرار دادن انسان های نیکوکار استفاده می شود.

دلیل یادآوری این داستان به شرکت کنندگان این بود که با روایت یک داستان مذهبی ذهن آن ها را با موضوع کمک کردن به دیگران درگیر کنند و آن ها را در موقعیت یک موعظه گر قرار دهند.

نکته این آزمایش در آن جا بود که وقتی که هر شرکت کننده از ساختمان اول به سمت ساختمان دوم قدم می زد، در طول مسیر مردی در شرایطی نامناسب بر روی زمین افتاده بود و در لحظه ای که شرکت کننده از کنار او رد می شد، شخصی که روی زمین افتاده چند بار ناله و سرفه می کرد. در واقع این قسمت مهم تست بوده و آزمایشگران در این مکان منتظر می ماندند و رفتار تک تک شرکت کنندگان را ثبت می کردند (این که آیا به مرد آسیب دیده کمک می کنند یا نه؟ و اگر کمک می کنند تا چه حدی؟)

همان طور که پیش بینی می شد، کسانی که قرار بود در مورد نیکوکاری موعظه کنند بیشتر از گروه دیگر به مرد محتاج کمک کردند. ولی نکته این جا بود که میزان کمک این افراد تنها 53 درصد بود. یعنی نزدیک به نیمی از افرادی که داشتند می رفتند تا در باب نیکوکاری دیگران را موعظه کنند، حاضر نشدند در طول مسیر به یک محتاج کمک کنند.
نکته دیگر آن که، در میان آن ها که قرار بود با سرعت خود را به ساختمان بعدی برسانند، تنها 10 درصد حاضر به کمک شدند. و این میزان برای موعظه گران و غیرموعظه گران تفاوتی نداشت.
 
از جمله نتیجه گیری هایی که ازین تحقیق شده آن است که ...

بخش قابل ملاحظه ای از انسان ها، اساسا نیازی به هماهنگی بین نصیحت هایشان و رفتارشان نمی بینند.

دوم این که احتمالا با بالا رفتن سرعت زندگی، پایمال شدن اصول اخلاقی رایج تر می شود و در این میان فرق چندانی بین افراد با اعتقادات متفاوت نیست.             جمیله زارعی


 
comment نظرات ()
 
تولد آقایم رضا، امام هشتم بر اهلش و دوست دارانش مبارک ...
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
قلب پاک ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢
 

 

یک قلــب پـــاک؛

از تمام معابد و مساجد و کلیساهای دنیا مقـدس تر است ...

پدرام توجه


 
comment نظرات ()
 
فهم ...
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
 

فهم این که چگونه " باور " می تواند منجر به رفتار غیرعادی انسان شود، دشوار است.

 

اما بسیاری نیز موفق شدند که از این باور عبور کنند ... 


 
comment نظرات ()
 
زمان ...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢
 

سرمایه عمر آدمی یک نفس است
این یک نفس از برای یک همنفس است


با هم نفسی گر نفسی بنشینی
مجموع حیات عمر این یک نفس است


 
comment نظرات ()
 
دوام عشق راه دیگری ندارد ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

زنانه دل ببند،

مردانه بمان،

و

کودکانه ابراز کن...

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
امام حسین ...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 

امام حسین خالق عشق است و وارث داستان کربلا

او اسطوره است و خاندانش راهیان حقیقی این وادی.

و من شاید، گاهی، فقط نامش را بر زبان دارم

حیف این بزرگوار ...


 
comment نظرات ()
 
تا نظر شمای دوست چه باشد ...
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

 

اگر حرفی برای گفتن نیست ...

سکوت بی معنا به مراتب بهتر از بیانات بی معنیست.

 


 
comment نظرات ()
 
داستان من ...
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

روایت اولین نماز دکتر Jeffrey Lang استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است...

   

وی که در خانوادهای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده است. وی به هنگامی که دانشجو بود از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن را هدیه گرفت و ظرف سه سال همه آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد که در ادامه این نوشتار از زبان خودش ماجرا را پی خواهید گرفت.

   

روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره چگونگی ادای نماز به من داد.

ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که :

راحت باش!
به خودت فشار نیار!
بهتره فعلا آرام آرام پیش بری…

پیش خودم گفتم، آیا نماز این قدر سخت است؟

ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع کنم.

آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار میکردم. همین طور آیات قرآنی که باید میخواندم و هم چنین دعاها و اذکار واجب نماز را…

از آن جایی که چیزهایی که باید می خواندم به عربی بود، باید آن ها را به عربی حفظ می کردم و معنیاش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.

آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آن که احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.

نزدیک نیمه شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم…

در دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم گذاشتم و صفحه چگونگی وضو را باز کردم.

دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام میدهد!

وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چکید چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند…

وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته ام!

بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم و با صدایی پایین " الله اکبر" گفتم.

امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد!

چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.

ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم، اگر کسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد!؟

نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آن جا نیست.

وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم، پرده ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم…

یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم، الله اکبر.

با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمیشد به آرامی سوره فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم !

پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم به طوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.

… احساس خجالت کردم چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوش حال بودم که تنها هستم.

در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم، سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد

حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.

در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد…

جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم.

ولی نتوانستم این کار را بکنم!

نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم.

نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک کنم…

به مانند بندهای که در برابر سرورش کوچک می شود…

احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.

بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آن ها تبدیل به یک احمق شده ام، نگاه می کنند.

تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آن ها خواهم شد.

انگار صدای آن ها را می شنیدم که می گویند:

بیچاره جف!
عرب ها در سانفرانسیسکو عقلش را ازش گرفته
اند!

شروع کردم به دعا، خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن…

نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم.

روی دو زانوی خود نشسته بودم… سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم…

ذهنم را از همه افکار خالی کردم و گفتم سبحان ربی الأعلیالله اکبر

این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم.

ذهن خود را هم چنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.

الله اکبر

و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم.

در حالی که نفس هایم به زمین برخورد می کرد جمله سبحان ربی الأعلی را خود به خود تکرار می کردم.

مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم ... الله اکبر

برای رکعت دوم ایستادم و به خودم گفتم، هنوز سه مرحله مانده...

برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم اما هر مرحله آسان تر از مرحله قبل به نظر می رسید تا این که در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می بردم.

سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.

در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم هم چنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم…

خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن این قدر با خودم جنگیدم.

در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم:

حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور آمدم،
… هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.

و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر ممکن است.

موجی من را در بر گرفت که هیچ گونه نمی توانم وصفش کنم جز این که آن حس به سرما شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون میتابد.

چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می لرزیدم، جز این که این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.

گو این که رحمت به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.

سپس بدون این که سببش را بدانم گریه کردم...

اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد، هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.

گر چه این گریه شایسته بود اما برای احساس گناه نبود…

… و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوش حالی…

مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می ریزد.

در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است یا معنای شفا و آرامش نیز می تواند باشد ؟

مدتی همان گونه بر روی دو زانو و در حالی که به سوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می گریستم.

وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم.

آن تجربه به حدی غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم.

آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.

اما مهم ترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.

... و قبل از این که از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:

خدای من!
اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بمیران،
مرا از این زندگی راحت کن،
خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم،
اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم.

http://www.welcome-back.org/profile/jeffrey_lang.shtml

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
الگوی برای تکرار ...
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
 

ژاوی و دختر طرفدارش

زمانی که تیم ملی اسپانیا به قهرمانی جام جهانی رسید و اتوبوس روباز تیم ملی در مادرید از میان مردم می‌گذشت، آلکا، دختری ۴ساله که به شدت ژاوی را دوست داشت در گوشه‌ای از حجم عظیم مردم، مدام نام او را فریاد زد و وقتی اتوبوس از مقابل چشمان او گذشت، با گریه از پدرش می‌پرسید پس ژاوی کجاست؟!
پخش این تصویر از شبکه سوم کاتالونیا که یکی از ایالت‌های خودمختار اسپانیا محسوب می‌شود، کافی بود تا ژاوی از مدیران آن شبکه بخواهد دختر را بیابند و او را با آن دختر روبرو کنند.

این برنامه ترتیب داده شد تا دختر همراه با پدرش به استودیو بروند. ژاوی در آن برنامه، پشت پیراهن شماره ۶ بارسلونا را که نام آلکا روی آن نقش بسته بود امضا کرد و چیزی برای آلکا نوشت و آن را به دختر داد، او را بوسید، از او خواست صورتش را ببوسد و آواز بارسلونا را برای او خواند تا دلش را به دست آورده باشد.

او در آن روز شلوغ، دختر را ندید؛ اما بابت آن روز در یک برنامه زنده تلویزیونی از او عذرخواهی کرد تا نشان بدهد وظیفه بازیکنان فوتبال و دیگر افرادی که محبوب هستند، به جز فوتبال بازی کردن و...، ‌درس دادن به جامعه‌ای است که آن ها را الگوی خود قرار داده.

لینک مطلب :

http://20ist.com/sports/%da%98%d8%a7%d9%88%db%8c-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b7%d8%b1%d9%81%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%b4/


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
امام علی ...
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
 

استوارترین پشتیبان شما،‌ مشورت است.


 
comment نظرات ()
 
وقتی ایمان داشته باشی ...
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
 

امروز به این مقاله و خبر برخورد کردم و برام جالب بود که آدمی با داشتن معلولیتی جدی این همه موفق میشه و خیلی از ماها با یه ناراحتی کوچیک حسابی قافیه رو می بازیم.
این آقا همین جاست تو همین شهر و با همین شرایطی که همه ما داریم زندگی می کنیم. ولی اون کجا و خیلی از ماها کجا.
اون فهمیده که زندگی ارزش داره. به این که کاری شدنی هست اعتقاد و ایمان داره.
وقتی ایمان داشته باشی که کار شدنی است (ایمانی حقیقی)، افکارت راه های انجام اونو پیدا خواهد کرد.

گران‌ترین وکیل ایران اصلا پرونده‌هایش را نمی‌بیند.

  • او گران‌ترین وکیل ایران است. یکی از مهم‌ترین پرونده‌های تاریخ قضائی ایران را وکالت کرده و بیشترین حق‌الوکاله را گرفته است؛ چیزی در حدود یک‌ و نیم میلیارد تومان.
    علی صابری (وکیل نابینا) از آن دست آدم‌هایی‌ است که مفهوم معلولیت و توانایی را در ذهن به‌هم می‌ریزد. او توانسته با پشتکار و اعتماد به نفس، به هر چیزی که به آن معلولیت می‌گویند، غلبه کند و در حرفه خودش یکی از جنجالی ترین‌ها باشد.
    دفتر وکالت علی، شلوغ است. دارد لایحه را به یکی از موکلان‌اش دیکته می‌کند. همه، با وقت قبلی آمده‌اند. علی فقط بعدازظهرها دفتر است. هیچ‌کس از دیدن وکیل نابینا تعجب نمی‌کند، این روزها علی دیگر برای خودش اسم و رسمی دارد و همه از معلولیت‌اش و موفقیت‌های عجیب و غریبش باخبرند.

    او نمی‌بیند و نمی‌تواند هیچ‌کدام از پرونده‌هایی را که در دست دارد بخواند چون آن ها به خط بریل نیستند،

  • نمی‌تواند آخرین قوانین مصوبه را ببیند چون هنوز فرصت نشده آن ها را به خط بریل درآورند،

  • نمی‌تواند در دفاع از موکلان‌اش لایحه بنویسد. نمی‌تواند در چشم‌های موکلان‌اش نگاه کند و راست و دروغ حرف‌هایشان را بفهمد،

  • نمی‌تواند تنها و بدون همراه به دادگاه برود.

 و با همه این حرف‌ها باز هم به نظر علی، چشم آخرین عضوی است که یک وکیل به آن نیاز دارد؛

« ندیدن را می‌توان حل کرد. آدم باید فقط خودش را از تک و تا نیندازد. من مدت‌هاست به دیدن از دریچه چشم دیگران عادت کرده‌ام. طوری برنامه‌ریزی کرده‌ام که هیچ‌وقت با مشکلم دست تنها رودررو نشوم. از اول برنامه کار تیمی برای خودم درست کرده‌ام. دوستان بسیار زیادی دارم؛ وکلایی که با هم روی پرونده‌ها کار می‌کنیم، با هم آنها را می‌خوانیم، با هم لایحه می‌دهیم و... جدا از همه این حرف‌ها منشی من هم آدم منحصر به فردی است. منشی یک فرد نابینا باید ویژگی‌های خاصی داشته باشد. او چندین برابر دیگران کار می‌کند و مجبور است همه چیزهایی که نابینا نمی‌تواند بخواند، برایش بخواند و همه چیزهایی که نمی‌تواند بنویسد، برایش بنویسد. منشی یک نابینا در حقیقت چشم‌های او هم هست».

کتاب بریل و قلمم را بردم سرکار!
به نظر علی صابری، همه چیز به چشم مردم عادی می‌شود؛ حتی مردی با عصای سفید در راهرو‌های تنگ و تاریک دادگستری؛ « وقتی از جامعه اقلیت باشید، همیشه محدودیت‌هایی دارید. مردم از دیدن شما در هر جایگاهی تعجب می‌کنند.

بعد از فارغ‌التحصیلی مدتی در قسمت ارشاد دادگستری لواسان مشغول شدم. آن موقع حضور من برای خیلی‌ها غیرقابل باور بود. بالاخره قسمت ارشاد قسمتی است که به مراجعه‌کنندگان راهنمایی حقوقی می‌دهد و با شنیدن دعوای آنها به آنها می‌گوید چه باید بکنند. اینکه فرد نابینا در مراجعه مستقیم با مردم باشد و بخواهد به آنها راهنمایی بدهد و از عهده کار هم برآید، برای خیلی‌ها قابل قبول نبود.

اوایل برای من هم مشکل بود. جای خالی چشم‌هایم را به‌شدت احساس می‌کردم اما زود خودم را دریافتم. تصمیم گرفتم مثل همه آدم‌ها باشم. محیط کارم را برای خودم راحت و دلپذیر کنم. این شد که یک روز یک کتاب حقوقی که به زبان بریل بود، با یک قلم سبک مخصوص نابینایان که به آن لو قلم می‌گویند با خودم بردم سر کار. آنجا نشسته بودم و مابین مراجعه‌های مردم کتاب می‌خواندم و یادداشت‌برداری می‌کردم.

تصور کنید مردم با چه صحنه‌ای رو‌به‌رو می‌شدند؛ نابینایی که در قسمت ارشاد قضائی نشسته، کتاب بریل می‌خواند و خلاصه‌برداری می‌کند. بعد از مدتی، حضورم برای همکاران بسیار عادی شد؛ آن‌قدر که معلولیت مرا از یاد بردند و با خیلی‌هاشان صمیمی شدم ».

مردم از وکیل گریزانند
سر علی صابری، شلوغ است و در زمانی که همه به خاطر هزینه بالای وکالت از آن فراری‌اند، یک وکیل نابینا این همه مشتری داشته باشد جالب است؛ « نمی‌دانم شاید به خاطر پرونده هموفیلی‌هاست. البته من برای به دست آوردن مقام و مرتبه فعلی‌ام خیلی زحمت کشیده‌ام. حقیقت این است که مردم ایران زیاد اهل وکیل گرفتن و کارها را به دست وکیل سپردن نیستند و بیشتر ترجیح می‌دهند خودشان کارشان را انجام دهند و پول وکیل را هم در جیب بگذارند. 
آن هایی هم که یک وکیل می‌گیرند، ترجیح می‌دهند پولشان را به وکیلی بدهند که هم سابقه زیادی داشته باشد، هم سن و سالش بالا باشد و هم مشکل خاصی نداشته باشد. خودتان ببینید در چنین شرایطی، مطرح شدن برای یک وکیل نابینای سی و چند ساله چقدر دشوار است؟ قضات حالا دیگر مرا شناخته‌اند و از دیدن من و همراهم در دادگاه تعجب نمی‌کنند. دفاعیات شفاهی را من انجام می‌دهم و مسائلی که نیاز به خواندن یا نوشتن دارد، همکارم انجام می‌دهد.
با نا بینایی‌ام هیچ مشکلی جز رفتار‌های ناپسند برخی همکاران ندارم، البته این را به گردن فرهنگ جامعه می‌گذارم؛ جامعه‌ای که به معلول به عنوان یک پدیده می‌نگرد و از پیشرفت او تعجب می‌کند و در برخی شرایط متاسفانه به او حسودی می‌کند ».


 
comment نظرات ()
 
نصایح بسیار زیبای زرتشت به پسرش ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 

 آن چه را گذشته است فراموش کن و بدان چه نرسیده است رنج و اندوه مبر
 قبل از جواب دادن فکر کن
 هیچ کس را تمسخر مکن
 نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
 خود برای خود، زن انتخاب کن
 به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
 تا حدی که می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما
 کسی را فریب مده تا دردمندنشوی
 از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
 فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
 بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
 سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
 با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
 راستگو باش تا استقامت داشته باشی
 متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
 دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
 معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
 دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
 مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
 سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
 روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
 هرگز ترشرو و بدخو مباش
 در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
 اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
 دورو و سخن چین مباش، نزدیک انجمن دروغگو منشین
 چالاک باش تا هوشیار باشی
 سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
 اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
 با هیچ کس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
 مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند.


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

اگر خداوند را صدا می کنید و از نیایش خود با او لذت می برید، یقین بدانید که :

خداوند در دل شما مَحمِل گزیده است.


 
comment نظرات ()
 
ضمیر ناخودآگاه چگونه کار می کند ...
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
 

 

قدرت ضمیر ناخودآگاه خود را درک کنید؛ اگر واقعاً قصد دارید که در زندگی خود به موفقیت و کامیابی دست پیدا کنید، باید بدانید که ذهن ناخودآگاهتان به چه صورت کار می کند و از خود واکنش نشان می دهد. باید به این امر اعتقاد داشته باشد که هیچ گاه برای دست یابی به رویاها و آرزوها دیر نیست.

هیچ گاه برای تبدیل شدن به آن فردی که می خواهید، دیر نیست. جرج الیوت


مغز انسان به دو قسمت خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم می گردد. شاید تا کنون بارها از زبان دانشمندان شنیده باشید که افراد تنها از 10% ذهن خودآگاه خود استفاده مینمایند. باید توجه داشت که ضمیر ناخودآگاه بسیار بزرگ تر و نیرومند تر عمل می کند و در حدود 90% دیگر از واکنش های ذهنی ما را نیز همین قسمت تحت کنترل خود دارد. آیا می دانید ممکن است در زندگی شما چه اتفاقاتی روی دهد اگر بتوانید به طور کامل از ضمیر ناخودآگاه ذهن خود استفاده کنید؟ بله می توانید از قدرت جادویی آن برای پیشبرد و ارتقای زندگی خود بهره بگیرید.

عملکرد ضمیر ناخودآگاه
ضمیر ناخودآگاه در محل استقرار خود از ما محافظت کرده و ما را زنده نگه می دارد. هر چیزی را که در زندگی خود با حواس پنجگانه مان احساس می کنیم، تمام چیزهایی را که می بینیم، می شنویم، حس می کینم، می چشیم و بو می کنیم برای تحلیل و بررسی های آتی به ذهن فرستاده می شوند و در قسمت ضمیر ناخودآگاه ما ذخیره خواهد شد.

در این قسمت از ذهن، نوعی مرجع کامل پیرامون کلیه وقایع زندگی ما درست می شود. فرض کنید شما یک تجربه منفی را در زندگی خود به دست آورده باشید، در این شرایط خاطره آن واقعه ناگوار در ذهن شما ثبت و ضبط خواهد شد. اگر در هر زمان دیگری با یک چنین رویدادی به طور مجدد در زندگی خود مواجه شوید، ضمیر ناخودآگاه به طور اتوماتیک آن خاطره منفی را به یاد می آورد و فوراً احساسات، تصاویر و خاطرات مشابه را به ذهن می فرستد. کلیه خاطرات گذشته را به یاد شما می آورد و به شما آموزش می دهد که چگونه می توانید با در نظر گرفتن کلیه احساسات و افکارتان به آن پاسخ دهید.

یک نمونه مناسب که می توان در این زمینه مطرح کرد، مثال همان کتری پر از آب در حال جوشیدن است. اگر دست شما یک مرتبه با کتری بسوزد در ذهن شما حک میشود که کتری داغ بوده و می تواند دست شما را بسوزاند و به شما آسیب وارد سازد. اگر یک چنین قابلیتی را نداشتیم، آنوقت به تکرار اشتباهات خود ادامه میدادیم.

ضمیر ناخودآگاه این قابلیت را دارد که در آن واحد کارهای متفاوت را انجام داده و واکنش های بیشماری را بررسی کند. در عین حال شما می توانید راه بروید، تنفس کرده، و قلبتان ضربان خود را داشته باشد و ... کلیه این وقایع در ذهن فرد ثبت می شود.

لازم به ذکر است که ذهن انسان به صورت 24 ساعته در حال فعالیت می باشد، یکسره و بدون توقف و استراحت.

یکی دیگر از نمونه های بارز ضمیر ناخودآگاه، رانندگی است. زمانی که شما در حال رانندگی هستید، اصلاً به نحوه عملکرد خود فکر نمی کنید و تمام اعمال خود را با فکر انجام نمی دهید، بلکه همه کارها به صورت اتوماتیک وار انجام می شوند، شما فقط رانندگی می کنید.

نکته مثبتی که در مورد ضمیر ناخودآگاه وجود دارد این است که ما را قادر می سازد تا آرزوها و اهداف خود را عملی کنیم. می توانید ذهن خود را طوری برنامه ریزی کنید که سبب موفقیت شما در تمام عرصه های زندگی گردد.

کلیه افکار، رفتار، و تجربیاتی که از طریق ذهن خودآگاه درک می گردند، در ضمیر ناخودآگاه شما ثبت و ضبط می شوند، اما نکته جالبی که باید در این زمینه به خاطر داشت آن است که ضمیر ناخودآگاه هیچ گونه تفاوتی میان واقعیت ها و تصورات ذهنی فرد قائل نمی شود. برای ضمیر ناخودآگاه فرد محدودیتی در زمینه زمان و مکان وجود ندارد.

یکی از بهترین تکنیک
هایی که از طریق آن می توانید ضمیر ناخودآگاه خود را برنامه ریزی کنید، این است که موفقیت را در ذهن خود به تصویر بکشید. این کار به شما کمک می کند تا بتوانید به صورت خودآگاه جذب چیزهایی بشوید که آن ها را می خواهید. به این منظور می بایست تصاویری را که برایتان خوشایند هستند در ذهن خود مجسم کنید. این تجسم هم شامل احساسات شما می شوند و هم افکارتان.

فکر کردن به چیزهای خوب و مثبت هم چنین می تواند ضمیر ناخودآگاه را در رسیدن به موفقیت ترغیب کند. شما این قدرت را دارید که افکار خودتان را انتخاب کنید. باید نسبت به چیزهایی که فکر می کنید، آگاه بوده و آن ها را به طور کنترل تحت کنترل خود در آورید. به هر چیزی که فکر می کنید، از قسمت خودآگاه مغز به قسمت ناخودآگاه فرستاده می شود و ضمیر ناخودآگاه نیز آن را به عنوان یک حقیقت می پذیرد. هیچ گاه به خودتان نگویید که:

  • من شکست می خورم،

  • توانایی انجام این کار را ندارم،

  • قابلیت انجام چنین کاری را ندارم،

چراکه ضمیر ناخودآگاه به سرعت باور کرده و به عنوان یک حقیقت آن را می پذیرد.

باید به ضمیر ناخودآگاه خود آموزش دهید که فقط به موفقیت، شادی، کامیابی، و سلامت و عشق فکر کند.
با استفاده از ضمیر ناخودآگاه خود می توانید موفقیت، ثروت، شغل مناسب، خانه زیبا، ماشین دلخواه، و هر چیز دیگری را که فکرش را بکنید به زندگی خود وارد کنید. می توانید جملات مثبت خود را به طور روزانه تکرار کنید. زمانی هم که آن ها را تکرار می کنید، در ذهن خود به تصویر بکشید و آن ها راحس کرده و لذت ببرید.

ما با قدرت و نیروی خاصی که در ضمیر ناخودآگاهمان وجود دارد، پا به دنیا می گذاریم. فقط باید یاد بگیریم که چگونه می توانیم تا بیشترین حد از آن استفاده نماییم. اگر شما تمایل شدیدی به موفقیت داشته باشید، می توانید قدرت، نیرو و توان ضمیر ناخودآگاه خود را به منصه ظهور برسانید.

http://charismaco.com/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1397


 
comment نظرات ()
 
اوشو ...
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
 

پرستنده از پرستیدنی جدا نیست،

درک این وحدت زنده، دیانت واقعیست


 
comment نظرات ()
 
می دانید آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
 


خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچک تر بود.
و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود!
سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد، روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزو خوب
ها بنویسند.
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگ های تفریح آن قدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم.
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم.
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم.
و بدانیم که دفتر دنیا؛ چرک نویسی بیش نیست.
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است.

زهرا مودب


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
 

از پول گذشتی، از پل نیز خواهی گذشت ...


 
comment نظرات ()
 
بازتاب های آینه‌ای ما سعی در آموختن چه چیزی دارند؟
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦
 

افرادی هستند که با شخصیتشان و به واسطه اعمالشان، به ما فشار می‌آورند و ما را ناراحت و درگیر می کنند، این افراد در واقع بزرگ ترین معلمان ما هستند و به عنوان آیینه ای برای ما عمل می کنند و به ما می آموزند که چه چیزهایی را نیاز داریم تا درباره خودمان آشکار سازیم و بدانیم. دیدن چیزهایی که در دیگران دوست نداریم، به ما کمک می کند تا خود را عمیق‌تر مشاهده کنیم وبه مسائلی که نیاز به درمان، متوازن شدن یا تغییر دادن دارند، پی ببریم.

در این مقوله، وقتی به کسی بگوییم که بهتر است درک کند که شخصیتی که آزارش می دهد، در واقع تصویری از خود وی را در مقابل آیینه نشان می دهد، فرد قویا مقاومت خواهد کرد و بحث خواهد کرد که او، آن شخص عصبانی، خشن، افسرده ، شاکی، منتقد و محکوم که آیینه، معلم وی نشان می دهد نیست و مشکل در شخص مقابل وجود دارد.

چقدر خوب و راحت می شد اگر ما می توانستیم همیشه، تقصیر را بر گردن دیگران بیاندازیم، اما همیشه به این آسانی نیست.

در ابتدا از خود بپرسید

" چنانچه مشکل ، واقعا ً در شخص دیگر است نه در من، پس چرا نزدیک آن شخص بودن تا این حد بر من تأثیر منفی می گذارد و من را ناراحت می کند؟ ! "

در این جا به مواردی که آیینه ها ممکن است بازتاب کنند، اشاره می کنیم:

 مثال :

نقص های ما

همه افراد، عیب و نقص هایی در وجودشان دارند، اما دیدن این عیب ها در دیگران بسیارآسان تر است تا  دیدن آن ها در وجود خودمان. اما آیینه های درونمان به ما کمک می کنند تا قادر شویم نقص های خود را واضح تر ببینیم.

تصاویر اغراق آمیز

غالبا این آیینه ها، برای جلب توجه ما اغراق می کنند. چیزی که ما می بینیم، بزرگ نمایی شده است تا ما واضح تر مشاهده کنیم و ناظر بر آن باشیم، بنابراین از پیام چشم پوشی نخواهیم کرد و اطمینان حاصل خواهیم کرد که تصویر بزرگ را گرفته ایم.

 برای مثال، گرچه شما از نظر شخصیتی، به هیچ وجه شبیه یک تیپ شخصیتی انتقادگر غیر قابل تحمل نیستید که آیینه درونتان آن را بازتاب می کند، اما دیدن این رفتار در آیینه تان، به شما کمک می کند که ببینید چطور عادت های ایرادگیری شما و این که همیشه به دنبال چیز کوچکی می گردید تا از آن ایراد بگیرید در روند زندگی شما تأثیر می گذارد.

احساسات سرکوب شده

آیینه ما ، غالبا احساساتی را بازتاب می کند که ما به راحتی در طی زما ن، آن ها را به نحوی سرکوب کرده ایم. دیدن فرد دیگری که آن احساسات مشابه را نشان می دهد، خیلی خوب آن احساسات سرکوب شده ما را لمس می کند و به ما کمک می کند تا احساسات سرکوب شده مان به سطح بیایند و برون ریزی شوند و این مساله به توازن و شفای ما، کمک شایانی خواهد کرد.

خانواده، دوستان وهمکارانمان، غالبا به صورت آگاهانه، متوجه این نقشه آیینه ای خود برای ما نیستند. با این وجود، این تصادفی نیست که ما با مجموعه خانواده و روابطمان، برای این که چیزی از هم یاد بگیریم، مرتبط هستیم.

اعضای خانواده ما ( والدین، کودکان، خواهرها و برادرها )، غالباً در بازتاب آیینه ای ما، نقش عمده ای دارند. این به آن خاطر است که، برای ما بسیار دشوار است که از آن ها  پنهان شویم و یا فرار کنیم. علاوه براین، دوری کردن و سعی در مواجه نشدن با ایینه هایمان کاری بی حاصل است، چرا که  دیر یا زود، آیینه ای بزرگ تر در مقابلمان ظاهر خواهد شد و به طریقی سخت تر ما را در مصاف با آن چالش قرار خواهد داد، یعنی درست همان چیزی که از آن اجتناب می کردیم.

بالاخره این که، با اجتناب و دوری کردن از یک شخص خاص، ما آرزو می کنیم که زندگیمان کم استرس تر شود اما این راه الزاما در دراز مدت جواب نمی دهد.

چنان چه ما از شخصی فرار کنیم بدون این که بفهمیم چه چیزی را باید در مورد این رابطه مان بفهمیم و یاد بگیریم، باید منتظر این باشیم که خیلی زود،  دوباره با شخص دیگری روبرو شویم که همان تصویر را برای ما بازتاب کند و پس از آن دوباره و سه باره و چهار باره این اتفاق خواهد افتاد، تا زمانی که ما تصویر بزرگ را بگیریم و شروع به فرایند تغییر و پذیرش کنیم.

زمانی که ما با شخصیتی مواجه می شویم که آن را آزاردهنده و ناراحت کننده می یابیم، این می تواند چالشی باشد تا درک کنیم که این موضوع یک موقعیت عالی است تا درباره خودمان چیزی یاد بگیریم.

با تغییردادن دیدگاهمان و سعی در فهمیدن این که معلمان ما در آیینه هایشان، چه چیزی را به ما نشان می دهند، می توانیم شروع به برداشتن قدم های کودکانه در جهت پذیرش، یا شفای آن زخم ها و بخش های از هم گسیخته درونمان نماییم. به مجرد این که یاد می گیریم چه کاری را نیاز داریم تا انجام دهیم ؛ زندگیمان را سازگار می کنیم و آیینه هایمان تغییر می کنند.

انسان ها به زندگی ما می آیند و می روند، بنابراین ما همیشه می توانیم آیینه های جدیدی را برای این که میزان پیشرفت خود را در آن ها ببینیم، به سوی خود جلب کنیم.

هم چنین ما نیز بطور ناخودآگاه، به عنوان آیینه ای برای دیگران عمل می کنیم. ما در زندگی هم معلم و هم دانش آموزیم. دانستن این موضوع باعث شگفتی من می شود که هر روز با اعمال خود، چه درس هایی را به دیگران عرضه می کنم. از هم اکنون، من سعی بر تمرکز بر بازتاب هاب خود را دارم و این که، افراد ی که در حال حاضر با من در ارتباط هستند، سعی در آموختن چه چیزهایی به من دارند.

زندگی یک سفر شفابخش،

سراسر معجزه، خارق العاده و ادامه دار است...

  

مترجم : سیمین عمرانی

انتخاب مطلب از: طلایه محتشمی


 
comment نظرات ()