body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

انتخاب با ماست ...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤
 


 
comment نظرات ()
 
تصویری عمومی از زندگی ...
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤
 

مثبت ها، منفی ها :

  • این کار رو بکن
  • اون کار رو بکن
  • بله
  • نه
  • باید
  • نباید

و داستان تمامی ندارد، تا ...

بفهمیم که هر کدامشان می تواند تجربه ای باشد از تلاش برای تغییر آن چه که دوست داشتم باشد و نیست.

و این که چه سهمی از این تجربه از من شروع شده، به عبارتی مسببش بودم و این که بهایش را تا کجا پراخته یا هنوز می پردازم.

تجربه ای که می بایست حتما یک بار اتفاق افتاده باشد و چنان چه تکرار شده بدان معنی است که، یاد نگرفتیم.

این شکل از زندگی بیشترین فشار را به من، تو و ما می آورد. راه حلی که می توان بدان فکر کرد آن است که مدتی اصلا فکر نکنیم.

این تجربه را بازی کنیم تا یادش ( تجربه = یادگیری ) بگیریم.

با سلامی بدون منت،

شاید شروعش باشد...  

سن، مهم نیست.


 
comment نظرات ()
 
گاهی پدرها هم می توانند ...
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳
 

بله پدرها هم گاهی حوصله شان می شود ...

 


 
comment نظرات ()
 
شیوه ای خلاقانه در نمایش مفهوم داده،اطلاعات،ارائه و دانش ...
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳
 

 

ممکن است تا به حال تعاریف مختلفی از داده ، اطلاعات ، ارائه و دانش شنیده باشید؛ هر کدام از این تعاریف به شیوه ای بیان شده اند. اما این بار با یک شیوه بسیار خلاقانه و جذاب به بیان این واژه ها می پردازیم.
تصویر فوق نمایشی خلاقانه از نوشته ها و توضیحات زیر می باشد .

DATA یا داده

به بخشی از اطلاعات مرتبط با هدف و موضوع تحقیق اطلاق می‌شود و چیز یا چیزهائی خامی هستند . داده ها‌ فقط وجود دارند و چیزی فراتر از موجودیت ارائه نمی دهند . داده ها می‌توانند در هر شکل و فرمی وجود داشته باشند، قابل مصرف و غیرقابل مصرف .داده ها شامل معنی و تعریفی از خود نمی‌باشند.

INFORMATION یا اطلاعات 

اطلاعات به معنی تمام واقعیت ها و گزارش هایی است که در منابع علمی وجود دارد و از داده ایست که در پروسه قرار گرفته است، این بخش قادراست که فقط پاسخ گوی «چه کسی؟» «چه چیزی؟» و «چه زمانی؟» باشد .

داده‌هایی است که دارای معنی، هدف و ارتباط باشد و مفهومی گسترده‌تر از Data است. اطلاعات داده‌هائی است که به آن از طریق ارتباطات رابطه ای معنی داده شده است این « معنی » می تواند سودمند باشد. اما در آن بایدی نیست.

PRESENTATION یا ارائه

مجموعه ای از اقدامات که نحوه نمایش اطلاعات را جذاب تر و مورد استفاده تر می کند و به تفهیم بهتر مسائل کمک می کند.

KNOWLEDGE یا دانش

اطلاعاتی سازماندهی و تجزیه‌ و تحلیل‌شده است که می‌تواند قابل‌ درک و نیز کاربردی برای حل مساله و تصمیم‌گیری باشد. به طور کلی نتیجه اطلاعات و داده ها که مورد پذیرش قرار گرفته است.


 
comment نظرات ()
 
اینفوگرافیک چیست ...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳
 

اینفوگرافیک ‌ها یا گرافیک‌های اطلاع رسان نمایشگران تصویری اطلاعات و داده‌ها هستند.این نگاره‌ها در جاهایی که نیاز به توضیح ساده و یا سریع داده‌ها است، استفاده می‌شوند.
استفاده از گرافیک‌های اطلاع رسان باعث می‌شود بیننده با نگاهی کوتاه حجم قابل توجهی از اطلاعات را که شکل نوشتاری آن ممکن است مقاله بلند بالایی را تشکیل دهد، به سادگی از طریق بصری دریافت کند و حتی آن را به خاطر بسپارد.

اولین اینفوگرافیک ها را می توان در نگاره های داخل غار انسان های نخستین یافت. با گذشت زمان و پیشرفت بشر ، اینفوگرافیک ها جنبه علمی تر و کاربردی تری به خود گرفتند . به گونه ای که اواخر سال 1400 میلادی لئوناردو داوینچی برای بیان ایده ها و تشریح مسائل علمی خود از اینفوگرافیک استفاده نمود. یکی از نخستین اینفوگرافیک های مدرن و کاربردی ، در کتاب اطلس سیاسی و تجاری ویلیام سیلوستر مورد استفاده قرارگرفت. این کتاب توسط هیستوگرام‌ها و چارت‌های میله‌ای، اقتصاد انگلستان قرن 18 را توضیح داده بود.

مغز ما علاقه زیادی به تحلیل و ذخیره اطلاعات به صورت بصری دارد. حتی ارتباط میان اشیا و اطلاعات را به شکل بصری ذخیره می‌کند نه لغوی. برای مثال به سه لغت مداد، تلفن و تلویزیون فکر کنید-

چه چیز اول به ذهنتان می‌آید؟

آیا به حروف تشکیل دهنده این لغات فکر می‌کنید یا به شکل فیزیکی آن ها؟

پس همان طور که مشاهده می‌کنید درک و یادگیری صورت فیزیکی و بصری داده ها و اطلاعات برای مغز ما به مراتب آسانتر از فهم شکل نوشتاری آن ها است.


 
comment نظرات ()
 
خلوت کجاست ...
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
رفتم، رفتی، رفت ...
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
چرا دلخوری ...
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 

فردی دو سیب داشت. سیب کوچک تر را به دوستش داد.

دوستش گفت که کارت را نپسندیدم چرا که در تقسیم، سهم بیشتر را به خودت دادی.

من اگر بودم سیب بزرگ تر را به تو می دادم.

او گفت پس چرا دلخوری !؟

تو الان هم سیب کوچک تر را داری ...


 
comment نظرات ()
 
قدرت یک رویا ...
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
 

فلیکس باوم‌گارتنر با پرش از یک بالن آن هم از ارتفاع ۳۹ کیلومتری زمین توانست به عنوان نخستین انسان در سقوط آزاد دیوار صوتی را بشکند. پرش وی در مجموع ۲۵۹ ثانیه به طول کشید و سه رکورد بر جا گذاشت.


فلیکس باوم‌گارتنر، وزرشکار و ماجراجوی اتریشی، موفق شد به مدت ۴۰ ثانیه سرعتی بیش از سرعت صوت داشته باشد. دستگاه‌های اندازه‌گیری نشان می‌دهند که وی در این پرش متهورانه سرعتی بالغ بر ۱۳۴۲ کیلومتر در ساعت داشته است.

بدین‌ترتیب باوم‌گارتنر ۴۳ ساله نخستین انسانی است که حین سقوط آزاد توانسته است دیوار صوتی را بشکند. دستگاه‌های اندازه‌گیری همچنین نشان می‌دهند که ورزشکار اتریشی این پرش را از ارتفاع ۳۹ کیلومتری زمین انجام داده است. سرعت باوم‌گارتنر حدود ۲۶۵ کیلومتر در ساعت بیش از سرعت صوت بوده است.

موضوع جالب تر این موفقیت آن جاست که مادر ایشان پس از موفقیت پسرش یکی از نقاشی های او را که در دوران کودکیش کشیده بود در کنار عکس کنونی وی در اینترنت به معرض دید همگان گذاشت. موضوع نقاشی فلیکس همان تصویری است که امروز او آن را جامه عمل پوشانده بود ( سقوط آزاد ). نام این ایمیل هم " قدرت یک رویا " بود. 


 
comment نظرات ()
 
برنامه ریزی توسعه شخصی ...
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢
 

فرازهایی اندک از سومین نشست " شنود و گفت های مدیریتی " که در بهمن ماه امسال با حضور مدیران ارشد یکی از مهم ترین نهادهای کشور و دکتر ابوالعلایی به زیبایی تمام اجرا شد. این برنامه و مسوولیت مدیریت آن، برگ افتخار دگری بود که به دفتر فعالیت هایم اضافه شد. 

برنامه ریزی توسعه شخصی

برنامه یا برنامه ریزی توسعه شخصی همانند برنامه ریزی یک مسافرت است. ما در برنامه ریزی برای مسافرت از نقطه ای به نام مبدا شروع می کنیم تا به نقطه ای که مقصدمان است برسیم.

اگر کسی مبدا یا مقصد را تعریف نکرده باشد می تواند برنامه ریزی سفر نماید ؟

فرض کنید که می خواهید به مشهد بروید از دوستی کمک می خواهید که راهنماییتان نماید. او می پرسد از کجا می خواهی بروی یا به عبارتی الان کجایی ؟ و تو در پاسخ می گویی، نمی دانم. در حقیقت اگر ندانیم کجاییم چگونه می توانیم به سمت مقصد حرکت کنیم؟

گاهی مبدا را می دانیم اما مقصد مشخص نیست و می خواهیم که کمکمان کنند. وقتی مقصدی در کار نباشد آیا دیگران می توانند برای رسیدنمان یاریمان کنند؟

وقتی نمی دانیم که کجا می خواهیم برویم خودمان هم قادر به کمک کردن به خود نخواهیم بود. در حقیقت مسافرت نیاز به مختصات دو نقطه مبدا و مقصد دارد تا بتوان برایش برنامه ریزی نمود. برنامه ریزی توسعه شخصی نیاز به تعریف دو نقطه دارد، الان کجا هستم و کجا می خواهیم بروم.

  • امروز قوت هایم، ضعف هایم، دانشم، تخصصم، اعتبارم، برندم، موقعیتم در سازمانی که در آن مشغولم چگونه است؟
  • دوست دارم دو سال بعد مهارت هایمان مرا به کجا رهنمون سازد؟
  • موفقیت را چگونه تعریف می کنم ؟ 

بنابراین تعریف درست دو نقطه مبدا و مقصد، شروع برنامه من به سوی موفقیت خواهد بود.


 
comment نظرات ()
 
می تونی فرض کنی ...
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
 

می تونی فرض کنی ...

زندگی همانند شرکت کردن در مسابقه ای تیراندازی باشد که در آن هدف های گوناگونی وجود دارد. چیزی که این مسابقه را جالب تر می کند این جاست که در آن شما می بایست در حالات مختلف ( نه فقط ایستاده و یا نشسته یا آرام و حتما هم با استرس های محتمل در این مسابقه ) به هدفتان تیراندازی کنید.

 فهم تمامی لحظات ( حین مسابقه، زمان های فراغت، نوع ذائقه به غذا، نحوه ارتباطات با رقبا، وجود بالا دستی ها، ناظرین، داورها و ... ) می تواند مکمل ِ حالی خوب برای لحظه بعد شود و با تمرکز بر هدف ( شامل همه لحظات از جمله خوردن به هدف ) و شلیک درست و به موقع، تو را موفق تر از سایرین سازد. موفقیتی که در آن همانند واژه خوشبختی ( فهم آن چه داریم و لذت بردن از آن)، یا بدبختی، نهایتی نیست.

به عبارتی، کافیست که در مسیرش باشی، کجایش مهم نیست ...

در این مسابقه سعی کن انسان های اطراف را بشناسی چرا که همه شان انگیزه ای برای حضور دارند. آنان را بشنو و دایره خود را بزرگ و بزرگ تر کن.

هر لحظه از شلیک ( درست یا اشتباه ) می تواند مهارت تو را افزون کند و انسان موفق کسی است که از این مهارت هم استفاده کند. اگر اولین تیرت به هدف خورد یعنی این که تمرکز داری ( درونی، بیرونی) و اگر نخورد به تنها چیزی که نیاز داری فرصتی برای تمرکز است. جنس و شکل  رسیدن به آن کاملا در اختیار تو، امکانات و مهارت توست.

در این مسابقه باخت نداریم چرا که در آن حضور داریم و تا زمانی که نفس می کشیم فرصت برای تمرکز هست.  باخت آن جاست که هدفی نداشته باشیم.

 

شرح عکس: مراسم اختتامیه کنسرت سیدمرتضی فلاحتی ( بامداد ) هنرمند جوان کشورمان و اهدای چند شاخه گلی که تقدیمش شده بود به عزیز دل و یکی از قهرمانان جامعه یاوری فرهنگی، سرکار خانم سعیده شاه نظری

هر انسان یک کتاب است و تو و من چند برگ از این کتاب ها را خوانده ایم که این گونه عالمانه قضاوتشان می کنیم. قضاوت هایمان حال ما را خراب می کند چون در این نگرش خط کش " من " هستم و تفاوت دیگران با این " من ".

قضاوت اصولا کار هر کسی نیست چرا که قاضی کسی است که بی طرف و با آگاهی بر تمامی آن چه که گذشته است قضاوت می کند و این قضاوت بیشتر عقلانیست تا حس.

زندگی مفهومی است که با بودن و شدن معنا می یابد. بودنی در میان و شدنی از جنس تعالی که هر لحظه اش متعالی تر از لحظه قبل خواهد بود. نشینیم و بگویم که گذشت از ما ...

شرح عکس : نوشته ای که سعیده فقط می تواند با انگشت های پای چپش برای تو و من بنویسد... زندگی عشق است و دیگر هیچ و من عاشق عشقم.

و تو هنوز فرصت داری ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
فهم اتفاق ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢
 

 


 
comment نظرات ()
 
جالب نیست .... ؟
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

سویس یکی از بزرگ ترین تولیدکنندگان موتورهای کشتی های اقیانوس پیما در جهان است.

جالب ماجرا این جاست که این کشور هیچ گونه رابطه ای هم با دریا ندارد...

گوشه ای از گفت و شنودهای سیامک و من 


 
comment نظرات ()
 
جالب نیست .... ؟
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

سویس یکی از بزرگ ترین تولیدکنندگان موتورهای کشتی های اقیانوس پیما در جهان است.

جالب ماجرا این جاست که این کشور هیچ گونه رابطه ای هم با دریا ندارد...

گوشه ای از گفت و شنودهای سیامک و من 


 
comment نظرات ()
 
عنوان نداره ...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢
 

مسبب بسیاری از  کام ها و ناکامی ها اراده نیست،

خیال است ...



 
comment نظرات ()
 
آبشار آتیشین ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

یوسمیت Yosemite یک پارک ملی در ایالت کالیفرنیا آمریکا است. این پارک در سال 1870 به عنوان پارک ملی انتخاب شد. این جا مشهورترین مکان زمین از لحاظ زمین شناسی، چشمه‌ها‌ی آب گرم و آبشارها محسوب می‌شود و آبشار « آتشی » منطقه ال زیباترین چشم انداز این منطقه است.

چشم انداز فوق العاده این آبشار به خاطر بازتاب نور خورشید که از زاویه خاصی به آن می‌تابد ایجاد می‌شود. این منظره نادر را تنها می‌توان در دوره 2 هفته ای در اواخر فوریه مشاهده کرد. برای گرفتن چنین صحنه فوق العادهای عکاس اغلب باید متحمل سالها صبر و رنج شود. دلیل این انتظار نیز این است که پیدایش این صحنه بستگی به برخی عوامل طبیعی دارد که در همان زمان باید به وقوع بپیوندد، پس شانس هم باید با عکاس یار باشد!

اولین عامل مربوط به شکل گیری آبشار است. این آب از آب شدن برف و یخی که از بالای کوه می‌آید تامین می‌شود. این یخ‌ها‌ بین ماه‌ها‌ی دسامبر و ژانویه تا آخر فوریه آب می‌شوند تا موقعی در اواخر فوریه که هیچ برفی برای آب شدن باقی نمی‌ماند.

عامل دوم مربوط به زاویه خاصی است که خورشید باید با آن درجه بر آبها بتابد تا چنین منظره ای پدیدار شود. موقعیت خورشید باید دقیقا در یک نقطه خاص در آسمان باشد. این اتفاق نیز فقط در ماه فوریه و چند دقیقه کوتاه در هنگام تاریکی شب روی می‌دهد. پس اگر روزی که آسمان ابری است به آن جا بروید یا اگر عاملی مزاحم جلوی خورشید را بگیرد مجبور خواهید شد از چهره ناراحت خودتان روبروی آبشار عکس بیاندازید! بد نیست این حقیقت را نیز بدانید که آب و هوای پارک ملی اغلب اوقات غیر قابل پیش بینی است. اینها را گفتیم تا شرایط سختی که عکاس برای گرفتن این عکسها متحمل شده را درک کنید!! 

این منظره بدیع تنها در دو هفته آخر ماه فوریه و در یک زمان کوتاه چند روزه ایجاد می‌شود. به همین دلیل این پارک به " آبشار آتش یوسمیت" Yosemite Firefall نیز معروف است.

شاپور حقیقت


 
comment نظرات ()
 
از کجا ...
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
 

داشتم تایپ می کردم که این سوالات رو دیدم.

سوالاتی که خودش گویاست...


 
comment نظرات ()
 
دانه ای که سپیدار بود ...
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
 

 
 دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید.
 سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
 دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه.
 گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت.
 گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت
 و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:من هستم، من این جا هستم، تماشایم کنید
 اما هیچ کس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند
 یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند
 به او توجهی نمی‌کرد
 
 دانه خسته بود از این زندگی؛
 از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود
 یک روز رو به خدا کرد و گفت
 نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم.
 
 کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی
 خدا گفت
 اما عزیز کوچکم... تو بزرگی، بزرگ تر از آن چه فکر می‌کنی
 حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی.
 
 رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای.
 راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی.
 خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی
 
 دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید،
 اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد
 سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود
 که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد.
 سپیداری که به چشم همه می‌آمد
 
=====
 
گاهی اتفاقی در زندگی آدم ها می افتد که فکر می کنند شر است
 اما تنها خدا می داند که آن اتفاق برایش جز خیر نیست و
 گاهی خیری که فقط خدا می داند شر است

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
ریسمان ذهنى ...
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

شیوانا به همراه تعداد زیادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آن سوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسیدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتى چشمشان به گروه شیوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آن ها و براى هر یک از اعضاى گروه اسم حیوانى را درست کردند و با صداى بلند این اسامى ناشایست را تکرار کردند. شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت.
وقتى شبانگاه گروه به آن سوى کوهستان رسیدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شیوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آن ها خواست تا اثر گذارترین خاطره این سفر یک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقریبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پایان خاطره از این عده به صورت جوانان خام و ساده لوح یاد کردند.
شیوانا تبسمى کرد و گفت:

شما همگى متفق القول خاطره این جوانان را از صبح با خود حمل کردید و در تمام مسیر با این اندیشه کلنجار رفتید که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه ندادید!؟

شما همگى از این جوانان با صفت ساده لوح و خام یاد کردید اما از این نکته کلیدى غافل بودید که همین افراد ساده لوح و بى‌ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همین الآن هم بخش اعظم فکر و خیال شما را اشغال کردند.
اگر حیوانى که وسایل ما را حمل مى‌کرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسیر را با ما همراهى کرد. آن جوانان با یک ریسمان نامریى که خود سازنده آن بودید این کار را کردند. در تمام طول مسیر بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کردید و آن صحنه‌ها را براى خود بارها در ذهن خویش تکرار کردید.
شما با ریسمان نامریى که دیده نمى‌شود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خورده‌اید. و آن قدر اسیر این بازى بوده‌اید که هدف اصلى از این سفر معرفتى را از یاد برده‌اید. من به جرات مى‌توانم بگویم که آن جوانان از شما قوى‌تر بوده‌اند چرا که با یک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار داده‌اند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود یدک بکشید هرگز نمى‌توانید ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشید و در نتیجه خود را شایسته نور معرفت بدانید.

یاد بگیرید که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنید و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیندیشید. اگر غیر از این عمل کنید، به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود یدک می‌کشید آن قدر زیاد می‌شود که دیگر حتى فرصت یک لحظه تماشاى دنیا را نیز از دست خواهید داد.

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
بخت خوب ...
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
 

نویسنده: دکتر راشل نائومی ریمن
مترجم: مهدی مجردزاده کرمانی


هر اتفاق بدی که در خانواده ما می‌افتاد، پدرم سرش را تکان می‌داد و می‌گفت، این هم از بخت خانواده ما. و این عبارت را در کمال راحتی و عادلانه برای هر موردی به کار می‌برد و فرقی برایش نمی‌کرد که این اتفاق بد، به سادگی از دست دادن جای پارک اتومبیل باشد و یا مورد مهمی نظیر ورشکستگی و یا بیماری مزمن تنها دخترش.

بخت خانواده ما بی‌تردید بخت خوبی نبود. پدرم که عقیده محکمی به مجبور بودن انسان در این جهان داشت، زندگی را ناشی از تصادفات روزگار و در معرض خطر می‌دانست و خود را دستخوش حوادث می‌دید. بخت خانواده ریمن غالباً در خواب بود. طی سال‌های بسیار، عقیده بر این بود که ما مردمان بدبختی هستیم.
در سال 1971 پدرم جایزه بخت آزمایی ایالت نیویورک را برد. مبلغ جایزه، رقم سرسام آوری نبود، ولی بیش از آن بود که پدرم در عمر خود چنین مبلغی را یک جا دیده باشد. از نظر او، پول بادآورده‌‌ای بود. از نظر من هم بخت خوبی بود، نه به لحاظ پول، بلکه به خاطر آن چه که بعد از آن اتفاق افتاد.
هنگام برنده شدن، پدرم در بیمارستان بستری بود و پس از جراحی غده‌‌ای که معلوم شد خوش خیم بوده است، دوران نقاهت را می‌‌گذراند. او بلیت را به سینه‌اش چسبانده بود و می‌گفت به هیچ یک از افراد خانواده‌، دوستان و حتی مادرم اعتماد ندارد تا آن را برایش نقد کند. باور کرده بود که ممکن است دیگران بلیت را برای خودشان بردارند، و یا بگذارند کسی آن را بدزدد، و یا هنگام نقد کردن، کارکنان اداره بخت آزمایی سرشان را کلاه بگذارند و بلیت را ثبت نکنند. مدت‌ها بلیت را نگه داشت. هنگامی که آخرین مهلت ارائه بلیت نزدیک شد، من و مادرم را قسم داد که این راز را فاش نکنیم، چون اگر دیگران بفهمند که پول بادآورده‌‌ای به دستمان رسیده است، به فکر سوء استفاده خواهند افتاد. سرانجام خودش بلیت را برد و نقد کرد، ولی هرگز آن را خرج نکرد، چون می‌ترسید دیگران بفهمند که او پول دارد.

کم کم نگرانی خاصی بر زندگی ما سایه انداخت. پس از آن ثروت بادآورده‌‌ای نصیب من شد که جنبه معنوی داشت. من دیدم که بخت بد خانواده ما ساخته و پرداخته خود ماست. برای این که پدرم در این جهان خوشبخت شود، هیچ راهی وجود نداشت. او حتی می‌توانست بردن پنجاه هزار دلار جایزه را به یک بدبختی، موجبی برای اندوه و غصه، نگرانی و فشار عصبی تبدیل کند. پیش از آن واقعه، من باور کرده بودم که ما واقعاً بدبخت هستیم، بعد از آن گویی پرده تاریکی که بر زندگی ما افتاده بود، برداشته شد. بعد از واقعه بلیت بخت‌آزمایی، گویی به ثروت بادآورده‌ای دست یافتیم.
اما از زندگی پدرم ثروت‌های بادآورده‌ دیگری هم نصیب من شد و آن درس‌هایی بود درباره از دست دادن و به دست آوردن.

در حقیقت، هیچ انسان زنده‌‌ای وجود ندارد که چیزی را از دست نداده باشد. در واقع، از لحظه تولد، فقدان چیزها را یاد می‌گیریم. غالباً طرز تلقی خانواده را از موضوع فقدان، می‌پذیریم، همچنان که من پذیرفتم. این درس‌هایی که درباره فقدان و معنی آن یاد می‌گیریم، جزو مهم‌ترین درس‌های زندگی ما هستند. این حکمت‌ها را کسی با کسی در میان نمی‌گذارد، زیرا وقتی چیزی را از دست می‌دهیم، غالباً احساس شرمندگی می‌کنیم.
پدرم در خانواده‌‌ای مهاجر به دنیا آمده بود و از خردسالی کار کرده بود. در بیشتر ایام عمر خود، دارای دو شغل بود. شب‌ها، غالباً در حالی که پاهایش را در لگن آب گرم گذاشته بود، خوابش می‌برد، و خسته‌تر از آن بود که چیزی بگوید. غالباً در استخدام دیگران بود و طبق میل دیگران و در جهت هدف‌های دیگران کار می‌کرد. یکی از اولین چیزهایی که یادم است پدرم به من گفت این بود که چه قدر مهم است انسان آقای خودش باشد و اختیار زندگی خودش را داشته باشد.

من در طبقه ششم آپارتمانی واقع در منهاتان بزرگ شدم. در تمام دوران کودکی، یک بازی بود که به کمک پدرم انجام می‌دادم. او درباره خانه‌اش صحبت می‌کرد. خانه‌‌ای که بنا بود زمانی مالک آن شود. در آشپزخانه آن یک ماشین ظرف‌شویی بود. یک باغچه هم داشت. بحث ما بر سر این بود که آیا اتاق نشیمن به رنگ سبز روشن باشد یا به رنگ کرم. من طرفدار رنگ کرم بودم و او فکر می‌کرد که این رنگ، خیلی سطح بالاست.
وقتی سرانجام پدر و مادرم جای کوچکی را در

 خریدند و پدرم بازنشسته شد من بیست سال داشتم. تا مدتی به نظر می‌آمد که رویای او به حقیقت پیوسته است. یک روز شنبه، چند ماه پس از آن که صاحب خانه شده بودند، دم منزلشان توقف کردم و دیدم که پدرم توی صندلی از فرط خستگی خوابش برده است. منظره‌‌ای که از زمان کودکی با آن آشنایی داشتم، ولی فکر می‌کردم که دیگر وضعشان خوب شده است. مادرم گفت که پدرم به تازگی کار کوچکی پیدا کرده است و شاید بتوانند دستی به سر و روی خانه بکشند. هر چیزی استهلاک دارد.

بار بعدی که به دیدارشان رفتم، باز هم توی صندلی خوابیده بود. پرسیدم، از وضعتان راضی هستید؟

 مادرم گفت، خوب، پدرت می‌ترسد کسی وارد منزل شود و هر چه را که در این مدت به زحمت فراهم کرده‌ایم، ببرد. او هنوز ناچار است کار کند تا شاید بتوانیم خانه را به دستگاه دزدگیر مجهز کنیم. دلم فرو ریخت. پرسیدم که چه قدر خرجش می‌شود. از جواب طفره رفت و گفت طولی نمی‌کشد که آن را نصب خواهند کرد. چند ماه بعد که به دیدارشان رفتم، پدرم را خسته و کسل دیدم. پرسیدم که چه موقع برای استفاده از تعطیلات به سفر می‌روند.

مادرم گفت، امسال که نمی‌شود. نمی‌توانیم خانه را خالی بگذاریم. پیشنهاد کردم کسی را برای مراقبت از خانه بیاورند. پدرم با ترس گفت، نه، نه، می‌دانی که مردم چه جوری هستند. حتی دوستان با دلسوزی از اموال آدم نگهداری نمی‌‌کنند. و بعد از آن دیگر به مسافرت نرفتند. سرانجام، طوری شد که پدر و مادرم به ندرت با هم بیرون می‌رفتند، حتی برای رفتن به سینما. همیشه احتمال آتش سوزی یا فاجعه مبهم و نامعلوم دیگری وجود داشت. و پدرم تا زنده بود، مشاغل عجیب و غریبی را به عهده گرفت. عاقبت خانه چنان بر سرنوشت آنان حاکم شد که هیچ یک از کارفرمایان سابقش چنان نبودند.

وقتی بترسیم که چیزی را از دست بدهیم، اشیایی که ما مالک آن‌ها هستیم، مالک ما می‌شوند.

 حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
مشتری فقیر
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
 


پرومودا باترا در اوزاکای ژاپن، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه هم چنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت:

مرد فقیر همه‌ پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آن قدر که برای مرد فقیر، خوب و با ارزش است.

برگرفته از کتاب:
باترا، پرومودا؛ رمز و راز زندگی بهتر؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات بهزاد 1387


 
comment نظرات ()
 
ماهاتیر محمد ...
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
 

اگر عدالت نباشد، مهم نیست که در چه راهی هستید.

اگر عدالت هست، مهم نیست که از چه شیوه ای استفاده کرده اید.


 
comment نظرات ()
 
تکراری ولی عمیق ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد، صدقه عمر را زیاد می‌کند.

منصرف شد و رفت ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
بهترین دین کدام است ...
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩
 

 لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست:
 من با کنجکاوى و البته کمى بدجنسی در میزگردى که درباره دین و آزادى برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، از او پرسیدم،

عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: بودایى یا ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند
.
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ... و آن گاه گفت:


بهترین دین، آن است که شما را به خداوند نزدیک‌تر سازد. دینى که از شما آدم بهترى بسازد.


من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آن چه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟

او پاسخ داد:
هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسوولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد
.
دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است
.
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آن چه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است
.
به یاد داشته باش، عالم هستى، بازتاب اعمال و افکار ماست
.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است
.
اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى و اگر بدى کنى، بدى
.
همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است.


 
comment نظرات ()
 
گذشت ...
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

دیروز تو گذشت،

دیشب تو گذشت، 

امروز تو گذشت،

آیا در میان این همه گذشت تو هم می گذری؟


 
comment نظرات ()
 
حقیقتیست ...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
 

هر چه اکنون هست، لحظه ای دیگر می باید گفت،
بوده است.

Whatever exists now, a moment later, we should say it existed


 
comment نظرات ()
 
نیم نگاهی به آرزوهایمان درگذشته های دور می اندازیم ...
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
 

زمانی از دیدن یک شکلات چگونه به شعف می آمدیم و سال ها بعد، از دیدن یک عروسک و سپس از داشتن یک تفنگ پلاستیکی، همه هستی مان سرشار از شوق می شد. سال ها بعد، از پوشیدن یک لباس نو و داشتن یک ساعت مچی، جام ِ وجودمان سرریز از شعف می شد.

ولی اکنون که به گذشته نگاه می کنیم، به آن همه شوق و عطش فقط تبسم ملایمی می کنیم !

این طور نیست.؟!

اما حال چه بخواهیم از زندگی و چه آرزو و آرمانی بطلبیم که فردا به همین آرزوهایمان، چون گذشته تبسمی نکنیم!

جبران خلیل جبران می گوید:

ارزش انسان در چیزی که به دست می آورد نیست، بلکه ارزش انسان در چیزیست که مشتاق آن است.

آماندا پِیرس با دل نگرانی خاصی می گوید:

مبادا که رویاهایت را فروگذاری،

می دانم، برآنی که کار به پایان بری،

شاید، بفرسایی و بخواهی رها کنی،

گاه، تردید کنی که به این همه می ارزد؟

اما به تو ایمان دارم، و ندارم هیچ تردیدی،

که پیروز خواهی شد،

اگر بکوشی!

دکتر شریعتی در خصوص آرمان های انسان می گوید:

انسان به اندازه برخورداری هایی که دارد انسان نیست، بلکه درست بالعکس انسان به اندازه نیازهایی که در خود احساس می کند انسان است و هر چه قدر فاصله " بودن " تا " شدن " زیادتر باشد، او آدم تر است. آن چیزی که هستیم تا آن چیزی که می خواهیم باشیم، وسعت آن فاصله محک و میزان و معیار تعالی اندیشه و تفکر و شخصیت انسان است!


 
comment نظرات ()
 
حرف مردم را چه کنم ...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
 

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

مادرم گفت، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه سر کوچه مان. مادرم گفت: فقط مدرسه غیر انتفاعی!

پدرم گفت، چرا؟... مادرم گفت، مردم چه می گویند؟!...

به رشته انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی!

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت، مگر من بمیرم.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی.

گفتم، چرا؟... گفتند، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

گفتم، چرا؟...گفت، مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته  تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت، پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.

دخترم گفت، چه شده؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

مُردم.

برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در این جا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه زندگی جمله ای بیش نیست:

مردم چه می گویند؟!...
مردمی که عمری نگران حرف هایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند.


 
comment نظرات ()
 
باغ انار ...
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ می کردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدودا ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، بیشتر فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای که می خوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!
تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اون جا جمع بودن چون که وقت جمع کردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم!
بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم به خاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا می تونستی، ساعت ها پنهان بشی بدون این که کسی بتونه پیدات کنه!
بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اون جا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اون جا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!
با خودم گفتم، انارهای مارو میدزی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی، بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!
غروب که همه کارگرها جمع شده بودن و می خواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اون جا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم، بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم می تونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!
پدر خدا بیامرز ما، هیچ وقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون این که حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارهارو اون جا چال کنه، واسه زمستون!
بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم به خاطر زحمت اضافت! من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگم بیرون نیومدم!
کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت می خواستم ازت عذر خواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچ وقت یادت نره که هیچ وقت با آبروی کسی بازی نکنی، علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره!
شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچه های دیگه، دیدم علی اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، کیسه ای تو دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! کیسه رو بردم پیش بابا، بازش کرد، دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود…


 
comment نظرات ()
 
من هم مال تو ...
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
 

به خدا گفتم : 

بیا جهان را قسمت کنیم

آسمون واسه من ابراش مال تو،

دریا مال من موجش مال تو،

ماه مال من خورشید مال تو ... 

خدا خندید و گفت :

تو انسان باش، همه دنیا مال تو ...

من هم مال تو


 
comment نظرات ()
 
چه عنوانی ...
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

یک فرنگی که مدت ها در ایران کار می کرد از دوست ایرانش می پرسد :

وقتی ایرانیان انسان را برای صرف چای یا میوه به منزلشان دعوت می کنند از کجای حرفشان می شود فهمید که باید وارد منزلشان شد یا نشد؟

دوستش در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت :

خیلی مشکل است فقط با تجربه می توان تشخیص داد...

نقل از کتاب جامعه شناسی خودمانی صفحه 129


 
comment نظرات ()
 
نگاه تشنه ...
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد:

پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد:

پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد:

پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟! مرد مسن در پاسخ گفت:

ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند ...
 

نتیجه اخلاقی : هرگز زود قضاوت نکن! اصلا قضاوت نکن ...
 


 
comment نظرات ()
 
انسان ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

گروهی کوشش بسیار کردند

که شهری در بیابانی بسازند

همه در فکر کز آن دشت عریان

یکی زیبا گلستانی بسازند

به خود گفتند کشور هست چون تن من

که باید بهر وی جانی بسازند

موفق گشته تا شهر بزرگی

پس از سعی فراوانی بسازند

ولی افسوس چون از یاد بردند

برای شهر انسانی بسازند


 
comment نظرات ()
 
این بود انشای من...
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
 
[تصویر: 4601mj1q9w_resize_2.jpg]

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.


حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.


از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم
اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!


این بود انشای من.


 
comment نظرات ()
 
خود پرستی...
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
 

در دوران حکومت سلسله تانگ بر کشور چین، نخست وزیری به صدارت رسیده بوده  که مقبول عامه بود، چرا که  او نه تنها  یک رهبر نظامی بود، بلکه به واسطه مطالعه و حکمت، سیاستمدارموفقی نیز بود. هم چنین افتخار شاگردی استاد بزرگی را داشت که در معبد بودا خدمت می کرد.

علی رغم شغل مهم و حساسش، صدراعظم ارتباط خود را با استادش  قطع نکرده بود و گاه گاهی خود را از شلوغی امورات و کارهای دربار رهانیده و به خلوت معبد و حضور استادش پناه می برد.

نخست وزیر در یکی از ملاقات هایش  که در کنار استادش قدم می زد، سوالی به ذهنش خطور کرد و از او پرسید :

استاد ، خواهش می کنم توضیح دهید که از دیدگاه تعالیم  بودا، خود پرستی به چه صورت است ؟ 

استاد که تا آن زمان با احترام و فروتنی با وی صحبت می کرد، به ناگهان برگشته و با چهره بر افروخته به نخست وزیر فریاد زد :

این چه سوال احمقانه ای است که می پرسی ؟

این گفته استاد موجب رنجش شدید و ناراحتی نخست وزیر گردید، اما بلافاصله استاد چهره اش را به حالت برگردانده  و با تواضع  گفت :

عالی جناب به همین حالت شما می گویند، خود پرستی.


 
comment نظرات ()
 
شرح آن با شما...
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
اندر فواید تکنولوژی ...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()