body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

فرق است ...
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤
 

فرق است...

بین اندیشه و اندیشیدن،

بین مدرک و درک،

بین نقد و فحاشی،

بین شعار و شعور،

بین دیروز و امروز ...


 
comment نظرات ()
 
منِ ذهنی ...
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤
 

تنها انقلابی که می تواند غیر از رنگ آمیزی، وصله پینه و تغییر ظواهر و نمودها باشد، انقلاب در منِ ذهنی است .

ریشه تمام مفاسد در منِ ذهنی است و تا این ریشه هست، هر تلاشی برای اصلاح انسان و جامعه چیزی جز یک وصله پینه رنگ آمیزی، نمایش و توجیه رندانه و زیرکانه نخواهد بود .


 
comment نظرات ()
 
رستگاری ...
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤
 

 

رستگار شد آن که پاک شد، نه آن که پاکی را دانست.


 
comment نظرات ()
 
ترکیب ...
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤
 

ترکیب، عمده مشکل اصلی ماست...


 
comment نظرات ()
 
تفاوت ...
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤
 

یک شمش آهن را در نظر بگیرید که ارزش آن 5 دلار است.اگر از این شمش آهن در کوره آهنگری، نعل اسب بسازید ارزش آن 10 دلار خواهد شد. چنان چه همین شمش را به یک کارگاه سوزن سازی بدهیم، بهای سوزن های ساخته شده به3285 دلار بالغ می شود. ولی اگر این شمش را به یک کارخانه ساعت سازی بدهیم، قیمت فنرهای ساعتی که نهایتا از آن ساخته می شود 250000 دلار خواهد شد.

در واقع، تفاوت ارزش ایجاد شده بین 5 دلار و 250000 دلار است.

 

  • ما با خودمان چه می کنیم؟
  • از خودمان چه می سازیم؟
  • چه قدر به ارزشمان اضافه می کنیم؟

بخشی از کتاب صفر تا یک


 
comment نظرات ()
 
شیرینی ماندگار ...
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤
 


 
comment نظرات ()
 
جنس مخالف ...
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

یک عمر در گوشمان خواندند جنس مخالف،

اما هیچ گاه نگفتند مخالف یعنی چه؟!

آیا واقعا زن و و مرد یعنی مخالف ؟!

مخالف نیستیم،

چون اگر مخالف بودیم هیچ گاه نیازمند وجود یک دیگر نبودیم،

هرگز از وجود هم به آرامش نمی رسیدیم،

هرگز نمی توانستیم هم را دوست بداریم،

هیچ مخالفی هم دل و همراه نخواهد بود،

مخالف نیست،

مخالف یعنی دو قطب جدا از هم،

کاش به کلماتمان بیشتر توجه کنیم،

ما مخالف نیستیم،

ما مکمل هم دیگریم،

یعنی:

کامل کننده آرامش و نیازمند یک دیگر،

پس بهتر این است که بگوییم جنس مکمل،

روز زن راتبریک گفتم ؛ تکمیلش کنم و مکملش را هم بگویم:

روز مکمل زن، روز مرد پیشاپیش مبارک باد...

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهالی ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
 

ساختن دنیای زیبا برای همه، همه را می طلبد ...


 
comment نظرات ()
 
یادگیری یا فاجعه ...
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳
 

سرنوشت هر فرد، سازمان، جامعه و در نهایت بشریت در گرو یک مسابقه است. مسابقه ای سرنوشت ساز، مسابقه ای مابین دو امر:

  • یادگیری
  • فاجعه

 

که انسان یاد می گیرد و فاجعه را پشت سر می گذارد و یا، یاد نمی گیرد و فاجعه پیشی می گیرد. این یادگیری از جنس دگریست. این یادگیری تاثیر معلومات بر آن چه قبلا به دست آورده ایم نیست. این یادگیری به قولی بازآموزی یا نوآموزیست. این جا فضایی است که یادگیری های فرتوت و فرسوده گذشته ناکارآمد می شود و باید آن ها را به فراموشی سپرد.

به قول حافظ ...

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

که گه گاهی باید ورق ها را شست، فراگرفته ها را فراموش کرد تا دگرگون شویم و تجدید حیاتی صورت گیرد و از نو، نو شویم.

به نظر می رسد امروز، بشریت در آستانه چنین وضعیتی قرار گرفته است. شاید اگر استعاره جناب آقای روحانی رییس جمهورمان را به کار ببرم بهتر باشد همان کلید معروف را که چه قفلی باید باز شود یا این که قفل، چه کلیدی را می طلبد و این که کدام کلید برای ورود به هستی دیگر مفتاح و راهگشا می شود... 


 
comment نظرات ()
 
درسی که فهمش درد دارد ...
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳
 

 گه گاهی انسان به مراحلی از تحول می رسد که می بیند آن چه که مقبول بود، دیگر کارآمد نیست و آن چه که کارآمد است هنوز مقبولیت پیدا نکرده است. 

و حیران می ماند که چه باید کرد...


 
comment نظرات ()
 
راز و نیاز ...
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳
 

اگر رازی هست و اگر نیازی،

زلالیش، اگر دگری است ...


 
comment نظرات ()
 
بیایید ...
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳
 

به فکر باشیم تا تو فکر...

آخه می دونی، ما معمولا تو فکر هستیم تا به فکر.


 
comment نظرات ()
 
تنها راه خود شناسی ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢
 

 

نصیحت ملوک کسی را شاید   که بیم سر ندارد و امید زر

سعدی

 


 
comment نظرات ()
 
این طور نیست ؟ ...
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
 

چه قــدر دوســـت داشتنـی هستند٬

آدم هایی که شبیه حـــرف هایشان هستند ...


 
comment نظرات ()
 
اعتماد همه چیز است ...
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
شعور ...
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢
 

 

عذرخواهی بیش از جرات، نیاز به شعور دارد ...


 
comment نظرات ()
 
حقیقت ...
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
الو سلام ...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢
 

سال 71 یا 72 بود. در خیابان انقلاب نرده هایی برای عدم عبور عابر از عرض خیابان نصب کرده بودند. در روزنامه سلام در ستون «الو سلام»، شخصی نوشته بود که این نرده ها قرار است همیشه باشد یا اگر قرار نیست چه زمانی آن ها را برمی دارید؟

روزنامه جواب داده بود زمانی که آن نرده ها برود در ذهن شما. این همان معنی توسعه است. توسعه یعنی ذهنی شدن نردهها. به عبارتی یعنی محدودیت های بیرونی را برداریم و آن ها در ذهن مان بگذاریم.

رعایت حقوق دیگران، رعایت قواعد رانندگی بدون حضور پلیس، رعایت حقوق جامعه بدون نگرانی از دستگاه قضایی، اخلاقی رفتار کردن بدون حضور دوربین‌ها و غیره، به معنی توسعه یافتگی است.


 
comment نظرات ()
 
موانع ...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳٩٢
 

 

دیواری بیرونت نیست که مانعت شود،  

 

ذهنت را فهم کن، موانع آن جاست ...


 
comment نظرات ()
 
تصاویری از روابط وصف ناپذیر بین دو موجود در عالم ...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢
 

سگ یک صفت دارد که بدان معروف است.

" وفاداری "

و جالب آن جاست که این تنها صفت را مردانه بازی می کند.


 
comment نظرات ()
 
می دانم که می دانی ...
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢
 

 موفقیت ۲ کلمه است: تصمیم درست.

رمز گرفتن تصمیم درست ۱ کلمه است: تجربه.

رمز کسب تجربه ۲ کلمه است: تصمیم نادرست. 

 

دنبال این نباشیم که نتیجه همه کارهایمان درست باشد، اشتباه مال ماست. مایی که مانند مردگان بی تحرک نیستیم ...

نسترن سلیم


 
comment نظرات ()
 
حقیقت ...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢
 

 مهم ترین پذیرش، پذیرش نزدیکان خودمان است ... 


 
comment نظرات ()
 
پل ...
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢
 

برای بودن در مسیری که ما را به سرچشمه دانایی هدایت می کند می بایست از پلی گذر کنیم که هم اندیشی نام نهادنش.  

 

و آن سوی پل سرزمینی است که یک پارچه گی، فرهنگ جاریش می باشد ...


 
comment نظرات ()
 
این مسیری که درآنیم هدف رهبریت کربلا نبود. ...
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
 

  ان الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم یحوطونه ما درّت معائشهم فإذا محصّوآ بالبلاء قلّ الدیّانون

  همانا مردمان بنده دنیایند و دین لقلقه زبان آن هاست و هر جا منافعشان به وسیله دین بیشتر تأمین شود زبان مى چرخانند و چون به بلا آزموده شوند آن گاه دین داران اندکند.  (تحف العقول/ 245)

 روایت محرم و نبرد کربلا هر سال از نگاهی طرح می شود که متاسفانه گویا ما از امام حسین و نحوه مدیریت و رهبری او جز یک روایت تکرار شونده و این که باید بر سر و سینه بزنیم و شیون و ناله کنیم که مظلوم بود و مظلوم زیست و مظلوم شهید شد تعبیر دیگری را در ذهن نمی پرورانیم. 

 این مسیری که درآنیم هدف رهبر کربلا نبود.

رهبری امام حسین درکربلا، فقط رهبری امتی اندک در مقابل سیل مخالفانی قلیل نبود و نیست. رهبریت از جنس عاشور نشانگر شکلی از نگرش است که ماندگاریش، بزرگی، عظمت، خلوص و حقانیت حقیقتش را ضمانت کرده است. ما در این ایام نیاز به تحلیل گرانی داریم که قدرت بیان و استدلال محکم را در انتقال حقیقت عاشور به نسل جوانمان داشته باشند.

  • امام حسین روایت کننده فهیم می خواهد،
  • امام حسین شعور و فهم و درک به آن چه گذشت را می خواهد،
  • امام حسین رهرو می خواهد،
  • امام حسین درون آگاه و روشن می خواهد. 

عمل ما در این ماه ( به سر و سینه زدن، دادن نذری، سیاه پوشیدن و ...) بدون پشتوانه عمیق، بدون باوری درست و عاری از عشق، همانی می شود که با تمام شدن این ایام باز همانی خواهیم بود که در یازده ماده دیگر سال خواهیم بود و این یعنی عدم توجه به رسالت و هدف عاشور.

  • می شود شعار. همان شعارهایی که دم از عشق به این خانواده می زند.
  • می شود تابلویی بر روی دیوار مکان کاسبیشان.
  • می شود شعار بیمه نامه ای بر روی شیشه اتومبیلشان.
  • می شود تکیه کلامی برای خداحافظیشان.
  • می شود نوشته ای بر روی سربرگ نامه هایشان

وعملشان تهی ...     

اندیشه جوانان ما با سرچشمه ای که رهبریت کربلا و خاندانش از آن سیراب می شدند بیگانه است و این بیگانگی متاسفانه همان چیزیی است که دشمنان این آب و خاک به دنبالش بوده اند و برایش هزینه های فراوان هم نموده اند.

نسل دهه چهل و اندکی پنچاه به قبل یادشان هست ...   

 کجایند آن کاسبانی که در این ایام سهم خود را با ارزان فروشی، بازی می کردند ؟

کجا رفتند پامنبری های آقای کافی خدا بیامرز ؟

کجا رفتند ...

ما باید بیش از پیش بدانیم و آگاه باشیم که دفاع درست از کربلا و وقایعی که قبل و بعد از آن رخ داد برای شیعه یعنی حیثیت. دفاع از حیثیت شیعه، دفاع از رهبرانی چون علی (‌ع) و فرزندان بزرگوار اوست و این همانی است که در هیچ جای این عالم نمونه و مصداق ندارد. 

امام حسین (ع) به اصحاب خود فرمود: من بهتر از شما اصحاب سراغ ندارم.

 و پیروان او در طول زمان و با هم نشینی، لقب بهتر را نصیب خود نمودند. 

  

قهرمانان عاشورا، دلاورمردان عرصه عشق و عشق بازیند. همشان واقعیند، تک تکشان مانند ندارند و این بی همتایی را می بایست بیش از این ارج نهیم و محترم بشماریم و ... دکانش نکنیم. 

تا تو زمین سجده ای سر به هوا نمی شوم 

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
امیر المومنین ...
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
 


علی ( ع ) میزان است.


 
comment نظرات ()
 
تحول ...
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 

 

فرهنگ، تنها عامل تحول است.


 
comment نظرات ()
 
یک نکته ...
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
 

 

 

یک نکته بگویمت به تحقیق بسنج

گرعاقلی و کاملی مرنجان و مرنج


 
comment نظرات ()
 
از خودمون شروع کنیم ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

 

با این زبون می شه مسخره کرد، با همین زبون می شه روحیه داد

با این زبون می شه ایراد گرفت، با همین زبون می شه تعریف کرد

با این زبون می شه دل شکست، با همین زبون می شه دلداری داد

با این زبون می شه آبرو برد، با همین زبون می شه آبرو خرید

با این زبون می شه جدایی انداخت، با همین زبون می شه وصل کرد

با این زبون می شه آتش زد، با همین زبون می شه آتش رو خاموش کرد

اگر اختیار هیچ چیزُ نداشته باشیم، اختیار زبونمونُ که داریم ...


 
comment نظرات ()
 
دنیا دایره ست ...
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
تکیه به بنده خطاست ...
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
 

ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻳﻮﺳـﻒ ﻭﻗﺘـی می ﺧﻮﺍﺳـﺘﻨﺪ ﻳﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼـﺎﻩ ﺑﻴاﻔﮑﻨﻨﺪ، ﻳﻮﺳﻒ ﻟﺒـﺨﻨﺪی ﺯﺩ.

ﻳﻬﻮﺩﺍ ( ﻳکی ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ) ﭘﺮﺳﻴﺪ :

ﭼـﺮﺍ ﺧﻨﺪﻳﺪی؟ دیوانه ای! ﺍﻳن ﺠﺎ ﮐﻪ ﺟﺎی ﺧـﻨﺪﻩ ﻧﻴـﺴﺖ!

ﻳﻮﺳـﻒ ﮔﻔﺖ: ﺭﻭﺯی ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺴـی می ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺩﺷـمنی ﮐﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﻳﻨ ﮑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪی ﺩﺍﺭﻡ!

ﺍﻳﻨﮏ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮﺩ، ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ که ...

" ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﺑﻨﺪﻩ ﺍی ﺗﮑﻴﻪ ﮐﺮﺩ "


 
comment نظرات ()
 
احترام ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
 

کاش کسـی یـاد معلم هایمان می داد اول مهـری شغـل پدرهـا را نپرسند؛ وقتی هنوز احترام به همـه شغـل ها را و افتخـار به همه پدرها را یاد دانـش آموزانشان نداده اند!!

حالا قصه چشمـان یتیمی که نم می خـورد، بمـاند ...

مهناز پورمجیب


 
comment نظرات ()
 
ندارد که ندارد ...
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
 

 

عشق واقعی تاریخ انقضا ندارد ...


 
comment نظرات ()
 
Fact ...
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
بیا قدری حرف نزنیم ...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢
 

 

می توانم را باید بتوانم ثابت کنم...


 
comment نظرات ()
 
قلب پاک ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٢
 

 

یک قلــب پـــاک؛

از تمام معابد و مساجد و کلیساهای دنیا مقـدس تر است ...

پدرام توجه


 
comment نظرات ()
 
شب قدر ...
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
 

شب قدر، شب بیدار شدن است نه بیدار ماندن !

حال خوبی است این بیداری حتی به قدری هم که باشد، لذتبخش خواهد بود.

معشوق علی در خیالش و عشق بازی او با آن، سرچشمه پیوندی شد که از تولد تا وصلش، علی وار حفظ شد.

او از رحم مادر بیدار بود و این بیداری، شد میزانی برای قیاس، مسیری به راه و نه چاه و چراغی برای دیدن آن چه می شود شد نه آنی که رضایتش را داریم.

خیال ِ علی و نسلش به عشقی پیوند خورده که تجلیاتش را در اراده ای آنان می بینیم، سوال این جاست که با آن چه می کنیم ؟

کلیدار ... 


 
comment نظرات ()
 
زمان ...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢
 

سرمایه عمر آدمی یک نفس است
این یک نفس از برای یک همنفس است


با هم نفسی گر نفسی بنشینی
مجموع حیات عمر این یک نفس است


 
comment نظرات ()
 
زندگی ...
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
 

 

هر اندازه که نعمت زندگی را منکر می شویم،

 
نیستی را در آغوش می کشیم.


 
comment نظرات ()
 
دریا ...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢
 

 

قران کتابی است که نخستین پیامش خواندن است.

همین یک پیام را دریابیم، می یابیم دریا را... 


 
comment نظرات ()
 
واقعیتی مبتنی بر تجربه ...
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢
 


موفقیت سراغ کسی می آید که پیش از دیگران دست به عمل بزند. 

زهرا 


 
comment نظرات ()
 
گذشته اهمیت دارد اما نه به اندازه آینده ...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
یادمان باشد ...
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را.
مثل :

بابا، مامان، پدربزرگ...

مریم کرمی


 
comment نظرات ()
 
بزرگی گفته ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

هر فرد یک نابغه است.

ولی اگر یک ماهی را به واسطه عدم توانایی آن در بالارفتن از درخت بیازماییم, آن ماهی تمام عمرش را بر این باور که یک احمق است زندگی خواهد کرد.

مهرجهان دمیرچلی


 
comment نظرات ()
 
پاسخت چیست
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

پاسخش درد مشترک ماست ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
روز همه تاثیرگذاران عالم، روز معلم مبارک ...
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

می دانی چرا اسامی معلم های دوران ابتدایی یادت هست ؟

گاهی در طول زندگی به افرادی برمی خوریم که مسیر زندگی یمان را تغییر می دهند. آن ها هم چون آیینه هایی عمل می کنند که گویی حقیقت را  در بستر خود دارند. آنان با شفافیتی که زلالمان می نماید آن چه که ما باید ببینیم را نمایان می کنند. این امکان به واسطه روح بی آلایش آنان امکان پذیر است ... 

از قدرت تاثیرگذاری خودت بر زندگی اطرافیانت غافل نباش،

هم چنان که خیلی ها توانستند آیینه ای برایت باشند تو نیز آیینه دیگران شو .

شفاف باش و آرام ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
جمله ای بسیار زیبا و عمیق ...
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
دوام عشق راه دیگری ندارد ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

زنانه دل ببند،

مردانه بمان،

و

کودکانه ابراز کن...

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
شرح بیشتر در خصوص نقطه آغاز فاصله ...
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
 

و این بخشی از طراحی انسان است ...


 
comment نظرات ()
 
نقطه آغاز فاصله ...
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
واقف نیستیم ...
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
ترین ها ...
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
 

دو مکان در دنیا با ارزش ترین مکان هاست.

اولی جایست که در آن اندیشه اتفاق می افتد

و

دومی، مکانی ست که در آن دعا می شود


 
comment نظرات ()
 
تازیخ ...
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱
 

 

بی جهت کسی به جایی نرسد ... 

تا فردش که باشد و جایش کجا

تو بگو از کدامین پنجره نگاه می کنی ...


 
comment نظرات ()
 
تازیخ ...
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱
 

 

بی جهت کسی به جایی نرسد ... 

تا فردش که باشد و جایش کجا

تو بگو از کدامین پنجره نگاه می کنی ...


 
comment نظرات ()
 
سناریوی رفتن ...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
 


اول با شیونهای جگرخراش شروع شد،

و ناباوری و خشمی که در فریادها بود، 

بعد از آن زاری بود، حقیقی، عمیق و دردناک،

تا صبح که جسمم در خانه بود صدای مویهها شنیده می شد،

فردا تعداد حنجرهها بیشتر شد و  فریادهای درد به تدریج به جملاتی نمایشی برای شنوندگان تبدیل شد،

بعد تشیع جنازه ام بود و لا اله اله اله،

عصر صدای جمعیت بود و نوحه خوان، 

بعد غذا بود که صداها را خیلی خوب پوشش می داد،

در رزوهای سوم و هفتم و دهم صدای گریه باز هم شنیده می شد که زیاد هم طول نمی کشید،

امروز روز چهاردهم است و تنها صدای هم همه هنگام ناهار و شام  می آید. 

کودکی بازی می کند، ماشینی می آید و زنانی و مردانی که با هم صحبت می کنند، 

و حتی یک بار  شنیدم که کسی چیزی گفت و همه خندیدند و به سرعت ساکت شدند،

کودک هم چنان درحیاط بازی می کند ...

و این سناریوی غیر قابل تغییر هستی ست که ما می دانیمش اما ...


 
comment نظرات ()
 
فردای تو را امروزت می سازد ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
کلید ماندگاری ...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
کارخانه شیطان ...
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
 

 

مغز بی کار، کارخانه شیطان است.


 
comment نظرات ()
 
عکس و احساس ...
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
 

درد دارد
وقتی تو مرا...
به بهایی فروختی که قیمت این پاکت سیگارم هم نمی شود...

ºººººººººººººººººººº

دلتنگی عین آتش زیر خاکــــــستر است
گــــــاهی فـــــــکر می کنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه
ات را آتــــش مـی زند...

ºººººººººººººººººººº

من دیـوانه آن لحظه ای هستــم که تو دلتنگم شوی
و محکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم
عشق من
بوسه با لجبازی، بیشتر می چسبـد!

ºººººººººººººººººººº

روزگارا که چنین سخت به من می گیری!
باخبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم،
گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند،
لیک باور دارم، دل خوشی
ها کم نیست
زندگی باید کرد ...

ºººººººººººººººººººº

و امان از این بوی پاییز و آسمان ابری
که آدم نه خودش می
داند دردش چیست و نه هیچ‌کس دیگری...
فقط می
دانی که هر چه هوا سردتر می شود
دلت آغوش ِگرم
تری می خواهد...

ºººººººººººººººººººº

به چه فکر می کنم ؟
انتقام از آن
هایی که هیچ وقت نبودند...
آن
هایی که می توانستند باشند ولی نخواستند...
فراموش نکرده
ام که هرچیزی که می تواند باشد،
در اصل نباید باشد...

ºººººººººººººººººººº

گاهــی حجـم ِ دلــــتنـگی هایـم
آن قــَدر زیـاد می
شود
که دنیــــا با تمام ِ وسعتش
برایـَم تنگ می
شود ...
... دلتنــگـم...
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد...
دلتنگ کسی که دلتنگی
هایم را ندید...
دلتنگ ِ خودَم...
خودی که مدتهـــاست گم کـر د ه ام ...

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار …

یک بار از یاد …

یک بار از دل …

و یک بار از دست...

ºººººººººººººººººººº

دلم آغوش بی دغدغه می خواهد...

ºººººººººººººººººººº

کسی که نشسته است همیشه خسته نیست... شاید جایی برای رفتن نداشته باشد... !

ºººººººººººººººººººº

روزها پر و خالی می‌شوند
مثل فنجان‌های چای در کافه
های بعدازظهر
اما هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد
این که مثلا تو
ناگهان در آن‌سوی میز نشسته باشی ...

شیدرخ عباس نژاد


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
 

مصیبتی خواهد بود اگر،

سواد کافی برای حرف زدن

و

شعور لازم برای خاموش بودن نداشته باشیم...

مهسا رئوفی


 
comment نظرات ()
 
قفل و کلید ...
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠
 

ده ها کلید که از روی دور اندیشی جمع کرده ام در جیب هایم سنگینی می کند و حرکتم را کند و مختل کرده و جرات دور ریختنشان را هم ندارم ...

... و بسیار غافلم از آن که در مسیرم اصلا قفلی نیست...

پیام خلیلی


 
comment نظرات ()
 
زبون یا همان زبان ...
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 

خانمی با ناراحتی سراغ دکتر روان شناس می رود.

دکتر می پرسد چه اتفاقی افتاده ؟

خانم در جواب می گوید که دیگر نمی داند که چی کاری باید انجام دهد.

... هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خانه، شروع می کند به داد و هوار کردن و عصبانیتش را روی سرمن خالی می کند.

دکتر گفت، خوب دوای دردت پیش من است. هر وقت شوهرت آمد منزل یک فنجان چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن و این کار رو ادامه بده.

دو هفته بعد اون خوش حال و سر زنده به دکتر مراجعه می کنه.

دکتر پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.

دکتر گفت:

می بینی ؟! اگه همیشه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزها خود به خود حل می شوند.

خیلی وقت ها بهترین راه حل مشکلات و حتی پیشگیری از بروز آن ها نگه داشتن زبانمان است. همین تکه گوشت قرمز کوچک که جرم کم و جُرم بسیار دارد.

مثل جارویی است که وقتی به حرکت در می آید گرد و خاک به پا می کند و در این گرد و غبار چشم به درستی نمی بیند، اشتباه می کند و حرف هایی پیش می آید که ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
به بهانه روز پدر ...
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 

هر رفتنی، رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

مدتیست که از طریق ارتباط با جوانانی که سفره دلشون وسعت بیشتری برای فعالیت های دلی داره، تونستم به خودم نزدیک تر بشم. وقتی انرژی های بچه ها رو که از ضرب دلی هایی که خداوند عمیقا اون ها رو دوست داره جذب می کنم نگاه متفاوت تری رو تجربه می کنم. خیلی ارزشمندِ که جوان پذیر باشی. ارتباطات با جوانان و همکاری با اون ها شور و شوق خاصی را بهت منتقل می کنه و یه جورایی خودت را به یادت می آره.

به خاطر همین حسی که دارم از :

مریم، شقایق، عاطفه، آزیتا، عسل، شیده، شیدرخ، سارا، پیمان، لیلا، سیدمحسن، ابوذر، لیلی، فاطمه، بنفشه، حامد، علی، محمد، مهرجان، اکرم، میلاد، شادی و مهدیه سپاسگزارم و برای تمام جوانان های این مرز و بوم آرزوی آرامش می کنم و امیدوارم در کنار پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر و فرزندانشون زندگی خوبی داشته باشند.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
رابطه سلامتی با مثبت اندیشی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به نظر شما بودن درکنار افراد شاد و مثبت واقعاً زیبا نیست؟

فوایدی که از بودن کنار افراد مثبت ‌اندیش عایدمان می‌شود کاملاً ملموس هستند. در زیر به شما نشان می‌دهیم که رفتار چطور بر سلامت ما تاثیر می‌گذارد.

کلینیک مایو در دهه شصت بر روی تعدادی بیمار تحقیقاتی انجام داد. این بیماران 30 سال مورد بررسی و تحقیق قرار گرفتند تا مشخص شود آیا داشتن رویکردی مثبت به زندگی تغییری ایجاد می‌کند یا خیر.

یافته ‌های این تحقیق بسیار جالب توجه هستند. کسانی که بالاترین میزان خوش‌ بینی را دارند تا 20 درصد احتمال زنده‌ ماندنشان بالاتر بوده است. اگر بخواهیم صادقانه قضاوت کنیم، به ‌جز میزان کالری که روزانه مصرف می‌شود عوامل کمی هستند که با گذشت زمان چنین نتایجی در بر خواهند داشت. تا دیروز با عقل سلیم جور درمی‌ آمد اما امروز با واقعیات علمی همراه شده است. افراد خوشبین شادتر هستند و کمتر دچار افسردگی می‌شوند. داشتن نگرش منفی می‌تواند با کاهش واکنش ایمنی بدن، بیماری های قلبی و سرطان در ارتباط باشد.

در زیر راه‌ هایی را به شما معرفی می‌کنیم که کمک می‌کند خوشبینی را وارد زندگیتان کنید:

قدرشناسی را تمرین کنید.

هر روز صبح روزتان را با یک تشکر ویژه از خداوند برای همه نعمت‌ هایی که در زندگی به شما داده شروع کنید. قدرشناسی حس امید و شادکامی را وارد زندگیتان می‌کند.

این یک مشکل نیست، یک چالش است.

به سختی‌های زندگی دوباره فکر کنید و آن ها را به شکل چالش‌هایی ببینید که باید از پس آن برآیید. وقتی با خوشبینی به زندگی نگاه کنید، هر مانعی را می‌توانید پشت سر بگذارید.

با افراد مثبت ‌اندیش نشست و برخاست کنید.

همه آدم ها تحت تاثیر اطرافیانشان هستند. خوشبینی پدیده‌ای مسری است. درست مثل منفی ‌بافی. پس در انتخاب اطرافیانتان بیشتر دقت کنید.

شب‌ها دعای سپاسگذاری بخوانید.

وقتی می‌خواهید بخوابید به همه آن چیزهایی که شادتان می‌کند فکر کنید. حتی برای اتفاقات کوچکی که آن روز برایتان رخ داده شکرگذار خداوند و افرادی باشید که مسبب آن بوده‌ اند.

تحقیقات زیادی نشان می‌دهد که افراد خوشبین بیشتر با ویزیت دکتر، رژیم‌‌های پزشکی، رژیم‌ غذایی و ورزش سازگار می‌شوند. افراد خوش‌بین در صورت نیاز آزمایشات جسمی و واکسیناسیون خود را به‌ موقع انجام می‌دهند.

خوش‌‌بین بودن یعنی به فرصت‌هایی که هر روز ممکن است در خود داشته باشید امید داشته باشید.

اما چطور می‌توانید این طور باشید؟

دوستانی خوش‌بین و مثبت‌ اندیش پیدا کنید، آن هایی که همیشه نیمه پُر لیوان را می‌بینند. دوستانتان را ستون نگرش مثبت خود قرار دهید. درمورد ایجاد احساسات مثبت با همسر و دوستانتان گفتگو کنید. وقتی زندگی را شادتر ببینید، بدنتان هم سالم‌تر خواهد بود.

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
4 چیز که حفظش، نیکی های بسیار برایمان به ارمغان خواهد آورد ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

·       اعتماد،

·       قول،

·       ارتباط،  

·       قلب.

مراقبت کن، مبادا بشکنند ...


 
comment نظرات ()
 
من و مال من ...
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به طور طبیعی اگر میخی در مسیر حرکت لاستیک ماشین باشد، باعث پنچر شدن چرخ های آن می گردد.

دو واژه " من  " و " مال من " میخ هایی هستند که باعث پنچر شدن چرخ پیشرفت معنوی انسان می گردد.!


 
comment نظرات ()
 
آنتونی رابینز ...
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود، برای به دست آوردن هر چیزی باید بهای آن را پرداخت.

حمزه یگانه


 
comment نظرات ()
 
اعتماد شرط اول هر رابطه ایست ...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
 

در هر رابطه ای اعتماد بسیار با اهمیت است.

وقتی اعتماد از بین برود رابطه به پایان خواهد رسید.

فقدان اعتماد به سوء ظن می انجامد.

سوء ظن باعث خشم و عصبانیت می شود.

خشم باعث دشمنی می شود.

و دشمنی هم منجر به ... می گردد..


 
comment نظرات ()
 
همه می خواهند رابطه ای بی نقص داشته باشند ...
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 

شخصی به یکی از موسسات همسریابی مراجعه کرد و گفت، من به دنبال یک همسر می گردم. لطفاً به من کمک کنید تا همسر مناسبی پیدا کنم.

مسوول مربوطه پرسید، لطفاً خواسته های خودتان را بگویید و او گفت:

خوشگل، مؤدب، شوخ طبع، اهل ورزش، با معلومات، خوب برقصد و بخواند، مایل باشد در تمامی ساعاتی از روز که در خانه هستم و بیرون نرفتم منو سرگرم کند، وقتی به همدم احتیاج دارم برای من داستان های جالبی تعریف کند و هر وقت که خواستم استراحت کنم ساکت باشد.

مسوول موسسه با دقت به حرف های او گوش کرد و در پاسخ گفت :

فهمیدم. شما به تلویزیون احتیاج دارید.

مثلی هست که می گوید زوج بی نقص از یک زن کور و یک مرد کر درست شده است، زیرا زن کور نمی تواند خطاهای شوهر را ببیند و مرد کر قادر به شنیدن غرغرهای زن نیست. بسیاری از زوج ها در مراحل اول آشنائی کور و کر هستند و رؤیای یک رابطه بی نقص را می بینند.

بدبختانه، وقتی هیجان های اولیه فرو می نشیند، بیدار می شوند و متوجه می شوند که ازدواج به معنی بستری از گل های رُز نیست و کابوس آغاز می شود...

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
امام علی ...
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
 

استوارترین پشتیبان شما،‌ مشورت است.


 
comment نظرات ()
 
...
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
 

لذت تو می تواند بی انتها باشد و همین طور عذاب تو،

و هر دو آموزنده.


 
comment نظرات ()
 
آرامش ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
 

کسی که نتواند به آرامش درونی برسد،

هرگز نمی تواند درک درستی از خود،‌ جهان و کارآمدی آن داشته باشد.


 
comment نظرات ()
 
روسو ...
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
 

مقام نیست که انسان را می سازد،

بلکه انسان است که مقام را می سازد،

و برده می تواند فردی آزاد باشد،

جبار و خودکامه می تواند برده باشد،

ما خود مقام و موقعیت را پَست یا عالی می سازیم.


 
comment نظرات ()
 
نقل از بزرگان ...
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
 

خون تمام افراد بشر یک رنگ است ولی لیاقت آن ها فرق می کند.


 
comment نظرات ()
 
فردا ...
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
 

اگر زندگی انسان هیچ گونه جنبه انسانی نداشته باشد،

‌فردا روز دگری نیست.


 
comment نظرات ()
 
چشم، دوربین روح و جسم ماست ...
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 

اما چرا در خیلی از موارد توجه ما به چیزهایی که می بینیم اندک است و از شکار خیلی از مسایل زندگی غافل می مانیم و بسیاری ازتصاویر تنها از برابر دیدگانمان می گذرد بدون آن که توجه خود را معطوف به آن کنیم؟!

این را هم بدانیم که همه تصاویری که از جلوی چشمانمان عبور می کند در ضمیر ناخودآگاه ما ثبت و ضبط می شود و قابل بازیابیست که این خود بحث مفصلی می طلبد که بماند...

  • چه قدر به محیط اطرافمان دقت می کنیم؟
  • چه قدر سعی می کنیم خوب ببینیم؟

ای کاش می شد چشم ما هم مثل دوربین، از حوادث مهمی که اطرافمان می گذرد عکسی می گرفت و یادآوری می کرد که حواسمان را جمع کنیم و از وقایع مهم روزگار به بهترین نحو بهره برداری کنیم!

در راه زندگی، خدا تصاویر متعددی برایمان مهیا می کند تا شاید نظرمان را جلب کند!

دریغا که ما همیشه راحت ترین راه را برمی گزینیم و در اکثر موارد با جمله معترضه " بی خیال " به فراموشی پناه می بریم.

ای کاش در فراز و نشیب های عرصه زندگی، به نشانه ها و تصاویر کنار جاده نگاه کنیم و کمی در آن بیاندیشیم که اندیشه آغاز رهایی است.


 
comment نظرات ()
 
مراقب قلب ها باشیم ...
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم.
پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم.
وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم.
و هم چنان تنها می مانیم.

هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند

 ژان پل سارتر


 
comment نظرات ()
 
دوستی شایسته ...
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت، بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن ها سپری کن.
شاهزاده با تمسخر گفت، من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم ؟ !
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوش های آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و این بار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
او سومین عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش می رفت، از هیچ یک از دو عضو یادشده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت، جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرف هایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آن چه شنیده لب فرو بسته.

شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت، پس بهترین دوستم همین نوع سومیست و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود.
عارف پاسخ داد، نه و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آن را به شاهزاده داد و گفت، این دوستیست که باید به دنبالش بگردی.

شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت، استاد این که نشد !
عارف پیر پاسخ داد، حال مجددا امتحان کن. برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقی ماند.

استاد رو به شاهزاده کرد و گفت:

شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرف هایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

http://www.charismaco.com/


 
comment نظرات ()
 
آن هایی که از حرکت می‌ترسند، به وسیله زندگی بلعیده می‌شوند...
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

 

دو دانه در خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند.

دانه اولی گفت،

  • می‌خواهم رشد کنم!

  • می‌خواهم ریشه‌هایم را هر چه عمیق‌تر در دل خاک فرو کنم و شاخه‌هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم.

  • من می‌خواهم شکوفه‌های لطیف خودم را همانند بیرق‌های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم.

  • من می‌خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ‌هایم احساس کنم!

و بدین ترتیب دانه رویید.

دانه دومی ‌گفت؛

من می‌ترسم.

  • اگر من ریشه‌هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم، نمی‌دانم که در آن تاریکی با چه چیزهایی روبرو خواهم شد.

  • اگر از میان خاک سفت، بالای سرم را نگاه کنم، امکان دارد شاخه‌های لطیفم آسیب ببینند چه خواهم کرد.

  • اگر شکوفه‌هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آن‌ها را کند؟

  • اگر بچه کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد.

نه، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود. و بدین ترتیب دانه منتظرماند. مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کند و کاو زمین بود دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن قورتش داد.

بهمن احمدی


 
comment نظرات ()
 
چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود ؟
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
 

یکی بود یکی نبود، داستان زندگی ماست.

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود. در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن. با هم ساختن.

برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود. همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست.

هیچ کس نمی داند، جز ما. هیچ کس نمی فهمد جز ما. و آن کس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر نبودن دیگری


 
comment نظرات ()
 
لینکی از جنس دل ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
 

 

همدلان کودک

http://www.hamdelan.org/


 
comment نظرات ()
 
کوتاه ترین فرصت یادگیری ...
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

 شجاعانه ترین 6 کلمه ای که می توان بیان کرد

من قبول می کنم که اشتباه کردم

مهم ترین 5 کلمه ای که می توانید به همکارانتان بگویید

شما کار خوبی انجام داده اید

کارسازترین 4 کلمه قابل بیان به همکار

عقیده شما چه می باشد؟

مؤثرترین 3 کلمه قابل بیان در محیط کار

من خواهش می کنم

با ارزش ترین کلمه در پاسخ همکاران

تشکر می کنم

قوی ترین یک کلمه که در یک سازمان وجود دارد

ما

کم ارزش ترین یک کلمه موجود در محیط کاری

من


 
comment نظرات ()
 
خلوت حق کجاست ؟
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
 

از خواجه عبداله انصاری پرسیدند که خلوت حق کجاست؟

خواجه گفت:

جایی که " من و تو " نباشیم!

جایی که من و تو نباشیم یعنی ما باشیم.


 
comment نظرات ()
 
پنج دقیقه آخر ...
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
 

استیفن لوید می گوید:

اگر مرگ شما نزدیک بود و فقط فرصت یک تلفن کردن را داشتید، به چه کسی تلفن می کردید؟

و چه چیزی می گفتید؟

کریستوفر مورلی در جواب استیفن لوید می گوید:

اگر دریابیم که فقط پنج دقیقه برای بیان آن چه می خواهیم بگویم فرصت داریم، تمام باجه های تلفن از افرادی پُر می شد که می خواهند به دیگران بگویند :

آن ها را دوست دارند!


 
comment نظرات ()
 
بدترین راننده قانونمند بسیار بهتر از بهترین راننده قانون شکن، رانندگی می کند ...
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
 

داری می خندی و میری فکر می کنی بهترینی از همه جلو می زنی دوستات برات سوت می کشن.

به نظرت همه راننده
های دیگه دست و پا چلفتی ها درد سر سازن. میخوای از دست این احمق ها فرار کنی و برسی به جایی که خلوت باشه گاز می دی و میاندازی توی لاین مخالف

پلیس هم که خبری نیست. از رو بروت یه ماشین کند که توش یه خانواده دارن برمی گردن میاد، ترمز می کنی، ماشینت می چرخه، می خوای به این فکر کنی که در این گونه موارد یه راننده حرفه ای چی کار می کنه که یه ضربه شدید بهت وارد می شه.
چشماتو باز می کنی، مردم دور و برت جم شدن، دوستت رو می بنی که دیگه نمی خنده،
سرش له شده و چشماش باز مونده، یکی دیگشون صدای فریادش میاد.

از دورتر صدای ناله زن و بچه میاد. ماشینت، مایه افتخارت تبدیل شده به یه غول مرگبار متلاشی و از کارافتاده.

پلیس میاد، از آمبولانس خبری نیست. یه پتو میاندازن روی دوستت،
راننده های دست و پا چلفتی دور و بر دوستت که پولدار هم بود سکه و 100 تومنی می ریزن
می خوای یه چیزی بگی، سرت گیج میره، می خوای گریه کنی، بالای سرت مردم رومی بینی که سرشون رو تکون میدن و بعد می خوابی، چشماتو باز می کنی، همه جا سفیده، خانوادت با ناراحتی دور و برتن، تازه معنی درد رو تجربه می کنی و ناله میکنی،

نمی تونی غذا بخوری، چشمات درست نمی بینن، چند روز درد می کشی، سراغ دوستت رو می گیری
مرده. توی اون تصادف شش نفر مردن، تو اونا رو کشتی.
از خودت بدت میاد، حالا باید دیه بدی، بیمه 60 میلیون ماباالتفاوت میخواد، ماشینتو 3 میلیون میخرن، 57 میلیون کم داری.

به زندان فکر می کنی و خودت رو توی لباس زندان می بینی،

بابات قرض می کنه، مامانت طلاهاش رو می فروشه، خواهرت، برادرت،

هنوز 40 میلیون دیگه مونده، تو خونه همه یه جوری نگات می کنن، بابات خونه رو می فروشه و پول رو میده.

وقتی میرین دادگاه و حکم میدن که برین سندتون رو آزاد کنید به موهای پدرت که اطراف شقیقه سفید شدن فکر می کنی، به مادر دوستت که زجه میزد و بچه اش رو از تو می خواست، به تنها دختر بازمانده از خانواده ماشین مقابل که به چشماش نگاه می کردی.

به 1 دقیقه قبل از تصادف که تصمیم گرفتی از خط ممتد سبقت بگیری و این که اگه اون فرمون رو نمی پیچوندی و اگه چند ثانیه صبر می کردی...

حالا 10 سال گذشته با همسرت و دختر کوچولوت دارین میرین شمال، وقتی به نقطه تصادف ده سال پیشت میرسی برای هزارمین بار به اون سال و فشارهایی که متحمل شدی فکر می کنی، تو فکری که ماشینی رو می بینی که با عصبانیت پشتت چند تا چراغ و بوق میزنه و بعد از کنارت از رو خط ممتد سبقت می گیره، وقتی از کنارت رد میشن چهار تا جوون رو می بینی که مثل یه راننده دست و پا چلفتی بهت نگاه می کنن و میرن .

بدترین راننده قانونمند بسیار بهتر از بهترین راننده قانون شکن، رانندگی می کند.


 
comment نظرات ()
 
بزرگترین افتخار ...
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 

پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت: عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است. این طلایی ترین فرستی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمی گردم. اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.
و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت: مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت: من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.

کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت: مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت: این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای می دهد؟
پسر ملتمسانه گفت: مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن، فقط با من بیا. مادر نیز علی رغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت: رسیدیم.

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد. مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:

من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست. این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:

مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟

وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده خدا. مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

ایثار خدادی


 
comment نظرات ()
 
تبر، سنگ و کلمات
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 

 

تبر، هیزم را می شکند و سنگ، شیشه را

کلماتِ کثیف هم روح را متلاشی می کند!


 
comment نظرات ()
 
خاطره جالب از یک کارمند گمرک ...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

نزدیکی‌های ساعت ٩ صبح بود که تقریبا همه اعضای گمرک خرمشهر برای بازکردن و تفتیش چند صندوق چوبی بزرگ خوش ظاهر که از آمریکا آمده بود گرد یک دیگر جمع شدند.
پیشخدمت‌ها با تیشه و تبر به کندن میخ و تخته‌های روی جعبه مشغول شدند و پس از آن که پوشال روی صندوق‌ها را پس زدند بوی خوشی برخاست که همه مطمئن شدند صندوق‌ها محتوی شکلات می‌باشند.
طبق معمول در یک قوطی باز شد و یکی از کارمندان برای خود و رفقایش از آن شکلات‌ها مقداری برداشت. طعم و مزه شکلات‌ها نیش‌ها را باز کرد و دهن همه به جنبش افتاد و متعاقب آن چندین بسته دیگر مورد ناخنک حضرات از رییس گرفته تا مامورین جزو اداره قرار گرفت و گذشته از آن هر یک از اعضا چندین بسته نیز برای اهل بیت خود کنار گذاشتند که موقع ظهر با خود ببرند!
یک ساعت بعد صندوق‌ها میخکوب و برای تحویل شدن به صاحب جنس آماده بدو و کارمندان نیز در پشت میزهای خود مشغول کار شدند ولی گاهگاهی صدای زنگ بلند می شد و کارمندان به پیشخدمت‌ها اٌرد آب خوردن می‌دادند.
لحظه به لحظه مرض عطش در عمارت گمرک شدت یافت و به فاصله نیم ساعت بشکه حلبی بزرگ عمارت گمرک خالی و دوباره پر از آب شد ولی تشنگی کارمندان از بین نرفت! رییس خواست به منزل جیم شود دید معاون اداره تقاضای دو ساعت مرخصی کرده و سایر اعضا نیز هر کدام به بهانه‌ای طلب مرخصی نموده و قصد خروج را دارند.
ناچار در جای خود باقی ماند.
صدای قار و قور شکم اعضای دله گمرک از هر طرف بلند بود و در عرض چند دقیقه هجوم عمومی به طرف مستراح شروع شد ولی بدبختانه یا خوشبختانه عمارت گمرک بیش از یک آبریزگاه گلی و یک آفتابه حلبی نداشت. لحظه به لحظه مراجعه کنندگان مستراح زیادتر شد و بعد از یک ربع هیچ کس در اتاق‌ها دیده نمیشد. همه برای رفتن به مستراح از سروکول هم بالا می‌رفتند. فراش، اندیکاتور نویس، بازرس، هیچ کدام طاقت یک دقیقه انتظار را نداشتند. هر کس هم که داخل جایی بود به این زودی‌ها کارش تمام نمی شد به همین جهت هر کس داخل می شد یک فصل فحش از بیرونی‌ها می‌شنید تا کارش تمام شود و بیرون بیاید.

جناب رییس به گمان این که آن جا هم تک و توش بر می‌دارد با طمطراق عازم شد ولی احدی ملاحظه او را نکرد. کم کم صدای او هم بلند شد که:

منتظر خدمتتان می‌کنم، به بندرعباس انتقالتان می‌دهد، حمال‌ها، فلان فلان شده‌ها، چرا ملاحظه رئیس و مرئوسی را نمی‌کنید؟

ولی هیچ کدام از این حرف‌ها و تعارف‌ها اثری نداشت! در این گیرودار رییس بی چاره دفعتا متوجه خود شد و دید که شلوار خود را کثیف کرده است! خواست به گوشه‌ای برود و شلوار خود را عوض کند که ناگهان اتومبیل شیک آخرین سیستمی جلوی عمارت گمرک ترمز کرد و یکی از بازرس‌های معروف گمرک جنوب که مامور سرکشی گمرک خرمشهر بود پیاده شد.

اولین چیزی که نظر او را به خود جلب کرد این بود که در گزارش خود بنویسد نبودن پاسبان جلوی عمارت .... از پله‌ها بالا رفت، هیچ کدام از اعضا را ندید. از درون اتاق‌ها هم صدای نفس‌کشی شنیده نمی شد. بدبخت با عصبانیت به طرف اتاق رییس رفت. رییس بدبخت از مشاهده بازرس خود را باخت و رنگ از رویش پرید و از این که به علت اشکالات فنی! نمی‌توانست از جا بلند شده و تعارف بکند بی‌اندازه شرمگین شد با این حال با لکنت زبان خیر مقدمی گفت و اضافه نمود که به علت رماتیسم و درد پا قادر به تکان خوردن نیستم و بعد هم زنک زد تا فراش آمده و برای مهمان تازه وارد چای و شیرینی بیاورد ولی هیچ کس در راه‌ روهای عمارت وجود نداشت تا به زنگ رییس پاسخ دهد!

بازرس در حالی که از این قضیه در فکر فرو رفته بود چند دور با عصبانیت طول اطاق‌ها را طی نمود و در این اثنا یک مرتبه چشمش از پنجره به بیرون افتاد و از مشاهده هجوم اعضا و معاون گمرک به مستراح بی‌اختیار خنده‌اش گرفت. مخصوصا چندنفری که طاقت نیاورده و دولادولا در گوشه‌های حیات، پشت درخت‌‌های نخل مشغول! شده بودند، توجهش را بیشتر جلب کرده و بر تعجبش افزوده بود! بوی تعفن گیج کننده‌ای فضای گمرک را معطر ساخته بود!

تمام این جریانات که باعث رسوایی کارمندان گمرک آن زمان گردیده بود شاهکار یک جوان ارمنی بود که مرتبا از آمریکا شیرینی و شکلات وارد می‌کرد و چون هر دفعه بیش از نصف هر صندوق را آقایان محض تبرک! می‌چشیدند و طبق معمول هیچ مرجعی هم برای شکایت نداشت، حقه‌ای به کار زده و یک بار سفارش داده بود که برای او شکولاکس یعنی شکلات مسهل بفرستند و به طریقی که ملاحظه شد به بهترین وجهی انتقام خود را از شکم‌های دله کارمندان گمرک خرمشهر گرفت!


 
comment نظرات ()
 
کودکان شوخی شوخی سنگ می زنند و قورباغه ها جدی جدی می میرند ...
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

فردی ثروتمند، شیوانا و شاگردانش را برای صرف ناهار به باغ بزرگ خود دعوت کرده بود. این مرد ثروتمند دارای زن و فرزندان و نوه های زیادی بود. میزی بزرگ وسط باغ برپا شده بود و روی آن انواع غذاها و میوه ها قرار داشت. بچه ها و نوه های مرد ثروتمند در کنار نهر کوچکی که در کناره باغ قرار داشت به قورباغه ها سنگ می زدند و از زخمی کردن آن ها لذت می بردند و مرد ثروتمند هم برای شادکردن محیط به طور دائم با خدمتکاران و زن و فرزند خود شوخی می کرد. مثلا به خدمتکار می گفت که فردا او را به سختی ادب خواهد کرد و حقوق این ماهش را قطع خواهد کرد و یا رفتار زن خود را مسخره می کرد و از حرکات خنده دار گذشته زن یاد می کرد و با صدای بلند می خندید. هم چنین بچه ها را دست می انداخت و آ نها را به خاطر سکه و شیرینی به جان هم می انداخت و خلاصه با روش های به ظاهر شوخ و خنده دار خود سعی می کرد مجلس گرمی کند.

شیوانا با حالت آزرده ای از مرد ثروتمند خواست که به بچه ها بگوید به قورباغه ها سنگ نزنند و خودش هم مراعات کلامش را بکند و با شخصیت و حرمت انسان های حاضر و غایب در مجلس شوخی نکند. مرد ثروتمند که از این رفتار شیوانا دلخور شده بود با ناراحتی گفت:

به نظر می رسد استاد با شوخی و خنده میانه خوبی ندارند و غم و غصه را بیشتر ترجیح می دهند؟

شیوانا لبخند تلخی کرد و گفت:

اتفاقا برعکس من طرفدار شادی و نشاط واقعی ام. آن کودکان شوخی شوخی دارند سنگ می زنند، اما آن قورباغه ها بی دلیل جدی جدی دارند زخمی می شوند و می میرند. آن خدمتکار از همین الان تا فردا به خاطر تهدیدی که تو به شوخی بر زبان راندی به طور جدی غمگین و افسرده شده است. این زن و همسر تو هم به خاطر این که تو غضبناک نشوی، شوخی های آزاردهنده تو را تحمل می کند و با لبخند تلخ وشرمگینش غم درونی خود را برملا می سازد. بچه ها هم از زخم زبان های تو هراسان اند و دائم سعی می کنند از تو فاصله بگیرند. تو شوخی شوخی چیزی می پرانی و بقیه به طور جدی جدی آزار می بینند.

تو به من بگو کجای این گونه شوخی کردن مایه شادی و نشاط است تا من هم با تو بخندم!


 
comment نظرات ()
 
فکر کن ...
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
 

با تمام وجود گناه کردیم،

نه نعمتهایش را از ما گرفت،

نه گناهانمان را فاش کرد.

    بیاندیش،

طاعتش کنیم چه می کند ...
 


 
comment نظرات ()
 
نمی دانستم ...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
 

آسمان جای عجیبیست نمی دانستم
عاشقی کار غریبیست نمی
دانستم

عمر مدیون نفس نیست نمی
دانستم
عشق کار همه کس نیست نمی
دانستم


 
comment نظرات ()
 
7300 عکس ...
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
 

منبع: کتاب همدلی ها نوشته  محمد رضا شرعی

امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم. من خانواده خیلی فقیری دارم و امیدوارم یک روز بتوانم تغییر عمده ای ایجاد کنم. پدرم یک عکاس دوره گرد است که عموماً روزها در اطراف میدان آزادی از مردم عکس یادگاری می‌اندازد و درآمد ناچیزش را هر شب کف دست مادرم می‌گذارد و اوست که هنرمندانه با خیاطی کردن کاستی‌های بی‌نهایت آن را پوشش می‌دهد. من تنها فرزند این خانواده سه نفری هستم و تنها ثمره عشق آنها. سالهاست که به فقر عادت کرده‌ام و دیگر چشم‌پوشی کردن برایم عادت شده است. وقتی کم سن و سال‌تر بودم به داشته های هم‌سن وسال‌های خودم حسرت می‌خوردم و همیشه در خلوت ذهنم یک سوال بی جواب داشتم: چرا پدرم این قدر بی‌مسوولیت بود که حتی سراغ یک کار خوب نرفت؟

هر سال وقتی در ابتدای سال تحصیلی خود را به معلم معرفی می‌کردم، می‌ماندم که شغل پدرم را چگونه بیان کنم. شاید یکی از سخت‌ترین لحظه‌های زندگی من همان لحظه‌ها و لحظه‌های مشابه‌ای بود که باید درباره شغل پدرم فکر می‌کردم و یا حرف می‌زدم. تنها سنگ صبور من مادرم بود که به قول معروف از گلوی خودش می‌زد و در دهان من می‌گذاشت. آن دو عاشق هم بودند و زندگی خود را در عین سادگی می‌گذراندند. نمی‌دانم به سخت‌بودن این زندگی ساده برای من که در این عصر تکنولوژی اولین گام ها را بر می‌داشتم فکر می کردند یا نه؟ هر سال شب تولد من شب شادی خانواده کوچکمان بود؛ مادرم به هر سختی بود با پس اندازش یک شام نسبتاً مفصل شاید شبیه آن چه که همه دوستانم هر شب می‌خورند، تهیه می‌کرد و سعی داشت با دادن هدیه‌ای آن شب را برایم خاطره‌انگیز کند و همیشه موقع هدیه دادن می‌‌گفت:

این هم هدیه من و بابات! مبارکت باشد! می‌دانستم که عملاً پدرم هیچ نقشی در تهیه آن نداشته است؛ تنها بخشی که زحمتش به عهده پدر بود و خوب هم از پس آن برمی‌آمد عکس یادگاری بود.

هیجده سال به این روال گذشته بود و می‌دانستم امسال هم اگر کمتر از پارسال نباشد بهتر نیست؛ به خصوص که خرج آماده شدن من برای امتحان کنکور خیلی سنگین شده بود. امسال هم مثل سال‌های گذشته وقتی پدرم به خانه برگشت یک جعبه شیرینی به همراه داشت. می‌دانستم که صبح قبل از رفتن، مادرم توصیه آن را کرده بود. از پشت پنجره به حیاط کوچک نگاه می‌کردم که پدرم وارد شد؛ مثل همیشه خیلی کم‌حرف، ولی خنده‌رو. هیچ چیز نمی‌توانست شادی چهره‌اش را درهم بریزد، مگر خبر مرگ عزیزی. همیشه او را با چهره شاد دیده بودم اما چهره شادش برایم هیچ اهمیتی نداشت. چیزی که ذهنم را به خود معطوف کرده بود یک زندگی راحت بود. از سال ها پیش با خودم عهد کرده بودم که یک روز حرف‌هایم را به او بزنم که چرا این زندگی را دوست دارد؟ خانه‌ای کلنگی که سهم‌الارث مادرم بود و هزار چیز نداشته دیگر که جایشان را در خانه خالی می‌دیدم و تمام این کسری‌ها به این خاطر بود که او تن به کار نداده بود.

آن شب مثل همه شب‌ها زود شام خوردیم؛ ولی برخلاف همیشه مفصل‌تر و برای من دلچسب‌تر و بعد از شام هم مراسم ساده تولد با یک کیک کوچک و نهایتاً مادرم که بهترین لباسش را به تن کرده بود و با لوازم آرایش ارزان قیمتش که امروزه در کیف تمام دختربچه‌های دبیرستانی پیدا می‌شد، ته آرایشی کرده بود و همین ته آرایش صورت مهربانش را دوچندان زیبا و دوست‌داشتنی کرده بود؛ کنارم آمد، مرا مادرانه در آغوش کشید، گونه‌ام را بوسید و جعبه ای کوچک را در دستم نهاد؛ بازش کردم. یک زنجیر نازک نقره بود با پلاک الله که خیلی خوش
حالم کرد. اولین باری بود که چنین چیزی هدیه می‌گرفتم. خودش آن را به گردنم آویخت و مثل همیشه تکرار کرد: این از طرف من و پدرت بود. برخلاف تمام سال‌ها که پدر بعد از بیان این جمله مرا می‌بوسید و تبریک می‌‌گفت، در اتاق نبود. هر دو تعجب کرده بودیم. پرسیدم: بابا کجا رفت؟ و مادرم متعجب‌تر از من پاسخ داد: نمی‌دانم. لحظاتی نگذشته بود که پدر با یک صندوقچه چوبی نه چندان بزرگ وارد شد. برق شادی در نگاهش موج می‌زد؛ جلو آمد، مرا درآغوش کشید، به گرمی به تنش فشرد و در گوشم زمزمه کرد: مرد شدی! اولین باری بود که این حرف را از دهانش می‌شنیدم. احساساتی شده بودم. حس عجیبی بر سینه‌ام چنگ می‌انداخت.

وقتی از آغوشش بیرون آمدم صندوقچه را به سمت من گرفت و گفت: این تمام گنج من و هدیه توست! ماحصل سال‌ها زندگی من است. با هیجان زیاد آن را گرفتم. مادرم همچنان متعجب ما را نگاه می‌کرد. همه نشستیم و من صندوقچه را به آرامی باز کردم؛ از آن چه می‌دیدم مات و متحیر ماندم؛ اصلاً در ذهنم نمی‌گنجید. یک صندوقچه پر از عکس همه از خودم در حالت‌های مختلف خیلی خیلی زیاد. پدر آخرین جرعه‌های چایش را سر کشید و گفت: توی این صندوقچه 7300 عکس از تو نگهداشتم؛ از وقتی که به دنیا آمدی هر روز یک عکس از تو گرفتم، خودم ظاهرشون کردم و پشت هر کدام تاریخ آن روز بخصوص ثبت شده. می‌دانی چرا؟ دلم نمی‌خواست لحظه‌های قشنگ بزرگ شدندت را فراموش کنم. شاید به نظر شما خیلی شبیه به هم و تکراری باشند؛ اما این اشتباه بزرگی است؛ چون تمام آنها با هم فرق دارند. تنها شباهت آن ها به هم در این است که تو در تمام عکس‌ها می‌خندی و این به خاطر این است که من عاشق خنده‌های تو هستم. سعی کردم آن ها را طوری بگیرم که احساس نکنی و به‌همین خاطر طبیعی‌ترین حالت را در عکس‌ها داری.

تو امروز وارد نوزده سالگی می‌شوی، بد و خوب را از هم تشخیص می‌دهی، برای آینده‌ات تصمیماتی داری و برای رسیدن به آن تلاش می کنی؛ ولی یک چیز را فراموش نکن؛ در هر شغلی که هستی و به هر پست و مقامی که رسیدی سعی کن مردم را شاد کنی! شادی آن ها را حفظ کنی و خود را شاد نشان بدهی. اصلاً می‌دانی چرا من عکاسی می‌کنم؟ چون عاشق ثبت لحظات شادی مردم هستم. سال‌ها عکس انداخته‌ام و نگاتیو همه را حفظ کرده‌ام و هنوز هم همه را بیاد می‌آورم: آن لحظه به خصوص را که عکس گرفته‌ام بیاد می‌آورم؛ دخترها و پسرهایی که تازه نامزد کرده بودند؛ عروس و دامادهایی که در شب عروسی‌شان عکس یادگاری انداخته‌اند؛ پدر و مادرهایی که در اولین روز تولد اولین فرزندشان شادی می‌کردند؛ پیرمرد و پیرزن‌هایی که با دیدن شادی جوان‌ها به زندگی امید دوباره پیدا می‌کردند؛ مادری که پسر سربازش را در آغوش می‌فشرد ... همه و همه را به یاد دارم. عشق و شادی در تمام آنها موج می‌زند از تو می‌خواهم که دنبال شادی مردم باشی.

امشب هم گذشت. خواب از چشمانم فراری شده است. حرف‌های پدرم هنوز توگوشم زنگ می‌زند و هنوز هم به عکس‌های‌ خودم خیره‌ام. او راست می‌‌گفت. اصلاً شبیه هم نیستند؛ حداقل یک روز با هم فرق دارند. از خودم بدم می‌آید؛ از این که نسبت به او چه افکار بدی داشتم. او مرد بزرگی بود که خودش را به دنیا نفروخته بود. دنبال عشقش رفته بود، به آن رسیده بود و آن را حفظ کرده بود. آرمان‌گرایی بود که به حقیقت آرمانش رسیده بود و همین وجه تمایز او با بقیه بود. چیزی که از او یک مرد قابل احترام و افتخار ساخته بود. کاش می شد فریاد بزنم که چقدر دوستش دارم. شاید به اندازه تمام این سال‌ها که از او دور بوده‌ام. امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم.

علی حکم آبادی


 
comment نظرات ()
 
یک مشکل عمده ...
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

وقتی اجازه دادی عدم تایید کسی مانع تو شود،

بخشی از خودت را نادیده گرفته ای

مریم مهربانی


 
comment نظرات ()
 
هدف ...
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
 

آدم های بی هدف مجبورند تا آخر عمر برای آدم های هدفمند کار کنند ...


 
comment نظرات ()
 
چرا دکمه لباس خانم ها بر خلاف آقایان سمت چپ است؟
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

 

بیشتر مردم با دست راست کار می کنند به همین سبب دکمه های لباس را سمت راست می دوزند تا افرادی که به اصطلاح راست دست هستند به آسانی بتوانند دکمه های لباس خود را باز کرده یا ببندند. البته این موضوع در مورد لباس های مردانه کاملا صادق است اما بانوان چطور؟
چرا با آن که بیشتر خانم
ها مانند آقایان راست دست هستند دکمه لباسشون سمت چپ دوخته شده است؟
برای پاسخ به این پرسش باید عقربه
های زمان را به عقب بچرخانیم و به گذشته های دور برویم. یعنی زمانی که نخستین بار دکمه لباس ساخته شد و این دکمه کالایی لوکس و گران بها به شمار می رفت و تنها مردمان طبقه مرفه اجتماع استطاعت خرید آن را داشتند. این در حالی بود که زنان اشرافی در آن زمان هیچ گاه لباس خود را شخصا به تن نمی کردند بلکه خدمتکاری داشتند که این کار را برایشان انجام می داد.
چون خدمتکار برای بستن یا گشودن دکمه لباس بانوی خود می بایستی مقابل او قرار می گرفت دوزندگان لباس زنانه معمولا دکمه لباس را در سمتی قرار می دادند که خدمتکار بتواند به راحتی با دست راست خود آن
ها را باز کرده یا ببندد! از این رو دکمه لباس زنان را سمت چپ می دوختند.
هر چند امروزه استفاده از دکمه عمومیت یافته و دیگر از آن خدمتکاران خبری نیست با این حال هنوز هم این اصل به قوت خود باقی مانده و دکمه
های لباس های زنانه سمت چپ دوخته می شود.


 
comment نظرات ()
 
دریغ نکن ...
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

یک شب سرد پاییز یک پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرک و به شیشه زد: تیک! تیک!
پسرک که سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه کوچیک اون
جاست!
پروانه با شور و شوق گفت، می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز کن.
اما پسرک با اوقات تلخی جواب داد، نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!
پروانه خجالت زده سرش رو کج کرد و با صدای لرزون گفت، لطفا پنجره رو باز کن، هوا این
جا خیلی سرده!
اون پسر باز هم قبول نکرد، برو از این
جا و منو راحت بذار!
پروانه با غم زیاد از اون
جا دور شد.

فرداش پسرک از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت، برای اولین بار کسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نکردم و پیش خودش فکر کرد که "ممکنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".
مدت‌ها کنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.
خسته از انتظار، پسرک پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف کرد.
مرد دانا بهش گفت:

پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یک یا دو روز نیست!
پسرک از اون روز دیگه همیشه یادش موند که برای دوستی و دوست داشتن فرصت کوتاهی داره و نباید از کوچک
ترین فرصتی دریغ کرد ...


 
comment نظرات ()
 
تکراری ولی عمیق ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد، صدقه عمر را زیاد می‌کند.

منصرف شد و رفت ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
نمونه هایی از تجاوزهای مرسوم شده...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
 

اگر کار شما امروز انجام می شود و من آن را به فردا حواله می کنم، متجاوز هستم.
اگر برای نشان دادن اهمیت امضایم به کار شما ایراد بیهوده بگیرم، متجاوز هستم.
اگر اطلاعات محتوای پرونده
ات را که گاها برای به دست آوردن آن ها سال ها زحمت کشیده ای و هزینه کرده ای خیلی راحت در اختیار دوستان (سببی و نسبی و پولی) خود قرار دهم، متجاوز هستم.
اگرفقط به خاطر این که درمراجعه به من احترام مورد توقعم را انجام نداده
ای و شما را اذیت کنم، متجاوزهستم.
اگر به خاطر این که صرفا از قیافه
ات خوشم نمی آید و باب طبعم نیستی، جواب سر بالا دهم، متجاوز هستم.
اگر به خاطر راهنمایی نامناسب و یا اشتباه من دچار خسارات زیادی شده
ای، متجاوز هستم...


 
comment نظرات ()
 
پیام یک انسان ...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

ما به دنیا آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم.

نه این که به هر قیمتی زندگی کنیم.

مرحوم آیت الله بهجت


 
comment نظرات ()
 
آدم های ساده را دوست دارم ...
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

آدم های ساده را دوست دارم،
همان
ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان
ها که برای همه لبخند دارند.
همان
ها که همیشه هستند، برای همه هستند.
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت
ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است،
بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند،
یا زمینشان میزند،
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم
های ساده را دوست دارم.
چون بوی ناب " آدم " می دهند.

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
حقیقت ...
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

  باور کن،

عقل سلیم هیچ رابطه ای با تحصیلات رسمی ندارد.


 
comment نظرات ()