body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

حکایت ...
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
 

پیرمرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد.

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباساش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آن ها فرج می طلبید و تکرار می کرد :

ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گرهای از گره های زندگی ما بگشای

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یک باره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به آسمان کرد و گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم به زر تبدیل شده !

پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...

نتیجه گیری از بیان این حکایت:‌

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه


 
comment نظرات ()
 
حکایت ...
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند

آوازی شنید که

ای ابوالحسن !

خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت: بار خدایا!

خواهی آن چه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از " بخشایش" تو می‌بینم با خلق بگویم

تا دیگر هیچ کس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

« تذکره الاولیاء عطار نیشابوری »


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
رفیق ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 

امروز تو خیابون دست یه نفر یه قناری دیدم
پرسیدم : فروشیه؟
گفت : نه؛ رفیقمه.

به سلامتی همه اونایی که رفیقاشونو نمی فروشند


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
فلسفه تخته نرد ...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
 

تخته نرد توسط بزرگمهر ابداع شد و اما داستان پیدایشش:

در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند « دیورسام بزرگ » برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران فرستاد و « تخت ریتوس» دانا را نیز مسوول انجام این کار ساخت. او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت:

از آن جا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوه آن چه را که به نزد شما فرستاده‌ایم (شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید.

شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا این که روز چهلم بزرگمهر که جوان ترین وزیر انوشیروان بود به پا خاست و گفت:

این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته‌اند که دو طرف با مهره های خود با هم می‌جنگند و هر کدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز می‌شود. و رازهای کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن « تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیله بازی دیگری را نشان داد و گفت:

اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.

 دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت که باجگزار ایران باشد.

تخته نرد : کره زمین
30 مهره : نشان گر 30 شبانه روز یک ماه
24 خانه : نشانگر 24ساعت شبانه روز
4 قسمت زمین : 4 فصل سال
5 دست بازی : 5 وقت یک شبانه روز
2 رنگ سیاه و سپید : شب و روز
هر طرف زمین 12 خانه دارد : 12 ماه سال
زمین بازی : اسمان
تاس : ستاره بخت و اقبال
گردش تاس ها : گردش ایام
مهره ها : انسان ها
گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها ( زندگی )
برداشتن مهره در پایان هر بازی : مرگ انسان ها
اعداد تاس :
1 : یکتایی و خداپرستی
2 : اسمان و زمین
3 : پندار نیک؛ گفتار نیک، کردار نیک
4 : شمال، جنوب، شرق، غرب
5: خورشید؛ ماه، ستاره، آتش، رعد
6 : شش روز افرینش


 
comment نظرات ()
 
آیا میدانید چه کسی "گ چ پ ژ" را به نوشتار پارسی وارد کرد؟
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
 

حتما دوستان گرامی نام یعقوب لیس ( لیث) صفاری را می شناسند سردار قدرتمندی که با اعراب مقابله کرد و زبان پارسی را به عنوان زبان رسمی پارسیان معرفی کرد و از جمله کارهای بزرگی که انجام داد این بود که گروهی از ادبای آن زمان را به حضورش خواست و به آن ها دستور داد که برای " گچ پژ " که در نوشتار پارسی هنوز وجود نداشت و فقط در گفتار به کار می رفت شکلی در نظر بگیرند و به جامعه پارسی معرفی کنند و آن را گسترش دهند که آن ها نیز پس از مدت ها کار که البته به این دلیل طولانی شد که یعقوب درگیر جنگها بود و نتوانست از آن ها بازخواستی بکند ، در نهایت به خاطر این که زیاد فرم الفبا تغییر نکند و راحت این چهار حرف در زبان پارسی جا بیافتد به حرف "ج" دو نقطه اضافه کردند و شد "چ" و به حرف "ز" دو نقطه اضافه کردند و شد "ژ" و به حرف "ب" دو نقطه اضافه کردند شد "پ" و به حرف "ک" یک سرکش اضافه کردند و شد "گ" و این گونه کلمات اصیل ایرانی جای خود را پیدا کرد و زبان پارسی شکل گرفت و ماندگار شد.

جالب است که بدانید عرب ها به این چهار حرف می گویند الجیم الفارسی و الکاف الفارسی و ...


 
comment نظرات ()
 
مفهوم کلمات ...
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

گویند روزی ابوعلی سینا یکی از صوفیان پیرامون ابوسعید ابوالخیر را فرا خواند و از او خواست که هر سخنی که ابوسعید در باره او می گوید، بنویسد.

مدتی از این ماجرا گذشت و ابوسعید هیچ سخنی نگفت، نه به نیکی و نه به بدی.

آن صوفی به ناچار از شیخ جویا شد که بوعلی چگونه مردی است. بوسعید گفت:

مردی حکیم است و طبیب است و بسیار عالم است اما مکارم اخلاق ندارد.

وقتی بوعلی شیند به شیخ نوشت که من این همه کتاب در مکارم اخلاق نوشته ام.

بوسعید تبسم کرد و گفت :

من نگفتم که بوعلی مکارم اخلاق نمی داند بلکه گفتم ندارد.

 منبع: کتاب علم عشق اثر دکتر حمیدرضا رضائی


 
comment نظرات ()
 
کارکنان متعهد می توانند معجزه نمایند ...
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

ویلیام هارلی 21 ‏ساله و دوست 20 ‏ساله‌اش آرتور دیویدسون در سال 1903 تصمیم گرفتند که دوچرخه‌ها را تبدیل به موتورسیکلت کنند. در آن سال توانستند سه موتورسیکلت دست‌ساز تولید کنند. دیری نگذشت که درهای موفقیت به روی آنان گشوده شد و توانستند که دامنه‌ فعالیت خود را گسترش دهند. هر سالی که گذشت بر شمار موتورهای تولیدی آن ها اضافه شد.

‏وقتی مسابقات موتورسیکلت‌رانی شروع شد و میانِ مردم از اشتهار و محبوبیت برخوردار گردید، هارلی دیویدسون موقعیت ویژه‌ای پیدا کرد. وقتی جنگ جهانی اول شروع شد، متفقین خیلی زود متوجه موقعیت ممتاز موتورسیکلت در جنگ شدند. طبق برآورد شرکت هارلی دیویدسون، آن ها بخش اعظم 20000 ‏موتورسیکلتی که ارتش امریکا در جنگ مورد استفاده قرار داده بود را تولید کرده بودند. وقتی خاتمه‌ جنگ فرا رسید، اولین کسی که وارد خاک آلمان شد، سوار بر موتورسیکلت هارلی دیویدسون بود.

‏مدتی بیش از نیم قرن، شرکت از رونق فراوانی برخوردار بود. یکی از دلایل موفقیت این شرکت این بود که کارکنان و مشتریان آن خود را عضو یک خانواده می‌دانستند. شرکت به رشد خود ادامه داد و توانست برکیفیت موتورهای تولیدی و جلب مشتریان خود بیافزاید. در دهه‌ 1970 ‏هارلی - دیویدسون 80 ‏درصد بازار موتورسیکلت‌های 850 ‏سی‌سی به بالای امریکا را به خود اختصاص داده بود.

‏اما پیش از آن که هارلی دیویدسون در دهه‌ هفتاد به اوج فعالیت‌های خود برسد، با مسایل عدیده‌ای روبه‌رو شد. در اوایل دهه‌ 1960 ‏این شرکت تبدیل به یک شرکت سهامی عام شد تا هزینه‌های مربوط به مدرنیزه‌سازی و تنوع‌بخشی را تامین کرده، بتواند با تولیدکنندگان ژاپنی بهتر رقابت کند. در اواخر دهه‌ 1960، AMF شرکت هارلی دیویدسون را در اختیار گرفت. بعد ‏از شصت و پنج سال فعالیت پرافتخار در میلواکی، ستاد مرکزی شرکت ناگهان به نیویورک منتقل شد و بخش مونتاژ نهایی هم به پنسیلوانیا انتقال یافت. کارکنان هارلی دیویدسون به شدت نا امید شدند.

‏در طی ده سال بعدی، اشتهار و محبوبیت هارلی دیویدسون تنزل یافت. موتورسیکلت‌های ساخت شرکت به طرز وحشتناکی اعتبار خود را از دست دادند. افسران پلیس در نقاط مختلف کشور، که زمانی از سوار شدن بر موتورسیکلت ساخت امریکا مباهات می‌کردند، به خرید موتورسیکلت‌های ژاپنی که هم ارزان‌تر و هم مطمئن‌تر بودند، روی آوردند. تا سال 1980 ‏هارلی دیویدسون تنها 30 ‏درصد بازار گذشته را در اختیار داشت و شرکت برای اولین بار در تاریخ فعالیت خود متضرّر گردید. آینده‌ هارلی دیویدسون بسیار مبهم به نظر می‌رسید.

‏اما آن چه هارلی دیویدسون را نجات داد، اشتیاق کارکنان و مشتریانی بود که می‌خواستند آن را سر پا نگه دارند. در سال 1981، سیزده مقام برجسته‌ اجرایی این شرکت سهام شرکت را خریداری کردند. در این میان می‌توان به واگن بیلز، یکی از علاقمندان هارلی از جنگ جهانی دوم به این سو، اشاره کرد که از سوی ای - ام - اف مدیریت تولید موتورسیکلت را بر عهده داشت. مالکان جدید به سرعت هارلی - دیویدسون را متحول ساختند، ‏روش‌های تولید را بهبود بخشیدند و کالاهای جدیدی به بازار عرضه نمودند. در ضمن، آن ها به تأسیس گروه مالکان هاگ مبادرت کردند، که امروزه بیش از 600000 عضو دارد. در سال 1985 هارلی دیویدسون بعد از پنج سال به مرحلهی سوددهی رسید.

‏در طی این سال‌ها شمار زیادی از کارکنان، شرکت را ترک کردند، اما کارکنانی که باقی ماندند، از اهمیت و تعهد فراوانی برخوردار بودند. بعد از آن مدیران هارلی دیویدسون اقدامات عدیده‌ای برای بالا بردن تعهد سازمان و ایجاد اشتیاق نزد کارکنان و مشتریان و جلب توجه مردم صورت دادند. امروز، هارلی دیویدسون در بازارهای مختلف جهان سالانه بیش از 200000 ‏موتورسیکلت را به فروش می‌رساند، که معادل 9/2 میلیارد دلار سود عاید این شرکت می‌سازد.

 


 
comment نظرات ()
 
حکایت کشاورز و بدهی او ...
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
 

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای این که حسن نیت خود را نشان بدهد گفت :

اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آن جا پر از سنگریزه بود.
در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آن ها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آ نجا بودید چه کار می کردید ؟
چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

پاسخ را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
حکایت ...
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شب پهلوی خودش خوابانیدی.

شبی دید که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد.

گفت، ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟
گفت، ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما (درس های) یک هفته پیشِ استاد عرضه می باید که از بیم در خواب نمی روم مبادا که درمانم.

آن دوریش صاحب حال بود. این سخن بشنید نعره ای زد و بی هوش شد. چون با خود آمد گفت:

واویلا، وا حَسْرَتا؛ کودکی که درسِ یک هفته پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی رود پس مرا که اعمالِ هفتاد ساله پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم الاَسرارعرض باید کرد حال چگونه باشد؟


 
comment نظرات ()
 
روایت سگ باهوش ...
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦
 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید. کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود"  لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای جا داد و در دهان سگ گذاشت. سگ هم  کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد وبعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد وایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس امد، سگ جلوی اتوبوس امد و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد، دوباره شماره آن را چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهربود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت وکمی عقب رفت و خودش را به درکوبید. این کار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ  کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد:

چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدام. 

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:

تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی : 

اول این که مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

دوم این که چیزی که شما آن را بی ارزش می دانید به طور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. 

و سوم این که بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. 

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر این که قدر داشته های مان را بدانیم

با تشکر از خانم سارا غلامپور


 
comment نظرات ()