body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

انصافاً اگر شما بودید جزو کدام گروه قرار می گرفتید...
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
 
خسرو حکیم رابط کتابی دارد از روزنوشته‌ها و خاطرات خود به نام «من با کدام ابر». در آن داستانی دارد که مضمون آن به شرح زیر است...
 
 
روز سه‌شنبه در کلاس پنجم دبستان، به دانش‌آموران گفتم که شنبه امتحان تاریخ و جغرافیا دارید، شفاهی
روز پنجشنبه گفتم، امتحان تاریخ و جغرافیا داریم. همین امروز، کتبی.
همه اعتراض کردند که امتحان قرار نبود امروز باشد و قرار بود شنبه باشد.
همین طور قرار نبود کتبی باشد و قرار بود شفاهی باشد.
گفتم، همین است که هست. امروز است و کتبی است.
هر کس نمی‌خواهد بیاید جلوی کلاس بایستد.
از کلاس شصت نفری، سه نفر آمدند و جلوی کلاس ایستادند. سوالات را روی تخته نوشتم و بچه‌ها پاسخ‌ها را روی کاغذ نوشتند.
وقتی امتحان تمام شد گفتم:
از هر کدام از شما، ده نمره کم می‌کنم از تاریخ و ده نمره از جغرافیا.
و به این سه نفر بیست نمره می‌دهم در تاریخ و بیست نمره در جغرافیا.
تا بیاموزید که زیر بار ظلم نروید. درس امروز ما ظلم ستیزی است ...
 
روز معلم به همه عاشقان وادی تعلیم و تربیت مبارک 
سعید آهنگران 

 
comment نظرات ()
 
چرا دلخوری ...
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 

فردی دو سیب داشت. سیب کوچک تر را به دوستش داد.

دوستش گفت که کارت را نپسندیدم چرا که در تقسیم، سهم بیشتر را به خودت دادی.

من اگر بودم سیب بزرگ تر را به تو می دادم.

او گفت پس چرا دلخوری !؟

تو الان هم سیب کوچک تر را داری ...


 
comment نظرات ()
 
کمکم کن ...
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 

روابط، خاک حاصلخیزی ست که تمامی پیشرفت ها و موفقیت های زنـدگی از آن ها می روید و رشد می کند... 

روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند؛ اما هرچه می کوشید حتّی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد.
پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلّای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت ...

ببین پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟
پسرک با اوقات تلخی گفت، آره پدر، استفاده می کنم.
پدر آرام و خونسرد گفت ...

نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم...

http://gata-7.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
لحظه ای از اندیشه ...
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 
دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام می گشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.
 
یک هفته بود که با هم زندگی می کردیمشب ها که دیر می خوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم می چرخیدصبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبودشاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.
 
در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.
 
با خودم... شمردمحدود ۷ روز بود که این مگس را می دیدماین مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه من زندگی کرده بوداحساسم نسبت به او تغییر کردبه جسدش که بی جان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.
 
غصه خوردماین مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده استلابد فکر می کرده « دنیا » یک خانه ۵۰ متری است که روزها نور از « ماوراء » به درون آن می تابد و شب ها، تاریکی تمام آن را فرا می گیردشاید هم مرا بلایی آسمانی می دیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!
 
شاید نسبت آن مگس به خانه من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.
من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده امشاید در میان آن ها هم رقابت برای این که بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.
شاید در میان آن ها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران « تکامل » می آموخته و می گفته که ما قبل از این که « بال » در بیاوریم، شبیه این انسان ها بوده ایم.
 
شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسان هایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام « مگسی » نائل آمده اند.
شاید برخی از آن ها فیلسوف بوده باشندشاید در باره فلسفه زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.
شاید برخی از آن ها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه همسایه سر کرده باشند.
مگسی را یادم می آید که تمام یک هفته عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید این که روزی درها باز شود و به خانه همسایه مهاجرت کند
مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بودتو گویی که فکر می کرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کردیا شاید از ترس این که بیرون این اتاق بسته محبوس، جهنمی برپاست
بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:
 
کاش می دانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه کوچک است.
کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.
کاش تمام عمر هفت روزه خود را بر نخستین دانه شیرینی که روی میزم دیدی، صرف نمی کردی.
کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمی شدی، وقتی که قرار بود برای همیشه این جا روی این میز، متوقف شوی.
 
آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:
 
عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر استشاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگ تر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهممشاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.
نمی خواهم مگس گونه زندگی کنمبر می خیزمدنیا را می گردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.
بزرگ تر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان می دهدیوسف عابدی
 
 

 
comment نظرات ()
 
واقعیت بدون تجربه ...
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
 

دو پسر جوان که بسیار فقیر بودند، با گدایی کردن غذا، از خانه‌ای به خانه‌ای در شهر و حومه شهر زندگی می‌کردند. یکی از آن دو، کور مادرزاد بود و دیگری یاری‌اش می‌داد؛ بدین‌سان آن‌دو با یک دیگر می‌گشتند و برای غذا گدایی می‌کردند.

روزی پسر کور، بیمار شد. رفیقش گفت، همین‌جا بمان و استراحت کن. من می‌روم و برای هر دوتای‌مان گدایی می‌کنم و برایت غذا می‌آورم. و پسر رفت. از قضا در آن روز، به آن پسر غذای لذیذی دادند، فرنی به سبک هندی. او هرگز در عمرش چنین غذایی نخورده بود و از خوردن آن بسیار لذت برد. اما بدبختانه هیچ ظرفی با خود نداشت تا برای دوستش هم ببرد. بنابراین همه غذا را خودش خورد.

وقتی به نزد دوست نابینا برگشت گفت، خیلی متاسفم، امروز غذای لذیذی خوردم به اسم فرنی، اما نمی توانستم از آن غذا برایت بیاورم. پسر کور پرسید، این فرنی چه جور چیزی است؟

سفید است، مانند شیر.

دوستش که کورمادرزاد بود چیزی نفهمید.

سفید چیست؟

نمی دانی سفید چیست؟

نه نمی دانم.

سفید، ضد سیاه است.

پس سیاه چیست؟ او از سیاه هم چیزی سر در نمی آورد.

وای، سعی کن بفهمی؛ سفید!

اما پسر کور نمی توانست بفهمد. بنابراین دوستش دور و اطراف خود را نگاه کرد و درنای سفیدی دید، آن را گرفت و به نزد پسر کور آورد و گفت، سفید مانند این پرنده است. پسر کور که نمی توانست ببیند، با دست هایش درنا را لمس کرد و گفت، آهان، حالا فهمیدم سفید چیست! سفید یعنی نرم!

دوستش گفت، نه، نه! اصلا ربطی به نرم بودن ندارد. سفید، سفید است. سعی کن بفهمی!

نابینا گفت، اما تو به من گفتی که سفید مانند این درناست، من این درنا را لمس کردم و دیدم که نرم است. سفید یعنی نرم. دوستش گفت، نه نفهمیدی، دوباره سعی کن. پسر نابینا دوباره بر درنا دست کشید، از نک به گردن، سپس به بدن درنا و بعد تا نوک دم پرنده و گفت، آهان، حالا فهمیدم، کج و کوله است! فرنی کج و کوله است!

 اگر ما قوه تجربه حقیقت و واقعیت را همان گونه که هست، نداشته باشیم، واقعیت برای مان همیشه کج و کوله خواهد بود!

http://hagheghat.persianblog.ir/


 
comment نظرات ()
 
زیباست ...
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند می خواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی.

امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟

مرد گفت: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر این ها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد.

حضرت علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا می کنم.

آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه می شود و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه خواهد شد.

امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را می کند؟

مرد به مردم نگاه کرد و از میان آنان به اباذر اشاره نمود و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت می کنی؟ ابوذر عرض کرد: بله.

امیرالمومنین فرمود: تو او را نمی شناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا می کنم!

ابوذر عرض کرد: من ضمانتش می کنم یا امیرالمومنین.

آن مرد رفت. سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالی که خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد، گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی.

امام علی (ع) فرمودند:

چه چیزی باعث شد برگردی درحالی که می توانستی فرار کنی؟

 آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفته است.

 امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

 ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفته است.

 اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم.

امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟

 گفتند: می ترسیم که بگویند بخشش و گذشت " از بین مردم رفته است.

و این پیام برای شما تهیه شده تا نگویند دعوت به خیر " از میان مردم رفته است...

داود مرادی


 
comment نظرات ()
 
فوتبال در بهشت ...
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
 

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نام هاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.

یک روز خسرو گفت: « بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سال هاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»

بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»

چند روز بعد بهمن از دنیا رفت. یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد، خسرو، خسرو...

خسرو گفت: کیه؟

منم، بهمن.

تو بهمن نیستى، بهمن مرده!

باور کن من خود بهمنم...

تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز این جا هستند. حتى مربى سابقمان هم این جاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که می توانیم هر چه قدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته ...


 
comment نظرات ()
 
داستانی کوتاه با اثری بلند ...
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
 

به یکى از خوبان گفتند...

شنیدیم که مى‏خواهى همسرت را طلاق بدهى؟

گفت: بله.

گفتند: چرا مى‏خواهى او را طلاق بدهى؟

گفت: او ناموس من است، الان خودش هم در این مجلس نیست، من حق ندارم از او غیبت کنم. شما سوال بدى کردید.

زن را طلاق داد و زن هم بعد از مدتى طبق حکم فقه رفت و شوهر کرد. سال بعد رفقا به او گفتند:

راستى زنت را پارسال چرا طلاق دادى؟

گفت: او الان زن من نیست، ناموس دیگران است، خدا به من اجازه نمى‏دهد که پشت سر ناموس مردم حرف بزنم.

این سوال‏تان بیجا است که از من مى‏پرسید.


 
comment نظرات ()
 
ثروتمند کیست ...
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 

از بیل گیتس پرسیدند، « از تو ثروتمندتر هم هست؟»

در جواب گفت، بله، فقط یک نفر.

پرسیدند، او کیست؟

در جواب گفت:

من سال ها پیش از آن که مایکروسافت به وجود آمده باشد در فرودگاهی در نیویورک قبل از پرواز چشمم به نشریه‌ها و روزنامه‌ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه را بخرم اما متوجه شدم پول خرد ندارم. در حال منصرف شدن بودم که پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی متوجه عمل من شد گفت:

«این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت. بردار برای خودت.»

گفتم: من پول خرد ندارم.

گفت: برای خودت، بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز بودم. دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت: «این مجله رو بردار برای خودت.»

گفتم: پسرجان چند وقت پیش که این جا بودم یک روزنامه بهم بخشیدی. تو هر کسی می آید این جا دچار این مسئله می شود بهش می‌بخشی؟!»

پسر گفت:

« آره من دلم می خواد ببخشم. از سود خودمه که می‌بخشم»

به قدری این جمله پسر و این نگاه او در ذهنم ماند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی ایناها را می گوید.

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد را پیدا کنم تا جبران گذشته را بنمایم. اکیپی را تشکیل دادم و گفتم بروید و ببینید در فلان فرودگاه چه کسی روزنامه می‌فروخته. بعد از یک ماه و نیم تحقیق او را در سمت دربان یک سالن تئاتر یافتند و ضمن احترام به محل کارم دعوتش نمودند.

وقتی او را دیدم، پرسیدم که آیا من را می‌شناسی؟

او گفت بله، جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید و دنیا شما را می‌شناسد.

به او گفتم سال ها قبل، زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار رو کردی؟

گفت، طبیعی است چون این حس و حال خودم بود.

گفتم، حالا می‌دانی چه کارت دارم، می خواهم آن محبتی را که به من کردی جبران کنم.

جوون پرسید، به چه صورت؟

گفتم هر چیزی که بخوای بهت می دهم.

پسره سیاه پوست در حالی که می‌خندید، گفت، هر چی بخوام بهم می‌دهی؟

گفتم هرچی که بخوای.

گفت، واقعاً هر چی بخواهم؟

گفتم، بله هر چی که بخواهی بهت می‌دهم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام. به اندازه تمام اونا به تو می‌بخشم.»

جوون گفت، آقای بیل گیتس، نمی‌توانی جبران کنی.

گفتم: «یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت، تواناییش رو داری اما نمی‌توانی جبران کنی.

پرسیدم، چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت:

« فرق من با تو در این است که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! »

بیل گیتس می‌گوید:

همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.


 
comment نظرات ()
 
سلطان محمود و ایاز ...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
 

چه بسیارند افرادی که فکر می کنند وظایف خود را به درستی انجام می دهند ولی نمی دانند چرا

 هیچ گاه دیده نمی شوند؟!

می گویند سلطان محمود غلامی به نام ایاز داشت که خیلی برایش احترام قائل بود و در بسیاری از امور مهم نظر او را هم می پرسید و این کار سلطان به مذاق درباریان و خصوصا وزیران او خوش نمی آمد و دنبال فرصتی می گشتند تا از سلطان گلایه کنند.

... تا این که روزی که همه وزیران و درباریان با سلطان به شکار رفته بودند وزیر اعظم به نمایندگی از بقیه پیش سلطان محمود رفت و گفت چرا شما ایاز را با وزیران خود در یک مرتبه قرار می دهید و از او در امور بسیار مهم مشورت می طلبید و اسرار حکومتی را به او می گویید؟

سلطان گفت: آیا واقعا می خواهید دلیلش را بدانید؟ و وزیر جواب داد: بله .

سلطان محمود هم گفت پس تماشا کن.

سپس ایاز را صدا زد و گفت شمشیرت را بردار و برو شاخه های آن درخت را که با این جا فاصله دارد ببر و تا صدایت نکرده ام سرت را هم بر نگردان ایاز اطاعت کرد.

سپس سلطان رو به وزیر اولش کرد و گفت:

آیا آن کاروان را می بینی که دارد از جاده عبور می کند برو و از آن ها بپرس که از کجا می آیند و به کجا می روند؟.

وزیر رفت و برگشت و گفت کاروان از مرو می آید و عازم ری است. سلطان محمود گفت، آیا پرسیدی چند روز است که از مرو راه افتاده اند؟. وزیر گفت: نه .

سلطان به وزیر دومش گفت: برو بپرس. وزیر دوم رفت و پس از بازگشت گفت، یک هفته است که از مرو حرکت کرده اند.

سلطان محمود گفت، آیا پرسیدی بارشان چیست؟. وزیر گفت: نه.

سلطان به وزیر سوم گفت، برو بپرس. وزیر سوم رفت و پس از بازگشت گفت پارچه و ادویه جات هندی به ری می برند.

سلطان محمود گفت:

آیا پرسیدی چند نفرند و ... به همین ترتیب سلطان محمود کلیه وزیران به نزد کاروان فرستاد تا از کاروان اطلاعات جمع کند سپس گفت:

حال ایاز را صدا بزنید تا بیاید، ایاز که بی خبر از همه جا مشغول بریدن درخت و شاخه هایش بود آمد.

سلطان رو به ایاز کرد و گفت: آیا آن کاروان را می بینی که دارد از جاده عبور می کند؟، برو و از آن ها بپرس که از کجا می آیند و به کجا می روند.

ایاز رفت و برگشت و گفت کاروان از مرو می آید و عازم ری است. سلطان محمود گفت:

آیا پرسیدی چند روز است که از مرو راه افتاده اند ؟

ایاز گفت :

آری پرسیدم یک هفته است که حرکت کرده اند.

سلطان گفت:

آیا پرسیدی بارشان چه بود ؟

ایاز گفت : آری پرسیدم پارچه و ادویه جات هندی به ری می برند و بدین ترتیب ایاز جواب تمام سوالات سلطان محمود را بدون این که دوباره نزد کاروان برود جواب داد و در پایان سلطان محمود به وزیرانش گفت:

حال فهمیدید چرا ایاز را دوست می دارم ؟

نتیجه گیری:

چه بسیارند افرادی که فکر می کنند وظایف خود را به درستی انجام می دهند ولی نمی دانند چرا هیچ گاه دیده نمی شوند؟!

امروزه سازمان ها به افراد کارآفرین نیاز دارند. دوران " بله قربان گویی " گذشته است. کارآفرینی درون سازمان را مورد تشویق قرار دهید...

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
از استاد تا شوفر
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

ماکس پلانک بعد از این‌ که جایزه نوبل رو تو سال ۱۹۱۸ می‌گیره یه تور دور آلمان می‌ذاره و تو شهرهای مختلف درباره کوانتوم مکانیک صحبت می‌کنه. چون هر دفعه دقیقا یه محتوا رو ارائه می‌کرده، دیگه راننده‌ش کاملا اون‌ها رو حفظ شده بود. یه بار راننده‌ش بهش می‌گه که ...

« شما از تکرار این حرف‌ها خسته نمی‌شین؟ من الان دیگه به حدی حفظ شدمشون که می‌تونم به جای شما ارائه کنم. اصلا بیاین تو مقصد بعدی که مونیخه من سخنرانی کنم و شما لباس من رو بپوشین و بشینین تو جلسه؛ برای هردومون تنوع می‌شه ». پلانک هم قبول می‌کنه!

شوفر خیلی خوب تو جلسه درباره کوانتوم مکانیک صحبت می‌کنه و شونده‌ها هم خیلی لذت می‌برن. ولی آخرش یه فیزیک‌دان بلند می‌شه و سوال می‌پرسه. شوفر هم در نهایت خونسردی می‌گه ...

« من تعجب می‌کنم که تو شهری پیشرفته مثل مونیخ سوال‌هایی به این اندازه ساده می‌پرسن که حتی شوفر من هم می‌تونه جواب بده! شوفر عزیز، شما به ایشون جواب بدین ».

بر اساس همین داستان اسم اثر خاصی رو گذاشتن « اثر شوفر»؛ جایی که متخصص واقعی و مجری غیر متخصص جا به جا می‌شن.

به نظر اکثر آدم‌ها، مجری‌های (منظور مفهوم کلی مجریه، نه مجری تلویزیون) غیر متخصصی که مثل اون شوفر فقط چیزهایی رو حفظ هستن متخصص‌تر به نظر میان تا اون‌هایی که واقعا متخصص هستن، چون یه متخصص واقعی به خودش اجازه نمی‌ده در مورد هر چیزی با قطعیت اظهار نظر کنه، در حالی که مجری در مورد همه چیز با اطمینان حرف می‌زنه.

این یه اشتباه ناخودآگاهه که بین اکثر آدم‌ها هست و احساس می‌کنن کسایی که همیشه با اطمینان حرف می‌زنن و برای هر چیزی جوابی دارن متخصص‌ترن.

برای بهبود تصمیم‌گیری‌ها، چه در مدیریت پروژه و چه در هر چیز دیگه‌ای، باید مراقب این انحراف‌های اندیشه باشیم. شاید بد نباشد یک مقدار دور و بر خودمان را بررسی کنیم و ببینیم چند تا شوفر و چند تا ماکس پلانک پیدا می‌کنیم و این‌ که چه قدر در حق جایگاه اون‌ها بی‌انصافی کردیم یا دیدیم که بقیه کردند.

به نقل از وبسایت آقای نادر خرمی راد


 
comment نظرات ()
 
ما برای قسمت کردن چه داریم ...
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
 

روزی مردی برای خود خانه ای زیبا و وسیعی خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش دهد. 

همسایه جدید یک روز صبح خوش حال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد. وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوش حال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت...

  هر کس آن چیزی را با دیگری
قسمت می کند که از آن بیشتر دارد

عفت جلالوندی 


 
comment نظرات ()
 
آلزایمر ...
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
 
چمدانش را بسته بودیم 
با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود
یک ساک هم داشت با یک بسته کوچک،
کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمی خورم
یک گوشه هم که نشستم
نمی شه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ می شه !
گفتم: مادر من، دیر می شه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمی شناسند ! و ادامه داد:
آخه اون جا مادرجون، آدم دق می کنه ها، من که این جا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا می شه بمونم ؟
گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی
گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول
تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!
خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .
زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم
بسته و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
آبنات قیچی را برداشت
گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
مادر جون ببخش، فراموش کن
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
یعنی شاید فراموش می کنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...
آخ چه اسم هایی می زارن این دکترا، روی دردهای مردم
طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
در حالی که با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه می کرد زیر لب می گفت:
من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!
 
 

 
comment نظرات ()
 
روایتی از اینشتین ...
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢
 

معروف است که یک بار اینشتین در امریکا با قطار در حال مسافرت بوده که مامور قطار برای دیدن بلیط سر می رسد اما اینشتین هر چه که می گردد بلیط را پیدا نمی کند. مامور که این وضع را می بیند از کوپه او دور می شود در حالی که می گوید "حضرت استاد ، کیست که شما را نشناسد و یا شک کند شما بلیط نگرفته اید. نیازی به نشان دادن بلیط نیست". اینشتین سری به نشانه تشکر تکان می دهد.

مامور بعد از تمام کردن کوپه های دیگر این واگن، نگاهی به عقب می اندازد اما متوجه می شود اینشتین هم چنان در حال گشتن است. برمی گردد و می گوید : " پروفسور اینشتین، گفتم که شما را می شناسم و نیازی به بلیط نیست، چرا بازهم نگرانید؟"

اینشتین جواب می دهد :

این هائی که گفتی خودم هم می دانم، دنبال بلیط هستم ببینم به کجا دارم می روم.

سعید آهنگران


 
comment نظرات ()
 
ساده و کوتاه ...
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
 

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
گاهی برای یادگیری باید آن چه را که می دانیم فراموش کنیم ...
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
 

آفتی عجیب و ناشناخته به جان ذرت‌های دهکده شیوانا افتاده بود و محصولات تعداد زیادی از کشاورزان را از بین برده بود. شیوانا شاگردان مدرسه را فراخواند و به آن ها گفت ...


دوست کشاورزی دارم در یکی از روستاهای دوردست که حتما روش دفع این آفت را می‌داند. می‌خواستم یکی از شما را انتخاب کنم و همراه با نمونه محصولات آفت‌زده نزد او بفرستم تا روش پیشنهادی او برای درست کردن سم و دفع آفت از مزارع ذرت را یاد بگیرد. چه کسی پیشقدم می‌شود؟ "

 یکی از شاگردان شیوانا که حافظه‌ای بسیار قوی داشت و در جمع شاگردان به زیرکی و زرنگی معروف بود قدم پیش گذاشت و گفت:

من آن‌قدر دانش و اطلاعات دارم که به محض این‌که دوست شما اصول درست کردن سم را یاد بدهد سریع یاد می‌گیرم. من می‌روم! "

 شیوانا با تبسم موافقت کرد و گفت:

"اجازه بده یکی از شاگردان معمولی و تازه‌کار را هم همراه تو بفرستم تا تنها نباشی. فقط چون این شاگرد خیلی ساده است از زرنگی و هشیاری‌ات علیه او استفاده نکن !"

 همه به این جمله خندیدند و آن دو نفر صبح روز بعد راهی دهکده دوردست شدند. چند هفته بعد آن ها برگشتند و همه با شوق و علاقه منتظر بودند تا روش دفع آفت را از زبان آن ها بشنوند. شاگرد زرنگ با غرور گفت:

چند ماده ساده را اگر با هم مخلوط ‌کنیم می‌توانیم ضد آفت را بسازیم و در عرض یک هفته مرض را از محصولات ذرت دور سازیم. اصلا نیازی به این مسافرت نبود. "

 او به سرعت مواد مورد نظر خودش را مخلوط کرد و روی بعضی از مزارع آفت‌زده پاشید. اما بعد از دو هفته هیچ تغییری حاصل نشد و اوضاع از قبل هم بدتر شد.

 شیوانا شاگرد ساده و معمولی را احضار کرد و از او خواست هر چه را یاد گرفته برای بقیه نقل کند. آن شاگرد با جزییاتی وصف‌ناپذیر تک‌تک مراحل را از تمیز کردن ظروف سم تا میزان دقیق مواد ترکیبی و نحوه استفاده از سم و آب ندادن مزارع قبل از سمپاشی به مدت مشخص و سپس مخلوط کردن آب و سم با هم و استفاده از آن را توضیح داد. وقتی طبق دستورات شاگرد معمولی سم ساخته و استفاده شد بلافاصله در عرض کم‌ترین مدت قابل تصور آفت‌ها از مزارع محو شدند و همه چیز درست شد.

 

شاگردان با تعجب نزد شیوانا رفتند و از او پرسیدند:

آن شاگرد زرنگ اطلاعات بسیار زیادی داشت و هوش و حافظه او در بین جمع بی‌نظیر بود. در حالی که این همراه دوم یک شاگرد معمولی است. چگونه آن فرد زرنگ نتوانست جزییات دقیق را به خاطر بسپارد و یاد بگیرد و این شاگرد معمولی توانست به این خوبی همه چیز را یاد بگیرد."

 شیوانا پاسخ داد:

آن شاگرد زرنگ و باهوش فریب هوش و زرنگی خودش را خورد و به همین خاطر موقع یاد گرفتن درس‌ها از استاد، حواسش به خودش و غرور خودش و دانش خودش بود. برای همین دانش او تبدیل به پرده‌ای شد بین او و درسی که می‌گرفت و به همین خاطر به جای حرف‌ها و درس‌های استاد فقط صدای دانش خود را می‌شنید. اما این شاگرد ساده و معمولی با ذهنی پاک و خالی و صاف و با فروتنی و تواضع یک جوینده واقعی دانش، درس‌ها را فرا گرفت و به همین خاطر همه جزییات را با دقتی وصف‌ناپذیر درک کرده بود.

برای یاد گرفتن چیزهای جدید اغلب لازم است انسان دانش قبلی خود را برای مدتی به طور موقت فراموش کند تا بتواند در فضای یادگیری موضوع تازه قرار گیرد.

دوست زرنگ و باهوش شما با وجود زیرکی و هوشمندی بالایی که داشت اما هنر فراموش کردن خودش و کنار گذاشتن دانش قبلی و غرور دانستنش، موقع یادگیری دانش جدید را بلد نبود. اما این دوست معمولی شما چون در مقابل درسی که داده می‌شد مثل یک فرد تازه‌کار و مشتاق ظاهر شد توانست همه چیز را جذب کند. در حقیقت به همین دلیل است که در زندگی افراد معمولی بسیاری اوقات بسیار بهتر و قدرتمندتر از افراد باهوش ظاهر می‌شوند. یادگیری آنها در موضوع کاریشان عمیق و دقیق و جامع است. به همین خاطر موثر و کارآمد هستند. به همین سادگی.

حیدار ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
این قصه براتون آشنا نیست ؟...
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
 

یه روز گاو کشاورز پاش می شکنه و دیگه نمی تونه بلند شه.

کشاورز دامپزشک می آره تا گاو رو معالجه کنه.

دامپزشک می گه اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش بایسته گاو رو بکشید.

گوسفند این حرف رو می شنوه و میره پیش گاو می گه بلند شو بلند شو.

گاو هیچ حرکتی نمی کنه...

روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو می گه بلند شو بلند شو رو پات بایست باز گاو ...هر کاری می کنه نمی تونه بایسته رو پاش!...

روز سوم دوباره گوسفند می ره می گه سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی.

گاو با هزار زور پا میشه.

صبح روز بعد کشاورز می ره طویله و می بینه گاو رو پاش ایستاده.

از خوش حالی بر می گرده می گه گاو رو پاش وایساده باید جشن بگیریم.

برای همین گوسفند رو قربانی می کنند ... 


 
comment نظرات ()
 
این روایت را بخوان و با حوصله هم بخوان ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
 

فاضل بزرگوار سید جعفر مزارعى روایت کرده :

یکى از طلبه هاى حوزه باعظمت نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشوارى غیر قابل تحملّى بود. روزى از روى شکایت و فشار روحى کنار ضریح مطهّر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)عرضه مى دارد :

شما این لوسترهاى قیمتى و قندیل هاى بى بدیل را به چه سبب در حرم خود گذارده اید، در حالى که من براى اداره امور معیشتم در تنگناى شدیدى هستم ؟!

شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب مى بیند که آن حضرت به او مى فرماید:

اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى این جا همین نان و ماست و فیجیل و فرش طلبگى است و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى باید به هندوستان در شهر حیدرآباد به خانه فلان کس مراجعه کنى، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز کرد به او بگو :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

پس از این خواب، دوباره به حرم مطهّر مشرف مى شود و عرضه مى دارد :

زندگى من این جا پریشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله مى دهید !!

بار دیگر حضرت را خواب مى بیند که مى فرماید :

سخن همان است که گفتم، اگر در جوار ما با این اوضاع مى توانى استقامت ورزى اقامت کن، اگر نمى توانى باید به هندوستان به همان شهر بروى و خانه فلان راجه را سراغ بگیرى و به او بگویى :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

پس از بیدار شدن و شب را به صبح رساندن، کتاب ها و لوازم مختصرى که داشته به فروش مى رساند و اهل خیر هم با او مساعدت مى کنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حیدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گیرد، مردم از این که طلبه اى فقیر با چنان مردى ثروتمند و متمکن قصد ملاقات دارد، تعجب مى کنند.
وقتى به در خانه آن راجه مى رسد در مى زند، چون در را باز مى کنند مى بیند شخصى از پله هاى عمارت به زیر آمد، طلبه وقتى با او روبرو مى شود مى گوید :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

فوراً راجه پیش خدمت هایش را صدا مى زند و مى گوید، این طلبه را به داخل عمارت راهنمایى کنید و پس از پذیرایى از او تا رفع خستگى اش وى را به حمام ببرید و او را با لباس هاى فاخر و گران قیمت بپوشانید.

مراسم به صورتى نیکو انجام مى گیرد و طلبه در آن عمارت عالى تا فردا عصر پذیرایى مى شود . فردا دید محترمین شهر از طبقات مختلف چون اعیان و تجار و علما وارد شدند و هر کدام در آن سالن پر زینت در جاى مخصوص به خود قرار گرفتند، از شخصى که کنار دستش بود، پرسید چه خبر است ؟

گفت، مجلس جشن عقد دختر صاحب خانه است. پیش خود گفت، وقتى به این خانواده وارد شدم که وسایل عیش براى آنان آماده است.

هنگامى که مجلس آراسته شد، راجه به سالن درآمد، همه به احترامش از جاى برخاستند و او نیز پس از احترام به مهمانان در جاى ویژه خود نشست.

آنگاه رو به اهل مجلس کرد و گفت:

آقایان من نصف ثروت خود را که بالغ بر فلان مبلغ مى شود از نقد و مِلک و منزل و باغات و اغنام و اثاثیه به این طلبه که تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه کردم، و همه مى دانید که اولاد من منحصر به دو دختر است، یکى از آن ها را هم که از دیگرى زیباتر است براى او عقد مى بندم، و شما اى عالمان دین، هم اکنون صیغه عقد را جارى کنید.

چون صیغه جارى شد طلبه که در دریایى از شگفتى و حیرت فرو رفته بود، پرسید، شرح این داستان چیست ؟

راجه گفت، من چند سال قبل قصد کردم در مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) شعرى بگویم، یک مصراع گفتم و نتوانستم مصراع دیگر را بگویم؛ به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه کردم، مصراع گفته شده آن ها هم چندان مطلوب نبود، به شعراى ایران مراجعه کردم، مصراع آنان هم چندان چنگى به دل نمى زد، پیش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر کیمیا اثر امیرالمؤمنین (علیه السلام)قرار نگرفته است، لذا با خود نذر کردم اگر کسى پیدا شود و مصراع دوم این شعر را به صورتى مطلوب بگوید، نصف دارایى ام را به او ببخشم و دختر زیباتر خود را به عقد او در آورم ، شما آمدید و مصراع دوم را گفتید، دیدم از هر جهت این مصراع شما درست و کامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است.
طلبه گفت، مصراع اول چه بود ؟
راجه گفت :من گفته بودم ...

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند

طلبه گفت، مصراع دوم از من نیست، بلکه لطف خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
راجه سجده شکر کرد و خواند ...

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند     به آسمان رود و کار آفتاب کند

منبع : کتاب عبرت آموز تالیف استاد شیخ حسین انصاریان و با تشک از دوست ارجمندم حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
مثل عطر ریحان ...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
 

ریحان خانم، سر جهازی خانم جان، مادر بزرگم بود ...

به نظافت خونه می رسید و من رو تر و خشک می کرد. برام لالایی می خوند، موهام رو شونه می زد و لباس می پوشوند. لاغر و استخوانی بود و دست هاش از وایتکس و کار زیاد زبر بود و انگشت هاش غلغلکم می اورد.

تپل و مرفه و لوس، روی َشمد ولو می شدم و ریسه می رفتم و ریحان خانم به ترکی قربان صدقه ام می رفت. کودکی من، با چارقد سفید، گیس های بافته ی حنا گذاشته و شلیته وتنبان گلدارش و بوی نون قندی و دوا گلی که وقتی زمین می خوردم سر زانوهام می گذاشت گره خورده.

ریحان خانم بهترین رفیق و مرهم دردهای من تا پنج سالگیم بود. وقتی پنج سالم شد اسمم رو توی اون کودکستان کوفتی با شاگرهای از خودراضی نوشتن صبح زود من رو می گذاشتن خونه ی خانم جان و می رفتند سرِ کار، ریحان خانم بهم صبحانه می داد و دستم رو می گرفت و تا سر کوچه می برد و سوار مینی بوس سرویس کودکستان می کرد.

بعد از چند روز متوجه شدم که بچه ها با انگشت ریحان خانم رو نشون می دن و به شلیته و تنبانش می خندن. برگشتم خونه و گریه کردم که دیگه نمی خوام برم کودکستان. ریحان خانم سرم را روی دامنش گذاشت و اشک هام رو پاک کرد و نصیحتم کرد که سواد یاد بگیرم تا وقتی بزرگ شدم برای خودم خانم باشم و مجبور نباشم کلفَتی کنم.

این حرف را آن قدر از ته ِدل گفت که من تا امروز دارم درس می خونم، اما اوضاع روز به روز بدتر می شد. صبح ها تا سوار می شدم صدای پچ پچ و خنده توی مینی بوس می پیچید و بچه ها من رو به خاطر مادر دهاتی و پیرم مسخره می کردن. چند بار سعی کردم توضیح بدم که ریحان خانم مادر من نیست اما کسی باور نکرد.

آخرش خسته شدم. یک روز بعد از ظهر که برگشتم کیفم رو پرت کردم و سرش جیغ زدم که دوست ندارم صبح توی خیابون دستم رو بگیره و با من با اون لهجه ی دهاتی حرف بزنه. گوشه ی اطاق نشست و با گوشه ی چارقدش گوشه ی چشممش رو پاک کرد.

مادرم که آمد التماس کنان به دامنش آویزان شدم و ماجرا رو گفتم. وقتی اشک های من رو دید قول داد که فردا مرخصی بگیره و با من بیاد تا بچه ها ببینن که مادر واقعی من ریحان خانم نیست.

به اصرار من ناخن های قشنگش را لاک زد و کفش پاشنه بلند قرمزش را با آن کت و دامن شیک و کوتاه پوشید. مادرم زن زیبایی بود اما اون روز صبح که دستم را گرفت و سر کوچه ایستاد و باد گوشواره هاش رو تکون می داد به چشم کودکی من شبیه هنرپیشه های فیلم ها و زیباتر از همه ی مادرهای دنیا بود.

مینی بوس رسید، مادرم من رو بوسید و در رو باز کرد، سوارم کرد و وقتی ماشین راه افتاد یک دونه از اون بوس های هالیوودی اش رو برام فوت کرد. بچه ها با چشمهای گشاد شده نگاش می کردن. وقتی روی صندلی نشستم از هیچ کس صدایی در نیومد، من اولین بازی زندگیم رو در پنج سالگی برنده شده بودم.

***

سال ها گذشت و اون ماجرا فراموش شد. انقلاب شد، جنگ شد، همه چی عوض شد. خانم جان عمرش را داد به شما و ریحان خانم پیر و زمین گیر شد و برگشت خونه ی دخترش. پدرم حقوقش را تا آخرین روزی که زنده بود پرداخت. نوه اش هر ماه می اومد دم در و ماهیانه اش رو می گرفت.

چند سالی از من بزرگ تر بود، جور عجیبی بود و وقتی در رو باز می کردم سرخ می شد و نگاهش را می دزدید. مادرم پول را توی پاکت می گذاشت و احوال ریحان خانم را می پرسید. چند ماه بعد، یک روز مادرم دستم را گرفت و به محله ای برد که کوچه های تنگ و تاریکی داشت. بعد ها فهمیدم اسمش سرسبیل بود. وارد خانه محقری شدیم و کف زمین روی فرش کهنه ای نشستیم.

  

ریحان خانم روی دشک سفید رنگی خوابیده بود.دستش را گرفتم، دست هاش هنوز هم زبر بود، اما رمقی به تن نحیفش نمانده بود. چند هفته بعد که نوه اش امد، وقتی مادرم پاکت پول را آورد، نگرفت. گفت که فقط آمده که خبررا بدهد. پیرهن مشکی پوشیده بود و چشمهاش قرمز بود.

سرم رو روی چارچوب در گذاشتم و اشکم ریخت. برای اولین بار توی چشم هام نگاه کرد، بعد با دست پاچگی سرش را پایین انداخت و توی کوچه ناپدید شد. چند ماه بعد شنیدیم که توی جبهه شهید شده، وقتی شهید شد شانزده سالش هم نبود.

من هنوز گاهی خواب ریحان خانم را می بینم . توی خواب گریه می کنم و ازش می خوام که من رو ببخشه ولی ریحان خانم به من اخم می کنه و دست های زبرش را از توی دستم بیرون می کشه.

کاش اون روز، مادرم به من یاد داده بود که ارزش آدم ها به آدم بودن اون هاست و زیبایی، شبیه هنرپیشه ها بودن نیست.

کاش به من گفته بود که زیبایی اینه که شبیه خودت باشی، که آدم باشی؛ که بچه هایی رو تربیت کنی که در نهایت تنگدستی پاکت پول رو نگیرن و از سرزمین شون دفاع کنن و برای ارزش هاشون بمیرن.

کاش به منم یاد می دادن که از چیزهای خوب دفاع کنم،

کاش اون روز؛ توی اون مینی بوس لعنتی از پیرزنی که چارقد سفیدش بوی نون قندی و مهربونی می داد و با همه پینه های زِبرِ دستش، لطیف ودرستکار و شریف بود دفاع می کردم.

نمی دونم، شاید اون وقت امروز همه چی جور دیگه ای بود.

دیشب باز خوابش رو دیدم، با اون چارقد سفید؛ توی حیاط برف گرفته خونه خانم جان؛ دست من را گرفته بود و لبخند می زد، کاش من رو بخشیده باشد...

 یوسف عابدی 


 
comment نظرات ()
 
خدمت به علم با سر قطع شده ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

دکتر ژوزف ایگناس گیوتین پزشکی فرانسوی بود که هنگام وقوع انقلاب کبیر فرانسه دردانشگاه پاریس تدریس می کرد. او که بعد از انقلاب به عضویت مجمع انقلابی فرانسه در آمده بود، نخستین فردی بود که در سال ۱۷۸۹م. در مجلس موسسان فرانسه پیشنهاد کرد که به جای اعدام متهمان با وسیله ای زجرآور، سر آن ها با ماشین مخصوصی از بدن قطع گردد.

مجلس موسسان فرانسه با پیشنهاد وی موافقت کرد و دستگاه گیوتین را که قریب به یک قرن قبل و به مدت کوتاهی در ایتالیا استفاده شده بود را وارد کردند. دستگاه ژوزف گیوتین از سوی آنتوان لویی، جراح و دبیر مادام العمر آکادمی جراحی رسما تایید شده بود.

پس از وقوع انقلاب در فرانسه تعدادی کثیری توسط همین دستگاه اعدام شدند افرادی که بسیاری از آن ها در به ثمر رسیدن انقلاب نقش بسزایی داشتند یکی از این افراد فیزیکدان و شیمیست معروف لاوازیه بود.

لاوازیه بعد از این که به اعدام با گیوتین محکوم شد تصمیم گرفت در آخرین لحظات زندگی هم به علم خدمت نماید . او به شاگردان خود گفت :

احتمالا جایگاه حواس و شعور انسان می بایست در سر ( مغز ) انسان باشد بنابر این پس از جدا شدن سر از بدن احتمالا باید تا چند لحظه هنوز حواس و هشیاری فرد کار بکند شما پس از این که سر من به وسیله گیوتین قطع شد فورا آن را روی دست بالا بگیرید، من شروع به پلک زدن می کنم شما تعداد پلک زدن های مرا بشمارید تا زمان تقریبی از بین رفتن هشیاری و مرگ کامل به دست بیاید.

پس از این که لاوازیه اعدام شد سر او را بالا گرفتن و او بیش از ده بار پلک زد و این واقعه در تاریخ به ثبت رسید.


 
comment نظرات ()
 
دوست ...
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

گنجشکی باعجله وتمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !

پرسیدند، چه می کنی؟

گفت دراین نزدیکی چشمه آبی هست ومن مرتب نوک خود را پر از آب می کنم وآن را روی آتش می ریزم ...

گفتند، حجم آتش درمقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است واین آب فایده ای ندارد.

گفت، شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد، زمانی که دوستت درآتش می سوخت توچه کردی؟

... پاسخ می دهم :

هرآن چه از من برمی آمد...

مهناز پورمجیب


 
comment نظرات ()
 
تاثیری ژرف با حضوری به موقع ...
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
 

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم.

من در کلاس سوم بودم.

آن روز دعوتنامه فقیرانهای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم، من به این جشن تولد نمی روم.

او تازه به مدرسه ما آمده است.

اسمش سارا است.

نگین و معصومه هم نمی روند.

او تمام بچههای کلاس را دعوت کرده است.

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد.

بعد گفت، تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.

باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم.

اما بی تابی من بی فایده بود.

روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.

بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه سارا برد و آن جا پیادهام کرد.

از پلههای قدیمی خانه بالا میرفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پلههایش نبود.

دست کم روی مبلهای کهنهشان ملافههای سفید انداخته بودند.

بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.

۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت.

روی تکتک آنها اسم بچههای کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچهها میآیند، اوضاع خیلی بد نیست.

از سارا پرسیدم، مادرت کجاست؟ به کف اتاق نگریست و گفت، بیمار است.

پدرت کجاست؟

رفته.

جز صدای سرفههای خشکی که از اتاق بغلی میآمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمیشکست.

ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم، هیچ کس به مهمانی سارا نمی آید.

من چه طور میتوانستم از آنجا بیرون بروم؟

اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هقهق گریهای را شنیدم.

سرم را بلند کردم و دیدم سارا دارد گریه می کند.

دل کودکانهام از حس همدردی نسبت به سارا و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم، کی به آنها احتیاج دارد؟

دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم.

کبریت پیدا نکردیم.

برای آنکه مادر سارا را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند.

سارا در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!

خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از سارا تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم.

من با خوشحالی گفتم، مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم.

سارا بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزهها را با هم تقسیم کردیم.

سارا آئینهای که خریدی، خیلی دوست داشت.

نمی دانم چه طور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست دادهاند!

مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت.

با چشمانی پر از اشک گفت، من به تو افتخار می کنم.

آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد.

من بر جشن تولد نه سالگی سارا تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.

یقینا شما هم میتوانید تاثیر گذار باشید،

لطفا این فرصت را به خود و دیگران بدهید.


 
comment نظرات ()