body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

امسال رو با تیم جوانی شروع کردم که همشون پر انرژی و شاد بودن ...
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

این دوستان من رو در جمعشون راه دادند و پذیرفتند که در کنارشون باشم.

جوانانی که برای موفقیت تلاش می کنند و من ناظر این امید و سعی کوشش بودم


 
comment نظرات ()
 
دوست ...
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

گنجشکی باعجله وتمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !

پرسیدند، چه می کنی؟

گفت دراین نزدیکی چشمه آبی هست ومن مرتب نوک خود را پر از آب می کنم وآن را روی آتش می ریزم ...

گفتند، حجم آتش درمقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است واین آب فایده ای ندارد.

گفت، شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد، زمانی که دوستت درآتش می سوخت توچه کردی؟

... پاسخ می دهم :

هرآن چه از من برمی آمد...

مهناز پورمجیب


 
comment نظرات ()
 
داستان من ...
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱
 

روایت اولین نماز دکتر Jeffrey Lang استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است...

   

وی که در خانوادهای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده است. وی به هنگامی که دانشجو بود از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن را هدیه گرفت و ظرف سه سال همه آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد که در ادامه این نوشتار از زبان خودش ماجرا را پی خواهید گرفت.

   

روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره چگونگی ادای نماز به من داد.

ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که :

راحت باش!
به خودت فشار نیار!
بهتره فعلا آرام آرام پیش بری…

پیش خودم گفتم، آیا نماز این قدر سخت است؟

ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع کنم.

آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار میکردم. همین طور آیات قرآنی که باید میخواندم و هم چنین دعاها و اذکار واجب نماز را…

از آن جایی که چیزهایی که باید می خواندم به عربی بود، باید آن ها را به عربی حفظ می کردم و معنیاش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.

آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آن که احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.

نزدیک نیمه شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم…

در دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم گذاشتم و صفحه چگونگی وضو را باز کردم.

دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام میدهد!

وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چکید چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند…

وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته ام!

بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم و با صدایی پایین " الله اکبر" گفتم.

امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد!

چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.

ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم، اگر کسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد!؟

نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آن جا نیست.

وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم، پرده ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم…

یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم، الله اکبر.

با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمیشد به آرامی سوره فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم !

پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم به طوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.

… احساس خجالت کردم چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوش حال بودم که تنها هستم.

در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم، سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد

حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.

در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد…

جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم.

ولی نتوانستم این کار را بکنم!

نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم.

نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک کنم…

به مانند بندهای که در برابر سرورش کوچک می شود…

احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.

بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آن ها تبدیل به یک احمق شده ام، نگاه می کنند.

تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آن ها خواهم شد.

انگار صدای آن ها را می شنیدم که می گویند:

بیچاره جف!
عرب ها در سانفرانسیسکو عقلش را ازش گرفته
اند!

شروع کردم به دعا، خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن…

نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم.

روی دو زانوی خود نشسته بودم… سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم…

ذهنم را از همه افکار خالی کردم و گفتم سبحان ربی الأعلیالله اکبر

این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم.

ذهن خود را هم چنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.

الله اکبر

و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم.

در حالی که نفس هایم به زمین برخورد می کرد جمله سبحان ربی الأعلی را خود به خود تکرار می کردم.

مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم ... الله اکبر

برای رکعت دوم ایستادم و به خودم گفتم، هنوز سه مرحله مانده...

برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم اما هر مرحله آسان تر از مرحله قبل به نظر می رسید تا این که در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می بردم.

سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.

در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم هم چنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم…

خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن این قدر با خودم جنگیدم.

در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم:

حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور آمدم،
… هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.

و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر ممکن است.

موجی من را در بر گرفت که هیچ گونه نمی توانم وصفش کنم جز این که آن حس به سرما شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون میتابد.

چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می لرزیدم، جز این که این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.

گو این که رحمت به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.

سپس بدون این که سببش را بدانم گریه کردم...

اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد، هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.

گر چه این گریه شایسته بود اما برای احساس گناه نبود…

… و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوش حالی…

مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می ریزد.

در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است یا معنای شفا و آرامش نیز می تواند باشد ؟

مدتی همان گونه بر روی دو زانو و در حالی که به سوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می گریستم.

وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم.

آن تجربه به حدی غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم.

آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.

اما مهم ترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.

... و قبل از این که از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:

خدای من!
اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بمیران،
مرا از این زندگی راحت کن،
خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم،
اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم.

http://www.welcome-back.org/profile/jeffrey_lang.shtml

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
به اسم پدر ...
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
 

 

تنهایی ما آدما به اندازه یه دریا عمق داره

ولی پرکردنش با یه لیوان محبت ممکنه

از همه دریا دلایی که از طریق تماس تلفنی، پیامک و ایمیل روز پدر رو به من تبریک گفتن سپاسگزارم و در روز تولد بزرگ مرد علم و تقوا و اسطوره وفاداری به اهل خانه و خانواده حضرت علی ( ع )، از خدای مهربون براشون بهترین آرزوها را دارم.

ممنونم از :

دکتر احمدرضا فتوت، سیدمهدی حاجی میرعرب، حسین یزدانی، ایثار خدادادی، بهین روحانی، محمود امیراحمدی، شهرزاد صادقی، مهسا رئوفی، پیمان صولتیان، کیانا بابائیان، مهدیث رمضانی، افسانه خلیلی، شیده دلاوری، فرناز صابرمنش، خسرو صحت، بنفشه بخشایش، نسرین امیراحمدی، عسل ریزند، سمیه بنایی، مصطفی عسگری، مهرداد زکی زاده، آزیتا کارخانه، بهمن شکوریان، مهدی معصومی، رضا درمان، ژینا آقابیگی، سیدمحسن روحانی، سارا ملک پور، سهیلا همتی، علی خلیلی، پیام خلیلی، مهرجهان دمیرچلی، نیره دیانی، دکتر رامبد باراندوست، مائده جلال آبادی، رضا ارشد، سیدمحمدحسین موسوی، لیلا شاهمرادی، دکتر صادقی فرد، محمد شریفیا، مهندس بهرام بارانی، ابوذر جعفری، مریم رستمی، کریم تهرانی، زهرا، سارا ملک پور، جلال حسینی، محمدعلی عباسی، سارا استوار، مونا مصلحی، سمیه بنایی، فریبا خاکزاد، الهام محمدیان، فریدون شالباف، احسان حیدری نرگس قاسمی و ...

نامتان جاودان و مرامتان تا زندهام گرمابخش لحظاتم خواهد بود.

با تشکر از مدیریت و پرسنل محترم پرشین بلاگ، برای آنان نیز روزگاری خوش آرزومندم.


 
comment نظرات ()
 
دوست ...
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
 

داوود جان من ...

بعضی وقت ها کِسِلی!

خودت هم نمی دانی چه شده ات!

دست و دل ات به کاری نمی رود!

حال و حوصله خودت را هم نداری!

همه اش چشم ات به عقربه کوچک است تا بگردد و بچرخد تا به زنگ آخر برسانَدَت.

من بعضی وقت ها این چنین می شوم. علاجش یک پیاله غزل است.

اگر عاشقانه بنوشیاش، آن چنان جانانه نشئه ات می کند که میمانی این همه انرژی را از کجا آورده ای!

برایت امروز غزل واره ای آورده ام تا اگر روح ات بارانی است، چترت را ببندی و زیر باران اش بروی و در این خَلسه روحانی، کمی با او خلوت کنی.

نازش را بکشی و قربان صدقه اش بروی!

یقین بدان حالات خوش می شود!

همه خوبی های دنیا را با هم برایت می خواهم.

دوستدار تو- امیرشهلا

چهارم ماه هشتم- مشهد مهربانی

 

دعا کن دلم بوی باران بگیرد

و این درد جانسوز درمان بگیرد

دعا کن دلم رنگ آیینه گردد

و تنهایی از عشق پایان بگیرد

چکاوک به یک گوشه اش لانه سازد

شقایق ز شادابیش جان بگیرد

دعا می کنم تا که روزی بیاید

دعا کن سرم را به دامان بگیرد

دعا کن که دستان پر پینه ام را

به گرمی به آغوش دستان بگیرد

دعا کن که این سفره خالی عشق

به باریدنی طعمی از نان بگیرد

دعا کن که تنهاترین مرد دنیا

دمی همره عشق سامان بگیرد

دعا کن اگر می سرایم تو باشی

که با خنده هایت دلم جان بگیرد


 
comment نظرات ()
 
هم دلی...
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

کاش می شد هم دلی را قاب کرد

ساکنان شهر غم را خواب کرد

کاش می شد نقش چشمان تو را

جانشین ثابت مهتاب کرد


 
comment نظرات ()
 
دوستی شایسته ...
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت، بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن ها سپری کن.
شاهزاده با تمسخر گفت، من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم ؟ !
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوش های آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و این بار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
او سومین عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش می رفت، از هیچ یک از دو عضو یادشده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت، جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرف هایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آن چه شنیده لب فرو بسته.

شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت، پس بهترین دوستم همین نوع سومیست و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود.
عارف پاسخ داد، نه و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آن را به شاهزاده داد و گفت، این دوستیست که باید به دنبالش بگردی.

شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت، استاد این که نشد !
عارف پیر پاسخ داد، حال مجددا امتحان کن. برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقی ماند.

استاد رو به شاهزاده کرد و گفت:

شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرف هایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

http://www.charismaco.com/


 
comment نظرات ()
 
آسمان آبی ...
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
 

تا آسمان راهی نیست

اما تا آسمانی شدن راه بسیار است...

http://nasl-e-ma.persianblog.ir/


 
comment نظرات ()