body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

خاطره ای از آرون گاندی ...
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
 
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان می کند...
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر، تأسیس کرده بود زندگی می کردم.  ما آن قدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم.  چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.
وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت، ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم.  
بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیک ترین سینما رفتم. آن قدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم.  ساعت 5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.
پدرم با نگرانی پرسید، "چرا دیر کردی؟" آن قدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم. ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.
مچ مرا گرفت و گفت، در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم."
پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جاده های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل می راندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه می کردم.
همان جا و همان وقت تصمیم گرفت دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر می کنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه می کنیم، مجازات می کرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا می گرفتم.  تصوّر نمی کنم.  از مجازات متأثّر می شدم امّا به کارم ادامه می دادم. امّا این عمل ساده عاری از خشونت آن قدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است. این است قوّۀ عدم خشونت.

 
comment نظرات ()
 
آدم ها رو باید شنید...
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

موضوع این که کامپیوتر ما سه تا  ( دو تا پسرم و من ) مدتی بود از طریق آفیس مطالبش برای پرشین بلاگ به روز نمی شد و چاره ندیدم به جز فرمت کردن اون و نصب مجدد ویندوزش.

داستان از این جا شروع شد ...

ساعت 11 شب رفتم خونه دوستم سیامک ( در ضمن سیامک مجرده و با مادرش زندگی می کنه).

بعد از یه کم احوالپرسی شروع کردم کپی کردن فایل های دو تا از درایوها که حجمش حدودای 170 گیگا بود.

کپی کردن از طریق شبکه نزدیک به 3 ساعت طول کشید ( از روی هارد کامپیوتر به لپ تاپ سیامک ).

منتها داستانم اینا نیست.

سیامک که یک فرد خاص تو فضای تکنولوژیه و تجارب خوبی با شرکت های معروف حوزه آی تی داره بهم گفت داوود ازت خوشم می آد ...

گفتم که یعنی چی ؟

گفت تو منو می شنوی 

رفتم تو فکر ... شنیدن آدم ها

الان که این متن رو تایپ می کنم سیامک کنارم نشسته و من ازش ممنونم که یکی از راه گشاترین روش ها برای داشتن یک رابطه خوب رو بهم یادآوری کرد.


 
comment نظرات ()
 
روز همه تاثیرگذاران عالم، روز معلم مبارک ...
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

می دانی چرا اسامی معلم های دوران ابتدایی یادت هست ؟

گاهی در طول زندگی به افرادی برمی خوریم که مسیر زندگی یمان را تغییر می دهند. آن ها هم چون آیینه هایی عمل می کنند که گویی حقیقت را  در بستر خود دارند. آنان با شفافیتی که زلالمان می نماید آن چه که ما باید ببینیم را نمایان می کنند. این امکان به واسطه روح بی آلایش آنان امکان پذیر است ... 

از قدرت تاثیرگذاری خودت بر زندگی اطرافیانت غافل نباش،

هم چنان که خیلی ها توانستند آیینه ای برایت باشند تو نیز آیینه دیگران شو .

شفاف باش و آرام ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
غریب و عجیب ...
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...


 
comment نظرات ()
 
به بهانه روز پدر ...
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 

هر رفتنی، رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

مدتیست که از طریق ارتباط با جوانانی که سفره دلشون وسعت بیشتری برای فعالیت های دلی داره، تونستم به خودم نزدیک تر بشم. وقتی انرژی های بچه ها رو که از ضرب دلی هایی که خداوند عمیقا اون ها رو دوست داره جذب می کنم نگاه متفاوت تری رو تجربه می کنم. خیلی ارزشمندِ که جوان پذیر باشی. ارتباطات با جوانان و همکاری با اون ها شور و شوق خاصی را بهت منتقل می کنه و یه جورایی خودت را به یادت می آره.

به خاطر همین حسی که دارم از :

مریم، شقایق، عاطفه، آزیتا، عسل، شیده، شیدرخ، سارا، پیمان، لیلا، سیدمحسن، ابوذر، لیلی، فاطمه، بنفشه، حامد، علی، محمد، مهرجان، اکرم، میلاد، شادی و مهدیه سپاسگزارم و برای تمام جوانان های این مرز و بوم آرزوی آرامش می کنم و امیدوارم در کنار پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر و فرزندانشون زندگی خوبی داشته باشند.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
تصویر زیبایی از دوست ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
 

 سروش صحت

دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست.

برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است.

انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آن که می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم.

با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آن که می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان می توانیم بگوییم:

امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم، امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم.

می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم  و بگوییم، پاشو بیا این جا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم، حرف نزن فقط بیا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از این که هستند خوش حال و خوشبخت باشیم.

 خدا را سپاس که هستی

  مهسا


 
comment نظرات ()
 
آدم ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 
آدم های ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

َبسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان می زند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب  آدم می دهند...

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
کارکنان متعهد می توانند معجزه نمایند ...
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

ویلیام هارلی 21 ‏ساله و دوست 20 ‏ساله‌اش آرتور دیویدسون در سال 1903 تصمیم گرفتند که دوچرخه‌ها را تبدیل به موتورسیکلت کنند. در آن سال توانستند سه موتورسیکلت دست‌ساز تولید کنند. دیری نگذشت که درهای موفقیت به روی آنان گشوده شد و توانستند که دامنه‌ فعالیت خود را گسترش دهند. هر سالی که گذشت بر شمار موتورهای تولیدی آن ها اضافه شد.

‏وقتی مسابقات موتورسیکلت‌رانی شروع شد و میانِ مردم از اشتهار و محبوبیت برخوردار گردید، هارلی دیویدسون موقعیت ویژه‌ای پیدا کرد. وقتی جنگ جهانی اول شروع شد، متفقین خیلی زود متوجه موقعیت ممتاز موتورسیکلت در جنگ شدند. طبق برآورد شرکت هارلی دیویدسون، آن ها بخش اعظم 20000 ‏موتورسیکلتی که ارتش امریکا در جنگ مورد استفاده قرار داده بود را تولید کرده بودند. وقتی خاتمه‌ جنگ فرا رسید، اولین کسی که وارد خاک آلمان شد، سوار بر موتورسیکلت هارلی دیویدسون بود.

‏مدتی بیش از نیم قرن، شرکت از رونق فراوانی برخوردار بود. یکی از دلایل موفقیت این شرکت این بود که کارکنان و مشتریان آن خود را عضو یک خانواده می‌دانستند. شرکت به رشد خود ادامه داد و توانست برکیفیت موتورهای تولیدی و جلب مشتریان خود بیافزاید. در دهه‌ 1970 ‏هارلی - دیویدسون 80 ‏درصد بازار موتورسیکلت‌های 850 ‏سی‌سی به بالای امریکا را به خود اختصاص داده بود.

‏اما پیش از آن که هارلی دیویدسون در دهه‌ هفتاد به اوج فعالیت‌های خود برسد، با مسایل عدیده‌ای روبه‌رو شد. در اوایل دهه‌ 1960 ‏این شرکت تبدیل به یک شرکت سهامی عام شد تا هزینه‌های مربوط به مدرنیزه‌سازی و تنوع‌بخشی را تامین کرده، بتواند با تولیدکنندگان ژاپنی بهتر رقابت کند. در اواخر دهه‌ 1960، AMF شرکت هارلی دیویدسون را در اختیار گرفت. بعد ‏از شصت و پنج سال فعالیت پرافتخار در میلواکی، ستاد مرکزی شرکت ناگهان به نیویورک منتقل شد و بخش مونتاژ نهایی هم به پنسیلوانیا انتقال یافت. کارکنان هارلی دیویدسون به شدت نا امید شدند.

‏در طی ده سال بعدی، اشتهار و محبوبیت هارلی دیویدسون تنزل یافت. موتورسیکلت‌های ساخت شرکت به طرز وحشتناکی اعتبار خود را از دست دادند. افسران پلیس در نقاط مختلف کشور، که زمانی از سوار شدن بر موتورسیکلت ساخت امریکا مباهات می‌کردند، به خرید موتورسیکلت‌های ژاپنی که هم ارزان‌تر و هم مطمئن‌تر بودند، روی آوردند. تا سال 1980 ‏هارلی دیویدسون تنها 30 ‏درصد بازار گذشته را در اختیار داشت و شرکت برای اولین بار در تاریخ فعالیت خود متضرّر گردید. آینده‌ هارلی دیویدسون بسیار مبهم به نظر می‌رسید.

‏اما آن چه هارلی دیویدسون را نجات داد، اشتیاق کارکنان و مشتریانی بود که می‌خواستند آن را سر پا نگه دارند. در سال 1981، سیزده مقام برجسته‌ اجرایی این شرکت سهام شرکت را خریداری کردند. در این میان می‌توان به واگن بیلز، یکی از علاقمندان هارلی از جنگ جهانی دوم به این سو، اشاره کرد که از سوی ای - ام - اف مدیریت تولید موتورسیکلت را بر عهده داشت. مالکان جدید به سرعت هارلی - دیویدسون را متحول ساختند، ‏روش‌های تولید را بهبود بخشیدند و کالاهای جدیدی به بازار عرضه نمودند. در ضمن، آن ها به تأسیس گروه مالکان هاگ مبادرت کردند، که امروزه بیش از 600000 عضو دارد. در سال 1985 هارلی دیویدسون بعد از پنج سال به مرحلهی سوددهی رسید.

‏در طی این سال‌ها شمار زیادی از کارکنان، شرکت را ترک کردند، اما کارکنانی که باقی ماندند، از اهمیت و تعهد فراوانی برخوردار بودند. بعد از آن مدیران هارلی دیویدسون اقدامات عدیده‌ای برای بالا بردن تعهد سازمان و ایجاد اشتیاق نزد کارکنان و مشتریان و جلب توجه مردم صورت دادند. امروز، هارلی دیویدسون در بازارهای مختلف جهان سالانه بیش از 200000 ‏موتورسیکلت را به فروش می‌رساند، که معادل 9/2 میلیارد دلار سود عاید این شرکت می‌سازد.

 


 
comment نظرات ()
 
لیو که نبودیم، ژو هم نشدیم ...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، مدتی زیادی رسانه‌ای شده بود و توجه زیادی به خود جلب کرده بود.
بیش از پنجاه سال پیش، لیو که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک زن ۲۹ ساله بیوه به نام ژو شد.
در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسن‌تر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.
برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و درغاری در استان ژیانگ‌جین زندگی کنند.
در اول زندگی مشترک آن ها بی‌چیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند. در دومین سال زندگی مشترک، لیو، کار خارخ‌العاده‌ای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکان‌هایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.
نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.
چندی پیش لیو در ۷۲ سالگی فوت کرد. ژو روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.
دولت چین تصمیم گرفته که پلکان عشق و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.

شهرام طاهری


 
comment نظرات ()
 
دوستی یعنی چی ؟ ...
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت...

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت وصورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی منمطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک رابترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی...

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتراست همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدناحساس کرد چقدر خوشش می آید... اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید ؟!

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو رویپشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. امادوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.

روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر میداشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد... اما سیر نشد.

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت :غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!!

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد ...

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:

من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد ...!


 
comment نظرات ()
 
دیوارهای دنیا ...
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
 

... دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.

مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد. به امید آن که شاید درب آن خانه باز شود.

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار

آن طرف، حیاط خانه خداست...

و آن وقت هی در می زنم؛ در می زنم؛ و می گویم:

دلم افتاده توی حیاط شما. می شود دلم را پس بدهید ... ؟! 

کسی جوابم را نمی دهد.

کسی در را برایم باز نمی کند.

... اما همیشه، دستی، دلم رامی اندازد این طرف دیوار.

همین.

. . . و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که ...

من این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم، آن قدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند.

تا آن در را باز کنند و بگویند:

بیا خودت دلت را بردار و برو.

آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم  . . .

"عرفان نظرآهاری"


 
comment نظرات ()
 
کودکان کار و خیابان ...
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
 

در زمستان 1380 با کودکان کار و خیابان از نزدیک آشنا شدم و دست عزیزانی که روزهای جمعه تشنگان دانش و محبت را به مدرسه می کشاندند فشردم. آن ها به دنبال راهکارهای بودند تا با کودکانی که بارها حضور در کانون های اصلاح و تربیت را تجربه کرده اند رابطه ای تاثیرگذار برقرار کنند.

جمع صمیمانه بود، خانه دار و هنرمند، پزشک و کارگر، مدیر و کارمند، استاد و دانشجو. آغاز فعالیت به خرداد 79 باز می گشت. چند داوطلب از میان اعضای انجمن حمایت از حقوق کودکان در سایه درختان پارک هرندی و کتابخانه خواجوی کرمانی سوادآموزی به کودکان کار و خیابان را آغاز کرده بودند. در آن زمان روزهای جمعه دبستانی در اختیار داشتند با 230 دانش آموز 6 ساله تا 17 ساله.

در کناری ایستاده بودم و به حرف های رفیقی از تبار قائم مقام فراهانی گوش می دادم که شیشه ای شکست. فحش و ناسزا، مشت و لگد، عربده و خودزنی، تسویه حساب های کودکانه با فرهنگ قوم و قبیله و شهر و روستا گره خورده بود مدرسه هم انگار عرصه مناسبی برای ابراز وجود.

دیوارهای بلند میدانی جهت تعقیب و گریز شد. تیغ و بطری شکسته و چاقوی سلاخی دست به دست گشت. دختران پشت سر معلمان یا زیرپله و نیمکت سنگر گرفتند. چاشت روزانه که به میان آمد توفان فرو نشست. طعم نان و پنیر کدورت گذرای نوجوانی را پس زد.

دامن دختری بوی نعنا و بابونه می داد. پرسیدم اهل کجایی گفت: 

قند می شکنم آقا، کیسه ای هفتصد تومان، بی خاکه. 

پسری با چشمان میشی روی نقشه جهان دنبال افعانستان می گشت. چینی برپیشانیش افتاد و مِن مِن کنان پرسید دشت لیلا کجاست؟

می خواهی چه کنی؟

راست است که دشت لیلا، گاز زیاد دارد و می شود به کُل افغانستان گاز بدهد و بقیه را صادر کند؟

پدرش خلبان بوده. دوست داشت درس بخواند و خلبان شود.

·        مادرم نمی خواهد، می گوید جوانمرگی بسِ!

·        من جوراب بسته بندی می کنم.

·        من کفاشم.

·        من گل سازم، گل کاغذی و پلاستیکی دانه 4 تومان.

·        من ماهی فروشم، سرچشمه.

·        من همه کاره ام آقا، همه کاره. بهار گل می فروشم، تابستان گردو، پاییز دایره و تنبک، زمستان فال.

خندید. پشتک و وارو زد. دو دست به زمین گذاشت و دنبالم راه افتاد. از دبستان محمد منتظری تا خانه کودک دروازه غار 19 دقیقه راه، با پای برهنه دراز شده به سوی آسمان.

از دیگری پرسیدم پدرت چکاره است؟

تلخ شد نگاهش. از گفته پشیمان شدم.

دستی به نشانه هم دردی روی شانه ام نشست، گفت :

پدرش پخش کننده مواد بود. اعدام شد. عمویش سرپرستیش را به عهده دارد. دو ماهی از شرش راحت بودیم. گویا اجازه اش داده بودند. در زاهدان انبار می کند و در کاشان دستگیر می شود. در پاسگاه مسهل به خوردش می دهند تا خوب تخلیه شود. بچه های مددکاری می گفتند روز اول که سراغش رفتند چنان رنگ پریده و بی رمق بود که می ترسیدند همان جا تمام کند. معلوم نیست چه مسهلی به خوردش داده اند که وضع معده و روده را حسابی به هم ریخته. چیزی در شکمش بند نمی شود. با سُرم تغذیه اش می کنند. معذرت می خواهم که این حرف را می زنم، بهتر است چیزی نپرسی. صبرکنی تا خودشان حرف بزنند، اعتماد که بکنند خودشان به سراغت می آیند، و گرنه دروغ تحویلت می دهند و به ریش همه می خندند.

از خود پرسیدم سال های سخت گذشته را چگونه پشت سرگذاشتی و با کدام امید به نقس کشیدن و زنده بودن ادامه دادی؟

مگر نه این که وقتی نمی توانی آن چه را می خواهی و دوست داری به زبان بیاوری در خود فرو می روی و به نقطه ای خیره می شوی؟

مگر نه این که در صف نان و صف کار و صف اتوبوس در عالم دیگری سیر می کنی و به اول صف که رسیدی نمی فهمی در این مدت کجای زمان و مکان بودی؟

در صندوق خانه ذهن، اتاق امنی هست که گاه و بی گاه مأوایم می شود تا کنش ها را با واکنش ها پاسخ ندهم و نوبتم در صف های طویل انتظار از دست نرود.

به نظرم چنین کودکانی از داشتن اتاق امن ذهنی – عاطفی محرومند و به این علت به هر انگیزه بیرونی واکنش سریع و خشونت باری نشان می دهند که ناشی از ضرورت زندگی و بقا در چنین محیط و اماکنی است. فحش را مشت پاسخ می دهند و سلام دوستانه را با محبتی بی ریا و زلال.

فرصت ها را برای سیر شدن، گرم شدن، پولدار شدن نباید از دست و گرنه دچار شماتت و ملامت دوستان و اطرافیان و خانواده می شوند که در قالب القابی چون دست و پا چلفتی، بی عرضه و سر به هوا به میدان می آید. لابد به این دلیل که فرصت کش رفتن، دو دره کردن و خِرگیری خوبی که می توانست انجام دهد از دست داده است.

این واقعیت زندگی در محلاتی چون دروازه غار و ناصرخسرو، سرچشمه و مولوی است. براین مبنا طرحی آماده شد:

1.   حضوری آگاهانه در خلوت ذهن تا زمینه را برای مزمزه کردن شادی هایی که گه گاه دست می هد و قدرت مقابله و رویارویی با مشکلاتی که هر روز ابعاد تازه می یابد افزایش دهد.

2.      گاه چیزی را که برابر چشمانمان قرار دارد نمی بینیم. در آن لحظه دچار چه مشکلی شده ایم؟ همین مشکل در شنیدن نیز وجود دارد.

3.     در خلوت از خود می پرسیدم چرا قادر نبوده ایم از گوش به درستی استفاده کنیم. مسلماً وقتی نتوان از چشم و گوش به درستی استفاده کرد نمی توان به درستی اندیشید. نخست باید درست دیدن و شنیدن را آموخت تا بتوان در خلوت ذهن به حضوری خلاق و فعال دست یافت.

4.       نادرند کسانی که می توانند کتابی که چند ماه پیش خوانده اند به خاطر بیاورند. عده کمی خوانده های هفته گذشته را به یاد دارند. به نظر ناتوانی در روش مطالعه است.

اگر کودکان پس از مطالعه کتاب در جمع های کوچک کنار هم بنشینند و آزادنه برداشت های خود را بیان کنند بی شک با گزینش های متفاوتی روبرو خواهند شد چنان چه بستر مناسبی فراهم شود برای اثبات نظر و باور کردم مَنِ استقلال یافته، دوباره به آن کتاب رجوع خواهند کرد و در نتیجه حافظه کوتاه مدت به حافظه دراز مدت پیوند می خورد و در پایان، گنجینه بزرگی از الگوهای رفتاری مناسب در شرایط متفاوت پدید می آید که می توان برای حل مشکلات از آن استفاده کرد.

برای دست یابی به این همه، احتیاج به پیوند دهنده و تسریع کننده حلالی است که از توان جذب و شکل گیری بالایی برخوردار باشد. بر این اساس طرح برج غار با نردبانی که تمام کودکان بتوانند از آن بالا روند تهیه و کار قصه خوانی و قصه نویسی دروازه غار آغاز شد.

هر کودکی که به خاطر چیزی تلاش کند و به علتی به خواسته اش نرسد، به جای این که دچار ناامیدی شود به برج غار می رسد. دیوار بلند و درازی که نه دری دارد و نه پنجره ای. نه کسی از آن جا بیرون آمده و نه کسی به آن وارد شده. کودکی که به خاطر چیزی تلاش کرده و به آن نرسیده برای لحظه ای گذشته را فراموش می کند و دور برج می چرخد. ناگاه در گوشه ای نردبانی پیدا می کند و با کنجکاوی از آن بالا می رود. بالای دیوار که رسید و داخل برج را دید از شادی فریادی می زند و از ته دل می خندد.

بزرگ ترها که کودکی خود را فراموش کرده اند دیگر او را نمی بینند. حتی نمی دانند چه چیزی در داخل برج باعث خوش حالیش شده. شما می دانید؟

چنین بود که تلاش ها، آرزوها و خواسته های کودکانه سرباز کرد روی کاغذ سفید. خانه کودک ناصرخسرو نیز مانند خانه کودک دروازه غار با کمال صمیمیت هر آن چه از واقعیات در اختیار داشت و نیز زیسته های برتن و جان حک شده را بی دریغ در اختیار گذاشت تا این مجموعه فراهم شود. در خرداد 82 بخش نخست برج غار پایان گرفت و بخش دوم این طرح که به ترس ها و نگرانی های کودکان اختصاص دارد آغاز شد.

تعداد شرکت کنندگان در این کلاس ها که بسیاری از آن ها در همین " خانه های کودک"  خواندن و نوشتن آموخته اند 384 نفر و قصه هایی که از میان آن ها این مجموعه فراهم شده 1172 قصه می باشد. کودکان کار و خیابان جز روزهای جمعه فرصتی برای آموزش ندارند. آن هایی که هنوز از توان نوشتن برخوردار نشده اند و از یاوران برای قصه نویسی کمک گرفته اند در متن کتاب ها با علامت - ... مشخص شده اند.

 

میانگین سنی قصه نویسان و نقاشان این مجموعه 11 سال است که خود گویای بسیاری از ناگفته هاست.

ع – ص خیاط
( عمو خیاط )

جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان "  سازمانی غیر دولتی ( NGO ) است، متشکل از فعالینی که از سال ها پیش در زمینه حقوق کودکان تحقیق و فعالیت هایی داشته اند و مشخصا از سال 79 وارد عرصه عملی و کار مستقیم و رو در رو با کودکان و به ویژه کودکان کار و خیابان شده اند. اما به دلیل شرایط و مشکلات اجتماعی و حقوقی  حاکم بر ایران و هم چنین دیدگاه های عقب مانده (خیریه) و فرمالیستی حاکم بر فعالیت، بخش عمده ای از مدافعان حقوق کودک، سال 82 تصمیم به فعالیت مستقل و بدون وابستگی به هیچ نهاد و موسسه دولتی و غیردولتی نمود و اهداف زیر را در دستور کار خویش قرار داد. محور فعالیت‌های "جمعیت" آموزش و حمایت از کودکان کار و همه کودکانی که به هر علت از آموزش و حمایت های اجتماعی محروم اند می باشد. به همین منظور سال ۸۴ "جمعیت" اقدام به تأسیس مرکزی در پاسگاه نعمت آباد نمود که در کنار سوادآموزی؛ کلاس‌های آموزش خلاقیت های ذهنی و داستـان‌نویسی، نقاشی، تئـاتر و عکاسـی، آمـوزش مهارت‌های زنـدگی و حـقـوق کـودک بـرای کودکان و برگزاری هفتگی کارگاه حقوق کودک به منظور آشنایی داوطلبین در طی دو سال اخیر، از جمله‌ این فعالیت‌های آموزشی بوده است.

آدرس وب سایت :

http://www.koodakekar.org/MainPage/default.ngo


 
comment نظرات ()
 
12 روش برای دانستن این که تو یکی رو دوست داری...
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

 

TWELVE:
You talk with him/her late at night and when you go to bed you still think o him/her.

 
12- تو با او تا دیروقت صحبت می کنی و حتی موقع خوابیدن هنوز هم داری  بهش فکر می کنی .

 
ELEVEN:
You walk really slowly when you are with him/her.

 
11- وقتی با اونی تو واقعا کند راه می ری باهاش.


TEN:
You don't feel Ok when he/she is far away...


10- وقتی ازش دوری تو حالت خوش نیست.


NINE:
You smile when you hear his/her voice.


9- وقتی صداشو می شنوی لبخند روی لبات میشینه.


EIGHT:
When you look at him/her, you do not see other people around you. You see only him/her.

 
8- وقتی بهش نگاه می کنی وقتی بهش نگاه می کنی آدمای دورو برتو نمی بینی. تو فقط اونو میبینی.


SIX:
He/She is everything you want to think.


6- اون همه چیزیه که تو می خوای بهش فکر کنی وقتی بهش نگاه می کنی.


FIVE:
You realize that you smile every time you look at him/her.

 
5- وقتی بهش نگاه می کنی تو می فهمی که روی لبت همیشه لبخنده.


FOUR:
You would do anything to see him/her.

 
4- تو هر کاری رو انجام می دی تا ببینیش.


THREE:
While you have been reading this, there was a person in your mind all the time.

 
3- وقتی داشتی اینو می خوندی یه کسی تمام مدت تو ذهنت بود.


TWO:
You've been so busy thinking of that person that you didn't notice that number 7 is missing.

 
2- تو انقدر مشغول فکر کردن به اون بودی که نفهمیدی که شماره 7 جا انداخته شده.


ONE:
You are going to check above if that's true and now you are silently laughing to yourself.


 1-  تو می خوای بری بالا چک کنی که آیا این درسته یا نه و حالا تو داری تو دلت به خودت می خندی.


NOW MAKE A WISH! YOU KNOW WHAT YOU WANT THE MOST...

حالا یه آرزو کن! خودت می دونی چیو از همه بیشتر می خوای؟!

 


 
comment نظرات ()