body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

هنر تغییر در سازمان ...
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤
 

تغییر لازمه بقا است و هر چه محیط متغیرتر، ضرورت تغییر بیشتر. تغییر در درون خود تدوین و تکمیل راه حل جدید و نو را دارد و لازمه تدوین و تکمیل این راهکار جدید ایجاد تصویری مثبت، پایدار و شفاف از آینده که مبتنی بر مطالعه و تحلیلی عمیق است. سطح مداری که در آنیم گویای جایگاه ما در افق زمان است و اگر این مدار را تغییر ندهیم معلوم نیست باقی بمانیم چه فرد باشیم و چه سازمان.    

دوشنبه 22 شهریور در محل سالن عقیق سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران برگزار شد.

مدرسین : دکتر محمود جهانگیری و سید مهدی حاجی میرعرب

کارشناس مجری : داوود امیراحمدی


 
comment نظرات ()
 
دل نوشته کلیددار ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤
 

سلام به اهالی ...

نگاهم،
حسم،
آن چه می شنوم،
آن چه می گویم،
آن چه ثبت می کنم،
مسیری که در آنم،
سطح و عمق ارتباطاتم،
همه، شاید ورودی هایی باشند که منشا دردی هایی که می کشمند.

..

ولی به طور حتم می دانم که موضوعات پیرامونم به طول تاریخ انسان تکرار شده و خواهد شد و من در این بین نقشی ندارم و فقط بخشی از آنم.
اما می توانم کنترل و توان خودم را روی ورودی ها متمرکز کنم و در پایان، کاتب بهترین ها باشم .


کلیددار( کلیدار خانه مدیران جوان)


 
comment نظرات ()
 
من ذهنی ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤
 

 چیزی که باعث جدایی من از اصالتم شده " من ِ ذهنی " است.


امروز کار اصلی من این است که این " منِ ذهنی " را بیشتر و بهتر  بشناسم و دیگر به آن بهایی ندهم و هیچ ارزشی برای آن قائل نباشم و سعی کنم با بازی های آن بیشتر و بهتر آشنا شوم و کم کم با آگاه شدن به بازی های " من ذهنی " و بها ندادن به آن، قدرتش را بگیرم تا کوچک تر شود و برگردم به فطرت اصلی خودم که منشاء عشق، شادی و آرامش است و از این به بعد در دنیای بیرون به دنبال عشق، زندگی و آرامش نباشم..

مولانا در سراسر کتاب مثنوی معنوی به این موضوع اشاره دارد که اگر طالب معنویت و تشنۀ حقیقت هستی، می توانی آن را در مثنوی بیابی و چیزی که مثنوی به تو می دهد فقرِ است فقر منِ ذهنی.  اگر از منِ ذهنی فقیر شوی به اصالت و فطرتت وصل می شوی که منشاء تمام برکات و عشق و آرامش است.

بیستم مرداد امسال مصادف شد با دومین سفرم به شمال کشور که در حقیقت ماموریت بود تا سفر چرا که در جریانی قرار گرفتم که براش برنامه ریزی نکردم بودم. طی دو روز هم چون سال گذشته بچه های خوب سرزمینم که اهل شهری به نام نهبندان بودند من رو صمیمانه و عاشقانه تو جمعشون راه دادند و با عمو داوود گفتنشون خونی تازه و زلال تو رگهام جاری کردند تا فراموش نکنم در هر جایگاه و مقامی که باشم تا در دل بنده های خوب خدا نباشم، انسان نیستم.

این بچه ها از جنوبی ترین نقطه استان خراسان جنوبی و طی حدود 35 ساعت به این منطقه رسیدند تا در کنار دریا عظمت دریایی بودنش رو به رخ طبیعت این منطقه بکشن و بگن دل دریایی روایت دیگه ای داره که فقط اهل دل ازش خبر دارند.

این که این دریا شناگر قابل می خواد و این که غرق شدن در این دریا نشان از زنده بودنه و در اون مرگ مفهومی پوچ و بی ارزشه. این دریا نجات غریق نداره و لازم هم نداره چرا که نقطه قوت این دریا حضور در عمقه و هر چه عمیق تر، لایق تر...

این عکس رو به خاطر وجود با وجود انسانی ( ملک خانم ) گذاشتم که در طول سفر چند روزه بچه های نهبندان به شمال، دغدغه اش تهیه غذای برای این بچه ها بود. ملک خانم زنده باشی و سلامت...

این عکس هم رو گذاشتم که بگم بعضی از اسامی، با شخصیت کسانی است اون رو دارند چه قدر مناسبت داره. خانواده آقای مهرپرور یکی از اون خانواده هایی هستند که سنگ تموم، واژه گران سنگی براشونه چرا که مدیریت بودن بچه ها، شاد کردن بچه ها و ... از طریق مناسبات این خانوده تو شمال برنامه ریزی و اجرا شد. خانواده ای که پرورش مهر جزئی جدا نشدنی از شخصیتشون بوده و هست. از خدا براشون بهترین ها رو می خوام...

از عمو حبیب ( حبیب میری نفر نشسته از راست ) باید تشکر کرد که بانی این حرکت و جنبش هایی از این جنس بوده و هست. عمو حبیب عاقبت به خیرشی انشا الله ...

راستی عمو فرزین ( فرزین قاسملو نفر نشسته سمت چپ ) هم جزو کسانی بود که بی ادعا و خالصانه تو جمع حضور داشت و تو مسابقاتی که برای بچه ها طرح می کردیم با جایزه های ریالی که می داد همه رو تشویق می کرد برای حضور موثرتر و چه قدر جایزه بود که بعد از پاسخ های درست به حساب بانکی بچه قرار شد واریز بشه. عمو فرزین دمت گرم ...


 
comment نظرات ()
 
اصل پیتر ...
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤
 

اصل پیتر ادعایی جالب دارد، این اصل می گوید که در سازمان ها کارکنان به علت نشان دادن شایستگی در یک شغل، به شغل بالاتر ارتقا پیدا می کنند و این روند تا زمانی ادامه می یابد که به حد بی کفایتی در یک شغل برسند؟!! و در همان جا باقی می مانند. به همین علت اغلب ما در سازمان ها با افرادی روبرو می شویم که شایستگی شغل خود را ندارند و این عارضه ای است که گریبان گیر بیشتر سازمان ها است.

 

لارنس پیتر

واضع این اصل پیتر است، نویسنده ای به نام لارنس پیتر، او به ذکر مواردی متعدد می پردازد که در آن ها کارمند در طول خدمت خود به مشاغل بالاتر گمارده شده و زمانی که به  حد بی کفایتی رسیده در همان شغل متوقف شده است.

بدین ترتیب پیتر معتقد است در سلسله مراتب سازمان ها همه کارکنان مشتاق هستند تا به حد بی کفایتی برسند و علم سلسله مراتب شناسی باید این ضایعه را مورد بررسی و تدقیق قرار دهد. امروزه همه سازمان ها از سلسله مراتب استفاده می کنند و باید در شناخت عوارض آن ها نیز هوشیار باشند اصل پیتر این آگاهی را به آنان ارزانی می کند.

 مثال:

شخصی معلم بسیار خوبی است او دانش آموزان خوبی تربیت می کند قبولی کلاس های کنکور او صد در صد است، رئیس آموزش و پرورش اورا احضار می کند و به او سمت معاونت آموزش حین خدمت را پیشنهاد می کند، او قبول کرده در این شغل نیز به خوبی انجام وظیفه می کند تا اینکه روزی رئیس آموزش پرورش می شود و در منطقه خود به شدت ضعیف ارائه خدمت می کند او در این پست به حد بی کفایتی خود رسیده و نمی تواند خلاقیت های مورد نیاز یک مدیر را داشته باشد. اینجاست که هم خود شخص دچار سرخوردگی شده هم سازمان آموزش پرورش در اجرای وظایف خود دچار مشکل می شود.


 
comment نظرات ()
 
دوسو توانی سازمانی چیست ...
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٤
 

تصور کنید برای انجام کارهایتان مجبور بودید از هر دو دستتان استفاده کنید؛ گاهی از دست چپ، گاهی از دست راست و گاهی هر دو دست همزمان. تصور کنید که همه افراد در سازمان شما با چنین چالشی مواجه بودند.
توانایی استفاده ماهرانه از هر دو دست «دوسوتوانی» (Ambidexterity) نامیده می شود.  این پدیده به‌طور فزاینده در شرکت‌هایی به‌کار می‏ رود که در آن ها تنش بین دو مدل کسب ‏وکار مختلف به‌عنوان «دوسوتوانی سازمانی» توصیف می‏ شود. این مفهوم اولین بار برای تناقض ‏های مدیریتی توسط رابرت دانکن در سال 1976 مورد استفاده واقع شد و از آن زمان وارد جریان‏ های مختلف تحقیقات شده است.

این تحقیقات نشان داده‏ اند که دوسوتوانی به عملکرد بهتر منجر می‏ شود، اما در عین حال تاکید می‏ کند که تنش بین دو قابلیت مجزا خود یک چالش کلیدی است.

اکتشاف و استخراج
قابل قبول‏ ترین تعریف در مورد دوسوتوانی توازن بین اکتشاف و استخراج است؛ یعنی سازمان‏ هایی که می ‏توانند قابلیت‏ های موجود خود را استخراج و هم زمان فرصت‏ های جدید را کشف کنند. جیمز مارچ به این موضوع به‌عنوان کشف احتمالات جدید و استخراج مسائل قطعی قدیمی اشاره می‏ کند.
استخراج موضوعاتی مانند انتخاب، پالایش، تولید، دسته ‏بندی و اجرا را دربرمی‏ گیرد. این در حالی است که اکتشاف دانش ‏آفرینی و تحلیل فرصت‏ های آینده را دربرمی ‏گیرد.
سازمان‏ هایی که اکتشاف را ترجیح می‏ دهند و استخراج را کنار می ‏گذارند، دچار هزینه‏ های آزمایش کردن می‏ شوند، بدون این که مزایای چندانی از آن به دست آورند. این شرکت‌ها سرشار از ایده‏ های ارائه نشده و قابلیت‏ های غیرمتمایز هستند. مثال خوب تاکید بیش از حد بر اکتشاف، شرکت اریکسون است؛ غول مخابراتی که پیشتاز توسعه ارتباط موبایل جهان در قرن گذشته بود. سازمان تحقیق و توسعه ( R&D ) این شرکت در اوج عملکرد خود 30 هزار نفر را در 100 مرکز تکنولوژی به‌کار گرفت. اما به‌رغم تمرکز شدید این شرکت بر اکتشاف، نتایج بسیار ضعیفی به دست آمد. اریکسون در نهایت حدود 60 هزار نفر را تعدیل کرد و بیشتر مراکز تکنولوژی خود را تعطیل کرد تا تمرکز خود را به استخراج برگرداند و بتواند کسب‏ وکار خود را دوباره به سودآوری سوق دهد.
در مقابل، سازمان‏ هایی که اکتشاف را کنار می‏ گذارند و درگیر استخراج می‏ شوند، احتمالا در دام توازن ثابت می‏ افتند، یعنی پیشرفتی نمی ‏کنند و فقط بازدهی دارند. ایجاد یک توازن مناسب بین اکتشاف و استخراج فاکتور اصلی در شکوفایی سیستم هر شرکت است.

ادامه مطلب را مطالعه فرمایید...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
موفقیت ...
ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤
 

موفقیت، امتیاز ناگهانی نیست ...


 
comment نظرات ()
 
قول بده ...
ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤
 

قبل از مواجه با شکست، شکست نخوریم...



 
comment نظرات ()
 
ترکیب ...
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٤
 

ترکیب، عمده مشکل اصلی ماست...


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه ...
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
 

این سایت عکس های عکاس آمریکایی رو نشون می ده که از مردم ایران گرفته و کامنت هایی که آمریکایی ها زیرشون گذاشتن...

http://20ist.com/archives/25192

ممنون از خانم مریم مهرپرور


 
comment نظرات ()
 
آمیختگی شناختی یا cognitive fusion ...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤
 

برای لحظه ای تصور کنید دستان شما افکارتان هستند، بعد از این که این پاراگراف را مطالعه کردید از شما می خواهم که خواندن ادامه متن را متوقف کنید. سپس دست های خود را کنار هم قرار دهید به طوری که انگشتانتان از هم باز باشد سپس همان طور که دست هایتان کنار هم قرار دارند به آرامی بالا بیاورید و روی صورتتان قرار دهید طوری که کف دست هایتان تمام صورت را بگیرد . حالا از لابه لای انگشتانتان به محیط اطراف نگاه کنید چه تغییری در زاویه دید شما نسبت به پدیده های محیط اطراف ایجاد شد؟ لطفا قبل از این که ادامه متن را بخوانید این کار را انجام دهید.

حالا تصور کنید هر روز به همین شکل که دستانتان صورتتان را پوشانده زندگی می کنید.

  • به نظرتان چه اتفاقی می افتد؟
  • چه قدر شما را محدود می کند ؟
  • چه قدر احساس می کنید در تنگنا قرار گرفته اید؟
  • چه قدر توانایی شما را در برخورد مناسب با محیط پیرامون و رابطه با سایر افراد را کاهش می دهد؟

" آمیختگی شناختی ( داستان هایی که ازمسائل زندگی خود در ذهنمان ساخته ایم و آن ها را طوری ارزیابی کرده ایم که گویی بخشی از هویت ما هستند) " دقیقا شبیه این مثال است. در این حالت چنان در دام افکار می افتیم که ارتباط مان با بسیاری از جنبه های این جا و اکنونی قطع می شود و مانند دیوی بر تمام جنبه های رفتار ما سیطره پیدا می کند و در نتیجه توانایی ما را برای رفتار موثر و مناسب کاهش می دهد.

به خاطر توانایی انسان در استفاده از زبان، کلمات معمولا ویژگی ها و کارکردهای چیزهایی را که به آن ها اشاره دارند به خود می گیرند. انسان با افکار وکلمات طوری برخورد می کند که گویی آن ها حقیقی یا واقعی اند. آمیختگی گرایش به زندگی در دنیایی است که کاملا با زبان لفظی ساختار یافته و در این شرایط فرد نمی تواند دنیایی را که به طور کلامی مفهوم سازی و ارزشیابی شده است از دنیایی که مستقیما تجربه می کند متمایز کند.

وقتی فردی با محتوای کلامی آمیخته شود، این محتوا می تواند غلبه کاملی بر رفتار او داشته باشد و زمانی که آمیختگی با پیام های فرهنگی مبنی بر این که رویدادهای درونی آسیب زا و خطرناک هستند، ترکیب شود چرخه بسیار خطرناکی ایجاد خواهد شد و هر چه فرد برای حذف و کنترل رویدادهای درونی سخت تر تلاش کند بیشتر آمیخته می شود.

حالا یک بار دیگر به همان شکل قبلی دستهایتان روی صورتتان قرار دهید و این بار به آرامی دست های خود را به سمت پایین بیاورید به طوری که کاملا از صورت شما فاصله بگیرد. لطفا قبل از این که ادامه متن را بخوانید این کار را انجام دهید.

در این حالت اگر دقت کنید می بیند که وقتی دست های شما صورتتان را نپوشانده چه قدر واضح محیط پیرامون را می بیند و به نحو مناسب تری با آن ارتباط برقرار می کنید و میزان اطلاعاتی که با محیط پیرامون مبادله می کنید چه قدر افزایش می یابد.

مشابه این حالت مفهوم " گسستگی شناختی - cognitive defusion " نام دارد که در مقابل آمیختگی قرار دارد. گسستگی شناختی یکی از تکنیک هایی است که در درمان پذیرش و تعهد ( ACT ) بکار می رود و به فرد کمک می کند تا بتواند اطمینان به واقعیت های درونی را بشکند و نیز بتواند بین فکر و فکر کننده  و احساس واحساس کننده فاصله ایجاد کند.


 
comment نظرات ()
 
اخلاق جغرافیا ندارد ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤
 

اگر در اسراییل بدنیا می امدم به احتمال زیاد یهودی می شدم،

اگر در عربستان بدنیا می آمدم قطعا مسلمان سنی می شدم،

اگر در اروپا بدنیا می آمدم احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن بدنیا می آمدم شینتو می شدم،

دین پدیده ایست که جغرافیا می تواند دلیلش باشد، پس تعصب برای چیست...

آن چه مهم است اخلاق و انسانیت است که به جغرافیای زمان ومکان محدود نیست. آدم هایی که روح بزرگی دارند، شعور بیشتری دارند و قلب مهربان تری...

روایتی منصوب به چارلی چاپلین


 
comment نظرات ()
 
مار کبری و اثر کبری در تفکر سیستمی ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤
 

یکی از نکاتی که در تفکر سیستمی به صورت جدی مورد تاکید قرار می‌گیرد، «افزایش افق تحلیل» است. از آن جا که این بحث بسیار مهم و گاه بسیار پیچیده است، اجازه بدهید آن را از یک مثال ساده آغاز کنیم.

اثری که می‌خواهیم به آن بپردازیم «اثر کبری یا Cobra Effect » نام دارد. سال ها پیش وقتی هند مستعمره‌ انگلیسی ها بود، تعداد مارهای کبری در سطح شهر دهلی زیاد شده بود و این یک خطر جدی محسوب می‌شد. دولت احساس کرد به تنهایی نمی‌تواند از عهده‌ مدیریت این وضعیت بر بیاید. به همین دلیل تصمیم گرفته شد که شهروندان به مشارکت دعوت شوند. برای هر مار مرده‌ای که تحویل می‌شد، جایزه‌ای نقدی در نظر گرفته شد.

این استراتژی ابتدا بسیار موفقیت‌آمیز بود و مارهای مرده‌ زیادی تحویل شد. به نظر می‌آمد که در طول زمان باید تعداد مارهای مرده کم و کمتر می‌شد. اما با کمال تعجب دیده شد که تعداد مارهای مرده تحویلی هر روز در حال افزایش است!

احتمالاً می‌توانید دلیلش را حدس بزنید. مردم احساس کردند این کار درآمد خوبی دارد و بسیاری از آن ها به پرورش مارهای کبرا پرداختند تا درآمد خوبی به دست بیاورند. ماجرا در همین جا تمام نشد. دولت اعلام کرد که دیگر برای مارهای کبرای مرده جایزه نمی‌دهد!

حالا مردم که می دیدند این کسب و کار دیگر رونق ندارد،‌ مارهای خود را در گوشه‌ و کنار شهر رها کردند. هر کس مارهای خود را به دورترین نقطه از خانه‌اش می‌برد و رها می‌کرد و می توانید حدس بزنید که همان زمان که یک نفر در سمت دیگر شهر، مارهایش را رها می‌کرد، کسی هم بود که از آن سمت شهر به این طرف آمده بود تا مارهای خود را رها کند!

ماجرای موش های دم بریده و تفکر سیستمی

اجازه بدهید مثال دیگری را هم بررسی کنیم. در ویتنام زمانی که مستعمره‌ فرانسوی‌ها بود، به دلیل زیاد شدن موش ها، دولت برنامه‌ای برای مشارکت شهروندان تدوین کرد. طبق این برنامه، شهروندان موش‌ها را می کشتند و دفن می‌کردند و دم موش را می‌بریدند و برای دولت می‌آوردند تا پاداش خود را بگیرند.

بعد از مدتی تعداد زیادی موش‌های دم‌بریده در شهر دیده می‌شد! مردم ضمن حمایت از موش ها و کمک به رشد و تکثیر و زندگی آن ها، دم های آن ها را می‌بریدند و به دولت تحویل می‌دادند و دوباره موش‌ها را رها می کردند تا موش‌ها زاد و ولد کنند و درآمد بیشتری را به ارمغان بیاورند.

در هر دو مثالی که دیدیم، یک ویژگی مشترک وجود داشت و آن این که فقط به «نخستین تاثیر یک تصمیم» توجه شده بود. در حالی که اگر افق دید خود را گسترش دهیم و عمیق‌تر کنیم می‌توان دید که هر تصمیمی، زنجیره‌ای از اتفاقات را رقم می‌زند و بدون در نظر گرفتن این زنجیره نمی‌توان اثرات ناشی از یک تصمیم را تحلیل کرد.

مشابه همین تصمیم‌ها را در اقتصاد و فضای کسب و کار هم می‌توان مشاهده کرد:

در سال های گذشته، حمایت از بنگاه‌های اقتصادی زودبازده، شبیه همین مشکلات را در ایران ایجاد کرد. واقعیت این است که کسب و کار، به هر حال «زود بازده» نیست و رشد و تثبیت آن زمان می‌برد. اعطای وام های کوچک به مردم و انتظار از درآمدزایی سریع توسط آن ها، باعث شد که بسیاری از مردم با دریافت این وام‌ها خودرو‌های قسطی بخرند و به جابجایی مسافر در سطح شهر‌ها بپردازند. افزایش ناگهانی عرضه خدمات در حوزه‌ی «حمل و نقل مسافر» باعث شد درآمدها کاهش یابد. در نهایت «جوانان بیکار» به «جوانان بدهکار» تبدیل شدند و اگر از گروه اول کار خوبی برنمی آید از گروه دوم انجام هر کار بدی را نیز می‌توان انتظار داشت…

در ایران، بعد از زلزله بم، برای کمک به مردم زلزله زده آب شرب برای ساکنان مناطق مسکونی رایگان اعلام شد. به عبارتی، از مشترکین خانگی آب بها دریافت نمی‌شد. این درحالی بود که هنوز باید بابت آب کشاورزی آب‌بها پرداخت می‌شد. پس از اجرای این سیاست، بخشی از آبیاری زمین‌های کشاورزی هم توسط آب شرب انجام شد و عملاً مصرف آب افزایش یافت. درنتیجه، سیاستی که به منظور رفاه زلزله زدگان تنظیم شده بود، پس از مدتی خود به یک مسئله جدید تبدیل شد.

دکتر قاسم انصاری


 
comment نظرات ()
 
بالاخره منتشر شد ...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤
 

بالاخره ده سال پس از نگارش اولیه، هفت سال پس از ارسال برای مقامات کشور و دو سال پس از انتشار جلد اول (در ۲۶۳ صفحه)، نسخه کامل این کتاب (در ۶۶۱ صفحه) منتشر شد.

جلد اول این کتاب که در اردیبهشت ۱۳۹۲ به صورت الکترونیک منتشر شد مورد استقبال گسترده قرار گرفت و به صورت گسترده در ایمیل‌ها به گردش درآمد.​​

در جلد نخست، نویسنده بیان کرده بود که غرب برای حداکثر سازی منافع خود (برای بالا بردن و بالا نگه داشتن قیمت نفت به منظور رهایی از اعتیاد به نفت خاورمیانه) مناقشه اتمی ایران را برای مدت پنج تا ده سال ادامه خواهد داد (از سال ۸۴ که نگارش کتاب شروع شده است اکنون دقیقا ده سال می گذرد) بر این اساس پیشنهاد داده بود که ایران به سرعت و به صورت داوطلبانه فعالیت‌های اتمی حساس خود را برای مدتی متوقف کند و پیش از آن که غرب بتواند به سوی تصویب و اعمال تحریم برود، دست به اعتماد سازی جهانی بزند.

اکنون نویسنده در نسخه کامل، بقیه فصل هایی که در جلد نخست منتشر نشده بود را منتشر کرده است. در این نسخه، نظریه جنگ خداحافظی در خاورمیانه و نیز نظریه عبور تمدن‌ها تبیین شده است. در واقع جنگ ها و تحولات کنونی خاورمیانه، ده سال پیش در این کتاب پیش بینی شده است. از نظر نویسنده، غرب برای تحقق ایده عبور از تمدن اسلام در صدد است تا خاورمیانه (که مرکز فرهنگی و اقتصادی جهان اسلام است) را به سرزمین سوخته تبدیل کند و همزمان با قطع وابستگی اش به نفت، از این منطقه برود و برای همیشه به نگرانی خود از اقتدار جهان اسلام پایان دهد. ​

اکنون نویسنده کتاب پس از آن که از امکان انتشار چاپی کتاب ناامید شده تصمیم گرفته است که نسخه کامل کتاب را از طریق «تارنمای رسمی» خودش منتشر کند.

برای تهیه این کتاب به تارنمای رسمی دکتر محسن رنانی در لینک زیر مراجعه کنید ​​ ​​http://www.renani.ir/​​

 گزارشی درباره جلد اول این کتاب را نیز می‌توانید در این جا ببینید.

​​نقدی به​ جلد اول​ این کتاب را هم در این جا ببنید.


 
comment نظرات ()
 
صمیمیت ...
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
 

صمیمیت یکی از مهم ترین دغدغه های انسان عصر حاضر است به طوری که در ارزیابی های سازمان سوالی مطرح می شود که موضوعش دوستانه کردن محیط کار و صمیمیت است.  

از مهم ترین توصیه ها برای ایجاد چنین فضایی و پایداری آن می توان به موارد  ذیل اشاره نمود ...

  • رعایت خطوط قرمز را قانون کنیم.
  • تدریج را فهم کنیم و تلطیف نمودن محیط مان را با ظرفیت و بلوغ کارکنان، هماهنگ. چرا که مسیر برگشت طبعات دگری دارد.
  • صمیمتی که با رضایت از رفتار و نتیجه ای مطلوب همراه باشد امکان حضور و ادامه مسیر را دارد.  
  • گفته باشیم که چه می خواهیم، کجا خواهیم رفت و چگونه و در آخر دست یاری گرفته باشیم.
  • و همواره با ادب، صمیمیت را افزایش دهیم.

و این گونه هم ( رعایت حقوق دیگران، تلطیف نمودن فضا به تدریج، موثر بودن و موجب ثمر شدن،  صادق بودن و اعتماد را وارد رابطه کردن و در آخر حفظ ادب ) می شود  در روابط میان من و خودم،  تو، ما، خانواده، همسایه، عابر کوچه، بقالی محل، همکلاسی، همکار و ... صمیمیت را ایجاد و ماندگارش نمود.  

منتها روایت ما آن جاست که در رعایت اولین توصیه رفوزه می شویم ...


 
comment نظرات ()
 
تفاوت ...
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤
 

یک شمش آهن را در نظر بگیرید که ارزش آن 5 دلار است.اگر از این شمش آهن در کوره آهنگری، نعل اسب بسازید ارزش آن 10 دلار خواهد شد. چنان چه همین شمش را به یک کارگاه سوزن سازی بدهیم، بهای سوزن های ساخته شده به3285 دلار بالغ می شود. ولی اگر این شمش را به یک کارخانه ساعت سازی بدهیم، قیمت فنرهای ساعتی که نهایتا از آن ساخته می شود 250000 دلار خواهد شد.

در واقع، تفاوت ارزش ایجاد شده بین 5 دلار و 250000 دلار است.

 

  • ما با خودمان چه می کنیم؟
  • از خودمان چه می سازیم؟
  • چه قدر به ارزشمان اضافه می کنیم؟

بخشی از کتاب صفر تا یک


 
comment نظرات ()
 
نگاه درست ...
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
 

برخی از شکاف ها نیاز به مطالعه زیاد ندارد، نیاز به «نگاه» درست دارد...


 
comment نظرات ()
 
تمدن ...
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤
 

گفته می‌‌شود یک کمپانی آمریکایی برای به رخ کشیدن قدرت تکنولوژی‌ خود، سیمی به ضخامت یک‌هزارم تار موی انسان دور قرقره‌ای پیچید و برای کمپانی رقیبش در ژاپن فرستاد. مدتی بعد کمپانی ژاپنی همان سیم را پس فرستاد در حالی که روی آن سیم به فواصل منظم سوراخ شده بود!

اما آن ها که گمان می‌برند شکوه ِ تمدن ژاپن از قدرت تکنولوژیک آن برمی‌خیزد، دچار ساده‌اندیشی و سطحی‌نگری‌اند. تمدن، یگانه کالایی است که مبادله نمی‌پذیرد و فقط باید در درون یک ملت «تولید» شود. اگر آن طور بود که همه ملت‌ها با خرید فناوری متمدن می‌شدند، رفتار برخی از شهروندان خودمان که سوار بر آخرین مدل خودروهای ژاپنی با آخرین فناوری آن ها هستند، را ببینید.

قدرت فناوری خیره کننده چشم‌ بادامی‌های ِ ژاپن، به رغم همه جلال و شکوهش، یک «فرع» کوچک است بر تمدنی که این ملت آفریده است.

«اصل ِ» این تمدن را بیش از آن چه در کارخانه‌های معظم ایالت اوزاکا بتوان یافت در ویرانه‌های دلخراش ایالت فوکوشیما می‌توان دید. وقتی رفتار متمدنانه آوارگانی که از پی مخوف‌ترین زلزله‌ قرن، منظم و تمیز در صف آب می‌ایستند و بی‌جنجال و هیاهو و ناسزا فقط به اندازه ِ مصرف همان روز خود، آب دریافت می‌کنند را با رفتار مردمان یک کشور جهان سومی، در شرایطی کاملا عادی، مقایسه می‌کنیم، معنای تمدن نمایان می‌شود.

در همه‌ی فیلم‌ها و عکس‌های خبری که از روزهای پس از زلزله و سونامی ویرانگر ژاپن منتشر شد یک صحنه درگیری، ازدحام، هجوم، غارت فروشگاه، ولع برای دریافت کمک‌های اعطایی، بی‌نظمی و حتی فریاد و جزع دیده نمی‌شد.

یکی از خبرگزاری‌ها خلاصه مشاهدات خبرنگارانش را چنین بازتاب داده است:

۱ - صفوف منظم آب و غذا بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.

۲ - هیچ ساختمانی در زلزله ۹ ریشتری آسیب ندید. همه خسارت‌ها مربوط به سونامی و ورود دریا به شهر بود.

۳ - غارتگری دیده نشد. زورگویی یا از دست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

۴ - پنجاه نفر از کارگران نیروگاه اتمی، به رغم نشت مواد رادیو اکتیو، با از جان گذشتگی ماندند تا به خنک کردن دستگاه‌ها ادامه دهند.

۵ - حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سر و صورت دیده نمی‌شد. مصیبت و غم همراه با طمأنینه بود.

۶ - مردم فقط اقلام مورد نیاز خود را تهیه کردند و این باعث شد به همه آب و آذوقه برسد.

۷ - مردم از افراد ناتوان و پیر و بیمار دستگیری می‌کردند. رستوران‌ها قیمت‌ها را کاهش دادند. خودپردازها بدون محافظ دست نخورده ماندند.

۸ - همه دقیقاً می‌دانستند باید چه کاری انجام دهند. انگار بار دومی بود که این اتفاق افتاده است!

۹ - رسانه‌ها در انتشار اخبار محتاط و دقیق بودند. از انتشار گزارش‌های التهاب‌آفرین خودداری می‌کردند و فقط اخبار آرام‌بخش پخش می‌شد.

۱۰ - هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.

 

این همان تمدنی است که بقیه محصولات و مصنوعات تمدنی، بر آن بنا شده است. سونی و پاناسونیک و هیتاچی و تویوتا و هوندا و نیسان موتورز بر این تمدن بنا شده است.

چنین فرهنگ و چنان رفتار مدنی است که منجر به رشد و توسعه در همه عرصه‌ها و همه ابعاد می‌شود. زیربنای ناب تمدن یک سرزمین را باید در مواقع بحران دید. اینها را مقایسه کنید با رفتار بسیاری از هموطنان خودمان ، آن هم در مواقع عادی و فراوانی و ثبات ، ببینید ابعاد تفاوت را.

فرق است میان مردمی که پس از جنگ ویرانگر جهانی و انفجار دو بمب اتمی در کشورش ، کارگرانش در سراسر جهان نان خالی می‌خوردند و هر یک «سنت»شان را به «ین» تبدیل می‌کردند تا سرزمینشان را بسازند با قشر تازه به دوران رسیده کشورهای جهان سومی که هر یک «واحد پول ملی»‌شان را به دلار تبدیل می‌کنند تا در جهان غرب سرمایه‌گذاری کنند.

دوستی نقل می‌کرد سالیان پیش به همراه چند هموطن برای کار به ژاپن رفته بودیم و چند اتاق کنار هم اجاره کرده بودیم. اتاق‌ها قفل و بست نداشت. هرچه به صاحبخانه گفتیم چرا قفل و کلید ندارد، گفت برای چه نگرانید؟ این جا امن است! کسی به شما کاری ندارد. بالاخره بعد از چند روز با شرمندگی به او حالی کردیم که از شما نگران نیستیم، از خودمان نگرانیم!

به هرحال، تمدن را نه می‌توان خرید و نه می‌توان با شعار و دستور به دست آورد. «تمدن» محصولی است که باید در فرآیندی عاقلانه، متعهدانه، هوشمندانه و به غایت منظم تولید شود. زمینه تولید تمدن نه دانشگاه و کارخانه و وزارتخانه و دولت، که «خانواده» و «آموزش و پرورش» است. تا عزمی نکنیم و حرکت به سمت تمدن را به صورت یک جهاد مستمر نیآغازیم، اگر از بام تا شام شعار دهیم، خاصیتی نخواهد داشت.

علیرضا خانی - یادداشت سردبیر روزنامه اطلاعات - شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰


 
comment نظرات ()
 
نگرش ...
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤
 

من هیــــــــــــــــــچ وقت نِمی بازم.

یا می برم،

یا یاد می گیرم...

http://noghte-sarkhat.persianblog.ir/


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهالی ...
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
 

گاهی لازمه که باورها و اعتقاداتم رو تعدیل یا تنظیم کنم ...


 
comment نظرات ()
 
رفتار سازمانی ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤
 

پروفسور سیدنی انگلبرگ، استاد باسابقه‌ی دانشگاه، مشغولِ تدریسِ "رفتارهای سازمانی" بود که صدای گریه‌ی کودکِ خردسالِ یکی از دانشجویانش بلند شد. مادرِ دستپاچه ابتدا تلاش کرد تا کودکش را آرام کند، اما بعد از آن که موفق نشد، تصمیم گرفت کلاس را ترک کند. اما پروفسور انگلبرگ اجازه‌ی این کار را به دانشجویش نداد. او کودک را از مادرش گرفت، بغل کرد و تا پایانِ کلاس، بچه به بغل، به تدریس ادامه داد. این استادِ دانشگاه می‌گوید که هیچ دانشجویی نباید بین مادر بودن و تحصیل یک کدام را انتخاب کند.

 

 

پی‌نوشت: اقدامِ نمادینِ این استادِ دانشگاه، از این نظر که اضطراب و تشویش را از مادرِ دانشجو دور می‌کند و میانِ او، استاد و دیگرِ دانشجویان، صمیمیت و راحتی برقرار می‌کند، ستودنی است. برخی استادان، استادِ زندگی هستند؛ وگرنه استادِ فیزیک، شیمی ... کم نداریم...


 
comment نظرات ()
 
تجربه از کجا قابل مشاهده است ...
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤
 

تجربه ناشی از نوعی یادگیری ست که برآمده ازدرگیری انسان ها با واقعیت هاس؛ برای تغییر آنان ...

و لذا به دلیل همین تجربه، فرد باتجربه با سایرین متفاوت است.

تجربه از کجا قابل مشاهده است؟

از موی سپیدمان،

از تحصیلات و اندو خته هایمان،

یقنا این طور نیست.

تجربه جایی عمل می کند و قابل مشاهده است که قدرت پیش بینی داشته باشد.

اما گاهی ممکن است تجربه های منفردمان به شکل قانون درآیند و استثناعات، قاعده شوند!

مهم،

  • یادگیری تبدیل به تجربه نمی شوند بلکه تجربه شکلیست از یادگیری هایی که در زندگی شخصی و سازمانیمان اتفاق می افتد.
  • تجربه ها به صورت معمول نانوشته اند و گاه بسیار فراموش می شوند.
  • فراموشی بخش اعظمی از علت کسب تجاربی است که بارها و بارها برایمان اتفاق افتاده، می افتد و خواهد افتاد.
  • بایدی در این میان باید باشد تا از تکرار مکررات، خلاصی یابیم.
  • باید بدان ها شکل دهیم.
  • به عبارتی باید دانش ضمنی را به حالت صریح درآوریم تا قابل دسترسی، اتکا و انتقال باشند.
  • تعلیم مستندات تجربه شده، راه کاری برای برون رفت از وضعیت موجود ماست.
  • وضعیتی که تنها با تغییرش می تواند ادامه یابد. 

 
comment نظرات ()
 
هوش‌های نه‌گانه گاردنر ...
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

اگر شما باهوش باشید یا در ریاضی خوب هستید یا در زبان… .

این چیزی است که در مدرسه به خورد ما می‌دهند و برای انواع خاصی از هوش ارزش ویژه قائل می‌شوند درحالی‌که بقیه را نادیده می‌گیرند. اگر در ریاضی یا زبان خوب نیستید، هنوز هم ممکن است در چیزهای دیگری استعداد داشته باشید که هوش خوانده نمی‌شدند. چرا؟

در سال ۱۹۸۳، هاوارد گاردنر (Howard Gardener) نه گونه از هوش را تعریف کرد:

  • منطقی - ریاضی
  • زبانی - کلامی
  • جسمی - جنبشی
  • موسیقیایی
  • طبیعت‌گرا
  • میان‌فردی
  • درون‌فردی
  • فضایی - دیداری
  • هستی‌گرا

آنچه دانشمندان دیگر به‌عنوان مهارت‌های نرم تلقی می‌کردند، مانند مهارت‌های میان‌فردی، گاردنر دریافت گونه‌هایی از هوش هستند. منطقی به نظر می‌رسد. درست همان‌طور که استعداد ریاضی به شما این توانایی را می‌دهد که دنیا را درک کنید، هوشمندی در ارتباطات هم همان توانایی را به شما می‌دهد فقط از یک زاویه متفاوت. اگر ریاضی ندانید ممکن است نرخ انبساط جهان را محاسبه نکنید، اما به‌احتمال‌زیاد مهارت‌های لازم را برای یافتن فرد مناسبی که این کار را انجام دهد، دارید.

حتی با گذشت ۲۰ سال از زمان انتشار کتاب گاردنر، هنوز هم بر سر این‌که استعدادهایی به‌جز ریاضی و زبان واقعاً گونه‌هایی از هوش هستند یا این‌که فقط مهارت محسوب می‌شوند، بحث وجود دارد.

منبع: Funders and Founders - به نقل از : بیزنس ترند


 
comment نظرات ()
 
پیوستن ...
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

دل های به هم پیوسته ما را در سربالایی های زندگی امیدوار و در سرازیری هایش دل گرم می سازد و این دل ها می بایست همواره محافظت شوند هم چون گیاهی که به دست خودمان کاشته ایم. 

هیچ گیاهی به صرف آن که به فکرش هستیم رشد نخواهد کرد مگر آن که با عمل همراه شود. این متن تقدیم به دوستان اهل دلی که همواره حضورشان با عمل همراه است...


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهالی ...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤
 

نقش مهارکنندگی عنوان "مدیر" در فرهنگ مدیریت سنتی، پررنگ تر ازنقش شتاب دهندگی آن است و همان گونه که جک ولش هم می گوید، با چنین روشی هر چه مدیران کمتر مدیریت کنند، سازمان ها بهتر کار خواهند کرد. 

 

تحولات مدیریتی انجام شده در دهه اخیر و دنیای رقابتی و پیچیده فراروی سازمان ها، مدیریت را به علم و هنری تخصصی تبدیل نموده است و سازمان هایی موفق خواهند بود که با مدیرانی عالم و هنرمند قادر به هدایت صحیح منابع مادی و انسانی برای نیل به اهداف خود باشند.

درست است که وجود انسان در سیر تکامل خانه اش به قدر "مقطع" است اما نمی شود با این نگرش به جنگ مشکلات رفت چرا که عجولانه زیستن یعنی افشاندن بذرهای شکست در سرزمین سازمان هایمان.

همه می دانند محور اصلی پیشرفت، خودمان هستیم و این دانستن ریشه در فهمی دارد که می گوید، موفقیت یعنی " تدریج". یعنی اول رشد ریشه و سپس سر از خاک بیرون آوردن.

علم مدیریت با هنر مدیران حرکتی هماهنگ را موجب خواهد شد که اثرش ایجاد شرایط مطلوب برای تفکرات خاص به منظور خلق راهبردهای هوشمندانه در رسیدن به فرهنگی خواهد بود که عمر سازمان هایمان را طولانی تر خواهد نمود ...   


 
comment نظرات ()
 
لحظاتی با خودم ...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤
 

 اولین سلام سال نو تقدیم به اهالی خانه ... 

دوازدهم فروردین ماه

سال نو رو با ی سرماخوردگی شروع کردم و هنوز هم آثارش تو سرم کنار خیلی چیزهای دیگه، هست. مثل چیزیی که ی دوست برام یادآوری کرد. اون گفت، با مقایسه تعداد کسایی که در ابتدای سال گذشته بهم تبریک گفته بودند به این نتیجه رسیده که کمرنگ شدم و به همین خاطر تعداد این دوستان کم شده.  

... تو سال گذشته تصمیم گرفتم شروعی متفاوت و شاید هم متمایز از یک شروع باشم و شد؛ درس خوندن رو شروع کردم و این بار مرتبط تر با آن چه قرار است  بشود، که در حال شدن هم هست.

جایی خواندم که پرسشی طرح شده بود با این مضمون که ...

چگونه می توان ابزارهای مختلف قدرت را با هم تلفیق نمود تا قدرت همراه با دیگران و نه صرفا بر دیگران بخشی از راهبردهای هوشمندانمان شود؟

بنابراین ... 

  • هم راه بودن،
  • هم راه شدن،
  • هم راه کردن،
  • هم راه بردن،

در ...

  • بودن کنار دیگران،
  • شناخت دیگران،
  • کمک به دیگران،
  • زندگی با دیگران،
  • ...

است. و در این بین خدا هم باشد ملالی نیست. حال، شکر که تو هم هستی...


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهالی ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
 

ساختن دنیای زیبا برای همه، همه را می طلبد ...


 
comment نظرات ()
 
سه روز با شیران خدا ...
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳
 

... و امروز 14 اسفندماه 1393 عازمیم برای ی افتتاحیه ی دلی ...

جلسات شش و نیم صبح برای تعامل، قبل از اجرا ...

       

از راست، دکتر صمدی و دکتر خسرو خاور (بنیانگذاران دی دی واتر)...

http://didiwater.com/ 

 حضور فرزندان این آب و خاک و دغدغه هاشون بر روی برگ های سفید با موضوع مادر، محیط زیست، و اندیشه هاشون برای فردا ...

به همراه مجری هنرمند کشورمون سرکار خانم مه نگار در روز نیکوکاری...

 دی دی امیدوار، در تکاپوی ریشه کردن سرطان( سرطان سینه ) برای زنده نگاه داشتن مادران این مرز و بوم

دی دی سبز، حافظ خانه و سرزمینمان ...

دی دی فردا، حامی فردا ...

 کار خوب کردن مثل آب خوردنه ...


 
comment نظرات ()
 
یکی از بهترین برنامه هایی که در عمرم مسبب اجرایش بودم ...
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳
 

 نهمین برنامه از سری نشست های " شنود و گفت های مدیریتی " 

بخشی از مطالب برنامه ...

در سیر تکوین حیات انسانی گه گاهی تحولاتی بزرگ روی می دهد اما نه مکرر و گذشته را منقرض نموده و راه کارها را زیر سوال می برد و انسان را با یک چالش اساسی روبروی می نماید در یازده جلدی که جان دویی قصه تاریخ را  بیان می کند، سرانجام انسان به جایی می رسد که بشریت در آن به نقاط ِعطف ِ تاریخ دوران خود دست می یابد و برای عبور از آن خرد و بینش خود را در پهنه والاتری بازنگری می نماید. 

توین بی (Arnold Joseph Toynbee) که تاریخ تمدن بشر را مطالعه کرده می گوید...

 از 26 تمدن، 21 تمدن از بین رفته است به خاطر آن که نتوانستند از این نقاط عطف تاریخ عبور کنند و به چالش های جدید و بی سابقه ای که به وجودی می آید پاسخ های بی سابقه ای بدهند، در نتیجه منقرض شدند. توین بی به Challenge  و Response اشاره می نماید که در آن دنیا انسان را به مصاف می طلبد و لبیکی که انسان به آن می گوید، سرنوشت ساز است.


 
comment نظرات ()
 
نمی بینیم ...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳
 

در تاریکی همه شبیه هم هستیم.

و تاریکی یعنی نبود نور،

و گاهی نور هست،

و باز، نمی بینیم ...

کلیددار

 


 
comment نظرات ()
 
یادگیری یا فاجعه ...
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳
 

سرنوشت هر فرد، سازمان، جامعه و در نهایت بشریت در گرو یک مسابقه است. مسابقه ای سرنوشت ساز، مسابقه ای مابین دو امر:

  • یادگیری
  • فاجعه

 

که انسان یاد می گیرد و فاجعه را پشت سر می گذارد و یا، یاد نمی گیرد و فاجعه پیشی می گیرد. این یادگیری از جنس دگریست. این یادگیری تاثیر معلومات بر آن چه قبلا به دست آورده ایم نیست. این یادگیری به قولی بازآموزی یا نوآموزیست. این جا فضایی است که یادگیری های فرتوت و فرسوده گذشته ناکارآمد می شود و باید آن ها را به فراموشی سپرد.

به قول حافظ ...

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

که گه گاهی باید ورق ها را شست، فراگرفته ها را فراموش کرد تا دگرگون شویم و تجدید حیاتی صورت گیرد و از نو، نو شویم.

به نظر می رسد امروز، بشریت در آستانه چنین وضعیتی قرار گرفته است. شاید اگر استعاره جناب آقای روحانی رییس جمهورمان را به کار ببرم بهتر باشد همان کلید معروف را که چه قفلی باید باز شود یا این که قفل، چه کلیدی را می طلبد و این که کدام کلید برای ورود به هستی دیگر مفتاح و راهگشا می شود... 


 
comment نظرات ()
 
درسی که فهمش درد دارد ...
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳
 

 گه گاهی انسان به مراحلی از تحول می رسد که می بیند آن چه که مقبول بود، دیگر کارآمد نیست و آن چه که کارآمد است هنوز مقبولیت پیدا نکرده است. 

و حیران می ماند که چه باید کرد...


 
comment نظرات ()
 
سخنی زیبا از کن رابینسون ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳
 

 هر روز، هر کجا کودکان ما رؤیاهایشان را زیر پای ما پهن می کنند، ما باید نرم قدم بگذاریم. 

من عاشق این عبارتم، "رهایی از شیفتگی".... خیلی از افکار ما برای مواجهه با شرایط قرن حاضر شکل نگرفته اند بلکه برای رفع و رجوع شرایط قرن های گذشته شکل گرفته اند. ولی هنوز اذهان ما شیفته و مسحور اون هاست...


 
comment نظرات ()
 
در باب شنیدن ...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳
 

زمان‌هایی در زندگی‌م پیش می‌آید که فقط نیاز دارم شنیده شوم. 

کسی چیزی به من نگوید،

راهکار ندهد و نقد و قضاوت نکند.

اما درست در همین موقعیت‌ها خودم را توقیف می‌کنم.چیزی نمی‌گویم. لبخندی مصنوعی می‌زنم و الکی می‌گویم حالم خوب است.

به خودم می‌گویم تو قرار نیست ناراحت باشی، قرار نیست خشمگین باشی. اما می دانم که واقعیت چیز دیگری است.

انگار تمام خاطرات گذشته‌ وقتی که دهانم را باز کردم، اعتماد کردم و کلماتم را بیرون ریخته‌ام به یادم می‌آید.

یادم می‌آید که چه طور نقد شدم.

یادم می‌آید که قرار بوده حرفم پیش شنونده بماند اما بعدها برعلیهم استفاده شده است.

یادم می‌آید که فقط می‌خواستم شنیده شوم،

اما شنونده خودش شدید‌ترین حمله‌ها را به من کرد.

این بار اما می‌خواهم به تو که قرار است روبروی من بنشینی چیزی بگویم. 

 

قبل از این‌که بخواهی شنونده باشی این‌ها حرف‌ها را بشنو:

  •  اگر می‌گویم می‌خواهم حرف بزنم، فرصت بیشتر را به من بده.
  • اگر از چیزی ابراز انزجار می‌کنم، نیازی نیست تو صد برابر از همان موضوع ابراز انزجار کنی.
  • اگر به اشتباهم اعتراف می‌کنم، سرزنشت فایده ای ندارد.
  • اگر می‌گویم نمی‌دانم چکنم، راه درست را نشانم بده.
  • اگر از شخصی ناراحت هستم، تسکین را درهمراه شدن نجو.
  • اگر بخشی ناپیدا از من را دیدی، نتیجه‌گیری نکنی.
  • اگر موقیعتی را شرح می‌دهم که برایت قابل درک نیست، تمسخر نکن.
  • اگر عقیده به درستی موضوعی داری بازگو کن اما تحمیل نکن.

من حرف‌ها و نصیحت‌هایت را نمی‌خواهم. فقط می‌خواهم نگاهم کنی و فرصت شنیده شدن به من بدهی. فقط کمک کنی از فشار کلماتی که خودشان را به در و دیوار مغزم می‌کوبند خلاص شوم. باید باور داشته باشیم که هرکدام از ما در زمان‌هایی از زندگی فقط به گوشی برای شنیدن نیاز داریم. باید باور داشته باشیم که شنیدن بدون قضاوت نشانه‌ی بزرگیست برای بلوغ شخصیت. باید باور داشته باشیم که روزی تو می‌خواهی که من بشنوم.

فقط چند دقیقه‌ای به من گوش کن. وقتی با تمام وجودت گوش کنی، من در همان گفتن‌های بی‌وقفه‌ام می‌فهمم که چگونه قدم بعدی زندگی‌ام را بردارم.

منبع : The Coach- آقای امیر مهرانی.


 
comment نظرات ()
 
هوش احساسی؛ ابزاری قدرتمند برای مدیریت موثر ...
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳
 

هیچ انسانی خارق‌العاده نیست، بلکه موقعیت‌های خارق‌العاده انسان‌ها را به چالش دعوت می‌کنند. به همان اندازه که شناخت درست داشتن از موقعیت برای رهبری یک تیم موثر است، برقراری یک هارمونی خوب با «خود» و «احساس خود» ابزاری قدرتمند در موفقیت تیم محسوب می‌شود. 

شناختن، درک کردن و پاسخ مناسب دادن به احساس درونی، غلبه بر استرس در لحظه، و آگاه بودن از این که گفتارمان چه تاثیری می‌تواند بر دیگران داشته باشد، به‌عنوان هوش احساسی شمرده می‌شود. هوش احساسی چهار رکن اصلی دارد:

  • آگاهی از خود، 
  • مدیریت خود، 
  • شناخت موقعیت 
  • و مدیریت روابط با اطرافیان.

در دنیای امروز که در آن رشد تکنولوژی به دقیقه حساب می‌شود، کنترل کردن احساس و استفاده از آن در مواقع مورد نیاز می‌تواند تاثیر مثبتی بر روند شکل گیری نتایج داشته باشد، زیرا یک احساس خوب می‌تواند نقطه‌عطفی در سرعت پیشرفت تیم داشته باشد. بسیاری از اشخاص، احساس‌های درونی‌شان را مخفی نگاه می‌دارند. اما هرچه قدر تلاش کنیم در ابراز احساستان تحریف کنیم، آن ها را پس بزنیم یا آن ها را در گورستان ذهن‌مان دفن کنیم، هرگز نمی‌توانیم موفق به حذف آن ها شویم.

راه بهتری وجود دارد!

ما می‌توانیم یاد بگیریم تا مستقل از احساس‌مان عمل کنیم. ما می‌توانیم بیاموزیم که چگونه به کمک هوش احساسی‌مان، حقیقت حس خود به یک موضوع را بشناسیم، آن را قبول کنیم و از تاثیر آن بر تصمیم‌گیری‌ها و رفتارهایمان آگاه شویم.

برخی از شغل‌ها، مانند رهبری یک تیم جنگی، فرد را مجاب می‌کند تا هوش احساسی‌اش را تقویت کند. این کار نقش مهمی در تصمیم‌گیری‌های کاریش دارد، ولی در کنار آن، این توانایی می‌تواند در زندگی شخصی او هم نقش موثری ایفا کند.

خیلی‌ها از اهمیت هوش احساسی در موفقیت مدیریت یک تیم مطلع هستند. این که ما بدانیم مغز چگونه کار می‌کند و واکنش‌های احساسی چگونه می‌توانند در عملکرد بدن تاثیر بگذارند کمک زیادی به همراه کردن کل اعضای گروه در مواقع خاص کرده‌ایم. توانایی مرتبط ساختن رفتارها و تاثیراتی که هوش احساسی می‌تواند بر عملکردمان در محیط کار ایجاد کند، فواید کم‌نظیری در ساختن یک تیم استثنایی دارد. این توانایی برطرف‌کننده عوامل غلط رایجی است که آن عوامل سبب حفظ نقاط ضعف ما در ارتباطاتمان و در نتیجه ایجاد شک و تردید در کل گروه می‌شود.

مدیری که هوش احساسی پایینی داشته باشد، نمی‌تواند احتیاجات، خواسته‌ها و انتظارات زیردستانش را تشخیص دهد. مدیری که در واکنش‌هایش از هیچ فیلتر احساسی استفاده نمی‌کند، کارمندانش را به دنیای بی‌اعتمادی دعوت می‌کند. این کار یعنی قرار دادن شرکت در یک ریسک بزرگ! رفتار دمدمی‌مزاج مدیریت، فرهنگ شرکت و آینده آن را هدف می‌گیرد. رهبران خوب از خود آگاهی بالایی برخوردار بوده و می‌دانند که ارتباطات کلامی و حتی غیر کلامی آن ها می‌تواند روی کل تیم تاثیرگذار باشد.

هوش احساسی مدیر، ارتباط مستقیمی در همبستگی تیم، قدرت تصمیم‌گیری در شرایط پر استرس و کنترل هرج‌ومرج دارد. احساسات، در شرایط سخت نقششان را آغاز می‌کنند. اگر قبل از مواجه شدن با آن ها، تمرین نکرده باشیم، خونسرد بودن و تصمیم درست گرفتن در شرایط سخت برای ما ممکن نخواهد بود.

برای افزایش هوش احساسی و درک آن موارد زیر می‌تواند کمک‌مان کند:

خودشناسی: بدون بازتاب رفتارتان از دیگران، نمی‌توانیم خودمان را بشناسیم. نمی‌توانیم بفهمیم چرا و چگونه تصمیم‌گیری می‌کنیم، در چه چیزی توانایی داریم و در چه چیزی نه. برای بهترین بهره‌وری از خودمان، باید با نهایت دقت خودمان را بشناسیم با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها. فقط کسانی می‌توانند پیشرفت کنند که به خوبی خودشان را شناخته باشند. در میدان نبرد دو سرطیف دیده می‌شود. سربازی که جان فشانانه خودش را برای اهدافش می‌گذارد و قهرمانانه می‌جنگد و کسی که از ترس آسیب دیدن خودش را پنهان می‌کند. فقط وقتی می‌توانیم خودمان را پیش‌بینی کنیم که در یک موقعیت مشابه قرار گرفته باشیم یا تجربه کافی از آن واقعه داشته باشیم.

همدردی و شفقت: برای همدردی باید بتوانیم خودمان را جای کس دیگری قرار دهیم. تنها بعد از این مرحله می‌توانیم مهربانی به خرج دهیم. برای این که بتوانیم فرد دیگری را درک کنیم باید با او ارتباط داشته باشیم تا مواردی که باعث رنجش او می‌شود را بدانیم.

محدودیت در ابراز: یکی از اساسی‌ترین بخش‌های هوش احساسی کنترل احساس است. قبل از این که عملی انجام دهیم باید احساستانمان را بشناسیم تا در آینده از کاری که انجام می‌دهیم پشیمان نشویم! کنترل احساس به ما کمک می‌کند تا حرف نزنیم یا کاری نکنیم که برای حل مشکل به وجود آمده فایده‌ای نداشته باشد. مسوولیت یک مدیر، ساختن فرهنگی است که این ویژگی را به اعضای تیم اهدا کند.

رابطه با دیگران: بسیاری از ما خانواده، اطرافیان و در نتیجه الزامات خاص و در برخی مواقع کارهای احمقانه مخصوص به خودمان را انجام می‌دهیم. ولی مستقل از تمام این موارد، ساختن و حفظ رابطه‌های جدید می‌تواند کمک زیادی به افزایش هوش احساسی‌مان داشته باشد. شناخت افراد مختلف، یعنی آشنا شدن با الگوهای متفاوت و طرز بینش مختلف افراد به‌دلیل داشتن زمینه‌های مختلف در زندگی. اطلاعات بیشتر در این زمینه به ما کمک می‌کند که اشتراکاتمان را با دیگران بهتر پیدا کنیم و بدانیم که چه کارهایی می‌تواند تاثیر خوب یا بد بر آن ها داشته باشد.

ارتباطات موثر: یکی از مشکلات موجود در ارتباط با دیگران، سوء‌تفاهم‌هایی است که از نداشتن یک ارتباط درست به وجود می‌آید. این سوء تفاهم‌ها می‌تواند منجر به دلخوری، ناراحتی و در برخی موارد سردرگمی دیگران شود. در مقابل شکل دادن ارتباطات موثر می‌تواند موانع را از سر راه بر دارد و ارتباطات را قوی‌تر کند. در این شرایط هر کس وظیفه خودش را به وضوح تشخیص می‌دهد. علاوه بر این احساس شراکت در هر یک از افراد گروه باعث افزایش هماهنگی بین کارکنان و متمرکز شدن بر اهداف کلی می‌شود

نویسنده: Brent Gleeson -  مترجم: میثاق شمشیری


 
comment نظرات ()
 
جهان سوم کجاست ...
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
 
جهان سوم به تعبیر من جایی است که ...

در آنیم؛ تو و من، باهم یا بدون هم،
ایستاده، نشسته یا خوابیده ایم،
در کنار هم یا جدا از هم،
نفس می کشیم،
از برای هم یا بدون توجه هم،
مشغله داریم،
در راه هم یا از هم،
می جنگیم،
با هم؛ یا برای هم،
روایت آخرما این جاست که ...
بدون هم، جدا از هم و یدون توجه به همیم، هم چنان...

کلید دار( داوود امیراحمدی)

 
comment نظرات ()
 
اولویت بندی تنها کافی نیست، باید به برخی کارها نه گفت ...
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳
 

 زمان از منابع کمیابی است که غیرقابل بازیافت و جبران است 

وقتی با محدودیتهای زمانی مواجه هستیم، غالباً با این توصیه مواجه می شویم که کارهایت را اولویت بندی کن، گوئی اولویت بندی تنها مسئله را حل می کند. اما واقعیت این است که اولویت بندی تنها بخش کوچکی از مسئله را حل می کند زیرا این طرز تفکر مبتنی بر رسیدگی دیرتر به مسائل کم اهمیت تر است. واقعیت این است که در چنین شرایطی (محدودیت زمانی)، این زمان دیرتر هرگز فرا نمی رسد و بنابراین چنین فهرستی هیچ گاه به انتها نمی انجامد.

راه حل در این جاست که اگرچه اولویت بندی یک الزام است اما قدم بعدی حذف و چشم پوشی یا نه گفتن به کارهائی است که زیر خط معینی از اهمیت قرار دارند. بنابراین در شرایطی که با محدودیت زمان مواجه هستیم بایستی فقط ایمیل های مهم را باز کنیم و لزومی ندارد که تمامی کارهای در دست اقدام را انجام دهیم. لذا با این که نه گفتن به افراد ممکن است کار چندان آسانی نباشد اما تنها راه برای استفاده از زمانی است که در اختیار داریم.

برگرفته شده از  مقالۀ اد باتیستا : پر بازده ترین افراد می دانند چه زمانی ازچه چیزچشم پوشی کنند. منبع : وبلاگ محمد سالاری

 


 
comment نظرات ()
 
رقیب شما کیست ...
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳
 

وقتی روبرتو گویزوتا (Roberto Goizueta) در دهه 1980 مدیرعامل کوکاکولا شد، با رقابت شدید پپسی مواجه شدکه باعث کاهش رشد سهم کوکا شده بود. مدیرانش بر رقابت با پپسی متمرکز شده بودند و قصد داشتند در هر دوره زمانی برنامه رقابتی، سهم بازار کوکا را 0/1 درصد افزایش دهند.

روبرتو تصمیم گرفت رقابت علیه پپسی را متوقف کند و به جای آن علیه شرایط افزایش 0/1 درصد رشد رقابت کند.

او از مدیرانش پرسید، میانگین مایعاتی که هر آمریکایی در روز می نوشد چه قدر است؟ جواب 14 اونس بود. ( هر انس برابر است با حدود 28/5 گرم )

سهم کوکا از این مقدار چه قدر است؟ دو انس.

روبرتو گفت، کوکا به سهم بیشتری از این بازار نیاز دارد.

رقیب، پپسی نبود بلکه آب، چای، قهوه، شیر و آبمیوه ها بودند که 12 اونس باقی مانده را تشکیل می دادند.

روبرتو گفت، مردم هر وقت احساس کردند که دوست دارند چیزی بنوشند باید به کوکا دسترسی داشته باشند.

برای اجرای این استراتژی، شرکت کوکاکولا در گوشه و کنار هر خیابان دستگاه های فروش کوکا قرار داد. با این کار، کوکا به سهم قابل ملاحظه ای از بازار دست یافت و پپسی هرگز به چنین سهمی دست نیافته است.

وقتی رقابت علیه رقیب را متوقف کنیم و به جای آن رقابت علیه شرایط را آغاز کنیم،

می توانیم خیلی بهتر عمل کنیم.


 
comment نظرات ()
 
شور و شعور ...
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳
 

شور از دل است و شعور از عقل،

پس هر دو را باید،

چون یکی مسیر است و دیگری راهنما ...


 
comment نظرات ()
 
درس‌های کسب‌ و کار از پیکاسو ...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳
 

پابلو پیکاسو، پیکرتراش، نقاش و شاعر اسپانیایی (تولد 25 اکتبر 1881/ درگذشت: 8 آوریل 1973 میلادی) به همراه دوستش مکتب کوبیسم را پایه‌گذاری کرد. پیکاسو، هنرمند بود و نگاه خاصی به کسب و کار داشت. از جمله آن که برای «رقابت» جایگاه خاصی قائل بود. با آن که «رقیب‌شناسی» برای پیکاسو مهم بود، توجه چندانی به «پول» نداشت. به گونه‌ای که در پایان زندگی وی گفته‌اند تابلوهای زیادی از او بر جا مانده بود که برای فروش آن هیچ اقدامی نکرده بود.

پیکاسو بیزینس من زیرکی بود. او آثار هنری با ارزشی خلق می‌کرد و البته در فروش آن ها نیز موفقیت قابل توجهی داشت.

به عبارت دیگر، پیکاسو علاوه بر درک درست و دقیق از جهان هستی که در آثار او متبلور شده است، شناخت موشکافانه و دقیقی از مردم و علائق و نیازهای بازار داشت که به او کمک می‌کرد آثار خود را به آن ها بفروشد.

 به کارگیری برنامه سیستم شخصی

همه ما به دنبال خلق کسب‌ و کاری هستیم که با ما حرف بزند. زمانی که پیکاسو درصدد خلق اثر گرنیکا بود، به دنبال این بود اثری خلق کند که به جای وی از توحش جنگ سخن بگوید.


به این منظور، این هنرمند بزرگ اسپانیایی برنامه‌ریزی گسترده‌ای برای خلق این اثر فاخر انجام داد و نظام و چارچوب‌های سنجیده‌ای برای آن در نظر گرفت.

این میزان تفکر و برنامه‌ریزی یکی از مهم‌ترین ارکان موفقیت هر کسب‌وکاری است و ضامن حرکت آن در مسیر درست در مراحل توسعه آن است.

برخورد با مشتری ناراضی

روزی زنی در یکی از خیابان‌های پاریس مشغول قدم زدن بود که ناگهان با پیکاسو روبه‌رو شد که مشغول نقاشی بر دیوار یک کافه بود. زن از پیکاسو خواست تا تصویر او را بکشد و در مقابل هزینه آن را از وی بگیرد.

هنرمند مشهور، خواسته زن را پذیرفت و تصویر وی را در عرض 3 دقیقه کشید. پیکاسو پنج هزار فرانک از آن زن مطالبه کرد. زن به پیکاسو اعتراض کرد و گفت که او تنها سه دقیقه روی این نقاشی وقت گذاشته است. جالب است بدانید که پیکاسو به وی گفت: «نه خیر، تمام عمر روی آن وقت گذاشتم.»

در بسیاری از موارد کسب‌وکارها بر اساس شرایط رقبای خود برای محصولات یا خدمات خود قیمت تعیین می‌کنند.

این رویه کاملا اشتباه است. درست مانند این است که پیکاسو خود را با سایر نقاشان مقایسه کند و بر این اساس قیمتی بگوید. کاری که پیکاسو در برخورد با آن زن انجام داد این بود که قیمت نقاشی را بر مبنای ارزشی که برای هنر و خلاقیت خود قائل بود، تعیین کرد.

کسب‌وکارها نیز باید برای کار، خلاقیت، نوآوری و فکر خود ارزش قائل شوند و بر مبنای آن قیمت محصولات یا خدمات خود را تعیین کنند. 

رقابت، عامل پیشرفت

پیکاسو در زمان خود با یک هنرمند برجسته، مانند ماتیس، رقابت داشت. می‌توان گفت اگر که این رقابت نبود، پیکاسو نمی‌توانست بسیاری از آثار فاخر خود را خلق کند.

سبک نقاشی ماتیس، سنت‌شکنانه و انقلابی بود. این امر باعث می‌شد که پیکاسو که می‌خواست هنرمندی ممتاز در زمان خود باشد، علاوه برعبور از سنت‌های هنری آن زمان، باید از سبک هنری ماتیس نیز فاصله می‌گرفت. این موضوع چالشی بزرگ برای پیکاسو بود.

از سوی دیگر، شجاعت ماتیس همواره عنصری الهام‌بخش برای پیکاسو بود. ماتیس می‌گفت: از نظر من، خلاقیت واژه جایگزین برای شجاعت است.

از سوی دیگر، پیکاسو و ماتیس هیچ‌گاه از گزند منتقدان در امان نبودند. رقابت میان آنها، باعث شده بود که پیکاسو و احتمالا ماتیس، تمرکز خود را به تلاش برای غلبه بر رقیب و نه نظریات منتقدان معطوف کنند این امر باعث می‌شد که آنها با آرامش بیشتری کار کنند. 

شناخت نقاط ضعف

پیکاسو معتقد بود که مشاهده آثار و کارهای دیگران به ما کمک می‌کند تا نقاط ضعف خود را بشناسیم.

پیکاسو و ماتیس همواره آثار یک دیگر را به دقت بررسی می‌کردند و به نقاط قوت و ضعف کارهای یکدیگر پی می‌بردند. به‌این ترتیب، پیکاسو توانست با بررسی دقیق آثار ماتیس و شناخت نقاط ضعف آنها، به نقاط ضعف خود پی ببرد و از این طریق آثار خود را ارتقا دهد. 

بهره‌وری

پیکاسو و ماتیس، اگر چه تفاوت‌های قابل‌توجهی با یک دیگر داشتند، اما توجه ویژه‌ای به مقوله بهره‌وری داشتند. ماتیس می‌گفت: هر کس می‌خواهد خود را وقف نقاشی کند، باید زبان خود را ببرد.

پیکاسو نیز چنین اعتقادی داشت و می‌گفت: آن چه مهم است، کاری است که افراد انجام می‌دهند، نه آن چیزی که قصد انجام آن را دارند. رقابت باعث می‌شود که افراد و سازمان‌ها بیشتر، سریع‌تر و هوشمندانه‌تر کار کنند. به عبارت دیگر، رقابت تاثیر مثبتی بر بهره‌وری دارد.

 برندسازی

اگر چه پیکاسو در فروش آثار هنری خود موفق بود، اما فقط تا جایی به فروش آن ها اقدام می‌کرد که به پول آن نیاز داشت.

وی بسیاری از آثار ارزشمند خود را هیچ‌گاه به فروش نرساند و از این طریق برند قدرتمندی برای خود ساخت. شاید پیکاسو اولین هنرمندی باشد که یک برند ماندگار جهانی برای خود خلق کرد.

رقابت باعث می‌شود که افراد و سازمان‌ها بیشتر، سریع‌تر و هوشمندانه‌تر کار کنند. به عبارت دیگر، رقابت‌ تاثیر مثبتی بر بهره‌وری دارد.

منبع: دوماهنامه توسعه مهندسی بازار

به نقل از : روزنامه دنیای اقتصاد - 1393/07/21


 
comment نظرات ()
 
مهم‌ترین مشکل کشور چیست...
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳
 

این موضوعی است که دکتر محمود سریع القلم، استاد دانشگاه شهید بهشتی در یادداشتی برای عصرایران بدان پرداخته است که در زیر می آید:

به سه مورد زیر، توجه فرمایید:

 .۱ کشورهای عربی حوزه خلیج فارس حدود ۲ تریلیون دلار صندوق دخیره ارزی (خارج از بودجه جاری خود) دارند که در سال چند صد میلیارد دلار از طریق سرمایه‌گذاری در غرب و آسیا، برای این کشورها و نسل‌های آتی آنها سود حاصل می‌کند؛

.۲ منطقه سی لی کان ولی (Silicon Valley) که مهم‌ترین منطقه فن‌آوری جهان در شمال کالیفرنیاست با جمعیتی معادل ۶.۸۲۸.۶۱۷ نفر در ماه جاری، درآمد سرانه ۶۳.۲۸۸ دلار که جزء بالاترین در جهان است را رقم زد؛

.۳ چینی‌ها اخیراً موشک زمین به دریای ۱۱۰۰ کیلومتری (DF-21D) با هزینه ۱۱ میلیون دلار با موفقیت آزمایش کردند.

معانی صریح و تلویحی این تحولات عظیم در سطح همسایه‌های ما و در مقیاس جهانی چیست؟ همه کشورها به فکر توسعه و افزایش توان‌مندی هستند حتی قطر با جمعیت ۲۵۰ هزار نفری معادل یک محله تهران. اعراب جنوب خلیج فارس به‌تدریج در حال خرید روزافزون سهام شرکت‌های نفتی بزرگ جهان هستند و اگر ما در آینده بخواهیم به‌منظور دستیابی به فن‌آوری نفت و گاز، با شرکت‌های بزرگ جهان همکاری کنیم چه‌ بسا با دستور کار سیاسی همسایگان سهامدار خود نیز روبرو شویم.

آیا می‌توان عنصر فن‌آوری و تکنیک را از فرآیند تولید ثروت و قدرت نادیده گرفت؟


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
همکاری ...
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳
 

همکاران مان اندیشمندان ِ به موضوع و توانمند در ارائه راهکار هستند و این هنر حاصل عمری است که در میان شما بوده ایم و هستیم اما محدود به شما نبوده ایم و نخواهیم بود و این همان نقطه قابل تعمق ماست.

ما موضوعات و مسایل بسیاری برای حل داریم که لاینحل به نظر می رسد چرا که طبق یک روایت تجربه شده و موفق این ذهنیت نیز وجود دارد که می گوید ...

" لزوما محل درد، محل درمان نیست. "

اکر تشخیص موضوع و به تبع آن ارائه راهکار اشتباه باشند، همان جایی خواهیم بود که در حال حاضر هستیم. به طور معمول تعابیر ما نشات گرفته از آن چه چیزی است که به عنوان دانش در ذهنمان انباشت کرده ایم. بایگانی های ( قفسه هایی که لوح ها، تندیس ها ... در آن چشم نوازی می کنند)  سازمان ها، موسسات و بسیاری از بنگاه ها حتما مهر تایید برآن چه که می گوییم خواهند زد.

بودن درمحافل مختلف ِ گفت و گو به ما فهماند که گفت و گویی در کار نیست، هر چه هست گله از وضع موجود و به قولی  " نق " است تا طرح درست موضوع توسط ( گوینده و شنوده ) طرفین. امروز روایت ما بدان جا رسیده که هم مسوول موضوع بحث و هم ذینفان بحث هر دو گله مندند. 

مسوول باید خوب بشنود و سپس با کمک صاحبان نظر و صد البته صاحبان تجربه، راهکارهایی برای برون رفت از مسایل ارائه دهند که متاسفانه این طور نیست و چنان چه به همین منوال، عمر سپردی گردد چه کسانی باید برای ساخت ذهنیت های درست و اجرایی کردن آن مسوولیت پذیر شوند؟

ما نقطه آغاز تغییر را با کمک شما می یابیم و از همان نقطه با پشتیبانی شما به تحول مورد نظر دست خواهیم یافت...

" اقبال سراغ کسانی می رود که به کار اعتقاد دارند نه به اقبال "

http://www.managersclub.ir/about.php?pid=13


 
comment نظرات ()
 
سفری بی پایان...
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
 

اگر ارزش های بنیادین را اول نشناسیم و بعد به دیگران نشناسانیم و آنان پایبندی اســتوار و پیوسـته ما را نبینـند، گزینـش ارزش ها، کاری بیهوده است.

تثبیت ارزش ها کاریست دشوار. 

از آن ها سخن بگویـیم، 
ارزش ها را بر کارت های نام و نشان ( کارت ویزیت ) بنگاریم، 
در گزارش های سالانه، لوحه ها، دیوار نوشته ها و کتابچه های راهنما، آن ها را بیاوریم. 
کوتاه سخـن این که، ارزش ها را در هر کجا ... ، به نمایش بگذاریم . 
به ارزش ها بیش از یک فعالیت بیانی بها بدهیم، هر چند شنود و گفت و فعالیت بیانی نخستین گام در این فرآیــند اسـت. 
ارزش ها را همواره تکرار کنیم تا جایی که برای همه ( خود، خانواده، سازمان و اجتماع ) به صورت عامل ایمـنی طبیـعی دوم در آیند. بـدین گونه، انتــظارات از ما مشخص می شود و این شناخت، ما را از دیگران ممتاز می سازد . 
خبر خوش این است که با جا افتادن ارزش ها، شناسایی، شناساندن و به عادت در آمدن آن ها، خود ملکه می شوند. ولی هـمواره به خاطر داشته باشیم که این فرآیند پیوسته است. سفری بی پایان...

 
comment نظرات ()
 
چشم انداز ...
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
پدر و مادر، ما متهمیم ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
 

تعطیلات نوروزی گذشت. مهمانی‌ها برگزار شد. دید و بازدید‌های از سر اجبار و بعضاً از سر علاقه، انجام شد. نقدهای اجتماعی هم که بخشی از «نقل و نبات» مهمانی‌های ماست و اگر بی همگان به سر شود، بی آن ها به سر نمی‌شود.

بعضی از موضوعات هر سال عوض می‌شوند. از بحث‌های جسمانی تا خواسته‌های روحانی. از موضوعات زشت و زمخت تا موضوعات ناز و ظریف. اما بعضی نقدها،‌ تاریخ مصرف ندارند. حتی محل مشخص مصرف هم ندارند. همه وقت و همه جا، برای پر کردن سکوت مهمانی‌ها، در لابه‌لای پوست کندن سیب و پر پر کردن پرتقال، می‌توانند مورد استفاده قرار گیرند.

از جمله‌ این بحث‌ها مدرک گرایی جامعه‌ ما و ظاهربینی جامعه‌ ما و عددی فکر کردن و پررنگ بودن معیارهای پولی در میان مردم ماست. نسل امروز ما، در مقابل بسیاری از پدرها و مادرها متهم است.

  • متهم به مدرک‌گرایی.
  • متهم به پول پرستی.
  • متهم به زیرپا گذاشتن اخلاق.
  • متهم به امیدنداشتن به آینده.
  • متهم به بی انگیزگی.
  • متهم به بیگانه‌پرستی.
  • متهم به این که بت‌های اقتصادی‌اش بیل گیتس است و استیوجابز٫ نویسندگان مورد علاقه‌اش مارکز و پائولوکوییلو و وین‌دایر.
  • متهم است به غرق شدن در لحظه و فراموش کردن آینده.
  • متهم است به زندگی مجازی.
  • متهم به فرار از کشور به سوی سرزمین رویاها.
  • متهم به دوست داشتن ترانه‌های بی‌معنی.
  • متهم به بی‌توجهی به ارزش‌ها.
  • متهم به بی علاقگی به ازدواج و تشکیل خانواده.


درست می‌گویید. ما اتهام‌های خود را می‌پذیریم. اگر علاوه بر متهم کردن، محکوم کردن ما خوشحال‌ترتان می‌کند، محکومیت را هم بی‌ هیچ اعتراضی پذیرا هستیم.

  • نسل ما نسل پذیرش است.
  • نسل قبول کردن همه‌ چیزهایی که نفهمیده.
  • نسل سکوت.
  • نسل خودسانسوری.
  • نسل خندیدن در جمع‌های کوچک و گریستن در جمع های بزرگ.

در کنار این همه «واقعیت»، پذیرش این چند اتهام اخیر، چیزی به «سختی های ما» اضافه نمی‌کند.

ما از آن هنگام مدرک گرا شدیم که دیدیم در سومین دهه‌ زندگی، پس از خروج از دانشگاه، اسم کوچکمان را که دوستش داشتیم و با اذان در گوشمان خوانده بودید کناری گذاشتید و مدرک تحصیلیمان را به جایش گذاشتید. من خودم دوستی به نام محمد علوی داشتم که دکتر علوی شد. ما از آن هنگام مدرک‌گرا شدیم که دیدیم شما فرق شغل و مدرک را نمی‌دانید و به دیگران می‌گویید:

پسر/دختر من، مهندس است. وقتی که در مهمانی‌ها، برای کسب افتخار، ما را به جای نام کوچکمان، با مدرکمان صدا زدید.

ما از آن هنگام پول پرست شدیم، که به عنوان مانعی برای ازدواج به ما گفتید: «این پسر خوب است. اما خانه ندارد» یا «این دختر خوب است اما جهیزیه ندارد».

ما از آن هنگام پول پرست شدیم که وقتی پدر و مادر کسی ثروتی داشت و شغل و درآمدی بالا. گفتید: «خانواده دارد» و آن هنگام که خانواده‌اش دارایی معمولی داشت، گفتید: «اما خودش پسر/دختر خوبی است…». و ما خواستیم جوری زندگی کنیم که اگر بزرگ شدیم و ازدواج کردیم و فرزند دار شدیم، فرزندمان بی‌خانواده نباشد.

ما از آن هنگام به تشکیل خانواده بی علاقه شدیم که شما یادمان دادید «طلاق» چیزی در حد «ارتداد» است و ازدواج راهی است که اگر رفتی، بازگشتی ندارد. و دیدیم که اگر جدا شویم دیگر برایتان «جنس دست دوم» محسوب می‌شویم. البته حرف‌های روشنفکرانه هم کم نشنیده‌ایم اما موضع واقعیتان را وقتی پسری عاشق ازدواج با دختری مطلقه می‌شد دیدیم و وقتی که در فرم‌های استخدام سه گزینه برایمان گذاشتید: «مجرد، متاهل و مطلقه!» و ما تصمیم گرفتیم از رابطه های روی کاغذ به دوستی‌های توی کافه، فرار کنیم.

ما دختران شما، فکر و ذهنمان،‌ ظاهر و زیبایی و آرایش شد. چون بسیار دیدیم که در بازگشت از مهمانی‌ها از جذابیت و زیبایی فلان دختر گفتید و هرگز از حرف‌های زیبای آن دختر دیگر، حرفی گفته نشد.

به ما گفتید باید «جزو صد نفر اول کنکور در کشور باشی» اما نگفتید باید در لحظه‌ ترک دنیا جزو «صد نفر اول تاثیرگذار کشور» شده باشی. به ما از قانون و قانون مداری گفتید و دیدیم که چه گونه همه‌ بچه‌های فامیل توانمند یا ناتوان، یکی پس از دیگری از طریق شما استخدام می‌شوند و اگر کسی این کار را نمی‌کرد متهم می‌شد که پس از رشد و کسب قدرت، «خودش را گم کرده» است.

ما از آن هنگام، به بیل گیتس و استیو جابز رو آوردیم که هر وقت از یک ثروتمند موفق ایرانی حرف شد، گفتید دزد است. گفتید رانت داشته است. این جا کسی نمانده بود. این بود که هر کداممان توانستیم به سرزمین‌های دیگر مهاجرت کردیم و تایید تصمیم‌مان لبخند‌های پرافتخار شما در فرودگاه‌ بود و سینه‌ی ستبرتان در مهمانی‌ها وقتی که می‌گفتید ما «خارج» هستیم…

ما طلبکار جامعه هستیم. چون به ما نگفتید کاری کن که برای جامعه ارزش داشته باشد و حاضر باشد پول آن را بدهد. گفتید تو سال ها تلاش کرده‌ای و درس خوانده‌ای و جامعه موظف است پول تو را بدهد.

ما نسلی هستیم که از شکست می‌گریزیم و از آن شرم داریم. چون نخست بار که زمین خوردیم و معنایش را نمی‌دانستیم شما به جای خندیدن، از سر ترس فریاد زدید. شما حتی این ساده‌ترین نکات را نادیده گرفتید و شتابان نعمت حیات را به ما هدیه دادید.

ما امروز سکوت کرد‌ه‌ایم. چون هر چه گفتیم یا بدبینی شد یا نا‌امیدی و یا سیاه نمایی و یا… سانسور! شما همیشه از بدی های جامعه گفتید و ما هر چه فکر کردیم نفهمیدیم جامعه دقیقاً کجاست.

  • مگر شما متعلق به این جامعه نبودید؟
  • مگر آن چه گفتیم حرف‌ها و کارهای شما نبود؟


ما در مهمانی‌های شما سر در موبایل‌هایمان فرو برده‌ایم و رابطه‌هایمان با «پیامک» شکل گرفته است. چون فرصت ایجاد رابطه و گفتگو از ما گرفته شد. ما در خیابان‌ها با هم راه می رفتیم و باید می‌گفتیم که با هم چه نسبتی داریم. پس به سراغ موبایلهایمان آمدیم که خوشبختانه هنوز در پیام و پیامک، نسبت ما و گیرنده را نمی‌پرسند.

ما نسلی هستیم که در ذهنمان زندگی می‌کنیم. با موبایلمان عاشق می‌شویم. با مدرکمان معرفی می‌شویم. با ثروتمان موفق می‌شویم. با ماشینمان عشق را جستجو می‌کنیم. ما از شما به آخرت معتقدتریم. چون فرصت تجربه‌ لذت بخش دنیا را آن طور که باید نداشتیم. شاید آن جا شرایط بهتری باشد...

منبع : عصر ایران


 
comment نظرات ()
 
قدرت خارق العاده تلقین‎ ...
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
 

می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و به خیال این که استاد آن ها را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آن ها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد، زیرا آن ها را به عنوان دونمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود.

اگر این دانشجو این موضوع را می دانست احتمالاً آن را حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است، بلکه برعکس فکر می کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.

چند نمونه فراموش نشدنی باعث تغییر نگرش پزشکان و روانشناسان شد.

یک زندانی که قصد فرار داشت به طور مخفیانه خود را در یکی از اتاقک های قطار جا داده بود و بعد از حرکت فهمیده بود که در یخچال قطار قرار دارد. زندانی مطمئن بود که در طی چندین ساعتی که در یخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقیقاً این طور هم شد.

اما بعد از رسیدن به مقصد مشاهده کردند که زندانی یخ زده در حالی که یخچال قطار خاموش بوده است و این نشان می دهد که شخص زندانی به خود تلقین کرده که منجمد خواهد شد و این تلقین برای او حکم یک تصویر ذهنی مطابق با افکار او داشته و همین باعث شده که سلول های بدن وی واقعاً سرما را حس کرده و کم کم منجمد شود.

نمونه دیگر آزمایشی بود که به پیشنهاد یکی از روانشناسان بر روی دو تن از مجرمین محکوم به اعدام انجام شد.

آزمایش به این صورت بود که مجرم اول را با چشمانی بسته در حضور مجرم دوم با بریدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در این هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونریزی شدید بود. سپس چشمان نفر دوم را نیز بستند و این بار شاهرگ دست وی را فقط با تیغه ای خط کشیدند و در این حین کیسه آب گرم نیز بالای دست وی شروع به ریختن می کرد این در حالی بود که دست او به هیچ وجه زخمی نشده بود. اما شاهدان یعنی پزشکان و روانشناسان با کمال ناباوری دیدند که مجرم دوم نیز پس از چند دقیقه جان خود را از دست داد چراکه او مطمئن بود که شاهرگ دستش به مانند نفر اول بریده شده و خونریزی می کند. ریخته شدن خون را نیز بر روی دست خود حس می کرده است. در واقع تصویر ذهنی او چنین بوده که تا چند لحظه دیگر به مانند نفر اول هلاک می شود و همین طور هم شد.

این نشان می دهد که دستگاه عصبی ما با توجه به آن چه فکر می کنیم یا خیال می کنید که حقیقت دارد واکنش نشان می دهد.

دستگاه عصبی ما تجربه خیالی را از تجربه واقعی تمیز نمی دهد.

در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتی که از ناحیه مغز در اختیار او قرار می گیرد واکنش نشان می دهد.

این یکی از قوانین اولیه و اصولی ذهن است. در واقع این طوری ساخته شده ایم. وقتی این قانون را در افراد هیپنوتیزم شده مشاهده می کنیم شک می کنیم که حتما نیرویی مرموز یا فوق طبیعی در کار است.

در واقع آن چه را که می بینیم فرایند طبیعی عمل مغز و دستگاه عصبی انسان است و نه چیز دیگر.

در پدیده هیپنوتیزم اگر بیمار به درستی گفته های شخص هیپنوتیزم کننده معتقد باشد کارهای حیرت آور انجام می دهد و بیمار رفتاری متفاوت از خود نشان می دهد زیرا طرز فکر و باورش تغییر کرده است.

هیپنوتیزم یا خواب مصنوعی همیشه به نظر اسرار آمیز بوده است زیرا همیشه فهم این که چگونه باور کردن می تواند منجر به رفتار غیر عادی انسان شود دشوار بوده است. با خواب مصنوعی چنان برخورد شده که انگار نیرو یا قدرت ناشناخته ای در کار است. اما حقیقت این است که وقتی شخصی را متقاعد می کنید که قدرت شنوایی اش را از دست داده رفتار ناشنوایان را پیدا می کند. وقتی او را متقاعد می کنید که نسبت به درد حساسیت ندارد، می تواند بدون بیهوشی تحت عمل جراحی قرار گیرد و در این میان نیروی مرموزی هم در کار نیست.

ازشما می خوام که لحظه به لحظه مواظب گفته ها، فکرها و حرفای دلتون باشین. مواظب باشین که به خودتان چه می گوید. هیچ وقت نگوید که چرا زندگی من این بدین شکل است. زیرا دست خودمان است و این ما هستیم که زندگی خودمان را به ویرانه، کلبه ای خرابه به قصری باشکوه و بت شاهکاری بی نظیر تبدیل می کنیم...


 
comment نظرات ()
 
خلوت کجاست ...
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
با همکاری مرکز مشاوره روانشناختی یسنا و خانه مدیران جوان ...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳
 

این کارگاه، مرحله بعدی یا به عبارتی قسمت دوم روایت تغییر است که به بهینه سازی تصویر ذهنی فرد می پردازد...


 
comment نظرات ()
 
عشق، کاری که به درستی انجام نمی‌دهیم ...
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳
 

قسمت‌های ابتدایی از سخنرانی « یان دال آگلیو » در TED، تحت عنوان «عشق، کاری که به درستی انجام نمی‌دهیم» ...

عشق چیست؟

با این که این کلمه کاربرد بسیار گسترده‌ای دارد. اما هنوز نمی‌توان به راحتی تعریفی برای آن ارائه داد.

من می‌توانم عاشق نرمش کردن باشم. من می‌توانم عاشق یک کتاب، یا یک فیلم باشم. من می‌توانم عاشق کالباس باشم. یا می‌توانم عاشق همسرم باشم.

اما به طور مثال، تفاوت زیادی بین یک تکه کالباس و زنم وجود دارد. تفاوت این‌جاست که، اگر من برای کالباس ارزشی قائل شوم، کالباس، در عوض برای من ارزشی قائل نمی‌شود. در حالی که همسرم می تواند.

 بنابراین، تنها یک موجود هوشمند دیگر می‌تواند مرا متقاعد کند که موجودی دوست‌داشتنی هستم. من از این موضوع آگاهم، و به همین دلیل است که عشق می‌تواند به طور دقیق‌تر تمایل به دوست داشته شدن تعریف شود.

http://behinmoshaveran.com/


 
comment نظرات ()
 
بیایید ...
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳
 

به فکر باشیم تا تو فکر...

آخه می دونی، ما معمولا تو فکر هستیم تا به فکر.


 
comment نظرات ()
 
نقدی بر اولین روز کارگاه ( نقطه آغازین تغییر ) ...
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

کارگاه " نقطه آغازین تغییر " روز جمعه گذشته نوزدهم اردیبهشت ماه در مرکز مشاوره و خدمات روانشناسی یسنا با حضور راهیان مسیر تغییر برگزار شد.

در اولین نشست سعی شد فضای حاکم براین کارگاه چهار روزه شرح داده شود و این که برای طی آن به چه نوع از نگرش نیاز است تا امکان خلق آینده ای که مطلوبمان است مهیا گردد.

امروز از این عزیزان خواهش کردم به تیغ تیز نقد خود روز اول کارگاه را شرح دهند. آن چه در پی خواهد آمد بخشی از نظرات این عزیزان است...

سلام. برای قضاوت زود است لذا فقط برداشت خود را می گویم. جلسه چالشی خوبی بود به قول شما هر کس به اندازه درکش و هدفش از شرکت در این دوره برداشت می کند. برای کسی با هدف من، پیدا کردن نقطه تعادل در تصمیم گیری برای تغییر و انرژی گرفتن برای شروع مهم است شاید اگر کارگاه به سمت ارائه شفاف راهکار پیش برود کمک کننده و کاربردی تر باشد.

سلام. جذابیت روز اول به دلیل نیاز من به داشتن تفکر جدید و پایان دادن به تفکرات منفی برایم خیلی زیاد بود ولی چگونه این مهارت را می توان همیشه داشت؟ در کل من نکته منفی در ارائه مطالب ندیدم.

سلام. بیان ساده نکات مفید و ارتباط خوب شما با شرکت کنندگان و مشارکت آنان در گفت و گو خوب بود و کمی هم پراکندگی در مطالب ارائه شده وجود داشت.

با سلام و خدا قوت. جلسه خیلی عالی و پربار برگزار شد. جایی برای انتقاد باقی نمانده فقط اگر راس ساعت شروع و خاتمه یابد می توان به کارهای دیگر هم رسید.

سلام. هرچه فکر کردم دیدم هیچ نقدی به جلسه اول ندارم. فوق العاده بود. اتفاق خوبی که برای من افتاد این بود که در میان صحبت های شما موفق شدم به خود فکر کرده و به قولی همذاد پنداری نمایم. من چارچوب صحبت های شما را هم زمان روی رفتار و زندگی خودم قرار دادم و خیلی جاها دیدم که خارج از این چارچوب یکی از بزرگ ترین دغدغه هایم زود قضاوت کردن است و این که به قول شما، همواره پرچمدار قضاوت هستم. تا وقتی که برای دنیای درونم تلاش نمی کنم چه توقعی وجود دارم که دنیای بیرونم آن طوری باشد که می خواهم ..

باسلام. جلسه اول با این که اکثرمطالب حداقل برای من تکراری بود اما با توجه به کل جلسه، کارگاه رضایت بخشی بود. البته امیدوارم جلسات بعدبه مراتب کاربردی تر برای بنده باشد.  

سلام. جلسه معارفه رو می تونم در جمله ای خلاصه کنم، سرآغازی نو با تفکری جدید.


 
comment نظرات ()
 
شاید برای هم بودن مهم تر از با هم بودن باشد ...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
شاید دوستی تعرفیش غیر از آن باشد که می گویم ...
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
مسیری که آمدی به تو خواهد گفت به کدامین سمت می روی ...
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
تعادل عالم ساز ...
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 

از دوستی پرسیدم، اگر بگویم از کسی کینه به دل راه نخواهم داد چه خواهی گفت ...

دوست گفت شاید به خاطر آن است که حال و حوصله این کار را نداری.

به او گفتم، نزدیک گفتی...

گفتم چون زمان نداربم، چرا که نمی دانم تا کی زنده ام و ادامه دادم که...

با این نگاه دیگر در ذهنم فضایی برای بایگانی چنین اتفاقاتی لازم نخواهم بود و بدین شکل، امکان ثبت چیزهایی که شادم می کند مهیا خواهد شد. 

دوست گفت که انسان ها را دوست ندارد و خانواده اش تنها کسانی هستند که بازی عشق یا همان عشق ورزی را با آن ها دارد .

او گله می کرد که نیازهای مردممان از هم، تقریبا شبیه هم و سطحی است...

جایی دیگر می گفت که هیچ پنجره ای را بر روی خود نبسته است ...

به او گفتم اگر پنجره ها بازند پس چرا کفه دوست نداشتنت سنگین تر از دوست داشتهایت است ؟ 

و جایی دیگر از هدیه دادن و گرفتن می گفت ...

به دوست گفتم، ادعایت ( افکار + بیان ) چیزی را می گوید که عملت ( شدن )  آن را رد می کند.

جایی هم از دوستی می گفت که بهزاد نام داشت. او فردی از اهالی افغانستان بود. بهزاد کارگر کارواش بود و ما برای شستن اتومبیل دوستم و دیدنش بدانجا رفتیم. در بازی روزگار دیدم که بهزاد اصول ارتباطی را به بهترین شکل ممکن رعایت می کند. او حتما تحصیلات داشگاهی هم ندارد اما منش یک انسان مهربان و آگاه را به خوبی بازی می کرد. در فرایند این بازی فرصتی فراهم شد که بخش دیگری از دوستم را ببینم که اگر بخواهم چیزی در موردش بگویم آن جمله این است که، حرف هایش به بخشی از اعمالش نمی آمد. به عبارتی می بایست او را از اعمالش شناخت نه افکارش ...

و او این گونه از روزگارش راضی نبود... 

او می گفت که دیوانه است و از دیوانگیش لذت نمی برد...

او دنبال تمایز بود. تمایز در نگاه به زندگی، تمایز در نیاز، تمایز در تمایلات و ...

او دنبال اعتماد بود تا بگوید هر آن چه که دوست داشت به میان گذاشته شود...

او دنبال گوشی بود که کارش قضاوت نباشد ... 

دوست عکسی را نشانم داد و خواست تا بگویم هر آن چه که می بینم...

باورهایم را که می گفتم مورد پذیرشش قرار گرفت... 

به او گفتم که اگر فقط با قلبت احساسش تصمیم بگیرد خود را می آزارد و اگر با مغز تصمیم بگیرد دیگران را. 

به او گفتم که " بایدی " لازمه بقاست و آن، تعادل بین قلب گرم و مغز سرد است. این تعادل عالم ساز است ...

و این تجربه من نیست، تجربه کسانی است که با بودنشان، ما هستیم ...

این دوست را " زندگی " صدا می کردم و دلیل این نام گذاری کاملا در او پیدا بود ... 


 
comment نظرات ()
 
شهید مطهری می گوید ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
 

فرق است بین کار کردن و شاه کار کردن.

آدم ها کار می کنند و اندکند کسانی که شاه کار می کنند.  

  • آنان چه کسانی هستند؟ 
  • چه زمانی شاه کار اتفاق می افتد ؟ 

ما کارهایی را انجام می دهیم از سر تکلیف و کارهایی را انجام می دهیم از سر ذوق که نتیجه این دو باهم ممکن است برابر نباشد. شهید مطهری معتقد است زمانی شاه کار اتفاق می افتد که بین فرد و نقش، بین فرد و شغل، بین فرد و موقعیت تناسب وجود داشته باشد. زمانی که فردی خود را کشف کرد و علاقه اش را بر سر کاری که دوست دارد بگذارد کارش می شود شاه کار.


 
comment نظرات ()
 
گفت و گو با دکتر ...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢
 

به این عبارات نگاه کنید:

دموکراسی، فکر کنید، علم بیاموزید، ایمان داشته باشید، قضاوت نکنید، امنیت فرزندان خود را تامین کنید، به دیگران مشورت دهید، کار خیر انجام دهید و ...

آیا توصیه‌های بالا را قبول دارید؟ واقعیت این است که توصیه‌های بالا به همان اندازه که می‌توانند مثبت باشند می‌توانند شیوه‌ای موثر برای بسترسازی « فساد» و « نابودی» باشند.

  • موکراسی خوب است. اما در میان دو گرگ و یک گوسفند، انتخاب دموکراتیک شام، حتماً «گوسفند» خواهد بود!
  • فکر کردن خوب است. اما برای آن کس که به «دانش» و «قدرت تحلیل» و «تفکر انتقادی» مجهز نیست، فکر کردن، به تقویت باور فرد در مورد «جهل و نادانی» خویش منجر می‌شود.
  • علم آموزی خوب است. به شرط آن که «علم» و «مدرک» هم معنا فرض نشوند. در غیر این صورت نتیجه مستقیم توصیه به «علم آموزی»، پر کردن جیب «دلالان مدرک» است.
  • ایمان ضرورت زندگی است. به شرطی که از من نخواهی که به آن چه «تو ترجیح می‌دهی» ایمان داشته باشم که در این صورت، معنایش ایمان نیست و سرسپردگی است.
  • قضاوت نکردن خیلی خوب است. اما بسیار پیش می‌آید که «قضاوت نکردن» خود نوعی «قضاوت» است. مانند دیدن دزدی که شبانه از خانه همسایه همه چیز را می‌برد و شما چشم‌های خود را می‌بندید تا در مورد «بنده‌ی خداوند» قضاوت نکرده باشید!
  • تامین امنیت فرزندان وظیفه پدر و مادر است اما اگر معنای آن، حبس کردن فرزندان در فضای حقیقی و مجازی باشد امنیتی که در «زندان انفرادی» حاصل می‌شود تجاوز به حقوق انسانی خواهد بود.
  • مشورت دادن به دیگران خوب و مفید و مقدس است. اما به شرط آن که آن ها از ما مشورت خواسته باشند و ما هم بهتر از آن ها «بفهمیم» و «بدانیم» در غیر این صورت «دخالت» است که لباس «مشورت» پوشیده است.
  • کار خیر خوب است. اما اگر لباسی باشد برای پنهان کردن تمام «شر»هایی که در زندگی بنا کرده‌ایم، چیزی جز «خود فریبی» و «مردم فریبی» نیست.

امروز ما در جامعه‌ خود «واژه زده» شده‌ایم. بعضی واژه‌ها پاک هستند. برخی ناپاک. برخی مقدس و برخی نامقدس. برخی زشت و برخی زیبا.

در حالی که هیچ واژه مقدسی وجود ندارد. «تفسیر ما» و «رفتار ما» است که واژه‌ها را پاک و ناپاک می‌کند.

چه بسیار واژه‌های مقدس که در دهان نامقدس به «ناپاکی» آلوده شده‌اند و چه بسیار واژه‌های نامقدس که در دست‌های مقدس، «پاکی و زیبایی» را تجربه کرده‌اند.

می دانم که سطحی اندیشان، همین جا برافروخته خواهند شد و واژه‌ی دیگری را بر نیزه خواهند زد: مقدس!

باشد آن روزی که نوشته‌ها و حرف های ما، «سالاد زیبایی از کلمات» نباشد و پشتوانه‌اش، فکر، مطالعه، تحقیق، تجربه و عمل نهفته باشد.

http://www.shabanali.com/

سلام آقای دکتر شعبانعلی عزیز

در ارائه مطالبم هیچ قصدی جز گفت و گو با شمای دوست ندارم و امیدوارم که سطح اندیش نبوده و سالادی از کلمات نباشد...

واژه ها بار دارند و ما نیزبه طور معمول از آن ها بسیار استفاده می کنیم مثل همین مواردی که شما به تعدادی از آن ها ( دموکراسی، فکر کردن، علم آموزی و ... ) اشاره فرمودید. ما در بیاناتمون از حرف های ربط هم، بسیار استفاده می کنیم همانند نمونه هایی که شما ( اما، اگر، ولی ... ) استفاده نمودید.

در حروف ربط چیزی وجود دارد که " و " نام دارد یا به قولی " واو جادویی " که در لاتین آن را Genius and می نامند. زمانی که آن را برای ربط دو کلمه یا جمله استفاده می کنیم اتافقی می افتد که شنونده را با تو همراه می کند. این همراهی هم چون بودن در جریان یک رودخانه ای است که عزم رسیدن به دریا را در سرش دارد.

مثال :

من نوشته های شما را خواندم و به فکر فرو رفتم.

به جای این که بگوییم :

من نوشته های شما را خواندم اما فکر می کنم.

به طور یقین باور دارید که جمله دوم به مقدار زیادی فاصله بین شنونده و گوینده مطالب ایجاد می کند. این طور نیست ؟

حال اگر بگویم چیزهایی مثل اما، اگر، ولی  ویروس هایی هستند که ما ناخودآگاه از آنان استفاده می کنیم، نظرتان چیست ؟

مثال :

  • من برای شما احترام قائلم اما،
  • من شما را دوست دارم اگر،
  • نوع نگاهتان را متوجه شدم ولی،

حضورمان در زندگی به اراده ما نبوده و عدمش نیز نخواهد بود. خواسته یا ناخواسته همه ما نقش پلی را بازی می کنیم که در آن بهتر است اما، اگر، ولی نباشد. چون به هر میزان که فهممان بالا رود این پل می بایستی محکم تر مفهومش را بازی کند. پل رابط است بین این سرزمین و سرزمین دیگر، بین این آبادی و آبادی دیگر، بین این ذهن و ذهن دیگر، بین این دل و دلی دیگر و در میان این دو شاید رودی هم جاری باشد. این پل در طول عمرش حتما با طوفان های بسیاری دست و پنجه نرم می کند و سردی ها و گرمای سوزان را.

هم پل و هم رود هر دو زندگی را یا حاملش هستند یا در بتن دارند.

از چیزی به نام مفهوم در بالا استفاده کردم ...

یادتان هست همین چند سال پیش بود که وقتی مسابقه فوتبال را از تلویزیون تماشا می کردیم، گوینده ورزشی می گفت ... آن هایی که الان دارن با تلویزیون های سیاه وسفید مسابقه رو می بینند باید بگم که بچه های تیم فلان با جوراب های سفید در زمین بازی  می کنند....

این مثال، مفهومی را انتقال می دهد که بسیاری آن را تجربه کرده اند و خیلی ها هم نه و چیزی که مهم است آن است که این مثال می گوید فهم چیزی، ربط مستقیم با تجربه اتفاق افتاده اش دارد و اگر نباشد تصویر ذهنی با همان ابعادی که در ذهن گوینده است در ذهن شنونده شکل نمی گیرد و شاید حداقلی شود از این که من بگویم، می فهمم اما تجربه اش را ندارم.

در نظام آموزشی ما بسیار از این ویروس ها توسط افرادی که کرسی یا تریبون آموزش را در اختیار دارند به دیگران منتقل می شود. ذهن ما هم چون کتابخانه ایست که می بایست در قفسه های آن بهترین کتاب های عالم گنجانده شود چرا که فرصت زیادی نداریم و هر لجظه ممکن است با دمی یا بازدمی بار سفر بندیم. در این فرصت کوتاه عمر من باید آن چه را که شایسته بودن است فراهم آورده تا شایسته شدن هم بخشی از تجاربم گردد.

کلماتی چون :

فکر کردن، علم آموزی، ایمان، قضاوت نکردن، تامین آینده فرزندان، مشورت دادن و کار خیز همانند بسیاری دیگر از کلمات، در مسیر رشد ما در حال تکامل و تغییر است.

زمانی که برای پاسخ درست یک سوال می بایست آن را از سه غلط دیگر ( سوالات تستی ) تمیز داده و انتخاب نمود مثال همان ویروس هایی است که به اشتباه در ذهن ما جای می گیرد و ما مجبوریم به ناچار آنان را مرور کنیم. چرا وقتی می شود از یک واژه تعریف درستش را یاد گرفت و آن را عمیق نمود وقت خود را به تکثیر ویروس هایی بگذرانیم که ما را از اصل موضوع دور می کند.

راه گشا خواهد بود به جای آن که فکر کنیم فلان عبارت چه چیزی نیست، فکر کنیم که چه چیزی می تواند باشد. ما برای ایجاد و حفظ ارزش هایی که می تواند ضمانتی باشد برای بهترین بودن و بهترین شدن، می بایست تعادلی بین مغز و قلبمان برقرار کنیم. همان قدر که حضور مغز سرد ( منطق ) بدون توجه به قلب گرم ( عواطف ) می تواند از ما شخصیتی بسازد که موجب آزار دیگران شود همان قدر حضور قلب گرم هم بدون توجه به مغز سرد می تواند موجبات آزار خودمان را فراهم آورد.

این ها را گفتم که بگویم ...

همواره رعایت قوانین ما را از خطر باز می دارد و توجه به علائم و فهم آنان موجبات امنیت و آسایش را برای تمامی انسان ها فراهم می کند.حتما خیریتی در حضورم ماست که باید آن را فهمید. فکر نشأت گرفته از ایمان، آموزه هایی را به همراه خواهد داشت که گره گشا خواهد بود. به هر میزان که این آموزه ها ژرف رو باشند  قضاوت به کار نمی آید و در نهایت به تجاربی منتج خواهد شد که با قدری عشق می شود به تشنگانش ارائه نمود و صد البته بدون قطعیت.

همان طور که اشاره فرمودید تفسیر ما معنا دهنده خوبی ها و بدی هاست پس به گمانم بهتر خواهد بود که تعریف درست را یاد بگریم ( یادگیری به معنای تغییر در رویه ) و بارها تجربه اش کنیم و هر چه را که خلاف آن بود در ذهن بایگانی نکنیم تا در نهایت گنجیه ای شویم از آن چه درست است.

هم چون آب جاری باشید ...


 
comment نظرات ()
 
بی نیازی، بنیان آزادی ست ...
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
 

امسال برای پانزدهمین بار به سلسله کنفرانس‌های داووس یا مجمع جهانی اقتصاد، دعوت شده بودم. 265 میزگرد در داووس امسال برگزار شد که طی پنج روز موفق شدم در 24 مورد که به حوزه پژوهشی من مربوط می‌شد شرکت کنم تا از زوایای مختلف نظام بین‌الملل در حال ظهور را بهتر درک کنم.

 

 

داووس محل تصمیم‌گیری نیست بلکه کانون یادگیری و اثرگذاری است. طی یک هفته در داووس، فرصت کردم تا با ده‌ها کارآفرین، محقق و مدیر صحبت کنم و به عنوان یک دانشگاهی، نمایی مثبت از ایران عزیز به جا گذارم.

اما آن چه که مهم‌ترین درس من از داووس امسال بود در لابه‌لای جلسات و گفت و شنودها به دست نیامد، بلکه زمانی بود که داووس را ترک کردم. در فرودگاه زوریخ در صف تحویل چمدان ایستاده بودم که ناگهان، کسی مرا صدا کرد. هنگامی که برگشتم؛ پشت سر خود، وزیر خارجه سوئد را دیدم. این بار سوم بود که او را طی یک هفته می‌دیدم.

ضمن این که با هم صحبت می‌کردیم 10 درصد از توجه من به این مسأله بود که ببینم کسی او را همراهی می‌کند یا خیر. او هم مانند دیگران در صف ایستاده بود تا چمدان خود را تحویل داده و کارت سوار شدن به هواپیما را بگیرد.

باورم نمی‌شد. سال‌ها در رسانه‌ها خوانده بودم که مسوولین دولتی کشورهای اسکاندیناوی، مانند شهروندان دیگر رفتار می‌کنند و هیچ مزیتی نسبت به دیگران ندارند و حال، به چشم خودم این واقعیت را تجربه می‌کردم.

من و او، چمدان خود را تحویل دادیم و مانند افراد عادی، کارت پرواز گرفتیم و چون به مقصدهای مختلفی می‌رفتیم از هم خداحافظی کردیم. از آن لحظه مرتب به این موضوع فکر می‌کردم که کدام ساختار، قواعد و قوانینی باعث می‌شود تا به این حد، مسئول مهم یک کشور کم هزینه باشد.

 سوئد با 9/5 میلیون جمعیت، 550 میلیارد دلار تولید ناخالص داخلی و حدود 44000 دلار درآمد سرانه، از منظر شاخص‌های توسعه یافتگی، جزو پیشرفته‌ترین کشورهای جهان است. این کشور، میزبان حدود 130 هزار نفر مهاجر ایرانی نیز می‌باشد.

آیا وضعیت سوئد به خاطر فرهنگ، دانش و آگاهی مردم این کشور است؟

شاید این گونه باشد اما با استمداد از نظریه‌های توسعه یافتگی احتمال بیشتر را به این نکته می‌دهم: در سوئد ساختاری به وجود آمده که مردم فقط از دولت و حکومت، انتظار ایجاد امنیت و نظارت بر قانون را دارند.

 حکومت و دولت، کانون ثروت و ثروت‌یابی نیست. می‌توان دقیق‌ترین نظام قانونی را طراحی کرد ولی وقتی 90 درصد ثروت یک کشور نزد حکومت و دولت است، حداقل از لحاظ نظری نمی‌توان در انتظار توزیع ثروت و عدالت اجتماعی نشست.

 توسعه یافتگی نتیجه تفکیک قدرت اقتصادی از قدرت سیاسی یک کشور است. چون مردم سوئد مسوول معاش خود هستند، از حکومت و دولت بی‌نیازند و می‌توانند بدون نگرانی، حقوق اجتماعی خود را درخواست کنند و مدیران را به سمت پاسخ گویی سوق دهند. همین که انسان نیاز مالی و اقتصادی پیدا کرد، مجبور است به خاطر بقای خود، بسیاری مسائل را کتمان کند. بی‌نیازی، بنیان آزادی است.


 
comment نظرات ()
 
ساختارهای اجتماعی رفتارسازند ...
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٢
 

شخصی سال ها پیش از استادم پرسید که چه می کنید ؟

 ایشان فرمودند که ...

 ما بشر) داریم نرم افزار می سازیم.

 نرم افزاری که آثار وضعی دگری دارد.

 این نرم افزار چون تیری است که به قلب مبارک رسول الله شلیک می شود.؟!   

  

و ادامه دادند که ...

معنی این گونه تعبیر آن است که، پیامبر مجرای انتقال فیض از خدای متعال به عالم وجود است. این نرم افزار موجب می گردد این رحمت با سختی به مردم رسد. یعنی مسیر جریان فیض او به سایرین تنگ شود و به نوعی برای انتقالش محدویت سازد.

چرا ؟

چون ما ظرفیت گسترش رحمتی را که از جانب ایشان به سوی ما جاریست، ضیق ( محدود ) می کنیم.

خون چکان قلب رسول الله کجاست ؟

مگر فقط باید از این قلب صنوبری خود ریزد.  

  • سوء تدبیر، 
  • سوء ظن،
  • سوء تیت،
  • سوء تفاهم،
  • سوء قصد،    
  • سوء برداشت، 
  • سوء مدیریت، 
  • سوء سابقه، 
  • سوء رفتار، 
  • سوء استفاده، 
  • سوء ...

نمونه هایی از نتایج عملکردی این نرم افزار است... حال اگر کسی به شکوه درآید، گویی به خون خواهی برکات الهی آمده است. خون خواهی بدان معنا که هستی را ناموس خدا پندارد و دعوی آن نماید که چرا این هستی مورد بهره بردای درست خلیفه اش قرار نمی گیرد.

سوء تدبیر همانی است که پیامبرمان قرن ها پیش، هشدارش را داده بود ...

 


 
comment نظرات ()
 
الزام همه زمان ها ...
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢
 

تقریبا امکان ندارد که بتوان سبک نوینی از سازمان، سازماندهی و مدیریت را ایجاد نمود تا زمانی که افکار کهنه حاکم هستند.

 

 

برای سوالات نو پاسخ های نو لازم داریم ...


 
comment نظرات ()
 
الو سلام ...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢
 

سال 71 یا 72 بود. در خیابان انقلاب نرده هایی برای عدم عبور عابر از عرض خیابان نصب کرده بودند. در روزنامه سلام در ستون «الو سلام»، شخصی نوشته بود که این نرده ها قرار است همیشه باشد یا اگر قرار نیست چه زمانی آن ها را برمی دارید؟

روزنامه جواب داده بود زمانی که آن نرده ها برود در ذهن شما. این همان معنی توسعه است. توسعه یعنی ذهنی شدن نردهها. به عبارتی یعنی محدودیت های بیرونی را برداریم و آن ها در ذهن مان بگذاریم.

رعایت حقوق دیگران، رعایت قواعد رانندگی بدون حضور پلیس، رعایت حقوق جامعه بدون نگرانی از دستگاه قضایی، اخلاقی رفتار کردن بدون حضور دوربین‌ها و غیره، به معنی توسعه یافتگی است.


 
comment نظرات ()
 
بخشی از تاریخ مان که یادش نگرفتیم ...
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢
 

در سال 1355 ژیسکاردستن رییس جمهور وقت فرانسه به ایران سفر کرد. محمدرضا شاه از زمانی که با ایشان در اتومبیل نشسته بودند از کتاب خود و دروازه های تمدن و این که می خواهیم چه کارهایی بکنیم صحبت می کرد و در این بین اتومبیل هم از مسیرهای مشخص شده عبور می کرد. در آن زمان خیابان ها تازه جدول کاری شده بود و برای زیبایی بیشتر، باغچه ها گل کاری شده بودند و برای محافظت از گل‌ها، زنجیرهایی در اطراف آن نصب شده بود.

ژیسکاردستن به شاه گفت، فکر نمی کنید در جامعه ای که هنوز مجبور است اطراف باغچه های خود را زنجیر و نرده بکشد صحبت از دروازه های تمدن اندکی زود است. ایشان با یک نگاه متوجه یک شکاف مهم شد.

دیدن برخی از شکاف ها نیاز به مطالعه زیاد ندارد، نیاز به «نگاه» درست دارد. این شکاف را می‌توان شکاف سرمایه اجتماعی نامید که البته مختص آن زمان نبود و نیست. 


 
comment نظرات ()
 
می دانم که می دانی ...
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
 

این چهار عقیده را از خاطر نبریم ...

قوانین آموختی هستند،

همه آن ها قابل فراگیرند اما بعضی هاش آسونتره 

قوانین، مستقل از یک دیگرند،

هر قانون مکمل بقیه اس اما برای یادگیری این یکی لازم نیست اون یکی رو هم حتما یاد بگیری.  

هر یک از قوانین، عواقب و پیامدهایی دارد،

اگه به کار ببندیش، ازت پیروی خواهند کرد و در غیر این صورت توقع نداشته باش ازت حساب ببرند.

این قوانین، اساس رهبری هستند،

زمانی که آموختیش،اجراش کن.


 
comment نظرات ()
 
دکتر محسن رنانی ...
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢
 

 

عشق، صبوری، سادگی

زینت زندگی در جهانی بسامان و ضرورت زندگی در دنیای نابسامان است.


 
comment نظرات ()
 
خانه های قدیمی ...
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢
 

هر جایی که هوس می کردی می خوابیدی. چون خوابیدن اصالت نداشت...

خانه های قدیمی را که می بینم این نکته را درک نمی کنم که آن زمان که امکانات در حد بسیار پایین تری از حالا بوده و قدرت و توان اقتصادی مردم نیز با امروز قابل مقایسه نبوده چگونه پدران ما این قدر برای زیبایی و آراستگی محل زندگیشان تلاش و هزینه می کردند. آن ها به تک تک عناصر یک خانه به شکلی هوشمندانه شخصیت می دادند و به همه ابعاد فرهنگی و کارکرد یک منزل مسکونی به طرزی دقیق همت می گماردند و به خانه تنها به عنوان محل خواب و استراحت نگاه نمی کردند. 

عناصر زیباشناختی به طرزی هنرمندانه آرامشی را به روح ساکنان این منازل تزریق می کردند که هم اکنون نیز این آرامش را با اندکی درنگ در این خانه ها عمیقا احساس می کنیم.

اما اکنون خانه های ما تنها زندان هایی هستند فاقد هیچ روح و معنایی. آپارتمان های قفس مانندی که تنها کارآیی شان دادن مجالی است برای خوابیدن و خستگی در کردن که آن هم با دغدغه ها و استرس های روزمره مان به سادگی قابل حصول نیست. اگر قرار باشد ساعاتی مداوم در یک آپارتمان بمانیم دلمان می گیرد و هر لحظه قصد فرار می کنیم. خانه های قدیم اما محل زندگی بودند. روزها هم که در آن سپری می کردی خسته و آزرده نمی شدی. 

 

حوض و باغچه، اندرونی و بیرونی، زمستانی و تابستانی، مطبخ و مصلی، پذیرایی و هشتی و... همه را داشت اما جایی به نام اتاق خواب نداشت. هر جایی که هوس می کردی می خوابیدی و رختخوابی پهن می کردی و دلت را صفا می دادی. گاهی در حیات و روی تخت روی حوض، گاهی ایوان و گاهی پشت بام اتاق خوابت می شد. با این که فضای زیادی در خانه ها وجود داشت جایی را اختصاص به خواب نمی دادند. 

 

چون خوابیدن اصالت نداشت. اصل بر زندگی و جلای روح در فضای گرم منزل بود. 

اما آپارتمان های امروزی ما حتی اگر 40 - 50 متر هم زیربنا داشته باشد اتاق خواب دارد. اتاقی برای خوابیدن که تختخوابی بزرگ و بی تناسب دائما در آن ما را به خوابیدن فرامی خواند. تنها کار مفیدی که می شود در آپارتمان کرد.

مبل ها و تخت خواب و وسایل و تلویزیون هر کدام جایگاه مشخصی دارند در زندگی آپارتمانی. برای همه این ها جایگاهی باید درنظر گرفت اما جای خودمان معلوم نیست. جای تنفس روحمان تعیین نشده. قبله آپارتمان های ما هم تلویزیون است. همه وسایل خانه با تناسب با محل تلویزیون چیده می شوند و مهمانی های ما جای تلویزیون دیدن است و در پایان فیلم و سریال همگی از هم خداحافظی می کنیم و به قفس خودمان می رویم. زن و شوهرها با تلویزیون، کامپیوتر، تبلت و موبایلشان بیش از همسرشان تعامل و مصاحبت دارند. هیچ حرفی برای گفتن برای یک زوج وجود ندارد و هر کدام سر در تنهایی خویش، سر در لاک تکنولوژیک خود منتظر فرارسیدن ساعت خوابشان هستند.

دیگر خبری از گفت و گوهای صمیمانه نیست. خبری از شعرخوانی و ضرب المثل نیست. بازی های بچه گانه هم دیگر جای خود را به کامپیوتر و پلی استیشن داده اند و خانه ها مجموعه جزایری هستند که هر کسی در جزیره تنهایی خویش آرام گرفته و به دیگری کاری ندارد. 

دلم می گیرد وقتی می بینم که چه قدر در این آپارتمان های قفس مانند بی روح چیزهای ارزشمندی را از دست داده ایم.

چه قدر تنها شده ایم و چه قدر زندگی هایمان بی کیفیت شده. این آپارتمان ها که خانه نیستند. خانه هم خانه های قدیم! 


 
comment نظرات ()
 
فلسفه شدن رمز تکامل تفکر سیستمی ...
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢
 

 

 

ما به میزان توسعه یافته گیمان از زمان استفاده می کنیم.

سیدجعفر مرعشی ( خانه مدیران سازمان مدیریت صنعتی، 1385 )

 

 


 
comment نظرات ()
 
میراث یک مدیر، فرهنگ به جا مانده او در سازمانش است ...
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
 

به‌عنوان مدیر تمام تاثیری که شما می‌گذارید برمبنای دستاوردهای شما نیست. مثلا پروژه‌های موفق، برنامه‌ریزی‌های دقیق، تیم منظم و این موارد بخشی از کاری است که شما انجام می‌دهید. بخشی از چیزی که شما به‌جای می‌گذارید فرهنگی است که در محیط کاری خود می‌سازید.

ممکن است در طول مسوولیت خود کارهای موفق و ناموفقی داشته باشید. بسیاری از شکست‌ها را می‌توان دوباره جبران کرد. بسیاری از موفقیت‌ها را می‌توان دوباره تکرار کرد. اما آن چه که می‌ماند فرهنگ بین اعضای تیم است. فرهنگ کاری چیزی است که درناخودآگاه یک مجموعه وارد می‌شود و افراد در رفتار روزانه خود در فضای کار آن ها را بروز می‌دهند. افراد جدید وقتی وارد تیم و فضای کاری می‌شوند تحت تاثیر این فرهنگ قرار می‌گیرند و بخشی از هویت کاریشان را براساس همین فرهنگ شکل می‌دهند.

بنابراین در روند کارها بد نیست کمی بیرون از تیم خود بایستید و به رفتار آدم‌‌ها و رویکردهاشون نگاه کنید.

  • آیا شما فضایی را ساخته‌اید که آدم‌ها کنار هم خوش حال هستند و به یک دیگر اعتماد دارند یا فضایی را ساخته‌اید که حس نا امنی می‌دهد؟
  • آیا تیم شما یک تیم باز و پذیراست یا یک تیم بسته و مغرور؟
  • دیگران از کار کردن با تیم شما خوش حال هستند یا احساس نا آرامی دارند؟

معمولا در بررسی برای بهبود کار یک تیم سعی می‌کنم تاریخچه تیم را کامل از زبان افراد مختلف بشنوم. از افراد می‌خواهم تا پررنگ‌ترین خاطرات خود را از گذشته کارشان در تیم و همکارانشان تعریف کنند. در این خاطرات اطلاعات بسیار کلیدی به‌دست می‌آید که می‌گوید دلیل رفتارهای امروز چیست.

امیر مهرانی


 
comment نظرات ()
 
سبک زندگی ناشی از توسعه یافتگی ...
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢
 

سبک زندگی ناشی از توسعه یافتگی

دکتر سریع القلم معتقد است که توسعه یافتگی از دو بخش کلان تشکیل می شود: اصول ثابت و الگوهای مختلف به تناسب شرایط گوناگون کشورها. کشورهایی مثل آلمان، انگلیس و ژاپن و… از اصول ثابت توسعه یافتگی برخوردارند مانند دولت حداقل، صنعتی شدن، توجه فراگیر به علم وعقلانیت، بخش خصوصی فعال، نظام آموزشی کاربردی، نخبگان ابزاری منسجم، مردم پرکار و مسوولیت پذیر، دولت پاسخ گو… ولی الگوهایی که طی سال ها پرورش و تکامل یافته، متفاوت است

سبک زندگی ناشی از توسعه یافتگی، دارای اصولی است. اولین اصل مسأله قانون‌گرایی است. یعنی افراد باید بیاموزند که در چارچوب قانون عمل کنند. قانون نیز باید برای افراد به صورت عادت در آید.

 

 

اگر یک شهروند در شهر تهران در ساعت ۳ صبح پشت چراغ قرمز قرار گیرد و ببیند پلیس نیست و از چراغ قرمز رد شود او بر اساس عادت این کار را انجام می دهد. اگر در شهر هامبورگ آلمان هم کسی پشت چراغ قرمز قرار می گیرد و چند دقیقه می ایستد تا چراغ سبز شود و حرکت می کند او نیز بر اساس عادت این کار را انجام می دهد. راننده آلمانی یک عادت مثبت دارد و راننده ما یک عادت منفی.

مهم ترین وجه توسعه یافتگی در سبک زندگی، رعایت قاعده و قانون در یک جامعه است. به دلایل بسیار پیچیده روانی و تاریخی و اجتماعی، میانگین ایرانی علاقمند به قاعده نیست. در عوض خیلی علاقمند است از هر روشی استفاده کند تا به منافعش برسد که عموماً هم منافع دنیوی هستند. 

 مابقی را در ادامه بخوانید ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
هنر نقاشی ...
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢
 

پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچ کدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟ 

 

سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد. او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود؛ نشانه‌گیری با یک چشم بسته و یک پای خم شده.

ما هم می توانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم؛
پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته ساختن نقاط قوت آنان …  

مریم پیرایه


 
comment نظرات ()
 
زیباست ...
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سه برادر نزد امام علی علیه السلام آمدند و گفتند می خواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی.

امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟

مرد گفت: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر این ها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد.

حضرت علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا می کنم.

آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه می شود و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه خواهد شد.

امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را می کند؟

مرد به مردم نگاه کرد و از میان آنان به اباذر اشاره نمود و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت می کنی؟ ابوذر عرض کرد: بله.

امیرالمومنین فرمود: تو او را نمی شناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا می کنم!

ابوذر عرض کرد: من ضمانتش می کنم یا امیرالمومنین.

آن مرد رفت. سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالی که خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد، گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی.

امام علی (ع) فرمودند:

چه چیزی باعث شد برگردی درحالی که می توانستی فرار کنی؟

 آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفته است.

 امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟

 ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفته است.

 اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم.

امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟

 گفتند: می ترسیم که بگویند بخشش و گذشت " از بین مردم رفته است.

و این پیام برای شما تهیه شده تا نگویند دعوت به خیر " از میان مردم رفته است...

داود مرادی


 
comment نظرات ()
 
گفت و شنودی در باب اعتماد به نفس ...
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
 

از شنبه 4 آبان ماه لغایت 9 آبان

موضوع : اعتماد به نفس

 رادیو اقتصاد، موج اف ام، ردیف 98 

مجری برنامه : دوست ارجمندم جناب آقای دکتر باران دوست

میهمان برنامه : کلید دار خانه

زمان شروع : ساعت 11 صبح

مدت برنامه : نیم ساعت    

چنان چه فرصتی فراهم شد و شنونده این برنامه بودید، پذیرای نقد شما خواهم بود... 

##########

در حین پخش دو قسمت اول این برنامه تعدادی از دوستان لطف داشتند و خواستار فایل صوتی این گفت وشنود شدن. مونده بودم که چه جوری به دستشون برسونم که خداوند یک دیگه از دوستانم را رساند ...

سلام به آقای امیر احمدی عزیز. خدا قوت.

سلام به دوستان. دوستانی که نمی توانند برنامه را به صورت زنده از رادیو گوش کنند، می توانند از سایت ایران صدا آن را دانلود کنند. من همین الان برنامه دیروز شنبه و امروز یکشنبه را دانلود کردم. لبخند

http://www.iranseda.ir/radio/

در قسمت آرشیو برنامه های رادیویی.  نام رادیو و ساعت را انتخاب کنید و دگمه دریافت را بزنید. با برنامه اینترنت دانلود منیجر می توانید فایل را دانلود کنید. عشق و آرامش الهی برای همه. علی گازران


 
comment نظرات ()
 
سلطان محمود و ایاز ...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
 

چه بسیارند افرادی که فکر می کنند وظایف خود را به درستی انجام می دهند ولی نمی دانند چرا

 هیچ گاه دیده نمی شوند؟!

می گویند سلطان محمود غلامی به نام ایاز داشت که خیلی برایش احترام قائل بود و در بسیاری از امور مهم نظر او را هم می پرسید و این کار سلطان به مذاق درباریان و خصوصا وزیران او خوش نمی آمد و دنبال فرصتی می گشتند تا از سلطان گلایه کنند.

... تا این که روزی که همه وزیران و درباریان با سلطان به شکار رفته بودند وزیر اعظم به نمایندگی از بقیه پیش سلطان محمود رفت و گفت چرا شما ایاز را با وزیران خود در یک مرتبه قرار می دهید و از او در امور بسیار مهم مشورت می طلبید و اسرار حکومتی را به او می گویید؟

سلطان گفت: آیا واقعا می خواهید دلیلش را بدانید؟ و وزیر جواب داد: بله .

سلطان محمود هم گفت پس تماشا کن.

سپس ایاز را صدا زد و گفت شمشیرت را بردار و برو شاخه های آن درخت را که با این جا فاصله دارد ببر و تا صدایت نکرده ام سرت را هم بر نگردان ایاز اطاعت کرد.

سپس سلطان رو به وزیر اولش کرد و گفت:

آیا آن کاروان را می بینی که دارد از جاده عبور می کند برو و از آن ها بپرس که از کجا می آیند و به کجا می روند؟.

وزیر رفت و برگشت و گفت کاروان از مرو می آید و عازم ری است. سلطان محمود گفت، آیا پرسیدی چند روز است که از مرو راه افتاده اند؟. وزیر گفت: نه .

سلطان به وزیر دومش گفت: برو بپرس. وزیر دوم رفت و پس از بازگشت گفت، یک هفته است که از مرو حرکت کرده اند.

سلطان محمود گفت، آیا پرسیدی بارشان چیست؟. وزیر گفت: نه.

سلطان به وزیر سوم گفت، برو بپرس. وزیر سوم رفت و پس از بازگشت گفت پارچه و ادویه جات هندی به ری می برند.

سلطان محمود گفت:

آیا پرسیدی چند نفرند و ... به همین ترتیب سلطان محمود کلیه وزیران به نزد کاروان فرستاد تا از کاروان اطلاعات جمع کند سپس گفت:

حال ایاز را صدا بزنید تا بیاید، ایاز که بی خبر از همه جا مشغول بریدن درخت و شاخه هایش بود آمد.

سلطان رو به ایاز کرد و گفت: آیا آن کاروان را می بینی که دارد از جاده عبور می کند؟، برو و از آن ها بپرس که از کجا می آیند و به کجا می روند.

ایاز رفت و برگشت و گفت کاروان از مرو می آید و عازم ری است. سلطان محمود گفت:

آیا پرسیدی چند روز است که از مرو راه افتاده اند ؟

ایاز گفت :

آری پرسیدم یک هفته است که حرکت کرده اند.

سلطان گفت:

آیا پرسیدی بارشان چه بود ؟

ایاز گفت : آری پرسیدم پارچه و ادویه جات هندی به ری می برند و بدین ترتیب ایاز جواب تمام سوالات سلطان محمود را بدون این که دوباره نزد کاروان برود جواب داد و در پایان سلطان محمود به وزیرانش گفت:

حال فهمیدید چرا ایاز را دوست می دارم ؟

نتیجه گیری:

چه بسیارند افرادی که فکر می کنند وظایف خود را به درستی انجام می دهند ولی نمی دانند چرا هیچ گاه دیده نمی شوند؟!

امروزه سازمان ها به افراد کارآفرین نیاز دارند. دوران " بله قربان گویی " گذشته است. کارآفرینی درون سازمان را مورد تشویق قرار دهید...

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
نقس قهرمانی در اول شدن و اول بودن نیست ...
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

 

آخر مسابقه بود و دونده اسپانیایی می بیند که حریف کنیایی خیلی آرام می دود.
متوجه می شود که کنیایی استنباط می کند مسابقه تمام شده است.
برای همین به جای آن که یک برد غیرمنصفانه به دست بیاورد، می رود پشت حریفش و خط پایان را نشانش می دهد.
 
در مصاحبه اش گفته بود که وقتی دیدم سرعتش را کم کرد می دانستم که می توانم از او جلو بزنم و برنده باشم اما این پیروزی حق من نبود. برای همین رفتم سمتش و خط پایان را نشانش دادم و او توانست اول بشود که البته لایق برنده شدن هم بود ...
 

 
comment نظرات ()
 
واقعیتی که نام نویسنده اش را نمی دانم ...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 
از سال ۸۰ که مدرک لیسانسم را با معدلی بالا، از دانشگاه صنعتی شریف گرفتم تا سال ۱۳۸۴ باید دائماً جواب دوستانم را می دادم که چرا فوق لیسانس نمی گیری. دو باری هم کنکور شرکت کردم و با رتبه خوب در دانشگاه خودم قبول شدم اما نرفتم. سال ۸۶ که کارشناسی ارشد مدیریت را از دانشگاه شریف گرفتم (با رتبه و معدل بالا) باز تا امروز، دوستان زیادی می پرسند که چرا دکترا نمی گیری…
پراکنده در جاهای مختلف جواب داده ام. اما گفتم یک پاسخ تفصیلی این جا بنویسم…
 
مقدمه اول:
یک واقعیت وجود دارد. نباید نظام آموزشی، به مسیر رشد و پرورش ما جهت بدهد، این ما هستیم که مسیر رشد خود را انتخاب و ترسیم می کنیم.
شاید سال ها بعد، علاوه بر دکترا و پست دکترا، پست پست دکترا، پست پست پست دکترا و … هم در دانشگاه ها شکل گرفت. یعنی ما دیگر باید زندگی خود را تعطیل کنیم و تا دم مرگ به در دانشگاه ها دخیل ببندیم؟
 
هر درجه تحصیلی معنا و مفهوم و کارکردی دارد.
 
اجازه بدهید که اول در مورد کارشناسی بگوییم.
خود کارشناسی یکی از ترجمه های غلط و طنز آمیز است. کارشناس کسی است که سال ها تخصص و تجربه دارد. ما هر کسی که چهار سال در دانشگاه می چرخد و غذای ارزان می خورد و روی صندلی های سفت دانشگاه، می نشیند و اس ام اس بازی می کند و با تقلب در پایان ترم نمره ای می آورد، کارشناس می نامیم!
لیسانس واژه متفاوتی است. لیسانس یعنی مجوز٫ چیزی مثل جواز کسب!
  
من وقتی لیسانس مهندسی مکانیک گرفتم، یعنی می توانم و مجازم با این دانش، امرار معاش کرده و حق دارم در مورد آن حوزه، تا حد دانشم اظهار نظر کنم.
من باید چند سال در آن حوزه کار کنم تا به یک «کارشناس» به معنای واقعی کلمه تبدیل شوم.
به همین دلیل، در عمده کشورهای دنیا، مردم رشته لیسانس خود را با نگرشی به بازار کار و نیازهای روز جامعه، انتخاب می کنند.
فوق لیسانس یا کارشناسی ارشد، برای کسانی است که می خواهند در یک حوزه خاص عمیق تر شوند. عموماً وقتی معنی پیدا می کند که کسی لیسانس خوانده و مدتی در آن حوزه کار کرده و سپس تصمیم میگیرد به دانش خودش در آن حوزه عمق دهد.
 
مثلاً من مکانیک خوانده ام، سال ها در صنعت کار می کنم، می بینم حوزه کنترل و اتوماسیون حوزه جذابی است که دانش من در آن محدود است. به دانشگاه برمی گردم تا دانش خودم را در آن حوزه خاص ارتقاء دهم. طبیعی است کسی می تواند این مقطع را به پایان ببرد که معلومات خود را در حوزه ای با رعایت روش شناسی علمی، به نتایجی کاربردی تبدیل کرده و گزارشی از این فعالیت تحت عنوان تز یا مقاله) ارائه نماید.
دکترا برای کسانی است که رسالت خود را تولید علم و پیشبرد مرز دانش جهان در یک حوزه تخصصی می دانند.

مقدمه دوم:
اما در ایران تعریف متفاوتی در ذهن مردم است. همه فکر می کنند تا جایی که وقت و استعداد دارند باید این مقاطع را درست یکی پس از دیگری ادامه دهند!
کارکرد اصلی هم، نه دغدغه توسعه دانش و مهارت فردی است و نه پیشرفت علم. عمدتاً یک عنوان است.
 
این را از این جا می فهمم که می بینم برخی دوستانم در دوره دکترا، درد  دل می کنند که باید هر هفته یک مقاله بخوانند! این خود نشان می دهد که مقاله خواندن، یک « درد » است نه « غذایی برای یک روح گرسنه علم ».

اما حالا دلایل من:
ما در شرایط امروز کشور، در عمده رشته ها نمی گویم همه. می گویم عمده، مصرف کننده دانش تولیدی جهان هستیم یا اگر هم نیستیم بی دلیل دست به تولید دانش زده ایم فقط برای حفظ پرستیژ کشور و رتبه های علمی ). ما هنوز یک مصرف کننده صحیح هم نیستیم. به همین دلیل مدرک کارشناسی هم، زیادتر از نیازمان است.
 
شاید به همین دلیل مسوولان امر، ده ها واحد درس عمومی را به مجموعه دروس دانشگاهی افزوده اند تا این چهار سال به هر حال به شکلی پر شود!
 
من کارخانه های بنز و بی ام و و برخی از برترین صنایع دنیا را از نزدیک می شناسم و بارها بازدید کرده ام. مرکز طراحی آن ها پر از کسانی است که لیسانس یا به قول آن ها دیپلم مهندسی ) دارند و یکی دو نفر دکتر هم برای پرستیژ به مدیریت برخی واحدها منصوب شده اند. من نمی فهمم اگر تولید بنز با لیسانس ممکن است چرا داشتن انبوهی فوق لیسانس و دکترا، به مونتاژ پژو منجر شده است!
در بسیاری از حوزه ها ما هنوز Generalist هم نداریم پس چرا باید به دنبال Specialist برویم.

در رشته خودم عرض می کنم. وقتی هنوز در بسیاری از رشته های دانشگاهی ما، هنوز « ارتباطات و مذاکره » را به عنوان یک درس ارائه می دهند و این دو حوزه کاملاً تخصصی از هم تفکیک نشده اند، بیشتر شبیه شوخی خواهد بود که من بروم دکترا بگیرم و مثلاً به طور خاص در خصوص « تفاوتهای الگوهای مذاکره درون سازمانی بین زنان و مردان با سن ۳۰ تا ۴۰ سال در مشاغل خصوصی و بنگاه های کوچک و متوسط در کلان شهر های ایران » تز بنویسم !

شاید بعد از نوشتن این تز، به من به جای « مهندس فلانی » بگویند « دکتر فلانی ». اما من هر بار که دکتر صدایم کنند فکر می کنم دارند مسخره ام می کنند! شاید آن ها نفهمند چه می گویند اما من که می دانم معنی دکتر چیست…
 
شاید یکی از کارکردهای مدرک دکترا، تدریس در دانشگاه ها باشد. اما واقعیت این است که هدف من بزرگ تر از تدریس دانشگاهی است. من در حال آموزش به مدیران اقتصادی کشور هستم و فکر می کنم آموزش امروز آنان، فوریت بیشتری دارد تا آموزش جوانان فردا. اگر فردا اقتصاد کشورم، مثل امروز باشد، جوانان کشور شغلی نخواهند داشت تا بتوانند از آموخته های دانشگاهی خود استفاده کنند…
 
تجربه امروز ایران و جهان نشان داده که بزرگ ترین تغییرات اقتصادی و مدیریتی و صنعتی جهان را نه دانشگاهیان نظریه پرداز، بلکه صنعتگران عملگرا ایجاد کرده اند. انتخاب با ماست که در زمره کدام گروه باشیم اما من گروه دوم را ترجیح می دهم.
 
مبحث هزینه فرصت نیز بحث مهمی است که همیشه به آن اشاره کرده ام. وقتی من می توانم به جای ۵۰۰۰ ساعت وقت گذاشتن و اخذ مدرک دکترا با هدف این که عنوانی به القابم اضافه شود )۲ یا ۳ کتاب ارزشمند تألیف کنم که برای ده ها هزار نفر از هم وطنانم مفید فایده واقع شود، خیانت به جامعه است که عنوان و لقب خودم را به نیاز مردم جامعه ام ترجیح دهم.

خلاصه این که به نظر من، نیاز امروز جامعه من مدرک نیست. بلکه ما نیازمند دانشمندانی عملگرا و مطالعه محور هستیم که علم روز دنیا را بیاموزند و آن را هم چون لباسی بر قامت فرهنگ و جامعه ما بدوزند و ما را از این عریانی که گرفتار آنیم نجات دهند. ادامه تحصیل در دانشگاه، یکی از روش های علم آموزی و دانش اندوزی است که ۱۵ سال فعالیت دانشگاهی و صنعتی در ایران و جهان، به من به تجربه ثابت کرده که برای ایران امروز، اگر هم یکی از روش هاست قطعاً بهترین روش نیست.
 
من ضمن احترام به همه دوستان عزیزم که در دانشگاه ها در خدمتشان هستم، احساس می کنم کار کردن با مدرک دکترا در بسیاری از رشته ها در شرکت های ایرانی مانند به دست داشتن ساعت رولکس برای کسی است که در پرداخت هزینه تخم مرغ شام خود هم دچار بحران است…
 
یا شبیه پرتاب کردن ماهواره به سمت آسمان، در شرایطی که هواپیماها به سمت زمین سقوط می کنند.

یا شبیه مطالعه بر روی فن آوری نانو، در کشوری که خط کش ها در ابعاد سانتی متر هم درست اندازه نمی گیرند.
 
 یا شبیه…

 
comment نظرات ()
 
جا به جایی اولویت‌های مردان در انتخاب همسر ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 

صدها سال زیبایی زنان اولویت اول مردان در همسریابی بود. جذابیت صرف کافی نبود، زن می‌بایست تا حد ممکن زیبا باشد، حال اگر به لحاظ هوشمندی و خلاقیت ذهن هم کاستی‌هایی می‌داشت کم و بیش قابل صرف نظر بود.

زمانه اما عوض شده و هوشمندی و روشنی ذهن زن می‌رود که به تدریج برای مردان در صدر اولویت‌ها بنشیند. حالا اگر در بسیاری از کشورهای غربی و از جمله در آلمان از جوانان بپرسید که همسر آینده شما باید چه خصوصیتی داشته باشد در پاسخ آن ها اغلب هوشمندی و روشن‌اندیشی قبل از زیبایی قرار می‌گیرد.

به گفته بریگیته هوبر، سردبیر مجله معروف "بریگیته" در آلمان دوره "زیبا باش و بلوند باش و حرف هم نزن" رو به اتمام است.

او تاکید دارد که البته معاشقه با همسر زیبا و جذاب برای مردان لذت‌بخش‌تر است، ولی آن ها دیگر همسرانی را می‌خواهند که بتوانند در سطح اجتماعی هم به آنها افتخار کنند. به عبارتی دیگر، زن هوشمند به تیپ مطلوب مرد معاصر تبدیل شده است ".


 
comment نظرات ()
 
آفرین به شهردار محترم و تیم همراهش ...
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
 

تقاطع امیرآباد و خیابان دکتر فاطمی


 
comment نظرات ()
 
بخشی از زمانی که ثبت شده ...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢
 

 بخشی از سخنان جناب آقای سیدجعفر مرعشی ( مدیرعامل اسبق سازمان مدیریت صنعتی ) در خانه مدیران سازمان مدیریت صنعتی ... 

تمدن ها در فرایند زمان بارها و بارها مهندسی شدند و به واسطه تولید علم، این مهندسی امروز، گونه ای دگر است ...

 

 

به همین دلیل است که برای یاقتن هر آن چه که در جست و جویش هستیم ادبیات کهنه به کارمان نمی آید.

در هزاره اول، هر هزار سال یک بار انگاره ها ( پندار، وهم، گمان، اندازه، مقیاس ) تغییر می یافت. 

در هزاره دوم هر صد سال.

و در هزاره سوم که الان 2013 آن هستیم هر 10 سال یک بار انگاره هایمان تغییر می کند به عبارتی هر 10 سال به 10 سال الگوی فکریمان عوض می شود.

این بدان معنا نیست که با الگوهای قدیمی پیوندی نداریم، نسبتی داریم، اما توسعه مفهومی می طلبد. چنان چه بخواهیم ظریفت علم خود را افزایش دهیم لاجرم باید ظرفیت انگاره سازی خود را نیز پرورش دهیم.

تولید علم یا نظریه، ضرورت ادامه حیات ماست البته اگر بخواهیم به سوالات نو پاسخ های نو دهیم...

 کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه ...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
 

 

                             

یک می بایست در موضوع " کمک  " وجود دارد که، 

باید خواسته شود، تا مبنای دادنش شود.

غیر این باشد کمک نیست، هست ؟


 
comment نظرات ()
 
عوامل پیروزی ...
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
 

پیروزی در پنج عاملی اصلی خلاصه می شود ...

  1. آن که بداند چه زمانی بجنگند و چه زمانی نجنگد، پیروز خواهد شد.
  2. آن که قوای زیاد یا کم را چگونه به کار گیرد، پیروز خواهد شد.
  3. آن که از بالا تا پایین، هدفی واحد داشته باشد، پیروز خواهد شد.
  4. آن که عجله نکند و به ستوه نیاید و منتظر بماند، پیروز خواهد شد.
  5. آن که اگر فرمانده ای، قادر به انجام کار بدون تحریک فرمانروا باشد، پیروز خواهد شد.
برگرفته از کتاب آیین و قواعد رزم سون تزو ترجمه آقای دکتر محمدهادی موذن جامی

 
comment نظرات ()
 
نگاه نو، اندیشه نو و ...
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
 

استاد مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که به سادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود.


استاد از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند.

استاد پرسید، نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟

شاگردان همگی آن را یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند.

استاد گفت، حالا که این طور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.

تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند، ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.

استاد گفت، خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید!

در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آن را فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند، مگر آن که مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند.

آیا ما نیز در و پنجره ها را برای ورود ایده های نو باز می گذاریم؟

آیا نوآوری را در سازمان خود مدیریت می کنیم؟


 
comment نظرات ()
 
خاطره ای از آرون گاندی ...
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢
 
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان می کند...
شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر، تأسیس کرده بود زندگی می کردم.  ما آن قدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.
یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم.  چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.
وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت، ساعت 5 همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم.  
بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیک ترین سینما رفتم. آن قدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم.  ساعت 5/5 بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.
پدرم با نگرانی پرسید، "چرا دیر کردی؟" آن قدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم. ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.
مچ مرا گرفت و گفت، در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم."
پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جاده های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل می راندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه می کردم.
همان جا و همان وقت تصمیم گرفت دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر می کنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه می کنیم، مجازات می کرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا می گرفتم.  تصوّر نمی کنم.  از مجازات متأثّر می شدم امّا به کارم ادامه می دادم. امّا این عمل ساده عاری از خشونت آن قدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است. این است قوّۀ عدم خشونت.

 
comment نظرات ()
 
زندگی ...
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
 

 

هر اندازه که نعمت زندگی را منکر می شویم،

 
نیستی را در آغوش می کشیم.


 
comment نظرات ()
 
دکتر مرتضی شیخ
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
 

دکتر شیخ از مردم پول نمی گرفت و هر کس هر چه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آن زمان )، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای 5 ریالی داخل صندوق انداخته می شد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می شد.


محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ بود. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم پدرم مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سرنوشابه های فلزی است !

با تعجب گفتم، پدربازیتان گرفته است ؟ 

چرا سرنوشابه ها را می شورید ؟

او گفت :

دخترم مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطلب نیاورند، این سرنوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از این ها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی ها خجالت می کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

خاطراتی از دکتر شیخ به نقل از یک سبزی فروش ...

ابتدا که دکتر در محله سرشور مطب باز کرده بود و من هنوز ایشان را نمی شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزی ها را یادداشت می کرد اما خرید نمی کرد، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با کمی پرخاش به او گفتم :

مگر تو بازرسی که هر روز می آیی و وقت مرا می گیری ؟

وی گفت:

خیر، من دکتر شیخ هستم و قیمت سبزیجات را برای آن می پرسم تا ارزانترین آن ها را برای بیماران خودم تجویز کنم.

از دکتر خدیو جم نقل است که روزی در مطب دکتر بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می کرد. از ایشان پرسیدم چرا به جای سوپ جوجه ، آب پاچه تجویز می کنید ؟ 

ایشان گفتند چون برای جبران ضعف بدن بیماران سوپ جوجه موثر است ولی مهم تر آن است که پاچه گوسفند در دسترس و ارزان است.

روزی در اواخر عمر که دکتر در بستر بیماری بود و همان جا هم بیمار می دید، یکی از فرزندان وی به ایشان پیشنهاد کرد حداقل ویزیت را 5 تومان کنید، دکتر در جواب گفتند که عزیزم، من یا دیوانه ام یا پیغمبر. اگر دیوانه ام که با دیوانه کاری نمی توانید بکنید و اگر پیغمبرم بی خود می کنید به پیغمبر خدا دستور می دهید.

روزی مردی از دکتر سوال می کند که چرا با این سن و خستگی ناشی از کار، از موتور سیکلت استفاده می کنید؟

دکتر در جواب می گوید که منزل مریض هایی که من به عیادتشان می روم آن قدر پیچ در پیچ است و کوچه های تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمی تواند عبور کند بنابراین مجبورم با موتور به عیادتشان بروم.

این اوج عزت انسانی است که طوری زندگی کنی که حتی نام خودت را به فراموشی سپاری و به حدی در خدمت مردم باشی که پس از مرگ احسان و عظمت کارت آشکار گردد. دکتر شیخ بیش از آن که دکتر باشد معلمی بود که اخلاق همراه با مهربانی و صفا را به شاگردان و مریدان مکتبش آموزش داد ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
پنجره ...
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
 

زمانی که توقع و انتظار از دیگران را از ذهنم پاک کردم...

آرامش بیشتری را تجربه می کنم.


 
comment نظرات ()
 
پنجره ...
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
 

زمانی که توقع و انتظار از دیگران را از ذهنم پاک کردم...

آرامش بیشتری را تجربه می کنم.


 
comment نظرات ()
 
پنجره ...
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
 

زمانی که توقع و انتظار از دیگران را از ذهنم پاک کردم...

آرامش بیشتری را تجربه می کنم.


 
comment نظرات ()
 
فلسفه شدن، رمز تکامل تفکر سیستمی ...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
 

بخشی از آن چه استادم، سید جعفر مرعشی می گفت ...


 
comment نظرات ()
 
گاهی ...
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
One The Edge
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
سخنی دوستانه ...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱
 

حبیب میری


 
comment نظرات ()
 
نظرمه ...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱
 

اگر مرتکب گناهی شدی و سپس نادم گشتی،

به مراتب،

از کسی که نماز می خواند و مغرور می شود،

نزد خداوند جایگاه ارزنده تری داری...

خانه ...


 
comment نظرات ()
 
کلید ماندگاری ...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
عشق می گوید ...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
 

چو نفس آرام می گیرد چه در قصری چه در غاری

 

چو خواب آید چه بر تختی چه بر پایان دیواری


 
comment نظرات ()
 
امام حسین ...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 

امام حسین خالق عشق است و وارث داستان کربلا

او اسطوره است و خاندانش راهیان حقیقی این وادی.

و من شاید، گاهی، فقط نامش را بر زبان دارم

حیف این بزرگوار ...


 
comment نظرات ()
 
تا نظر شمای دوست چه باشد ...
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

 

اگر حرفی برای گفتن نیست ...

سکوت بی معنا به مراتب بهتر از بیانات بی معنیست.

 


 
comment نظرات ()
 
شهری به اسم انجام ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

در جست و جوی زندگی شادمانه

روایتی بسیار زیبا، اگر دل بدهی ...

در گذشته نه چندان دور، خانم جوانی با همسر و پسرش در عمارت بزرگی در یک شهر آباد زندگی می‌کردند. نام شهر جدید آن‌ها «داشتن» بود. خانم جوان بسیار خشنود و شادمان بود چرا که او به تازگی از شهری به این جا نقل‌مکان کرده بود که نامش «نه داشتن» بود، جایی که اهالی و مردم‌اش فقیر و پاپتی بودند. خانم جوان می‌دانست که محله «داشتن» برای زیستن از محله «نداشتن» بسیار بهتر و مناسب‌تر است. او بسیار خشنود بود و از این رو به سرعت شروع به آموختن زبان محله جدید یعنی «داشتن» کرد و به زودی حرف زدن با آن زبان را به خوبی آموخت.

یک روز زیر لب با خود نجوا می‌کرد که:

در اینجا خانه زیبایی دارم، درآمد خوبی دارم، ماشین راحت و بزرگی دارم و منظره و چشم‌انداز خانه‌ام از یک سو اقیانوس بیکران است و از سوی دیگر جنگل سبزِ بی‌انتها، دیگر آدم چه می‌خواهد؟

   

امّا پس از مدت کوتاهی «داشتن» دیگر کفایت نمی‌کرد و حالا خانم زیبا از زندگی در «داشتن» احساس کسالت می‌کرد و حوصله‌اش سر رفته بود. یک روز دستِ پسرش را گرفت، چمدان‌اش را بست و در حالی که نامه‌ای مبنی بر خداحافظی همیشگی برای همسرش نوشته بود، محله «داشتن» را ترک گفت تا در جایی زندگی کند که به آن «انجام» می‌گفتند.

نام دیگر این محلّه جدید «پیشرفت» بود. پس از نقل‌مکان به این محله جدید، خانم جوان احساس شادی و رضایت می‌کرد، چرا که «انجام»نسبت به «داشتن» جای بهتری برای زیستن بود و از این روخانم جوان خیلی زود زبانِ شهر «انجام یا پیشرفت» را به خوبی آموخت و با آن زبان با دیگر شهروندان حرف می‌زد:

یعنی استفاده از واژه‌های «عمل کردن و انجام دادن».

  • من شستن ظروف را انجام می‌دهم.
  • من ورزش روزانه‌ام را انجام می‌دهم.
  • من پختن نان را انجام می‌دهم.
  • من با دوستان به مهمانی می‌روم.
  • من از کتابخانه محله استفاده می‌کنم.
  • من کندن میوه‌های درختان باغ را انجام می‌دهم.
  • موسیقی تمرین می‌کنم.
  • کتاب‌های جالب می‌خوانم.
  • به دوستان و دیگر افراد کمک می‌کنم.
  • مدیتیشن انجام می‌دهم.
  • با مردی که قصد ازدواج با من دارد به خانه سالمندان سر می‌زنم و خدمات اجتماعی دیگری نیز انجام می‌دهم.
  • در خیریه‌ای خدمت داوطلبانه انجام می‌دهم.

   

خانم جوان زبانِ این شهر را خیلی سریع و خوب آموخت و حالا دیگر به طور سلیس و روان با آن زبان گفتگو می‌کرد. حالا برای زیستن در شهر «انجام» بسیار احساس شادی و رضایت می‌کرد. البته که این شهر از شهرِ «نداشتن» که مردمانش دچار فقر و فلاک بودند بسیار بهتر بود و حتا بر شهرِ «داشتن» هم که مردمش بسیار مادی‌گرا و اهل مال و منال و پُز دادن بودند، مزیت داشت.

امّا پس از مدتی «انجام» هم دیگر کافی به نظر نمی‌رسید، چرا که خانم زیبا متوجه شد که پسرش که اکنون نوجوان شده است، آن چنان خشنود و خوش حال نیست. او هیچ‌کاری را با مادرش انجام نمی‌داد. تنها چیزی که پسرش می‌خواست این بود که برگردد به شهر «داشتن» و با داشته‌هایش زندگی راحت و بدون زحمتی را تجربه کند. مادر متوجه شد که پسرش چندی است که از زبان «نداشتن» به وفور استفاده می‌کند:

   

  • من کفش اسکیت ندارم.
  • من خواهر و برادرندارم.
  • من کامپیوتر و لپ‌تاپ ندارم.
  • من سرگرمی وتفریح ندارم.

   

این نیز باعث ناراحتی بیشتر مادر میشد. او می‌خواست که پسرش از زبان «انجام» استفاده کند و با زبانِ این شهر حرف بزند و برای آن که او را به این کار ترغیب کند همه کار کرد. اسمش را برای کلاس اسب‌سواری و سوارکاری نوشت، او را در کلاس شنا ثبت‌نام کرد، برای فرستادنِ او به اردو با گروه‌های طبیعت ‌دوست و طبیعت‌ گرد اقدام کرد. حتا با یک درمانگر که رویکرد و زبان مسلط ‌اش «عمل» و «انجام» دادن بود برایش وقت ملاقات گرفت و طبق سفارش درمانگر او را به مدرسه‌ای با تمرکز بر «انجام» و «عمل» فرستاد.

در حالی که پسر به مدرسه «انجام» می‌رفت و خودِ خانم جوان هم مجموعه «انجام»های خود را پی می‌گرفت، ولی کم‌کم احساس کسالت و ملامت دوباره به سراغ‌اش آمد تا جایی که نشست و برخواست با نامزد خوش‌تیپ و خوش‌اخلاق‌اش نیز به نظر ملال‌انگیز و خسته‌کننده می‌آمد و از دیدن او و «انجام» کارها با او لذت و هیجان گذشته را تجربه نمی‌کرد. در این بین یک روز از دیگران شنید که شهری در دوردست‌ها هست به نام شهرِ «شدن» که از شهر «انجام» بهتر است و چندین مرتبه از شهر «داشتن»و از هر لحاظ بهتر و برتر از شهر «نداشتن» است.

بنابراین به دفتر مسافرتی محل رفته و برای مهاجرت به شهر «شدن» بلیط قطار گرفت.

روز بعد در حالی که در کوپه قطار نشسته بود، خانم کهنسالی که در کنارش بود از او پرسید: خانم خوشگله عزم کجا داری؟

خانم جوان به طور مختصر سیرِ زندگی و تاریخچه گذار از شهرهای مختلف را برای پیرزنِ خردمند نقل کرد و گفت که به جستجوی شهر «شدن» است.

خانم کهنسال گفت: عجب اتفاقی! چون من هم اکنون راهی شهر «شدن»ام.

خانم جوان در حالی که به طور سلیس و روان به زبان «شدن» حرف می‌زد، ادامه داد:

بی‌صبرانه منتظر یافتن سرزمینی هستم که فراسوی ضروریات زندگی که در شهر «نداشتن» وجود نداشت و زرق‌ و برق‌ها و مادیات شهر «داشتن»و تلاش‌های مکرر شهر «انجام» باشد و رضایت‌خاطر لازم را برایم به ارمغان آورد.

خانم کهنسال گفت:

عزیز من، قربونت برم، شهرها تفاوت آن چنانی با هم ندارند و نمی‌توان گفت که واقعاً یکی از آن‌ها بهتر از دیگری است. آنچه که من در طی عمر طولانیام فهمیدم این است که عاقلانه است که در همه این شهرها زندگی کنم و به زبان همه شهرها سلیس و روان حرف بزنم.

خانم جوان سریعا پاسخ داد:

ولی مطمئناً در شهر «شدن» می‌توانم چشم‌اندازم به زندگی را توسعه دهم، پتانسیل‌هایم را تحقق بخشم و خودشکوفا شوم.

او در حالی که این جملات را با زبان «شدن» بیان می‌کرد سعی داشت تا با لهجه زیبای آن شهر را در کامل‌ترین شکل خود حرف بزند.

خانم کهنسال، درست می‌فرمایید، من هم دوست دارم که بتوانم با شهروندان شهرهای «انجام»، «داشتن»و «نداشتن» که زبان شهر «شدن» را هرگز نمی‌فهمند به راحتی گفتگو کنم. اگر چه نمی خواهم ادای نخبه شهر «شدن» را درآورم، امّا اجازه بده که الفبای یک زبان جهانی را به تو بیاموزم که همه مردم در تمام شهرها آن را می‌فهمند، شاید این مهارت به کارت آید.

   

در همین حال پیرزن کیف‌دستی‌اش را باز کرد و یک کارت که این‌گونه به نظر می‌رسید را از کیف درآورد:

بودن/ شدن

انجام دادن

داشتن

خواسته ها

  

 

 

 

خانم کهنسال آنگاه از خانم جوان خواست که در ستون خواستن هر آنچه که می‌خواهد داشته باشد را لیست کند، سپس در حالی که جوان مشغول نوشتن فهرست خواسته‌هایش بود، او نیز نگاه خود را از پنجره به جاده‌های روستایی و درختان کنار جاده انداخت تا از مشاهده آنها لذت ببرد.

وقتی خانم جوان فهرست خواسته‌هایش را به اتمام رساند، خانم کهنسال پرسید:

ازاین تمرین چه آموختی؟

فهمیدم که فهرست کردن آنچه می‌خواهم ولی ندارم بسیار آسان است.

امّا به یاد آوردن چیزهایی که می‌خواهم و هم‌اکنون آن‌ها را دارم و می‌خواهم آن‌ها را حفظ کنم سخت‌تر است.

   

سپس خانم کهنسال از خانم جوان خواست که در گامِ بعدی تعیین کند که کدام‌یک از خواسته‌ها جزء «داشتن»، «انجام دادن» یا «شدن» است.

خانم جوان سریع فهرست را مرور کرده و جلوی هر کدام با علامت د، ا و یا ش نوعِ هر کدام از خواسته‌ها را مشخص کرد. آن‌گاه خانم کهنسال دوباره از او پرسید:

حالا چه چیزی یاد گرفتی؟

اکثر خواسته‌هایم از نوع «انجام» دادن بودند، زیرا این زبانی است که من سال‌ها با آن گفتگو می‌کنم و جالب اینجاست که اگر همین کار را با خواسته‌های پسرم انجام بدهم، خواسته‌های او بیشتر از نوع «داشتن» خواهد بود. پس خیلی عجیب نیست که ما این همه مشکلِ ارتباطی داشتیم و همدیگر را نمی‌فهمیدیم. این‌گونه به نظر می‌رسد که ما با دو زبان مختلف با هم حرف می‌زدیم.

خانم کهنسال در حالی که گفته‌های او را تأیید کرد، گفت:

خوب، گام بعدی کلید اصلی فهم و مفاهمه جهانی است. حالا از بالای لیست یکی یکی آن‌ها را بخوان و از خودت سوالِ « اگرتواین را …» از خودت بپرس. بگذار اولین خواسته‌ات را با هم انجام دهیم تا خوب متوجه باشی چه کار باید بکنی.

 

بودن/ شدن

انجام دادن

داشتن

خواسته ها

  

X

 

سفر کردن

 

تو می‌خواهی که سفر کنی. پس آن را به عنوان یک عمل که لازم است انجام شود، طبقه‌بندی کرده‌ای. حالا سوالی که باید از خودت بپرسی این است که:

اگر سفر کنی، آنگاه چه خواهی داشت؟

اگر سفر کنم،  هیجان، ماجراجویی و یادگیری‌های جدید خواهم داشت.

حالا همین را زیر کلمه «داشتن»بنویس. و بعد سوال دوم را برای خودت طرح کن!

اگر سفر کنی و هیجان را تجربه کنی و چیزهای جدید بیاموزی، آنگاه چه فردی خواهی بود؟  یا خواهی شد؟

خانم جوان سریعاً پاسخ داد: مستقل.

و سپس رو به خانم کهنسال گفت: اجازه بده بعدی را خودم تمرین کنم.

یک ماشین نو می‌خواهم. این زیرِ «داشتن» قرار می‌گیرد. اگر یک ماشین نو داشته باشم، چه کار می‌کنم؟ به شیراز سفر می‌کنم.

سپس به شیراز سفر می‌کنم را در ستون «انجام دادن» نوشت و باز از خود پرسید:

اگر یک ماشین نو داشته باشم و به شیراز سفر کنم، آنگاه چه خواهم شد؟ و پاسخ داد، شاد و خشنود. فهمیدم! فهمیدم!.

و آنگاه با شور و هیجان همین روش را برای دیگر خواسته‌هایش نیز انجام داد. وقتی تمام فهرست را تکمیل کرد و دوباره به آن نگاهی انداخت، خانم کهنسال دوباره پرسید: 

حالاچه چیزی یاد گرفتی؟

خانم جوان در حالی که با تعجب می‌نگریست پاسخ داد:

نمی‌دانم. اطلاعات زیادی اینجاست. کم‌کم دارم متوجه یک الگوی خاص یا طرح غالب در اینجا می‌شوم. امّا نمی‌دانم از کجا شروع کنم.

شاید این بتواند کمی کمک‌ات کند.

خانم کهنسال این را گفت و نگاهی به کیف دستی‌اش انداخت و از آن یک کارت دیگر را بیرون کشید. در بالای کارت این واژگان با خط درشت نوشته شده بود:

عشق وتعلق خاطر

پیشرفت / قدرت

آزادی

بقا و زنده ماندن

تفریح

   

 

 

 

 

  

آنگاه برای خانم جوان توضیح داد که، حالا تمام واژه‌های نوشته شده در کارت اوّل را در زیر هر یک از این نام‌ها که در این کارت هست قرار بده. لازم نیست که یک کلمه حتماً فقط در زیر یک نام مثل تفریح یا آزادی بیاید. شاید یک کلمه بتواند در زیر چند نام قرار گیرد. مثلاً همین سفر شاید بتواند نوعی آزادی باشد و هم چنین نوعی تفریح و چون در سفر امکان بازدید از اقوام و اعضای خانواده هم شاید مطرح باشد، پس نوعی عشق و احساس تعلق نیز محسوب می‌شود.

خانم جوان با همین راهنمایی شروع به طبقه‌بندی کلمه‌ها در زیر 5 نام شد. پس از اتمام تکلیف، خانم کهنسال دوباره سؤال جادویی‌اش را پرسید:

ازاین کارچه آموختی؟

متوجه شدم که اکثر کلمه‌های من در زیر نام عشق و احساس تعلق قرار گرفتند و تقریباً هیچ چیزی در ستونِ تفریح ندارم. فکرمی‌کنم من آزادی و تفریح خود را رها کرده‌ام و تمام وقت و انرژی‌ام را صرف فکر پیدا کردن شهر کاملی که بتوانم در آن «عشق» واقعی را تجربه کنم، کرده‌ام.

خانم کهنسال در حالی که او را تأیید می‌کرد، از او پرسید:

آیا برای بهبودی شرایط خودت هیچ طرح عملی در ذهن داری؟

معلومه که دارم. خودتان هم بهتر از من می‌دانید که طرح‌ریزی کردن یکی از کارهای «انجام» دادنی است و دیدید که زبانِ «انجام دادن» چه قدر برای من ساده و روان است.

در حالی که به یافته‌های خودش در اثر مراوده و گفت و گو با پیر خردمند فکر می‌کرد، قطار به ایستگاه بعدی رسید.

خانم جوان از پیرِ خردمند تشکر کرد و از قطار پیاده شد تا با قطاری که برمی‌گردد به شهر «انجام» برود، جایی که نامزد جوان و خوش‌ قیافه‌اش انتظارش را می‌کشید، مردی که او را دوست داشت و به او احساس تعلق می‌کرد. پس از رسیدن به شهر «انجام» تصمیم گرفت که از اکنون به بعد زبانِ جهانی تازه‌آموخته‌اش را با همسر و فرزندش به کار گیرد. و از زمانی که شروع به تفکر و گفت و گو به این زبان نمود، خشنود و شاداب روزهای زیبایی را زندگی کرد.

البته هنوز این شایعه وجود دارد که پیر کهنسال خردمند قصه ما هنوز هم در قطار بین شهرهای مختلف در سفر و کسانی که عزم سفر به شهرهای دیگر را دارند راهنمایی می کند.

دکتر علی صاحبی

مربی ارشد موسسه ویلیام گلسر


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه ...
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
 

" عشق ورزیدن خردمندانه و تنفر ورزیدن ابلهانه است ".

عشق و محبت را باید پیشکش کرد نه گدایی.

کسی که این را نفهمد قدرش را ضایع و روزگارش را نیز تباه خواهد نمود...


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه من ...
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱
 

" چیزی که از آن بهره مندیم، لیاقت ماست "

حال اگر من هم موافق عبارت بالا باشم، حالم چگونه است ؟

شاید نزدیک به حال تو ...

آیا می شود بهبودش داد ؟

اگر می شود بهبودش داشت، کلیدش کجاست ؟

کلیدش در گرو   .....   ..   ......   توست.

 

دوستانت منتظر دیدگاه تو هستند...


 
comment نظرات ()
 
اولین شرط یک رهبر کارآمد ...
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

پذیرش مسوولیت اشتباهات، اولین شرط یک رهبر کارآمد.  
http://www.bloomberg.com/video/72535922-david-neeleman-profiled-bloomberg-risk-takers.html

یکی از رموز اصلی رهبری میل به اقرار و پذیرفتن مسوولیت اشتباهاتتان است. رهبران موفق حتی اگر ۱۰٪ مشکل به خاطر آن ها باشد، این کار را انجام می‌دهند. آن ها حتی اگر علت اشتباه یک مشتری بهانه گیر و سمج باشد باز هم مسوولیت آن را به عهده می گیرند؛ حتی اگر موقعیت‌هایی فرای کنترل آن ها موجب این اشتباه شده باشد.

رهبران موفق به این دلیل این کار را انجام می‌دهند چون درست‌ترین کار است. آن ها فقط به خاطر ارتباطات اجتماعی این کار را نمی‌کنند. این کار را می‌کنند چون نتوانسته‌اند استانداردهای اخلاقی و عملکردی بالای خود را به جا آورند.

چندی پیش، طوفان شدیدی در غرب و شمال‌شرق آمریکا وزید که سفرهای هوایی را دچار مشکل کرد. هزاران پرواز کنسل شده یا به تاخیر افتادند. شرکت هوایی JetBlue بدترین وضعیت را داشت طوری که حتی تا یازده ساعت مسافران را در هواپیما نگه داشته بود. مشتریان واقعاً خسته و اذیت شده بودند.

این باعث شد دیوید نیل‌من، بنیان‌گذار و رییس شرکت هواپیمایی JetBlue، متن زیر را به منظور عذرخواهی بنویسد:


مسافران محترم پروازJetBlue، ما واقعاً شرمنده و خجالت‌زده هستیم. عمیقاً شرمساریم.

هفته گذشته بدترین هفته کاری ما طی هفت سال گذشته بود. بعد از طوفان شدید در شمال‌شرق، پروازهای مشتریان عزیزمان با تاخیرهای بسیار طولانی همراه شد، بسیاری از پروازها لغو شد، بارها مفقود شده و مشکلات بسیار زیاد دیگری نیز اتفاق افتاد. این طوفان حرکت هواپیما را مختل کرده و از این مهم تر حرکت خلبان و مهمانداران JetBlue که را می بایست به شما خدمت رسانند را نیز دچار مشکل کرده بود. با پیش رو بودن تعطیلات، فرصت رزرو دوباره اندک بوده و زمان وقفه بسیار طولانی شده و این تلاش‌های ما برای ساماندهی اوضاع را بی‌اثر می‌کند.

مراتب شرمساری خود به خاطر اضطراب و خستگی شما و ناکارامدی کار خود را نمی‌توانیم در قالب کلمات بیان کنیم. این بیشتر به این دلیل ناراحت‌کننده است که JetBlue با وعده برگرداندن انسانیت به سفرهای هوایی و تجربه سفری شاد و راحت برای همه بنیان‌گذاری شده است. می‌دانیم که هفته گذشته قادر به برآوردن وعده خود نبودیم.

ما به شما مشتریان با ارزش خود، تعهد داریم و به دنبال اقدامات اصلاحی فوری برای برگرداندن این اعتماد از دست رفته هستیم. برنامه جامعی تهیه کرده‌ایم که اطلاعات دقیق‌تر، ابزارها و منابع بیشتری را در اختیار کارمندانمان خواهد گذاشت که بتوانند مشکلات عملکردی را در آینده بهتر برطرف کنند. ما یقین داریم که JetBlue دوباره به شرکت هوایی مطمئن تبدیل خواهد شد و شما مشتریان عزیز باز به ما اعتماد خواهید کرد.


از این ها مهم
تر، ما قوانین مربوط به حقوق مشتری‌های JetBlue را نوشته‌ایم. این تعهد قانونی ما به شما برای رفع وقفه‌هایی است که پیش می‌آید.

شما شایسته بهتر از این هستید، بسیار بهتر از این. هیچ چیز مهم تر از برگرداندن اعتماد شما نیست و همه ما امیدواریم این فرصت را به ما بدهید که دوباره از شما پذیرایی کنیم و تجربه بهتری را در JetBlue برایتان جایگزین کنیم.


ارادتمند شما دیوید نیل‌من

http://en.wikipedia.org/wiki/David_Neeleman

دقت کنید که اقای نیل‌من در عذرخواهی خود هفت کار انجام داده است:

او عذرخواهی کرده است. حتی احساس خجالت و شرمساری خود را نیز مطرح کرده است. اما سعی نکرد که بد بودن آب و هوا را مقصر بشناسد. او تمام تقصیر را به طور کامل به گردن گرفت.

او با مشتریان خود همدلی کرد. او دقیقاً مشکلاتی که از دید مشتریان ایجاد شده بود را بیان کرد. آن ها تاخیرهای غیرقابل‌قبول، لغو پرواز، گم شدن بارها، از این قبیل را تجربه کرده بودند. سپس بعد از توضیح مشکلات به وجود آمده، او این را تکرار می‌کند. به « اضطراب و خستگی مشتریان و ناکارامدی کار خودشان » اشاره می‌کند.

توضیح می‌دهد که چرا آن مشکلات ایجاد شدند. این ها را به عنوان بهانه عنوان نمی‌کند، بلکه می‌خواهد کمک کند بفهمیم پشت صحنه آن اتفاقات چه رخ داده است.

او آن اتفاق را به ماموریت خودشان مرتبط می‌کند. JetBlue با وعده برگرداندن انسانیت به سفرهای هوایی و تجربه سفری شاد و راحت برای همه بنیان‌گذاری شده است. او تایید می‌کند که نتوانسته‌اند وعده خود را عملی سازند.

تعهد خود به مشتریانش را تکرار می‌کند. از همین جا باید شروع شود. حق همیشه با مشتری است. هیچ وقت نمی‌توانید شرکت بزرگ و موفقی را با ایجاد تجربیات بد در ذهن مشتریان بسازید. 

توضیح می‌دهد که چه طور می‌خواهد مشکل را برطرف کند. جزئیات غیرضروری زیادی را مطرح نمی‌کند، اما استاندارد را در قالب حقوق مشتری بیان می‌کند. حرف‌های او ضبط می‌شود و این شجاعت زیادی می‌خواهد. این حس به شما دست می‌دهد که کاملاً در حرف‌های خود جدی است.

میل خود به برگرداندن اعتماد مشتریانش را ابراز می‌کند. این دقیقاً نکته مهم کار است. وقتی مشتریان تجربه بدی داشته‌اند، اعتماد آن ها خدشه‌دار شده است. برای ساخت اعتماد دوباره نیاز به تجربیات خوب دیگر است.


وقتی من خواندن این نامه را تمام کردم، واقعاً آماده بودم که یک بلیط از پرواز JetBlue رزرو کنم. مطمئناً من اشتباهات زیادی را در شرکت مرتکب شده بودم، همین طور شرکتم. این نامه من را تشویق کرد که شانس دوباره‌ای به آن
ها بدهم.

این دقیقاً آن فرهنگی است که باید در خانواده، سازمان و اجتماعمان خودتان ایجاد کنید. باید بتوانیم مسوولیت کاستی‌ها و اشتباهاتمان را بپذیریم اشتباهاتمان را قبول کرده و عذرخواهی کنیم. مطمئن باشیم که با این روش هیچ وقت دچار مشکل نخواهیم شد.

  • آخرین باری که دیدید کسی مسوولیت اشتباهش را گردن کرفت چه زمانی بود؟
  • چه تاثیری روی شما گذاشت؟

منبع : سایت مردمان
http://behinmoshaveran.com/downloads/Mistakes.aspx?lang=Fa


 
comment نظرات ()
 
علم و تجربه اش را که نداشته باشیم این یکی کار را خوب بلدیم ...
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
زاویه دید ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

زاویه ی دوربین در این عکس به گونه ای است که نمی توان از چشمان آن دخترک فرار کرد

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد دنیا را از این زاویه نگاه کنم

کفش، نماد سنگینی یک انسان نه، که وزن همه دنیاست

هنگامی که چشمان دخترک زمزمه می کند که شانه هایش توان ندارند تا وزن عدالت را با خود حمل کند

کوچکی حقارت کننده ای دارد

نتیجه عدالت انسان هایی که از بالا نگاه می کنند ... گاهی عدالت شوخی زننده ای است

 


 
comment نظرات ()