body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

خطاهای انسانی ...
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
 

تناقض حرف و عمل

روانشناسان: جان دارلی و دانیل بَتسون - 1973


اگر گفته حافظ را در باره واعظانی که به خلوت می روند و " آن کار دیگر می کنند"
 شنیده باشید، بد نیست بدانید که گویا این ماجرا (عدم هماهنگی بین وعظ و عمل ) یک صفت رایج انسانی است و سال هاست که در روانشناسی مکتوب شده.


دو محقق که نزدیک به چهل سال پیش رفتار مردم در زمینه کمک کردن به یک دیگر را مطالعه می کردند، مشاهدات جالبی را در این زمینه ثبت کرده اند. این دو در یکی از تحقیقاتشان می خواستند ببینند اعتقادات مذهبی تا چه حد بر روی حس کمک کردن به دیگران تاثیر می گذارد.

در عین حال، می خواستند ببینند که آیا یادآوری کردن مذهب و یا حتی موعظه کردن می تواند گرایش به نیکوکاری را افزایش دهد؟


برای تست کردن این ایده ها، ابتدا به شرکت کنندگان گفته شد که یک فرم در مورد شخصیت و جنبه های اعتقاد مذهبیشان پر کنند. سپس به آن ها گفته شد که به یک ساختمان دیگر بروند تا در آن ساختمان قسمت بعدی تست انجام داده شود. به نیمی از این شرکت کنندگان گفته شده بود که وقتی به ساختمان بعدی رسیدند باید در آن جا برای گروهی از شنوندگان داستان سامری نیکوکار " را تعریف کنند و حضار را به نیکوکاری تشویق نمایند، لذا ازین گروه خواسته شده بود که یک سخنرانی در باب نیکوکاری آماده کنند.

ولی به گروه دیگر صرفا گفته شده بود که در ساختمان بعدی باید در مورد فرصت های شغلی آینده صحبت کنند. در عین حال، به گروهی از افراد گفتند که سریعا خود را به ساختمان بعدی برسانند در حالی که به گروه دیگر گفتند که عجله ای نیست.


داستان سامری نیکوکار " یکی از معروف ترین داستان های انجیل است که در آن یک مرد سامری در حال گذر متوجه شخصی آسیب دیده می شود که به کمک نیاز دارد و بقیه افراد در آن محیط هیچ کس به کمکش نمی روند. سامری تنها انسانی است که در خلاف جمع عمل کرده و با این که برایش منفعتی ندارد به کمک شخص محتاج می شتابد. این داستان در فرهنگ غربی کاملا شناخته شده است و حتی در زبان انگلیسی از این اصطلاح برای خطاب قرار دادن انسان های نیکوکار استفاده می شود.

دلیل یادآوری این داستان به شرکت کنندگان این بود که با روایت یک داستان مذهبی ذهن آن ها را با موضوع کمک کردن به دیگران درگیر کنند و آن ها را در موقعیت یک موعظه گر قرار دهند.

نکته این آزمایش در آن جا بود که وقتی که هر شرکت کننده از ساختمان اول به سمت ساختمان دوم قدم می زد، در طول مسیر مردی در شرایطی نامناسب بر روی زمین افتاده بود و در لحظه ای که شرکت کننده از کنار او رد می شد، شخصی که روی زمین افتاده چند بار ناله و سرفه می کرد. در واقع این قسمت مهم تست بوده و آزمایشگران در این مکان منتظر می ماندند و رفتار تک تک شرکت کنندگان را ثبت می کردند (این که آیا به مرد آسیب دیده کمک می کنند یا نه؟ و اگر کمک می کنند تا چه حدی؟)

همان طور که پیش بینی می شد، کسانی که قرار بود در مورد نیکوکاری موعظه کنند بیشتر از گروه دیگر به مرد محتاج کمک کردند. ولی نکته این جا بود که میزان کمک این افراد تنها 53 درصد بود. یعنی نزدیک به نیمی از افرادی که داشتند می رفتند تا در باب نیکوکاری دیگران را موعظه کنند، حاضر نشدند در طول مسیر به یک محتاج کمک کنند.
نکته دیگر آن که، در میان آن ها که قرار بود با سرعت خود را به ساختمان بعدی برسانند، تنها 10 درصد حاضر به کمک شدند. و این میزان برای موعظه گران و غیرموعظه گران تفاوتی نداشت.
 
از جمله نتیجه گیری هایی که ازین تحقیق شده آن است که ...

بخش قابل ملاحظه ای از انسان ها، اساسا نیازی به هماهنگی بین نصیحت هایشان و رفتارشان نمی بینند.

دوم این که احتمالا با بالا رفتن سرعت زندگی، پایمال شدن اصول اخلاقی رایج تر می شود و در این میان فرق چندانی بین افراد با اعتقادات متفاوت نیست.             جمیله زارعی


 
comment نظرات ()
 
تولد آقایم رضا، امام هشتم بر اهلش و دوست دارانش مبارک ...
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
شهادت صبورترین معلم و مدرس دنیای قدیم به اهلش تسلیت باد ...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
 

امام جعفر صادق می فرمایند که... 

عافیت، نعمتی است پنهان هرگاه در جامعه یافت گردد فراموش می شود و هرگاه از بین برود مردم یاد آن را می کنند.

 

امام جعفر صادق یکی از صبورترین مدرسین دنیای قدیم بود.او در دوره ای که تدریس می کرد نه فقط هر روز درس می داد، بلکه بعد از خاتمه درس مخالفین علمی خود را می پذیرفت وایرادهای ان ها را می شنود و جواب می داد. بعضی از شاگردان او، در روزهایی که می دانستند استادشان به مخالفین علمی جواب می دهد پس از خوردن غذا مراجعت می کردند تا در جلسه مباحثه شرکت داشته باشند.

یکی از مخالفین امام مرشدی بود به اسم ابوشاکر. آن مرد یک روز بعد از این که امام صادق از خواندن نماز فارغ گردید به حضورش رسید و از امام اجازه خواست و گفت ...

آن چه تو درباره خدا می گویی غیر از افسانه نیست وتو با افسانه سرایی می خواهی مردم را وادار به قبول چیزی کنی که وجود ندارد وبه این دلیل خدا وجود ندارد که ما نمی توانیم با هیچ یک از حواس پنجگانه آن را درک کنیم.

ممکن است بگویی با عقل به وجود خدا پی می بری ولی من می گویم عقل هم بدون حس ظاهری قادر به فهم چیزی نیست. ای مردی که دعوی دانشمندی می کنی ومی گویی جانشین پیغمبر مسلمین هستی من به تو می گویم که در بین افسانه هایی که مردم نقل می کنند هیچ افسانه ای بی پایه تر از موجود بودن یک خدای نادیده نیست. اما من فریب تو را نمی خورم وافسانه ات را درباره خدای که دیده نمی شود نمی پذیرم. من خدایی را می پرستم که بتوانم با دو چشم او را ببینم.

و.. در تمام مدتی که ابوشاکر مشغول صحبت بود امام حتی یک بار تکلم نکرد و وقتی گفته ابوشاکر به اتمام رسید باز جعفرصادق چند لحظه لب به سخن نگشود و منتظر بود که ابو شاکر حرف بزند. 

سپس لب مبارکشان به سخن باز شد که ...

تو گفتی که من افسانه سرایی می کنم و مردم را به پرستش خدایی دعوت می نمایم که دیده نمی شود. ای ابوشاکر تو که منکر خدای نادیده هستی، می توانی درون خود را ببینی؟ 

ابوشاکر گفت، نه.
امام صادق فرمود، هرگاه می توانستی درون خود را ببینی نمی گفتی که چون خدا را نمی توان دید پس افسانه ای بیش نیست. 

ابوشاکر گفت، دیدن درون چه ربطی به پرستش خدایی که موجود نیست دارد.
امام فرمود، تو می گویی چیزی که دیده نمی شود و نمی توان صدایش راشنید و آن را لمس کرد وجود ندارد.
ابوشاکر گفت، بله.
امام صادق فرمود، آیا صدای حرکت خون را در بدن خود می شنوی؟
ابوشاکر گفت، مگر خون در بدن حرکت دارد؟!
امام فرمود، ای ابوشاکر خون هر چند دقیقه یک مرتبه در تمام بدن تو حرکت می نماید و اگر حرکت آن چند دقیقه در بدن تو متوقف شود تو خواهی مرد.

آیا تا امروز گردش خون را در بدن خود دیده بودی؟
ابوشاکر گفت، نه و من نمی توانم قبول کنم که خون در بدن من حرکت می کند.
جعفر صادق فرمود، آن چه مانع از این می شود که قبول کنی خون در عروق تو حرکت می کند جهل است و همین جهل مانع از آن می گردد که تو خدای واحد و نادیده را بشناسی.
آیا تو ازمخلوقات که خداوند آفریده و آن ها را دربدن تو گمارده و تو بر اثر کار آن ها زنده ای اطلاع داری؟
ابوشاکر گفت، نه.
امام فرمود، تو فقط متکی به مشاهدات خود هستی و می گویی آن چه را نمی بینی وجود ندارد. آن ها در کالبد تو به وجود می آیند، رشد می کنند و دارای اولاد می شوند وبعد از مدتی از کار می افتند... ولی تو نه صدایشان را می شنوی و نه لمس می کنی.
ای ابو شاکر بدان که شماره موجودات جاندار که اینک در کالبد تو زندگی می کنند و می میرند نه فقط از شماره تمامی آدمیان که در این جهان زندگی می کنند بیشتر است بلکه از شماره ریگ های بیابان نیزبیشتر است.
چرا گفته اند کسی که خود را یشناسد خدای خود را می شناسد.
ای ابوشاکر آیا این سنگ را می بینی که در پای دیوار کار گذاشته اند.
تو این سنگ را بی حرکت میبینی چون چشم تو حرکت آن را نمی بیند وهر کس بتو بگوید در سنگ حرکاتی وجود دارد که حرکات ما که در این جا جمع هستیم چون سکون است تو نمی پذیری و می گویی افسانه سرایی می کند. غافل از این که چون تو نادان می باشی نمی توانی به حرکت درون این سنگ پی ببری وشاید روزی برسد که بر اثر توسعه دانایی مردم بتوانند حرکت درون سنگ را ببینند.

(مجله علم، چاپ امریکا در تاریخ جون 1973نوشت: توانسته اند با عکسبرداری به وسیله لیزر برای اولین بار حرکت مولکول ها را به طور واضح ببینند ومدت فلاش دوربین عکاس که به وسیله لیزر عکس می گیرد یک تریلیونیم ثانیه است وبرای این که بدانیم یک تریلیونیم ثانیه در مقابل یک ثانیه چه قدر کوتاه است میگوییم که متناسب است با یک شبانه روز از عمر ما در قبال ده میلیارد سال)...

ای ابوشاکر با این که هوا وسیله حیات تو وسایر افراد بشر را مهیا نموده است تو آن را نمی بینی و فقط وقتی که باد می وزد آن را حس می کنی. ایا می توانیمنکر وجود هوا بشوی...

ای ابوشاکر انکار خالق کردن از جهل است نه عقل.
من خدای خود را نساخته ام و او را از اندیشه های خود بیرون نیاورده ام. اما خدای توبه قول تو ساخته دست های تو می باشد. آن چه من کردم و می کنم این است که با اندیشه خود خدا را بهتر بشناسم  و زیادتر به عظمت او پی ببرم. 


 
comment نظرات ()
 
این روایت را بخوان و با حوصله هم بخوان ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
 

فاضل بزرگوار سید جعفر مزارعى روایت کرده :

یکى از طلبه هاى حوزه باعظمت نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشوارى غیر قابل تحملّى بود. روزى از روى شکایت و فشار روحى کنار ضریح مطهّر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)عرضه مى دارد :

شما این لوسترهاى قیمتى و قندیل هاى بى بدیل را به چه سبب در حرم خود گذارده اید، در حالى که من براى اداره امور معیشتم در تنگناى شدیدى هستم ؟!

شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب مى بیند که آن حضرت به او مى فرماید:

اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى این جا همین نان و ماست و فیجیل و فرش طلبگى است و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى باید به هندوستان در شهر حیدرآباد به خانه فلان کس مراجعه کنى، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز کرد به او بگو :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

پس از این خواب، دوباره به حرم مطهّر مشرف مى شود و عرضه مى دارد :

زندگى من این جا پریشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله مى دهید !!

بار دیگر حضرت را خواب مى بیند که مى فرماید :

سخن همان است که گفتم، اگر در جوار ما با این اوضاع مى توانى استقامت ورزى اقامت کن، اگر نمى توانى باید به هندوستان به همان شهر بروى و خانه فلان راجه را سراغ بگیرى و به او بگویى :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

پس از بیدار شدن و شب را به صبح رساندن، کتاب ها و لوازم مختصرى که داشته به فروش مى رساند و اهل خیر هم با او مساعدت مى کنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حیدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گیرد، مردم از این که طلبه اى فقیر با چنان مردى ثروتمند و متمکن قصد ملاقات دارد، تعجب مى کنند.
وقتى به در خانه آن راجه مى رسد در مى زند، چون در را باز مى کنند مى بیند شخصى از پله هاى عمارت به زیر آمد، طلبه وقتى با او روبرو مى شود مى گوید :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

فوراً راجه پیش خدمت هایش را صدا مى زند و مى گوید، این طلبه را به داخل عمارت راهنمایى کنید و پس از پذیرایى از او تا رفع خستگى اش وى را به حمام ببرید و او را با لباس هاى فاخر و گران قیمت بپوشانید.

مراسم به صورتى نیکو انجام مى گیرد و طلبه در آن عمارت عالى تا فردا عصر پذیرایى مى شود . فردا دید محترمین شهر از طبقات مختلف چون اعیان و تجار و علما وارد شدند و هر کدام در آن سالن پر زینت در جاى مخصوص به خود قرار گرفتند، از شخصى که کنار دستش بود، پرسید چه خبر است ؟

گفت، مجلس جشن عقد دختر صاحب خانه است. پیش خود گفت، وقتى به این خانواده وارد شدم که وسایل عیش براى آنان آماده است.

هنگامى که مجلس آراسته شد، راجه به سالن درآمد، همه به احترامش از جاى برخاستند و او نیز پس از احترام به مهمانان در جاى ویژه خود نشست.

آنگاه رو به اهل مجلس کرد و گفت:

آقایان من نصف ثروت خود را که بالغ بر فلان مبلغ مى شود از نقد و مِلک و منزل و باغات و اغنام و اثاثیه به این طلبه که تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه کردم، و همه مى دانید که اولاد من منحصر به دو دختر است، یکى از آن ها را هم که از دیگرى زیباتر است براى او عقد مى بندم، و شما اى عالمان دین، هم اکنون صیغه عقد را جارى کنید.

چون صیغه جارى شد طلبه که در دریایى از شگفتى و حیرت فرو رفته بود، پرسید، شرح این داستان چیست ؟

راجه گفت، من چند سال قبل قصد کردم در مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) شعرى بگویم، یک مصراع گفتم و نتوانستم مصراع دیگر را بگویم؛ به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه کردم، مصراع گفته شده آن ها هم چندان مطلوب نبود، به شعراى ایران مراجعه کردم، مصراع آنان هم چندان چنگى به دل نمى زد، پیش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر کیمیا اثر امیرالمؤمنین (علیه السلام)قرار نگرفته است، لذا با خود نذر کردم اگر کسى پیدا شود و مصراع دوم این شعر را به صورتى مطلوب بگوید، نصف دارایى ام را به او ببخشم و دختر زیباتر خود را به عقد او در آورم ، شما آمدید و مصراع دوم را گفتید، دیدم از هر جهت این مصراع شما درست و کامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است.
طلبه گفت، مصراع اول چه بود ؟
راجه گفت :من گفته بودم ...

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند

طلبه گفت، مصراع دوم از من نیست، بلکه لطف خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
راجه سجده شکر کرد و خواند ...

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند     به آسمان رود و کار آفتاب کند

منبع : کتاب عبرت آموز تالیف استاد شیخ حسین انصاریان و با تشک از دوست ارجمندم حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
شب قدر ...
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
 

شب قدر، شب بیدار شدن است نه بیدار ماندن !

حال خوبی است این بیداری حتی به قدری هم که باشد، لذتبخش خواهد بود.

معشوق علی در خیالش و عشق بازی او با آن، سرچشمه پیوندی شد که از تولد تا وصلش، علی وار حفظ شد.

او از رحم مادر بیدار بود و این بیداری، شد میزانی برای قیاس، مسیری به راه و نه چاه و چراغی برای دیدن آن چه می شود شد نه آنی که رضایتش را داریم.

خیال ِ علی و نسلش به عشقی پیوند خورده که تجلیاتش را در اراده ای آنان می بینیم، سوال این جاست که با آن چه می کنیم ؟

کلیدار ... 


 
comment نظرات ()
 
امام حسین ...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
 

امام حسین خالق عشق است و وارث داستان کربلا

او اسطوره است و خاندانش راهیان حقیقی این وادی.

و من شاید، گاهی، فقط نامش را بر زبان دارم

حیف این بزرگوار ...


 
comment نظرات ()
 
امام علی ...
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
 

استوارترین پشتیبان شما،‌ مشورت است.


 
comment نظرات ()
 
نصایح بسیار زیبای زرتشت به پسرش ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 

 آن چه را گذشته است فراموش کن و بدان چه نرسیده است رنج و اندوه مبر
 قبل از جواب دادن فکر کن
 هیچ کس را تمسخر مکن
 نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
 خود برای خود، زن انتخاب کن
 به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
 تا حدی که می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما
 کسی را فریب مده تا دردمندنشوی
 از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
 فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
 بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
 سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
 با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
 راستگو باش تا استقامت داشته باشی
 متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
 دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
 معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
 دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
 مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
 سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
 روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
 هرگز ترشرو و بدخو مباش
 در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
 اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
 دورو و سخن چین مباش، نزدیک انجمن دروغگو منشین
 چالاک باش تا هوشیار باشی
 سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
 اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
 با هیچ کس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
 مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند.


 
comment نظرات ()
 
خلوت حق کجاست ؟
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
 

از خواجه عبداله انصاری پرسیدند که خلوت حق کجاست؟

خواجه گفت:

جایی که " من و تو " نباشیم!

جایی که من و تو نباشیم یعنی ما باشیم.


 
comment نظرات ()
 
بزرگترین افتخار ...
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 

پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت: عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است. این طلایی ترین فرستی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمی گردم. اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.
و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت: مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت: من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.

کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت: مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت: این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای می دهد؟
پسر ملتمسانه گفت: مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن، فقط با من بیا. مادر نیز علی رغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت: رسیدیم.

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد. مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:

من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست. این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:

مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟

وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده خدا. مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

ایثار خدادی


 
comment نظرات ()
 
افراد خنده رو بدانند ...
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

ما بهشت را برای کسانی که دل مومنین را شاد کنند مباح ساختیم. (حدیث قدسی)
نشانه آدمیان بهشتی تبسم همیشگی است. ( رسول اکرم صلی‌الله‌علیه ‌وآله ‌وسلم )
بعد از سلامتی خنده بزرگترین نعمت خداست.( امام علی علیه‌السلام )
خنده و تبسم نشانه بارز خوشرویی است و آن موجب دوست یابی است. ( امام علی علیه‌السلام )
خوش حال کردن قلب مومن از ده حجّ با ارزش‌تر است. ( امام صادق علیه‌السلام )
نزد خداوند کافر خوشرو از مؤمن ترشرو عزیزتر است. ( امام رضا علیه‌السلام )
هر که مؤمنی را از غم و اندوه شاد کند خداوند دل او را در روز قیامت شاد می‌کند. ( امام جواد علیه‌السلام )
هیچ چیز مثل خوشرویی زندگی را شیرین نمی‌کند. ( امام حسن عسگری علیه‌السلام )
مؤمن می‌بایست عبوس و گرفته نباشد و گشاده‌رو و خندان باشد و قدری مزاح مطلوبست و در صورت قهقهه حتما بگوید اللهم لاتمقتنی یعنی خدایا مرا دچار غم و اندوه دامنگیر مگردان.
از اُم حلیمه همسر گرامی رسول اکرم نقل شده است که ایشان حتی در خواب هم تبسم بر لب داشتند گویی نه سرما و نه گرما بر ایشان اثر نداشت.

همیشه با لبی خندان زندگی دلپذیر داشته باشید.


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
 

از پول گذشتی، از پل نیز خواهی گذشت ...


 
comment نظرات ()
 
یک قدم با تو ...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 

بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو، به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما بازآ
منم پرو دگار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا صدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را

تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین میهمان دنیایم
که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوب تر میهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای، اما
کلام آشتی را تو نمی دانی؟
ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟

بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است


برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من


 
comment نظرات ()
 
مثلث جاودانه مسلمانان ...
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

تا وقتى مسلمانان مثلث جاودانه ‏اى چون:

قرآن که تلاوت شود و پیام‏هایش پیروى گردند،

کعبه ‏اى که قصد شود و ایجاد همدلى و وحدت کند

و

حسینى که یاد شود و از او الهام گرفته شود دارند،

هیچ کس قدرت نفوذ و تسلط کامل بر آن ها را نخواهد داشت.

ونستان


 
comment نظرات ()
 
خدا ...
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
 

ترجیح می دهم به خدا اعتقاد داشته باشم و بعد از مرگ بفهمم که خدا نیست تا این که به خدا اعتقاد نداشته باشم و بعد از مرگ با او رو به رو شوم...

آلبر کامو


 
comment نظرات ()
 
باور ...
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد و هشت‌ سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛
او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود.
در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد.
مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت.
در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد!
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت : روز شما به ‌خیر.
مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام !
پس مرد فاضل گفت: خداوند تو را خوشبخت کند !
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام !
تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: همیشه خوشحال باشید…
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام !
مرد فاضل گفت: هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید.
مرد فقیر گفت: با خوشحالی این‌کار را می‌کنم.

تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام. زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام…

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام. زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند…

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام. زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ خداوند است.


 
comment نظرات ()
 
هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت. نامش عبدالجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت...
چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد. عبدالجبار براى تفرج و سیاحت، گرد محله
هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید.  زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت...!
عبدالجبار با خود گفت، بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.
چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !
مادر گفت، عزیزان من غم مخورید که برایتان مرغکى آورده
ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم.
عبدالجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.
گفتند، سیده
اى است زن عبدالله بن زیاد علوى، که شوهرش را حَجاج ملعون کشته است. او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.
عبدالجبار با خود گفت، اگر حج مى خواهى، این جاست. بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد...
هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آن
ها رفت. مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.
چون چشمش بر عبدالجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت، اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات، ده هزار دینار به من وام داده
اى تو را مى جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !
عبدالجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.
در این هنگام آوازى شنید که :

اى عبدالجبار، هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
فرشته مشعل به دست با سطل آب ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩
 


مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای نیمه روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:

این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟
فرشته جواب داد، می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش جهنم را خاموش کنم.
آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟


 
comment نظرات ()
 
دستان تو دعای مرا رد نمی کند ...
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

دستان تو دعای مرا رد نمی کند
 مادر بزرگ گفت : خدا بد نمی کند
 مادربزرگ گفت: که او چشمه ایست سرد
 ما را برای آب مردد نمی کند
 روی نگاه هیچکس خط نمی کشد
 راه عبورهیچکسی سد نمی کند
 او مرزهای بسته شدن را شکسته است
 آیینه را به قاب مقید نمی کند
 او با حضور خویش نفس می دهد به ما
 کاری که هیچ غایب مفرد نمی کند
 قلبش شکسته است... ولی قهر با کسی
 کز سوز دل به گریه بیافتد نمی کن

زهرا


 
comment نظرات ()
 
من خدایی دارم که در این نزدیکی است ...
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

من خدایی دارم که در این نزدیکی است.
مهربان
خوب
قشنگ
چهره
اش نورانی است
گاه گاهی سخنی می
گوید با دل کوچک من
ساده
تر از سخن ساده من
او مرا می
فهمد
او مرا می
خواند
نام او ذکر من است
در غم و در شادی
چون به غم می
نگرم
آن زمان رقص کنان می
خندم که خدا یار من است
که خدا در همه جا یاد من است
او خدایی
ست
که مرا می
خواهد ...


 
comment نظرات ()
 
آن که عاشق می شود خدائی دارد ...
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
 

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید؛ بی خیال.
فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از لبخندش، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد
و دست هایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت. چای خوش طعم بود.
پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت.

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت
و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد.
و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت.
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست، حتما عاشق است
و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت.

دست بر دسته صندلی اش گذاشت. دست بر حافظه چوب و چوب، نجار را به یاد آورد
و نجار، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سال های سال نهال کوچک را آب داد
و کود داد و هرس کرد و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک.
و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است
و آن که امید دارد، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت.

و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید،
با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند،
پس برای من هم خدایی است.
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است.

عرفان نظرآهاری

 


 
comment نظرات ()
 
2آ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
 

خدایا !

    نمی گویم دستم را بگیر

              عمریست گرفته ای

                       مبادا رها کنی!


 
comment نظرات ()
 
قطره آب مروارید چشم با الهام از قرآن کریم...
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
 


دانشمند مسلمان مصری دکتر عبدالباسط محمد توانست با ساختن قطره چشم برای درمان آب مروارید با الهام گرفتن از سوره یوسف به دو مجوز اختراع بین المللی یکی از آمریکا و دیگری از اروپا دست یابد .
دانشمند مسلمان مصری دکتر عبدالباسط محمد پژوهشگر مرکز ملی تحقیقات وابسته به وزارت پژوهش علمی و فناوری مصر یک روز صبح هنگامی که در حال تلاوت سوره یوسف علیه السلام بود آن قصه عجیب وی را به تأمل واداشت و شروع به تدبر در آیات قرآن کریم کرد که داستان توطئه برادران یوسف علیه السلام و سرنوشت پدر آن حضرت را بیان می کرد و این که چگونه چشمان حضرت یعقوب کور شد و دچار آب مروارید گردید و سپس چگونه خداوند متعال به واسطه پیراهن یوسف (ع) آن حضرت را شفا داد .
دکتر عبدالباسط با خود می اندیشید که پیراهن یوسف علیه السلام چه می تواند داشته باشد که باعث شفای چشمان پدرش شد ؟

وی ایمان داشت که داستان یوسف معجزه ایست که خداوند متعال به وسیله یکی از پیامبران خود آن را به اجرا گذاشته است. ولی دکتر معتقد بود که در کنار محتوای روحی داستان، محتوای مادی دیگری نیز دارد که از طریق تحقیق و مطالعه می توان به آن دست یافت تا دلیلی باشد بر راستگویی قرآن کریم .
وی هم چنان در حال تحقیق و جستجو بود تا این که با یاری خداوند به رابطه بین غم و غصه و دچار شدن به آب مروارید پی برد. چرا که غم و غصه باعث افزایش هرمون آدرینالین می شود که این ماده، ماده ای ضد هرمون انسولین به شمار می رود .
بنابراین اندوه و یا شادی شدید باعث افزایش مستمر هرمون آدرینالین می شود که به نوبه خود باعث افزایش قندخون می گردد که این یکی از دلایل تار و کدر شدن دید چشم می باشد. و این بر هم زمان بودن گریه و اندوه می باشد که نخستین بارقه امید در سوره یوسف برای وی زده می شود آن جا که خداوند در مورد حضرت یعقوب علیه السلام می فرماید :

﴿ وتولى عنهم وقال یا أسفی على یوسف وابیضّت عیناه من الحزن فهو کظیم (یوسف 84)

حضرت یوسف علیه السلام با وحی پروردگار از برادرانش خواست که پیراهنش را برای پدرش ببرند.
آغاز پژوهش از اینجا بود که چه چیزی در حضرت یوسف علیه السلام بود که باعث شفا شده است ؟
بعد از فکر و تأمل دکترعبدالباسط به جوابی جز عرق (بدن) نرسید؛ بنابراین شروع به جستجو در مورد عناصر عرق کرد و لنزهای خارج شده از چشم را در عرق فرو می برد که باعث شفافیت تدریجی این لنزهای کدر شده می گردید .

و سؤال دوم این بود که :
آیا تمام عناصر و اجزای عرق فعال و تأثیر گذار می باشند؟

بدین وسیله و با یکی از این عناصر در نهایت دکترعبدالباسط توانست ترکیبی از "پولین جوالدین" بسازد و آن را روی 250 داوطلب آزمایش کندکه در بیش از 90% از موارد آب مروارید و سفیدی چشم از بین رفت و این افراد بینایی خود را باز یافتند. و از طریق آزمایش ثابت شد که استفاده از این قطره 2 بار در روز به مدت 2 هفته باعث از بین رفتن آب مروارید چشم و بهبود بینایی می گردد .

دکترعبدالباسط می گوید که با شرکتی که قرار است این دارو را تولید و توزیع کند شرط کرده است که هنگام ارائه ی آن به مردم به این مسأله اشاره کند که آن یک داروی قرآنی است تا مردم به راستگویی این کتاب بزرگ و تأثیر آن در خوشبختی دنیوی و أخروی مردم پی ببرند .

دکترعبدالباسط اضافه می کند که : با استفاده از تجربیات علمی خود عظمت و بزرگی قرآن را احساس می کنم و آن گونه است که خداوند فرموده :

﴿ وننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمة للمؤمنین )


 
comment نظرات ()
 
بهشت فروشی ...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
 


هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بی کار بود همان جا می نشست و مثل بچه
ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل
های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه
ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
می فروشم.
قیمت آن چند دینار است؟
صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه
ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گل های باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه
ها را به هارون پس داد و گفت:
به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
چرا؟
بهلول گفت:
زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!


 
comment نظرات ()
 
خرید جهنم ...
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
 


در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا این که فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسوول فروش بهشت گفت:
قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه
مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم.
مرد با خوش حالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:
ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم.
گویند اسم آن کشیش، مارتین لوتر بود.


 
comment نظرات ()
 
پندی از نهج البلاغه ...
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩
 


ای فرزند عزیز من!

چهار چیز را از من داشته باش که با به کار بستن آن ها،هر کاری بکنی به تو زیان نمی رساند:

  • ارزنده ترین توانگری ها و ثروت ها عقل است.

  • بزرگترین بی نوایی ها و نیازمندی ها، حماقت و نادانی است.

  • وحشتناکترین وحشت ها، خودپسندی است.

  • و گرامی ترین شرف ها و بزرگواری ها،خوی و خلق نیکو و پسندیده است.

فرزندم!

  • زنهاراز دوستی با احمق، که به راستی او می خواهد به تو سود برسد، اما به تو زیان وارد می آورد.

  • زنهار از دوستی با بخیل، که در آن هنگام که بیشتر از هر زمان دیگری به او احتیاج داری،از تو دوری می کند.

  • زنهار از دوستی با فاسق و گناهکار که تو را به اندک چیزی می فروشد.

  • زنهار از دوستی با دروغگو که او هم چون سراب است، و با دروغ های خود، دور را به نظر تو نزدیک نشان می دهد، و نزدیک را دور جلوه می دهد.
     

علی(ع)،حکمت38 نهج البلاغه


 
comment نظرات ()
 
راهنمایی شیطان ...
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩
 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی مسجد شددر راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباس هایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشتمرد لباس هایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شددر راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او به طور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجددا همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند
مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم. مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به سمت مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا مطمئن ساختم

نتیجه اخلاقی داستان
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را به طور کلی نجات بخشد
این کار را انجام دهید و پیروزی خود را ببینید.

لطفا برای دیگران هم نقل قول نمایید.


 
comment نظرات ()
 
دعا ...
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد،

هر آن چه که خدا را از تو می گیرد.


 
comment نظرات ()
 
ملا و می فروش ...
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

روایت است که مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد.
ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.
ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را به جا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد:

اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.

اما خوش حالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.
ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند.
قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت
:
نمی دانم چه حکمی بکنم. من هر دو طرف را شنیدم.

از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد


 
comment نظرات ()
 
زنگ حساب...
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 
از وحشت قیامت زاهد مرا مترسان
ترس از قیامتم نیست دنیا حساب دارد
 
یادمان باشد زنگ تفریح خدا همیشگی نیست زنگ بعد حساب داریم.

 
comment نظرات ()
 
مالزی پایتخت مد اسلامی جهان...
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
 

در دنیایی که صنعت مد در آن روز به روز در حال پیشرفت است، طراحی مد اسلامی هم به یکی از مهم ترین مباحث طراحی لباس تبدیل شده به گونه‌ای که بسیاری از طراحان عربی و اروپایی هزینه بسیاری را به این امر اختصاص داده‌اند.
به نوشته «اعتماد»‌ به نقل از « تایمز »، البته در این میان مالزی بیش از سایر کشورها روی صنعت مد اسلامی سرمایه گذاری کرده است. این کشور در نظر دارد خود را به پایتخت مد اسلامی جهان تبدیل کند.
«عفت و حیا می‌تواند زیبا باشد» شعار سازمان دهندگان فستیوال مد اسلامی در کوالالامپور برای مخاطبان مسلمان و غیرمسلمان است. توم آبنگ سائوفی طراح مد مالزیایی می‌گوید، بسیاری از غیرمسلمانان فکر می‌کنند پوشش اسلامی تنها پوشیدن لباس‌های سیاه است.

او می‌گوید « برخلاف باورهای موجود، یک نفر هم می‌تواند به اصول مذهبی خود پایبند بماند و در عین حال پیرو مد هم باشد.» طراحان مد اسلامی برای طراحی لباس‌های خود البته باید فاکتورهایی را که در دین اسلام بر آن تاکید شده، در نظر بگیرند. با وجود این مدهای لباس‌های اسلامی دارای تنوع فراوانی است و از طراح به طراح و از کشور به کشور متفاوت است. برای مثال در طراحی‌های خانم توم رنگ‌های شاد حرف اول را می‌زند.

او می‌گوید؛ « دوست ندارم لباس هایم سیاه باشد. لباس‌ها به جای آن که محدودکننده به نظر بیایند باید زیبا باشند.»
فستیوال مد اسلامی بخشی از هفته بین المللی مد مالزی است. رجا رضا شاه رییس و موسس این فستیوال می‌گوید در این فستیوال گروه‌های مختلف طراحان شرکت خواهند کرد. او که در سال 2006 این فستیوال را بنا نهاده، هدف خود از این کار را آشنا کردن جهانیان با صنعت مد اسلامی توصیف می‌کند. از سال 2006 تاکنون بیش از 200 طراح از سراسر جهان در این فستیوال شرکت کرده‌اند که نزدیک به نیمی از آن ها غیرمسلمان بوده‌اند.

رضا در این باره می‌گوید؛ « من مفتخرم بگویم این فعالیت ما علاوه بر جذب طراحان مسلمان با استقبال طراحان غیرمسلمان هم مواجه شده است.» در سه سال گذشته آقای رضا شوهای اسلامی خود را در جاکارتا و دوبی برگزار کرده و در نظر دارد آگوست سال آینده مد اسلامی خود را در مونت کارلو هم به نمایش بگذارد. به اعتقاد رضا صنعت مد اسلامی پتانسیل‌های فراوانی دارد و مالزی در حال حاضر بیشترین پیشرفت را در این زمینه داشته است.
این در حالی است که رسمه منصور همسر نخست وزیر مالزی هم در نظر دارد یک مرکز مد اسلامی در این کشور بنا کند. وی اظهار داشت؛ در این مرکز انواع مدل‌های زیبا و جذاب لباس اسلامی مطابق با جدید ترین متد روز به نمایش درمی آید که سعی شده در طراحی آنها از هنرها و ارزش‌های اصیل اسلامی استفاده شود. این طرح با هدف حمایت از پوشش و حجاب اسلامی و با حمایت دولت برگزار می‌شود.
منصور با اعتقاد به از بین بردن کلیشه‌ها در نوع پوشش زنان مسلمان بر تغییر نوع پوشش‌ها همزمان با پایبندی به شئون اسلامی تاکید کرد. این در حالی است که پیشتر نیز وزارت گردشگری مالزی با دعوت از طراحان عربی و ترکیه‌ای اقدام به برپایی جشنواره مد و لباس کرده بود.
یکی از دلایل موفقیت مالزی در صنعت مد اسلامی را می‌توان تعداد زیاد مسلمانان در این کشور دانست. بیش از نیمی از جمعیت مالزی مسلمان هستند و در عین حال این کشور همسایه ‌اندونزی است که بیشترین تعداد مسلمانان جهان را به خود اختصاص داده است. از زمان برگزاری فشن شوهای مد اسلامی در مالزی بوتیک‌های بیشتری در این کشور به فروش لباس‌های اسلامی روی آورده‌اند. مد اسلامی به قدری جای خود را در دنیای مد باز کرده است که کمپانی معروف کریستین دیور هم به تولید پوشاک اسلامی از جمله عبا روی آورده است. اورکت‌های اسلامی از دیگر طرح‌های اسلامی این شرکت محسوب می‌شود.

این درحالی است که روسری به سرعت در حال تبدیل شدن به یک مد جدید در غرب است و مشهورترین طراحان مد اروپا نگاه ویژه‌ای به استفاده از این پوشش اسلامی در طراحی‌های خود دارند. در حال حاضر خانه مد مشهور D&G در ایتالیا و سایر اسامی بزرگ صنعت مد همچون « ورا وانگ»، « پاول اسمیت» و « جین پاول گالتیر » در ارائه مد‌های روسری در طرح‌های خود پیشتاز هستند. در عین حال مد جدید برای مشتریان نیز جذابیت دارد و توجه آنها را به خود جلب کرده است. «هرمس»، سالن فشن بزرگ فرانسه در پاریس که به خاطر طراحی انواع روسری‌های ابریشمی مشهور است، اخیراً شاهد افزایش فروش خود بوده است. « الکساندر » طراح مد هرمس نیز از افزایش غیرمعمول فروش انواع روسری به نسل جوان خبر می‌دهد. الکساندر می‌گوید؛ بخش عمده مشتریان مسلمان هستند که روسری را به عنوان یک دستور دینی بر سر می‌کنند اما تعداد زیادی از مشتریان نیز غیرمسلمان هستند که به دنبال یک ظاهر موقر و آراسته می‌گردند.
یکی دیگر از موفقیت‌های مالزی در صنعت پوشاک اسلامی تولید مایوهای اسلامی است. خانم نوریانی، پنج سال پیش کمپانی Active Attire را برای تولید مایوهای اسلامی تاسیس کرد. او از آن زمان تاکنون رقیبانی از اسپانیا، اندونزی و استرالیا پیدا کرده است. اما این مساله باعث خوشحالی خانم نوریانی شده چرا که او معتقد است این مساله نشان می‌دهد مایوهای اسلامی از سوی جامعه بین الملل پذیرفته شده است.

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
تسلیم محض در برابر خدا...
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧
 

در نگاه به عاشورا و به واقعه کربلا از چند زاویه می توان وارد شد؛ چه از زاویه سیاسی یا اخلاقی و یا عرفانی و... بنگریم، همه آن ها دستاوردهایی برای ما دارند که از مهم ترین این دستاوردها تکمیل بعد انسان شناسی و تقویت نگاه توحیدی است.

عاشورا به ما زندگی بر پایه نگاه توحیدی و سلم محض در برابر خدا، عشق و رضا در برابر او را به ما می آموزد و دستاوردهای عاشورا است که باعث شده واقعه عاشورا دائمی شود، طوری که حتی مارکسیست ها و هندوها هم از امام حسین (ع ) و قیامش در صحنه کربلا الگو بگیرند.

گاندی در این باره گفته است که :

" من برای مردم هند چیز تازه ای نیاوردم. فقط نتیجه ای را که از مطالعات و تحقیقاتم در باره تاریخ زندگی قهرمان کربلا به دست آورده بودم را ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم، واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین بن علی (ع ) پیمود".

و این بیانگر تجلی توحید ناب و عشق ناب در واقعه عاشورا بوده است.


 
comment نظرات ()