body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

جوانان، تنبل و بی‌مسوولیت نیستند ...
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤
 

آن ها می‌توانند بهترین نیروهای ما باشند...

هرچند خیلی از مدیران کسب‌ وکار شعار جوان‌گرایی سر می‌دهند، اما در عمل شاهد هستیم که این مدیران استفاده از جوانان را کاری پرریسک می‌دانند. تنبل، بی‌مسوولیت و نیازمند به تعریف و تمجید، صفت هایی هستند که به صورت کلیشه‌ای در مورد جوانان استفاده می‌شوند به همین دلیل بسیاری از رهبران کسب‌ وکار از این مساله می‌ترسند که کارمندان جوان نیازمند توجه زیادی هستند و درخواست هایی غیرمنطقی دارند.

اما اگر دقیق‌تر به مساله نگاه کنیم، می‌بینیم تصویری که از جوانان در ذهن مدیران نسل‌های قبل‌تر شکل گرفته، کمی غیرمنصفانه است. اگر جوانان را با نسل قبلی مقایسه کنیم، متوجه می‌شویم که به علت شرایط اقتصادی، امروزه جوانان بیشتر تمایل دارند که شغلشان را حفظ کنند و از این شاخه به آن شاخه نپرند. هم چنین از آن جا که نسل جدید به لحاظ دانش کیفیت بهتری نسبت به نسل‌های قبل‌تر از خود دارد و به لحاظ شخصیتی از جاه‌طلبی بیشتری برخوردار است، نسبت به کاری که انجام می‌دهد از تعهد بیشتری برخوردار است.

علاوه بر این، کمال‌طلبی از ویژگی‌هایی است که فرد در دوران جوانی بیش از هر مقطع دیگری از زندگی‌اش از آن برخوردار است و این کمال‌طلبی باعث می‌شود، بهترین عملکرد خود را ارائه دهد.

بنابراین اگر مدیر بداند کدام فرد را باید در کدام موقعیت قرار دهد، دیگری نیازی به نگرانی وجود نخواهد داشت. به جای این که جوانان را منبع دردسر بدانیم، باید آن ها را دارایی‌های ارزشمندی به حساب آوریم که اگر بتوانیم از ویژگی‌های منحصربه‌ فرد آن ها به درستی استفاده کنیم، باعث رشد سازمان خود و هم چنین پرورش مدیرانی بزرگ برای آینده خواهیم داشت. برای این کار توصیه‌های زیر را مورد توجه قرار دهید:

کار را معنادار کنید.

یکی از راه های خوب و نگه داری استعدادهای جوان، توجه به نیاز آن ها برای انجام دادن کار معنادار است. منظور از کار معنادار این است که در کنار سایر عوامل انگیزه‌بخش، به نیروی جوان‌مان نشان دهیم که کار او چه تأثیر مثبتی روی روند حرکت شرکت به سمت تحقق اهدافش می‌گذارد. در جلساتی که برگزار می‌کنید، از نیروهای جوان خود نیز دعوت کنید. با این کار، اولاً ثابت می‌کنید که برایشان اهمیت قائل هستید و هم چنین این کار باعث می‌شود که جوان هر چه بیشتر آینده‌ی کاری خود را به کسب‌ و کار شما گره بزند.

فرصت‌های پیشرفت حرفه‌ای برای جوانان فراهم کنید.

یکی از ایراداتی که به جوانان گرفته می‌شود، کم‌تجربه بودن آن هاست. این ویژگی نه تنها ایراد نیست، بلکه یک فرصت ارزشمند برای سازمان است. اگر با آموزش‌ها جوان را در مسیر درستی هدایت کنیم، مسلماً وفاداری او از نیروهایی که تجربه‌ی بیشتری دارند، به مراتب بیشتر خواهد بود. هم چنین اگر چشم‌انداز آینده‌ای روشن را برای جوان‌مان ترسیم کنیم، می‌توانیم از قابلیت‌های او به نحو احسن بهره‌مند شویم. البته یادمان باشد که این چشم‌انداز باید واقعی باشد نه واهی و خیالی.

شبکه‌ی قدرتمندی را گسترش دهید.

هر چه قدر هم که شما شرایط خوبی را در شرکت خود برای نیروهای جوان فراهم کنید، رفتن تعدادی از آن ها به شرکت‌های دیگر اجتناب‌ناپذیر است. یک رهبر هوشمند، باید رابطه‌ی خود را با این افراد حفظ کند تا از طریق آنان شبکه‌ای را گسترش دهد که موجب گردد استعدادهای دیگری توسط آنان  معرفی شود.

اگر حس مسوولیت‌پذیری را ایجاد کنیم آنان دیرتر از مدیران خود دفتر کار را ترک می‌کنند و زودتر از آن ها کار خود را شروع می‌کنند زیرا که می‌خواهند مسوولیتی را که به آن ها سپرده شده را به بهترین شکل ممکن انجام دهند.

منبع : اینترنت


 
comment نظرات ()
 
موفقیت ...
ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤
 

موفقیت، امتیاز ناگهانی نیست ...


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه ...
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
 

این سایت عکس های عکاس آمریکایی رو نشون می ده که از مردم ایران گرفته و کامنت هایی که آمریکایی ها زیرشون گذاشتن...

http://20ist.com/archives/25192

ممنون از خانم مریم مهرپرور


 
comment نظرات ()
 
آمیختگی شناختی یا cognitive fusion ...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤
 

برای لحظه ای تصور کنید دستان شما افکارتان هستند، بعد از این که این پاراگراف را مطالعه کردید از شما می خواهم که خواندن ادامه متن را متوقف کنید. سپس دست های خود را کنار هم قرار دهید به طوری که انگشتانتان از هم باز باشد سپس همان طور که دست هایتان کنار هم قرار دارند به آرامی بالا بیاورید و روی صورتتان قرار دهید طوری که کف دست هایتان تمام صورت را بگیرد . حالا از لابه لای انگشتانتان به محیط اطراف نگاه کنید چه تغییری در زاویه دید شما نسبت به پدیده های محیط اطراف ایجاد شد؟ لطفا قبل از این که ادامه متن را بخوانید این کار را انجام دهید.

حالا تصور کنید هر روز به همین شکل که دستانتان صورتتان را پوشانده زندگی می کنید.

  • به نظرتان چه اتفاقی می افتد؟
  • چه قدر شما را محدود می کند ؟
  • چه قدر احساس می کنید در تنگنا قرار گرفته اید؟
  • چه قدر توانایی شما را در برخورد مناسب با محیط پیرامون و رابطه با سایر افراد را کاهش می دهد؟

" آمیختگی شناختی ( داستان هایی که ازمسائل زندگی خود در ذهنمان ساخته ایم و آن ها را طوری ارزیابی کرده ایم که گویی بخشی از هویت ما هستند) " دقیقا شبیه این مثال است. در این حالت چنان در دام افکار می افتیم که ارتباط مان با بسیاری از جنبه های این جا و اکنونی قطع می شود و مانند دیوی بر تمام جنبه های رفتار ما سیطره پیدا می کند و در نتیجه توانایی ما را برای رفتار موثر و مناسب کاهش می دهد.

به خاطر توانایی انسان در استفاده از زبان، کلمات معمولا ویژگی ها و کارکردهای چیزهایی را که به آن ها اشاره دارند به خود می گیرند. انسان با افکار وکلمات طوری برخورد می کند که گویی آن ها حقیقی یا واقعی اند. آمیختگی گرایش به زندگی در دنیایی است که کاملا با زبان لفظی ساختار یافته و در این شرایط فرد نمی تواند دنیایی را که به طور کلامی مفهوم سازی و ارزشیابی شده است از دنیایی که مستقیما تجربه می کند متمایز کند.

وقتی فردی با محتوای کلامی آمیخته شود، این محتوا می تواند غلبه کاملی بر رفتار او داشته باشد و زمانی که آمیختگی با پیام های فرهنگی مبنی بر این که رویدادهای درونی آسیب زا و خطرناک هستند، ترکیب شود چرخه بسیار خطرناکی ایجاد خواهد شد و هر چه فرد برای حذف و کنترل رویدادهای درونی سخت تر تلاش کند بیشتر آمیخته می شود.

حالا یک بار دیگر به همان شکل قبلی دستهایتان روی صورتتان قرار دهید و این بار به آرامی دست های خود را به سمت پایین بیاورید به طوری که کاملا از صورت شما فاصله بگیرد. لطفا قبل از این که ادامه متن را بخوانید این کار را انجام دهید.

در این حالت اگر دقت کنید می بیند که وقتی دست های شما صورتتان را نپوشانده چه قدر واضح محیط پیرامون را می بیند و به نحو مناسب تری با آن ارتباط برقرار می کنید و میزان اطلاعاتی که با محیط پیرامون مبادله می کنید چه قدر افزایش می یابد.

مشابه این حالت مفهوم " گسستگی شناختی - cognitive defusion " نام دارد که در مقابل آمیختگی قرار دارد. گسستگی شناختی یکی از تکنیک هایی است که در درمان پذیرش و تعهد ( ACT ) بکار می رود و به فرد کمک می کند تا بتواند اطمینان به واقعیت های درونی را بشکند و نیز بتواند بین فکر و فکر کننده  و احساس واحساس کننده فاصله ایجاد کند.


 
comment نظرات ()
 
اخلاق جغرافیا ندارد ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤
 

اگر در اسراییل بدنیا می امدم به احتمال زیاد یهودی می شدم،

اگر در عربستان بدنیا می آمدم قطعا مسلمان سنی می شدم،

اگر در اروپا بدنیا می آمدم احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن بدنیا می آمدم شینتو می شدم،

دین پدیده ایست که جغرافیا می تواند دلیلش باشد، پس تعصب برای چیست...

آن چه مهم است اخلاق و انسانیت است که به جغرافیای زمان ومکان محدود نیست. آدم هایی که روح بزرگی دارند، شعور بیشتری دارند و قلب مهربان تری...

روایتی منصوب به چارلی چاپلین


 
comment نظرات ()
 
صمیمیت ...
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
 

صمیمیت یکی از مهم ترین دغدغه های انسان عصر حاضر است به طوری که در ارزیابی های سازمان سوالی مطرح می شود که موضوعش دوستانه کردن محیط کار و صمیمیت است.  

از مهم ترین توصیه ها برای ایجاد چنین فضایی و پایداری آن می توان به موارد  ذیل اشاره نمود ...

  • رعایت خطوط قرمز را قانون کنیم.
  • تدریج را فهم کنیم و تلطیف نمودن محیط مان را با ظرفیت و بلوغ کارکنان، هماهنگ. چرا که مسیر برگشت طبعات دگری دارد.
  • صمیمتی که با رضایت از رفتار و نتیجه ای مطلوب همراه باشد امکان حضور و ادامه مسیر را دارد.  
  • گفته باشیم که چه می خواهیم، کجا خواهیم رفت و چگونه و در آخر دست یاری گرفته باشیم.
  • و همواره با ادب، صمیمیت را افزایش دهیم.

و این گونه هم ( رعایت حقوق دیگران، تلطیف نمودن فضا به تدریج، موثر بودن و موجب ثمر شدن،  صادق بودن و اعتماد را وارد رابطه کردن و در آخر حفظ ادب ) می شود  در روابط میان من و خودم،  تو، ما، خانواده، همسایه، عابر کوچه، بقالی محل، همکلاسی، همکار و ... صمیمیت را ایجاد و ماندگارش نمود.  

منتها روایت ما آن جاست که در رعایت اولین توصیه رفوزه می شویم ...


 
comment نظرات ()
 
تمدن ...
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤
 

گفته می‌‌شود یک کمپانی آمریکایی برای به رخ کشیدن قدرت تکنولوژی‌ خود، سیمی به ضخامت یک‌هزارم تار موی انسان دور قرقره‌ای پیچید و برای کمپانی رقیبش در ژاپن فرستاد. مدتی بعد کمپانی ژاپنی همان سیم را پس فرستاد در حالی که روی آن سیم به فواصل منظم سوراخ شده بود!

اما آن ها که گمان می‌برند شکوه ِ تمدن ژاپن از قدرت تکنولوژیک آن برمی‌خیزد، دچار ساده‌اندیشی و سطحی‌نگری‌اند. تمدن، یگانه کالایی است که مبادله نمی‌پذیرد و فقط باید در درون یک ملت «تولید» شود. اگر آن طور بود که همه ملت‌ها با خرید فناوری متمدن می‌شدند، رفتار برخی از شهروندان خودمان که سوار بر آخرین مدل خودروهای ژاپنی با آخرین فناوری آن ها هستند، را ببینید.

قدرت فناوری خیره کننده چشم‌ بادامی‌های ِ ژاپن، به رغم همه جلال و شکوهش، یک «فرع» کوچک است بر تمدنی که این ملت آفریده است.

«اصل ِ» این تمدن را بیش از آن چه در کارخانه‌های معظم ایالت اوزاکا بتوان یافت در ویرانه‌های دلخراش ایالت فوکوشیما می‌توان دید. وقتی رفتار متمدنانه آوارگانی که از پی مخوف‌ترین زلزله‌ قرن، منظم و تمیز در صف آب می‌ایستند و بی‌جنجال و هیاهو و ناسزا فقط به اندازه ِ مصرف همان روز خود، آب دریافت می‌کنند را با رفتار مردمان یک کشور جهان سومی، در شرایطی کاملا عادی، مقایسه می‌کنیم، معنای تمدن نمایان می‌شود.

در همه‌ی فیلم‌ها و عکس‌های خبری که از روزهای پس از زلزله و سونامی ویرانگر ژاپن منتشر شد یک صحنه درگیری، ازدحام، هجوم، غارت فروشگاه، ولع برای دریافت کمک‌های اعطایی، بی‌نظمی و حتی فریاد و جزع دیده نمی‌شد.

یکی از خبرگزاری‌ها خلاصه مشاهدات خبرنگارانش را چنین بازتاب داده است:

۱ - صفوف منظم آب و غذا بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.

۲ - هیچ ساختمانی در زلزله ۹ ریشتری آسیب ندید. همه خسارت‌ها مربوط به سونامی و ورود دریا به شهر بود.

۳ - غارتگری دیده نشد. زورگویی یا از دست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

۴ - پنجاه نفر از کارگران نیروگاه اتمی، به رغم نشت مواد رادیو اکتیو، با از جان گذشتگی ماندند تا به خنک کردن دستگاه‌ها ادامه دهند.

۵ - حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سر و صورت دیده نمی‌شد. مصیبت و غم همراه با طمأنینه بود.

۶ - مردم فقط اقلام مورد نیاز خود را تهیه کردند و این باعث شد به همه آب و آذوقه برسد.

۷ - مردم از افراد ناتوان و پیر و بیمار دستگیری می‌کردند. رستوران‌ها قیمت‌ها را کاهش دادند. خودپردازها بدون محافظ دست نخورده ماندند.

۸ - همه دقیقاً می‌دانستند باید چه کاری انجام دهند. انگار بار دومی بود که این اتفاق افتاده است!

۹ - رسانه‌ها در انتشار اخبار محتاط و دقیق بودند. از انتشار گزارش‌های التهاب‌آفرین خودداری می‌کردند و فقط اخبار آرام‌بخش پخش می‌شد.

۱۰ - هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.

 

این همان تمدنی است که بقیه محصولات و مصنوعات تمدنی، بر آن بنا شده است. سونی و پاناسونیک و هیتاچی و تویوتا و هوندا و نیسان موتورز بر این تمدن بنا شده است.

چنین فرهنگ و چنان رفتار مدنی است که منجر به رشد و توسعه در همه عرصه‌ها و همه ابعاد می‌شود. زیربنای ناب تمدن یک سرزمین را باید در مواقع بحران دید. اینها را مقایسه کنید با رفتار بسیاری از هموطنان خودمان ، آن هم در مواقع عادی و فراوانی و ثبات ، ببینید ابعاد تفاوت را.

فرق است میان مردمی که پس از جنگ ویرانگر جهانی و انفجار دو بمب اتمی در کشورش ، کارگرانش در سراسر جهان نان خالی می‌خوردند و هر یک «سنت»شان را به «ین» تبدیل می‌کردند تا سرزمینشان را بسازند با قشر تازه به دوران رسیده کشورهای جهان سومی که هر یک «واحد پول ملی»‌شان را به دلار تبدیل می‌کنند تا در جهان غرب سرمایه‌گذاری کنند.

دوستی نقل می‌کرد سالیان پیش به همراه چند هموطن برای کار به ژاپن رفته بودیم و چند اتاق کنار هم اجاره کرده بودیم. اتاق‌ها قفل و بست نداشت. هرچه به صاحبخانه گفتیم چرا قفل و کلید ندارد، گفت برای چه نگرانید؟ این جا امن است! کسی به شما کاری ندارد. بالاخره بعد از چند روز با شرمندگی به او حالی کردیم که از شما نگران نیستیم، از خودمان نگرانیم!

به هرحال، تمدن را نه می‌توان خرید و نه می‌توان با شعار و دستور به دست آورد. «تمدن» محصولی است که باید در فرآیندی عاقلانه، متعهدانه، هوشمندانه و به غایت منظم تولید شود. زمینه تولید تمدن نه دانشگاه و کارخانه و وزارتخانه و دولت، که «خانواده» و «آموزش و پرورش» است. تا عزمی نکنیم و حرکت به سمت تمدن را به صورت یک جهاد مستمر نیآغازیم، اگر از بام تا شام شعار دهیم، خاصیتی نخواهد داشت.

علیرضا خانی - یادداشت سردبیر روزنامه اطلاعات - شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰


 
comment نظرات ()
 
این روز‌ها مردم، اعصاب ندارند ...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

این روز‌ها سطح تحمل مردم شهرهای شلوغی مثل تهران به شدت کم شده و کمترین مسئله موجب به ایجاد درگیری در بین آن‌ها می‌شود. همچنین در شهرهای بزرگ سرعت تردد بالا‌تر از سایر شهرهاست، یعنی افراد سعی می‌کنند در کمترین زمان به مقصد مورد نظرشان برسند که این موضوع به نوبه خود موجب ایجاد استرس در فرد خواهد شد. 

 

به گزارش سلامت نیوز به نقل از فردانیوز، این روز‌ها سطح تحمل مردم شهرهای شلوغی مثل تهران به شدت کم شده و کمترین مسئله موجب به ایجاد درگیری در بین آنها می‌شود. همچنین در شهرهای بزرگ سرعت تردد بالا‌تر از سایر شهرهاست، یعنی افراد سعی می‌کنند در کمترین زمان به مقصد مورد نظرشان برسند که این موضوع به نوبه خود موجب ایجاد استرس در فرد خواهد شد، حال این فرد در محیط کار با اتفاقات تنش زا روبه رو می‌شود که این فشارهای روانی بیش از ظرفیت و توان روانی فرد است.

بعد از یک روز پرتنش و خسته کننده، فرد مستعد درگیری است و با کوچک‌ترین برخوردی از خود واکنش نشان می‌دهد. حتما در اخبار دیده‌اید فردی به دلیل اینکه چرا به او نگاه چپ شده، نزاعی مرگبار را رقم زده است! این نگاه شاید از نظر ما عادی بوده، اما از نظر متهم که وجودش پر از استرس و تنش است، عاملی برای تخلیه این انرژی منفی است.

با نگاهی به آمارهای منتشر شده از سوی پزشکی قانونی، مشخص است که تعداد دعواهای خیابانی و درگیری‌ها رو به افزایش است. طبق آمار منتشر شده در ده ماهه نخست سال گذشته نزدیک به ۵۱۱ هزار نفر به دلیل جراحت در نزاع به پزشکی قانونی مراجعه کردند که در مقایسه با سال گذشته افزایشی یک درصدی را نشان می‌دهد.

با بررسی بیشتر این آمار متوجه خواهیم شد روزانه بیش از ۱۶۷۰ فقره نزاع منجر به جراحت در کشور رخ می‌دهد که زنگ خطر در این باره به صدا درآمده است.

 تهران رکورد زد

طبق آمار پزشکی قانونی، از بین ۵۱۱ هزار نفر مجروحان در اثر درگیری، ۱۵۷ هزار نفر از مجروحان زن و ۳۵۳ هزار نفر دیگر مرد بوده‌اند. در این بین استان تهران در نزاع و درگیری رکوردار کشور شده است.

به گفته دکتر بشیر نازپرور، مدیرکل پزشکی قانونی استان تهران، ٩١ هزار و ٢٨٨ مجروح به علت آسیب دیدگی بر اثر نزاع و درگیری در سال ۹۳ به پزشکی قانونی تهران مراجعه کردند که در مقایسه با مدت مشابه سال ۹۲ تعداد مراجعان ۱. ۹ درصد افزایش یافته است.

وی ۶٠ هزار و ١٩١ نفر از کل مراجعان بر اثر نزاع را مرد و ٣١ هزار و ٩٧ نفر را زن عنوان می‌کند؛ این درحالی است که در مدت مشابه سال قبل، ۵٩ هزار و ١٧۵ نفر از مراجعان نزاع به پزشکی قانونی استان مرد و ٣٠ هزار و ٣٨۶ نفر زن بوده‌اند.

اکنون نزاع در سطح جامعه به یک اپیدمی تبدیل شده و کوچک‌ترین برخورد لفظی یا اختلاف سلیقه‌ای می‌تواند نزاعی خیابانی را در پی داشته باشد به طوری که براساس آمار پلیس، فحاشی عامل ۲۴ درصد نزاع هاست.

راه حل چیست؟

در رابطه با علل افزایش خشونت به خصوص در شهرهایی مانند تهران، مجید ابهری، پژوهشگر، رفتارشناس و آسیب شناس اجتماعی می‌گوید:

در دهه اخیر خشونت سه برابر بیشتر شده است. با توجه به تغییر سبک زندگی، تاثیر فیلم‌ها و سریال‌های شبکه‌های ماهواره‌ای و از نگاه رفتار‌شناسی با عنایت به کمبود نشاط اجتماعی، کمرنگ شدن ارزش‌های اخلاقی و معیارهای دینی، خشونت به طرز چشمگیری افزایش یافته است. متاسفانه فرزندان ما از دوران کودکی با استفاده از بازی‌های رایانه‌ای با خشونت آشنا می‌شوند، ۸۵ درصد از اسباب بازی‌های موجود در بازار را ابزار و وسایل خشونت زا تشکیل می‌دهند. درگیری‌های فیزیکی و لفظی حتی در مورد کوچک‌ترین مسائل منجر به ضرب و شتم و قتل می‌شود.

این آسیب‌شناس اجتماعی ادامه می‌دهد: رشد چشمگیر مراجعان به پزشکی قانونی و مراجع قضایی به علت درگیری بیانگر این واقعیت است که خشونت به عنوان یک رفتار نهادینه در جامعه روز به روز زیاد می‌شود. تنش‌های خانوادگی، اعتیاد، خودکشی، عوارض ناشی از رشد پرخاشگری و خشونت می‌باشند. البته بیکاری، مشکلات اقتصادی، گرانی و تورم، تبعیض‌های اجتماعی در پر رنگ کردن خشونت بی‌تاثیر نبوده و با توجه به بیشتر شدن شکاف طبقاتی و رشد تبعیض‌های اجتماعی نوجوانان و جوانان به سمت خشونت گرایش و خرابکاری اجتماعی (وندالیسم)، ترک تحصیل، فرار از خانه ناشی از حضور رفتارهای یاد شده می‌باشد.

ابهری با ذکر یک مثال درباره چرایی افزایش خشونت، بیان می‌کند:

وقتی یک نفر برای تهیه جهیزیه دخترش یا شهریه ثبت نام دانشگاه پسرش حاضر به فروش کلیه خود می‌شود و در عین حال مشاهده می‌کند یک جوان ۲۰ و چند ساله با اتومبیل چند صد میلیون تومانی از مقابل چشمانش عبور می‌کند، پرخاشگری را با خود به محل کار و خانه می‌آورد.

این رفتار‌شناس اجتماعی در پاسخ به این سوال که راهکار برای کاهش خشونت در جامعه چیست؟ پاسخ می‌دهد:

افزایش نشاط اجتماعی، بالا بردن سطح شادی و نشاط، مقابله فرهنگی با تاثیرات شبکه‌های ماهواره‌ای، کنترل بازی‌های یارانه‌ای وارداتی، ترویج فرهنگ شادی، پررنگ نمودن ارزش‌های دینی و اخلاقی و تبدیل آموزش دینی به تربیت دینی راه‌های عملی در کاهش خشونت و پرخاشگری در جامعه می‌باشند.

مجید ابهری در رابطه با تاثیر مراکز کنترل خشونت در کاهش خشم و پرخاشگری افراد تصریح می‌کند: با توجه به افتتاح مراکز کنترل خشم در تهران، این گونه مراکز به عنوان قدم‌های تحقیقی و پژوهشی ممکن است در آینده مفید واقع شود اما برای کنترل خشونت باید قدم‌های عملی برداشت. بی کاری را کاهش و نشاط را افزایش داد، سپس فنون کنترل خشم و مدیریت هیجان را به افراد جامعه مخصوصا جوانان آموخت. در غیر این صورت این گونه حرکت‌ها بیشتر جنبه آموزشی خواهند داشت.

 منبع : سلامت نیوز


 
comment نظرات ()
 
یکی از بهترین برنامه هایی که در عمرم مسبب اجرایش بودم ...
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳
 

 نهمین برنامه از سری نشست های " شنود و گفت های مدیریتی " 

بخشی از مطالب برنامه ...

در سیر تکوین حیات انسانی گه گاهی تحولاتی بزرگ روی می دهد اما نه مکرر و گذشته را منقرض نموده و راه کارها را زیر سوال می برد و انسان را با یک چالش اساسی روبروی می نماید در یازده جلدی که جان دویی قصه تاریخ را  بیان می کند، سرانجام انسان به جایی می رسد که بشریت در آن به نقاط ِعطف ِ تاریخ دوران خود دست می یابد و برای عبور از آن خرد و بینش خود را در پهنه والاتری بازنگری می نماید. 

توین بی (Arnold Joseph Toynbee) که تاریخ تمدن بشر را مطالعه کرده می گوید...

 از 26 تمدن، 21 تمدن از بین رفته است به خاطر آن که نتوانستند از این نقاط عطف تاریخ عبور کنند و به چالش های جدید و بی سابقه ای که به وجودی می آید پاسخ های بی سابقه ای بدهند، در نتیجه منقرض شدند. توین بی به Challenge  و Response اشاره می نماید که در آن دنیا انسان را به مصاف می طلبد و لبیکی که انسان به آن می گوید، سرنوشت ساز است.


 
comment نظرات ()
 
یادگیری یا فاجعه ...
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳
 

سرنوشت هر فرد، سازمان، جامعه و در نهایت بشریت در گرو یک مسابقه است. مسابقه ای سرنوشت ساز، مسابقه ای مابین دو امر:

  • یادگیری
  • فاجعه

 

که انسان یاد می گیرد و فاجعه را پشت سر می گذارد و یا، یاد نمی گیرد و فاجعه پیشی می گیرد. این یادگیری از جنس دگریست. این یادگیری تاثیر معلومات بر آن چه قبلا به دست آورده ایم نیست. این یادگیری به قولی بازآموزی یا نوآموزیست. این جا فضایی است که یادگیری های فرتوت و فرسوده گذشته ناکارآمد می شود و باید آن ها را به فراموشی سپرد.

به قول حافظ ...

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

که گه گاهی باید ورق ها را شست، فراگرفته ها را فراموش کرد تا دگرگون شویم و تجدید حیاتی صورت گیرد و از نو، نو شویم.

به نظر می رسد امروز، بشریت در آستانه چنین وضعیتی قرار گرفته است. شاید اگر استعاره جناب آقای روحانی رییس جمهورمان را به کار ببرم بهتر باشد همان کلید معروف را که چه قفلی باید باز شود یا این که قفل، چه کلیدی را می طلبد و این که کدام کلید برای ورود به هستی دیگر مفتاح و راهگشا می شود... 


 
comment نظرات ()
 
سخنی زیبا از کن رابینسون ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳
 

 هر روز، هر کجا کودکان ما رؤیاهایشان را زیر پای ما پهن می کنند، ما باید نرم قدم بگذاریم. 

من عاشق این عبارتم، "رهایی از شیفتگی".... خیلی از افکار ما برای مواجهه با شرایط قرن حاضر شکل نگرفته اند بلکه برای رفع و رجوع شرایط قرن های گذشته شکل گرفته اند. ولی هنوز اذهان ما شیفته و مسحور اون هاست...


 
comment نظرات ()
 
در باب شنیدن ...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳
 

زمان‌هایی در زندگی‌م پیش می‌آید که فقط نیاز دارم شنیده شوم. 

کسی چیزی به من نگوید،

راهکار ندهد و نقد و قضاوت نکند.

اما درست در همین موقعیت‌ها خودم را توقیف می‌کنم.چیزی نمی‌گویم. لبخندی مصنوعی می‌زنم و الکی می‌گویم حالم خوب است.

به خودم می‌گویم تو قرار نیست ناراحت باشی، قرار نیست خشمگین باشی. اما می دانم که واقعیت چیز دیگری است.

انگار تمام خاطرات گذشته‌ وقتی که دهانم را باز کردم، اعتماد کردم و کلماتم را بیرون ریخته‌ام به یادم می‌آید.

یادم می‌آید که چه طور نقد شدم.

یادم می‌آید که قرار بوده حرفم پیش شنونده بماند اما بعدها برعلیهم استفاده شده است.

یادم می‌آید که فقط می‌خواستم شنیده شوم،

اما شنونده خودش شدید‌ترین حمله‌ها را به من کرد.

این بار اما می‌خواهم به تو که قرار است روبروی من بنشینی چیزی بگویم. 

 

قبل از این‌که بخواهی شنونده باشی این‌ها حرف‌ها را بشنو:

  •  اگر می‌گویم می‌خواهم حرف بزنم، فرصت بیشتر را به من بده.
  • اگر از چیزی ابراز انزجار می‌کنم، نیازی نیست تو صد برابر از همان موضوع ابراز انزجار کنی.
  • اگر به اشتباهم اعتراف می‌کنم، سرزنشت فایده ای ندارد.
  • اگر می‌گویم نمی‌دانم چکنم، راه درست را نشانم بده.
  • اگر از شخصی ناراحت هستم، تسکین را درهمراه شدن نجو.
  • اگر بخشی ناپیدا از من را دیدی، نتیجه‌گیری نکنی.
  • اگر موقیعتی را شرح می‌دهم که برایت قابل درک نیست، تمسخر نکن.
  • اگر عقیده به درستی موضوعی داری بازگو کن اما تحمیل نکن.

من حرف‌ها و نصیحت‌هایت را نمی‌خواهم. فقط می‌خواهم نگاهم کنی و فرصت شنیده شدن به من بدهی. فقط کمک کنی از فشار کلماتی که خودشان را به در و دیوار مغزم می‌کوبند خلاص شوم. باید باور داشته باشیم که هرکدام از ما در زمان‌هایی از زندگی فقط به گوشی برای شنیدن نیاز داریم. باید باور داشته باشیم که شنیدن بدون قضاوت نشانه‌ی بزرگیست برای بلوغ شخصیت. باید باور داشته باشیم که روزی تو می‌خواهی که من بشنوم.

فقط چند دقیقه‌ای به من گوش کن. وقتی با تمام وجودت گوش کنی، من در همان گفتن‌های بی‌وقفه‌ام می‌فهمم که چگونه قدم بعدی زندگی‌ام را بردارم.

منبع : The Coach- آقای امیر مهرانی.


 
comment نظرات ()
 
هوش احساسی؛ ابزاری قدرتمند برای مدیریت موثر ...
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳
 

هیچ انسانی خارق‌العاده نیست، بلکه موقعیت‌های خارق‌العاده انسان‌ها را به چالش دعوت می‌کنند. به همان اندازه که شناخت درست داشتن از موقعیت برای رهبری یک تیم موثر است، برقراری یک هارمونی خوب با «خود» و «احساس خود» ابزاری قدرتمند در موفقیت تیم محسوب می‌شود. 

شناختن، درک کردن و پاسخ مناسب دادن به احساس درونی، غلبه بر استرس در لحظه، و آگاه بودن از این که گفتارمان چه تاثیری می‌تواند بر دیگران داشته باشد، به‌عنوان هوش احساسی شمرده می‌شود. هوش احساسی چهار رکن اصلی دارد:

  • آگاهی از خود، 
  • مدیریت خود، 
  • شناخت موقعیت 
  • و مدیریت روابط با اطرافیان.

در دنیای امروز که در آن رشد تکنولوژی به دقیقه حساب می‌شود، کنترل کردن احساس و استفاده از آن در مواقع مورد نیاز می‌تواند تاثیر مثبتی بر روند شکل گیری نتایج داشته باشد، زیرا یک احساس خوب می‌تواند نقطه‌عطفی در سرعت پیشرفت تیم داشته باشد. بسیاری از اشخاص، احساس‌های درونی‌شان را مخفی نگاه می‌دارند. اما هرچه قدر تلاش کنیم در ابراز احساستان تحریف کنیم، آن ها را پس بزنیم یا آن ها را در گورستان ذهن‌مان دفن کنیم، هرگز نمی‌توانیم موفق به حذف آن ها شویم.

راه بهتری وجود دارد!

ما می‌توانیم یاد بگیریم تا مستقل از احساس‌مان عمل کنیم. ما می‌توانیم بیاموزیم که چگونه به کمک هوش احساسی‌مان، حقیقت حس خود به یک موضوع را بشناسیم، آن را قبول کنیم و از تاثیر آن بر تصمیم‌گیری‌ها و رفتارهایمان آگاه شویم.

برخی از شغل‌ها، مانند رهبری یک تیم جنگی، فرد را مجاب می‌کند تا هوش احساسی‌اش را تقویت کند. این کار نقش مهمی در تصمیم‌گیری‌های کاریش دارد، ولی در کنار آن، این توانایی می‌تواند در زندگی شخصی او هم نقش موثری ایفا کند.

خیلی‌ها از اهمیت هوش احساسی در موفقیت مدیریت یک تیم مطلع هستند. این که ما بدانیم مغز چگونه کار می‌کند و واکنش‌های احساسی چگونه می‌توانند در عملکرد بدن تاثیر بگذارند کمک زیادی به همراه کردن کل اعضای گروه در مواقع خاص کرده‌ایم. توانایی مرتبط ساختن رفتارها و تاثیراتی که هوش احساسی می‌تواند بر عملکردمان در محیط کار ایجاد کند، فواید کم‌نظیری در ساختن یک تیم استثنایی دارد. این توانایی برطرف‌کننده عوامل غلط رایجی است که آن عوامل سبب حفظ نقاط ضعف ما در ارتباطاتمان و در نتیجه ایجاد شک و تردید در کل گروه می‌شود.

مدیری که هوش احساسی پایینی داشته باشد، نمی‌تواند احتیاجات، خواسته‌ها و انتظارات زیردستانش را تشخیص دهد. مدیری که در واکنش‌هایش از هیچ فیلتر احساسی استفاده نمی‌کند، کارمندانش را به دنیای بی‌اعتمادی دعوت می‌کند. این کار یعنی قرار دادن شرکت در یک ریسک بزرگ! رفتار دمدمی‌مزاج مدیریت، فرهنگ شرکت و آینده آن را هدف می‌گیرد. رهبران خوب از خود آگاهی بالایی برخوردار بوده و می‌دانند که ارتباطات کلامی و حتی غیر کلامی آن ها می‌تواند روی کل تیم تاثیرگذار باشد.

هوش احساسی مدیر، ارتباط مستقیمی در همبستگی تیم، قدرت تصمیم‌گیری در شرایط پر استرس و کنترل هرج‌ومرج دارد. احساسات، در شرایط سخت نقششان را آغاز می‌کنند. اگر قبل از مواجه شدن با آن ها، تمرین نکرده باشیم، خونسرد بودن و تصمیم درست گرفتن در شرایط سخت برای ما ممکن نخواهد بود.

برای افزایش هوش احساسی و درک آن موارد زیر می‌تواند کمک‌مان کند:

خودشناسی: بدون بازتاب رفتارتان از دیگران، نمی‌توانیم خودمان را بشناسیم. نمی‌توانیم بفهمیم چرا و چگونه تصمیم‌گیری می‌کنیم، در چه چیزی توانایی داریم و در چه چیزی نه. برای بهترین بهره‌وری از خودمان، باید با نهایت دقت خودمان را بشناسیم با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها. فقط کسانی می‌توانند پیشرفت کنند که به خوبی خودشان را شناخته باشند. در میدان نبرد دو سرطیف دیده می‌شود. سربازی که جان فشانانه خودش را برای اهدافش می‌گذارد و قهرمانانه می‌جنگد و کسی که از ترس آسیب دیدن خودش را پنهان می‌کند. فقط وقتی می‌توانیم خودمان را پیش‌بینی کنیم که در یک موقعیت مشابه قرار گرفته باشیم یا تجربه کافی از آن واقعه داشته باشیم.

همدردی و شفقت: برای همدردی باید بتوانیم خودمان را جای کس دیگری قرار دهیم. تنها بعد از این مرحله می‌توانیم مهربانی به خرج دهیم. برای این که بتوانیم فرد دیگری را درک کنیم باید با او ارتباط داشته باشیم تا مواردی که باعث رنجش او می‌شود را بدانیم.

محدودیت در ابراز: یکی از اساسی‌ترین بخش‌های هوش احساسی کنترل احساس است. قبل از این که عملی انجام دهیم باید احساستانمان را بشناسیم تا در آینده از کاری که انجام می‌دهیم پشیمان نشویم! کنترل احساس به ما کمک می‌کند تا حرف نزنیم یا کاری نکنیم که برای حل مشکل به وجود آمده فایده‌ای نداشته باشد. مسوولیت یک مدیر، ساختن فرهنگی است که این ویژگی را به اعضای تیم اهدا کند.

رابطه با دیگران: بسیاری از ما خانواده، اطرافیان و در نتیجه الزامات خاص و در برخی مواقع کارهای احمقانه مخصوص به خودمان را انجام می‌دهیم. ولی مستقل از تمام این موارد، ساختن و حفظ رابطه‌های جدید می‌تواند کمک زیادی به افزایش هوش احساسی‌مان داشته باشد. شناخت افراد مختلف، یعنی آشنا شدن با الگوهای متفاوت و طرز بینش مختلف افراد به‌دلیل داشتن زمینه‌های مختلف در زندگی. اطلاعات بیشتر در این زمینه به ما کمک می‌کند که اشتراکاتمان را با دیگران بهتر پیدا کنیم و بدانیم که چه کارهایی می‌تواند تاثیر خوب یا بد بر آن ها داشته باشد.

ارتباطات موثر: یکی از مشکلات موجود در ارتباط با دیگران، سوء‌تفاهم‌هایی است که از نداشتن یک ارتباط درست به وجود می‌آید. این سوء تفاهم‌ها می‌تواند منجر به دلخوری، ناراحتی و در برخی موارد سردرگمی دیگران شود. در مقابل شکل دادن ارتباطات موثر می‌تواند موانع را از سر راه بر دارد و ارتباطات را قوی‌تر کند. در این شرایط هر کس وظیفه خودش را به وضوح تشخیص می‌دهد. علاوه بر این احساس شراکت در هر یک از افراد گروه باعث افزایش هماهنگی بین کارکنان و متمرکز شدن بر اهداف کلی می‌شود

نویسنده: Brent Gleeson -  مترجم: میثاق شمشیری


 
comment نظرات ()
 
فقر ...
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳
 

اگر نگاهی به نوشتارهایی که تا کنون در باره‌ فقر صورت گرفته است، بیاندازیم بی‌درنگ درمی‌یابیم که توافق عام روی تعریف مشخصی از فقر وجود ندارد. آن چه که معمولا به عنوان تعریف ارائه می‌شود، تعریف کلی است که به مصادیق گوناگون و بی‌شماری قابل تفسیر است. رایج‌ترین تعریفی که از فقر می‌شود، این تعریف است که افراد مبتلا به فقر قادر به اداره‌ یک سطح قابل قبول و مناسب زندگی نیستند. در این تعریف ده‌ها جای سوال و تفسیر وجود دارد، مانند این که ...

سطح قابل قبول و مناسب زندگی، کدام زندگی است؟

سطح زندگی بسته به نظام‌های ارزشی اجتماعی، مذهبی، فرهنگی و اقتصادی و هم چنین موقعیت زمانی و مکانی دارای تفاسیر گوناگون و متفاوت است.

برای فرار از کلی بودن تعریف، تلاش‌هایی در بیان جزئیات مفهوم فقر نیز صورت گرفته است که علی‌رغم مفید بودن، نتوانسته است به طور کامل از مفهوم فقر رفع ابهام نماید. در این تعاریف جنبه‌های زیر به عنوان مصادیق فقر بیان شده‌اند:

  • فقر به معنای کافی نبودن تغذیه،
  • نرخ بالای مرگ و میر نوزادان،
  • امید به زندگی پایین،
  • فرصت‌های تحصیلی ناچیز،
  • آب آشامیدنی سالم غیر کافی،
  • بهداشت و درمان ناکافی،
  • مسکن نا مناسب و فقدان مشارکت در فرایندهای تصمیم‌گیری.

در این جا نیز می‌بینیم که در این فهرست نسبتاً جزئی از مصادیق فقر هنوز امکان تفسیرهای متفاوت باقی است.


 
comment نظرات ()
 
فقط نگاه کن ...
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳
 
  • از ظاهرش مشخصه که هم چین آدمیه،
  • با یه نگاه فهمیدم که اخلاقِ خوبی نداره، 
  • اینا همشون این طوری هستن،
  • اصلا کارشون اینه،

هرکدام از ما در روز بسیاری از این مکالمات را می‌شنویم و در بسیاری از موارد خودمان هم از آن ها استفاده می‌کنیم و ذهنمان پر می‌شود از قضاوت‌های ریز و درشت.

یک قاضی برای قرار گرفتن در مسند قضاوت، دروس زیادی را می‌گذراند، در آزمون های زیادی شرکت می‌کند و درنهایت برای قضاوت صحیح با صرفِ زمان بسیار و با کمک اطلاعات و داده‌های جمع آوری شده نظرنهایی خود را اعلام می‌کند؛ البته حتی امکان تجدید نظر بر رای نهایی قاضی نیز وجود دارد.

حالا تصور کنید ما در روز چندبار مانند همان قاضی رفتار می‌کنیم البته بدون گذراندن هیچ‌کدام از آن مراحل و در اکثر مواقع بدون داشتن اطلاعات کافی در این زمینه! شاید شما از آن دسته افرادی باشید که همین الان با خودتان بگویید من هیچ‌وقت جملاتی مثل این‌ها را نمی‌گویم . بله من هم با شما موافقم… شاید من هم کمتر از زبانم این جملات شنیده شود اما آن چیزی که مهم است افکار ماست که گاهی به زبان می‌آید و گاهی نه.

چند وقتی‌ست که به شدت درگیر همین قضاوت‌ها و پیش‌داوری‌ها هستم که گاهی از جانبِ خودم سر می‌زند و گاهی از جانبِ دیگران. برایم جالب بود که در همین زمان با نظریه تحلیل رفتار متقابلِ اریک برن آشنا شدم. نظریه‌ای که طبقِ آن هر فرد در سه حالت کودک، والد و بالغ رفتار می‌کند. برداشتِ من نظریه تحلیل رفتار (TA) در این مورد این است که قضاوت کردن در اکثر موارد برخواسته از حالت کودک یا والد است و فردی که با بالغِ خود رفتار می‌کند سراغ پیش‌داوری یا قضاوت‌هایی از این دست نمی‌رود.

دوست دارید کمتر به قضاوت مردم بپردازید؟ درصورتی که پاسخِ شما مثبت است می‌توانید یک تمرین را با خودتان انجام دهید. از فردا در هرزمان و هرجایی که هستید آدم‌ها و رفتارهایشان را ببینید و فقط ببینید. از همین فردا باید فقط مشاهده بکنید؛ مشاهده‌ای بدون هیچ‌گونه قضاوت!

در این مدتی که خودم تلاش کردم تا فقط مشاهده‌گر باشم، برایم خیلی سخت بوده‌ و می‌دانم که برای بقیه هم همینطور خواهد بود. اینکه فقط ببینیم و بعد از آن‌که از آن افراد جدا شدیم دیگر ذهنمان را خالی کنیم و به دنبال تجزیه و تحلیل رفتار و حرف‌هایشان نباشیم کمی عجیب به‌نظر می‌رسد. ولی باتوجه به اثرات تخریبی ای که می‌تواند قضاوت‌های ما بر نوع نگاهمان داشته باشد بهتر است کمی تلاش کنیم تا این عادتِ غلط در ما کمرنگ شود.

اگر دوست داشتید نظرتان را در این مورد بنویسید و درصورتی‌که از بین بردنِ این رفتار برای شما هم دغدغه محسوب می‌شود بگویید که تابحال چه کاری در این زمینه انجام داده ‌اید؟


 
comment نظرات ()
 
رهایی ...
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳
 
  • تا به حال شده نتوانید خود را از آن چه به شما آسیب می‌رساند رها کنید؟
  • یا از آن بدتر به آن تمایل نیز داشته باشید؟

خیلی از ما گاهی اوقات با آگاهی از این که فلان دیدگاه، فلان رفتار، فلان رابطه به زیانمان است، رهایشان نمی‌کنیم و یا حتی گاهی به طرز عجیبی به تکرارشان اصرار می‌ورزیم.

  • اما چرا؟
  • دلیل وابستگی به منشاء آسیب چیست؟

قطعا با توجه به شرایط و موضوع دلایل متفاوتی وجود دارد، اما در نگاه کلی می توان گفت هنگامی که شخصی خود را اسیر یک موقعیت فشارزا می‌کند دو دلیل می‌تواند داشته باشد... 

  • نادانی
  • ناتوانی

گاهی فرد به دلیل عدم شناخت کافی از خود و محیط، احساساتی را تجربه می‌کند که منجر به افکار مسموم و در پیِ آن رفتارهای آسیب‌رسان خواهد شد. اما در این مبحث، ما فرض را بر این گذاشته ایم که فرد از این مرحله عبور کرده و با آگاهی از صدمات و فشارهای روانی موجود به تکرار آن ها می‌پردازد. در این جا منظور از ناتوانی، این است که فرد به عنوان یک انسان بزرگسال به توانمندی‌ها، استعدادها، ارزش ها و ظرفیت‌های وجودی خود باور نداشته و خود را در برابر یک عامل، ضعیف می‌پندارد و حتی تصور رها نمودن آن احساس نا امنی، ترس و اضطراب را به همراه خواهد داشت.

چنین اشخاصی معمولا به دلیل عدم شناخت خود و تجربه احساس بی‌کفایتی، دست به رفتارها و فعالیت‌هایی می‌زنند که خود را به وسیله آن ها تعریف کنند، برای مثال ممکن است فرد با تحصیلات، شغل، ارتباط با اشخاص خاص و … نقابی بر چهره بزند تا خود را به وسیله آن ها مطرح کرده و یا به عبارتی از اطرافیان نوازش(درکِ حضورِ دیگری) دریافت کند. اما به محض این که یکی از همین عوامل بیرونی آسیب‌زا شود، فرد تعادل روانی خود را از دست می‌دهد و از آن جایی که آن عامل بیرونی، امتیازات پنهانی برای کودک درون شخص به همراه دارد نمی‌تواند آن را رها کند.

از دیدگاه روانشناختی، وابستگی یکی از نشانه های آزرده بودن کودک درون است. هنگامی که نیازهای کودک در سن مناسب برآورده نشود، فرد در سنین بزرگسالی هم چنان به دنبال رفع آن ها خواهد بود. یکی از این نیازها دیده شدن توسط دیگران و مورد تایید و تحسین قرار گرفتن است که در صورت برآورده نشدن، در بزرگسالی منشاء وابستگی خواهد بود. اما اگر به نیازهای کودک در همان سنین کودکی پاسخ داده شود، کودک درون سالم و خودانگیخته خواهد بود و فرد این توانایی را خواهد داشت که به صورت بالغانه خود را از احساسات، افکار و رفتارهای ناسالم رها کند.

اگر شما مدام در حال جلب رضایت دیگران هستید، اگر آرامش و حال خوبتان وابسته به عوامل بیرونی است، اگر در تصمیم‌گیری‌ها به تایید دیگران نیازمندید، اگر در روابطتان مدام ترس از طردشدگی و تنهایی دارید، اگر نیازهای دیگران را در بر نیازهای خود مقدم می دانید، احتمالا شما شخصیت وابسته ای دارید. اما جای نگرانی نیست چون شما این توانایی را دارید که تغییر کنید.

اولین قدم برای رفع وابستگی، رسیدن به خودآگاهی و شناخت خود است. اگر خویشتن خویش را بیابید، می‌توانید هویت خود را تعریف کرده و به شخصیتی مستقل دست یابید...

http://blog.haminaa.com/?p=9703 زینب جم


 
comment نظرات ()
 
رویت قبل، حین و بعد از ازدواج در جنس مونث و مذکر ...
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
زمان...
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
 

زمان امتیاز و موهبتی است که همیشه در اختیارمان نیست. تغییر را باورانه بازی کنیم...

 



 
comment نظرات ()
 
چرا؟ همرنگی با جماعت ...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳
 

شما در مسیر شرکت در یک کنسرت هستید. سر یک تقاطع به جماعتی بر می‌خورید که چشم به آسمان دوخته‌اند. بدون لحظه‌ای فکرکردن شما هم سرتان را بالا می‌کنید و به کسانی می‌پیوندید که آسمان را نگاه می‌کنند. چرا؟ هم رنگی با جماعت.

در میانه کنسرت وقتی که یک تکنواز مهارت خود را به نمایش می‌‌گذارد و یک نفر از آن بین جمع شروع به دست‌زدن می‌کند، ناگهان همه سالن با او همراه می‌شوند. شما هم مثل بقیه. چرا؟ هم رنگی با جماعت.

بعد از کنسرت به محل تحویل لباس می‌روید تا بارانی یا پالتوتان را بگیرید. شما می‌بینید که افراد جلوی شما با اینکه قیمت بلیت شامل قیمت خدمات تحویل و نگهداری پالتوها بوده‌است، درون یک ظرف پول می‌ریزند. شما چه می‌کنید؟ احتمالا شما هم انعامی در آن ظرف می‌اندازید. چرا؟ هم رنگی با جماعت.

همرنگی با جماعت که گاهی با اغماض با واژه «غریزه رمه وار» بیان می‌شود، بیان می‌کند که وقتی فردی شبیه دیگران رفتار می‌کند، احساس درستکاری و ‌رفتاری درست دارد. به عبارت دیگر هر چه تعداد افرادی که از یک باور خاص پیروی می‌کنند بیشتر باشد، احساس ما به بهتر (درست‌تر) بودن آن باور هم بیشتر است و البته که چنین احساسی پوچ و نامعقول است.

همرنگی جماعت دیوی است که در بسیاری از موارد هم چون سبک‌های جدید لباس، تکنیک‌های مد روز مدیریتی و سرگرمی‌ها و رژیم‌های غذایی و ... ابراز وجود می‌کند. این پدیده می‌تواند به فلج شدن کل یک فرهنگ بیانجامد، شبیه زمانی که پیروان یک فرقه دست به خودکشی می‌زنند.

آزمایش ساده‌ای که در دهه 50 توسط اسطوره روانشناسی، سالموناش انجام شد به ما نشان داد که چه طور فشار همتایان می‌تواند بر عقل سلیم سایه بیندازد.

به فرد مورد آزمایش خطی نشان داده می‌شد که در کنارش سه خط دیگر وجود داشت. خطوط شماره یک، دو و سه که یکی کوتاه‌تر، یکی بلندتر و سومی برابر خط اولی بودند. او باید تشخیص می‌داد که کدام خط هم‌اندازه خط اصلی است. اگر فرد در اتاق تنها بود، جواب درست می‌داد و این موضوع اصلا جای تعجبی نداشت؛ چرا که تشخیص پاسخ صحیح، کار بسیار ساده‌ای بود. بعد پنج نفر بازیگر وارد اتاق می‌شدند که با فرد مورد آزمایش هیچ آشنایی نداشتند و با وجود این که به‌ وضوح خط شماره سه پاسخ صحیح بود، یکی پس از دیگری، به غلط خط شماره یک را هم‌اندازه خط اصلی اعلام می‌کردند. سپس دوباره نوبت فرد مورد مطالعه می‌رسید. در یک سوم اوقات او برای انطباق با پاسخ سایرین جواب غلط می‌داد.

چرا این‌گونه رفتار می‌کنیم؟

در گذشته دور دنبال دیگران راه افتادن راهبرد خوبی برای بقا بوده‌است. در نظر بگیرید که 50 هزار سال پیش از این با دوستان هم‌ قبیله‌ای خود در سرنگتی (Serengeti دشتی پهناور در خاور آفریقا که در شمال تانزانیا قرار گرفته و تا جنوب غرب کنیا ادامه دارد) در حال گشت‌ و‌گذار هستید که ناگهان همگی‌شان وحشت‌زده پا به فرار می‌گذارند.

در این شرایط شما چه می‌کردید؟

آیا خشکتان می‌زد و سرتان را می‌خاراندید و سبک سنگین می‌کردید تا ببینید چیزی که می‌بینید یک شیر وحشی و گرسنه است یا حیوانی است زبان‌بسته که می‌تواند منبع خوبی از پروتئین برای روزهای آینده شما باشد؟ ‌

خیر. شما دو پای دیگر هم قرض می‌کردید و دنبال دوستان خود می‌دویدید. وقتی خطر رفع می‌شد و احساس امنیت می‌کردید، تازه فرصت پیدا می‌کردید که بپرسید آیا شیر واقعا شیر بوده یا نه.

طبیعی است کسانی‌که رفتار متفاوتی از گروه داشتند به‌ دست طبیعت تصفیه می‌شدند و ژنشان از زنجیره تولید نسل حذف می‌شد. درنتیجه ما نوادگان مستقیم کسانی هستیم که رفتار دیگران را تکرار می‌کردند. این الگوی رفتاری چنان در ما ریشه دوانده که پس از این همه سال هنوز هم آن را به‌ کار می‌گیریم. حتی در زمان‌هایی که هیچ نوع مزیتی برای بقا به حساب نمی‌آید که البته شامل اغلب زمان‌ها می‌شود.

موقعیت‌های بسیار محدودی به ذهن متبادر می‌شود که هم رنگی جماعت ارزشمند باشد. مثلا وقتی در یک شهر غریب گرسنگی به شما فشار بیاورد و رستوران خوبی سراغ نداشته باشید، معقول است که از یک رستوران مملو از محلی‌ها سر در بیاورید و به‌عبارتی از رفتار محلی‌ها نسخه‌برداری کنید.

نمایش‌های کمدی هم از این موضوع استفاده می‌کنند و با پخش صدای خنده در لحظه‌های خنده‌آور نمایش بینندگان را تحریک می‌کنند که با خنده همراه شوند. یکی از اثرگذارترین نمونه‌ها با وجود دردسرسازی‌اش، سخنرانی 1943 وزیر تبلیغات نازی‌ها ژوزف گوبلز است که در حضور جمعیت زیادی ایراد شد. هم زمان با این که وضعیت جنگ برای آلمانی‌ها بدتر و بدتر می‌شد او از جمعیت می‌پرسد:

آیا شما جنگی تمام‌عیار می‌خواهید؟

اگر لازم باشد آیا حاضر هستید که جنگی تمام‌عیارتر و تندتر از هر چیزی را که تا امروز تصور می‌کردیم، تجربه کنید؟

بانگ تایید جمعیت در پاسخ بلند می‌شود. اگر از شرکت‌کنندگان به‌صورت انفرادی و گمنام این سوال پرسیده می‌شد بسیار بعید بود که کسی به این پیشنهاد جنون‌آمیز لبیک بگوید.

اما صنعت تبلیغات از ضعف ما در همراهی با جماعت بیشترین منفعت را می‌برد. این ضعف به‌ ویژه وقتی در فضایی مبهم هستیم خیلی خوب به‌کار می‌افتد. ( مثلا وقتی بخواهیم در مورد خرید کلی ماشین جور و واجور یا محصولات شوینده مختلف تصمیم بگیریم که هیچ مزیت و ضعف روشنی نسبت به هم ندارند.) این جاست که سرو کله مردمانی شبیه من و شما پیدا می‌شود. بنابراین هر وقت بنگاهی مدعی بود که محصولش بهتر است؛ چون معمول‌تر است، احتیاط کنید و باور موضوع را به تاخیر بیندازید. چطور می‌شود که یک محصول بهتر باشد به صرف اینکه بیشتر فروخته است؟ همیشه جمله حکیمانه سامرسِت موآم را به‌یاد داشته باشید:

«حتی اگر 50 میلیون نفر هم حرف احمقانه‌ای را تکرار کنند، باز هم احمقانه است.» 

رسوایی که نابخردانه است با همرنگی جماعتی میلیونی کم نخواهد شد

 http://behinmoshaveran.com/ 


 
comment نظرات ()
 
بیایید ...
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳
 

به فکر باشیم تا تو فکر...

آخه می دونی، ما معمولا تو فکر هستیم تا به فکر.


 
comment نظرات ()
 
کلمات خواب آور ...
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

به یارش گفت ...

آیا دوست داشتن من تمام دلت را پر کرده؟ 

و او گفت ...

چه طور می شود، اوج پرواز دلی را اندازه گرفت،

و این که چه طور می توان وسعت دوست داشتن را برای دل تصور کرد.

و یار در خواب بود... 


 
comment نظرات ()
 
چرا دلخوری ...
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 

فردی دو سیب داشت. سیب کوچک تر را به دوستش داد.

دوستش گفت که کارت را نپسندیدم چرا که در تقسیم، سهم بیشتر را به خودت دادی.

من اگر بودم سیب بزرگ تر را به تو می دادم.

او گفت پس چرا دلخوری !؟

تو الان هم سیب کوچک تر را داری ...


 
comment نظرات ()
 
شاید برای هم بودن مهم تر از با هم بودن باشد ...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
" می توانم " کار همواره انسان باید باشد ...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
بادکنک ...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢
 

در سمیناری به حضار گفته شد اسم خود را روی بادکنکی بنویسید.

همه این کارو انجام دادند و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد.

اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف 5 دقیقه پیدا کند.

همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند ولی کسی نتوانست بادکنک خود را پیدا کند.

دوباره اعلام شد که این بار هر کس بادکنکی که برمی دارد به صاحبش دهد.

طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند.

دوباره بلندگو به صدا درآمد که این کار دقیقاً زندگی ماست.

وقتی تنها به دنبال شادی خودمان هستیم به شادی نخواهیم رسید

در حالی که شادی ما در شادی دیگران است، شما شادی را به دیگران هدیه دهید و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید.


 
comment نظرات ()
 
دوستی شکل و شمایل خاص نمی خواهد و این موجود آن را ثابت نموده ...
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
تا شاید ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 

 


 
comment نظرات ()
 
پرورش ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
 

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ...

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ:

ﺷﻌﺮ ﺑﻨی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:

ﺑنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی ﻳﻜ ﺪﻳﮕﺮﻧﺪ

ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ

ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﻳن ﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ !

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ نمی ﺁﻳﺪ،

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌنی چی ؟

ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴتی ﺣﻔﻆ ﻛنی؟!

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁﺧﺮﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ میﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎی ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ.

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻫﻤﻴﻦ؟!

ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭی ﻛﻪ ﺩﺍﺭی ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ می ﻜﺮﺩی ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧمیﺸﻪ!ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ بی ﻏمی

ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩمی

معلم می تواند هر کسی باشد. برادری، خواهری، فامیلی، همسایه ای، همکاری، هم وطنی، هم زبانی، همراهی، هم ... حتی خود من که غم من را ندارد.


 
comment نظرات ()
 
بی نیازی، بنیان آزادی ست ...
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
 

امسال برای پانزدهمین بار به سلسله کنفرانس‌های داووس یا مجمع جهانی اقتصاد، دعوت شده بودم. 265 میزگرد در داووس امسال برگزار شد که طی پنج روز موفق شدم در 24 مورد که به حوزه پژوهشی من مربوط می‌شد شرکت کنم تا از زوایای مختلف نظام بین‌الملل در حال ظهور را بهتر درک کنم.

 

 

داووس محل تصمیم‌گیری نیست بلکه کانون یادگیری و اثرگذاری است. طی یک هفته در داووس، فرصت کردم تا با ده‌ها کارآفرین، محقق و مدیر صحبت کنم و به عنوان یک دانشگاهی، نمایی مثبت از ایران عزیز به جا گذارم.

اما آن چه که مهم‌ترین درس من از داووس امسال بود در لابه‌لای جلسات و گفت و شنودها به دست نیامد، بلکه زمانی بود که داووس را ترک کردم. در فرودگاه زوریخ در صف تحویل چمدان ایستاده بودم که ناگهان، کسی مرا صدا کرد. هنگامی که برگشتم؛ پشت سر خود، وزیر خارجه سوئد را دیدم. این بار سوم بود که او را طی یک هفته می‌دیدم.

ضمن این که با هم صحبت می‌کردیم 10 درصد از توجه من به این مسأله بود که ببینم کسی او را همراهی می‌کند یا خیر. او هم مانند دیگران در صف ایستاده بود تا چمدان خود را تحویل داده و کارت سوار شدن به هواپیما را بگیرد.

باورم نمی‌شد. سال‌ها در رسانه‌ها خوانده بودم که مسوولین دولتی کشورهای اسکاندیناوی، مانند شهروندان دیگر رفتار می‌کنند و هیچ مزیتی نسبت به دیگران ندارند و حال، به چشم خودم این واقعیت را تجربه می‌کردم.

من و او، چمدان خود را تحویل دادیم و مانند افراد عادی، کارت پرواز گرفتیم و چون به مقصدهای مختلفی می‌رفتیم از هم خداحافظی کردیم. از آن لحظه مرتب به این موضوع فکر می‌کردم که کدام ساختار، قواعد و قوانینی باعث می‌شود تا به این حد، مسئول مهم یک کشور کم هزینه باشد.

 سوئد با 9/5 میلیون جمعیت، 550 میلیارد دلار تولید ناخالص داخلی و حدود 44000 دلار درآمد سرانه، از منظر شاخص‌های توسعه یافتگی، جزو پیشرفته‌ترین کشورهای جهان است. این کشور، میزبان حدود 130 هزار نفر مهاجر ایرانی نیز می‌باشد.

آیا وضعیت سوئد به خاطر فرهنگ، دانش و آگاهی مردم این کشور است؟

شاید این گونه باشد اما با استمداد از نظریه‌های توسعه یافتگی احتمال بیشتر را به این نکته می‌دهم: در سوئد ساختاری به وجود آمده که مردم فقط از دولت و حکومت، انتظار ایجاد امنیت و نظارت بر قانون را دارند.

 حکومت و دولت، کانون ثروت و ثروت‌یابی نیست. می‌توان دقیق‌ترین نظام قانونی را طراحی کرد ولی وقتی 90 درصد ثروت یک کشور نزد حکومت و دولت است، حداقل از لحاظ نظری نمی‌توان در انتظار توزیع ثروت و عدالت اجتماعی نشست.

 توسعه یافتگی نتیجه تفکیک قدرت اقتصادی از قدرت سیاسی یک کشور است. چون مردم سوئد مسوول معاش خود هستند، از حکومت و دولت بی‌نیازند و می‌توانند بدون نگرانی، حقوق اجتماعی خود را درخواست کنند و مدیران را به سمت پاسخ گویی سوق دهند. همین که انسان نیاز مالی و اقتصادی پیدا کرد، مجبور است به خاطر بقای خود، بسیاری مسائل را کتمان کند. بی‌نیازی، بنیان آزادی است.


 
comment نظرات ()
 
تگاه یک مجری به زندگی ...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
 

جنیفر لیوینگستون، یک مجری تلویزیون است. او در برنامه تلویزیونی اش، متن ایمیل ارسالی از یک بیننده را خواند. در آن ایمیل، آن فرد به چاق بودن جنیفر انتقاد کرده و گفته بود این خیلی شرم آور است که طی چند سالی که مجری تلویزیون بوده هنوز خود را لاغر نکرده و این چاقی وی برای جامعه و سلامت خودش مخرب و زیان آور است.

این مجری تلویزیونی سپس به نکته ای حیاتی اشاره کرد. به این عادت توهین کردن (bullying) که بسیار سرایت کننده و رو به گسترش است. وی گفت به عنوان مادر سه فرزند، نگران افزایش این حالت در بین بچه ها و در محیط مدرسه است. بچه هایی که به راحتی این رفتار رو از والدینشان یاد می گیرند. در نهایت جنیفر لیوینگستون جمله ای گفت که بسیار می تواند سازنده باشد. او گفت فرزندانمان را به جای منتقد بودن، مهربان تربیت کنیم.

We need to teach our kids how to be kind, not critical

او هم چنین گفت که اینترنت شبیه یک اسلحه شده و مدارس ( جامعه ) شبیه میدان جنگ. وی خطاب به شخص ارسال کننده ایمیل گفت:

« تو من را نمی شناسی و جزو دوستان و اقوام من نیستی... و هیچ چیزی راجع به من نمی دانی به جز آن چه از بیرون می بینی. اما من خیلی بیشتر از یک عدد روی ترازو هستم.»

این جا دغدغه این مجری تلویزیونی، کودکان و محیط مدرسه بود و اما دغدغه مشابه من، دغدغه من و ما در جامعه ایست که در آن زندگی می کنیم. مایی که شب و روز در ستیز با یک دیگر و عقاید و سلایق هم هستیم. مایی که خود را دارای رسالت اصلاح و ارشاد همگان فرض کرده ایم و درباره هر چیز و هر کجا نظر می دهیم. مایی که طلبکار همگانیم. مایی که یک دیگر را به راحتی و بی رحمانه نقد می کنیم و افسوس که در بسیاری موارد به شکلی توهین آمیز و تحقیرآمیز واژه ها رو هم چون گلوله هایی نامریی به یک دیگر شلیک می کنیم. مایی که چه ساده یک دیگر را قضاوت می کنیم. چه ساده در یک بحث یک دیگر را نابود می کنیم و با رضایت خاطر آن چنان جواب کوبنده ای می دهیم که طرف مقابلمان خفه شود.

برای ما همه چیز و همه جا میدان مناظره و مباحثه است. ما نیاموخته ایم که با هم مهربان باشیم. ما نیاموخته ایم که در مقابل افکار مخالف سکوت و عبور کنیم. ما باید راجع به هر کس و هر موضوعی چیزی بگوییم ولو متلک و کنایه ای کوتاه. وگرنه که با سکوت ما یا چرخ دنیا از چرخیدن باز می ایستد و یا ما غمباد گرفته و دق مرگ می شویم!


 
comment نظرات ()
 
این طور نیست ؟ ...
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
 

چه قــدر دوســـت داشتنـی هستند٬

آدم هایی که شبیه حـــرف هایشان هستند ...


 
comment نظرات ()
 
مستندی تجربه شده ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
 

در عرض چند روز، همه محل داستان را فهمیدند.

شخصی که داستان درباره او بود، عمیقاً آزرده و دلخور شد .

بعد زنی که آن شایعه را پخش کرده بود، متوجه شد که کاملاً اشتباه می کرده.

او خیلی ناراحت شد و نزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه می تواند بکند.

پیر خردمند گفت: به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش .

سر راه که به خانه می آیی، پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز .

زن اگرچه تعجب کرد، آن چه را به او گفته بودند، انجام داد.

روز بعد، مرد خردمند گفت :

اکنون برو و همه پرهایی را که دیروز ریخته بودی، جمع کن و برای من بیاور.

در همان مسیر به راه افتاد، اما با نا امیدی دریافت که باد همه پرها را با خود برده.

پس از ساعت ها جست وجو، با تنها سه پر در دست باز گشت .

خردمند گفت : می بینی ؟ انداختن آن ها آسان است اما باز گرداندنشان غیر ممکن است.

شایعه نیز چنین است. پراکندنش کاری ندارد، اما به محض این که چنین کردی، دیگر هرگز نمی توانی کاملاً آن را جبران کنی.


 
comment نظرات ()
 
آیا هنر ما ایرانیان عیب جویی است ...
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢
 

جبران خلیل جبران شاعر و نویسنده نامدار لبنانی در نوشته ای کوتاه هنر مردمان از ملل گوناگون را برمی شمارد و درباره ایرانیان می گوید:هنر ایرانیان عیب جویی است!!




این موضوع وقتی مهم می شود که ما بخواهیم دربارعملکرد کسی به او بازخوری بدهیم. یکی از بهترین و مطمئن ترین راه های وصول به کارآیی بیشتر در میان کارکنان، دادن بازخور به موقع و درست از عملکرد آنان است. اما باید بدانیم که بازخور به معنای عیب جویی نیست! و صرفا دیدن کاستی ها نیست.

وقتی ما بازخور منفی از افراد پیرامون خود دریافت می کنیم این بازخور ما را مضطرب می کند و با اضطراب و دستپاچگی بیشتر عمل می کنیم. در مقابل با دریافت بازخور مثبت، جرات و اعتماد به نفس ما فزونی می یابد و با قدرت و اعتماد به نفس بیشتر عمل می کنیم. پژوهش های متخصصان رفتاری نشان می دهد که بازخور منفی در صورتی موثر واقع می شود که گیرنده پیام منفی احساس ایمنی کند و بر این باور باشد که طرف مقابل قصد توهین یا آزار به او را ندارد و قصد اصلی او از اظهار آن، اصلاح و خیرخواهی است.

به هر حال باید توجه کرد که به ازای هر سه تا پنج بازخور مثبت، یک بازخور منفی به طرف مقابل خود ارایه دهیم در غیر این صورت یا سبب دستپاچگی و کاهش اعتماد به نفس فرد می شویم یا به مرور زمان فرد بازخورهای ما را نادیده می گیرد و ما را شخصی عیب جو تلقی می کند و دیگر ما را نمی شنود حتی اگر بلندتر هم بگوییم!

پس بازخور سازنده، بیشتر بیان نقاط قوت عملکردی، ستایش و سپاس گزاری است تا بیان نقاط ضعف و عیب جویی.

ما در برخورد با یک دیگر نباید فراموش کنیم که نیاز به  دیده شدن  داریم. بیش از هرچیزی به این احتیاج داریم که کوچک ترین پیشرفت ها و کوچک ترین موفقیت های خود و دیگران را ببینیم و به آن ها آفرین بگوییم و از آن ها بخواهیم که برای گام های بعدی آماده بشوند.

من و خیلی های دیگر اسم این را می گذاریم “ استراتژی بردهای کوچک . ما امروزه در سازمان ها و مدارس و خانواده های خودمان احتیاج داریم که بردهای کوچک مان را ببینیم و به رخ هم بکشیم و آن را سکویی کنیم برای گام های بعدی و برای پرش های بعدی... منبع : سراپاگوش - منصور شیرزاد

http://behinmoshaveran.com


 
comment نظرات ()
 
یادداشتی خواندنی ...
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢
 


ویرانگرترین نوع تحقیر از راه خشونت نیست، از راه محبت است.

"تحقیر از راه خشونت" آشکار است و ناظران بیرونی هم می توانند وقوع آن را دریابند. اما "تحقیر از راه محبت" پنهان است و فرد سلطه جو قربانی خود را برمی گزیند، نقاط ضعف او را شناسایی می کند، و آرام آرام تارهای لطیف و نامرئی خود را به دورش می تند تا راه هر گریزی را بر او ببندد. در غالب موارد، حتّی قربانی هم جرأت ندارد به اسارتش اذعان کند مبادا به نمک خوردن و نمکدان شکستن متهم شود.

ساده ترین شکل این نوع تحقیر آن است که در حقّ دیگری محبت کنیم و بعد مدام آن محبّت را به یادش بیاوریم تا احساس دین ناگزیرش کند که به خواست و اراده ما تسلیم شود. اما شاید سخت ترین نوع تحقیر وقتی باشد که به دیگری محبّت می کنیم، بر او منّت نمی گذاریم، اما سخت مراقب ایم که مبادا فرصتی برای جبران محبّت مان بیابد.

تمام فرصت های جبران محبّت را از او می ستانیم. وقتی که فرصت جبران از قربانی ربوده شد، چاره ای نمی بیند جز آن که برای جبران محبّت، اراده ما را بر اراده خود مقدم بدارد، یعنی آدم ما بشود"، سلطه اراده ما را بپذیرد. در این جا تارهای عنکبوتی محبت چندان ظریف می تند که قربانی مجال آه هم ندارد. بارزترین مصداق سر بریدن است با پنبه!  آرش نراقی


 
comment نظرات ()
 
رفتار ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢
 

زنی هنگام بیرون رفتن برای شوهرش یادداشت زیر را نوشت:

عزیزم نصف سیب زمینی ها رو پوست بکن و بیانداز در آب جوش تا من برسم خونه... حالا ببینید شوهرش چی کار کرده؟!؟

  

 


 
comment نظرات ()
 
شعور ...
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢
 

 

عذرخواهی بیش از جرات، نیاز به شعور دارد ...


 
comment نظرات ()
 
الو سلام ...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢
 

سال 71 یا 72 بود. در خیابان انقلاب نرده هایی برای عدم عبور عابر از عرض خیابان نصب کرده بودند. در روزنامه سلام در ستون «الو سلام»، شخصی نوشته بود که این نرده ها قرار است همیشه باشد یا اگر قرار نیست چه زمانی آن ها را برمی دارید؟

روزنامه جواب داده بود زمانی که آن نرده ها برود در ذهن شما. این همان معنی توسعه است. توسعه یعنی ذهنی شدن نردهها. به عبارتی یعنی محدودیت های بیرونی را برداریم و آن ها در ذهن مان بگذاریم.

رعایت حقوق دیگران، رعایت قواعد رانندگی بدون حضور پلیس، رعایت حقوق جامعه بدون نگرانی از دستگاه قضایی، اخلاقی رفتار کردن بدون حضور دوربین‌ها و غیره، به معنی توسعه یافتگی است.


 
comment نظرات ()
 
روایتی در خصوص سرمایه اجتماعی ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢
 

«هانیفان» اولین جامعه شناسی بود که در سال 1916 برای اولین بار واژه  «سرمایه اجتماعی» را ابداع کرد. وی در دو مدرسه معلم بود. هر دو مدرسه از لحاظ شرایط فیزیکی و اساتید و حتی ضریب هوشی دانش آموزانشان یک سان بودند اما یک مدرسه در شهر رتبه بالا و آن یکی رتبه پایین داشت. هانیفان برایش سوال پیش آمد که چرا این دو مدرسه علی رغم مشترکات فراوان در مدیریت و مدرسین‌اش از پیشرفتی نزدیک به هم برخوردار نیستند؟

با قدری دقت متوجه شد در مدرسه ای که شاگردانش از رشد بالاتری برخوردارند بین دانش‌آموزان آن روابط دوستانه و همکارانه‌ای برقرار است. مثلا به هنگام بروز مشکل یا سوال برای کسی بقیه برای حل آن مشارکت می کنند. آنان در مدرسه کلوپ ورزشی دارند، در قالب تیم با هم همکاری دارند، خانواده های آنان با هم ارتباط دارند و در محله مسکونی هم، خانواده‌ّها یک دیگر را می شناسند و مناسبات خوبی دارند. اما در آن یکی از این گونه خبرها نبود. هانیفان این نوع ویژگی‌ها یا دارایی‌های اخلاقی و رفتاری را "سرمایه اجتماعی"نام نهاد. 

مثال ... 

یک مسابقه فوتبال را در ذهن مرورکنید. استادیوم، زمین چمن، پروژکتورها و بلندگوها همه سرمایه اقتصادی بازی هستند. بازیکنان حرفه ای و مربیان توانمند همه سرمایه های انسانی بازی هستند و سرانجام قواعد و اصول بازی، رعایت اخلاق بازی، داوری بی طرف، احترام متقابل به یک دیگر، تشویق همراه با آرامش تماشاچیان نیز سرمایه اجتماعی بازی هستند. به هر میزان این سرمایه اجتماعی بیشتر باشد، بازی فوتبال بهتری خواهیم داشت. در نبود سرمایه اقتصادی می شود حتی کنار ساحل هم بازی کرد و در نبود سرمایه انسانی می توان با بازیکنان آماتور هم بازی را شروع کرد اما بدون سرمایه اجتماعی ( نبود قواعد، اخلاق و روحیه همکاری)، بازی فوتبال هم شروع نخواهد شد. دکتر محسن رنانی


 
comment نظرات ()
 
میراث یک مدیر، فرهنگ به جا مانده او در سازمانش است ...
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
 

به‌عنوان مدیر تمام تاثیری که شما می‌گذارید برمبنای دستاوردهای شما نیست. مثلا پروژه‌های موفق، برنامه‌ریزی‌های دقیق، تیم منظم و این موارد بخشی از کاری است که شما انجام می‌دهید. بخشی از چیزی که شما به‌جای می‌گذارید فرهنگی است که در محیط کاری خود می‌سازید.

ممکن است در طول مسوولیت خود کارهای موفق و ناموفقی داشته باشید. بسیاری از شکست‌ها را می‌توان دوباره جبران کرد. بسیاری از موفقیت‌ها را می‌توان دوباره تکرار کرد. اما آن چه که می‌ماند فرهنگ بین اعضای تیم است. فرهنگ کاری چیزی است که درناخودآگاه یک مجموعه وارد می‌شود و افراد در رفتار روزانه خود در فضای کار آن ها را بروز می‌دهند. افراد جدید وقتی وارد تیم و فضای کاری می‌شوند تحت تاثیر این فرهنگ قرار می‌گیرند و بخشی از هویت کاریشان را براساس همین فرهنگ شکل می‌دهند.

بنابراین در روند کارها بد نیست کمی بیرون از تیم خود بایستید و به رفتار آدم‌‌ها و رویکردهاشون نگاه کنید.

  • آیا شما فضایی را ساخته‌اید که آدم‌ها کنار هم خوش حال هستند و به یک دیگر اعتماد دارند یا فضایی را ساخته‌اید که حس نا امنی می‌دهد؟
  • آیا تیم شما یک تیم باز و پذیراست یا یک تیم بسته و مغرور؟
  • دیگران از کار کردن با تیم شما خوش حال هستند یا احساس نا آرامی دارند؟

معمولا در بررسی برای بهبود کار یک تیم سعی می‌کنم تاریخچه تیم را کامل از زبان افراد مختلف بشنوم. از افراد می‌خواهم تا پررنگ‌ترین خاطرات خود را از گذشته کارشان در تیم و همکارانشان تعریف کنند. در این خاطرات اطلاعات بسیار کلیدی به‌دست می‌آید که می‌گوید دلیل رفتارهای امروز چیست.

امیر مهرانی


 
comment نظرات ()
 
بخشی از حقیقت زندگی ...
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
 

روزی در فرودگاه نیویورک منتظر پرواز بودم، اعلام شد پرواز ما لغو شده است و مسافران باید برای کسب اطلاعات به سالن هفت مراجعه کنند. وقتی به سالن رسیدم، متوجه صف طولانی جلوی یکی از باجه ها شدم. همه مسافران خشم و عصبانیتشان را سر مأمور صدور بلیت، خالی می کردند. آن ها از لغو شدن پروازشان، عصبانی و مضطرب بودند و مدام از او می پرسیدند، ما باید چه کار کنیم؟!

مأمور فروش بلیت در حالی که توضیحاتی می داد، خسته و کسل به نظر می رسید و با هر اعتراضی شانه هایش خمیده تر از قبل می شد. وقتی نوبت من رسید، تصمیم گرفتم به او قوت قلب بخشم؛ بنابراین با مهربانی به او گفتم:

من به راستی قدردان زحمات شما هستم. می دانم که در این شرایط دشوار هرچه از دستتان بر می آید، انجام می دهید. متوجه شدم که با مردم بسیار صبور هستید و می دانم که لغو شدن پرواز تقصیر شما نیست! او بعد از درک و تفاهمی که از جانب من دید، آه کشید.

و ادامه دادم ...

فقط می خواهم از شما تشکر کنم و به شما بگویم که شما شغل سختی دارید و باید به خود افتخار کنید. پس از شنیدن تشکر و توضیحات لازم، آن جا را ترک کردم. اما وقتی که به پشت سرم نگریستم، متوجه شدم که مأمور صدور بلیت مطمئن و محکم به مسافر بعد جواب می دهد. من انرژی لازم را در اختیار او گذاشته بودم. برای من ساده و راحت بود که قدردانی ام را ابزار کنم و شاهد تأثیرات عمیق آن باشم!

حقیقت زندگی این است،

انسان هایی که با آن ها در تماس هستیم را شاد کنیم.

 http://hagheghat.persianblog.ir/post/191/


 
comment نظرات ()
 
جالب نیست .... ؟
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

سویس یکی از بزرگ ترین تولیدکنندگان موتورهای کشتی های اقیانوس پیما در جهان است.

جالب ماجرا این جاست که این کشور هیچ گونه رابطه ای هم با دریا ندارد...

گوشه ای از گفت و شنودهای سیامک و من 


 
comment نظرات ()
 
جالب نیست .... ؟
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

سویس یکی از بزرگ ترین تولیدکنندگان موتورهای کشتی های اقیانوس پیما در جهان است.

جالب ماجرا این جاست که این کشور هیچ گونه رابطه ای هم با دریا ندارد...

گوشه ای از گفت و شنودهای سیامک و من 


 
comment نظرات ()
 
دایره نگرانی و دایره اثرگذاری ...
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

استفان کاوی در کتاب « موفقیت در بحران » که به فارسی هم ترجمه شده است از دو دایره نگرانی و دایره اثرگذاری سخن به میان می آ‌ورد و اشاره می کند به این که هر کدام از ما نگرانی هایی داریم از شغل و خانواده گرفته تا بدهی مالی و حتی امکان برخورد یک ستاره‌دار دنباله دار به زمین.

ایشان هم چنین بیان می دارند که اگر ذهن ما تمام انرژی مان را بر دایره نگرانی ها معطوف کند، به فردی منفعل و واکنشی مبدل می شویم، کسی که نمی تواند هیچ واکنشی از خود نشان دهد، مگر به عنوان قربانی.

از طرفی نگرا‌نی هایی نیز وجود دارند که می توانیم کاری برایشان انجام دهیم بنابراین آن ها را در دایره کوچک تر اثرگذاری قرار می دهیم.

به جرات می توانم بگویم از زمانی که متوجه این ترفند ساده اما کاربردی شده‌ام بسیاری از بارهای ذهنی ام را بر زمین گذاشته و فرصت‌های بیشتری برای پرداختن موثر به نگرانی هایی پیدا کرده‌ام که تا پیش از این فکر می کردم لاینحل هستند. 

 به نقل از : وبلاگ تجربه


 
comment نظرات ()
 
از استاد تا شوفر
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
 

ماکس پلانک بعد از این‌ که جایزه نوبل رو تو سال ۱۹۱۸ می‌گیره یه تور دور آلمان می‌ذاره و تو شهرهای مختلف درباره کوانتوم مکانیک صحبت می‌کنه. چون هر دفعه دقیقا یه محتوا رو ارائه می‌کرده، دیگه راننده‌ش کاملا اون‌ها رو حفظ شده بود. یه بار راننده‌ش بهش می‌گه که ...

« شما از تکرار این حرف‌ها خسته نمی‌شین؟ من الان دیگه به حدی حفظ شدمشون که می‌تونم به جای شما ارائه کنم. اصلا بیاین تو مقصد بعدی که مونیخه من سخنرانی کنم و شما لباس من رو بپوشین و بشینین تو جلسه؛ برای هردومون تنوع می‌شه ». پلانک هم قبول می‌کنه!

شوفر خیلی خوب تو جلسه درباره کوانتوم مکانیک صحبت می‌کنه و شونده‌ها هم خیلی لذت می‌برن. ولی آخرش یه فیزیک‌دان بلند می‌شه و سوال می‌پرسه. شوفر هم در نهایت خونسردی می‌گه ...

« من تعجب می‌کنم که تو شهری پیشرفته مثل مونیخ سوال‌هایی به این اندازه ساده می‌پرسن که حتی شوفر من هم می‌تونه جواب بده! شوفر عزیز، شما به ایشون جواب بدین ».

بر اساس همین داستان اسم اثر خاصی رو گذاشتن « اثر شوفر»؛ جایی که متخصص واقعی و مجری غیر متخصص جا به جا می‌شن.

به نظر اکثر آدم‌ها، مجری‌های (منظور مفهوم کلی مجریه، نه مجری تلویزیون) غیر متخصصی که مثل اون شوفر فقط چیزهایی رو حفظ هستن متخصص‌تر به نظر میان تا اون‌هایی که واقعا متخصص هستن، چون یه متخصص واقعی به خودش اجازه نمی‌ده در مورد هر چیزی با قطعیت اظهار نظر کنه، در حالی که مجری در مورد همه چیز با اطمینان حرف می‌زنه.

این یه اشتباه ناخودآگاهه که بین اکثر آدم‌ها هست و احساس می‌کنن کسایی که همیشه با اطمینان حرف می‌زنن و برای هر چیزی جوابی دارن متخصص‌ترن.

برای بهبود تصمیم‌گیری‌ها، چه در مدیریت پروژه و چه در هر چیز دیگه‌ای، باید مراقب این انحراف‌های اندیشه باشیم. شاید بد نباشد یک مقدار دور و بر خودمان را بررسی کنیم و ببینیم چند تا شوفر و چند تا ماکس پلانک پیدا می‌کنیم و این‌ که چه قدر در حق جایگاه اون‌ها بی‌انصافی کردیم یا دیدیم که بقیه کردند.

به نقل از وبسایت آقای نادر خرمی راد


 
comment نظرات ()
 
آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
 

چه واژه‌ گنگ و محدودی است رابطه…
و چه قدر این سوال کلی است که ...

« آیا هم‌اکنون در رابطه‌ای هستی؟»

« رابطه » فقط نشان می‌دهد که تو به کسی « ربط » داری! اما نوع ربط را نشان نمی‌دهد.


بعضی رابطه‌ها مثل قهوه‌اند. هر از چندی، احساس نیاز به آن ها می‌کنی و وقتی طعم آن ها را چشیدی تا مدت‌ها احساس نیاز در تو می‌میرد. بگذریم از آن ها که وقتی هوس قهوه می‌کنند، چند لیوانی قهوه می‌خورند. یکی پس از دیگری اما نه در یک کافه!

بعضی رابطه‌ها مثل سلول انفرادی هستند. راه ورود دارند. اما راه خروج ندارند. وقتی در آن رابطه هستی، باید به دور از تمام دنیا، باشی و زندگی کنی. نمی‌دانی که در آن بیرون، حکومت تغییر کرده یا نه. می‌گویند در سلول انفرادی گاهی حتی به زنده بودن خود هم شک می‌کنی.

بعضی رابطه‌ها مثل یک خانه‌ی شیشه‌ای هستند. همیشه به تو گفته‌اند و خود نیز احساس می‌کنی که آزادانه در دنیا می‌چرخی. نخستین بار که به دیوار خوردی می‌فهمی که زندانی یک خانه‌ شیشه‌ای هستی.

بعضی رابطه‌ها مثل لباس‌ هستند. کمک می‌کنند تا در میانه‌ جمع، عریانی خود را پنهان کنی. کمک می‌کنند که تو خود را ثروتمند‌تر، ساده‌تر، چاق‌تر، لاغر‌تر، زیبا‌تر، شاد‌تر، جوان‌تر یا مسن‌تر، از آن چه هستی نشان دهی. لباس وقتی از مهمانی به خانه بازگشت، زود می‌آموزد که جایگاهش در کمد لباس‌هاست، نه تخت…

بعضی رابطه‌ها نیز، مانند هوا هستند. تا هستند دیده نمی‌شوند. اما نخستین لحظه‌ای که نبودند، می‌توانی نیاز به بودنشان را با تک تک سلول‌های تنت لمس کنی.

اما تو و رابطه ...
تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک کفش هستی. به محض آن که به مقصد رسیدند،‌ در کناره‌ درب ورودی تنها خواهی ماند و صاحب کفش به تنهایی وارد خانه خواهد شد…

و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک موبایل هستی. احساس می‌کنی که مهمی و همیشه در دستان او. دیر زمانی طول می‌کشد تا بیاموزی که مهم « تو » نبوده‌ای. بلکه «آن هایی » بوده‌اند که اتصال به آنان، از طریق « تو » ایجاد می‌شده.

و تو در بعضی رابطه‌ها مثل یک نیمکت هستی. به مسافر تن‌خسته‌ای که روی تو نشسته دل می‌بندی و می‌گویی...

« این بار،‌ او هم به من دل بسته است ».

و نخستین سرما یا گرما یا باد یا باران، دیر یا زود به تو اثبات می‌کند که « نیکمت » باز هم فریب مسافری دیگر را خورده است…

باقی را می‌گذارم تا شما بنویسید. داستان « بعضی رابطه‌ها…» را و داستان « تو» در بعضی رابطه‌ها…  

 http://www.shabanali.com/


 
comment نظرات ()
 
آلزایمر ...
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
 
چمدانش را بسته بودیم 
با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود
یک ساک هم داشت با یک بسته کوچک،
کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمی خورم
یک گوشه هم که نشستم
نمی شه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ می شه !
گفتم: مادر من، دیر می شه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمی شناسند ! و ادامه داد:
آخه اون جا مادرجون، آدم دق می کنه ها، من که این جا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا می شه بمونم ؟
گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی
گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول
تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!
خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .
زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم
بسته و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
آبنات قیچی را برداشت
گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
مادر جون ببخش، فراموش کن
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
یعنی شاید فراموش می کنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...
آخ چه اسم هایی می زارن این دکترا، روی دردهای مردم
طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
در حالی که با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه می کرد زیر لب می گفت:
من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!
 
 

 
comment نظرات ()
 
گاهی برای یادگیری باید آن چه را که می دانیم فراموش کنیم ...
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
 

آفتی عجیب و ناشناخته به جان ذرت‌های دهکده شیوانا افتاده بود و محصولات تعداد زیادی از کشاورزان را از بین برده بود. شیوانا شاگردان مدرسه را فراخواند و به آن ها گفت ...


دوست کشاورزی دارم در یکی از روستاهای دوردست که حتما روش دفع این آفت را می‌داند. می‌خواستم یکی از شما را انتخاب کنم و همراه با نمونه محصولات آفت‌زده نزد او بفرستم تا روش پیشنهادی او برای درست کردن سم و دفع آفت از مزارع ذرت را یاد بگیرد. چه کسی پیشقدم می‌شود؟ "

 یکی از شاگردان شیوانا که حافظه‌ای بسیار قوی داشت و در جمع شاگردان به زیرکی و زرنگی معروف بود قدم پیش گذاشت و گفت:

من آن‌قدر دانش و اطلاعات دارم که به محض این‌که دوست شما اصول درست کردن سم را یاد بدهد سریع یاد می‌گیرم. من می‌روم! "

 شیوانا با تبسم موافقت کرد و گفت:

"اجازه بده یکی از شاگردان معمولی و تازه‌کار را هم همراه تو بفرستم تا تنها نباشی. فقط چون این شاگرد خیلی ساده است از زرنگی و هشیاری‌ات علیه او استفاده نکن !"

 همه به این جمله خندیدند و آن دو نفر صبح روز بعد راهی دهکده دوردست شدند. چند هفته بعد آن ها برگشتند و همه با شوق و علاقه منتظر بودند تا روش دفع آفت را از زبان آن ها بشنوند. شاگرد زرنگ با غرور گفت:

چند ماده ساده را اگر با هم مخلوط ‌کنیم می‌توانیم ضد آفت را بسازیم و در عرض یک هفته مرض را از محصولات ذرت دور سازیم. اصلا نیازی به این مسافرت نبود. "

 او به سرعت مواد مورد نظر خودش را مخلوط کرد و روی بعضی از مزارع آفت‌زده پاشید. اما بعد از دو هفته هیچ تغییری حاصل نشد و اوضاع از قبل هم بدتر شد.

 شیوانا شاگرد ساده و معمولی را احضار کرد و از او خواست هر چه را یاد گرفته برای بقیه نقل کند. آن شاگرد با جزییاتی وصف‌ناپذیر تک‌تک مراحل را از تمیز کردن ظروف سم تا میزان دقیق مواد ترکیبی و نحوه استفاده از سم و آب ندادن مزارع قبل از سمپاشی به مدت مشخص و سپس مخلوط کردن آب و سم با هم و استفاده از آن را توضیح داد. وقتی طبق دستورات شاگرد معمولی سم ساخته و استفاده شد بلافاصله در عرض کم‌ترین مدت قابل تصور آفت‌ها از مزارع محو شدند و همه چیز درست شد.

 

شاگردان با تعجب نزد شیوانا رفتند و از او پرسیدند:

آن شاگرد زرنگ اطلاعات بسیار زیادی داشت و هوش و حافظه او در بین جمع بی‌نظیر بود. در حالی که این همراه دوم یک شاگرد معمولی است. چگونه آن فرد زرنگ نتوانست جزییات دقیق را به خاطر بسپارد و یاد بگیرد و این شاگرد معمولی توانست به این خوبی همه چیز را یاد بگیرد."

 شیوانا پاسخ داد:

آن شاگرد زرنگ و باهوش فریب هوش و زرنگی خودش را خورد و به همین خاطر موقع یاد گرفتن درس‌ها از استاد، حواسش به خودش و غرور خودش و دانش خودش بود. برای همین دانش او تبدیل به پرده‌ای شد بین او و درسی که می‌گرفت و به همین خاطر به جای حرف‌ها و درس‌های استاد فقط صدای دانش خود را می‌شنید. اما این شاگرد ساده و معمولی با ذهنی پاک و خالی و صاف و با فروتنی و تواضع یک جوینده واقعی دانش، درس‌ها را فرا گرفت و به همین خاطر همه جزییات را با دقتی وصف‌ناپذیر درک کرده بود.

برای یاد گرفتن چیزهای جدید اغلب لازم است انسان دانش قبلی خود را برای مدتی به طور موقت فراموش کند تا بتواند در فضای یادگیری موضوع تازه قرار گیرد.

دوست زرنگ و باهوش شما با وجود زیرکی و هوشمندی بالایی که داشت اما هنر فراموش کردن خودش و کنار گذاشتن دانش قبلی و غرور دانستنش، موقع یادگیری دانش جدید را بلد نبود. اما این دوست معمولی شما چون در مقابل درسی که داده می‌شد مثل یک فرد تازه‌کار و مشتاق ظاهر شد توانست همه چیز را جذب کند. در حقیقت به همین دلیل است که در زندگی افراد معمولی بسیاری اوقات بسیار بهتر و قدرتمندتر از افراد باهوش ظاهر می‌شوند. یادگیری آنها در موضوع کاریشان عمیق و دقیق و جامع است. به همین خاطر موثر و کارآمد هستند. به همین سادگی.

حیدار ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
دکتر مرتضی شیخ
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
 

دکتر شیخ از مردم پول نمی گرفت و هر کس هر چه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود می انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آن زمان )، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای 5 ریالی داخل صندوق انداخته می شد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده می شد.


محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ بود. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم پدرم مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سرنوشابه های فلزی است !

با تعجب گفتم، پدربازیتان گرفته است ؟ 

چرا سرنوشابه ها را می شورید ؟

او گفت :

دخترم مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطلب نیاورند، این سرنوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از این ها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی ها خجالت می کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

خاطراتی از دکتر شیخ به نقل از یک سبزی فروش ...

ابتدا که دکتر در محله سرشور مطب باز کرده بود و من هنوز ایشان را نمی شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزی ها را یادداشت می کرد اما خرید نمی کرد، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با کمی پرخاش به او گفتم :

مگر تو بازرسی که هر روز می آیی و وقت مرا می گیری ؟

وی گفت:

خیر، من دکتر شیخ هستم و قیمت سبزیجات را برای آن می پرسم تا ارزانترین آن ها را برای بیماران خودم تجویز کنم.

از دکتر خدیو جم نقل است که روزی در مطب دکتر بودم و او برای بیمارانش آب پاچه تجویز می کرد. از ایشان پرسیدم چرا به جای سوپ جوجه ، آب پاچه تجویز می کنید ؟ 

ایشان گفتند چون برای جبران ضعف بدن بیماران سوپ جوجه موثر است ولی مهم تر آن است که پاچه گوسفند در دسترس و ارزان است.

روزی در اواخر عمر که دکتر در بستر بیماری بود و همان جا هم بیمار می دید، یکی از فرزندان وی به ایشان پیشنهاد کرد حداقل ویزیت را 5 تومان کنید، دکتر در جواب گفتند که عزیزم، من یا دیوانه ام یا پیغمبر. اگر دیوانه ام که با دیوانه کاری نمی توانید بکنید و اگر پیغمبرم بی خود می کنید به پیغمبر خدا دستور می دهید.

روزی مردی از دکتر سوال می کند که چرا با این سن و خستگی ناشی از کار، از موتور سیکلت استفاده می کنید؟

دکتر در جواب می گوید که منزل مریض هایی که من به عیادتشان می روم آن قدر پیچ در پیچ است و کوچه های تنگ دارد که هیچ ماشینی از آن نمی تواند عبور کند بنابراین مجبورم با موتور به عیادتشان بروم.

این اوج عزت انسانی است که طوری زندگی کنی که حتی نام خودت را به فراموشی سپاری و به حدی در خدمت مردم باشی که پس از مرگ احسان و عظمت کارت آشکار گردد. دکتر شیخ بیش از آن که دکتر باشد معلمی بود که اخلاق همراه با مهربانی و صفا را به شاگردان و مریدان مکتبش آموزش داد ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
خاطره ای جالب و ...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

یکی از اساتید دانشگاه  خاطره جالبی را که مربوط به سال ها پیش بود نقل می کرد ...

چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می شد.

دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم می نشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ رو می شناسی؟

کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می شینه!
گفتم نمی دونم کیو میگی !

گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش می کنه!
گفتم نمی دونم منظورت کیه؟

گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!

بازم نفهمیدم منظورش کی بود!

اون جا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر می شینه...
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر ...

آدم چه قدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه...
چه قدر خوبه مثبت دیدن...

یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم، اگر از من در مورد فیلیپ می پرسیدن و فیلیپو می شناختم، چی می گفتم؟
حتما سریع می گفتم همون معلوله دیگه !!

وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم...
شما چی فکر می کنید؟

چه قدر عالی می شه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
حقیقتی که تجربه اش بسیار سخت و گران است ...
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

هر وقت از دست کسی یا چیزی ناراحت شدی،


فقط یه لحظه، یه لحظه
به نبودنش یا نداشتنش فکر کن ...!

حیدر ارجمندی و یوسف عابدی 


 
comment نظرات ()
 
روایت مستراح در هند ...
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

وجود مستراح  به معضلی برای هندی ها تبدیل شده و از یک موضوع شخصی به یک مشکل اجتماعی و اقتصادی تبدیل شده است. در گزارش های بانک بین المللی میزان خسارت هند از کمبود مستراح  ۵۴ میلیارد دلار می باشد.

کمبود مستراح به ویژه در روستاها تا جایی است که وجود مستراح  در خانه داماد به یکی از شرایط خانم ها در ضمن عقد تبدیل شده است. در زیر تصاویر افتتاح یک  مستراح  برای خانم ها رو می بینید که توسط تعدادی دختر هندی به صورت نمادین افتتاح می شود.


 
comment نظرات ()
 
Not tonight
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 


 
comment نظرات ()
 
تجربه ...
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

آن چه که هستی، ماندگاریت یا عدمش را ضامن است،

نه آن چه که می نمایانی ...


 
comment نظرات ()
 
ذهن ...
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

روزی کشاورزی متوجه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند اما باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامه جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر می رسد.

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.

بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آن این کودک شد.

پس پرسید، چه طور موفق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟

پسرک پاسخ داد، من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر می کند.

 هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد

و در سکوت کامل قرار گیرد

سپس ببینید چه قدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد

تا زندگی خود را آن طور که مایلید سر و سامان بخشید.


 
comment نظرات ()
 
چه قدر لذت بخش است ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

فوت کردن قاصدک،

بوی عطر گل نرگس،

هوای توی گل فروشی،

نسیم خنک تو فصل تابستون،

لحظه بیدار شدن از خوابی بد،

پیچ آخر جاده و سوسوی چراغ های شهر،

آخر شب که همه خوابند، آرامش و سکوت،

وقتی به جای خداحافظی می گوید، می بینمت،

وقتی سر امتحان یهو جواب یک سوال یادت بیاد،

زمانی که مسیرت با مسیربعدی تاکسی یکی است،

وقتی مهمانهایت دستور غذایی رو ازت می پرسن،

وقتی اخم کرده اما نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد،

وقتی تو رو می رسونه و تا داخل خونه نشدی راه نمی افته،

وقتی دیر رسیده ای و می گوید خودش هم الان رسیده است،

وقتی کسی یادش می ماند که از چه چیزهایی خوشت می اید،

عجله داری که از چهار راه رد شوی و چراغ سبز می ماند،

وقت حرف زدن کلمه ای را گم می کنی و او زود حدسش می زند،

وقتی هدیه ات را باز می کند و چشم هایش از خوش حالی برق می زند،

کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز می کند تا تو بغلش کنی،

از غریبه ای توی خیابان چیزی می پرسی و او با لبخند و حوصله جوابت را می دهد،

از خیابان که رد می شوی راننده ای که حق تقدم با اوست برایت می ایستد و با خوش رویی اشاره می کند که رد شوی،

وقتی ...

هر کدامش بخشی از لحظات زندگی من و توست، نیست ؟

چه قدر از لَذت فکر کردن به این لذات غافلیم ؟


 
comment نظرات ()
 
خلاقیت استیو جابز یا واقع‌بینی ووزنیاک ...
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

رمز موفقیت ...

وقتی افرادی که با هم کار می‌کنند و اهداف مشترکی دارند، در مورد نحوه رسیدن به این اهداف به توافق نمی‌رسند، شرایط بدی پیش می‌آید. مشکل در واقع این است که این افراد در مورد اهدافشان به یک شیوه فکر نمی‌کنند.

برخی افراد به گفته روانشناسان تمرکز پیش رونده دارند، یعنی اهدافشان را به عنوان فرصت‌هایی می‌بینند که اگر به آن دست یابند، موفق شده‌اند. اما برخی دیگر بیشتر تمرکز پیشگیرانه دارند، یعنی فکر می‌کنند اگر به اهدافشان نرسند، شکست خورده‌اند.

افرادی که تمرکز پیش رونده دارند، سرشار از حس موفقیت و انگیزه هستند و بیشترین تلاش خود را برای رسیدن به هدف به کار می‌گیرند؛ اما افرادی که تمرکز پیشگیرانه دارند، فقط به فکر انجام وظایف محول شده هستند، از هر گونه خطر و اشتباه دوری می‌کنند و ویژگی آنها به گونه‌ای است که دیگران می‌توانند برای پیشبرد یکنواخت کارها روی آنها حساب کنند. 

تمرکز غالب شما، هویت شما را به عنوان یک کارمند یا حتی شریک زندگی شکل می‌دهد. اگر تمرکز پیش‌رونده دارید، معمولا فردی خوش بین، باانگیزه و با اعتماد به نفس هستید. بنابراین کارتان را به سرعت و خلاقانه انجام می‌دهید و فرصت‌ها را جذب می‌کنید. ممکن است در کارتان اشتباه کنید؛ اما این اشتباه را مبنای پیروزی‌های بزرگ قرار می‌دهید. 

اگر تمرکز پیشگیرانه دارید، فردی واقع بین و حتی کمی بدبین هستید. انتقاد – نه تشویق – به شما انگیزه و انرژی می‌دهد. هیچ چیز مانند وجود احتمال شکست انگیزه شما را از بین نمی‌برد، اما در عوض سنجیده و با دقت کار‌می‌کنید. کارهای شما از قبل برنامه‌ریزی شده‌اند و اتلاف وقت نمی‌کنید. بنابراین، فرصت‌ها را جذب نمی‌کنید؛ اما در اجتناب از حوادث بد، بسیار خوب عمل می‌کنید. 

حال چه اتفاقی می‌افتد اگر با فردی همکار باشید که تمرکز متفاوتی با شما داشته باشد؟

  • یکی از شما می‌خواهد نوآوری داشته باشد و دیگری نگران خطرات خروج از قلمرو تعیین شده است.
  • یکی از شما فکر می‌کند باید به دنبال روش‌های جدید ارتباط با مشتری باشید و دیگری معتقد است بهتر است که روابط را با مشتریان فعلی تقویت کنید.
  • یکی از شما هیجان دارد که محصول تازه را هر چه سریع‌تر و پیش از رقبا وارد بازار کند و دیگری فکر می‌کند این محصول به آزمایش‌های بیشتری احتیاج دارد.

با این که هر دو این افراد خواهان بهترین نتیجه برای تیم و کل شرکت هستند؛ اما تمرکز متفاوت آنها باعث می‌شود وقت و انرژی سازمان را به هدر دهند و تقابل غیرضروری در محیط کار ایجاد می‌کنند؛ چون مدام بر سر اینکه کدام یک درست می‌گوید بحث و جدل صورت می‌گیرد. 

نکته اینجا است که به محض اینکه شما و همکارتان بدانید که در مورد نحوه رسیدن به یک هدف مشترک رویکرد متفاوتی دارید، دیگر بر سر اینکه حق با کدام است بحث نخواهید کرد؛ البته رسیدن به این نتیجه کار آسانی نیست. در این شرایط، به ارزش نظرات همکارتان پی می‌برید. 

بهترین مشارکت‌ها به گونه‌ای است که بین پیش بردن کارها و پیشگیری از ریسک‌ها توازن ایجاد شود؛ چون هر دو برای موفقیت یک سازمان لازمند، درست مثل همکاری استیو جابز که فردی خلاق و رویایی بود با استیو ووزنیاک که تحلیلگرا بود و به جزئیات توجه می‌کرد. 

منبع: Wall Street Journal – مترجم، مریم رضایی - روزنامه دنیای اقتصاد، 13/02/1392


 
comment نظرات ()
 
شرح بیشتر در خصوص نقطه آغاز فاصله ...
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
 

و این بخشی از طراحی انسان است ...


 
comment نظرات ()
 
نقطه آغاز فاصله ...
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
شناخت ...
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
توجه کردن ...
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
 

 

شرکت کُلگِیت اخیرا فعالیت های خلاقانه ای برای معرفی محصولات خود از جمله نخ دندان انجام داده،

قبل از این که به شرح منظور پشت تصاویر بپردازم، شما آن را مطالعه کنید.

 

خوب شما وقت کافی برای تشخیص، داشتین:

در تصویر اول تعداد انگشت های دست خانم

در تصویر دوم دست روی شانه مرد

در تصویر سوم گوش چپ مرد

هدف از این فعالیت توجه دادن به موضوعات بوده چرا که به سادگی با نمایش یک تکه از غذا بر روی دندان، نگاه بیننده از سایر موضوعات به دور می ماند.

و این حالت در زندگی روزمره مان بسیار اتفاق می افتد.


 
comment نظرات ()
 
نکته های یادگرفتنی از ژاپنی ها در نهایت مصیبت هایشان...
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
 

در ژاپن اتفاقی بسیار مهیب و مصیبتی وحشتناک اتفاق میافتد و میلیاردها دلار خسارات و هزاران نفر کشته و زخمی می دهد، اما واکنش و رفتار عمومی به این فاجعه در جامعه ژاپن بسیار درس آموز و در واقع یک کلاس آموزشی عملی رفتارهای انسانی در برابر دنیا بود.

 


آرامش : حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سروصورت دیده نشد. میزان تاثر و اندوه به طور خود به خود بالا رفته بود.

 



وقار : صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن

 

 

توانمندی : به عنوان نمونه معماری باورنکردنی خودش را نشان داد به طوری که ساختمان ها به طرفین پیچ و تاب می خوردند ولی فرو نمی ریختند.


رحم و شفقت : مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.



نظم : غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

 


ایثار : پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاه ها ادامه دهند.

مهربانی : رستوران ها قیمت ها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.



آموزش : از بچه تا پیر همه دقیقا می دانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.

 


وسایل ارتباط جمعی: در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرامبخش.


وجدان : هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.

 

 

در دنیا هیچ چیزی به اندازه آموختن برای ساختن یک زندگی انسانی اهمیت ندارد و این آموزش از هر قوم و ملیتی می تواند باشد.

 

به گزارش سرویس بین الملل « فردا »؛ جک کافتری یکی از وبلاگ نویسان شبکه خبری CNN در وبلاگ خود به این مسئله پرداخته است. او اشاره می‌کند:

غارت پدیده‌ای است که معمولا بعد از وقوع چنین حوادثی به کرات اتفاق می‌افتد. برای مثال زلزله سال گذشته هائیتی و شیلی، وقوع سیل در انگلستان در سال ۲۰۰۷ و یا حادثه کاترینا که در سال ۲۰۰۵ در امریکا رخ داد. در این حادثه‌ها بازماندگان به مانند قانون « بقاء اصلح » داروین، شروع کردند به دست درازی و قتل غارت اموال دیگران. آن ها با این تفکر که شما صاحب هر شیء بی‌صاحب هستید، هر چیزی را که می‌دیدند برای خود بر می‌داشتند.

 

کافتری در ادامه گزارش خود اشاره می‌کند یکی از خبرنگاران روزنامه تلگراف از این رفتار مردم ژاپن شگفت زده شده بود. او در گزارش خود آورده بود سوپر مارکت‌های ژاپنی پس از بحران ایجاد شده، قیمت کالاهای خود را پایین آوردند. ماشین‌های حمل کالا درمناطق مصیبت زده می‌چرخیدند و بین مردم نوشیدنی‌های مجانی توزیع می‌کردند. غربی‌ها مطمئنا با دیدن این صحنه‌ها عمیقا متعجب می‌شدند.

 

کافتری با اشاره به این موضوع، عنوان می‌کند برخی‌ها معتقدند، ژاپنی‌ها تحت تاثیر آموزه‌های دینی خود دست به چنین اقداماتی نمی‌زنند. اما به من نظر من چیزی مهم‌تر از این بایستی در این قضیه تاثیرگذار باشد. او در وبلاگ خود از دیگران می‌خواهد او را در جواب دادن به این پرسش همراهی کنند.

 

به گزارش فردا ، وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سد‌ها شکسته شد، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره‌اش فیلمی نمی‌سازد. مردم دیدند که آدم هایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاه‌ها هستند. پلیس نمی‌توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند.

 


 
comment نظرات ()
 
گاو هستم ...
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.

قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.

در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:

با خانم... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سوال هایی بکنم.

از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:

من گاو هستم !

خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.

تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درمیان گذاشتم.

یکه خورد و گفت، ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم...

از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:

اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.

خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.

 مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد:

من گاو هستم!

خواهش می کنم، ولی...

شما بنده را به خوبی می شناسید.

من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید...

دبیر ما به لکنت افتاد و گفت، آخه، می دونید...

بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید. قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.

گفت و شنود آن ها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.

وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.

در کنار مشخصاتی هم چون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:

دکتر... عضو هیات علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه ...


 
comment نظرات ()
 
اعتماد شرط اول هر رابطه ایست ...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
 

در هر رابطه ای اعتماد بسیار با اهمیت است.

وقتی اعتماد از بین برود رابطه به پایان خواهد رسید.

فقدان اعتماد به سوء ظن می انجامد.

سوء ظن باعث خشم و عصبانیت می شود.

خشم باعث دشمنی می شود.

و دشمنی هم منجر به ... می گردد..


 
comment نظرات ()
 
واحد خدمات عمومی، بفرمایید
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 

یک تلفنچی خانم یک بار به من گفت، شخصی به من تلفن کرد.

من هم گوشی را برداشتم و گفتم " واحد خدمات عمومی. بفرمایید ".

شخصی که تلفن کرده بود ساکت باقی ماند. من دوباره گفتم، واحد خدمات عمومی، بفرمایید.

وقتی که می خواستم گوشی را بگذارم صدای زنی را شنیدم که می گفت، آه، پس اون جا واحد خدمات عمومی است. معذرت می خواهم، من این شماره را در جیب شوهرم پیدا کردم اما نمی دانستم مال چه کسی است.

فکر کنید در شرایطی که بین دو نفر اعتماد وجود نداشته باشد، اگر تلفنچی به جای گفتن " واحد خدمات عمومی " گفته بود " الو " چه اتفاقی می افتاد!


 
comment نظرات ()
 
شاید برای شما هم اتفاق بیافتد ...
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
 

وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همان جا روبروی در، دستم را به میله گرفتم،
پیرمرد با کُتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی
های اقایون گره کرده! (که می شود گفت تقریبا در قسمت خانم ها)
خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرلند کردن!

برای چی اومده تو قسمت زنونه!
مگه مردونه جا نداره؟
این همه صندلی خالی!

خانم جان این طوری نگو، حتما نمی تونسته بره!
دستش کجه نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟
خب پیرمرد ِ! شاید پاش درد می کنه نمی تونه بره بشینه!

آدم چشم داره می بینه!
نگاه کن پاش تکون می خوره، این روزها حیاء کجا رفته؟!…

سکوت کردم، گفتم اگر همین طور ادامه دهم بازی را به بازار می کشاند! فقط خدا خدا می کردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد!
بی خیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا بارش برف
ها را تماشا کنم…

به ایستگاه نزدیک می شدیم.
پیرمرد می خواست پیاده شود.
دستش را داخل جیبش برد.
پنجاه تومنی پاره ایی را جلوی صورتم گرفت.
گفت، دخترم این چند تومنیه؟
بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود!

خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد…

http://venoosiha.parsiblog.com/  :منبع


 
comment نظرات ()
 
تعریف فلسفى خشونت ...
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 


در تعریف خشونت می ‏توان از جنبه ‏هاى گوناگون فلسفى، کلامى، جامعه ‏شناسى، سیاسى، تاریخى به آن نگریست و او را توصیف کرد. آن چه در این مقال ابتدا باید بدان توجه کرد معناى خشونت است. در این ‏باره می ‏توان گفت:

خشونت یا Violence در اصل مفهومى فلسفى است. این قسم را در فلسفه قسر معنا می ‏کنند و در مقابل nature یا natural به کار می‏ برند. قسر یا خشونت آن است که ضد مجرا و مسیر طبیعى باشد.
پس خشونت یعنى به شیوه ‏هاى خلاف نُرم (norm) و خلاف طبع دست بردن (خواه خلاف طبع فرد انسانى، خواه خلاف طبع جامعه انسانى)، یا مجموعه
ه‏اى را برخلاف طبع و نرم آن مجموعه هدایت کردن است. لذا این ‏طور نیست که فقط کشت و کشتار و شکنجه و امثال این ها خشونت باشد، خیر بلکه این ها صورتهاى حاد و آلوده ظهور خشونت هستند ولى خشونت در آن ها خلاصه نمی ‏شود و اصناف و انواع و مصادیقى دیگر هم دارد بنابراین خشونت به معناى مانع شکوفایى طبع آدمى و حرکت طبیعى و آزاد فرد بودن است. و در مورد جمع هم نیز آن چه مانع حرکت و رفتار نرمال جامعه شود و هنجارهاى جامعه را بشکند خشونت نام دارد. این هنجارها گرچه اعتباری‏ اند، هم از حقوق فردى آدمیان الگو گرفته ‏اند و هم از طبایع فردى متأثرند.

در تعریف خشونت و شخص خشن گاه یک درک ساده عرفى ارتکازى ارائه می‏ شود به این که شخص خشن به شخصى گفته می ‏شود که از نظر روانى متعادل نبوده و در ارتباطات اجتماعى خودش صفت عاطفه در او وجود نداشته باشد. وقتى گفته می ‏شود تصمیم
گیری هاى فلان شخص خشن است یعنى او کسى است که همیشه با قوه غضبیه برخورد می ‏کند و مردم او را آدم شرّى مى دانند و در تماس با او احتیاط می کنند. آدم هتاک رعایت دیگران را نمی کند.

در جامعه افرادى هستند که به وسیله همین غضب و مهابت ظالمانه احیاناً در تاریخ هم کارهایى انجام داده ‏اند. حجاج‏بن یوسف ثقفى در مدیریتش یک آدم خشنى بود و به کوچک ترین مسئله دستور قتل صادر می ‏کرد یعنى حکومتش بر ترس استوار بود. او وقتى که براى اولین ‏بار به منصب فرماندارى رسید از مرم با خشونت و غضب زهرچشم گرفت. روزى بر سر منبر کسى جلو آمد و اعتراض کرد؛ حجاج بلافاصله به جلاد دستور داد که گردن او را بزنند. یا روزى به تمام مردم دستور داد که باید امشب تا صبح از پل روى شط عبور کنند؛ در اثر این دستور آن شب تعداد زیادى از مردم از ترس در آب غرق شدند.

حکومت هایى که بر خوف و ترس استوارند خشن هستند مثل افراد خشن و شرى می‏ باشند که مردم از شر و غضب آن ها می ‏ترسند. شخصى که اهل منزل از داد زدن و فریاد کردنش بترسند آدم خشن است، یعنى موضع
گیرى او براى پیشبرد هر کارى با قوه غضبیه صورت می ‏گیرد و مردم براى این که از آزار بیشتر او رنج نبینند به حرف او گوش می ‏دهند. این تعریف عرفى از خشونت است.

در مدیریت اجتماعى، معمولا مدیریت قومى با خشونت در تاریخ انجام می ‏گرفته و این ساده ‏ترین فهم از خشونت در مسائل اجتماعى است. چنین مدیران و دستگاه هایى همواره بر ترس استوار می ‏باشد و با قوه غضب و خشونت همراه است. درک از خشونت در این سطح بسیار عرفى، عمومى و ساده و غیر تخصصى است. این خشونت همیشه با قدرت غوغاسالارى همراه می ‏باشد و اصلا، کار تحلیل علمى نمی ‏شود. ضد غضب و آزار، ایثار است. براى دیگرى فدا شدن نه تنها خشن نیست بلکه یک حالت خوب اخلاقى است.

دکتر احمدرضا فتوت


 
comment نظرات ()
 
بازتاب های آینه‌ای ما سعی در آموختن چه چیزی دارند؟
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦
 

افرادی هستند که با شخصیتشان و به واسطه اعمالشان، به ما فشار می‌آورند و ما را ناراحت و درگیر می کنند، این افراد در واقع بزرگ ترین معلمان ما هستند و به عنوان آیینه ای برای ما عمل می کنند و به ما می آموزند که چه چیزهایی را نیاز داریم تا درباره خودمان آشکار سازیم و بدانیم. دیدن چیزهایی که در دیگران دوست نداریم، به ما کمک می کند تا خود را عمیق‌تر مشاهده کنیم وبه مسائلی که نیاز به درمان، متوازن شدن یا تغییر دادن دارند، پی ببریم.

در این مقوله، وقتی به کسی بگوییم که بهتر است درک کند که شخصیتی که آزارش می دهد، در واقع تصویری از خود وی را در مقابل آیینه نشان می دهد، فرد قویا مقاومت خواهد کرد و بحث خواهد کرد که او، آن شخص عصبانی، خشن، افسرده ، شاکی، منتقد و محکوم که آیینه، معلم وی نشان می دهد نیست و مشکل در شخص مقابل وجود دارد.

چقدر خوب و راحت می شد اگر ما می توانستیم همیشه، تقصیر را بر گردن دیگران بیاندازیم، اما همیشه به این آسانی نیست.

در ابتدا از خود بپرسید

" چنانچه مشکل ، واقعا ً در شخص دیگر است نه در من، پس چرا نزدیک آن شخص بودن تا این حد بر من تأثیر منفی می گذارد و من را ناراحت می کند؟ ! "

در این جا به مواردی که آیینه ها ممکن است بازتاب کنند، اشاره می کنیم:

 مثال :

نقص های ما

همه افراد، عیب و نقص هایی در وجودشان دارند، اما دیدن این عیب ها در دیگران بسیارآسان تر است تا  دیدن آن ها در وجود خودمان. اما آیینه های درونمان به ما کمک می کنند تا قادر شویم نقص های خود را واضح تر ببینیم.

تصاویر اغراق آمیز

غالبا این آیینه ها، برای جلب توجه ما اغراق می کنند. چیزی که ما می بینیم، بزرگ نمایی شده است تا ما واضح تر مشاهده کنیم و ناظر بر آن باشیم، بنابراین از پیام چشم پوشی نخواهیم کرد و اطمینان حاصل خواهیم کرد که تصویر بزرگ را گرفته ایم.

 برای مثال، گرچه شما از نظر شخصیتی، به هیچ وجه شبیه یک تیپ شخصیتی انتقادگر غیر قابل تحمل نیستید که آیینه درونتان آن را بازتاب می کند، اما دیدن این رفتار در آیینه تان، به شما کمک می کند که ببینید چطور عادت های ایرادگیری شما و این که همیشه به دنبال چیز کوچکی می گردید تا از آن ایراد بگیرید در روند زندگی شما تأثیر می گذارد.

احساسات سرکوب شده

آیینه ما ، غالبا احساساتی را بازتاب می کند که ما به راحتی در طی زما ن، آن ها را به نحوی سرکوب کرده ایم. دیدن فرد دیگری که آن احساسات مشابه را نشان می دهد، خیلی خوب آن احساسات سرکوب شده ما را لمس می کند و به ما کمک می کند تا احساسات سرکوب شده مان به سطح بیایند و برون ریزی شوند و این مساله به توازن و شفای ما، کمک شایانی خواهد کرد.

خانواده، دوستان وهمکارانمان، غالبا به صورت آگاهانه، متوجه این نقشه آیینه ای خود برای ما نیستند. با این وجود، این تصادفی نیست که ما با مجموعه خانواده و روابطمان، برای این که چیزی از هم یاد بگیریم، مرتبط هستیم.

اعضای خانواده ما ( والدین، کودکان، خواهرها و برادرها )، غالباً در بازتاب آیینه ای ما، نقش عمده ای دارند. این به آن خاطر است که، برای ما بسیار دشوار است که از آن ها  پنهان شویم و یا فرار کنیم. علاوه براین، دوری کردن و سعی در مواجه نشدن با ایینه هایمان کاری بی حاصل است، چرا که  دیر یا زود، آیینه ای بزرگ تر در مقابلمان ظاهر خواهد شد و به طریقی سخت تر ما را در مصاف با آن چالش قرار خواهد داد، یعنی درست همان چیزی که از آن اجتناب می کردیم.

بالاخره این که، با اجتناب و دوری کردن از یک شخص خاص، ما آرزو می کنیم که زندگیمان کم استرس تر شود اما این راه الزاما در دراز مدت جواب نمی دهد.

چنان چه ما از شخصی فرار کنیم بدون این که بفهمیم چه چیزی را باید در مورد این رابطه مان بفهمیم و یاد بگیریم، باید منتظر این باشیم که خیلی زود،  دوباره با شخص دیگری روبرو شویم که همان تصویر را برای ما بازتاب کند و پس از آن دوباره و سه باره و چهار باره این اتفاق خواهد افتاد، تا زمانی که ما تصویر بزرگ را بگیریم و شروع به فرایند تغییر و پذیرش کنیم.

زمانی که ما با شخصیتی مواجه می شویم که آن را آزاردهنده و ناراحت کننده می یابیم، این می تواند چالشی باشد تا درک کنیم که این موضوع یک موقعیت عالی است تا درباره خودمان چیزی یاد بگیریم.

با تغییردادن دیدگاهمان و سعی در فهمیدن این که معلمان ما در آیینه هایشان، چه چیزی را به ما نشان می دهند، می توانیم شروع به برداشتن قدم های کودکانه در جهت پذیرش، یا شفای آن زخم ها و بخش های از هم گسیخته درونمان نماییم. به مجرد این که یاد می گیریم چه کاری را نیاز داریم تا انجام دهیم ؛ زندگیمان را سازگار می کنیم و آیینه هایمان تغییر می کنند.

انسان ها به زندگی ما می آیند و می روند، بنابراین ما همیشه می توانیم آیینه های جدیدی را برای این که میزان پیشرفت خود را در آن ها ببینیم، به سوی خود جلب کنیم.

هم چنین ما نیز بطور ناخودآگاه، به عنوان آیینه ای برای دیگران عمل می کنیم. ما در زندگی هم معلم و هم دانش آموزیم. دانستن این موضوع باعث شگفتی من می شود که هر روز با اعمال خود، چه درس هایی را به دیگران عرضه می کنم. از هم اکنون، من سعی بر تمرکز بر بازتاب هاب خود را دارم و این که، افراد ی که در حال حاضر با من در ارتباط هستند، سعی در آموختن چه چیزهایی به من دارند.

زندگی یک سفر شفابخش،

سراسر معجزه، خارق العاده و ادامه دار است...

  

مترجم : سیمین عمرانی

انتخاب مطلب از: طلایه محتشمی


 
comment نظرات ()
 
روایت سگ باهوش ...
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦
 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید. کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود"  لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای جا داد و در دهان سگ گذاشت. سگ هم  کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد وبعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد وایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس امد، سگ جلوی اتوبوس امد و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد، دوباره شماره آن را چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهربود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت وکمی عقب رفت و خودش را به درکوبید. این کار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ  کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد:

چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدام. 

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:

تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی : 

اول این که مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

دوم این که چیزی که شما آن را بی ارزش می دانید به طور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. 

و سوم این که بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. 

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر این که قدر داشته های مان را بدانیم

با تشکر از خانم سارا غلامپور


 
comment نظرات ()