body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

نمی شنویم ...
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤
 

روزی یک شکارچی، پرنده ای را به دام انداخت.

پرنده گفت تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده ای و هیچ وقت سیر نشده ای.

از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی شوی.

اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی.

پند اول را دردستان تو می دهم.

اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که روی بام خانه ات بنشینم به تو می دهم.

پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم.

مرد قبول کرد.

پرنده گفت پند اول این است که سخن محال را از کسی باور مکن.

مرد بلافاصله او را آزاد کرد و پرنده بر سر بام نشست.

گفت پند دوم این است، هرگز غم گذشته را مخور و برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.


پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت ای بزرگوار در شکم من یک مروارید گران بها به وزن ده درم هست ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می شد.

مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله اش بلند شد.

پرنده با خنده به او گفت مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟

یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟

پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی.

ای ساده لوح! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید  ده درمی در شکم من باشد؟

مرد به خود آمدو گفت ای پرنده دانا  پندهای تو بسیار گران بهاست.

پند سوم را هم به من بگو.

پرنده گفت، آیا به آن دو عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟

و سالیان درازی است که صیاد ( بیشتر انسان ها) به جای عمل کردن به آن دو در جست و جوی پند سوم است!

و مساله ما امروز پند نیست.

مساله عمل نکردن به آن دو پند است...


 
comment نظرات ()
 
اخلاق جغرافیا ندارد ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤
 

اگر در اسراییل بدنیا می امدم به احتمال زیاد یهودی می شدم،

اگر در عربستان بدنیا می آمدم قطعا مسلمان سنی می شدم،

اگر در اروپا بدنیا می آمدم احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن بدنیا می آمدم شینتو می شدم،

دین پدیده ایست که جغرافیا می تواند دلیلش باشد، پس تعصب برای چیست...

آن چه مهم است اخلاق و انسانیت است که به جغرافیای زمان ومکان محدود نیست. آدم هایی که روح بزرگی دارند، شعور بیشتری دارند و قلب مهربان تری...

روایتی منصوب به چارلی چاپلین


 
comment نظرات ()
 
تاریخ ...
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤
 

در جنگ صفین معاویه در هنگام شکست از عمرو عاص پرسید که از شمشیر علی برنده تر سراغ داری ؟

او گفت آری جهل مردم.

امان از جهل ...


 
comment نظرات ()
 
مار کبری و اثر کبری در تفکر سیستمی ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤
 

یکی از نکاتی که در تفکر سیستمی به صورت جدی مورد تاکید قرار می‌گیرد، «افزایش افق تحلیل» است. از آن جا که این بحث بسیار مهم و گاه بسیار پیچیده است، اجازه بدهید آن را از یک مثال ساده آغاز کنیم.

اثری که می‌خواهیم به آن بپردازیم «اثر کبری یا Cobra Effect » نام دارد. سال ها پیش وقتی هند مستعمره‌ انگلیسی ها بود، تعداد مارهای کبری در سطح شهر دهلی زیاد شده بود و این یک خطر جدی محسوب می‌شد. دولت احساس کرد به تنهایی نمی‌تواند از عهده‌ مدیریت این وضعیت بر بیاید. به همین دلیل تصمیم گرفته شد که شهروندان به مشارکت دعوت شوند. برای هر مار مرده‌ای که تحویل می‌شد، جایزه‌ای نقدی در نظر گرفته شد.

این استراتژی ابتدا بسیار موفقیت‌آمیز بود و مارهای مرده‌ زیادی تحویل شد. به نظر می‌آمد که در طول زمان باید تعداد مارهای مرده کم و کمتر می‌شد. اما با کمال تعجب دیده شد که تعداد مارهای مرده تحویلی هر روز در حال افزایش است!

احتمالاً می‌توانید دلیلش را حدس بزنید. مردم احساس کردند این کار درآمد خوبی دارد و بسیاری از آن ها به پرورش مارهای کبرا پرداختند تا درآمد خوبی به دست بیاورند. ماجرا در همین جا تمام نشد. دولت اعلام کرد که دیگر برای مارهای کبرای مرده جایزه نمی‌دهد!

حالا مردم که می دیدند این کسب و کار دیگر رونق ندارد،‌ مارهای خود را در گوشه‌ و کنار شهر رها کردند. هر کس مارهای خود را به دورترین نقطه از خانه‌اش می‌برد و رها می‌کرد و می توانید حدس بزنید که همان زمان که یک نفر در سمت دیگر شهر، مارهایش را رها می‌کرد، کسی هم بود که از آن سمت شهر به این طرف آمده بود تا مارهای خود را رها کند!

ماجرای موش های دم بریده و تفکر سیستمی

اجازه بدهید مثال دیگری را هم بررسی کنیم. در ویتنام زمانی که مستعمره‌ فرانسوی‌ها بود، به دلیل زیاد شدن موش ها، دولت برنامه‌ای برای مشارکت شهروندان تدوین کرد. طبق این برنامه، شهروندان موش‌ها را می کشتند و دفن می‌کردند و دم موش را می‌بریدند و برای دولت می‌آوردند تا پاداش خود را بگیرند.

بعد از مدتی تعداد زیادی موش‌های دم‌بریده در شهر دیده می‌شد! مردم ضمن حمایت از موش ها و کمک به رشد و تکثیر و زندگی آن ها، دم های آن ها را می‌بریدند و به دولت تحویل می‌دادند و دوباره موش‌ها را رها می کردند تا موش‌ها زاد و ولد کنند و درآمد بیشتری را به ارمغان بیاورند.

در هر دو مثالی که دیدیم، یک ویژگی مشترک وجود داشت و آن این که فقط به «نخستین تاثیر یک تصمیم» توجه شده بود. در حالی که اگر افق دید خود را گسترش دهیم و عمیق‌تر کنیم می‌توان دید که هر تصمیمی، زنجیره‌ای از اتفاقات را رقم می‌زند و بدون در نظر گرفتن این زنجیره نمی‌توان اثرات ناشی از یک تصمیم را تحلیل کرد.

مشابه همین تصمیم‌ها را در اقتصاد و فضای کسب و کار هم می‌توان مشاهده کرد:

در سال های گذشته، حمایت از بنگاه‌های اقتصادی زودبازده، شبیه همین مشکلات را در ایران ایجاد کرد. واقعیت این است که کسب و کار، به هر حال «زود بازده» نیست و رشد و تثبیت آن زمان می‌برد. اعطای وام های کوچک به مردم و انتظار از درآمدزایی سریع توسط آن ها، باعث شد که بسیاری از مردم با دریافت این وام‌ها خودرو‌های قسطی بخرند و به جابجایی مسافر در سطح شهر‌ها بپردازند. افزایش ناگهانی عرضه خدمات در حوزه‌ی «حمل و نقل مسافر» باعث شد درآمدها کاهش یابد. در نهایت «جوانان بیکار» به «جوانان بدهکار» تبدیل شدند و اگر از گروه اول کار خوبی برنمی آید از گروه دوم انجام هر کار بدی را نیز می‌توان انتظار داشت…

در ایران، بعد از زلزله بم، برای کمک به مردم زلزله زده آب شرب برای ساکنان مناطق مسکونی رایگان اعلام شد. به عبارتی، از مشترکین خانگی آب بها دریافت نمی‌شد. این درحالی بود که هنوز باید بابت آب کشاورزی آب‌بها پرداخت می‌شد. پس از اجرای این سیاست، بخشی از آبیاری زمین‌های کشاورزی هم توسط آب شرب انجام شد و عملاً مصرف آب افزایش یافت. درنتیجه، سیاستی که به منظور رفاه زلزله زدگان تنظیم شده بود، پس از مدتی خود به یک مسئله جدید تبدیل شد.

دکتر قاسم انصاری


 
comment نظرات ()
 
موتور برق" و "بیدآبادی ها ...
ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤
 

گروهی از ریش‌سفیدان روستای بیدآباد به شهر رفتند و برای روستا موتور برق خریدند. موتور را که به روستا آوردند، دربارۀ محل استقرار موتور اختلاف پیدا کردند. هنوز این اختلاف، حل نشده بود که یکی گقت:

این دستگاه با نفت کار می‌کند. حالا نفت آن را از کجا بیاوریم؟

کناردستی او گفت: بی‌سواد! موتور برق با بنزین کار می‌کند، نه نفت.

سومی گفت: نخیر. من دیده‌ام که در این موتورها گازوئیل می‌ریزند.

جوان‌ترها کنجکاو شده بودند که اصلا این دستگاه عجیب و غریب، چگونه نفت یا بنزین یا گازوئیل را به برق تبدیل می‌کند.

یکی گفت: با نفت یا بنزین یا آب یا هر چیز دیگری کار می‌کند، مهم نیست. هر کجا هم که دوست دارید، ببرید؛ فقط باید جایی باشد که باران نخورد؛ چون زنگ می‌زند.

یکی خنده‌کنان گفت: چرا زنگ بزند؟ مگر آهن است که زنگ بزند؟ این موتورها را از فلزهای ضد زنگ می‌سازند.

یکی از میان جمعیت گفت: فلز ضد زنگ هم مگر داریم دیوانه؟

گفت: بله که داریم. مگر درِ خانۀ شما که فلزی است، زنگ می‌زند؟ همان صدا گفت: نادان! درِ خانۀ ما آهنی است و اگر زنگ نمی‌زند، به خاطر رنگی است که به آن زده‌ایم.

کدخدا برای این که دعواها بخوابد، گفت: موتور را روی بام خانۀ ما می‌گذاریم و پلاستیکی هم روی آن می‌کشیم که باران نخورد. برای سوخت آن هم از حسن‌آبادی‌ها که قبل از ما موتور برق آوردند، می‌پرسیم.

معلم مکتب‌خانۀ روستا گفت: چی؟ برویم از حسن‌آبادی‌ها بپرسیم که شما در موتورتان چی می‌ریزید؟ می‌خواهم صدسال دیگر برق نداشته باشم که حسن‌آبادی به من بگوید باید چه بکنم و چه نکنم!

کدخدا گفت: پس چه کار کنیم؟ گفت: یک بار بنزین می‌ریزیم، یک بار نفت، یک بار گازوئیل، تا ببینیم با کدام کار می‌کند؟ محبعلی، بیلش را محکم به زمین زد و گفت: ما برای این موتور پول دادیم. اگر نفت بریزد و آتش بگیرد، چی؟

القصه، این گفت‌وگو تا نیمه‌های شب طول کشید و مردم، آن شب را هم بدون برق گذارندند. فردای آن روز هم بحث‌ها ادامه یافت و چند بار هم زد و خورد شد. یکی دو نفر هم فحش‌های آب ‌نکشیده روانۀ هم دیگر کردند. ناگهان کدخدا گفت: هیچ کس حرف نزند. هر چه من گفتم، بگویید چشم. هیچ کس نگفت چشم.

کدخدا هم ناراحت شد و قهر کرد. رفت و در خانه‌اش نشست؛ اما صدای مردم را می‌شنید که به جان هم افتاده‌اند. کم‌کم صدای ناله و استغاثه شنید. خواست بیرون بیاید، ترسید.

دو سه روز گذشت و هنوز برقی در کار نبود. کدخدا در خانه نشسته بود و بیرون نمی‌رفت. روز چهارم زن کدخدا به او گفت: حالا فرض کنید که موتور را راه انداختید. شما که هنوز خانه‌ها را سیم‌کشی نکردید. آه از نهاد از کدخدا بلند شد. دوباره مردم را جمع کرد که مسئلۀ سیم‌کشی را بگوید. نیمی از مردم نیامدند؛ عده‌ای هم که آماده بودند، با قمه و چاقو آمده بودند که اگر دعوا شد، کم نیاورند.

کدخدا، اوضاع را که دید، گفت: کار مهمی نداشتم. فقط خواستم بگویم این موتور نعمت خدا است، آن را ضایع نکنیم. بعد دست کرد در جیبش و گفت: این شعر را دخترم برای موتور برق گفته است. شعر را که خواند، مردم پراکنده شدند؛ اما هر کس که کوره‌سوادی داشت، شروع کرد به شعر گفتن دربارۀ برق و موتور برق. هر شب زیر نور فانوس جمع می‌شدند و شعرهایی را که برای برق و موتور برق گفته بودند، برای هم دیگر می‌خواندند. گاهی هم سر قافیه و ردیف و مضمون شعرها با هم نزاع‌های ادبی و علمی می‌کردند. بازار بحث فنی دربارۀ سیستم موتورهای برق هم گرم گرم بود. برخی بیشتر می‌دانستند و برخی کمتر. آن هایی که بیشتر می‌دانستند، برای آن ها که کمتر می‌دانستند، سخنرانی می‌کردند. گاهی هم جزوه‌هایی را در میان مردم پخش می‌کردند.

خلاصه؛ کار بیدآبادی‌ها این شده بود که روزها سر جنس و سوخت و فناوری و جایگاه و اهمیت موتور برق با هم دعوا کنند و شب‌ها سر قافیه و ردیف و وزن شعرهایی که برای موتور برق گفته بودند، یا شیوه تولید برق در این موتورهاجنگ کنند.

 مسئله بیدآبادی ها، این جوری لاینحل شد.

راستی شما آدرس بیدآباد را می دانید ؟


 
comment نظرات ()
 
از مولایمان علی ...
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤
 
 
روزه قلب بهتر از روزه زبان است و روزه زبان بهتر از روزه شکم است.
غرر الحکم، ج 1، ص 417، ح 80
رمضان مبارک ...

 
comment نظرات ()
 
اون ور دیوار ...
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
 

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‌های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان هم دیگر را مورد لطف قرار می‌دادند...

وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو می کردند.

بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت...

من می روم روی نیمکت دیگری می نشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید.

پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود...

ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این ور دیوار بود یا آن ور ...


 
comment نظرات ()
 
روایت است که وودی آلن گفته است ...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢
 

برای بهتر شناختن آدم ها کافی ست که یک بار خلاف میل آن ها عمل کنید.


 
comment نظرات ()
 
به مناسب تولد دکتر حسابی ...
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢
 

از کسانی که همه چیز را محاسبه می کنند پرهیز کن و هرگز قلبت را در اختیار آنان مگذار چرا که آنان حساب عشقی که نثارت می کنند را نیز دارند و روزی آن را با تو تسویه می کنند.

زنده یاد دکتر محمود حسابی 


 
comment نظرات ()
 
امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود ...
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 

روزی ملک الموت به سراغ مردی آمد.

مرد متوجه شد که فرستاده خدا با چمدانی در دست به او نزدیک می شود.

فرشته به او گفت : بسیار خب، وقت رفتن است.

مرد: به این زودی؟ آخه من نقشه های زیادی داشتم.

فرشته گفت: متاسفم اما وقت رفتنه.

مرد: چی توی این چمدونه ؟

فرشته گفت : وسایل و متعلقات تو.

مرد: وسایل من؟ یعنی لباس ها، پول و...؟

فرستاده خدا: اون ها که متعلق به تو نبود متعلق به دنیا و زمین بود.

مرد: یعنی اون ها خاطرات من بودن؟

فرشته: اون ها هیچ وقت مال تونبودن. در واقع اون ها متعلق به زمان بودن.

مرد: آیا اون ها استعدادهای من نبودند؟

فرشته: اون ها هیچ وقت مال تو نبودن اون ها مربوط به شرائط بودن.

مرد: پس خانواده و دوستانم چی؟

فرستاده خدا: متاسفم اون ها هرگز متعلق به تو نبودن اون ها فقط بستگی به مسیر زندگیت داشتن.

مرد: زن و فرزندم چی؟

فرشته: اون ها مربوط به قلب تو بودن.

مرد: پس بدنم چی؟

فرشته: اون هم متعلق به خاک بود.

مرد: تکلیف روحم چی می شود؟

فرشته: اون متعلق به خداست.

مرد با ترس و ناامیدی چمدان را از فرستاده خدا گرفت و باز کرد. چمدان خالی بود. او در حالی که قطره ای اشک از گونه اش پایین غلطید گفت، یعنی من هیچ گاه چیزی نداشتم ؟

فرستاده خدا: درسته. فقط لحظاتی که زندگی کردی مال توست.

زندگی یک لحظه است. لحظه ای که متعلق به توست. به همین دلیل مادامی که اونو داری ازش لذت ببر. پس به هیچ مشکلی اجازه نده تورو از لذت بردن منع کنه.

حالا که زنده ای زندگی کن و شاد بودن را فراموش نکن چون تنها چیز مهم همینه. تمام چیزهای مادی و هرچیزی که تا حالا براش مبارزه کردی متعلق به تو نیستند.

چمدانت را جوری آماده کن تا فرستاده خدا تو را با بار عشق به سوی او رهنمون سازد.

مهرجان دمیرچلی


 
comment نظرات ()
 
روایتی در خصوص سرمایه اجتماعی ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢
 

«هانیفان» اولین جامعه شناسی بود که در سال 1916 برای اولین بار واژه  «سرمایه اجتماعی» را ابداع کرد. وی در دو مدرسه معلم بود. هر دو مدرسه از لحاظ شرایط فیزیکی و اساتید و حتی ضریب هوشی دانش آموزانشان یک سان بودند اما یک مدرسه در شهر رتبه بالا و آن یکی رتبه پایین داشت. هانیفان برایش سوال پیش آمد که چرا این دو مدرسه علی رغم مشترکات فراوان در مدیریت و مدرسین‌اش از پیشرفتی نزدیک به هم برخوردار نیستند؟

با قدری دقت متوجه شد در مدرسه ای که شاگردانش از رشد بالاتری برخوردارند بین دانش‌آموزان آن روابط دوستانه و همکارانه‌ای برقرار است. مثلا به هنگام بروز مشکل یا سوال برای کسی بقیه برای حل آن مشارکت می کنند. آنان در مدرسه کلوپ ورزشی دارند، در قالب تیم با هم همکاری دارند، خانواده های آنان با هم ارتباط دارند و در محله مسکونی هم، خانواده‌ّها یک دیگر را می شناسند و مناسبات خوبی دارند. اما در آن یکی از این گونه خبرها نبود. هانیفان این نوع ویژگی‌ها یا دارایی‌های اخلاقی و رفتاری را "سرمایه اجتماعی"نام نهاد. 

مثال ... 

یک مسابقه فوتبال را در ذهن مرورکنید. استادیوم، زمین چمن، پروژکتورها و بلندگوها همه سرمایه اقتصادی بازی هستند. بازیکنان حرفه ای و مربیان توانمند همه سرمایه های انسانی بازی هستند و سرانجام قواعد و اصول بازی، رعایت اخلاق بازی، داوری بی طرف، احترام متقابل به یک دیگر، تشویق همراه با آرامش تماشاچیان نیز سرمایه اجتماعی بازی هستند. به هر میزان این سرمایه اجتماعی بیشتر باشد، بازی فوتبال بهتری خواهیم داشت. در نبود سرمایه اقتصادی می شود حتی کنار ساحل هم بازی کرد و در نبود سرمایه انسانی می توان با بازیکنان آماتور هم بازی را شروع کرد اما بدون سرمایه اجتماعی ( نبود قواعد، اخلاق و روحیه همکاری)، بازی فوتبال هم شروع نخواهد شد. دکتر محسن رنانی


 
comment نظرات ()
 
عارفی پرسید ...
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
 

عارفی پرسید ...

دوست را چون دوستش داری نیازش داری ؟

یا که چون نیازش داری دوستش داری ؟

گفتم ...

چون دارمش بی نیازم ...

آرزو امیری


 
comment نظرات ()
 
سکانس آخر "روز واقعه" ...
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢
 

سکانس آخر روز واقعه "

عبدالله : تمام حجت مسلمانی من حسین بن علی است.

راحله: کجا رفتی؟ چه دیدی؟ بگو عبدالله حقیقت را چگونه یافتی؟

عبد الله: من حقیقت را در زنجیر دیدم.

من حقیقت را پاره پاره بر خاک دیدم.

من حقیقت را بر سر نیزه دیدم.

من حقیقت را...


 
comment نظرات ()
 
ملت یا موزه ...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
 

ملتی که تنها می تواند به گذشته اش افتخار کند،

یک «ملت» نیست، یک موزه است.


 
comment نظرات ()
 
امام صادق(ع) فرمود ...
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٢
 

رفاقتی که باعث بی‌‌ایمانی می‌شود ...

ساده‌‌ترین چیزى که انسان را از ایمان خارج می‌‌کند این است که با مؤمنی دوست شود، سپس لغزش ها و خطاهاى او را حفظ کند تا یک روز او را بدان ها سرزنش کند.

 


 
comment نظرات ()
 
قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد...
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
 
باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشأت می‌گیرد.
 
یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای امریکا، کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد. از صندلی‌اش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
 
خودش تعریف می‌کند که، "باید به آن جا می‌رسیدم، هر قدر که زخم و درد رنجم می‌داد."
وقتی باتلر به آن جا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دست‌هایش را از بازو از دست داده امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بی‌حرکت مانده بود. مادرش بالای استخر ایستاده و سراسیمه و دیوانه وار جیغ میزد و فریاد می‌کشید.
باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنارۀ استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
 
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر استفانی هم به آتش نشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسّفانه پزشک‌یاران به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفته‌اند. مادر نومید و درمانده باتلر را بغل کرده هق هق می‌گریست.
 
باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید می‌داد و اطمینان می‌بخشید و می‌گفت؛ نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریه‌های او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدّد بر خواهیم آمد."
 
چند ثانیه بعد، دخترک کوچک سرفه‌ای کرد و دیگربار نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور بودند. مادر از باتلر پرسید، از کجا می‌دانستید که حالش خوب خواهد شد؟"
 
باتلر گفت ...
راستش را بخواهید نمی‌دانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آن جا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش می‌کرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای زمزمه می‌کرد، طوری نیست؛ زنده می‌مانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر می‌آییم."
 
کلام محبّت آمیز او به روح و جانم امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی بکنم.

 
comment نظرات ()
 
ریکاوری ...
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 

من یه دونه هارد دیسک جداگانه یک ترا بایتی توی کامپیوترم دارم که یه جورایی آرشیو فیلم‌، عکس، کتاب‌ و جزوه‌ و خلاصه هر چیزیه که به نظرم ارزش نگهداری داره البته به نظر من اصفهانی‌ همه چیز ارزش نگه‌داشتن داره!!!).

یکی دو هفته پیش بود که حین نصب ویندوز این آرشیو تقریباً پر، فورمت شد و تمام اطلاعاتم از بین رفت. فیلم‌ها و سریال‌هایی که تو قوطی هیچ عطّاری پیدا نمی شد، موسیقی های زیرخاکی، کتاب‌هایی که با بدبختی دانلودشون کرده‌ بودم و از همه مهم تر عکس‌هایی که این چندین سال اخیر گرفته بودم که دیگه هیچ وقت نمی تونستم ببینمشون و پرواز کنم به لحظه گرفتنشون و خلاصه کلّی چیزای دیگه، همه و همه در یک آن نابود شدند.

حرکت بعدی خوب معلومه؛ پیدا کردن و تست انواع نرم‌افزاهای ریکاوری (بازیابی اطلاعات) و برگردوندن فایل‌ها. سرتون رو درد نیارم به کمک یکی دوتا نرم‌افزار و بعد از چند روز وقت گذاشتن، نه‌تنها خیلی ازین فایل‌ها رو بازیابی کردم، یه سری از فایل‌های خیلی قدیمی‌تر رو که هزارسال پیش پاک کرده‌ بودم دوباره پیدا کردم. آهنگ‌های فرانک سیناترا، نامه‌های زمان دانشجویی، فیلم‌هایی که بعضاً ازشون خوشم نیومده‌بود و...

می‌خوام بگم کاشکی یه نرم‌افزاری هم بود که روی روحمون نصب می‌شد و می‌تونست حافظه فورمت شده خودمون رو هم دوباره بازیابی کنه؛ خاطره بازی‌ها و دوستان کودکی، بابا و مامان وقتی خیلی کوچیک بودیم،  دوستای قدیمی که الآن ویروس های ذهنی اونا رو دشمن جلوه می‌دن، صدای تپش قلب در لحظه اولین نگاه، و از همه مهم تر، احساسات عاشقانه‌ای که اون لحظات فکر می‌کردیم جاودانه و ابدی هستند ولی الآن زیر لایه‌های پرتعداد روزمرگی و عادت، همه فراموش شدند!

 محمدرضا دیلمی


 
comment نظرات ()
 
این روایت را بخوان و با حوصله هم بخوان ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
 

فاضل بزرگوار سید جعفر مزارعى روایت کرده :

یکى از طلبه هاى حوزه باعظمت نجف از نظر معیشت در تنگنا و دشوارى غیر قابل تحملّى بود. روزى از روى شکایت و فشار روحى کنار ضریح مطهّر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)عرضه مى دارد :

شما این لوسترهاى قیمتى و قندیل هاى بى بدیل را به چه سبب در حرم خود گذارده اید، در حالى که من براى اداره امور معیشتم در تنگناى شدیدى هستم ؟!

شب امیرالمؤمنین (علیه السلام) را در خواب مى بیند که آن حضرت به او مى فرماید:

اگر مى خواهى در نجف مجاور من باشى این جا همین نان و ماست و فیجیل و فرش طلبگى است و اگر زندگى مادّى قابل توجّهى مى خواهى باید به هندوستان در شهر حیدرآباد به خانه فلان کس مراجعه کنى، چون حلقه به در زدى و صاحب خانه در را باز کرد به او بگو :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

پس از این خواب، دوباره به حرم مطهّر مشرف مى شود و عرضه مى دارد :

زندگى من این جا پریشان و نابسامان است شما مرا به هندوستان حواله مى دهید !!

بار دیگر حضرت را خواب مى بیند که مى فرماید :

سخن همان است که گفتم، اگر در جوار ما با این اوضاع مى توانى استقامت ورزى اقامت کن، اگر نمى توانى باید به هندوستان به همان شهر بروى و خانه فلان راجه را سراغ بگیرى و به او بگویى :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

پس از بیدار شدن و شب را به صبح رساندن، کتاب ها و لوازم مختصرى که داشته به فروش مى رساند و اهل خیر هم با او مساعدت مى کنند تا خود را به هندوستان مى رساند و در شهر حیدرآباد سراغ خانه آن راجه را مى گیرد، مردم از این که طلبه اى فقیر با چنان مردى ثروتمند و متمکن قصد ملاقات دارد، تعجب مى کنند.
وقتى به در خانه آن راجه مى رسد در مى زند، چون در را باز مى کنند مى بیند شخصى از پله هاى عمارت به زیر آمد، طلبه وقتى با او روبرو مى شود مى گوید :

به آسمان رود و کار آفتاب کند

فوراً راجه پیش خدمت هایش را صدا مى زند و مى گوید، این طلبه را به داخل عمارت راهنمایى کنید و پس از پذیرایى از او تا رفع خستگى اش وى را به حمام ببرید و او را با لباس هاى فاخر و گران قیمت بپوشانید.

مراسم به صورتى نیکو انجام مى گیرد و طلبه در آن عمارت عالى تا فردا عصر پذیرایى مى شود . فردا دید محترمین شهر از طبقات مختلف چون اعیان و تجار و علما وارد شدند و هر کدام در آن سالن پر زینت در جاى مخصوص به خود قرار گرفتند، از شخصى که کنار دستش بود، پرسید چه خبر است ؟

گفت، مجلس جشن عقد دختر صاحب خانه است. پیش خود گفت، وقتى به این خانواده وارد شدم که وسایل عیش براى آنان آماده است.

هنگامى که مجلس آراسته شد، راجه به سالن درآمد، همه به احترامش از جاى برخاستند و او نیز پس از احترام به مهمانان در جاى ویژه خود نشست.

آنگاه رو به اهل مجلس کرد و گفت:

آقایان من نصف ثروت خود را که بالغ بر فلان مبلغ مى شود از نقد و مِلک و منزل و باغات و اغنام و اثاثیه به این طلبه که تازه از نجف اشرف بر من وارد شده مصالحه کردم، و همه مى دانید که اولاد من منحصر به دو دختر است، یکى از آن ها را هم که از دیگرى زیباتر است براى او عقد مى بندم، و شما اى عالمان دین، هم اکنون صیغه عقد را جارى کنید.

چون صیغه جارى شد طلبه که در دریایى از شگفتى و حیرت فرو رفته بود، پرسید، شرح این داستان چیست ؟

راجه گفت، من چند سال قبل قصد کردم در مدح امیرالمؤمنین (علیه السلام) شعرى بگویم، یک مصراع گفتم و نتوانستم مصراع دیگر را بگویم؛ به شعراى فارسى زبان هندوستان مراجعه کردم، مصراع گفته شده آن ها هم چندان مطلوب نبود، به شعراى ایران مراجعه کردم، مصراع آنان هم چندان چنگى به دل نمى زد، پیش خود گفتم حتماً شعر من منظور نظر کیمیا اثر امیرالمؤمنین (علیه السلام)قرار نگرفته است، لذا با خود نذر کردم اگر کسى پیدا شود و مصراع دوم این شعر را به صورتى مطلوب بگوید، نصف دارایى ام را به او ببخشم و دختر زیباتر خود را به عقد او در آورم ، شما آمدید و مصراع دوم را گفتید، دیدم از هر جهت این مصراع شما درست و کامل و تمام و با مصراع من هماهنگ است.
طلبه گفت، مصراع اول چه بود ؟
راجه گفت :من گفته بودم ...

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند

طلبه گفت، مصراع دوم از من نیست، بلکه لطف خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
راجه سجده شکر کرد و خواند ...

به ذرّه گر نظر لطف بوتراب کند     به آسمان رود و کار آفتاب کند

منبع : کتاب عبرت آموز تالیف استاد شیخ حسین انصاریان و با تشک از دوست ارجمندم حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
روایت 120 سال زنده باشی از کجا آمده ...
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟

برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا ...

در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای این که هر 4 سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند (حتما خوانندگان می دانند که تقویم فعلی که به نام تقویم جلالی نامیده می شود حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) هر 120 سال، یک ماه را جشن می گرفتند و در کل ایران، این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان تا جشن بعدی کفاف نمی داد ( و بعضی ها هم اصلا این جشن را نمی دیدند) به همین دلیل، دیدن این جشن را به عنوان بزرگ ترین آرزو برای یک دیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آن قدر زنده باشد که این جشن باشکوه را ببیند، و این، به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند:

 120 سال زنده باشی.


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

آدمی را آدمیت لازم است،

عود را گر بو نباشد، هیزم است.


 
comment نظرات ()
 
عمق ارادت ...
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

یک روزسلطان محمود خربزه ای را برید و یک بُرش از آن را به اَیاز که غلام مُقرّبش بود داد و ایاز با اشتهای بسیار زیادی آن را خورد، سلطان که خیلی ایاز را دوست داشت بُرش دیگری به او داد واو باز با همان اشتیاق آن را خورد.

سلطان وقتی شوق فراوان ایاز را برای خوردن خربزه دید، بُرش های دیگری به او داد تا این که یک بُرش از خربزه مانده بود و سلطان تصمیم گرفت تا آن را خودش بخورد.

وقتی خربزه را در دهانش گذاشت، با کمال تعجب دید که خربزه آن قدر تلخ است که نمی تواند حتی قطره ای از آن را فرو بَرَد و همه را برگرداند و پرسید، چطور تو این خربزه تلخ را با آن اشتهای فراوان می خوردی؟

ایاز گفت:

جانم به فدایت، آن قدر از دستان  پرمهر شما شیرینی خورده ام که شرم داشتم برای خوردن یک بار تلخی لب به شِکوِه بازکنم. 


 
comment نظرات ()
 
چهار حکایت کوتاه از زندگی خواجه نصیرالدین طوسی ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 

به قلم یاسمین آتشی

نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

خواجه نصیر الدین طوسی پس از مدت ها وارد زادگاه خویش طوس شد. سراغ دوست دانای دوران کودکی خویش را گرفت مردم گفتند او حکیم شهر ماست اما یک سال است تنها نفس سرد از سینه اش بیرون می آید و نا امیدی در وجودش رخنه نموده است.
خواجه به دیدار دوست گوشه نشین خویش رفت و دید آری او تمام پنجره
های امید به آینده را در وجود خویش بسته است.

به دوست خویش گفت تو دانا و حکیمی اما نه به آن میزان که خود را از دردسر نا امیدی برهانی، دوستش گفت دیگر هیچ شعله امیدی نمی تواند وجودم را در این جهان رو به نیستی گرما بخشد، خواجه گفت اتفاقا هست دستش را گرفت و گفت می خواهم قاضی نیشابور باشی، و می دانم از تو کسی بهتر نخواهم یافت.
می گویند یک سال پس از آن عده
ایی از بزرگان طوس به دیدار قاضی نیشابور رفتند و با تعجب دیدند هر داستانی بر زبان قاضی می آید امیدوارانه و دلگرم کننده است.

اندیشه و انگاره ای که نتواند آینده ای زیبا را مژده دهد ناتوان و بیمار است.

 

احترام به شایستگان
خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود، که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند ایران مدیری هم چون شما نداشته و تاریخ هم چون شما کمتربه یاد دارد.
یکی از آنها گفت، نام همشهری شما خواجه نظام الملک طوسی هم به اندازه نام شما بلند نبود. خواجه نصیر سر به زیر افکنده و گفت :

خواجه نظام الملک باعث فخر و شکوه ایران بود آموخته های من برآیند تلاش های انسان های والا مقامی هم چون اوست.

حرف خواجه به جماعت فهماند که او اهل مبالغه و پذیرش حرف بی پایه و اساس نیست.
شاید اگر خواجه نصیر الدین طوسی هم به آن سخنان اعتنا می نمود هیچ گاه نمی توانست گام های بلندی در جهت استقلال و رشد میهنمان بردارد.

شایستگان، بالندگی و رشد خود را در نابودی چهره دیگران نمی بینند.

 

بهترین جای عالم از دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی
عطاملک‌ جوینی‌ که‌ یکی‌ از وزیران‌ دربارهلاکو می‌باشد و کتاب‌ تاریخ‌ جهانگشای‌ او معروف ‌است‌ به خواجه نصیرالدین طوسی گفت اکنون که ایران در زیر یوغ اجنبی است و هیچ جای نفس کشیدن نیست بهترین جای دنیا برای اقامت گزیدن کجاست تا از برای رشد و حفظ جان به آن جا در آییم؟

خواجه خنده ایی کرد و گفت بهترین جا ایران است و از برای شخص خود من زادگاهم توس. شما را دیگر نمی دانم مختارید انتخاب کنید و عزم سفر نمایید. عطاملک پاسخ داد برای دانشمندانی نظیر ما بستر آرامش دروازه های باشکوه تری به روی آیندگان خواهد گشود و خواجه به طعنه گفت البته اگر آینده ی باشد!

چرا که فرار اهل خرد، نفع شخصی عایدشان می کند و در این حال دیار مادری هم چنان خواهد سوخت امروز مهم ترین وظیفه ما ایستادن و خرد را به کار بردن برای رفع ایستیلای اجنبی است و اگر این کار نتوانیم دیگر فایده ایی برای زنده بودن نمی بینم.
عطاملک جوینی در حالی که به زمین می نگریست به خواجه نصیر الدین طوسی گفت برای من بزرگ
ترین نعمت همین است که در کنار آزاده مردی هم چون شما هستم.

آن که به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد.

 

تاسف خواجه نصیرالدین طوسی بر حال عباسیان

خواجه نصیرالدین طوسی را گفتند آنگاه که خلافت 525 ساله عباسیان را سرنگون نمودی بر چه حال آن ها بیشتر متاسف شدی؟

گفت این که هر چه دفتر و دیوان بود به پیش خاندان آن ها تقسیم گشته و از اهل اندیشه هیچ آن جا ندیدمی. حکومت داری با خویشان ره به سوی نیستی بردن است.
دودمان عباسیان زنجیره ایی از خویشاوندان در هم تنیده بود که با تدبیر ایرانیان ( ابومسلم خراسانی ) برای مهار تازیان بر روی کار آمده و از آن جای که به سرکشی و ظلم روی آورد با تدبیر ایرانی ( خواجه نصیر الدین توسی ) نابود گشت.

به کار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جز سرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت.


 
comment نظرات ()
 
دزدها هم دزدهای قدیم ... (‌ تکراری، اما ... )
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.

آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.

او را گفتند، چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت، صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

سیدعلی جعفری


 
comment نظرات ()
 
خالی بندی ...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
 

عبارت خالی بندی به معنی دروغ گفتن و لاف زدن رایج است اما پیشینه این واژه به  ده ها سال پیش یعنی زمان سلطنت رضا شاه بر می گردد ! نقل می کنند که در زمان رضاشاه بدلیل  کمبود اسلحه، بعضی از پاسبانهایی که گشت می دادند فقط غلاف خالی اسلحه یعنی همان جلدی  که اسلحه در آن قرار می گیرد را روی کمرشان می بستند و در واقع اسلحه ای در کار نبود. دزدها و شبگردها وقتی متوجه این قضیه شدند برای اینکه هم دیگر را مطلع کنند به هم می گفتند که  طرف " خالی بسته " و منظورشون این بود که فلان پاسبان اسلحه ندارد و غلاف خالی اسلحه را دور  کمرش بسته به این معنی که در واقع برای ترساندن ما بلوف می زند که اسلحه دارد و روی همین  اصل بود که واژه خالی بندی رواج پیدا کرد.


 
comment نظرات ()
 
خاطره جالب از یک کارمند گمرک ...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

نزدیکی‌های ساعت ٩ صبح بود که تقریبا همه اعضای گمرک خرمشهر برای بازکردن و تفتیش چند صندوق چوبی بزرگ خوش ظاهر که از آمریکا آمده بود گرد یک دیگر جمع شدند.
پیشخدمت‌ها با تیشه و تبر به کندن میخ و تخته‌های روی جعبه مشغول شدند و پس از آن که پوشال روی صندوق‌ها را پس زدند بوی خوشی برخاست که همه مطمئن شدند صندوق‌ها محتوی شکلات می‌باشند.
طبق معمول در یک قوطی باز شد و یکی از کارمندان برای خود و رفقایش از آن شکلات‌ها مقداری برداشت. طعم و مزه شکلات‌ها نیش‌ها را باز کرد و دهن همه به جنبش افتاد و متعاقب آن چندین بسته دیگر مورد ناخنک حضرات از رییس گرفته تا مامورین جزو اداره قرار گرفت و گذشته از آن هر یک از اعضا چندین بسته نیز برای اهل بیت خود کنار گذاشتند که موقع ظهر با خود ببرند!
یک ساعت بعد صندوق‌ها میخکوب و برای تحویل شدن به صاحب جنس آماده بدو و کارمندان نیز در پشت میزهای خود مشغول کار شدند ولی گاهگاهی صدای زنگ بلند می شد و کارمندان به پیشخدمت‌ها اٌرد آب خوردن می‌دادند.
لحظه به لحظه مرض عطش در عمارت گمرک شدت یافت و به فاصله نیم ساعت بشکه حلبی بزرگ عمارت گمرک خالی و دوباره پر از آب شد ولی تشنگی کارمندان از بین نرفت! رییس خواست به منزل جیم شود دید معاون اداره تقاضای دو ساعت مرخصی کرده و سایر اعضا نیز هر کدام به بهانه‌ای طلب مرخصی نموده و قصد خروج را دارند.
ناچار در جای خود باقی ماند.
صدای قار و قور شکم اعضای دله گمرک از هر طرف بلند بود و در عرض چند دقیقه هجوم عمومی به طرف مستراح شروع شد ولی بدبختانه یا خوشبختانه عمارت گمرک بیش از یک آبریزگاه گلی و یک آفتابه حلبی نداشت. لحظه به لحظه مراجعه کنندگان مستراح زیادتر شد و بعد از یک ربع هیچ کس در اتاق‌ها دیده نمیشد. همه برای رفتن به مستراح از سروکول هم بالا می‌رفتند. فراش، اندیکاتور نویس، بازرس، هیچ کدام طاقت یک دقیقه انتظار را نداشتند. هر کس هم که داخل جایی بود به این زودی‌ها کارش تمام نمی شد به همین جهت هر کس داخل می شد یک فصل فحش از بیرونی‌ها می‌شنید تا کارش تمام شود و بیرون بیاید.

جناب رییس به گمان این که آن جا هم تک و توش بر می‌دارد با طمطراق عازم شد ولی احدی ملاحظه او را نکرد. کم کم صدای او هم بلند شد که:

منتظر خدمتتان می‌کنم، به بندرعباس انتقالتان می‌دهد، حمال‌ها، فلان فلان شده‌ها، چرا ملاحظه رئیس و مرئوسی را نمی‌کنید؟

ولی هیچ کدام از این حرف‌ها و تعارف‌ها اثری نداشت! در این گیرودار رییس بی چاره دفعتا متوجه خود شد و دید که شلوار خود را کثیف کرده است! خواست به گوشه‌ای برود و شلوار خود را عوض کند که ناگهان اتومبیل شیک آخرین سیستمی جلوی عمارت گمرک ترمز کرد و یکی از بازرس‌های معروف گمرک جنوب که مامور سرکشی گمرک خرمشهر بود پیاده شد.

اولین چیزی که نظر او را به خود جلب کرد این بود که در گزارش خود بنویسد نبودن پاسبان جلوی عمارت .... از پله‌ها بالا رفت، هیچ کدام از اعضا را ندید. از درون اتاق‌ها هم صدای نفس‌کشی شنیده نمی شد. بدبخت با عصبانیت به طرف اتاق رییس رفت. رییس بدبخت از مشاهده بازرس خود را باخت و رنگ از رویش پرید و از این که به علت اشکالات فنی! نمی‌توانست از جا بلند شده و تعارف بکند بی‌اندازه شرمگین شد با این حال با لکنت زبان خیر مقدمی گفت و اضافه نمود که به علت رماتیسم و درد پا قادر به تکان خوردن نیستم و بعد هم زنک زد تا فراش آمده و برای مهمان تازه وارد چای و شیرینی بیاورد ولی هیچ کس در راه‌ روهای عمارت وجود نداشت تا به زنگ رییس پاسخ دهد!

بازرس در حالی که از این قضیه در فکر فرو رفته بود چند دور با عصبانیت طول اطاق‌ها را طی نمود و در این اثنا یک مرتبه چشمش از پنجره به بیرون افتاد و از مشاهده هجوم اعضا و معاون گمرک به مستراح بی‌اختیار خنده‌اش گرفت. مخصوصا چندنفری که طاقت نیاورده و دولادولا در گوشه‌های حیات، پشت درخت‌‌های نخل مشغول! شده بودند، توجهش را بیشتر جلب کرده و بر تعجبش افزوده بود! بوی تعفن گیج کننده‌ای فضای گمرک را معطر ساخته بود!

تمام این جریانات که باعث رسوایی کارمندان گمرک آن زمان گردیده بود شاهکار یک جوان ارمنی بود که مرتبا از آمریکا شیرینی و شکلات وارد می‌کرد و چون هر دفعه بیش از نصف هر صندوق را آقایان محض تبرک! می‌چشیدند و طبق معمول هیچ مرجعی هم برای شکایت نداشت، حقه‌ای به کار زده و یک بار سفارش داده بود که برای او شکولاکس یعنی شکلات مسهل بفرستند و به طریقی که ملاحظه شد به بهترین وجهی انتقام خود را از شکم‌های دله کارمندان گمرک خرمشهر گرفت!


 
comment نظرات ()
 
کودکان شوخی شوخی سنگ می زنند و قورباغه ها جدی جدی می میرند ...
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

فردی ثروتمند، شیوانا و شاگردانش را برای صرف ناهار به باغ بزرگ خود دعوت کرده بود. این مرد ثروتمند دارای زن و فرزندان و نوه های زیادی بود. میزی بزرگ وسط باغ برپا شده بود و روی آن انواع غذاها و میوه ها قرار داشت. بچه ها و نوه های مرد ثروتمند در کنار نهر کوچکی که در کناره باغ قرار داشت به قورباغه ها سنگ می زدند و از زخمی کردن آن ها لذت می بردند و مرد ثروتمند هم برای شادکردن محیط به طور دائم با خدمتکاران و زن و فرزند خود شوخی می کرد. مثلا به خدمتکار می گفت که فردا او را به سختی ادب خواهد کرد و حقوق این ماهش را قطع خواهد کرد و یا رفتار زن خود را مسخره می کرد و از حرکات خنده دار گذشته زن یاد می کرد و با صدای بلند می خندید. هم چنین بچه ها را دست می انداخت و آ نها را به خاطر سکه و شیرینی به جان هم می انداخت و خلاصه با روش های به ظاهر شوخ و خنده دار خود سعی می کرد مجلس گرمی کند.

شیوانا با حالت آزرده ای از مرد ثروتمند خواست که به بچه ها بگوید به قورباغه ها سنگ نزنند و خودش هم مراعات کلامش را بکند و با شخصیت و حرمت انسان های حاضر و غایب در مجلس شوخی نکند. مرد ثروتمند که از این رفتار شیوانا دلخور شده بود با ناراحتی گفت:

به نظر می رسد استاد با شوخی و خنده میانه خوبی ندارند و غم و غصه را بیشتر ترجیح می دهند؟

شیوانا لبخند تلخی کرد و گفت:

اتفاقا برعکس من طرفدار شادی و نشاط واقعی ام. آن کودکان شوخی شوخی دارند سنگ می زنند، اما آن قورباغه ها بی دلیل جدی جدی دارند زخمی می شوند و می میرند. آن خدمتکار از همین الان تا فردا به خاطر تهدیدی که تو به شوخی بر زبان راندی به طور جدی غمگین و افسرده شده است. این زن و همسر تو هم به خاطر این که تو غضبناک نشوی، شوخی های آزاردهنده تو را تحمل می کند و با لبخند تلخ وشرمگینش غم درونی خود را برملا می سازد. بچه ها هم از زخم زبان های تو هراسان اند و دائم سعی می کنند از تو فاصله بگیرند. تو شوخی شوخی چیزی می پرانی و بقیه به طور جدی جدی آزار می بینند.

تو به من بگو کجای این گونه شوخی کردن مایه شادی و نشاط است تا من هم با تو بخندم!


 
comment نظرات ()
 
سه جمله برای کسب موفقیت ...
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

 

الف) بیشتر از دیگران بدانید.

ب) بیشتر از دیگران کار کنید.

ج) کمتر انتظار داشته باشید.


 
comment نظرات ()
 
اما ...
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

همه را باور کردن، خطرناک است.

اما هیچ کس را باور نکردن، خیلی خطرناک است.


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

اگر شروع به قضاوت مردم کنید،‌

وقتی برای دوست داشتن آنان نخواهید داشت.


 
comment نظرات ()
 
نقش ...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو،

کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد.


 
comment نظرات ()
 
رساله گربه ...
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد.

بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفرگربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.

این روال سال ها ادامه پیداکرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد.

سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت.

گربه هم مرد.

راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند .

سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره اهمیت بستن گربه !!!


 
comment نظرات ()
 
چرا دکمه لباس خانم ها بر خلاف آقایان سمت چپ است؟
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

 

بیشتر مردم با دست راست کار می کنند به همین سبب دکمه های لباس را سمت راست می دوزند تا افرادی که به اصطلاح راست دست هستند به آسانی بتوانند دکمه های لباس خود را باز کرده یا ببندند. البته این موضوع در مورد لباس های مردانه کاملا صادق است اما بانوان چطور؟
چرا با آن که بیشتر خانم
ها مانند آقایان راست دست هستند دکمه لباسشون سمت چپ دوخته شده است؟
برای پاسخ به این پرسش باید عقربه
های زمان را به عقب بچرخانیم و به گذشته های دور برویم. یعنی زمانی که نخستین بار دکمه لباس ساخته شد و این دکمه کالایی لوکس و گران بها به شمار می رفت و تنها مردمان طبقه مرفه اجتماع استطاعت خرید آن را داشتند. این در حالی بود که زنان اشرافی در آن زمان هیچ گاه لباس خود را شخصا به تن نمی کردند بلکه خدمتکاری داشتند که این کار را برایشان انجام می داد.
چون خدمتکار برای بستن یا گشودن دکمه لباس بانوی خود می بایستی مقابل او قرار می گرفت دوزندگان لباس زنانه معمولا دکمه لباس را در سمتی قرار می دادند که خدمتکار بتواند به راحتی با دست راست خود آن
ها را باز کرده یا ببندد! از این رو دکمه لباس زنان را سمت چپ می دوختند.
هر چند امروزه استفاده از دکمه عمومیت یافته و دیگر از آن خدمتکاران خبری نیست با این حال هنوز هم این اصل به قوت خود باقی مانده و دکمه
های لباس های زنانه سمت چپ دوخته می شود.


 
comment نظرات ()
 
چگونه والدین پیر می شوند ...
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: سلام
رییس پرسید: بابا خونس؟
صدای کوچک نجواکنان گفت: بله
می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: نه
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاس؟
بله
می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: نه
رییس به امید این که شخص دیگری در آن جا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: آیا کس دیگری آن جا هست؟
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: بله، یک پلیس
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: نه، او مشغول است؟
مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی
اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: این چه صدایی است؟
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: یک هلی کوپتر.
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: آن جا چه خبر است؟
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: آن ها دنبال چی می گردند؟
کودک که هم چنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: من

مهسا رئوفی


 
comment نظرات ()
 
روایتی از بودا ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
 

بودا به دهی سفر کرد.

زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا میهمان وی باشد.

بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت:

این زن، هرزه است به خانه او نروید.

بودا به کدخدا گفت:

یکی از دستانت را به من بده، کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آن گاه بودا گفت، حالا کف بزن. کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت، هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند.
بودا لبخندی زد و پاسخ داد، هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند. برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده
ات باش. 

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
دختر سیب فروش ...
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در یک سخنرانی عازم سفر می‌شوند.
و همگی به همسران خود وعده می‌دهند که روز جمعه حتما برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود.
در سخنرانی، بحث طولانی می شود طوری که حرکت هواپیما نزدیک می‌شود.
و این مسئله باعث می‌شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به یک باره به سمت فرودگاه هجوم بیاورند. در زمانی که همه آن ها می‌کوشیدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمینال فرودگاه رد شوند، پای یکی از آنان از روی بی‌دقتی به پایه میز دکه‌ای اصابت کرد و سیب‌های روی آن، به زمین می‌ریزند.
مسافران همه بی‌تفاوت از این مسئله خود را به هواپیما می‌رسانند و در جای خود می‌نشینند و نفس راحتی می‌کشند که می‌توانند به خانواده خود برسند.
اما یک نفر از آنان می‌ایستد و نظاره‌گر صحنه می‌شود.
او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظی می‌کند و به دخترک سیب فروش کمک می‌کند که سیب‌ها را جمع کند، آخر آن دخترک کور بود و این کار برایش سخت.
آن مرد در حین جمع‌آوری سیب‌ها متوجه می‌شود بعضی از سیب‌ها له شده‌اند و بعضی‌ها کثیف؛ پس 10 دلار به دخترک می‌دهد و می‌گوید این هم خسارت سیب‌هائی که من و دوستانم آنها را خراب کردیم.
امیدوارم ناراحتتان نکرده باشیم.
مرد کمی ایستاد و بعد با گام
های بلند شروع به دور شدن از دکه آن دخترک کرد.
در این هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در میان جمعیت رو به او کرد و گفت:
ببینم، نکند شما حضرت عیسی (ع) هستید؟!
مرد مات و متحیر در جای خود میخکوب شد.


 
comment نظرات ()
 
لذت پیاده روی ...
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 

اولین ملاقات٬ ایستگاه اتوبوس بود.
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها.
نشسته بود روی نیمکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون.
سیر نگاش کردم.
هیچ توجهی به دور و برش نداشت.
ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود.
یه نقاشی منحصر به فرد.
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود.
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد.
دیگه عادت کرده بودم.

دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود.
نمی دونم چرا اون روزای اول هیچ وقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.
شاید یه جور ترس از دست دادنش بود.
شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم.
من به همین تماشای ساده راضی بودم.

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست.
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس این که مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد.
هیچ وقت برای هیچ کس هم چنین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم.
حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش ...

آرامش و شاید چیزدیگه
ای شبیه نیاز.
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم.
هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته
ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم.
دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود.
مثل دیوانه
ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود.
دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شب
ها و سیگار های پی در پی.
خواب های آشفته لحظه
ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.

نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن.
یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم.
شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید ... نمی دونم.
اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه
های داغمو فشارمی داد.
نمی تونستم.
دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون این که حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم.

از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.
من ... درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشم
های اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.
حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم.
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.
از خودم و غرورم بدم می اومد.

با این که چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.
بلند شدم و ایستادم.

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون.
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد.
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.

دقیق که نگاه کردم دیدمش.
خودش بود.
انگار تمام راه رو دویده بود.
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود.
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود.
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه
تر از قبل کرده بود.

نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست.
- شما هم دیر رسیدید؟
و من چی می تونستم بگم.
- درست مثل شما.
و هر دو مثل بچه مدرسه
ای ها خندیدیم.
- مثه این که باید پیاده بریم.
و پیاده رفتیم ...
و هیچ وقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن این قدر خوب باشه...


 
comment نظرات ()
 
نام شما به زبان بلبل
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

سایتی که آدرسش رو در پایین گذاشتم نتیجه مدتها کارعلمی چند پرنده شناسه که تونستن تن صدا وآوای بلبلها رو رمز گشایی کنن. با این ابتکاری جدید، شما می تونید متوجه بشید که ترجمه اسم شما به زبان این پرنده چی میشه. به این صورت که شما با نوشتن اسم خود در این سایت می توانید آن را به زبان بلبل بشنوید و در صورت علاقه، صدای مورد نظر رو دانلود کرده و به عنوان زنگ اس ام اس یا زنگ گوشی استفاده کنید.

http://www.nightingale-song.com/


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
 

روایت شده که آیت‌اله اراکی شبی خواب امیرکبیر را دیده بوند که جایگاهی متفاوت و رفیع داشت.

آیت اله اراکی می گوید از او پرسیدم:
چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت:
خیر!
سوال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت:
نه.
با تعجب پرسیدم:
پس راز این مقام چیست؟
جواب داد:
هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت:
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم می‌رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم:
میرزا تقی خان! دو تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد ...
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

منبع: کتاب آخرین گفتارها


 
comment نظرات ()
 
زیرآب زدن ...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

زیرآب، در خانه های قدیمی تا کمتر از یکصد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت. زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب، آن را باز می کردند. این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود.
در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای این که به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد.
صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند.

این فرد آزرده به دوستانش می گفت:

« زیرآبم را زده اند »


این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است.


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 Disappointments are like road bumps, they slow you down a bit
 نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده می مانند
 ممکن است باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشوند

 
but you enjoy the smooth road afterwards
 ... ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد
  

 Don't stay on the bumps too long
 !بنابر این روی دست اندازها و ناهمواری ها خیلی توقف نکن

 
Move on
 به راهت ادامه بده


 
comment نظرات ()
 
حکایت ...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید:
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار می کند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.
وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت: یعنی تو آن می دانی؟ پس برایم بازگو.

اول آنکه خدا چه می خورد؟
غم بندگانش را. که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را بر می گزینید؟
آفرین غلام دانا.

دوم خدا چه می پوشد؟
رازها و گناه های بندگانش را.
مرحبا ای غلام

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد. ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

غلام گفت: برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
وزیر گفت، چه کاری؟
غلام گفت، ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
وزیر که چاره ای دیگر ندید، قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند.
پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر این چه حالیست تو را؟
و غلام آن گاه پاسخ داد که این همان کار خداست که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.


 
comment نظرات ()
 
واژه هایی که نادرست تلفظ می شوند ...
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
 

گاهی واژه ای را نادرست تلفظ می کنند و همان اشتباه بر سر زبان می افتد. تا پنجاه سال پیش مردم در زمستان برای گرم شدن دور کرسی می نشستند و برای سرگرمی و وقت گذرانی گاهی چرت و پرت هایی به هم می بافتند و می خندیدند و این سخنان را " کُرسی شعر" نامیده شد که ما امروزه آن را بد تلفظ می کنیم. من تلفّظ درست این واژه را هنگامی که کودکی بیش نبودم از پیرمرد با سوادی شنیدم و از آن هنگام این را به یاد دارم . در آن وقت ندانستم منظور او چیست. چون همیشه به گونه دیگر شنیده بودم.


 
comment نظرات ()
 
فرشته مشعل به دست با سطل آب ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩
 


مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای نیمه روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:

این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟
فرشته جواب داد، می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش جهنم را خاموش کنم.
آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟


 
comment نظرات ()
 
نامه بدون نقطه یک رعیت در زمان ناصرالدین شاه ...
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 


به گزارش پارسینه، نوشته ای که ذیلا از نظر خواننده گرامی می گذرد نامه ای است که مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیر حسینی سیف الممالک فرمانده فوج قاهر خلج رقمی داشته که شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بی نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهکارهای ادب زبان پارسی به شمار می آید. انگیزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و کثرت عائله و تنگی معیشت بوده است. این نامه در زمان ناصرالدین شاه بوده.

سر سلسله امرا را کردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در کلک و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملک الملوک کلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در کل ممالک محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در کلک عماد دومم درعالم، درعلم وحکم مسلم کل امم سرسلسله اهل کمالم اما کوطالع کامکار و کو مرد کرم؟
دلمرده آلام دهرم. کوه کوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علی الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس که مداح که گردم و کرا واسطه کار آرم که مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مکرر داد کمال دادم و در هر مورد مدح معرکه ها کردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مکالمه و کررا سامعه و کور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محک ادراک آورده احساس مس کردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام کالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال که کارهای همه عکس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد کل معرکه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و کرام، صالح و طالح، صادر و وارد، کودک و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر کس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و کاک، سرکه و ساک، کره و عسل، سمک و حمل، گرمک و کاهو، دلمه و کوکو، امرود و آلو، الی کلم کدو، همه در راه، مکر دعاگو که در کل محرومم و در حکم کاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر کرم سر کار اعلی که سرالولد و سرالوالد در او طلوع کرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و کامها روا گردد.

له طول عمر کطول المطر سواء له الدرهم، و که المدر دهد مرد را کام دل کردگار همه عمر آسوده و کامکار دل آرا همه کار و کردار او ملک در سما مادح کار او طول الله عمره و دمره حاسده، هلک اعدانه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء.

امیر شهلا

 


 
comment نظرات ()
 
سزای کسی که با خر طرف شود همین است ...
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
 

در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند.

روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود.

از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گل های کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کند و زنبور بی چاره که خود را بین دندان های خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندان هایش بیرون می پرد.

خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد.
به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.

خر می گوید، زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم. ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندان های خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.
ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید، شما بفرمایید من این زنبور را مجازات می کنم.

خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید، قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم.

آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟
ملکه با تاسف فراوان می گوید، می دانم که مرگ حق تو نیست.


اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد

 و سزای کسی که با خر طرف شود همین است ... 


 
comment نظرات ()
 
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو ...
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

آن قدر از این داستان آقای نادر ابراهیمی لذت بردم که حیفم آمد آن را با شما تقسیم نکنم.

 

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است آن هم برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...
 

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

بگذارعشق، خاصیت تو باشد

نه رابطه خاص تو با کسی


 
comment نظرات ()
 
با اعتقاد، اعتماد و امید زندگی کنید ...
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
 

 

اعتقاد

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند، فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد. 

اعتماد

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد، وقتی که شما او را به بالا پرتاب می کنید، او می خندد ... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد. 

امید

هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از این که روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید، این یعنی امید...


 
comment نظرات ()
 
آماری از رکوردهای جهانی ایران ...
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

 

  • بزرگترین صادر کننده پسته، زعفران، آلو، خانواده berries و خاویار.

  • حداکثر دمای ثبت شده سطح زمین (کویر لوت با 70.7 درجه سلسیوس)،

  • بیشترین تلفات انسانی در کوران برفی (مرگ 4000 نفر در سال 1972

  • بزرگترین واردکننده گندم،

  •  بیشترین فرار مغزها،

  •  بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و مؤسسات آموزش عالی،

  •  بیشترین تشعشع زمینه ای،

  • بیشترین تعداد زمین لرزه های بزرگ،

  • دقیق ترین تقویم،

  • بیشترین مصرف مشتقات تریاک،

  •  بیشترین تعداد تغییر پایتخت،

  • باقدمت ترین کشور جهان،

  •  میزبان بزرگترین جمعیت مهاجر جهان (اکثراً عراق و افغانستان)،

  • بزرگترین تولید کننده فیروزه،

  • بزرگترین منابع معدنی روی در جهان،

  • بزرگترین تولید کننده و صادرکننده فرشهای دست باف،

اما از همه جالبتر آمار زیر است که بهتر است بعد از خواندن آن لینک زیر را هم بروید ببینید تا مطمئن شوید:

بیشترین شتاب پیشرفت در علم و تکنولوژی

 (%1000 در عرض 9 سال)  

این پیشرفت در سال های 1994 تا 2003 رخ داده است.

 

http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_statistically_superlative_countries : منبع 


 
comment نظرات ()
 
بمان ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

بمان تا کاری کنی، نه کاری کن تا بمانی ...


 
comment نظرات ()
 
... اگر ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 

چه خوب می شد اگر،

اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم.

و عشق را با هوس،

و حقیقت را با واقعیت...


 
comment نظرات ()
 
اگر روزی ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 
اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال این که زیادی داریم،
فروشنده خواهیم بود...

 
comment نظرات ()
 
روایت است که ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 

همیشه خواستنی ها داشتنی نیست،

همیشه داشتنی ها خواستنی نیست .


 
comment نظرات ()
 
زیرآبم را زدند ...
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 

زیرآب، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت. زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب، آن را باز می کردند.

این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود.
در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای این که به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد.
صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند. این فرد آزرده به دوستانش می گفت :

زیرآبم را زده اند.

این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است.
 


 
comment نظرات ()