body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

من ذهنی ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٤
 

 چیزی که باعث جدایی من از اصالتم شده " من ِ ذهنی " است.


امروز کار اصلی من این است که این " منِ ذهنی " را بیشتر و بهتر  بشناسم و دیگر به آن بهایی ندهم و هیچ ارزشی برای آن قائل نباشم و سعی کنم با بازی های آن بیشتر و بهتر آشنا شوم و کم کم با آگاه شدن به بازی های " من ذهنی " و بها ندادن به آن، قدرتش را بگیرم تا کوچک تر شود و برگردم به فطرت اصلی خودم که منشاء عشق، شادی و آرامش است و از این به بعد در دنیای بیرون به دنبال عشق، زندگی و آرامش نباشم..

مولانا در سراسر کتاب مثنوی معنوی به این موضوع اشاره دارد که اگر طالب معنویت و تشنۀ حقیقت هستی، می توانی آن را در مثنوی بیابی و چیزی که مثنوی به تو می دهد فقرِ است فقر منِ ذهنی.  اگر از منِ ذهنی فقیر شوی به اصالت و فطرتت وصل می شوی که منشاء تمام برکات و عشق و آرامش است.

بیستم مرداد امسال مصادف شد با دومین سفرم به شمال کشور که در حقیقت ماموریت بود تا سفر چرا که در جریانی قرار گرفتم که براش برنامه ریزی نکردم بودم. طی دو روز هم چون سال گذشته بچه های خوب سرزمینم که اهل شهری به نام نهبندان بودند من رو صمیمانه و عاشقانه تو جمعشون راه دادند و با عمو داوود گفتنشون خونی تازه و زلال تو رگهام جاری کردند تا فراموش نکنم در هر جایگاه و مقامی که باشم تا در دل بنده های خوب خدا نباشم، انسان نیستم.

این بچه ها از جنوبی ترین نقطه استان خراسان جنوبی و طی حدود 35 ساعت به این منطقه رسیدند تا در کنار دریا عظمت دریایی بودنش رو به رخ طبیعت این منطقه بکشن و بگن دل دریایی روایت دیگه ای داره که فقط اهل دل ازش خبر دارند.

این که این دریا شناگر قابل می خواد و این که غرق شدن در این دریا نشان از زنده بودنه و در اون مرگ مفهومی پوچ و بی ارزشه. این دریا نجات غریق نداره و لازم هم نداره چرا که نقطه قوت این دریا حضور در عمقه و هر چه عمیق تر، لایق تر...

این عکس رو به خاطر وجود با وجود انسانی ( ملک خانم ) گذاشتم که در طول سفر چند روزه بچه های نهبندان به شمال، دغدغه اش تهیه غذای برای این بچه ها بود. ملک خانم زنده باشی و سلامت...

این عکس هم رو گذاشتم که بگم بعضی از اسامی، با شخصیت کسانی است اون رو دارند چه قدر مناسبت داره. خانواده آقای مهرپرور یکی از اون خانواده هایی هستند که سنگ تموم، واژه گران سنگی براشونه چرا که مدیریت بودن بچه ها، شاد کردن بچه ها و ... از طریق مناسبات این خانوده تو شمال برنامه ریزی و اجرا شد. خانواده ای که پرورش مهر جزئی جدا نشدنی از شخصیتشون بوده و هست. از خدا براشون بهترین ها رو می خوام...

از عمو حبیب ( حبیب میری نفر نشسته از راست ) باید تشکر کرد که بانی این حرکت و جنبش هایی از این جنس بوده و هست. عمو حبیب عاقبت به خیرشی انشا الله ...

راستی عمو فرزین ( فرزین قاسملو نفر نشسته سمت چپ ) هم جزو کسانی بود که بی ادعا و خالصانه تو جمع حضور داشت و تو مسابقاتی که برای بچه ها طرح می کردیم با جایزه های ریالی که می داد همه رو تشویق می کرد برای حضور موثرتر و چه قدر جایزه بود که بعد از پاسخ های درست به حساب بانکی بچه قرار شد واریز بشه. عمو فرزین دمت گرم ...


 
comment نظرات ()
 
دیدگاه ...
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤
 

این سایت عکس های عکاس آمریکایی رو نشون می ده که از مردم ایران گرفته و کامنت هایی که آمریکایی ها زیرشون گذاشتن...

http://20ist.com/archives/25192

ممنون از خانم مریم مهرپرور


 
comment نظرات ()
 
اخلاق جغرافیا ندارد ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳٩٤
 

اگر در اسراییل بدنیا می امدم به احتمال زیاد یهودی می شدم،

اگر در عربستان بدنیا می آمدم قطعا مسلمان سنی می شدم،

اگر در اروپا بدنیا می آمدم احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن بدنیا می آمدم شینتو می شدم،

دین پدیده ایست که جغرافیا می تواند دلیلش باشد، پس تعصب برای چیست...

آن چه مهم است اخلاق و انسانیت است که به جغرافیای زمان ومکان محدود نیست. آدم هایی که روح بزرگی دارند، شعور بیشتری دارند و قلب مهربان تری...

روایتی منصوب به چارلی چاپلین


 
comment نظرات ()
 
تصویری عمومی از زندگی ...
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤
 

مثبت ها، منفی ها :

  • این کار رو بکن
  • اون کار رو بکن
  • بله
  • نه
  • باید
  • نباید

و داستان تمامی ندارد، تا ...

بفهمیم که هر کدامشان می تواند تجربه ای باشد از تلاش برای تغییر آن چه که دوست داشتم باشد و نیست.

و این که چه سهمی از این تجربه از من شروع شده، به عبارتی مسببش بودم و این که بهایش را تا کجا پراخته یا هنوز می پردازم.

تجربه ای که می بایست حتما یک بار اتفاق افتاده باشد و چنان چه تکرار شده بدان معنی است که، یاد نگرفتیم.

این شکل از زندگی بیشترین فشار را به من، تو و ما می آورد. راه حلی که می توان بدان فکر کرد آن است که مدتی اصلا فکر نکنیم.

این تجربه را بازی کنیم تا یادش ( تجربه = یادگیری ) بگیریم.

با سلامی بدون منت،

شاید شروعش باشد...  

سن، مهم نیست.


 
comment نظرات ()
 
بدون شرحی دیگر از پوریا ...
ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
 


 
comment نظرات ()
 
بدون شرحی از نوجوان 12 ساله ...
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
 


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهالی ...
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
 

گاهی لازمه که باورها و اعتقاداتم رو تعدیل یا تنظیم کنم ...


 
comment نظرات ()
 
پیوستن ...
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

دل های به هم پیوسته ما را در سربالایی های زندگی امیدوار و در سرازیری هایش دل گرم می سازد و این دل ها می بایست همواره محافظت شوند هم چون گیاهی که به دست خودمان کاشته ایم. 

هیچ گیاهی به صرف آن که به فکرش هستیم رشد نخواهد کرد مگر آن که با عمل همراه شود. این متن تقدیم به دوستان اهل دلی که همواره حضورشان با عمل همراه است...


 
comment نظرات ()
 
جوان هفده ساله دوستان بسیار دارد اما رفیق ندارد...
ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤
 

جوان هفده ساله، دوستان بسیار دارد اما رفیق ندارد.

جوان هفده ساله ای به پدرش می گوید، دوستان زیادی دارد اما رفیق نه.

پدر به فکر فرو می رود...

به عبارتی در دنیای فرزندش، شاید آن هم شاید یکی از آن دوستانش باشد اما رفیق نه.

پدر گیج می شود ...

مگر ارتباط در عمق معنا نمی یابد و کیفیتش محک نمی خورد.

چه می توانست باشد که نکرد...؟

اما، شاید و با وجود احتمال جوان قصه ما مرزی قابل تفکیک از دوستی با رفاقت در ذهن دارد که می بایست خود نیز فاعل آن باشد و اگر نیست باید تعریف مجددی از آن باشد تا ترازویش میزان شود و این یعنی همان " تدریج " که لازمه هر موفقیت ماندگار است.

مثلی است که می گوید ...

اگر جوان ها می دانستند و پیرها می توانستند.

و پدر قصه ما مثل همه پدرهای تاریخ، صبر با توکل به خدا رو پیشه کار و زندگیش کرد ... 


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهالی ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
 

ساختن دنیای زیبا برای همه، همه را می طلبد ...


 
comment نظرات ()
 
هوای تازه ...
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳
 

تصویری از آسمان تمیز و هوای مطبوع امروز تهران

این تصویر نشانگر آن است که هنوز زنده هستم و توانسته ام این عظمت هستی بخش را دریابم که همه چیز در حال تغییر است و چنان چه صبر پیشه کنیم تازه گی را مجدد تنفس خواهم نمود ...

این موزیک هم تقدیم شما دوستان خوبم


 
comment نظرات ()
 
فقر ...
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳
 

اگر نگاهی به نوشتارهایی که تا کنون در باره‌ فقر صورت گرفته است، بیاندازیم بی‌درنگ درمی‌یابیم که توافق عام روی تعریف مشخصی از فقر وجود ندارد. آن چه که معمولا به عنوان تعریف ارائه می‌شود، تعریف کلی است که به مصادیق گوناگون و بی‌شماری قابل تفسیر است. رایج‌ترین تعریفی که از فقر می‌شود، این تعریف است که افراد مبتلا به فقر قادر به اداره‌ یک سطح قابل قبول و مناسب زندگی نیستند. در این تعریف ده‌ها جای سوال و تفسیر وجود دارد، مانند این که ...

سطح قابل قبول و مناسب زندگی، کدام زندگی است؟

سطح زندگی بسته به نظام‌های ارزشی اجتماعی، مذهبی، فرهنگی و اقتصادی و هم چنین موقعیت زمانی و مکانی دارای تفاسیر گوناگون و متفاوت است.

برای فرار از کلی بودن تعریف، تلاش‌هایی در بیان جزئیات مفهوم فقر نیز صورت گرفته است که علی‌رغم مفید بودن، نتوانسته است به طور کامل از مفهوم فقر رفع ابهام نماید. در این تعاریف جنبه‌های زیر به عنوان مصادیق فقر بیان شده‌اند:

  • فقر به معنای کافی نبودن تغذیه،
  • نرخ بالای مرگ و میر نوزادان،
  • امید به زندگی پایین،
  • فرصت‌های تحصیلی ناچیز،
  • آب آشامیدنی سالم غیر کافی،
  • بهداشت و درمان ناکافی،
  • مسکن نا مناسب و فقدان مشارکت در فرایندهای تصمیم‌گیری.

در این جا نیز می‌بینیم که در این فهرست نسبتاً جزئی از مصادیق فقر هنوز امکان تفسیرهای متفاوت باقی است.


 
comment نظرات ()
 
رفتم، رفتی، رفت ...
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
اخراجی ها ...
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

در اولین روز هفته، استاد شاگردان مدرسه را جمع کرد و به آن‌ها گفت، از امروز یک هفته فرصت دارید تا برای این سوال که عشق و محبت مهم‌تر است یا آگاهی و شعور؟ پاسخی بیابید و اگر نتوانید جوابی برای این سوال پیدا کنید، این حق را به مدرسه می‌‌‌دهید که عذر شما را بخواهد!


همه شاگردان به تقلا افتادند و شروع به زیروروکردن کتاب‌ها و پرس‌وجو از یک دیگر کردند. روزها به‌سرعت می‌گذشت. هیجان عجیبی بر مدرسه غالب شده بود. از یک طرف شاگردان دوست نداشتند از مدرسه اخراج شوند و از سوی دیگر، یافتن جواب برای این سوال چندان آسان نبود.
سه روز مانده به امتحان، باران شدیدی بارید و سیلابی عظیم همه‌جا را فراگرفت. خبر رسید که در دهکده پایین‌دست، سیل آمده است و عده‌ای بی‌خانمان شده‌اند. یکی از شاگردان مدرسه که جزو شاگردان ممتاز هم بود، به همراه شش نفر از شاگردان اهل همان دهکده، نزد شیوانا آمدند و از او اجازه خواستند تا برای کمک به مردم سیل‌زده از مدرسه خارج شوند. استاد با لبخند گفت:
 
 هرکاری که گمان می‌کنید درست است، انجام دهید.

آن هفت نفر رفتند و روز امتحان خیس، خسته و گل‌آلود به مدرسه بازگشتند. شاگردانی که در مدرسه مانده بودند، قبل از شروع کلاس با تماشای قیافه به‌هم‌ریخته و زخمی‌‌ آن‌ هفت نفر، شروع به مسخره‌کردنشان کردند و گفتند: امروز که از مدرسه برای همیشه اخراج شدید، می‌فهمید که عشق مهم‌تر است یا آگاهی؟

دقایقی بعد استاد وارد کلاس شد و گفت: آیا کسی جواب سوال را پیدا کرده است؟
یکی از شاگردان دستانش را بالا برد و به نماینده جمعی گفت:
به نظر ما عشق و محبت مهم‌تر از هرچیزی است؛ زیرا باعث می‌شود انسان حتی در لحظاتی که فکرش کار نمی‌کند هم مسیر درست را طی کند.

شاگرد دیگری به نمایندگی بقیه گفت:
اما به نظر ما آگاهی و شناخت، مهم‌تر از عشق و دوستی است؛ چون دوستی یک احساس زودگذر است که به شرایط بستگی دارد؛ درحالی‌که آگاهی، ریشه در منطق دارد و عمیق‌تر است.

استاد نگاهی به هفت نفری که خسته و گل‌آلود بودند، انداخت و از کسی که بزرگ‌تر بود، پرسید: به نظر شما عشق مهم‌تر است یا آگاهی؟
شاگرد یاری‌رسان، خنده تلخی کرد و گفت:
وقتی آدم‌های درسیل‌مانده را از نزدیک دیدم که برای زنده‌ماندن چه قدر نیازمند کمک بودند، از عمق وجودم به این درک رسیدم که نه عشق مهم است و نه آگاهی؛ آن‌چه مهم است این است که چه قدر می‌توانیم به افراد ضعیف و نیازمند اطرافمان کمک کنیم تا کمتر احساس ناراحتی کنند؟
هنوز در دهکده پایین‌دست بسیارند کسانی که به کمک و امدادرسانی احتیاج دارند. ما به حرمت امتحان به این جا بازگشتیم تا پس از مشخص‌شدن وضعیتمان، باز برای کمک به سراغ مددجویان برویم.
استاد لبخندی زد و گفت:
هیچ‌کس از مدرسه اخراج نمی‌شود و قرار هم نبود چنین اتفاقی بیفتد؛ فقط اگر جواب درست را پیدا نمی‌کردید، این حق را به مدرسه می‌دادید که با کوچک‌ترین بهانه عذرتان را بخواهد. اما در جواب این سوال که عشق مهم‌تر است یا شعور؟ باید بگویم مهم‌تر از همه، کاری است که این هفت نفر انجام دادند.
 
 
مهم‌تر از عشق و آگاهی، نفس عمل است که در مسیر درست باشد. اگر هزارسال عاشق باشی و هزار آسمان دانش را بلد باشی اما راه عاشقی را در پیش نگیری و دانشت را به کار نبندی، همه آن هزاران هزار در قیاس با یک عمل عاشقانه و حرکتی آگاهانه، پشیزی ارزش ندارد.
اگر می‌خواهید از این مدرسه با دست‌های پر بیرون بیایید، به‌جای چسبیدن به دنیای واژه‌ها دست به عمل بزنید و دانسته‌های خود را در میدان عمل بیازمایید. کاری که این هفت نفر انجام دادند از تمام تلاشی که در این هفت روز در این مدرسه انجام شد، ارزشمندتر و مهم‌تر است.
می‌گویند همان روز مدرسه تعطیل شد و همه شاگردان همراه استاد برای کمک عازم دهکده سیل‌زده شدند و هیچ‌کس در مدرسه نماند. آن روز غروب رهگذری که از آن نزدیکی می‌گذشت از نگهبان پیر مدرسه پرسید: چه اتفاقی برای مدرسه استاد افتاده است؟ و نگهبان با لبخند گفت، امروز امتحان بود و همه رد شدند! برای همین تا مدتی از مدرسه اخراج شدند! و استاد هم همراه اخراجی‌ها رفت!
حیدر ارجمندی

 
comment نظرات ()
 
هر آن کس که منکر تغییر است بداند که رو به زوال است ...
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳
 

گویا امروزه روز می بایست برای گذر از تمامی مباحث مطروحه پیرامونمان، انرژی مافوق از گذشته صرف نماییم تا شاید، آن هم شاید نتیجه ای که نه چندان مطلوب خواهد بود عایدمان گردد.

جالب این جاست که تاثیرگذاری فضاهای پیرامون در یک دیگر و تاثیرپذیری آن ها از هم دیگر نیز دچار تحول بسیار ژرف و عمیق شده و در این بین رکودزده ترین سیستم، خود ما هستیم. شگفت انگیزتر آن است که برای برون رفت از این چالش ها هم چنان همانند گذشته، خود، مشکل را شناسایی نموده و در پی حل آن برمی آیم و هم چنان عین گذشته با صرف هزینه های ریالی و زمانی گزاف، باز نتیجه مطلوب را درنمی یابیم و با کمال ِ ... عیب کار را در دیگران جست و جو می کنیم. و در آخر آن می شود که دچارش هستیم.

به عبارتی به دلیل بستن مراکز ورود اطلاعات (گوش و چشم( و تبع نداشتن یک تحلیل گر متبحر در زمینه مورد نیاز از تاثیر آن چه که در محیط مان ( از خانه تا محل کار) می گذرد غافل مانده و هر روز بیشتر و بیشتر در چاهی که به دست خود عمیق ترش می نماییم فرو می رویم.

چاره کجاست ؟

به طور حتم آن جایی که تا به حال می اندیشیدیم، نیست.

سوال :

در منزل شما فرش وجود دارد به چه میزان هنگام خرید، این تخصص یا مهارت را می شناسید؟

آگاهی شما در معاملات به چه میزان است؟

•     به چه میزان در خرید ملک از چند و چون آن آگاهید ؟

•     به چه میزان زمان خرید طلا برای عزیزانت از چند و چون این کالا و ضرایب آن با خبرید؟

•     به چه میزان در خرید مایحتاج عمومی ( گوشت، مرغ، ماهی و ...) خرید خوبی می نمایید ؟

•     به چه میزان در ایجاد و حفظ ارتباطات با مخاطبانتان از دانش به روز استفاده می کنید؟

•     به چه میزان ...

سوال :

در چند مورد از موارد بالا باید اعتماد کنید و خود را بسپارید به انتخاب فرد دیگری ؟

تاکنون در چند مورد از موارد بالا این اعتماد صورت گرفته و هم چنان این حس وجود دارد؟

چنان چه شما جزو کسانی باشید که با بازی اعتماد، فرایندهایتان ( از خانه تا محل کار ) طی می گردد، بی شک باید به شما و جایگاه شما قطبه خورد.

اما سایرین چه ...

زمانی بازی های کودکانه ما با گچی کشی بر روی زمین ( ل ی ل ی )، تیله بازی، هفت سنگ، الک دو لک، گل یا پوچ، بازی با لاستیک معیوب دوچرخه، وسطی، بیخ دیواری، بیست و یک، تشتک بازی، زو، بادبادک و ... ساعات خوشی را برایمان فراهم می نمود. جز دو مورد از موارد فوق همگی به صورت گروهی انجام می شد و چه قدر ارزان تهیه می شد لوازمش ...

نسلی که این تجارب را داشته هم چنان در پی بازی های گروهی ست اما بازیکنان امروز قریب به اتفاق دوست دار بازی های انفرادی هستند و کمتر کسی را می یابی که اهل بازی های گروهی، اهل کار گروهی و ... باشد و این تک روی حاصلی جز آن چه که درآنیم را به بار نخواهد آورد.

برای بقا و ماندن در شان و مقام یک انسان موفق، ناچاریم که هر لحظه خود را زیاد کنیم. از ماندن و قناعت به بودن در یک شرایط خوب بپرهیزیم. سرعت تغییرات پیرامونمان بسیار سریع تر و غیرقابل پیش بینی تر از عمق دانش و مهارت های ماست. باید به روز باشیم، به روز بمانیم و به روز عمل کنیم.

اما بعد ...

مدتی طولانی است که افتخار هم کلامی و همکاری با بزرگان عرصه تعلیم و تربیت را دارم که تمام سعی آنان انتقال تجارب ارزشمندشان به اهل تغییر و تحول است. تغییری که به محض لمسش توسط فرد شادابی و انرژی وصف ناپذیری را برایش به همراه خواهد داشت. این که می گویند تغییر امکان ندارد فرض محال کسانی است که در یک تاریخ مشخص شده به دست تاریخ سپرده شده اند. به قولی، تنها اصل تغییر ناپذیر هستی همان تغییر است و این باور عظیمی است که می بایست با تشنگی جست و جویش کرد ...

باتجدید احترام، داوود امیراحمدی


 
comment نظرات ()
 
کارگاه، نقطه آغازین تغییر ...
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 هر کسی که منکر تغییر است بداند که در حال زوال است...  

به لطف خدا اولین تفاهم نامه در سال 1393 بین مرکز مشاوره و خدمات روانشناسی یسنا ( دکتر محمود جهانگیری ) و خانه مدیران جوان ( داوود امیراحمدی ) در خصوص طراحی و اجرای سلسله کارگاه های توسعه فردی منعقد شد.


کارگاه " نقطه آغازین تغییر " چهارمین سال ( 1389 ) عمر خود را می گذراند و مخاطبانش به بیش از 1500 نفر رسیده است و این بار با مشارکت مرکز روانشناسی یسنا به شکلی متفاوت اجرا خواهد شد. کارگاه فوق از سری کارگاه های توسعه فردیست که به نقطه آغازین تغییر اشاره دارد. این کارگاه برای کسانی که به نوعی دچار روزمره گی شده اند برنامه ریزی شده است. این کارگاه برای کسانی است که فرصتی را به ظاهر از دست داده اند و افعالی هم چون ...

  • نمی شود،
  • نمی توانم،
  • نمی خواهم، 
  • امکان ندارد،
  • مگر می شود،
  • غیر ممکن است،
  • ...

یا کلماتی هم چون ...

  • اما،
  • ولی،
  • اگر، 
  • شاید،
  • ...

ورد زبان آن هاست و در نهایت از وضع موجودشان رضایت چندانی ندارند و درصدد تغییر آن هستند اما نقطه آغاز را نمی یابند...

 بیشتر ...

در این کارگاه توسط یک نویسنده و فیلم ساز داستان هایی نقل می شود که شبیه داستان های معمول نیست و صد البته همه اش حول محور زندگی ست. نکته جالب و خاص این کارگاه آن است که نتیجه و آخر داستان را هر فردی خودش تمام خواهد کرد اما نه به شکل معمول و جاریش.  

در طول داستان ...

شنیدن و شنیده شدن را تجربه خواهیم کرد، نه آن گونه که بوده. آن گونه که دوست داشتیم شنیده شویم و تاکنون نشده. توانمندیی که معجزه می کند و یکی از مهم ترین اصول ارتباط با دنیای پیرامونمان است...

دیدن را نه آن گونه که عمری دیده ایم تجربه خواهیم نمود. دیدنی از جنس فهمیدن و درک کردن و تمایز قائل شدن. تمایزی که ما را ببرد به جایی که تا کنون نرفته بودیم...

تکلم را با اندکی تفاوت از گذشته که عاری از قضاوت خواهد بود تجربه می کنیم. تجربه ای که شاید من را به من نزدیک تر کند. منی که مدتیست است فراموشش کرده ام... 

... تا پنجره ای تازه از نگرش در ذهن باز شود و این تازه گی انرژی بخش باشد تا فهم کنیم که زنجیری از جنس اسارت به گردن نداریم مگر ذهنی که اسیرمان نموده است. 

و در نهایت این که تنهایی بی معنا است اگر خود را بیابیم. خودی که به دست یک خودی انتخاب نموده این گونه باشد و او نمی داند که چه قدر می ارزد...

این مهم در تجارب اجرایی گذشته اتفاق افتاده و به امید خدا و تشنگی افرادی که به دنبال تغییر هستند روند رو به صعود خود را ادامه خواهد داد.

کارگاه آینده که دهمین تجربه از نوع خود می باشد با همکاری مرکز مطالعات روانشانسی یسنا و خانه مدیران جوان در فضای آن مرکز برنامه ریزی و اجرا خواهد شد.

 بیشتر ...

اشتباه نشود، موضوعات این سفر مذهب، روانشناسی، فلسفه، مدیریت، عرفان، انرژی درمانی یا ... نیست. شکل خاص خودش است همان شکلی که درستش، شاهکار می آفریند و نه کاری که به صورت روزمره ادعای انجامش را داریم. 

برای کسب اطلاعات بیشتر و نحوه ثبت نام به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
صدا، رنگ دیگر زندگی است ...
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
 

چرا گریه‌ات بند نمی‌آید ؟ 

 

خانم جوآن میلاین که چهل سال دارد از دیروز حرف‌های عجبی می‌زند. نمی‌خوابد. نیمه‌شب از خانه به در می‌آید و در جنگل کنار خانه‌اش می‌ایستد با نگاهی به آسمان. انگار به صدایی گوش می‌دهد که ما نمی‌شنویم. ‌گاه هم از طریق گوشی موبایلش به موزیکی گوش می‌دهد و در تمام این مدت می‌گرید.

چه طور است که این صداهای ساده بهاری، از چهچه مرغان تا صدای موسیقی ساده چنین او را به هم می‌ریزد. چه چیز را درمی یابد که دیگران عاجزند از گفتن و هم از شنیدنش آن.

خانم میلاین از هنگام تولد عاجز از شنیدن بوده است. او هیچ صدایی نشنیده تا دیروز. دوران کودکی را پدر و مادرش به جست‌و‌جو برای معالجه وی گذراندند و سال ها امید‌ها به نومیدی‌ تبدیل شده بود و علم کاری نتوانسته بود کاری کند.

اما از یک سال قبل او به یک جمع دانشگاهی پیوست و سرانجام یک وسیله را به گوش وی پیوند دادند و صبر کردند تا زمانی که خبر بدهند پیوند به خوبی عمل کرده است.

و بالاخره او گفت که ...

من می‌شنوم... من می‌شنوم... کمی موزیک برایم پخش کنید.

او می گوید زندگی رنگ دیگر دارد...

او می گوید صدا رنگ دیگر زندگی است.

آیا به زندگی بی‌صدا فکر کرده‌ایم؟

http://www.youtube.com/watch?v=Rsp6tHSyHjk&feature=youtu.be


 
comment نظرات ()
 
چند روز پیش عاشقی را دیدم ...
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳
 

داستان از یکم شهریور سال گذشته شروع شد و 27 شهریور خواهانش از او دعوت به یک عمر زندگی کرد...

او گفت، آنی که  گفته ام، نیستم.

خواهانش گفت که می داند. خواستگار قصه ما در مسیر شهریور انتخابش را کرده بود و در پی شناخت بیشترش نیز تلاش موثر شده بود.

او فهمید که پدر و مادر انتخابش( نه گزینه اش )، در حیات نیستند و چیزهایی که می گوید صحت ندارد. خواهان قصه را " محسن " صدا کنید.

الان با هم به قولی قهر هستند.

و احساس هم چنان حکم می راند ...  

موضوع این قهر آن چیزی نیست که در ذهن داری. محسن هر آن چه را که بود، قبول داشت. اما در این بین فعلی را محسن مرتکب شد که مورد پذیرش و تحمل هیچ شریکی نخواهد بود. 

گویا محسن در حین انتخابش هنوز گزینه هایی داشت و عاشق داستان ما این صحنه را دیده بود و حالا خود را اسیر تصمیم کرده بود.

از او پرسیدم چرا چیزی که هستی را از روز اول نگفتی...

گفت که حس می کردم که او نیز دروغ می گوید. 

اما محسن، راستش را می گفت.

عاشق می گفت که مدتیست پیش روان شناسی می رود که من برای ایشان ( روان شناس ) متاسفم چرا که وقتی عاشق حسش را بیان کرده بود، ایشان نیز مرحمت نموده، بزرگواری کرده، مشاوره دادن که شما نیز دروغ بگو...

بعد از ساعت ها هم کلامی، عاشق ما می گفت که باید روانشناسش را عوض کند. متاسفانه تحت تاثیر رفتار نادرست مشاور، او برای خود " بایدی " را تعریف کرده بود که می بایست شخصی مطلع، تعیین کند که چه باید بکند به عبارتی خودش را متکی به دیگریی کرده بود که این دیگری هم چون خیلی ها نقص بزرگی دارد.

هنر شنیدن آدم ها ... 

این را فهم کنیم که عاشق قصه ما تنهاست. پدر هجرت کرده و مادر هم در کنار اوست. عاشق قصه ما با برادری که دوستش دارد و همسرش زندگی می کند...

عاشق قصه ما زیباست و به طور حتم آرزوی بسیاری ...

او بسیار جوان است و شایسته بودن در مسیر خوشبختی...

مدتیست که " کریمی " ( دوستی ) که خود نیز راوی داستان های بسیار است، همراه و یار اوست و به لطف خدا و کمک این دوست و حمایت گروهی، عاشق داستان ما به قول معروف روی پایش ایستاده تا یاد بگیرد اما کفه تجارب تلخش،‌ نیازهای برآورده نشده عاطفیش، آینده نامشخصش و ... سنگین است و روزگار نیز سخت می گیرد و این روایت در شروع این ایستادن، ایستادنی که بسیار برایش حیاتیست رخ داده ...

امروز، عاشق داستان ما شاد نیست ...

ادامه دارد ...


 
comment نظرات ()
 
عشق و دوستی ...
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳
 

عشق، زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در «دوست» می بیند و می یابد..

عشق، اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج.

عشق، مامور تن است و دوست داشتن، پیغمبر روح. 

عشق، لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

عشق، غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن هم زبانی در سرزمین بیگانه یافتن .

عشق، رو به جانب خود است و دوست داشتن رو به جمال دوست... 


 
comment نظرات ()
 
سناریوی زندگی ...
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳
 

 

 رسیدن، سرآغاز و شروع دل کندنه ...

  


 
comment نظرات ()
 
سال نو مبارک ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳٩۳
 

سلام به دوست، سلام به تویی که یادم می کنی، سلام به قدیمی ترها، سلام به ماندنی ترها، سلام به بزرگ ترها، سلام به مهربان ترها، سلام به بخشنده ها، سلام به اساتیدم و سلام به همه اهالی خانه و خانواده ...

سلام به ...

علی آسیم، پریسا حسین زاده، کیمیا، بهروز قربانی، جهانگیر شاه گشتاسب، پروین قناعی، علی امیرطاهری، پیام خلیلی، حیدری، مجتبی انصاری، حمید گوهری، سلمان سبحانی، دکترمهدی فاخری، حسن روحانی، محسن ساجدی، بهزاد معمارماهر، لیلا محمدی، سولماز طهرانی، پیمان صولتیان، جلال حسینی، کاشانی، احمد رحیمی، امیر حیدری، حامد زرگانی، حمید عبدالهی، دکتر عطار، جزایری، علیرضا مجاهدی، سیدمحسن روحانی، محسن شجعانی، فتحعلی خوش بین، دادگر، مسعود فانی، سارا استوار، احمد، محمدصادق تجنگی، حمید ضیائی، خشایار، الهام محمدیان، نیره دیانی، فرزین صبوحی، مهرجهان دمیرچلی، شهرام ناظمی، شیده دلاوری، آرزو امیری، امیرحامد رضائی، مهربان، رضا ارشد، عسل دیزبند، امیرحسین، صمیمی، جمشید اقبالپور، معصومه کریمی، علی خلیلی، بهمن شکوریان، رویا کوهستانی، حمید صابرمنش، حبیب رهبر صفا، عباس مقصودی، زهرا یوسف زاده، علی کاظمی نژاد، حیدر ارجمندی، سیروس خادم، کمیل سوهانی، عصمت محمودی، نرگس قاسمی، مرجان وثوق منش، مائده جلال آبادی، سعید آهنگران، شاهین شاکری، محمدرضا اثنی عشری، محمدبیگی، امین قلم بر، سیدمحمدعلی امام، شهرام بارانی، بهرام شهریاری، هادی شفیعی دوست، سیدمهدی بابایی، تابع جماعت، احمدی، آزیتا کارخانه، فارسی جانی، مهسا رئوفی، سهیلا لطیفی، عفت جلالوندی، الهه اسماعیلو، مریم رستمی، رنجبر، سیدفرشاد حسینی، فرامرز سعادت، حبیب مهدوی، نورافکن، فربد ضیافتی، مهدیه مرشدی، فریدون شالباف، داود مستشاری، آهنگرانی، جعفر حسین زادگان، آزیتا پهلوان زاده، ندا مفاخری، مجتبی سلیمانی، علی گازران، رضا وفائی، امیری فر، مهرداد زکی زاده، 

موسسه شهید فتاحیان، جامعه یاوری فرهنگی، موسسه خیریه سمر، بنیاد همدلان کودک، بهین مشاوران آتیه ساز، کاریزما مشاور، 

از خداوند آرزومندم و امیدوارم سال 93 برای همه شما گلستان عمرتان شود و احترام خالص و ناب به عقیده و جایگاه انسان سرلوحه تمامی رفتارمان گردد.


 
comment نظرات ()
 
بادکنک ...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢
 

در سمیناری به حضار گفته شد اسم خود را روی بادکنکی بنویسید.

همه این کارو انجام دادند و تمام بادکنک ها درون اتاقی دیگر قرار داده شد.

اعلام شد که هر کس بادکنک خود را ظرف 5 دقیقه پیدا کند.

همه به سمت اتاق مذکور رفتند و با شتاب و هرج و مرج به دنبال بادکنک خود گشتند ولی کسی نتوانست بادکنک خود را پیدا کند.

دوباره اعلام شد که این بار هر کس بادکنکی که برمی دارد به صاحبش دهد.

طولی نکشید که همه بادکنک خود را یافتند.

دوباره بلندگو به صدا درآمد که این کار دقیقاً زندگی ماست.

وقتی تنها به دنبال شادی خودمان هستیم به شادی نخواهیم رسید

در حالی که شادی ما در شادی دیگران است، شما شادی را به دیگران هدیه دهید و شاهد آمدن شادی به سمت خود باشید.


 
comment نظرات ()
 
نگاه ...
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
 

 

 



 
comment نظرات ()
 
تا شاید ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
 

 


 
comment نظرات ()
 
می تونی فرض کنی ...
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
 

می تونی فرض کنی ...

زندگی همانند شرکت کردن در مسابقه ای تیراندازی باشد که در آن هدف های گوناگونی وجود دارد. چیزی که این مسابقه را جالب تر می کند این جاست که در آن شما می بایست در حالات مختلف ( نه فقط ایستاده و یا نشسته یا آرام و حتما هم با استرس های محتمل در این مسابقه ) به هدفتان تیراندازی کنید.

 فهم تمامی لحظات ( حین مسابقه، زمان های فراغت، نوع ذائقه به غذا، نحوه ارتباطات با رقبا، وجود بالا دستی ها، ناظرین، داورها و ... ) می تواند مکمل ِ حالی خوب برای لحظه بعد شود و با تمرکز بر هدف ( شامل همه لحظات از جمله خوردن به هدف ) و شلیک درست و به موقع، تو را موفق تر از سایرین سازد. موفقیتی که در آن همانند واژه خوشبختی ( فهم آن چه داریم و لذت بردن از آن)، یا بدبختی، نهایتی نیست.

به عبارتی، کافیست که در مسیرش باشی، کجایش مهم نیست ...

در این مسابقه سعی کن انسان های اطراف را بشناسی چرا که همه شان انگیزه ای برای حضور دارند. آنان را بشنو و دایره خود را بزرگ و بزرگ تر کن.

هر لحظه از شلیک ( درست یا اشتباه ) می تواند مهارت تو را افزون کند و انسان موفق کسی است که از این مهارت هم استفاده کند. اگر اولین تیرت به هدف خورد یعنی این که تمرکز داری ( درونی، بیرونی) و اگر نخورد به تنها چیزی که نیاز داری فرصتی برای تمرکز است. جنس و شکل  رسیدن به آن کاملا در اختیار تو، امکانات و مهارت توست.

در این مسابقه باخت نداریم چرا که در آن حضور داریم و تا زمانی که نفس می کشیم فرصت برای تمرکز هست.  باخت آن جاست که هدفی نداشته باشیم.

 

شرح عکس: مراسم اختتامیه کنسرت سیدمرتضی فلاحتی ( بامداد ) هنرمند جوان کشورمان و اهدای چند شاخه گلی که تقدیمش شده بود به عزیز دل و یکی از قهرمانان جامعه یاوری فرهنگی، سرکار خانم سعیده شاه نظری

هر انسان یک کتاب است و تو و من چند برگ از این کتاب ها را خوانده ایم که این گونه عالمانه قضاوتشان می کنیم. قضاوت هایمان حال ما را خراب می کند چون در این نگرش خط کش " من " هستم و تفاوت دیگران با این " من ".

قضاوت اصولا کار هر کسی نیست چرا که قاضی کسی است که بی طرف و با آگاهی بر تمامی آن چه که گذشته است قضاوت می کند و این قضاوت بیشتر عقلانیست تا حس.

زندگی مفهومی است که با بودن و شدن معنا می یابد. بودنی در میان و شدنی از جنس تعالی که هر لحظه اش متعالی تر از لحظه قبل خواهد بود. نشینیم و بگویم که گذشت از ما ...

شرح عکس : نوشته ای که سعیده فقط می تواند با انگشت های پای چپش برای تو و من بنویسد... زندگی عشق است و دیگر هیچ و من عاشق عشقم.

و تو هنوز فرصت داری ...

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
پرورش ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
 

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ...

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎی ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ:

ﺷﻌﺮ ﺑﻨی ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:

ﺑنی ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎی ﻳﻜ ﺪﻳﮕﺮﻧﺪ

ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮی ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ

ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﻳن ﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ !

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ نمی ﺁﻳﺪ،

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌنی چی ؟

ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴتی ﺣﻔﻆ ﻛنی؟!

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ: ﺁﺧﺮﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ میﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎی ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﻫﻮﺍی ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ.

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻫﻤﻴﻦ؟!

ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭی ﻛﻪ ﺩﺍﺭی ﺑﺎﻳﺪ ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ می ﻜﺮﺩی ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧمیﺸﻪ!ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ بی ﻏمی

ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩمی

معلم می تواند هر کسی باشد. برادری، خواهری، فامیلی، همسایه ای، همکاری، هم وطنی، هم زبانی، همراهی، هم ... حتی خود من که غم من را ندارد.


 
comment نظرات ()
 
بی نیازی، بنیان آزادی ست ...
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
 

امسال برای پانزدهمین بار به سلسله کنفرانس‌های داووس یا مجمع جهانی اقتصاد، دعوت شده بودم. 265 میزگرد در داووس امسال برگزار شد که طی پنج روز موفق شدم در 24 مورد که به حوزه پژوهشی من مربوط می‌شد شرکت کنم تا از زوایای مختلف نظام بین‌الملل در حال ظهور را بهتر درک کنم.

 

 

داووس محل تصمیم‌گیری نیست بلکه کانون یادگیری و اثرگذاری است. طی یک هفته در داووس، فرصت کردم تا با ده‌ها کارآفرین، محقق و مدیر صحبت کنم و به عنوان یک دانشگاهی، نمایی مثبت از ایران عزیز به جا گذارم.

اما آن چه که مهم‌ترین درس من از داووس امسال بود در لابه‌لای جلسات و گفت و شنودها به دست نیامد، بلکه زمانی بود که داووس را ترک کردم. در فرودگاه زوریخ در صف تحویل چمدان ایستاده بودم که ناگهان، کسی مرا صدا کرد. هنگامی که برگشتم؛ پشت سر خود، وزیر خارجه سوئد را دیدم. این بار سوم بود که او را طی یک هفته می‌دیدم.

ضمن این که با هم صحبت می‌کردیم 10 درصد از توجه من به این مسأله بود که ببینم کسی او را همراهی می‌کند یا خیر. او هم مانند دیگران در صف ایستاده بود تا چمدان خود را تحویل داده و کارت سوار شدن به هواپیما را بگیرد.

باورم نمی‌شد. سال‌ها در رسانه‌ها خوانده بودم که مسوولین دولتی کشورهای اسکاندیناوی، مانند شهروندان دیگر رفتار می‌کنند و هیچ مزیتی نسبت به دیگران ندارند و حال، به چشم خودم این واقعیت را تجربه می‌کردم.

من و او، چمدان خود را تحویل دادیم و مانند افراد عادی، کارت پرواز گرفتیم و چون به مقصدهای مختلفی می‌رفتیم از هم خداحافظی کردیم. از آن لحظه مرتب به این موضوع فکر می‌کردم که کدام ساختار، قواعد و قوانینی باعث می‌شود تا به این حد، مسئول مهم یک کشور کم هزینه باشد.

 سوئد با 9/5 میلیون جمعیت، 550 میلیارد دلار تولید ناخالص داخلی و حدود 44000 دلار درآمد سرانه، از منظر شاخص‌های توسعه یافتگی، جزو پیشرفته‌ترین کشورهای جهان است. این کشور، میزبان حدود 130 هزار نفر مهاجر ایرانی نیز می‌باشد.

آیا وضعیت سوئد به خاطر فرهنگ، دانش و آگاهی مردم این کشور است؟

شاید این گونه باشد اما با استمداد از نظریه‌های توسعه یافتگی احتمال بیشتر را به این نکته می‌دهم: در سوئد ساختاری به وجود آمده که مردم فقط از دولت و حکومت، انتظار ایجاد امنیت و نظارت بر قانون را دارند.

 حکومت و دولت، کانون ثروت و ثروت‌یابی نیست. می‌توان دقیق‌ترین نظام قانونی را طراحی کرد ولی وقتی 90 درصد ثروت یک کشور نزد حکومت و دولت است، حداقل از لحاظ نظری نمی‌توان در انتظار توزیع ثروت و عدالت اجتماعی نشست.

 توسعه یافتگی نتیجه تفکیک قدرت اقتصادی از قدرت سیاسی یک کشور است. چون مردم سوئد مسوول معاش خود هستند، از حکومت و دولت بی‌نیازند و می‌توانند بدون نگرانی، حقوق اجتماعی خود را درخواست کنند و مدیران را به سمت پاسخ گویی سوق دهند. همین که انسان نیاز مالی و اقتصادی پیدا کرد، مجبور است به خاطر بقای خود، بسیاری مسائل را کتمان کند. بی‌نیازی، بنیان آزادی است.


 
comment نظرات ()
 
دکتر محسن رنانی ...
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢
 

 

عشق، صبوری، سادگی

زینت زندگی در جهانی بسامان و ضرورت زندگی در دنیای نابسامان است.


 
comment نظرات ()
 
روایتی آشنا و مصیبت بار ...
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
 

می گوید شوهرش با خانمی رابطه دارد.

امر مسلم شده است که هم چین اتفاقی افتاده است. هرچه می کند همسرش از این کار دست برنداشته و دل از آن زن نمی کند. زندگی شان شده است چیزی شبیه به جهنم! 

... و دغدغه روز و شب این بانو این شده است که چگونه این زن وارد اتاق خواب همسرش شده و او متوجه نشده است!؟! 

متأسفانه همه مان از این موردها دیده ایم یا حداقل شنیده ایم. مظلوم واقعه هم آن زنیست که همسرش او را طرد کرده و ظالم هم آن خانمی که مرد را اغفال نموده است. طبق روال همیشگی نوشته ها لطفاً دید عمومی نسبت به این گونه وقایع را کنار گذارید. بی طرف بنگریم.

واقع بینانه که بنگریم، آن که اغفال شده و به عبارتی از غفلت او سوء استفاده شده مرد نیست بلکه همسر ایشان است.

آن زن به عنوان همسر، ناخودآگاه کوتاهی هایی نموده که به مرد جواز این خطا را داده است. کوتاهی در امور زناشویی، رفتار سرد در برخورد با همسر، ابراز نکردن علاقه، ایجاد سوء تفاهم های پی در پی، اهمیت ندادن به عقاید شوهر و گاهی حتی توهین به شعور عاطفی او باعث ترک خانه و جستجوی مأمنی بهتر توسط مرد می گردد.

هرچند این ها دلایلی کوچک برای یک خیانت بزرگ است اما واقعیتی است انکار ناپذیر. باید قبول کرد که همه از تربیت صحیح دینی و خانوادگی برخوردار نیستند. همه مردها اهل تزکیه نفس و ... نیستند. 

آیا نباید مردی که قرار است چرخ اقتصادی زندگی را بچرخاند به وسیله محبت همسرش از خطا دور شود تا بتواند هرچه بهتر هدفش را دنبال کند؟ 

 

وقتی خطاهایی از این دست را مرتکب می شویم کم کم بساط ویرانی یک جامعه را فراهم می آوریم. از یک سو زنانی هستند که در هر جایی مجال یابند خود را عرضه می کنند و از سویی دیگر مردان سرخورده ای که جویای هم چین افرادی می شوند و با این عمل خود به فساد و فروپاشیدگی خانواده خود و دیگران دامن می زنند. 

در حقیقت زنان جامعه اند که چنین می کنند. همان زنانی که در خانه می شویند و می پزند و به خود می بالند که لوستر خانه شان (که شاید مرد خانه سالی یک بار هم به آن نگاه نکند) برق می زند از تمیزی، مردانشان را با میلی مهار نشده راهی جامعه ای می کنند که گرگان در لباس پری خود را می فروشند، در حقیقت این کار باز گذاشتن درب اتاقشان به روی زنانیست زاییده شهوت و مردانی که همیشه از آن ها به نام اغفال شده(!!!) یاد می شود.

آنان بدین شکل، اولین مسیر آسفالت شده با هوس را انتخاب کرده و به سمت تباهی می روند.

مخربین اصلی این گره کور زنانی هستند که فقط خانه دارند و بچه دار و گاهی همان هم نیستند و شوهرانی که با یک بی محبتی کوچک میل تنوع طلبی شان گل می کند!

زنان را باید توصیه کرد به همسرداری، ابراز عشق و هم قدم شدن با همسر در مسیر زندگی و مردان را باید توصیه نمود به خویشتن داری و صبر در برابر ناملایمات. هر دو عضو جامعه را نیز باید هدایت کرد به سمت فرهنگ خانواده مبتنی بر دین و الگوپذیری از بزرگان این راه، مطالعه در مورد امور زناشویی و سازش با یک دیگر و فهم آن که بخشی از زندگی مشترک انجام وظایف محوله است و بخشی دیگر، فراتر از آن ...

البته به طور حتم مطالبی که گفته شد نمی تواند تمام آن چه که هست باشد. هستند بانوانی که علی رغم انجام امور محوله و مسوولیت های فردی و خانوادگی و حتی اجتماعی به نحو احسن، همسرانشان نه تنها قدر شناس آنان نیستند بلکه ناراضی نیز هستند و هم چنان از فرصت های پیش رو برای ارضای هر آن چه که تحت عنوان " کمبود " دارند استفاده می کنند و هیچ وقت نیز راضی نبوده و نخواهند بود.


 
comment نظرات ()
 
خانه های قدیمی ...
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢
 

هر جایی که هوس می کردی می خوابیدی. چون خوابیدن اصالت نداشت...

خانه های قدیمی را که می بینم این نکته را درک نمی کنم که آن زمان که امکانات در حد بسیار پایین تری از حالا بوده و قدرت و توان اقتصادی مردم نیز با امروز قابل مقایسه نبوده چگونه پدران ما این قدر برای زیبایی و آراستگی محل زندگیشان تلاش و هزینه می کردند. آن ها به تک تک عناصر یک خانه به شکلی هوشمندانه شخصیت می دادند و به همه ابعاد فرهنگی و کارکرد یک منزل مسکونی به طرزی دقیق همت می گماردند و به خانه تنها به عنوان محل خواب و استراحت نگاه نمی کردند. 

عناصر زیباشناختی به طرزی هنرمندانه آرامشی را به روح ساکنان این منازل تزریق می کردند که هم اکنون نیز این آرامش را با اندکی درنگ در این خانه ها عمیقا احساس می کنیم.

اما اکنون خانه های ما تنها زندان هایی هستند فاقد هیچ روح و معنایی. آپارتمان های قفس مانندی که تنها کارآیی شان دادن مجالی است برای خوابیدن و خستگی در کردن که آن هم با دغدغه ها و استرس های روزمره مان به سادگی قابل حصول نیست. اگر قرار باشد ساعاتی مداوم در یک آپارتمان بمانیم دلمان می گیرد و هر لحظه قصد فرار می کنیم. خانه های قدیم اما محل زندگی بودند. روزها هم که در آن سپری می کردی خسته و آزرده نمی شدی. 

 

حوض و باغچه، اندرونی و بیرونی، زمستانی و تابستانی، مطبخ و مصلی، پذیرایی و هشتی و... همه را داشت اما جایی به نام اتاق خواب نداشت. هر جایی که هوس می کردی می خوابیدی و رختخوابی پهن می کردی و دلت را صفا می دادی. گاهی در حیات و روی تخت روی حوض، گاهی ایوان و گاهی پشت بام اتاق خوابت می شد. با این که فضای زیادی در خانه ها وجود داشت جایی را اختصاص به خواب نمی دادند. 

 

چون خوابیدن اصالت نداشت. اصل بر زندگی و جلای روح در فضای گرم منزل بود. 

اما آپارتمان های امروزی ما حتی اگر 40 - 50 متر هم زیربنا داشته باشد اتاق خواب دارد. اتاقی برای خوابیدن که تختخوابی بزرگ و بی تناسب دائما در آن ما را به خوابیدن فرامی خواند. تنها کار مفیدی که می شود در آپارتمان کرد.

مبل ها و تخت خواب و وسایل و تلویزیون هر کدام جایگاه مشخصی دارند در زندگی آپارتمانی. برای همه این ها جایگاهی باید درنظر گرفت اما جای خودمان معلوم نیست. جای تنفس روحمان تعیین نشده. قبله آپارتمان های ما هم تلویزیون است. همه وسایل خانه با تناسب با محل تلویزیون چیده می شوند و مهمانی های ما جای تلویزیون دیدن است و در پایان فیلم و سریال همگی از هم خداحافظی می کنیم و به قفس خودمان می رویم. زن و شوهرها با تلویزیون، کامپیوتر، تبلت و موبایلشان بیش از همسرشان تعامل و مصاحبت دارند. هیچ حرفی برای گفتن برای یک زوج وجود ندارد و هر کدام سر در تنهایی خویش، سر در لاک تکنولوژیک خود منتظر فرارسیدن ساعت خوابشان هستند.

دیگر خبری از گفت و گوهای صمیمانه نیست. خبری از شعرخوانی و ضرب المثل نیست. بازی های بچه گانه هم دیگر جای خود را به کامپیوتر و پلی استیشن داده اند و خانه ها مجموعه جزایری هستند که هر کسی در جزیره تنهایی خویش آرام گرفته و به دیگری کاری ندارد. 

دلم می گیرد وقتی می بینم که چه قدر در این آپارتمان های قفس مانند بی روح چیزهای ارزشمندی را از دست داده ایم.

چه قدر تنها شده ایم و چه قدر زندگی هایمان بی کیفیت شده. این آپارتمان ها که خانه نیستند. خانه هم خانه های قدیم! 


 
comment نظرات ()
 
وابستگی یا دل بستگی ...
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
 
وابستگی یعنی می خواهمت؛ چون مفیدی.
دلبستگی یعنی می خواهمت؛ حتی اگر مفید نباشی. 
 
  
من به خودکار گران قیمت روی میزم برای جلسات مهم، وابسته ام، 
اما به جعبه آبرنگ بی خاصیتی که یادگار دوران کودکیم است دلبسته ام.
 
 من به میز مدیریت که هر روز پشت آن می نشینم وابسته ام،
اما به آن گلدان کوچک کاکتوسی که کنار پنجره گذاشته ام، دلبسته ام.
  
من به کتاب های مدیریتی کتابخانه ام وابسته ام اما به کتاب های شریعتی روی میزم دلبسته ام.

وابستگی ها را جامعه و فرهنگ و والدین می آموزند و پرورش می دهند اما دلبستگی ها انعکاس خود واقعی من هستند.
کاریزما مشاور 

 
comment نظرات ()
 
بخشی از حقیقت زندگی ...
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢
 

روزی در فرودگاه نیویورک منتظر پرواز بودم، اعلام شد پرواز ما لغو شده است و مسافران باید برای کسب اطلاعات به سالن هفت مراجعه کنند. وقتی به سالن رسیدم، متوجه صف طولانی جلوی یکی از باجه ها شدم. همه مسافران خشم و عصبانیتشان را سر مأمور صدور بلیت، خالی می کردند. آن ها از لغو شدن پروازشان، عصبانی و مضطرب بودند و مدام از او می پرسیدند، ما باید چه کار کنیم؟!

مأمور فروش بلیت در حالی که توضیحاتی می داد، خسته و کسل به نظر می رسید و با هر اعتراضی شانه هایش خمیده تر از قبل می شد. وقتی نوبت من رسید، تصمیم گرفتم به او قوت قلب بخشم؛ بنابراین با مهربانی به او گفتم:

من به راستی قدردان زحمات شما هستم. می دانم که در این شرایط دشوار هرچه از دستتان بر می آید، انجام می دهید. متوجه شدم که با مردم بسیار صبور هستید و می دانم که لغو شدن پرواز تقصیر شما نیست! او بعد از درک و تفاهمی که از جانب من دید، آه کشید.

و ادامه دادم ...

فقط می خواهم از شما تشکر کنم و به شما بگویم که شما شغل سختی دارید و باید به خود افتخار کنید. پس از شنیدن تشکر و توضیحات لازم، آن جا را ترک کردم. اما وقتی که به پشت سرم نگریستم، متوجه شدم که مأمور صدور بلیت مطمئن و محکم به مسافر بعد جواب می دهد. من انرژی لازم را در اختیار او گذاشته بودم. برای من ساده و راحت بود که قدردانی ام را ابزار کنم و شاهد تأثیرات عمیق آن باشم!

حقیقت زندگی این است،

انسان هایی که با آن ها در تماس هستیم را شاد کنیم.

 http://hagheghat.persianblog.ir/post/191/


 
comment نظرات ()
 
داریم از هم دور می شویم ...
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢
 

  

در مرگ عاطفی زندگی زناشویی، چهار مرحله وجود دارد که کارشناسان خانواده به این صورت تقسیم بندی می کنند...زن و شوهری را در نظر بگیرید که برای شما الگوی یک زوج موفق اند. آن ها با یک دیگر رفتار خوبی دارند و به هم احترام می گذارند و زندگی مالی مستحکمی  بنا نهاده اند. به خواسته های هم ارج می نهند و در نهایت زوج موفقی به نظر می رسند.

این طرز فکر شما، یک روز در حالی که مشغول خوردن شام و گفتگوی خانوادگی هستید به یک باره با شنیدن خبر جدایی آن زوج به هم می ریزد. هرچه فکر می کنید نمی توانید علتی منطقی برای این اتفاق بیابید. تمام زوایای مغزتان را می کاوید تا نشانه ای دال بر مشکلات زناشویی آن زوج بیابید اما به نتیجه خاصی نمی رسید.

چه اتفاقی می افتد که روابط عاطفی و پیوند های خانوادگی و اجتماعی از بین می روند و جدایی جای آن ها را می گیرد؟ حتما دلیلی هست ولی ناشناخته تر از آن است که شما به وجودش پی ببرید...

در مرگ روابط عاطفی زندگی زناشویی، چهار مرحله وجود دارد که کارشناسان خانواده به این صورت تقسیم بندی می کنند:

  • مخالفت،
  • رنجش،
  • عصبانیت،
  • عدم پذیرش یا طرد و سرکوبی.

 

مرحله 1: مخالفت

در زمینه عاطفی و در زندگی زناشویی این مسأله به کرات اتفاق می افتد زیرا تعداد تعاملات میان فردی زوجین خیلی زیادتر از انواع دیگر روابط است و به همین نسبت احتمال بروز اختلاف میان آن ها بیشتر است. اگر مخالفت های کوچک خود را بیان نکنید و با توجه به تعداد موارد پیش آمده، از خیر مطرح کردن آن ها بگذرید، این مخالفت های کوچک جمع شده و کم کم به علامت هشداردهنده بعدی یعنی رنجش و عصبانیت تبدیل می شود.

مرحله 2 : رنجش و عصبانیت

در این مرحله شما فرد مقابل را سرزنش و ملامت می کنید و فرد مقابل هم عکس العمل نشان می دهد و شما را مورد حمله قرار می دهد. خیلی مواقع که سر موضوع کوچک و بی ربطی دعوای بزرگی راه می افتد علت آن را باید در جای دیگر و موضوع دیگری جستجو کنید. اگر رنجش و عصبانیت، مدام تکرار شود شما در مقام جلوگیری از آن، با به درون ریختن این عصبانیت و رنجش و انباشت انرژی منفی بسیار در درونتان پا به مرحله سوم می گذارید.

مرحله 3 : عدم پذیرش و طرد

بعد از یک دعوای مفصل، در را به هم می کوبید و از منزل خارج می شوید. شما در منزل و زیر یک سقف هستید ولی به یک دیگر بی اعتنایی می کنید و یک دیگر را مورد بی توجهی قرار می دهید. در واقع طرف مقابل را هم از دیده و هم از دل بیرون می کنید. بیشتر جدایی ها و طلاق ها در این مرحله اتفاق می افتد. این دوره بحرانی ترین دوره اختلافات و در حقیقت زمان به زانو در آمدن آخرین تلاش های عاطفی طرفین برای بقای زندگی مشترکشان می باشد.

مرحله 4 : سرکوب

سرکوبی نوعی احساس کرختی و بی  حسی است. شما دیگر احساسات منفی خود را حس نمی کنید اما در مقابل، بهای بزرگی می پردازید و دیگر احساسات مثبت خود را نیز لمس و درک نخواهید کرد. آن چه این مرحله را فاجعه آمیز می کند نوع رابطه ای است که بین زوجین وجود دارد. به این ترتیب که همه چیز خوب و مرتب به نظر می رسد و طرفین به ظاهر زندگی خوبی در کنار یکدیگر دارند اما در واقع بسیاری از استعدادها و مهارت های عاطفی خود را فراموش کرده اند و به یک جسد ماشینی و متحرک تبدیل شده اند که زندگی محدود و بی طراوتی را دنبال می کند.

داریم از هم دور می شویم!

زمانی که روابط عاطفی مناسبی در میان زن و شوهر وجود داشته باشد خانواده با آرامش بیشتری به فعالیت خود ادامه می دهد و در انجام امور بیرون از خانه نیز موفق تر عمل می کنند. زن وشوهری که ذهن و رفتار یک دیگر را درک کنند، روابط عاطفی مثبتی هم با یک دیگر برقرار می کنند.

روان شناسان تنها راه حل این مسأله را داشتن هوش عاطفی زن و شوهر در خانواده می دانند و می گویند:

«هوش عاطفی مجموعه ای از مهارت ها و شاخص ها برای شناخت احساس خود، کنترل احساس خود، شناخت احساس دیگران و تنظیم روابط با دیگران است که در خانواده جایگاه بسیار بالایی دارد.»


 
comment نظرات ()
 
چگونگی نگرش به تغییر و ...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢
 

یک روز، زنی با یک مجله در دست پیش شوهرش می‌آید و می‌گوید، عزیزم، این مقاله فوق‌العاده است. یک فعالیتی را توضیح می‌دهد که هر دوی ما می‌توانیم برای بهتر کردن ازدواجمان آن را انجام دهیم. موافقی امتحانش کنیم؟

همسرش می‌گوید، حتماً!

زن توضیح می‌دهد، این مقاله می‌گوید که یک روز هر کدام از ما یک لیست جداگانه از چیزهایی درمورد هم دیگر که دوست داریم تغییر دهیم تهیه کنیم. چیزهایی که اذیتمان می‌کنند، اشکالات کوچک و از این قبیل. و بعد فردای آن روز این لیست را به هم دیگر بدهیم، موافقی؟

شوهر لبخند زده می‌گوید، موافقم!

آن روز مرد کاغذی برداشته و در اتاق نشیمن نشست. زن به اتاق خواب رفت و همان کار را کرد.

روز بعد، سر میز صبحانه، زن گفت، شروع کنیم؟ اشکالی ندارد اگر من اول شروع کنم؟

مرد گفت، شروع کن.

زن سه ورق درآورد. لیست بلند بالایی بود. شروع به خواندن لیستش کرد. عزیزم اصلاً دوست ندارم وقتی… و همین طور لیست را که از کارهای کوچکی درمورد همسرش که او را اذیت می‌کرد تشکیل شده بود، ادامه داد.

مرد احساس کرد خنجری به قلبش وارد شده است. زن متوجه این قضیه شد و پرسید، دوست داری ادامه بدم؟

مرد گفت، اشکالی ندارد، ادامه بده، می‌تونم تحمل کنم.

زن به خواندن ادامه داد.

آخر کار زن گفت، خوب تمام شد. حالا تو شروع کن.

مرد ورقی را از جیبش درآورد و گفت، دیروز از خودم پرسیدم دوست دارم چه تغییراتی در تو ایجاد کنم. هر چه قدر فکر کردم، حتی یک چیز به ذهنم نرسید. بعد کاغذ که سفیدِ سفید بود را به همسرش نشان داد. بعد ادامه داد، چون به نظر من تو در نقص‌هایت کاملاً بی‌نقصی. من تو را آن طور که هستی قبول کرده‌ام- با همه نقاط مثبت و منفی که داری. من کل این مجموعه را دوست دارم. تو آدم فوق‌العاده‌ای هستی و من واقعاً عاشقتم.

زن ناراحت شد. سه ورق کاغذ را در دستانش مچاله کرد و سعی کرد به نحوی از دل او درآورد و او را آرام نماید.

"""""

ما به این دلیل دوست داریم آدم ها را تغییر دهیم، که دوستشان داریم. اما گاهی‌اوقات، انگیزه‌های ما خالص نیستند. گاهی وقت‌ها از روی خجالت دوست داریم که عزیزانمان را تغییر دهیم. از این که دیگران درمورد فرزندان، همسر، خواهر و برادرها و والدینمان چه می‌گویند، خجالت می‌کشیم.

یک دلیل دیگر برای میل ما به تغییر آدم ها این است که دچار بیماری مقایسه کردن هستیم. ازدواج کردن مثل رفتن به رستوران است؛ وقتی غذایتان را سفارش می‌دهید، می‌فهمید که میز بغلی هم چه غذایی سفارش داده است و یک دفعه از چیزی که سفارش داده بودید، پشیمان می‌شوید.

این میل به مقایسه کردن، مایه بدبختی‌ بسیاری از زندگی‌های زناشویی است. اگر همیشه هیکل همسرتان را با فلان هنرپیشه زن مقایسه کنید، مطمئناً او قادر به رقابت با آن نخواهد بود. یا اگر درآمد شوهرتان را با فلانی مقایسه کنید، او هم توان رقابت نخواهد داشت. خیلی وقت‌ها، حتی همسرانمان را با کسی مقایسه می‌کنیم که اصلاً وجود ندارد.

مثلاً درمورد یک ستاره هالیوودی خیال پردازی می‌کنیم که اصلاً واقعی نیست. چون همه نقص‌ها و عیب و ایرادهای آن ها برایمان آشکار نیست.

قبل از این که ازدواج کنیم، برای ارزیابی همسر آینده‌مان باید خیلی دقیق باشیم. همه چیز را بررسی کنیم. ارزش‌ها، پیشینه، اولویت‌ها، واکنش‌ها، اعتقادات، همه چیز. اما وقتی ازدواج کردیم، دیگر دست از ارزیابی کردن برداریم، از انتقاد کردن دست بکشیم.

دیگر وقت درست کردن طرف مقابل تمام شده است. باید بتوانیم او را همان طور که هست تحسین کنیم. از پشت میز قضاوت بیرون بیاییم و حس نقاشی را پیدا کنیم که می‌خواهد تصویری زیبا را نقاشی کند. یک هنرمند همه چیز را همان طور که هست قبول می‌کند. وقتی فرد مقابل را بپذیرید و تحسینش کنید، یک معجزه اتفاق می‌افتد: فرد مقابل یاد می‌گیرد خود را بپذیرد و درنتیجه زخم روی دلش التیام یافته و تغییرها شروع می‌شود.

چه چیزهایی را دوست دارید و چه چیزهایی را دوست ندارید؟

ممکن است یک چیز را هم دوست داشته باشید و هم نداشته باشید. مثلاً تلفن‌همراهتان. چرا دوستش دارید؟ چون هر زمان که خواستید می‌توانید به کسانی که در دفترچه آن ذخیره هستند زنگ بزنید و این که آن تعداد آدم هم می توانند هر زمان که دوست دارند به شما زنگ بزنند، حتی وقت‌هایی که دوست دارید استراحت کنید و برای خودتان وقت بگذرانید. خنده‌دار است اما درمورد روابط هم همین طور است.

چرا عاشق شدید؟

شوکه نشوید، اما همان چیزی که باعث شد عاشق یک نفر شوید، سال‌های بعد روی اعصابتان خواهد بود. شوخی نمی‌کنیم. اگر به این دلیل عاشق همسرتان شدید که وقتی در مهمانی او را دیدید بسیار خوش‌مشرب و بشاش به نظر می‌رسید، سال‌های بعد ملتمسانه دوست دارید زیپ دهان او را بکشید که دست از حرف زدن بردارد.

اگر به این دلیل عاشق شوهرتان شدید که ساکت، قوی و جدی بود، امروز دوست دارید به خاطر سرد بودنش خفه‌اش کنید. اگر به خاطر زیبایی بی‌نظیرش عاشق همسرتان شدید، امروز وقتی مجبور می‌شوید سه ساعت در ماشین بنشینید تا برای بیرون رفتن آماده شود دوست دارید تک تک موهایتان را بکنید. یادتان باشد، هر نقطه قوتی یک ضعف دارد.

باز هم نکته‌ مهم را تکرار می‌کنم:

اگر می‌خواهیم ازدواجی شاد و آرام داشته باشیم، باید دست از اصلاح کردن همسرمان برداریم و شروع به تحسین کنیم.

این که باید از اصلاح کردن همسرمان دست برداریم دو دلیل دارد:

  • اول این که نمی توانیم.
  • دوم این که آدم ها مثل خانه‌های قدیمی می‌مانند. اگر یک جای آن ها درست شود، یک چیز دیگر در آن ها خراب می‌شود.

یادمان باشد، هیچ وقت نمی‌توانیم کسی را درست کنیم چون اصلاح کردن دیگران یک کار درونی است. هیچ وقت از بیرون نمی‌توان به آن اجبار کرد. باید دیگران را تحسین و راهنمایی کنیم. باید به آن ها آموزش دهیم. اما نباید اجبار کنیم. تنها کاری که باید بکنیم این است که همسرمان را دوست داشته باشیم و به او برای اصلاح خودش فضا دهیم.


 
comment نظرات ()
 
انتظار ...
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
 

چه کسی جز مادر می تونه معنی انتظار رو فهم کنه ...


 
comment نظرات ()
 
یک نکته ...
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢
 

 

 

یک نکته بگویمت به تحقیق بسنج

گرعاقلی و کاملی مرنجان و مرنج


 
comment نظرات ()
 
یک سناریو برای پیدا کردن ریشه مشکلاتمان ...
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
 

 

ابزار اصلاح فرآیندهای نامتوازن در محیط کار و زندگی

قدرت تخیلتان را به کار گیرید تا توان حل مساله را در خود تقویت کنید ...

شما صاحب یک شرکت حمل و نقل هستید و به تازگی در فرآیند تحویل به یکی از مشتریان خود با مشکل مواجه شده‌اید. بارگیری محموله‌ها در محل کارخانه بدون مشکل خاصی و زمان قابل قبولی انجام می شود، اما زمانی که کامیون ارسالی شما به محل تحویل کالا می رسد به نظر می آید مشکلی وجود دارد.

کامیون‌ها باید حدود شش تا هشت ساعت برای تخلیه محموله متوقف شوند و این در حالی است که هر دقیقه توقف و انتظار کامیون‌ها، هزینه‌های شرکت حمل و نقل شما را بالا می برد. شما علت توقف کامیون‌ها را بررسی می کنید و به کشف شگفت انگیزی می رسید:
 
علت انتظار این است که هیچ‌کس درمحل انبار تحویل کالا زمان دقیق رسیدن کامیون‌ها را نمی‌داند، بنابراین دقیقا در زمان تخلیه بار لیفتراک‌های حمل بار در جایی دیگر مشغول هستند و تا آزاد شدن آن ها کامیون‌ها مجبور به توقف و انتظار می شوند. 
 
با بررسی بیشتر متوجه می شوید شخصی که مسوول اطلاع رسانی این موضوع بوده است چند ماه پیش شرکت شما را ترک کرده است، در حالی که وظیفه او به شخص دیگری منتقل نشده است. در نهایت با انتقال این وظیفه به فردی دیگر در شرکت و هم چنین متقاعد کردن مدیران برای خرید یک دستگاه لیفتراک جدید مساله شما حل می شود.  
این تنگنا موضوع ساده‌ای بود، اما حل تنگنا‌ها گاهی می تواند بسیار سخت باشد، چرا که شناسایی آن ها خیلی ساده نیست. 

ممکن است با دو نوع تنگنا مواجه باشیم:

  • تنگنا‌های کوتاه مدت - این گونه تنگنا‌ها موجب بروز مشکلات موقت می شود. یک مثال خوب برای این نوع تنگنا‌ها، زمانی است که یک عضو کلیدی گروه کاری، بیمار می شود یا به تعطیلات می‌رود و چون شخص دیگری توانایی و شایستگی وی را ندارد، تمامی افراد باید تا زمان بازگشت وی معطل بمانند. 
  • تنگنا‌های بلندمدت - این نوع تنگنا‌ها همیشه رخ می دهند. برای مثال گزارش پایان ماه یک شرکت می تواند هر ماه به تاخیر بیفتد به این دلیل که یک نفر باید کل گزارش را از ابتدا تا انتها کنترل نهایی کند و این کار تا زمانی که کل گزارش آماده نشده باشد، ممکن نخواهد بود. 
شناسایی و برطرف کردن تنگنا‌ها بسیار مهم است، چرا که ممکن است یک تنگنا موجب پیامدهایی چون درآمد از دست رفته، مشتریان ناراضی، زمان از دست رفته، محصولات با کیفیت یا خدمات پس از فروش ضعیف و استرس بالا در میان کارکنان سازمان شود. 
چگونه تنگنا‌ها را شناسایی کنیم؟
شناسایی تنگنا‌ها در یک خط تولید کار آسانی است، به دلیل این که برای مثال در یک خط مونتاژ به وضوح تجمع قطعات را در یک ایستگاه که دچار مشکل است می‌ببینید.  در فرآیندهای کسب‌ وکار، این شناسایی تنگنا‌ها می تواند کار سخت‌تری باشد. 
برای شناسایی تنگنا از شخص خودتان شروع کنید. آیا زمان یا موقعیت مشخصی در طول روز وجود دارد که موجب بروز استرس در شما شود؟
وجود چنین وضعیتی می تواند نشانه مهمی از یک تنگنا در زندگی شما باشد.  برخی نشانه‌های وجود تنگنای فردی می تواند از این قرار باشد: 

  • انتظار طولانی مدت: برای مثال کار شما با تاخیر آغاز می‌شود به دلیل این که منتظر یک محصول، گزارش یا اطلاعات بیشتر هستید. 
  • کارهای انباشته شده: وجود کارهای نیمه کاره و انباشته شده روی هم نشانه دیگری از وجود تنگنا فردی است. 
  • بالا بودن سطح نگرانی و استرس.    
          
 
 دو ابزار کمکی مفید برای شناسایی تنگنا وجود دارد: 
1. نمودار جریان(Flow Chart)؛ استفاده از نمودار جریان به شما کمک می‌کند تا درک کنید تنگنا‌ها در کجای فرآیند اتفاق  می افتند. نمودار جریان، با شکستن سیستم تا جزئی ترین سطح به‌ صورت ترسیم نموداری، موجب سهولت در بررسی می شود. 
برای مثال در سناریوی حمل‌ و نقل  ابتدای مقاله، ممکن است نمودار جریان به صورت زیر باشد: 
گام1- محصولات در کارخانه تولید می شوند. 
گام2- محصولات روی کامیون بارگیری می شوند. 
گام3- به انبار در مورد زمان ورود کامیون اطلاع‌رسانی می شود.  
گام4- انبار برای سرویس دهی لیفتراک در زمان رسیدن کامیون برنامه ریزی می کند. 
گام5- کامیون به انبار می رسد و تخلیه بار آغاز می شود. 
در این مورد، دلیل تاخیر، گام‌های سوم و چهارم بوده است که منجر به توقف طولانی بین مراحل دوم و پنجم شده است. ایجاد نمودار جریان قبل از بررسی، موجب می شود به سرعت متوجه شوید تنگنا در کجای فرآیند رخ داده است.
 
2. تکنیک پنج دلیل( 5why)؛ این روش نیز به شما در شناسایی تنگنا کمک می کند. برای شروع، ابتدا مساله به وجود آمده را به طور کامل تشریح کنید. سپس با طرح مجموعه‌ای از سوالات که با« چرا » پرسیده می‌شوند، به ریشه بروز تنگنا برسید. برای مثال دوباره سناریوی حمل و نقل را در نظر بگیرید. به آغاز فرآیند بازگردید و فرض کنید هیچ نظری در مورد علت تاخیر کامیون‌ها ندارید. 
کامیون‌ها مجبور هستند ساعت‌ها در انبار منتظر بمانند. 
چرا؟ برای این که لیفتراک برای تخلیه بار کامیون‌ها آماده و در اختیار نیست. 
چرا لیفتراک‌ها آماده نیستند؟ زیرا تنها یک لیفتراک وجود دارد که در زمان رسیدن کامیون در حال سرویس‌دهی به محل دیگری در انبار است. انبار از زمان رسیدن کامیون‌ها بی‌اطلاع است. 
چرا انبار از زمان رسیدن کامیون بی‌اطلاع است؟ چون هیچ کس به انبار اطلاع نمی دهد. 
چرا هیچ کس به انبار ورود کامیون را اطلاع نمی دهد؟ چون شخصی که قبلا وظیفه او اطلاع رسانی به انبار بوده است، چند ماه پیش شرکت را ترک کرده است و کسی جایگزین او نشده است.  
و به همان راه حلی خواهید رسید که قبلا به آن اشاره شد.  
 
 
گاهی تعلل در رفع انسداد تنگنا‌های ایجاد شده در زندگی و کسب‌ وکار موجب ایجاد هزینه‌های زیادی می شود که جبران آن خیلی آسان نیست، بنابراین بهتر است برای رسیدن به یک زندگی متوازن، استفاده از ابزار معرفی شده برطرف کردن تنگنا‌ها را در جعبه ابزار کاربردی روزانه خود قرار دهید!        
 
 دنیای اقتصاد - 1392/05/02 - با تشکر از ایثار خدادادی

 
comment نظرات ()
 
حقیقتی که تجربه اش بسیار سخت و گران است ...
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

هر وقت از دست کسی یا چیزی ناراحت شدی،


فقط یه لحظه، یه لحظه
به نبودنش یا نداشتنش فکر کن ...!

حیدر ارجمندی و یوسف عابدی 


 
comment نظرات ()
 
One The Edge
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
شهری به اسم انجام ...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
 

در جست و جوی زندگی شادمانه

روایتی بسیار زیبا، اگر دل بدهی ...

در گذشته نه چندان دور، خانم جوانی با همسر و پسرش در عمارت بزرگی در یک شهر آباد زندگی می‌کردند. نام شهر جدید آن‌ها «داشتن» بود. خانم جوان بسیار خشنود و شادمان بود چرا که او به تازگی از شهری به این جا نقل‌مکان کرده بود که نامش «نه داشتن» بود، جایی که اهالی و مردم‌اش فقیر و پاپتی بودند. خانم جوان می‌دانست که محله «داشتن» برای زیستن از محله «نداشتن» بسیار بهتر و مناسب‌تر است. او بسیار خشنود بود و از این رو به سرعت شروع به آموختن زبان محله جدید یعنی «داشتن» کرد و به زودی حرف زدن با آن زبان را به خوبی آموخت.

یک روز زیر لب با خود نجوا می‌کرد که:

در اینجا خانه زیبایی دارم، درآمد خوبی دارم، ماشین راحت و بزرگی دارم و منظره و چشم‌انداز خانه‌ام از یک سو اقیانوس بیکران است و از سوی دیگر جنگل سبزِ بی‌انتها، دیگر آدم چه می‌خواهد؟

   

امّا پس از مدت کوتاهی «داشتن» دیگر کفایت نمی‌کرد و حالا خانم زیبا از زندگی در «داشتن» احساس کسالت می‌کرد و حوصله‌اش سر رفته بود. یک روز دستِ پسرش را گرفت، چمدان‌اش را بست و در حالی که نامه‌ای مبنی بر خداحافظی همیشگی برای همسرش نوشته بود، محله «داشتن» را ترک گفت تا در جایی زندگی کند که به آن «انجام» می‌گفتند.

نام دیگر این محلّه جدید «پیشرفت» بود. پس از نقل‌مکان به این محله جدید، خانم جوان احساس شادی و رضایت می‌کرد، چرا که «انجام»نسبت به «داشتن» جای بهتری برای زیستن بود و از این روخانم جوان خیلی زود زبانِ شهر «انجام یا پیشرفت» را به خوبی آموخت و با آن زبان با دیگر شهروندان حرف می‌زد:

یعنی استفاده از واژه‌های «عمل کردن و انجام دادن».

  • من شستن ظروف را انجام می‌دهم.
  • من ورزش روزانه‌ام را انجام می‌دهم.
  • من پختن نان را انجام می‌دهم.
  • من با دوستان به مهمانی می‌روم.
  • من از کتابخانه محله استفاده می‌کنم.
  • من کندن میوه‌های درختان باغ را انجام می‌دهم.
  • موسیقی تمرین می‌کنم.
  • کتاب‌های جالب می‌خوانم.
  • به دوستان و دیگر افراد کمک می‌کنم.
  • مدیتیشن انجام می‌دهم.
  • با مردی که قصد ازدواج با من دارد به خانه سالمندان سر می‌زنم و خدمات اجتماعی دیگری نیز انجام می‌دهم.
  • در خیریه‌ای خدمت داوطلبانه انجام می‌دهم.

   

خانم جوان زبانِ این شهر را خیلی سریع و خوب آموخت و حالا دیگر به طور سلیس و روان با آن زبان گفتگو می‌کرد. حالا برای زیستن در شهر «انجام» بسیار احساس شادی و رضایت می‌کرد. البته که این شهر از شهرِ «نداشتن» که مردمانش دچار فقر و فلاک بودند بسیار بهتر بود و حتا بر شهرِ «داشتن» هم که مردمش بسیار مادی‌گرا و اهل مال و منال و پُز دادن بودند، مزیت داشت.

امّا پس از مدتی «انجام» هم دیگر کافی به نظر نمی‌رسید، چرا که خانم زیبا متوجه شد که پسرش که اکنون نوجوان شده است، آن چنان خشنود و خوش حال نیست. او هیچ‌کاری را با مادرش انجام نمی‌داد. تنها چیزی که پسرش می‌خواست این بود که برگردد به شهر «داشتن» و با داشته‌هایش زندگی راحت و بدون زحمتی را تجربه کند. مادر متوجه شد که پسرش چندی است که از زبان «نداشتن» به وفور استفاده می‌کند:

   

  • من کفش اسکیت ندارم.
  • من خواهر و برادرندارم.
  • من کامپیوتر و لپ‌تاپ ندارم.
  • من سرگرمی وتفریح ندارم.

   

این نیز باعث ناراحتی بیشتر مادر میشد. او می‌خواست که پسرش از زبان «انجام» استفاده کند و با زبانِ این شهر حرف بزند و برای آن که او را به این کار ترغیب کند همه کار کرد. اسمش را برای کلاس اسب‌سواری و سوارکاری نوشت، او را در کلاس شنا ثبت‌نام کرد، برای فرستادنِ او به اردو با گروه‌های طبیعت ‌دوست و طبیعت‌ گرد اقدام کرد. حتا با یک درمانگر که رویکرد و زبان مسلط ‌اش «عمل» و «انجام» دادن بود برایش وقت ملاقات گرفت و طبق سفارش درمانگر او را به مدرسه‌ای با تمرکز بر «انجام» و «عمل» فرستاد.

در حالی که پسر به مدرسه «انجام» می‌رفت و خودِ خانم جوان هم مجموعه «انجام»های خود را پی می‌گرفت، ولی کم‌کم احساس کسالت و ملامت دوباره به سراغ‌اش آمد تا جایی که نشست و برخواست با نامزد خوش‌تیپ و خوش‌اخلاق‌اش نیز به نظر ملال‌انگیز و خسته‌کننده می‌آمد و از دیدن او و «انجام» کارها با او لذت و هیجان گذشته را تجربه نمی‌کرد. در این بین یک روز از دیگران شنید که شهری در دوردست‌ها هست به نام شهرِ «شدن» که از شهر «انجام» بهتر است و چندین مرتبه از شهر «داشتن»و از هر لحاظ بهتر و برتر از شهر «نداشتن» است.

بنابراین به دفتر مسافرتی محل رفته و برای مهاجرت به شهر «شدن» بلیط قطار گرفت.

روز بعد در حالی که در کوپه قطار نشسته بود، خانم کهنسالی که در کنارش بود از او پرسید: خانم خوشگله عزم کجا داری؟

خانم جوان به طور مختصر سیرِ زندگی و تاریخچه گذار از شهرهای مختلف را برای پیرزنِ خردمند نقل کرد و گفت که به جستجوی شهر «شدن» است.

خانم کهنسال گفت: عجب اتفاقی! چون من هم اکنون راهی شهر «شدن»ام.

خانم جوان در حالی که به طور سلیس و روان به زبان «شدن» حرف می‌زد، ادامه داد:

بی‌صبرانه منتظر یافتن سرزمینی هستم که فراسوی ضروریات زندگی که در شهر «نداشتن» وجود نداشت و زرق‌ و برق‌ها و مادیات شهر «داشتن»و تلاش‌های مکرر شهر «انجام» باشد و رضایت‌خاطر لازم را برایم به ارمغان آورد.

خانم کهنسال گفت:

عزیز من، قربونت برم، شهرها تفاوت آن چنانی با هم ندارند و نمی‌توان گفت که واقعاً یکی از آن‌ها بهتر از دیگری است. آنچه که من در طی عمر طولانیام فهمیدم این است که عاقلانه است که در همه این شهرها زندگی کنم و به زبان همه شهرها سلیس و روان حرف بزنم.

خانم جوان سریعا پاسخ داد:

ولی مطمئناً در شهر «شدن» می‌توانم چشم‌اندازم به زندگی را توسعه دهم، پتانسیل‌هایم را تحقق بخشم و خودشکوفا شوم.

او در حالی که این جملات را با زبان «شدن» بیان می‌کرد سعی داشت تا با لهجه زیبای آن شهر را در کامل‌ترین شکل خود حرف بزند.

خانم کهنسال، درست می‌فرمایید، من هم دوست دارم که بتوانم با شهروندان شهرهای «انجام»، «داشتن»و «نداشتن» که زبان شهر «شدن» را هرگز نمی‌فهمند به راحتی گفتگو کنم. اگر چه نمی خواهم ادای نخبه شهر «شدن» را درآورم، امّا اجازه بده که الفبای یک زبان جهانی را به تو بیاموزم که همه مردم در تمام شهرها آن را می‌فهمند، شاید این مهارت به کارت آید.

   

در همین حال پیرزن کیف‌دستی‌اش را باز کرد و یک کارت که این‌گونه به نظر می‌رسید را از کیف درآورد:

بودن/ شدن

انجام دادن

داشتن

خواسته ها

  

 

 

 

خانم کهنسال آنگاه از خانم جوان خواست که در ستون خواستن هر آنچه که می‌خواهد داشته باشد را لیست کند، سپس در حالی که جوان مشغول نوشتن فهرست خواسته‌هایش بود، او نیز نگاه خود را از پنجره به جاده‌های روستایی و درختان کنار جاده انداخت تا از مشاهده آنها لذت ببرد.

وقتی خانم جوان فهرست خواسته‌هایش را به اتمام رساند، خانم کهنسال پرسید:

ازاین تمرین چه آموختی؟

فهمیدم که فهرست کردن آنچه می‌خواهم ولی ندارم بسیار آسان است.

امّا به یاد آوردن چیزهایی که می‌خواهم و هم‌اکنون آن‌ها را دارم و می‌خواهم آن‌ها را حفظ کنم سخت‌تر است.

   

سپس خانم کهنسال از خانم جوان خواست که در گامِ بعدی تعیین کند که کدام‌یک از خواسته‌ها جزء «داشتن»، «انجام دادن» یا «شدن» است.

خانم جوان سریع فهرست را مرور کرده و جلوی هر کدام با علامت د، ا و یا ش نوعِ هر کدام از خواسته‌ها را مشخص کرد. آن‌گاه خانم کهنسال دوباره از او پرسید:

حالا چه چیزی یاد گرفتی؟

اکثر خواسته‌هایم از نوع «انجام» دادن بودند، زیرا این زبانی است که من سال‌ها با آن گفتگو می‌کنم و جالب اینجاست که اگر همین کار را با خواسته‌های پسرم انجام بدهم، خواسته‌های او بیشتر از نوع «داشتن» خواهد بود. پس خیلی عجیب نیست که ما این همه مشکلِ ارتباطی داشتیم و همدیگر را نمی‌فهمیدیم. این‌گونه به نظر می‌رسد که ما با دو زبان مختلف با هم حرف می‌زدیم.

خانم کهنسال در حالی که گفته‌های او را تأیید کرد، گفت:

خوب، گام بعدی کلید اصلی فهم و مفاهمه جهانی است. حالا از بالای لیست یکی یکی آن‌ها را بخوان و از خودت سوالِ « اگرتواین را …» از خودت بپرس. بگذار اولین خواسته‌ات را با هم انجام دهیم تا خوب متوجه باشی چه کار باید بکنی.

 

بودن/ شدن

انجام دادن

داشتن

خواسته ها

  

X

 

سفر کردن

 

تو می‌خواهی که سفر کنی. پس آن را به عنوان یک عمل که لازم است انجام شود، طبقه‌بندی کرده‌ای. حالا سوالی که باید از خودت بپرسی این است که:

اگر سفر کنی، آنگاه چه خواهی داشت؟

اگر سفر کنم،  هیجان، ماجراجویی و یادگیری‌های جدید خواهم داشت.

حالا همین را زیر کلمه «داشتن»بنویس. و بعد سوال دوم را برای خودت طرح کن!

اگر سفر کنی و هیجان را تجربه کنی و چیزهای جدید بیاموزی، آنگاه چه فردی خواهی بود؟  یا خواهی شد؟

خانم جوان سریعاً پاسخ داد: مستقل.

و سپس رو به خانم کهنسال گفت: اجازه بده بعدی را خودم تمرین کنم.

یک ماشین نو می‌خواهم. این زیرِ «داشتن» قرار می‌گیرد. اگر یک ماشین نو داشته باشم، چه کار می‌کنم؟ به شیراز سفر می‌کنم.

سپس به شیراز سفر می‌کنم را در ستون «انجام دادن» نوشت و باز از خود پرسید:

اگر یک ماشین نو داشته باشم و به شیراز سفر کنم، آنگاه چه خواهم شد؟ و پاسخ داد، شاد و خشنود. فهمیدم! فهمیدم!.

و آنگاه با شور و هیجان همین روش را برای دیگر خواسته‌هایش نیز انجام داد. وقتی تمام فهرست را تکمیل کرد و دوباره به آن نگاهی انداخت، خانم کهنسال دوباره پرسید: 

حالاچه چیزی یاد گرفتی؟

خانم جوان در حالی که با تعجب می‌نگریست پاسخ داد:

نمی‌دانم. اطلاعات زیادی اینجاست. کم‌کم دارم متوجه یک الگوی خاص یا طرح غالب در اینجا می‌شوم. امّا نمی‌دانم از کجا شروع کنم.

شاید این بتواند کمی کمک‌ات کند.

خانم کهنسال این را گفت و نگاهی به کیف دستی‌اش انداخت و از آن یک کارت دیگر را بیرون کشید. در بالای کارت این واژگان با خط درشت نوشته شده بود:

عشق وتعلق خاطر

پیشرفت / قدرت

آزادی

بقا و زنده ماندن

تفریح

   

 

 

 

 

  

آنگاه برای خانم جوان توضیح داد که، حالا تمام واژه‌های نوشته شده در کارت اوّل را در زیر هر یک از این نام‌ها که در این کارت هست قرار بده. لازم نیست که یک کلمه حتماً فقط در زیر یک نام مثل تفریح یا آزادی بیاید. شاید یک کلمه بتواند در زیر چند نام قرار گیرد. مثلاً همین سفر شاید بتواند نوعی آزادی باشد و هم چنین نوعی تفریح و چون در سفر امکان بازدید از اقوام و اعضای خانواده هم شاید مطرح باشد، پس نوعی عشق و احساس تعلق نیز محسوب می‌شود.

خانم جوان با همین راهنمایی شروع به طبقه‌بندی کلمه‌ها در زیر 5 نام شد. پس از اتمام تکلیف، خانم کهنسال دوباره سؤال جادویی‌اش را پرسید:

ازاین کارچه آموختی؟

متوجه شدم که اکثر کلمه‌های من در زیر نام عشق و احساس تعلق قرار گرفتند و تقریباً هیچ چیزی در ستونِ تفریح ندارم. فکرمی‌کنم من آزادی و تفریح خود را رها کرده‌ام و تمام وقت و انرژی‌ام را صرف فکر پیدا کردن شهر کاملی که بتوانم در آن «عشق» واقعی را تجربه کنم، کرده‌ام.

خانم کهنسال در حالی که او را تأیید می‌کرد، از او پرسید:

آیا برای بهبودی شرایط خودت هیچ طرح عملی در ذهن داری؟

معلومه که دارم. خودتان هم بهتر از من می‌دانید که طرح‌ریزی کردن یکی از کارهای «انجام» دادنی است و دیدید که زبانِ «انجام دادن» چه قدر برای من ساده و روان است.

در حالی که به یافته‌های خودش در اثر مراوده و گفت و گو با پیر خردمند فکر می‌کرد، قطار به ایستگاه بعدی رسید.

خانم جوان از پیرِ خردمند تشکر کرد و از قطار پیاده شد تا با قطاری که برمی‌گردد به شهر «انجام» برود، جایی که نامزد جوان و خوش‌ قیافه‌اش انتظارش را می‌کشید، مردی که او را دوست داشت و به او احساس تعلق می‌کرد. پس از رسیدن به شهر «انجام» تصمیم گرفت که از اکنون به بعد زبانِ جهانی تازه‌آموخته‌اش را با همسر و فرزندش به کار گیرد. و از زمانی که شروع به تفکر و گفت و گو به این زبان نمود، خشنود و شاداب روزهای زیبایی را زندگی کرد.

البته هنوز این شایعه وجود دارد که پیر کهنسال خردمند قصه ما هنوز هم در قطار بین شهرهای مختلف در سفر و کسانی که عزم سفر به شهرهای دیگر را دارند راهنمایی می کند.

دکتر علی صاحبی

مربی ارشد موسسه ویلیام گلسر


 
comment نظرات ()
 
مراقب باش ...
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
 

 

در حیاط ماندن تو را از حیات باز ندارد ...


 
comment نظرات ()
 
زندگی را زندگی کنیم ...
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
زندگی ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
 
زندگی ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را
به فردا انداخت.

 
comment نظرات ()
 
قفل و کلید ...
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠
 

ده ها کلید که از روی دور اندیشی جمع کرده ام در جیب هایم سنگینی می کند و حرکتم را کند و مختل کرده و جرات دور ریختنشان را هم ندارم ...

... و بسیار غافلم از آن که در مسیرم اصلا قفلی نیست...

پیام خلیلی


 
comment نظرات ()
 
نکته های یادگرفتنی از ژاپنی ها در نهایت مصیبت هایشان...
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
 

در ژاپن اتفاقی بسیار مهیب و مصیبتی وحشتناک اتفاق میافتد و میلیاردها دلار خسارات و هزاران نفر کشته و زخمی می دهد، اما واکنش و رفتار عمومی به این فاجعه در جامعه ژاپن بسیار درس آموز و در واقع یک کلاس آموزشی عملی رفتارهای انسانی در برابر دنیا بود.

 


آرامش : حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سروصورت دیده نشد. میزان تاثر و اندوه به طور خود به خود بالا رفته بود.

 



وقار : صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن

 

 

توانمندی : به عنوان نمونه معماری باورنکردنی خودش را نشان داد به طوری که ساختمان ها به طرفین پیچ و تاب می خوردند ولی فرو نمی ریختند.


رحم و شفقت : مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.



نظم : غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

 


ایثار : پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاه ها ادامه دهند.

مهربانی : رستوران ها قیمت ها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.



آموزش : از بچه تا پیر همه دقیقا می دانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.

 


وسایل ارتباط جمعی: در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرامبخش.


وجدان : هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.

 

 

در دنیا هیچ چیزی به اندازه آموختن برای ساختن یک زندگی انسانی اهمیت ندارد و این آموزش از هر قوم و ملیتی می تواند باشد.

 

به گزارش سرویس بین الملل « فردا »؛ جک کافتری یکی از وبلاگ نویسان شبکه خبری CNN در وبلاگ خود به این مسئله پرداخته است. او اشاره می‌کند:

غارت پدیده‌ای است که معمولا بعد از وقوع چنین حوادثی به کرات اتفاق می‌افتد. برای مثال زلزله سال گذشته هائیتی و شیلی، وقوع سیل در انگلستان در سال ۲۰۰۷ و یا حادثه کاترینا که در سال ۲۰۰۵ در امریکا رخ داد. در این حادثه‌ها بازماندگان به مانند قانون « بقاء اصلح » داروین، شروع کردند به دست درازی و قتل غارت اموال دیگران. آن ها با این تفکر که شما صاحب هر شیء بی‌صاحب هستید، هر چیزی را که می‌دیدند برای خود بر می‌داشتند.

 

کافتری در ادامه گزارش خود اشاره می‌کند یکی از خبرنگاران روزنامه تلگراف از این رفتار مردم ژاپن شگفت زده شده بود. او در گزارش خود آورده بود سوپر مارکت‌های ژاپنی پس از بحران ایجاد شده، قیمت کالاهای خود را پایین آوردند. ماشین‌های حمل کالا درمناطق مصیبت زده می‌چرخیدند و بین مردم نوشیدنی‌های مجانی توزیع می‌کردند. غربی‌ها مطمئنا با دیدن این صحنه‌ها عمیقا متعجب می‌شدند.

 

کافتری با اشاره به این موضوع، عنوان می‌کند برخی‌ها معتقدند، ژاپنی‌ها تحت تاثیر آموزه‌های دینی خود دست به چنین اقداماتی نمی‌زنند. اما به من نظر من چیزی مهم‌تر از این بایستی در این قضیه تاثیرگذار باشد. او در وبلاگ خود از دیگران می‌خواهد او را در جواب دادن به این پرسش همراهی کنند.

 

به گزارش فردا ، وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سد‌ها شکسته شد، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره‌اش فیلمی نمی‌سازد. مردم دیدند که آدم هایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاه‌ها هستند. پلیس نمی‌توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند.

 


 
comment نظرات ()
 
دایره های روح ...
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠
 

افلاطون گفته روح دایره است

من دایره های روحم را کشف کردم

5 دایره دور روحم کشیدم

 

  

و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادم

مگر نمی خواستم خودم را کشف کنم؟

پس مرکز آن دایره ها خودم بودم

=========================

در دایره اول نام افردی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند

و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود

نام کسانی که از دنیای من فاصله دارند و بیش ترین کشمکش را با آن ها دارم

========================

همه ما دلمون می خواد که احساسی خوب در مورد خودمون داشته باشیم

و گاهی اوقات نداریم

گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان به تاثیری که دیگران رویما می گذارند بستگی دارد

اونایی که در دایره آخر هستند سعی می کنند اعتماد به نفس ما رو از بین ببرن

=========================

نمی توانی کسی رو مجبور کنی که دوستت داشته باشد

گاهی حضور در کنار افراد نا مناسب باعث می شود حتی در مقایسه با تنهایی خودت بیشتر احساس تنهایی کنی

در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول ممکن است باعث شود راهت را گم کنی

یا شاید باعث شود وجودت که تو را (( تو )) می کند از دست بدهی

======================

گاه سال ها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی

به همین دلیل بسیار مهم است افرادی را در اطراف خودت داشته باشی که دوستت بدارند

حتی گاهی بیش تر از آن چه که خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی

=========================

در مواجه با افراد از خودت بپرس

این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ...

در کنار او می توانم خودم باشم؟

بااو می توانم رو راست باشم؟

می توانم به او هر چه می خواهم بگویم؟

در کنار او احساس راحتی می کنم؟

وقتی او وارد اتاق می شود چه حسی به من دست می دهد؟

و وقتی می رود چه حالی می شوم ؟

وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او رو راستم؟

آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا این که به خودم ببالم؟

==========================

فلسفه وجود اون 5 دایره ای که گفتم شناخت است .. نه پیش داوری

پس با خودت رو راست باش

با افرادی که در نظر تو بد خلق اند مدارا کن

خودت را مقید نکن که چون به صرف این که با کسی در سر کار هر روز اوقاتی را می گذرانی

باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی

=========================

در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آن ها اعتماد داری

حتی اگر هر روز آن ها را نمی بینی

ولی وجود آن ها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود

از خودت بپرس

در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم

آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند

با این افراد قدرتمندی ...

ارزش ها ی مشترک با آنها داری

دوستانی خارق العاده

=========================

دایره دوم جای کسانی هست که به رشد معنوی تو کمک می کنند

مربیان ...آموزگاران

و شاید هم افرادی که برای تنها وقت گذرانی خوبند

بیرون رفتن و خندیدن

چیزی به تو اضافه نمی کنند

ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی

=========================

دایره سوم همکارانت و اقوامت هستند

و شاید هم آدم های خنثی کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند

و تاثیر آن ها نیز تنها همان چند ساعتی هست که با آنها هستی

هیچ زمانی در غیر ساعت ملاقاتشان به آن ها فکر نمی کنی

به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند

افراد این دایره در محدوده کار و وظایف شان با تو هستند و لاغیر

=============================

دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست

آن ها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند

افراد این جا لزوما با خود واقعی تو مرتبط نیستند

حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که دورا دور با آن در ارتباطی

افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند.

در کنار آن ها نمی توانی راحت باشی

و وقتی آن ها را می بینی آشفته و پریشان می شوی

=====================

دایره آخر جای دورترین افراد است

جای آدم هایی است که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند

کسانی که هیشه به تو انرژی منفی می دهند و احساسات زجر آوری را با آن ها تجربه می کنی.

 

*****************

خوب اکنون که جایگاه هر کس را تعیین کردی

اجازه نده کسانی که در دایره های آخر جای دارند

مستقیما روح و روان تو را هدف قرار دهند

نگذار کسی اولویت زندگی تو باشه

وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی اونی...

یک رابطه بهترین حالتش وقتیه که دو طرف در تعادل باشن.

هیچ وقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن

چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره،

و کسی که ازت بدش بیاد باور نمی کنه.

وقتی دائم میگی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمیشی.

وقتی دائم میگی وقت ندارم، هیچ وقت زمان پیدا نمی کنی

وقتی دائم میگی فردا انجامش میدی،

اون وقت فردای تو هیچ وقت نمیاد.

وقتی صبح از خواب بیدار میشیم، ما دوتا انتخاب داریم.

برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،

یا بیدار شیم و رویاهامون رو دنبال کنیم.

انتخاب با خودته...

ما کسایی که به فکرمون هستن رو نگران می کنیم... به گریه می اندازیم.

و گریه می کنیم برای کسایی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستن.

این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره.

اگه این رو بفهمی،

هیچ وقت برای تغییر دیر نیست.


 
comment نظرات ()
 
زندانی بدون دیوار...
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠
 

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار می داد.

حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت می شد. از هیچ یک از تکنیک های متداول شکنجه استفاده نمی شد اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمی کردند. بسیاری از آن ها شب می خوابیدند و صبح دیگر بیدار نمی شدند. آن هایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمی کردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی می ریختند.

دلیل این رویداد، سال ها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد :

  • در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده می شد. نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمی شدند.
  • هر روز از زندانیان می خواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا می توانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.
  • هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را می کرد، سیگار جایزه می گرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمی شد.
  • همه به جاسوسی برای دریافت جایزه که خطری هم برای دوستانشان نداشت عادت کرده بودند.

تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است

  • با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین می رفت.
  • با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب می شد و خود را انسانی پست می یافتند.
  • با تعریف خیانت ها، اعتبار آن ها نزد هم گروهی ها از بین می رفت.

 

و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.

این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده می شود.

سوال :

در زندگیمان به چه میزان خودمان و اطرافیانمان را به صورت خاموش شکنجه کرده ایم؟


 
comment نظرات ()
 
سناریوی پایان ناپذیر زندگی ...
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
 

http://www.pejman.com/jokes/life_cycle.gif

امیر


 
comment نظرات ()
 
به بهانه روز پدر ...
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 

هر رفتنی، رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

مدتیست که از طریق ارتباط با جوانانی که سفره دلشون وسعت بیشتری برای فعالیت های دلی داره، تونستم به خودم نزدیک تر بشم. وقتی انرژی های بچه ها رو که از ضرب دلی هایی که خداوند عمیقا اون ها رو دوست داره جذب می کنم نگاه متفاوت تری رو تجربه می کنم. خیلی ارزشمندِ که جوان پذیر باشی. ارتباطات با جوانان و همکاری با اون ها شور و شوق خاصی را بهت منتقل می کنه و یه جورایی خودت را به یادت می آره.

به خاطر همین حسی که دارم از :

مریم، شقایق، عاطفه، آزیتا، عسل، شیده، شیدرخ، سارا، پیمان، لیلا، سیدمحسن، ابوذر، لیلی، فاطمه، بنفشه، حامد، علی، محمد، مهرجان، اکرم، میلاد، شادی و مهدیه سپاسگزارم و برای تمام جوانان های این مرز و بوم آرزوی آرامش می کنم و امیدوارم در کنار پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر و فرزندانشون زندگی خوبی داشته باشند.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
الگوی برای تکرار ...
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
 

ژاوی و دختر طرفدارش

زمانی که تیم ملی اسپانیا به قهرمانی جام جهانی رسید و اتوبوس روباز تیم ملی در مادرید از میان مردم می‌گذشت، آلکا، دختری ۴ساله که به شدت ژاوی را دوست داشت در گوشه‌ای از حجم عظیم مردم، مدام نام او را فریاد زد و وقتی اتوبوس از مقابل چشمان او گذشت، با گریه از پدرش می‌پرسید پس ژاوی کجاست؟!
پخش این تصویر از شبکه سوم کاتالونیا که یکی از ایالت‌های خودمختار اسپانیا محسوب می‌شود، کافی بود تا ژاوی از مدیران آن شبکه بخواهد دختر را بیابند و او را با آن دختر روبرو کنند.

این برنامه ترتیب داده شد تا دختر همراه با پدرش به استودیو بروند. ژاوی در آن برنامه، پشت پیراهن شماره ۶ بارسلونا را که نام آلکا روی آن نقش بسته بود امضا کرد و چیزی برای آلکا نوشت و آن را به دختر داد، او را بوسید، از او خواست صورتش را ببوسد و آواز بارسلونا را برای او خواند تا دلش را به دست آورده باشد.

او در آن روز شلوغ، دختر را ندید؛ اما بابت آن روز در یک برنامه زنده تلویزیونی از او عذرخواهی کرد تا نشان بدهد وظیفه بازیکنان فوتبال و دیگر افرادی که محبوب هستند، به جز فوتبال بازی کردن و...، ‌درس دادن به جامعه‌ای است که آن ها را الگوی خود قرار داده.

لینک مطلب :

http://20ist.com/sports/%da%98%d8%a7%d9%88%db%8c-%d9%88-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b7%d8%b1%d9%81%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%b4/


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
بخشی از یک حقیقت ...
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
 

گاهی خوردن لگدی از پشت، برداشتن گامی به جلو است.


 
comment نظرات ()
 
بخشی از یک روایت ...
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
 

وقتی به چیزی می‌رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته‌ای...


 
comment نظرات ()
 
تصویر زیبایی از دوست ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
 

 سروش صحت

دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست.

برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است.

انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.

با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آن که می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم.

با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آن که می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان می توانیم بگوییم:

امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم، امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم.

می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم  و بگوییم، پاشو بیا این جا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم، حرف نزن فقط بیا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از این که هستند خوش حال و خوشبخت باشیم.

 خدا را سپاس که هستی

  مهسا


 
comment نظرات ()
 
زندگی یعنی این ...
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠
 

سهراب سپهری

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آن جا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

لیلا شاهمرادی


 
comment نظرات ()
 
رابطه سلامتی با مثبت اندیشی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به نظر شما بودن درکنار افراد شاد و مثبت واقعاً زیبا نیست؟

فوایدی که از بودن کنار افراد مثبت ‌اندیش عایدمان می‌شود کاملاً ملموس هستند. در زیر به شما نشان می‌دهیم که رفتار چطور بر سلامت ما تاثیر می‌گذارد.

کلینیک مایو در دهه شصت بر روی تعدادی بیمار تحقیقاتی انجام داد. این بیماران 30 سال مورد بررسی و تحقیق قرار گرفتند تا مشخص شود آیا داشتن رویکردی مثبت به زندگی تغییری ایجاد می‌کند یا خیر.

یافته ‌های این تحقیق بسیار جالب توجه هستند. کسانی که بالاترین میزان خوش‌ بینی را دارند تا 20 درصد احتمال زنده‌ ماندنشان بالاتر بوده است. اگر بخواهیم صادقانه قضاوت کنیم، به ‌جز میزان کالری که روزانه مصرف می‌شود عوامل کمی هستند که با گذشت زمان چنین نتایجی در بر خواهند داشت. تا دیروز با عقل سلیم جور درمی‌ آمد اما امروز با واقعیات علمی همراه شده است. افراد خوشبین شادتر هستند و کمتر دچار افسردگی می‌شوند. داشتن نگرش منفی می‌تواند با کاهش واکنش ایمنی بدن، بیماری های قلبی و سرطان در ارتباط باشد.

در زیر راه‌ هایی را به شما معرفی می‌کنیم که کمک می‌کند خوشبینی را وارد زندگیتان کنید:

قدرشناسی را تمرین کنید.

هر روز صبح روزتان را با یک تشکر ویژه از خداوند برای همه نعمت‌ هایی که در زندگی به شما داده شروع کنید. قدرشناسی حس امید و شادکامی را وارد زندگیتان می‌کند.

این یک مشکل نیست، یک چالش است.

به سختی‌های زندگی دوباره فکر کنید و آن ها را به شکل چالش‌هایی ببینید که باید از پس آن برآیید. وقتی با خوشبینی به زندگی نگاه کنید، هر مانعی را می‌توانید پشت سر بگذارید.

با افراد مثبت ‌اندیش نشست و برخاست کنید.

همه آدم ها تحت تاثیر اطرافیانشان هستند. خوشبینی پدیده‌ای مسری است. درست مثل منفی ‌بافی. پس در انتخاب اطرافیانتان بیشتر دقت کنید.

شب‌ها دعای سپاسگذاری بخوانید.

وقتی می‌خواهید بخوابید به همه آن چیزهایی که شادتان می‌کند فکر کنید. حتی برای اتفاقات کوچکی که آن روز برایتان رخ داده شکرگذار خداوند و افرادی باشید که مسبب آن بوده‌ اند.

تحقیقات زیادی نشان می‌دهد که افراد خوشبین بیشتر با ویزیت دکتر، رژیم‌‌های پزشکی، رژیم‌ غذایی و ورزش سازگار می‌شوند. افراد خوش‌بین در صورت نیاز آزمایشات جسمی و واکسیناسیون خود را به‌ موقع انجام می‌دهند.

خوش‌‌بین بودن یعنی به فرصت‌هایی که هر روز ممکن است در خود داشته باشید امید داشته باشید.

اما چطور می‌توانید این طور باشید؟

دوستانی خوش‌بین و مثبت‌ اندیش پیدا کنید، آن هایی که همیشه نیمه پُر لیوان را می‌بینند. دوستانتان را ستون نگرش مثبت خود قرار دهید. درمورد ایجاد احساسات مثبت با همسر و دوستانتان گفتگو کنید. وقتی زندگی را شادتر ببینید، بدنتان هم سالم‌تر خواهد بود.

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
نگاه به آینده ...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

پیری برای جمعی سخن می گفت ...

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان  لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد  لطیفه را تکرار کرد تا این که دیگر کسی در جمعیت به آن  لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

 وقتی که نمی توانید بارها و بارها به  لطیفه ای  یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به  گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟ 

گذشته را  فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

مصطفی رسولی


 
comment نظرات ()
 
زندگی ...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

زندگی دفتری از خاطرهاست ...

یک نفر در دل شب،

یک نفر در دل خاک،

یک نفرهمدم خوشبختی هاست،

یک نفر همسفر سختی هاست،

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...

ما همه همسفریم.


 
comment نظرات ()
 
زندگی بعدی به قلم وودی آلن ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

در زندگی بعدی من می خواهم در جهت معکوس زندگی کنم !

با مردن شروع می­کنی و می­بینی که همه چیز خیلی عجیب است...

سپس بیدار می­شوی و می­بینی که در خانه سالمندان هستی!

و هر روز که می­گذرد حالت بهتر می­شود...!

بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال می­شوی از آن جا اخراجت می­کنند!

بعد از آن می­روی و حقوق بازنشستگی­ات را می­گیری و وقتی کارت را شروع می کنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا می­گیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده می­شود (میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما می­گیرند و به شما پاداش یا هدیه می­دهند).

۴۰ سال آزگار کار می­کنی تا جوان شوی ... !

سپس حال می­کنی و تعداد زیادی دوست خواهی داشت و کمی بعد باید خودت را برای دبیرستان آماده کنی !

سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه می­شوی و بازی می­کنی و هیچ مسوولیتی نداری...

سپس نوزاد می­شوی و آنگاه زندگیت وارد مرحله ای جدید می شود !

در این مرحله ۹ ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگ تر می­شود، وای!

و در پایان شما با یک..... به پایان می رسید...!


 
comment نظرات ()
 
4 چیز که حفظش، نیکی های بسیار برایمان به ارمغان خواهد آورد ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

·       اعتماد،

·       قول،

·       ارتباط،  

·       قلب.

مراقبت کن، مبادا بشکنند ...


 
comment نظرات ()
 
همه می خواهند رابطه ای بی نقص داشته باشند ...
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
 

شخصی به یکی از موسسات همسریابی مراجعه کرد و گفت، من به دنبال یک همسر می گردم. لطفاً به من کمک کنید تا همسر مناسبی پیدا کنم.

مسوول مربوطه پرسید، لطفاً خواسته های خودتان را بگویید و او گفت:

خوشگل، مؤدب، شوخ طبع، اهل ورزش، با معلومات، خوب برقصد و بخواند، مایل باشد در تمامی ساعاتی از روز که در خانه هستم و بیرون نرفتم منو سرگرم کند، وقتی به همدم احتیاج دارم برای من داستان های جالبی تعریف کند و هر وقت که خواستم استراحت کنم ساکت باشد.

مسوول موسسه با دقت به حرف های او گوش کرد و در پاسخ گفت :

فهمیدم. شما به تلویزیون احتیاج دارید.

مثلی هست که می گوید زوج بی نقص از یک زن کور و یک مرد کر درست شده است، زیرا زن کور نمی تواند خطاهای شوهر را ببیند و مرد کر قادر به شنیدن غرغرهای زن نیست. بسیاری از زوج ها در مراحل اول آشنائی کور و کر هستند و رؤیای یک رابطه بی نقص را می بینند.

بدبختانه، وقتی هیجان های اولیه فرو می نشیند، بیدار می شوند و متوجه می شوند که ازدواج به معنی بستری از گل های رُز نیست و کابوس آغاز می شود...

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
بهار را دریاب ...
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
 

باز باران بارید،

خیس شد خاطره ها،

مرحبا بر دل ابری هوا،

هر کجا هستی، باش

آسمانت آبی

و تمام دلت از غصه دنیا خالی

غلامحسین برادران


 
comment نظرات ()
 
فولادهای بی فایده
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
 

سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد.
حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت،

واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد، او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود:
در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم.
می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟
اول تکه‌ فولاد را به اندازه جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود.
بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم.
بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد.
باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم.
یک بار کافی نیست.!؟
آهنگر مدتی سکوت کرد، و سپس ادامه داد،
گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد.
حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد.
می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد،
می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد.
ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است :
خدای من،
از کارت دست نکش،
تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم.
با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده،
هر مدت که لازم است، ادامه بده،
اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن...


 
comment نظرات ()
 
دوست داشتن چه نشانه هایی دارد ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

بعضی‌ها معتقدند انسان بدون عشق نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد و دائما احساس می‌کند یک چیز کم دارند. نقطه عطف عشق در جامعه ما ازدواج است. روز به روز از تعداد ازدواج‌های اجباری کاسته شده و دختر و پسر خودشان تصمیم به ازدواج با هم می‌گیرند. در این چنین شرایطی وجود عشق و محبت بین طرفین یکی از عامل‌های مهم و تعیین‌کننده در این تصمیم است. پس می‌توان به این نتیجه رسید که تقریبا اکثر ازدواج‌های امروزی با عشق آغاز می‌شوند. اما آن چه می‌خواهیم بررسی کنیم سرنوشت این عشق است که به کجا کشیده خواهد شد و چه بلایی سر آن می‌آید و در میان زندگی زناشویی بعد از ازدواج چه نشانه‌هایی از آن باقی می‌ماند.

برای آن که بتوانیم به کسی محبت کنیم اول از همه باید دیدگاه طرف مقابل را درباره محبت کردن بدانیم، این کار را باید قبل از ازدواج انجام دهیم تا ببینیم آیا کسی که می‌خواهیم به عنوان همسر انتخاب کنیم با روحیات ما همخوانی دارد یا خیر.
برای یافتن این دیدگاه باید این سوال را از خود و طرف مقابلتان بپرسید که به نظر شما اگر کسی شما را دوست داشته باشد چگونه باید آن را ابراز کند و به تعبیری دیگر مظاهر محبت و عشق چیست؟

در جواب این سوال دیدگاه همه راجع به محبت معلوم می‌شود. بعضی‌ها محبت را بیشتر در مادیات می‌بینند مثلا از گرفتن یک کادو گران قیمت می‌فهمند که کسی دوستشان دارد. بعضی‌ها گفتار عاشقانه را دوست دارند و می‌خواهند کسی که دوستشان دارد دائما به آن ها ابراز علاقه کلامی کند و بسیاری از نمودهای دیگر محبت و عشق ورزیدن که بر اساس سلیقه و شخصیت‌های متفاوت، متغیرند. پیدا کردن این ترجیحات در خود و طرف مقابل به ما این امکان را می‌دهد که محبت خود را آن طور که می‌خواهیم به همسرمان ابراز کنیم و نتیجه مطلوبی بگیریم.

وقتی کسی را دوست دارید، تنها با گفتن دوستت دارم نمی‌توان به کسی ثابت کرد که دوستش داریم. عشق و محبت احساسی است که نسبت به کسی در ما به دلایل مختلفی ایجاد می‌شود. وقتی کسی را دوست داریم به خاطر این دوست داشتن خیلی کارها می‌کنیم و خیلی از رفتارها را انجام نمی‌دهیم. وقتی کسی را دوست دارید:

1- به او دروغ نمی‌گویید.

2- غرورش را نمی‌شکنید.

3- به خانواده‌اش و کسانی که دوست دارد احترام می‌گذارید.

همسر شما از دل یک خانواده آمده است که اگر آن خانواده نبود همسر شما نیز امروز در کنار شما نبود پس به خاطر وجود همسرتان که دوستش دارید باید از خانواده‌اش سپاسگزار باشید و به خاطر همسرتان به آن ها احترام بگذارید و مطمئن باشید که همسر شما قدردان این احترام خواهد بود.

۴- او را به باد نقدهای بی رحمانه نخواهید گرفت.
این به معنی تایید همه جانبه همسرتان نیست که هر کسی ایراداتی دارد اما اگر کسی بخواهد همیشه تنها ایرادات شما را بگوید قطعا خسته خواهید شد. چنان چه تمایل به حفظ کانون خانواده دارید به همسرتان احساس ارزشمند بودن بدهید و از بهانه گیری و ایرادهای بی‌خود بپرهیزید.

۵- با او لج‌بازی نمی‌کنید.

وقتی همسرتان را دوست داشته باشید در برابرش موضع‌گیری نمی‌کنید و در برابر خواسته‌ها و رفتار او لج نمی‌کنید.

۶- وقتی اشتباهی در قبال همسر خود مرتکب می‌شوید به راحتی و بدون قید و شرط از او عذرخواهی می‌کنید.

اشتباه کردن در زندگی اجتناب ناپذیر است و یکی از راه‌های برطرف کردن اثرات این اشتباه در ذهن طرف مقابل عذرخواهی است که این عمل در برابر کسی که دوستش دارید باید برایتان بسیار راحت باشد چرا که غرور در برابر معشوق جایی ندارد.

۷- او را در کارها و تصمیماتتان دخیل می‌کنید.

وقتی همسرتان را دوست داشته باشید همیشه می‌خواهید نظر او را راجع به همه چیز جویا شوید و کاری کنید که او را خوش حال می‌کند پس همیشه با او مشورت می‌کنید و تصمیماتتان را به تنهایی نمی‌گیرید. اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب‌ناپذیر است اما برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند.

۸- اگر مخالفتی با او دارید با آرامش قانعش می‌کنید. اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب‌ناپذیر است اما برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند. پس اگر همسرتان را دوست داشته باشید با آرامش با او سخن می‌گویید و دلیل مخالفتتان را روشن و واضح برایش توضیح می‌دهید و آنگاه می‌توانید قانعش کنید.

۹- به او در کارهایش کمک می‌کنید. زن و مرد باید در همه چیز با هم همکاری داشته باشند. درست است که این دو در زندگی وظایف مشخصی دارند اما امروزه این مرزها کمرنگ شده و زن و مرد در بیرون و داخل خانه در همه چیز همکاری می‌کنند. پس به راحتی می‌توان این کمک کردن را در زندگی امروزه معنی کرد.

۱۰- اگر گاهی حوصله ندارد و غمگین است کمکش می‌کنید. اگر همسرتان غمگین یا عصبانی یا بی‌حوصله است اگر دوستش داشته باشید تمام تلاشتان را می‌کنید که این احساس منفی را از او دور کنید یا اگر لازم باشد به او فرصت دهید تا بتواند به حالت عادی برگردد نه این‌که بیشتر به او خرده بگیرید و او را ناراحت‌تر کنید. گاهی آرامش داشتن در برابر کسی که عصبانی است او را بیشتر عصبانی می‌کند. اگر همسرتان را عصبانی کردید با آرامش بی موقع خود، او را عصبانی‌تر نکنید چرا که او فکر می‌کند آن قدر برایش ارزش ندارید که وقتی ناراحت است عین خیالتان نیست.

۱۱- می‌توانید به راحتی اشتباهات او را ببخشید و فـرامـوش کـنـیـد. درسـت است که بعضی اشتباهات بخشودنی نیست اما تعداد آن ها بسیار کم است و معمولا در زندگی اشتباهات کوچکی پیش می‌آید که می‌توان با محبت از آن ها گذشت و با صحبت‌های منطقی از بروز دوباره آن جلوگیری کرد.

۱۲- از این‌که در کنارش هستید خوشحالید و نمی‌خواهید از کنارش فرار کنید. بعضی از زن و شوهر‌ها دائما می‌خواهند از هم فرار کنند و تنها باشند و یا با دیگران وقت بگذرانند. درست است که ممکن است گاهی انسان به تنهایی و خلوت کردن نیاز پیدا کند اما طبیعتا در اکثر اوقات از این‌که در کنار فردی که دوستش دارید هستید لذت می‌برید و می‌شود این خوش حالی و لذت را نشان دهید تا همسرتان بداند که در کنارش خوشحالید.

۱۳- با لذت گذشت خواهید کرد و تمام چیزهای خوب را برای همسرتان می‌خواهید. این گذشت به معنی نادیده گرفتن خودتان نیست بلکه وقتی کسی را دوست دارید اول به او می‌اندیشید و بعد به خودتان.

۱۴- در جمله‌هایتان کمتر از من استفاده می‌کنید و بیشتر از او و خوبی‌هایش می‌گویید.

بسیاری کارهای دیگر که وقتی کسی را دوست داریم انجام می‌دهیم یا نمی‌دهیم در این دسته جای دارند که می‌توان با دقت در انـتـظـارات خـودمـان در بـرابر کسی که ادعا می‌کند دوستمان دارد آن ها را بیابیم. در واقع کارهایی که خودمان از همسرمان انتظار داریم می‌تواند فهرست خوبی از این دسته باشد

منبع، گروه متخصصین خراسان جنوبی:http://birjandexperts.blogsky.com/1389/12/10/post-369/ 


 
comment نظرات ()
 
حس زیبا دیدن همان عشق است ...
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

 

فردی با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آن ها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که او دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
عده‌ای آدم فضول در اطراف از او ‌پرسند، فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟
او با قاطعیت به آن ها جواب می‌دهد، نه! اصلاً!

همسر اولم وقتی از چیزی عصبانی می شد و فریاد می زد، خیلی وحشی و زشت به نظر می‌رسید. اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
انسان ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛ سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند و اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آن ها را زیبا هم خواهید یافت.


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهل خانه ...
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
 

بنیاد همدلان کودک مفتخر است تا میزبان قدوم پر مهر شما در بازارچه خیریه نوروزی و جشنواره غذا، پوشاک و صنایع دستی که به نفع کودکان بی بضاعت برگزارخواهد شد، باشد.

 www.hamdelan.org
 
روزجمعه 13-12-89
10 صبح 

زعفرانیه – خیابان آصف – ابتدای خیابان بهزادی- خیابان میرزایی- پلاک 18- "آسایشگاه خیریه عمل"


 
comment نظرات ()
 
لینکی از جنس دل ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
 

 

همدلان کودک

http://www.hamdelan.org/


 
comment نظرات ()
 
مشتری فقیر
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
 


پرومودا باترا در اوزاکای ژاپن، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه هم چنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت:

مرد فقیر همه‌ پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آن قدر که برای مرد فقیر، خوب و با ارزش است.

برگرفته از کتاب:
باترا، پرومودا؛ رمز و راز زندگی بهتر؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات بهزاد 1387


 
comment نظرات ()
 
لیو که نبودیم، ژو هم نشدیم ...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، مدتی زیادی رسانه‌ای شده بود و توجه زیادی به خود جلب کرده بود.
بیش از پنجاه سال پیش، لیو که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک زن ۲۹ ساله بیوه به نام ژو شد.
در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسن‌تر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.
برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و درغاری در استان ژیانگ‌جین زندگی کنند.
در اول زندگی مشترک آن ها بی‌چیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند. در دومین سال زندگی مشترک، لیو، کار خارخ‌العاده‌ای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکان‌هایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.
نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.
چندی پیش لیو در ۷۲ سالگی فوت کرد. ژو روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.
دولت چین تصمیم گرفته که پلکان عشق و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.

شهرام طاهری


 
comment نظرات ()
 
7300 عکس ...
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
 

منبع: کتاب همدلی ها نوشته  محمد رضا شرعی

امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم. من خانواده خیلی فقیری دارم و امیدوارم یک روز بتوانم تغییر عمده ای ایجاد کنم. پدرم یک عکاس دوره گرد است که عموماً روزها در اطراف میدان آزادی از مردم عکس یادگاری می‌اندازد و درآمد ناچیزش را هر شب کف دست مادرم می‌گذارد و اوست که هنرمندانه با خیاطی کردن کاستی‌های بی‌نهایت آن را پوشش می‌دهد. من تنها فرزند این خانواده سه نفری هستم و تنها ثمره عشق آنها. سالهاست که به فقر عادت کرده‌ام و دیگر چشم‌پوشی کردن برایم عادت شده است. وقتی کم سن و سال‌تر بودم به داشته های هم‌سن وسال‌های خودم حسرت می‌خوردم و همیشه در خلوت ذهنم یک سوال بی جواب داشتم: چرا پدرم این قدر بی‌مسوولیت بود که حتی سراغ یک کار خوب نرفت؟

هر سال وقتی در ابتدای سال تحصیلی خود را به معلم معرفی می‌کردم، می‌ماندم که شغل پدرم را چگونه بیان کنم. شاید یکی از سخت‌ترین لحظه‌های زندگی من همان لحظه‌ها و لحظه‌های مشابه‌ای بود که باید درباره شغل پدرم فکر می‌کردم و یا حرف می‌زدم. تنها سنگ صبور من مادرم بود که به قول معروف از گلوی خودش می‌زد و در دهان من می‌گذاشت. آن دو عاشق هم بودند و زندگی خود را در عین سادگی می‌گذراندند. نمی‌دانم به سخت‌بودن این زندگی ساده برای من که در این عصر تکنولوژی اولین گام ها را بر می‌داشتم فکر می کردند یا نه؟ هر سال شب تولد من شب شادی خانواده کوچکمان بود؛ مادرم به هر سختی بود با پس اندازش یک شام نسبتاً مفصل شاید شبیه آن چه که همه دوستانم هر شب می‌خورند، تهیه می‌کرد و سعی داشت با دادن هدیه‌ای آن شب را برایم خاطره‌انگیز کند و همیشه موقع هدیه دادن می‌‌گفت:

این هم هدیه من و بابات! مبارکت باشد! می‌دانستم که عملاً پدرم هیچ نقشی در تهیه آن نداشته است؛ تنها بخشی که زحمتش به عهده پدر بود و خوب هم از پس آن برمی‌آمد عکس یادگاری بود.

هیجده سال به این روال گذشته بود و می‌دانستم امسال هم اگر کمتر از پارسال نباشد بهتر نیست؛ به خصوص که خرج آماده شدن من برای امتحان کنکور خیلی سنگین شده بود. امسال هم مثل سال‌های گذشته وقتی پدرم به خانه برگشت یک جعبه شیرینی به همراه داشت. می‌دانستم که صبح قبل از رفتن، مادرم توصیه آن را کرده بود. از پشت پنجره به حیاط کوچک نگاه می‌کردم که پدرم وارد شد؛ مثل همیشه خیلی کم‌حرف، ولی خنده‌رو. هیچ چیز نمی‌توانست شادی چهره‌اش را درهم بریزد، مگر خبر مرگ عزیزی. همیشه او را با چهره شاد دیده بودم اما چهره شادش برایم هیچ اهمیتی نداشت. چیزی که ذهنم را به خود معطوف کرده بود یک زندگی راحت بود. از سال ها پیش با خودم عهد کرده بودم که یک روز حرف‌هایم را به او بزنم که چرا این زندگی را دوست دارد؟ خانه‌ای کلنگی که سهم‌الارث مادرم بود و هزار چیز نداشته دیگر که جایشان را در خانه خالی می‌دیدم و تمام این کسری‌ها به این خاطر بود که او تن به کار نداده بود.

آن شب مثل همه شب‌ها زود شام خوردیم؛ ولی برخلاف همیشه مفصل‌تر و برای من دلچسب‌تر و بعد از شام هم مراسم ساده تولد با یک کیک کوچک و نهایتاً مادرم که بهترین لباسش را به تن کرده بود و با لوازم آرایش ارزان قیمتش که امروزه در کیف تمام دختربچه‌های دبیرستانی پیدا می‌شد، ته آرایشی کرده بود و همین ته آرایش صورت مهربانش را دوچندان زیبا و دوست‌داشتنی کرده بود؛ کنارم آمد، مرا مادرانه در آغوش کشید، گونه‌ام را بوسید و جعبه ای کوچک را در دستم نهاد؛ بازش کردم. یک زنجیر نازک نقره بود با پلاک الله که خیلی خوش
حالم کرد. اولین باری بود که چنین چیزی هدیه می‌گرفتم. خودش آن را به گردنم آویخت و مثل همیشه تکرار کرد: این از طرف من و پدرت بود. برخلاف تمام سال‌ها که پدر بعد از بیان این جمله مرا می‌بوسید و تبریک می‌‌گفت، در اتاق نبود. هر دو تعجب کرده بودیم. پرسیدم: بابا کجا رفت؟ و مادرم متعجب‌تر از من پاسخ داد: نمی‌دانم. لحظاتی نگذشته بود که پدر با یک صندوقچه چوبی نه چندان بزرگ وارد شد. برق شادی در نگاهش موج می‌زد؛ جلو آمد، مرا درآغوش کشید، به گرمی به تنش فشرد و در گوشم زمزمه کرد: مرد شدی! اولین باری بود که این حرف را از دهانش می‌شنیدم. احساساتی شده بودم. حس عجیبی بر سینه‌ام چنگ می‌انداخت.

وقتی از آغوشش بیرون آمدم صندوقچه را به سمت من گرفت و گفت: این تمام گنج من و هدیه توست! ماحصل سال‌ها زندگی من است. با هیجان زیاد آن را گرفتم. مادرم همچنان متعجب ما را نگاه می‌کرد. همه نشستیم و من صندوقچه را به آرامی باز کردم؛ از آن چه می‌دیدم مات و متحیر ماندم؛ اصلاً در ذهنم نمی‌گنجید. یک صندوقچه پر از عکس همه از خودم در حالت‌های مختلف خیلی خیلی زیاد. پدر آخرین جرعه‌های چایش را سر کشید و گفت: توی این صندوقچه 7300 عکس از تو نگهداشتم؛ از وقتی که به دنیا آمدی هر روز یک عکس از تو گرفتم، خودم ظاهرشون کردم و پشت هر کدام تاریخ آن روز بخصوص ثبت شده. می‌دانی چرا؟ دلم نمی‌خواست لحظه‌های قشنگ بزرگ شدندت را فراموش کنم. شاید به نظر شما خیلی شبیه به هم و تکراری باشند؛ اما این اشتباه بزرگی است؛ چون تمام آنها با هم فرق دارند. تنها شباهت آن ها به هم در این است که تو در تمام عکس‌ها می‌خندی و این به خاطر این است که من عاشق خنده‌های تو هستم. سعی کردم آن ها را طوری بگیرم که احساس نکنی و به‌همین خاطر طبیعی‌ترین حالت را در عکس‌ها داری.

تو امروز وارد نوزده سالگی می‌شوی، بد و خوب را از هم تشخیص می‌دهی، برای آینده‌ات تصمیماتی داری و برای رسیدن به آن تلاش می کنی؛ ولی یک چیز را فراموش نکن؛ در هر شغلی که هستی و به هر پست و مقامی که رسیدی سعی کن مردم را شاد کنی! شادی آن ها را حفظ کنی و خود را شاد نشان بدهی. اصلاً می‌دانی چرا من عکاسی می‌کنم؟ چون عاشق ثبت لحظات شادی مردم هستم. سال‌ها عکس انداخته‌ام و نگاتیو همه را حفظ کرده‌ام و هنوز هم همه را بیاد می‌آورم: آن لحظه به خصوص را که عکس گرفته‌ام بیاد می‌آورم؛ دخترها و پسرهایی که تازه نامزد کرده بودند؛ عروس و دامادهایی که در شب عروسی‌شان عکس یادگاری انداخته‌اند؛ پدر و مادرهایی که در اولین روز تولد اولین فرزندشان شادی می‌کردند؛ پیرمرد و پیرزن‌هایی که با دیدن شادی جوان‌ها به زندگی امید دوباره پیدا می‌کردند؛ مادری که پسر سربازش را در آغوش می‌فشرد ... همه و همه را به یاد دارم. عشق و شادی در تمام آنها موج می‌زند از تو می‌خواهم که دنبال شادی مردم باشی.

امشب هم گذشت. خواب از چشمانم فراری شده است. حرف‌های پدرم هنوز توگوشم زنگ می‌زند و هنوز هم به عکس‌های‌ خودم خیره‌ام. او راست می‌‌گفت. اصلاً شبیه هم نیستند؛ حداقل یک روز با هم فرق دارند. از خودم بدم می‌آید؛ از این که نسبت به او چه افکار بدی داشتم. او مرد بزرگی بود که خودش را به دنیا نفروخته بود. دنبال عشقش رفته بود، به آن رسیده بود و آن را حفظ کرده بود. آرمان‌گرایی بود که به حقیقت آرمانش رسیده بود و همین وجه تمایز او با بقیه بود. چیزی که از او یک مرد قابل احترام و افتخار ساخته بود. کاش می شد فریاد بزنم که چقدر دوستش دارم. شاید به اندازه تمام این سال‌ها که از او دور بوده‌ام. امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم.

علی حکم آبادی


 
comment نظرات ()
 
ما را آفریده اند تا پرواز کنیم ...
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

روزگاری دراز پیش از این، پادشاهی در سرزمینی دوردست، عاشق تماشای پرواز پرندگان به بلندای آسمان، هدیه‌ای دریافت کرد از سوی دوستی که او را نیکو می‌شناخت. دو قوش از نژاد زیبای عربی، دو قوش بلندپرواز. دو قوش عاشق آسمان. آن دو سخت زیبا بودند و اگر بال می‌گشودند گویی تمامی زمین و زمینیان را زیر پر و بال خود می‌دیدند. سوار بر باد، به هر سوی پر می‌کشیدند. پادشاه، شادمان از دریافت آن دو ارمغان، آن ها را به پرورش دهندۀ بازها و قوش‌ها سپرد تا تعلیمشان دهد و به پروازشان در آوَرَد.

ماه
ها گذشت و روزی قوش‌پرور ارشد نزد شاه آمد و سری به فروتنی فرود آورد و شاه را خبر داد که یکی از دو قوش را پروازی بلند آموخته آن چنان که چنان جلال و شکوهی در پرواز نشان می‌دهد که گویی بر آسمان پادشاهی می‌کند. امّا اسفا که قوش دیگر میلی به پرواز ندارد و از روزی که آمده بر شاخ درختی جای گرفته و هیچ چیز او را به پرواز راغب نمی‌سازد.

پادشاه را این امر عجب آمد و متحیّر ماند که چه باید کرد. دست به دامان درمانگران زد تا که شاید در او مرضی بیابند و درمانش کنند و چون کامیاب نشدند به جادوگران روی آورد تا اگر پرنده گرفتار سحری گشته یا که جادویی او را به نشستن واداشته، آن را از او دور کنند تا به پرواز در آید. امّا کسی توفیق را در این راه رفیق نیافت و نومید از دربار برفت. پس شاه، یکی از درباریان را مأمور کرد که راهی بیابد، امّا روز بعد از پنجرۀ کاخش پرنده را نشسته بر شاخ دید. بسیاری راه
ها را آزمود تا مگر پرنده دست از لجاج بردارد و اوج آسمان را بر شاخۀ درختی ترجیح دهد. امّا، سودی نبخشید .
 

پس با خود گفت، شاید آنان که با طبیعت آشنایند نیک بدانند که چه باید کرد و مُهر از این راز بردارند و پرنده را از شاخه جدا سازند و به بلندای آسمان فرستند." فریاد برآورد و درباری را گفت، "برو و زارعی را نزد من آور تا ببینم او چه می‌تواند انجام دهد.

درباری رفت و چنین کرد و زارعی مأمور شد تا راز را برملا سازد و گره از آن بگشاید. بامداد روز بعد شاه با هیجان و شادمانی دید که قوش به پرواز در آمده و بر بالای باغ‌های قصر اوج گرفته است. فرمان داد تا زارع را نزد او آورند تا به سرّ این کار پی ببرد.

زارع را نزد شاه آوردند. پس پرسید راز این معجزه در چیست. چگونه قوش به پرواز در آمد و چه امری او را واداشت تا شاخ را ترک گوید و به آسمان برپرد.
زارع سری به نشانۀ تعظیم فرود آورده گفت، پادشاها، سرّی در میان نیست و رازی نه تا برملا سازم؛ معجزی نیز در کار نیست. امری طبیعی است که چون بدان پی ببریم مشکل آسان گردد. شاخه را بریدم و قوش چون دیگر لانه و آشیانه نداشت، دل از آن برید و به آسمان برپرید.

و این داستان زندگی ما آدمیان است. ما را آفریده‌اند تا پرواز کنیم نه آن که راه برویم. زمینی نیستیم که به زمین گره خورده باشیم، بلکه آسمانی هستیم و اهل پرواز. امّا مقام انسانی خویش را در نیافته‌ایم که چنین به زمین دل خوش داشته‌ایم و بر آن نشسته‌ایم و شاخۀ درختی را که لانه بر آن داریم گرامی داشته و دل بدان خوش کرده‌ایم.

به آن چه که با آن آشناییم دل خوش کرده‌ایم و از ناشناخته‌ها در هراسیم. امکانات ما را نهایتی نیست و توانایی‌های ما را پایانی نه؛ امّا هراس داریم از کشف آن ها و تلاش برای پی بردن به آن ها.

به آشناها خو کرده‌ایم و از نا آشناها دل بریده. راحتی را پیشه ساخته و از زحمت در هراسیم. زندگی یک‌نواخت شده و از هیجان تهی گشته است.

باید که دل از شاخۀ درخت برید و لانۀ زمینی را به هیچ گرفت و هراس را از دل راند و شکوه پرواز را تجربه کرد که اگر پرواز را تجربه کردیم دیگر زمین را در نظر نیاوریم و از اوج آسمان فرود نیاییم. پس به فراسوی ترس ها پرواز کنیم.

مأخذ متن انگلیسی: Why Walk When You Can Fly  اثر:  Isha Judd


 
comment نظرات ()
 
دریغ نکن ...
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

یک شب سرد پاییز یک پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرک و به شیشه زد: تیک! تیک!
پسرک که سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه کوچیک اون
جاست!
پروانه با شور و شوق گفت، می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز کن.
اما پسرک با اوقات تلخی جواب داد، نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!
پروانه خجالت زده سرش رو کج کرد و با صدای لرزون گفت، لطفا پنجره رو باز کن، هوا این
جا خیلی سرده!
اون پسر باز هم قبول نکرد، برو از این
جا و منو راحت بذار!
پروانه با غم زیاد از اون
جا دور شد.

فرداش پسرک از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت، برای اولین بار کسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نکردم و پیش خودش فکر کرد که "ممکنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".
مدت‌ها کنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.
خسته از انتظار، پسرک پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف کرد.
مرد دانا بهش گفت:

پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یک یا دو روز نیست!
پسرک از اون روز دیگه همیشه یادش موند که برای دوستی و دوست داشتن فرصت کوتاهی داره و نباید از کوچک
ترین فرصتی دریغ کرد ...


 
comment نظرات ()
 
خودشکنی ...
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان. عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد... نه چوبی که برتن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.
بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید. چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟
پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:
تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.
... و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد.

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
می دانید آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
 


خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچک تر بود.
و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود!
سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد، روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزو خوب
ها بنویسند.
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگ های تفریح آن قدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم.
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم.
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم.
و بدانیم که دفتر دنیا؛ چرک نویسی بیش نیست.
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است.

زهرا مودب


 
comment نظرات ()
 
یک واحد عاشق شناسی ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

زمان : چهارشنبه پانزدهم دی ماه هشتادو نه  ساعت هشت صبح

مکان : ایستگاه متروی دروازه شمیران

طبق معمول هر روز در قطار مشغول خواندن روزنامه بودم و باز هم طبق روزهای قبل تعدادی مسافر پیاده و تعدادی سوار شدند.همه چیز مانند روزهای قبل تکراری بود و بعضاً کسل کننده. تو افکار خودم بودم که خانومی را دیدم مانتویی اما محجبه؛ روشندل بود و دستش در دستان مردی بود که از قضا او هم روشندل بود! و دستان او نیز در دستان جوانی دیگر بود که راهنماییشان می کرد. به نظر زن و شوهر می آمدند.

فارغ از تمام اطرافیان خود گرم صحبت بودند؛ با صدای بلند از دانشگاه تعریف می کردند و از هم کلاسی هایشان. خانوم از کاری می گفت که برای آقا پیدا کرده بود:

دانشگاه آزاد زنجان عضو هیات علمی میگره، توهم که این ترم دکترات رو میگیری :

شوهر از خانم درباره پیگیری کار پیرزن در اداره اش پرسید:

راستی سفارش خانم رحمانی رو به رییستون بکن، پیرزن خوبیه. به این وام خیلی نیاز داره.
شوخی ها و گفت و گوهای این زن و شوهر توجه یک واگن قطار رو به خود جلب کرده بود... گذر زمان را متوجه نشدم
ایستگاه فردوسی ساعت 20 : 8 و من باز هم طبق معمول با تاخیر به اداره می رسیدم.

خیلی خوش شانس بودم که مقصد آن ها هم فردوسی بود. داوطلبانه پریدم جلو و دست پسر جوان را گرفتم و دست او هم در دستان همسرش.
تشکر کرد؛ خیلی ساده اما دلنشین! زن و شوهر در سکوت پشت سر من گام بر می داشتند. احساس حقارت می کردم. یا من خیلی ناشکر هستم یا آن ها خیلی سپاسگزار. بهتر است این گونه بگویم من لاف عاشقی می زنم و آن ها...

سر صحبت را باز کردم :

ببخشید من یک وبلاگ نویسم. اجازه می دهی از شما یک مصاحبه بگیرم و توی وبلاگم درج کنم؟

لبخندی زد و نگاهی به پشت سرش کرد. در کمال تعجب خانم هم بهش لبخند زد. صورتش را برگرداند و گفت:

نیازی به مصاحبه نیست. فقط از قول ما در وبلاگت بنویس:

آن کسی را که شما شب و روز می خوانیدش، در مقابلش خم و راست می شوید، ادعای عاشق بودنش را دارید.... ما حسش کردیم.

شما چشم دارید و نمی بینیدش اما ما او را می بینیم. ما خدا را در کنارمان حس می کنیم. دست او را می بینیم که مراقبمان است.

چشم داشته باشی و خدا را نبینی چه فایده؟

ما این نابینایی را با هیچ بینشی عوض نمی کنیم. ما کسی را می بینیم که می پرستیمش.
مو به تنم سیخ شد. سرمای خاصی بدنم را فرا گرفت. دستانم بی حس شد. دستانش را رها کردم.
هر سه ایستادیم. صدایش را می شنیدم..

آقا... کجا رفتی؟

خوبی؟

اما توان پاسخ نداشتم. می دیدمشان اما حس گام بر داشتن نداشتم. زوج جوان به هم نگاهی کردند و خندیدند.

مرد عصای سفیدش را باز کرد و دست در دست هم آرام رفتند.

هرچه از من دورتر می شدند گویا من را به خودم نزدیک تر می کردند...

خدایا اگر من عاشقم پس این ها...
اما امروز دیگر یک روز، طبق معمول روزهای قبل نبود.امروز برایم یک کلاس درس بود.
امروز در دانشگاه معرفت واحد عاشق شناسی را پاس کردم.


 
comment نظرات ()
 
تکراری ولی عمیق ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد، صدقه عمر را زیاد می‌کند.

منصرف شد و رفت ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
نمونه هایی از تجاوزهای مرسوم شده...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
 

اگر کار شما امروز انجام می شود و من آن را به فردا حواله می کنم، متجاوز هستم.
اگر برای نشان دادن اهمیت امضایم به کار شما ایراد بیهوده بگیرم، متجاوز هستم.
اگر اطلاعات محتوای پرونده
ات را که گاها برای به دست آوردن آن ها سال ها زحمت کشیده ای و هزینه کرده ای خیلی راحت در اختیار دوستان (سببی و نسبی و پولی) خود قرار دهم، متجاوز هستم.
اگرفقط به خاطر این که درمراجعه به من احترام مورد توقعم را انجام نداده
ای و شما را اذیت کنم، متجاوزهستم.
اگر به خاطر این که صرفا از قیافه
ات خوشم نمی آید و باب طبعم نیستی، جواب سر بالا دهم، متجاوز هستم.
اگر به خاطر راهنمایی نامناسب و یا اشتباه من دچار خسارات زیادی شده
ای، متجاوز هستم...


 
comment نظرات ()
 
پیام یک انسان ...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

ما به دنیا آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم.

نه این که به هر قیمتی زندگی کنیم.

مرحوم آیت الله بهجت


 
comment نظرات ()
 
آدم های ساده را دوست دارم ...
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

آدم های ساده را دوست دارم،
همان
ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان
ها که برای همه لبخند دارند.
همان
ها که همیشه هستند، برای همه هستند.
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت
ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است،
بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند،
یا زمینشان میزند،
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم
های ساده را دوست دارم.
چون بوی ناب " آدم " می دهند.

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
نقش فرزندان در تربیت والدین ...
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

امروز اتفاقی افتاد که باعث شد روی فرزندم دست بلند کنم...
از غلط یا درست بودن کارم نمی خواهم چیزی بگویم اما نباید این قدر محکم می زدم.... قلبم تیر کشید...
بعد از آن هم هیچ محلش نگذاشتم اما خدا می داند توی دلم چه آشوبی بود...
با هق هق گریه رفت سراغ دفتر نقاشی اش
بعد چند دقیقه دیدم دست روی شانه ام گذاشته
برگشتم دیدم با صورتی که هنوز خیس است وصدایی که هنوز می لرزد یک تکه کاغذ به طرف من دراز کرده
می گوید مال شماست.
دیدم چند تا گل آبی و صورتی و نارنجی کشیده،

کنارش با دست خطی که تازه یاد گرفته؛ درشت نوشته : بابا...
آن وقت من باید چه کار می کردم؟....
توی عمرم این قدر از یک کاری پشیمان نشده بودم... محکم بغلش کردم ... مچ دستی که به رویش بلند کرده بودم تا آرنج، سست شده بود...
حالا فرزندم خوابیده و من دارم فکر می کنم آن هایی که خدا با عقوبت ادبشان می کند وقتی توبه می کنند خدا چه جوری آغوشش را برایشان باز می کند؟
دارم فکر می کنم ما آدم ها را با کدام بهتر می شود ادب کرد؟

با عقوبت؟ کاری که من با فرزندم کردم
یا با محبت؟ کاری که فرزندم با من کرد


 
comment نظرات ()
 
چگونه دوستی برای دوستانت هستی ؟ ...
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود
با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم
تر آن که می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم. با دوستانمان می توانیم درددل کنیم و مهم تر آن که می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان می توانیم بگوییم امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم، امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است.

و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان به رحمت خدا رفت، لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عذا بدانیم.

با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم و بگوییم، پاشو بیا این جا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم

با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از این که هستند خوش حال و خوشبخت باشیم...

سروش صحت


 
comment نظرات ()
 
نیم نگاهی به آرزوهایمان درگذشته های دور می اندازیم ...
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
 

زمانی از دیدن یک شکلات چگونه به شعف می آمدیم و سال ها بعد، از دیدن یک عروسک و سپس از داشتن یک تفنگ پلاستیکی، همه هستی مان سرشار از شوق می شد. سال ها بعد، از پوشیدن یک لباس نو و داشتن یک ساعت مچی، جام ِ وجودمان سرریز از شعف می شد.

ولی اکنون که به گذشته نگاه می کنیم، به آن همه شوق و عطش فقط تبسم ملایمی می کنیم !

این طور نیست.؟!

اما حال چه بخواهیم از زندگی و چه آرزو و آرمانی بطلبیم که فردا به همین آرزوهایمان، چون گذشته تبسمی نکنیم!

جبران خلیل جبران می گوید:

ارزش انسان در چیزی که به دست می آورد نیست، بلکه ارزش انسان در چیزیست که مشتاق آن است.

آماندا پِیرس با دل نگرانی خاصی می گوید:

مبادا که رویاهایت را فروگذاری،

می دانم، برآنی که کار به پایان بری،

شاید، بفرسایی و بخواهی رها کنی،

گاه، تردید کنی که به این همه می ارزد؟

اما به تو ایمان دارم، و ندارم هیچ تردیدی،

که پیروز خواهی شد،

اگر بکوشی!

دکتر شریعتی در خصوص آرمان های انسان می گوید:

انسان به اندازه برخورداری هایی که دارد انسان نیست، بلکه درست بالعکس انسان به اندازه نیازهایی که در خود احساس می کند انسان است و هر چه قدر فاصله " بودن " تا " شدن " زیادتر باشد، او آدم تر است. آن چیزی که هستیم تا آن چیزی که می خواهیم باشیم، وسعت آن فاصله محک و میزان و معیار تعالی اندیشه و تفکر و شخصیت انسان است!


 
comment نظرات ()
 
چرا فردا ...
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
 

چرا فردا؟
چرا فردای فرداها به فکر دوستی باشیم؟
چرا امروز نه
فردا به فکر آشتی باشیم؟
مگر من یا تو یا هر آدم دیگر
خوب می داند که فردایی دگر دارد؟
که می داند که فردا هست یا نه؟
که می داند که او تنهاست یا نه؟
که می خواهد چه خواهد شد؟
چرا فردای بهتر را نمی سازیم ما امروز؟
چرا فردا؟
همین امروز هم دیر است
همین امروز هم ارفاق دیروز است.
خدا می داند این بی مهر بودنها
چه غمگین است
چه سنگین است
چه تاوان بدی دارد.
همان دستی که فردا می فشاند بذر آرامش
مگر امروز مقطوع است؟
خدا دیروز را ارفاق کرد، امروز آمد
وای بر روزی که زنجیر مدارای خداوند از سر ما وا شود...
وای بر نادانی امروز ما...


 
comment نظرات ()
 
حرف مردم را چه کنم ...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
 

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

مادرم گفت، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه سر کوچه مان. مادرم گفت: فقط مدرسه غیر انتفاعی!

پدرم گفت، چرا؟... مادرم گفت، مردم چه می گویند؟!...

به رشته انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی!

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت، مگر من بمیرم.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی.

گفتم، چرا؟... گفتند، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

گفتم، چرا؟...گفت، مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته  تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت، پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.

دخترم گفت، چه شده؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

مُردم.

برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در این جا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه زندگی جمله ای بیش نیست:

مردم چه می گویند؟!...
مردمی که عمری نگران حرف هایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند.


 
comment نظرات ()
 
زندگی ...
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

گر نشان زندگی جنبندگی است

خار در صحرا سراسر زندگی است

هم جُعل زنده است و هم پروانه لیک

فرق ها از زندگی تا زندگی است

جُعل (‌سوسک فضله خوار را گویند )

پژمان بختیاری


 
comment نظرات ()
 
زندگی یعنی ...
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

نان،‌آزادی، ‌فرهنگ،‌ ایمان و دوست داشتن

دکتر علی شریعتی


 
comment نظرات ()
 
به راستی انسان چیست؟
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

به دنیا پا نهاده ای

درست مانند :

کتابی باز، ساده و نانوشته،

باید سرنوشت خود را رقم بزنی،

خود، و نه، کس دیگر

چه کسی می تواند چنین کند؟

چگونه؟

چرا؟

به دنیا آمده ای!

هم چون یک بذر زاده شده ای،

می توانی همان بذر بمانی و بمیری،

اما، می توانی گل باشی و بشکفی،

می توانی؛

درخت باشی و ببالی!

" اوشو "

دکتر " الکسیس کارل " بر این باور است که انسان موجودی است بسیار کوچک که عجایب و پیچیدگی های ده ها کهکشان در وجودش تجمیع یافته است و ادامه می دهد که بدن  انسان شامل 000/000/000/000/100 سلول است. هر یک از این سلول ها خود 000/100 ژن گوناگون دارد که هر ژن شامل رشته های بلند و مارپیچی ( دی.ان.ای) است. هر کدام از این سلول های کوچک میکروسکوپی طرح ژنتیکی ساختمانی را در خود جای می دهند. اگر قادر باشیم همه این رشته های مارپیچی را باز کنیم و به یک دیگر متصل کنیم، طول آن ها 000/000/000/000/120 کیلومتر خواهد شد که حدود 800 برابر فاصله زمین و خورشید است. و با این وجود تمامی این رشته های مولکولی ( دی.ان.ای) به اندازه یک گردو است.

صادق هدایت با جهان بینی خاص خویش، آم ها را مستراح های پرتابل می داند!

جلال آل احمد می گوید، یک سوراخ بالا و یک سوراخ پایین با کیلومترها روده، نامش آدم!

دکتر شریعتی می گوید، آدم های اربعه ( چهاربعدی ) آدم های دمبه دار ِ خوش حال ِ اربعه ( شکم،  زیرشکم، نشیمنگاه، پوشش) .

انیشتین می گوید، اگر انسان ها در طول عمر خویش میزان کارکرد مغزشان یک میلیونیوم ِ معده شان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری  داشت.

اما به راستی در یک شبانه روز، ما چند دقیقه فکر می کنیم؟

لقمان حکیم می گوید:

بی چاره آدمی در میان دو رسوایی قرار دارد،

اول می گوید: مرا پرکن و گرنه رسوایت می کنم

و چون پر شد

می گوید: مرا خالی کن،

وگرنه آبرویت را به باد می دهم!

جبران خلیل جبران بعد از شنیدن سخنان لقمان حکیم با حسرتی حیرت آور می سراید:

کاش می توانستید با بوی خوش زمین زندگی کنید

و مانند گیاهان هوایی،

تنها روشنی آفتاب، خوراک شما باشد.

مولانا فرماید: آدمی نیمی ست زجان و دل، نیمی زآب و گِل.

و دکتر شریعتی بر این باور است که : انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت، بی نهایت لجن! بی نهایت فرشته!

نگارنده معتقد است:

میزان انسان بودن هر کس درست به اندازه حس مسوولیتی است که نسبت به پدر و مادر، نیاکان و هویت خویش دارد، زیرا؛

هرگز از رودی که خشک شده است به خاطر گذشته اش سپاسگزاری نمی شود!

سی.اس.فلین تعریف انسان را در بزرگی رویاهایش می بیند و می گوید:

بزرگی و شان انسان،

در بزرگی و شان رویاهایش،

در عظمتِ عشقش،

در والایی ارزش هایش،

و در شادی و سُرور تقسیم شده اش نهفته است.

 

بزرگی و شان انسان،

در بزرگی و شان افکارش،

در ارزش تجسم یافته اش،

در چشمه هایی که روحش از آن سیراب می گردد،

و در بینشی که بدان دست یافته، نهفته است.

 

بزرگی و شان انسان،

در بزرگی و شان حقیقتی ست که بر لبان جاری می سازد،

در یاری و مساعدتی که بذل می کند،

در مقصدی که می جوید،

و در چگونه زیستن او نهفته است!

 

توجه فرمایید! در یک بررسی آماری چه نتیجه ای گرفتیم:

یک کودک فرضی را در نظر بگیرید که در یک صحرا به دنیا می آید،

غذای او چیست؟

اول، شیر، بعد، نان، عسل، گوشت و ... یعنی، زیباترین و لطیف ترین رُستنی ها را زنبور و گاو و گوسفند می خورند و بعد از انجام تغییرات در سیستم ارگانیزم آن ها به صورت مواد خوراکی تحویل او می دهند و بعد این کودک چه چیزی تحویل طبیعت می هد؟

ادرار و مدفوع!

حال تصور کنید که این وضعیت ادامه دارد و این کودک بیست ساله، چهل ساله و شصت ساله می شود. گاوها و گوسفندها گیاهان را می خورند و عصاره آن را به صورت شیر به او می دهند. زنبور عسل شهد گل را می نوشد و چکیده آن را که عسل باشد، نثار این آدم می کند. فرض کنید که این ادرار و مدفوع او تجزیه نگردد و به همان شکل اول باقی بماند، بعد از گذشت شصت سال، ما با چه منظره ای روبرو هستیم؟

آن کودک دیروز، اکنون انسانی کهن سال و سپید موی شده و در دو طرفش دریایی لبریز از میلیون ها لیتر ادرار و کوهی انباشته از مدفوع قرار دارد.

آیا حاصل ما از حیات این است؟

آیا منظور خداوند از ساختن این همه سیستم های پیشرفته در بدن رسیدن به این کوه مدفوع و دریایی از ادرار بود؟

انسان از دیدگاه ارقام:

به خوبی آگاهید که  ارقام هیچ گاه دروغ نمی گویند. پس نگاهی به ارقام آتی بیاندازید تا ببینید ساعات و روزهای عمر خود را چگونه تلف می کنید!

توضیح :

ارقام مربوط توسط پزشک متخصص مشاور تهیه و جملگی تقریبی هستند. پس به جزئیات توجه نکرده و به پیام اصلی این ارقام اندیشه کنید!

کار کردن

یک انسان در طول روز به طور نسبی 10 ساعت کار می کند. اعم از؛ تحصیل، اداره یا خانه داری.

10 ساعت ► یک روز

3650 ساعت ► یک سال

25 سال ►304 ماه ►9125 شبانه روز ►219000 ساعت ► 60سال

یعنی شما در طول60 سال عمر خود، 25 سال به طور شبانه روزی به کار کردن اشتغال داشته اید!

 

خوابیدن

8 ساعت ► یک روز

2620 ساعت ► یک سال

20 سال ► 243 ماه ►7300 شبانه روز► 175200 ساعت►60سال

یعنی شما در طول 60 سال عمر خود، 20سال به طور شبانه روزی در حالت افقی! یعنی، خواب تشریف داشته اید!

نکته : این آمار کسانی است که وقتی بیدار می شوند واقعا بیدارند، بماند آن هایی که در حالت بیداری هم در خواب غفلت هستند!

 

غذا خوردن

1 ساعت ► یک روز

365 ساعت►یک سال

5/2 سال►30ماه►912شبانه روز►21900 ساعت►60سال

یعنی شما در طول 60 سال عمر خود دو سال و نیم به طور شبانه روزی در حالت غذا خوردن به سر برده اید.

 

آبریزگاه ( دستشویی )

30دقیقه ► یک روز

182 ساعت ► 10950 دقیقه ► یک سال

5/1 سال►15ماه►455شبانه روز► 10920ساعت►60سال

یعنی شما در طول 60سال عمر خود یک سال و نیم به طور شبانه روزی در آن حالت جالب! در آبریزگاه به سر برده اید!

حالا خنده دار یا گریه دار؟!

اکنون ببینیم حاصل این ساعات چیست؟

اگر روزی 3 کیلو مدفوع کرده باشید:

3 کیلو► یک روز

1095 کیلو► یک سال

65700 کیلو ► 60 سال

یعنی شما در طول 60 سال عمر خود 65700 کیلو مدفوع کرده اید.

اگر روزی 2 لیتر ادرار کرده باشید:

2لیتر► یک روز

730 لیتر► یک سال

43800 لیتر► 60 سال

یعنی، شما در طول 60 سال عمر خود 43800 لیتر ادرار تولید کرده اید.

 

حاصل کلام

اگر شما 60 سال عمر کنید:

25 سال به طور شبانه روزی کار کرده اید.

20سال به طور شبانه روزی خوابیده اید

5/2 سال به طور شبانه روزی مشغول خوردن بوده اید.

5/1 سال به طور شبانه روزی در حالت ادرار یا مدفوع کردن بوده اید.

اکنون از خود سوال کنید:

در طول عمر خود چند ساعت به مطالعه یا تفکر پرداخته اید؟

آیا عمر شما حاصل دیگری جز تولیدات فوق داشته است؟

پیشنهاد می کنیم:

یک بار دیگر این ارقام را بخوانید.

اگر از ته دل خندیدید یا گریه کردید، به خود امیدوار باشید!

ولی اگر .... ؟!


 
comment نظرات ()
 
کلید ...
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 

مشکلات در طول مسیر زندگی، پیوسته انسان امروز را پریشان و هراسناک کرده است و بی شک این مشکلات حل نمی گردد، مگر با اندیشه هایی پویا!

و اندیشه های پویا حضور نمی یابند، مگر با دست آویختن آموزش های موثر و مثبت!

قصد دارم صحبت از مادر نمایم و در ادامه داستانی را در باره این زیباترین، لطیف ترین، فداکارترین و وفادارترین عزیز ِ خداوند بگویم.

من مادر را یک " عشق بی بهانه " یک " شوق شعفناک شیرین " نام نهاده ام.

اشاره ای دارم به ارزش و اعتبار " مادر " در پیشگاه حضرت دوست:

از ابوسعید ابوالخیر سوال کردند، این حٌسن شهرت را از کجا آوردی؟

وی گفت :

شبی مادر از من آب خواست، دقایق طول کشید با آب آوردم، وقتی به کنارش رفتم، خواب، مادر را دَر رٌبود!

دلم نیامد که بیدارش کنم، به کنارش نشستم تا پگاه، مادر چشمان خویش را باز کرد و وقتی کاسه آب را در دستان من دید، پی به ماجرا برد و گفت :

فرزندم، امیدوارم که نامت عالمگیر شود.

بدین سان " ابوسعید ابوالخیر " مَردِ خِرَد و آگاهی و عرفان، شهرت خویش را مرهون یک دعای مادر می داند.

و در این جاست که ما از جایگاه حقیقی و شگرف مادر و تقرّب او به آن قدرت مطلق آگاه می شویم.

گوش جان می سپاریم به واژگانی که از میان لبان معطر و پاکیزه مادر به عنوان دعا برای فرزند خود سرریز می گردد:

وقتی کوچک بودی

تو را با رواندازهایی می پوشاندم

و در برابر هوای سرد شبانه محافظت می کردم

ولی حالا که برومند شده ای

و دور از دسترس

دست هایم را به هم گره می کنم

و تو را با دعا می پوشانم


 
comment نظرات ()
 
باغ انار ...
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ می کردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدودا ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، بیشتر فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای که می خوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!
تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اون جا جمع بودن چون که وقت جمع کردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم!
بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم به خاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا می تونستی، ساعت ها پنهان بشی بدون این که کسی بتونه پیدات کنه!
بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اون جا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اون جا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!
با خودم گفتم، انارهای مارو میدزی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی، بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!
غروب که همه کارگرها جمع شده بودن و می خواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اون جا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم، بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم می تونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!
پدر خدا بیامرز ما، هیچ وقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون این که حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارهارو اون جا چال کنه، واسه زمستون!
بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم به خاطر زحمت اضافت! من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگم بیرون نیومدم!
کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت می خواستم ازت عذر خواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچ وقت یادت نره که هیچ وقت با آبروی کسی بازی نکنی، علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره!
شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچه های دیگه، دیدم علی اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، کیسه ای تو دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! کیسه رو بردم پیش بابا، بازش کرد، دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود…


 
comment نظرات ()
 
زخمی که نمی بینیم ...
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
 

می دانید خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست؟

خشونت، تحقیر و آزار گاهی درحد یک نگاه است. نگاه مردی به یقه پایین آمده لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند.
نگاه برادری است به خواهرش وقتی در میهمانی بلند خندیده.

نگاهی که ما نمی بیینیم.

که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست.

ترسی است که آرام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته ...
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد، چاق تر باشد، زیباتر باشد، خوش حال
تر باشد، سنگین تر باشد، جذاب تر باشد، خانه دارتر باشد، عاقل تر باشد...
خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر می کند باید باشد.

خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.
مرد می تواند زن را آزار دهد بدون این که حتی لمس اش کند.

بدون این که حتی بخواهد. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده ...
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان ناسزاهایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم.

خشونت، آزار، تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی است که بچه‌هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.
خشونت، آزار و تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون...، فلان لباس را نپوش چون...، است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق".

عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و ... که فکر می کنند همه زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.
خشونت، توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها!
می دانید؟ کتک تنها نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند.

اما

قدرت و شادابی و باور به خویشی، که از زن، در طول ماه ها و سال ها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت ترمیم نمی شود.


 
comment نظرات ()
 
هنوز ایمانم نسوخته ...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است.
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

نه او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت :

خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود:

مغازه ام سوخت !

اما ایمانم نسوخته است !

فردا شروع به کار خواهم کرد!


 
comment نظرات ()
 
این طور نیست ؟ ...
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

اغلب فکر می کنیم چون خیلی گرفتاریم، به خدا نمی رسیم

 اما واقعیت این است که چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم . . .


 
comment نظرات ()
 
وابستگی، وارستگی ...
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.

گدا وقتی این ها را دید فریاد کشید:

این چه وضعی است؟

درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت :

من آماده ام تا تمامی این ها را ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد.

او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت:

من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت:

دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند ...

در دنیا بودن، وابستگی نیست.

وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می شود،

این را وارستگی می گویند.


 
comment نظرات ()
 
قدر دانی ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در این جامعه به قول خودمان امروزی زندگی می کنیم موثر خواهد بود.

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد.

در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رییس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رییس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهش های پس از لیسانس تماما بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

رییس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
جوان پاسخ داد: هیچ.
رییس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟
جوان پاسخ داد: پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.
رییس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟
جوان پاسخ داد: مادرم به عنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.
رییس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.
جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
رییس پرسید: آیا قبلا هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟
جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. به علاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.
رییس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دست های مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.
جوان احساس کرد که شانس او برای به دست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
وقتی که برگشت، با خوش حالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دست های او را تمیز کند.
مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دست هایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دست های مادرش را به آرامی تمیز کرد. همان طور که آن کار را انجام می داد اشک هایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و این که کبودی های بسیار زیادی در پوست دست هایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دست هایش با آب تمیز می شد.
این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دست های مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
بعد از اتمام تمیز کردن دست های مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.
آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.
صبح روز بعد، جوان به دفتر رییس شرکت رفت.
رییس متوجه اشک های توی چشم های جوان شد، پرسید:
آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟
جوان پاسخ داد: دست های مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.
رییس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید.
جوان گفت:
اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.
از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود.
به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.

رییس شرکت گفت: این چیزیست که دنبالش می گشتم.
می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را به عنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.
بعدها، این جوان خیلی سخت کار کرد و احترام زیردستانش را به دست آورد...


 
comment نظرات ()
 
بازی روزگار ...
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
 

بازی روزگار را نمی فهمم...

من تو را دوست دارم ...

تو دیگری را ...

دیگری مرا ...

و همه ما تنهاییم ...


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 Disappointments are like road bumps, they slow you down a bit
 نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده می مانند
 ممکن است باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشوند

 
but you enjoy the smooth road afterwards
 ... ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد
  

 Don't stay on the bumps too long
 !بنابر این روی دست اندازها و ناهمواری ها خیلی توقف نکن

 
Move on
 به راهت ادامه بده


 
comment نظرات ()
 
یک قدم با تو ...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 

بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو، به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما بازآ
منم پرو دگار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا صدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را

تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین میهمان دنیایم
که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوب تر میهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای، اما
کلام آشتی را تو نمی دانی؟
ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟

بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است


برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من


 
comment نظرات ()
 
... خواست تنها باشه ...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

مرد از راه می رسه
ناراحت و عبوس
زن: چی شده؟
مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!
مرد برای این که اثبات کنه راست می گه .... لبخند می زنه
زن اما "می فهمه"مرد دروغ می گه: راستشو بگو یه چیزیت هست
تلفن زنگ می زنه
دوست زن پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر.
از صبح قرارشو گذاشتن
مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم. جدا متاسفم که بدقولی می کنم. شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
مرد داغون می شه

" می خواست تنها باشه "


مرد از راه می رسه
زن ناراحت و عبوسه
مرد:چی شده؟
زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
زن برای این که اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه
مرد اما باز هم " نمی فهمه " زن دروغ می گه.
تلفن زنگ می زنه
دوست مرد پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر.
از صبح قرارشو گذاشتن
( زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره )
مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!
زن داغون می شه

" نمی خواست تنها باشه "

و این داستان سال های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند ...


 
comment نظرات ()
 
یادت باشه ...
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آرام ناخدای قهرمان نمی سازه ...


 
comment نظرات ()
 
و همه به دنبال یک لقمه نان...
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
 

صدای ترمز ...
پنجاه و نه؛ پنجاه و هشت؛ پنجاه و هفت ...
راننده عصبانی که نتواتسته بود به موقع ماشین را از چراغ زرد رد کند، گفت:

این چراغ لعنتی چقدر دیر سبز میشه

بعد با مشت راستش روی فرمان کوباند و با عصبانیت زمزمه کرد:
اگه بتونم قبل از 6 خودمو برسونم سر خط می تونم یه کورس دیگه بیارم بالا. اون وقت، از اون طرف هم می ذارن مسافر ببرم؛ وگرنه شیف عصر که راه بیفته، دیگه ما رو تو خط راه نمیدن!
شش؛ پنج؛ چهار ...
دخترک فال فروش، دوست گل فروشش را از بین ماشین ها صدا کرد:

سارا! بیا داره سبز می شه!

سارا نگاهی به چراغ راهنمایی وسط چهار راه انداخت و در حالی که داشت خودش را به دوستش می رساند، گفت:

این چراغ چقدر زود سبز می شه! نمی ذازه آدم کاسبی کنه!

دو دختر در سکوی چراغ راهنمایی وسط چهار راه، کنار آقای پلیس پناه گرفتند...
راننده مبهوت شروع به حرکت کرد.

و همه به دنبال یک لقمه نان...
 


 
comment نظرات ()
 
باور ...
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد و هشت‌ سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛
او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود.
در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد.
مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت.
در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد!
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت : روز شما به ‌خیر.
مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام !
پس مرد فاضل گفت: خداوند تو را خوشبخت کند !
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام !
تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: همیشه خوشحال باشید…
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام !
مرد فاضل گفت: هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید.
مرد فقیر گفت: با خوشحالی این‌کار را می‌کنم.

تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام. زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام…

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام. زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند…

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام. زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ خداوند است.


 
comment نظرات ()