body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

هر کسی دوتاس...
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤
 

هر کسی دوتاست.
و خدا یکی بود.
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند.
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند.
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد.
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور.
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود.
و چگونه می توانست نیافریند.
زمین را گسترد و آسمان ها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
و با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت.
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم .
و حرف هایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند.
و سرمایه هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت.
درونش از آن ها سرشار بود.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم.
جز خدا هیچ نبود.
در نبودن، نتوانستن بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود.
هر کسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت ...

http://pymanshekan.mihanblog.com/


 
comment نظرات ()
 
نسل ما ...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤
 

بگو نسل ما کجا رفت؟

نسلی که اومد بباره،

نسلی که از آیینه رد شد،

بی صدا به یک اشاره،

نسلی که می خواست زمین رو توی آسمون بکاره،

حتی آسمونش امروز توی قابی از حصاره . . .


 
comment نظرات ()
 
توقع ...
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
 


 
comment نظرات ()
 
no need for greed or hunger
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
 

تصور کن هیچ بهشتی وجود نداشت

آسان است اگر بخواهی

زیرپایمان هیچ جهنمی نبود

و بالای سرمان فقط آسمان بود

تصور کن تمام مردمان دنیا

فقط برای امروز زندگی می کردند

تصور کن هیچ کشوری وجود نداشت

تصورش سخت است

چیزی برای کشتن و کشته شدن وجود نداشت

 و هیچ دینی هم وجود نداشت

تصور کن تمام مردمان دنیا

در صلح زندگی می کردند

شاید مرا خیال پرداز بخوانی

ولی من به تنهایی این طور فکر نمی کنم

در آرزوی روزی هستم که تو نیز به ما بپیوندی

و دنیای همه ما یکی شود

تصور کن هیچ مالکیتی وجود نداشت بعید می دانم بتوانی

حرص و طمع وجود نداشت و البته هیچ گرسنه ای

و انسان ها برادرگونه می زیستند

تصور کن تمام مردمان دنیا

تمام دنیا را با هم قسمت می کردند

شاید مرا خیال پرداز بخوانی

ولی من به تنهایی این طور فکر نمی کنم

در آرزوی روزی هستم که تو نیز به ما بپیوندی

و دنیای همه ما یکی شود


 
comment نظرات ()
 
شنبه آغازین ...
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢
 
ای با من وپنهان چو دل، از دل سلامت می کنم
 
تو کعبه ای، هر جا روم، قصد مقامت می کنم
 
هرجا که هستی، حاضری، از دور در ما ناظری
 
شب خانه روشن می شود، چون یاد نامت می کنم
 
گر غایبی، هردم چرا آسیب بردل می زنی
 
ور حاضری، پس من چرا، در سینه دامت می کنم
 
دوری به تن، لیک از دلم، اندر دل تو روزنیست
 
زآن روزن دزدیده من، چون مه پیامت می کنم
 
ای آفتاب! از دورتو، برما فرستی نور تو
 
ای جان هر مهجور تو، جان را غلامت می کنم

من آینه دل را زتو، این جا صقالی می دهم
 

من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم  حضرت مولانا
 

 
comment نظرات ()
 
راه از چاه ...
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢
 

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزاین بهتر نمی ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند

زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی ارزد

رقیبم سرزنشها کرد کزین باب رخ برتاب

چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درج است

کلاهی درکش است اما به ترک سر نمی ارزد

چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

ترا آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی

که شادی جهان گیری غم لشگر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش وز دنیای دون بگذر

که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد    حافظ


 
comment نظرات ()
 
امشب فرصتی مغتنم مهیا شد تا برای خودم فالی بگیرم ...
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢
 

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

ای گل به شکر آن که توئی پادشاه حسن

با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور

از دست غیبت تو شکایت نمی کنم

تا نیست غیبتی نبود، لذت حضور

گر دیگران به عیش و طرب خردمند و شاد

ما را غم نگار بود مایه سرور

زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار

ما را شرابخانه قصور است و یار حور

می خورد به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی

گوید ترا که باده مخور گو هوالغفور

حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی 

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور


 
comment نظرات ()
 
حضرت حافظ ...
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢
 

دلی که غیب نمای است و جام جام دارد

ز حاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟

به خط و خال گدایان مده خزینه دل!

به دست شاهوشی ده که محترم دارد

 


 
comment نظرات ()
 
ای عشق ...
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢
 

 

 

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار و یا یار به من

یا هردو بمیریم به پایان برسیم


 
comment نظرات ()
 
گفت و شنود ...
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
 

دو تا شعر به نظرم زیبا و دلنشینه. امید دارم به دل شما هم بشینه ...

 #####

 به اخمت خستگی در می‌رود، لبخند لازم نیست

کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست

همیشه دوستت دارم به جان مادرم اما

تو از بس ساده‌ای، خوش باوری، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لب‌های تو شیرین می‌شود شعرم

غزل را با عسل می‌آورم، هرچند لازم نیست

مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری

بپوشان بافه‌های گیسوانت را، بند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را "

عزیزم‌، بس کن‌، از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمان‌های به هم پیوسته‌ات، هر یک

جدا دخل مرا می‌آورد، پیوند لازم نیست

مهدی صباغ‌زاده

#####

در جواب شعر بالا آقای بهمن قبادی شعر زیر را می سرایند ...

 ##### 

بپیچم گر به خود از شور ِعشقت بند لازم نیست

کمند زلف را آماده کن، هرچند لازم نیست!

ز شادی رویگردانم، که شادم با غم ِعشقت

چو پُر شد سینه‌ام زین غم، دل ِخرسند لازم نیست

بخند ای غنچه لب، شاید ز دلتنگی برون آیی

ز گل زیبا تری، اما مگو لبخند لازم نیست

بلایِ چشم ِبد را خواهی از خود گر بگردانی

مرا بر گِردِ سر گردان، دگر اسفند لازم نیست

قسم خوردی به جان خود، که می‌آیی به دیدارم

چو می‌دانم نخواهی آمدن، سوگند لازم نیست

ازین گوش آید و از گوش دیگر می‌رود بیرون

مرا با عشق او بگذار ناصح، پند لازم نیست

حذر کن از وصال دایمی، کز عشق می‌کاهد

میان عاشق و معشوق، این پیوند لازم نیست

بمان همواره شیرین کام ای "بهمن" که خوش گفتی

کنار سینی چای تو اصلا قند لازم نیست!

     #####

عفت جلالوندی 


 
comment نظرات ()
 
سجاد سامانی ...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢
 

نیمی از جان مرا بردی، محبت داشتی

نیم باقی مانده هم هر وقت، فرصت داشتی

بر زمین افتادم و دیدم به سویم می دوی 

دست یاری چیست ؟ سودای غنیمت داشتی

خانه ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی

چون پرستوها به ترک خانه، عادت داشتی

 

 

 

ای که ابرویت به خون ریزی کمر بسته است کاش

اندکی در مهربانی نیز همت داشتی

من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع

کاش قدری بر لبانت آه حسرت دشتی    

جعفر آذری


 
comment نظرات ()
 
فاضل نظری ...
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
 

بی قرار توام و در دل ِتنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب 

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مساله هاست


 
comment نظرات ()
 
از آلبوم یادگار دوست استاد شهرام ناظری عزیز ...
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
 

 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم


 
comment نظرات ()
 
بی گمان نا آگاهی ست ...
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢
 

بی گمان ناآگاهی ست

آن چه آسان جو را وا می دارد

که سراشیبی را 

نام بگذارد تقدیر

و مقدر را 

چیزی پندارد 

که نمی یابد تغییر 

احمد شاملو


 
comment نظرات ()
 
زنده باد حس شاعر ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱
 

بهشت از دست آدم رفت از آن روزی که گندم خورد
ببین چی میشه اون کس که یه جو از حق مردم خورد

کسایی که تو این دنیا حساب مارو پیچیدن
یه روزی هرکسی باشن حساباشونو پس میدن

عبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیست
پرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیست

سر آزادگی مردن ته دلداگی میشه
یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه

کنار سفره خالی یه دنیا آرزو چیدن
بفهمن آدمی یک عمر بهت گندم نشون میدن

بزار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه
خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمیبخشه

کسایی که به هر راهی دارن روزیتو میگیرن
گمونم یادشون رفته همه یک روز میمیرن

جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم
همه یک روز میفهمن چجوری زندگی کردیم

و زنده باد نفس دکتر محمد اصفهانی ...


 
comment نظرات ()
 
e.mail
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
 

گله میکرد ز مجنون لیلی
که شده رابطه مان ایمیلی

حیف از آن رابطه انسانی
که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود داتکامی
حاصلش نیست بجز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ ترا
برده یا دات نت و دات ارگ ترا

بهرت ایمیل زدم پیشترک
جای سابجکت نوشتم به درک

به درک گر دل من غمگین است
به درک گر غم من سنگین است

به درک رابطه گر خورده ترک
قطع آنهم به جهنم به درک

آنقدر دلخور از این ایمیلم
که به این رابطه هم بی میلم

مرگ لیلی نت و مت را ول کن
همه را جای
OK کنسل کن

OFFکن کامپیوتر را جانم
یار من باش و ببین من
ONام

اگرت حرفی و پیغامی هست
روی کاغذ بنویسش با دست

نامه یک حالت دیگر دارد
خط تو لطف مکرر دارد

خسته از font و ز format شده ام
دلخور از گِردِلی
@ (ات) شده ام ...

........
کرد ریپلای به لیلی مجنون
که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد

هرچه گفتی که بکن خواهم کرد

زودتر پیش تو خواهم آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی

نامه ای پست نمودم بهرت
به امیدی که سرآید قهرت


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
زندگی یعنی این ...
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠
 

سهراب سپهری

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آن جا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

لیلا شاهمرادی


 
comment نظرات ()
 
زنی را می شناسم من ...
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
 


زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است!
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده!
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...زنی را می شناسم من

 

 فریبا شش بلوکی
http://fariba.sheshboluki.com/


 
comment نظرات ()